• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

Recent content by M.hosseinpour

  1. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    سپس یک گل سرخ بسیار زیبا ظاهر کرد و منتظر من ماند تا به لیرا بگویم. من از لیرا درخواست کردم یک قطره اشک روی گل بریزد و او هم قبول کرد وسرش را جلو آورد تا یک قطره اشک روی گل بریزد. واقعا باور نکردنی بود، قطره اشکی که از چشمان سیاه لیرا روی گل ریخت به رنگ سیاه بود. وقتی قطره اشک روی گل ریخت...
  2. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    فصل ۸: لیرا همینکه از کتابخانه خارج شدم، به سرعت به سمت درب اتاقم رفتم و از آن خارج شدم. لیرا هم روی شانه‌ام نشسته بود و نوک خودش را به صورتم می‌مالید. به طرف راه‌پله به راه افتادم و از پله‌ها به سرعت گذشتم. وقتی به درب اتاق استاد رسیدم، سه بار در زدم که در باز شد و من وارد اتاق شدم. استاد روی...
  3. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    ببخشید این پست کوتاه شد‌ به خاطر قرار دادن فصل جدید اینکار رو کردم. کمی نزدیک‌تر رفتم و دستم را بلند کردم تا سرش را نوازش کنم که سرش را جلو آورد و گذاشت نوازش کنم. چنان از این کارم خوشحال شده بود که شروع کرد به آواز خواندن. صدای آوازش چنان دلنشین و زیبا بود که تمام خستگی‌ام را از بدنم خارج کرد...
  4. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    به یکباره رشته ها از کتاب جدا شدند و من به پشت روی زمین افتادم. آنقدر از این صداها شنیده بودم که دیگر تعجبی نمی‌کردم. بلند شدم و به صفحه نگاه کردم که دیگر عصری از نشان نبود و به جای آن نوشته ای به رنگ قرمز با زبان جلوه‌دهندگان روی صفحه بود. کمی سرم را نزدیک‌تر آوردم تا بتوانم به راحتی نوشته را...
  5. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    زیر نوشته بزرگ هم با رنگ نقره‌ای نوشته بود: مقدمه----------------------------------۲ نشان های طبیعت------------------------۸ ادامه فهرست به علتی که نمی‌دانستم سیاه شده بود؛ به نظر این اتفاق توسط جادویی قدرتمند انجام شده بود، چون وقتی طلسم پاک‌کننده را رویش امتحان کردم، هیچ اتفاقی نیفتاد. به...
  6. M.hosseinpour

    اطلاعیه "درخواست تگ برای رمان"

    درخواست تگ برای رمانم رو دارم. https://forum.romaniran.ir/threads/6794/
  7. M.hosseinpour

    اطلاعیه •تاپیک جامع درخواست نقد•

    درخواست نقد رمان شمشیررن سیاه رو دارم. https://forum.romaniran.ir/threads/6794/
  8. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    فصل۷: کتاب طبیعت سه سال از آمدن من به این بعد می‌گذشت. در این سه سال استاد (آلفرد) به من چندین زبان مختلف مثل زبان خوناشامان باستانی که به زبان شب معروف بود و چند زبان باستانی دیگر برای خواندن کتاب‌های بسیار قدیمی یاد داده بود. زبان هایی که قدرت خیلی زیادی داشتند و اجرای یک طلسم با آنها واقعا...
  9. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    -طبقه بندی؟ -بله تو هر جایی طبقه¬بندی وجود داره. درست مثل دنیای انسان‌های معمولی که پادشاه در رأس قدرت قرار داره و به دیگران دستور می‌ده، تو دنیای جادویی هم طبقه¬بندی¬های زیادی وجود داره. این طبقه¬بندی بر اساس قدرت جادویی و میزان کنترل افراد روی نیروهاشون هست؛ مثلا من برات از موجوداتی می‌گم که...
  10. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    -بیا تو جنی جوان وارد اتاق شد که لباسی متفاوت از دیگر جن ها پوشیده بود، او تعظیمی به من کرد و گفت: -عالیجناب در اتاق مطالعه شون منتظر شما هستند. من هر روز با افراد زیادی روبرو می‌شدم که سن تعداد زیادی از آنها بسیار بیشتر از من بود و من باید جانب ادب را رعایت می‌کردم. در این میان فهمیده بودم...
  11. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    حلقه را نشانش دادم و گفتم: -رامونا گفت که این حلقه محدودش کرده. -اره ولی نه زیاد، اگه کنترل احساساتت رو از دست بدی یا خیلی عصبانی بشی، قدرت عصا فعال میشه پس زیاد به حلقه اتکا نکن. -ببخشید میشه راجب اون پرنده هم توضیح بدید؟ -اون پرنده ققنوس سفیده و از ده هزار سال پیش دیده نشده. من هم چیز...
  12. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    فصل ۶: آموزش چشمانم را که باز کردم، نور مستقیم به چشمانم تابید و باعث شد، با دستم جلوی چشمانم را بپوشانم. نور از پنجره‌ای هم‌اندازه من که در کنار تختم قرار داشت، وارد اتاق می‌شد و اتاق را روشن می‌کرد. از روی تختم بلند شدم و به کنار پنجره رفتم تا به باغ سرسبز قصر نگاه کنم. باغ واقعاً بزرگ و زیبا...
  13. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    گفته های آلفرد مرا ترساند و باعث شد فکر نزدیک شدن به آنها را از سرم بیرون کنم. تا قصر آلفرد راه زیادی نمانده بود و می‌شد از دور آن را دید که در بالایش گوی های نورانی می‌درخشیدند و محوطه قصر را روشن کرده بودند. وقتی به قصر رسیدیم، از حیاط بزرگ قصر گذشتیم که حالا که که شب شده بود چندین موجود کوچک...
  14. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    وقتی کنار زن رسیدم از زیباییش حیرت زده شدم. از طرف بال هایش نور مانند جرقه هایی ریز به زمین می‌ریخت. او گفت: -منتظرت بودم، نیک سایلر. او نام خانوادگی پدرم را از کجا می‌دانست؟ مگر او مرا می‌شناخت. -بله من تو رو میشناسم. حتی نام خانوادگی واقعیت هم میدونم ولی نمی‌تونم الان بهت بگم چون بعدا خودت...
  15. M.hosseinpour

    برتر رمان شمشیرزن سیاه(جلد اول مجموعه تیغه های جنگنده) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

    همزمان با تمام شدن حرف زن رزی آبی که از یخ درست شده بود در هوا پدیدار شد و بعد از چند ثانیه به هزاران رز کوچک تبدیل شد و مانند بارانی از رز های یخ زده به زمین ریخت. یکی از رز ها به طرف من آمد و من آن را با دستم گرفتم، به نظر واقعی می‌آمد. وقتی باران رز ها تمام شد زن های جوانی، وارد ورزشگاه شدند...
بالا