درحال تایپ رمان عشقه فوتبالی| کاربر انجمن رمان ایران

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
نام رمان:عشقه فوتبالی
نویسنده:بهار
ژانر:طنز،عاشقانه،فوتبالی
ناظر: @Nightmare
خلاصه:درمورد دختری که عاشقه فوتباله و همچنین عاشقه یه بازیکن از لحاظ طرفدار؛ ولی یه روز اونو از نزدیک میبینه و باهاش ماجرا‌های خوبی رقم میزنه.
پایان خوش!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
بهار:
حسنا- بهار؟ بسه دیگه! دست از سر اون توپ بردار، انقد شوتش کردی بدبخت داره میترکه!
- این توپ دوسته منه، خودم میدونم کی بسه، دیگه شوتش نکنم!
حسنا- باشه، مربی گفت: سریع بریم.
توپو گرفتمو رفتم تو زمین. من بهارم ۲۲ سالمه. موهای بلند قهوه‌ای دارم با چشای قهوه‌ای. قدمم بلنده، عاشقه فوتبالم! فک کنم تا الان متوجه شده باشین که من عاشقه فوتبالم. رفتیم تو زمین:
مربی- قبل از اینکه چیزی از رقیب بگم، خوب گوش کنین، امروز مربی و بازیکنای پرسپولیس و استقلال قراره بیان و بازیای شمارو ببینن و برنده از داخلش بهترین بازیکن انتخاب میشه و میتونه یه بار بره و بازیه تیم مورد علاقشو تماشا کنه! پس تلاش کنین که بتونین برین.
همه ذوق مرگ شدن، به جز من! البته شدم ولی به روی خودم نیاوردم! بعد از یک ساعت تیم حریف اومد و بازیکنا و مربی‌های تیما اومدن همه بچه‌ها جیغ کشیدن، من اصلا! ولی یواش با چشم دنبالش گشتم، تا دیدمش کنار امید عالیشاه نشسته بود. سریع چشممو برداشتم. بازیکن مورد علاقم سیامک نعمتیه. ولی به روی خودم نیاوردم، رفتیم تو رختکن تا لباس بپوشیم. همه بچه‌ها داشتن راجب بازیکنا حرف میزدن.
زهرا- وای حسینو دیدی؟
مونا- حسینو ول کن، شجاع فقط!
سمیرا اومد پیشم.
سمیرا- تو چی؟ چرا به روی مبارکت نمیاری؟
منو اون کلا با هم مشکل داریم.
- مثله شما نیستم بیفتم غش کنم براشون؛بنابراین تو دلم خوشالیمو می‌کنم.
یه ایش گفتو رفت! رفتیم تو زمین، بعد از خوندن سرود ملی و انتخاب کردن زمین شروع کردیم بازی کردن.
دقیقه ۸۹ و ما چهار دو جلوییم، همرو هم من زدم، باید پنج تایی بشیم یهو یکی روم خطا کرد، افتادم پام درد گرفت؛ ولی بلند شدم، خیلی درد داشتم؛ ولی با هزار جور بدبختی توپو شوت کردم که گل شد و داور سوتو زد، دوباره ردیف شدیم، مربیا اومدن کنار تیم ما.
فرهاد مجیدی- بازیتون خیلی خوب بود.
یحیی گل محمدی- بازیتون عالی بود با بازیکنای تیم مشورت کردیم و اون کسی که میتونه بره ورزشگاه شمایی.
منظورش به من بود.
- ممنون
مجیدی- میتونی با بازیکن مورد علاقتم عکس بگیری.
- اگه خودشون بخوان من میخوام با آقای نعمتی عکس بگیرم.
اومد پیشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
کنارم وایساد خیلی خوش حال بودم ولی به روی خودم نیاوردم، باهاش عکس گرفتم و تشکر کردم.
_ببخشید، لطفا بذارین بچه‌ها هم با بازیکن مورد علاقشون عکس بگیرن.
مجیدی- باشه.
همه رفتن تا عکس بگیرن، منم چون پام درد میگرفت، رفتم گوشه زمین نشستم. پام خیلی درد میگرفت، یهو یه نفر جلوم وایساد، سرمو بلند کردم، سیامک بود، حالا تو دلم سیامک صداش میکنم.
- ببخشید آقای نعمتی کاری دارین با من؟
سیامک- اون صحنه گل آخرتونو خیلی دوست داشتم، حتی بخاطر درد پاتون باز تلاش کردین. میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟
- با من؟
سیامک- بله
سرمو تکون دادم، باهاش عکس گرفتم، دیدم شجاع و امید اومدن با حسینی از استقلال با میلاد زکی پور و مطهری و غلامی و غفوری اومدن، تا با من عکس بگیرن باهاشون عکس گرفتم و خودمم باهاشون عکس گرفتم.
- من برم فعلا.
همشون سرشونو تکون دادن، رفتم بیرون یه تاکسی گرفتمو رفتم، بعد یه‌ربع رسیدم. رفتم تو برادرام اومدنو بغلم کردن، خواهرمم همین طور اسم برادرام پرهام و آرشامه، اسم خواهرمم بارانه.
باران- چطوری بری؟
- اوکیم، الان نمیرم، می‌خوام برم بخوابم.
مامان- بچمو ول کنین، بذارین بره.
سریع رفتم تا بخوابم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare، negin-bay و 1 شخص دیگر

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
با تکون‌های باران از خواب بلند شدم.
_باران چته؟ بذار بکپم خیر سرم!
باران- پاشو ساعت شیشه!
- چیکار کنم که شیشه؟
باران- باشگاه نداری؟
- مرخصی گرفتم دو روز، الانم بذار بخوابم.
باران- خب بخواب.
رفت، دیگه نتونستم بخوابم، گوشیمو گرفتم، رفتم تو اینستا، دیدم سیامک عکس منو خودشو گذاشت پستش، زیرش نوشت بهترین بازیکن دختر امسال بهار نعمتی.
عجب بابا عجب! لایکش کردم، یهو دیدم بهم درخواست داد، قبول کردم، همینجوری داشتم میگشتم برا خودم، یهو عکسمو دیدم که نوشته بود: بهترین بازیکن زن امسال بهار نعمتی. وا من شدم؟! صدای پرهام اومد:
- خواهرمون معروف شد.
آرشام- فداش بشم من.
بابا- خدایا شکرت.
رفتم دم آیینه، موهامو شونه کردم، لعنتی خیلی بلند بودش! بعدم دم اسبی بستمو رفتم، پایین به همه سلام کردمو رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم، مامان عدس پلو درست کرد نشستم خوردم ازش تشکر کردم، رفتم تو اتاقمو لباس ورزشی پوشیدم.
- مامان من میرم بیرون.
مامان- باشه عزیزم، مواظب باش.
سرمو تکون دادم رفتم بیرون پیاده‌روی، حدود یه ساعت داشتم راه میرفتم که یهو بارون شروع کرد باریدن، خیلی بدجور بود، سری دوییدم، یهو یه ماشین برام بوق زد، اهمیت ندادم، دوباره زد، اهمیت ندادم، دوباره زد رفتم دم پنجرش، کشید پایین سیامک بود.
سیامک- بیاین بالا برسونیمتون.
- نه خیلی ممنون، خودم میرم.
سیامک- لطفا لج نکنین و سوار شین.
قبل از اینکه بشینم، کفشمو عوض کردم رفتم تو، برادرشم بود به هر دوشون سلام کردم، حرکت کرد، بهش آدرسو دادم.
سیامک- شما بیرون چیکار می‌کنین، مگه پاتون درد نمی‌گرفت؟
- درد این که چیزی نیست، من بخاطر فوتبال حاضرم هر کاری بکنم!
سعید- اینقد به فوتبال علاقه دارین؟
-از بچگی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare، negin-bay و 1 شخص دیگر

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
سیامک- فکر نمی‌کردم، یه دختر انقد به فوتبال علاقه داشته باشه.
- من خیلی به فوتبال علاقه دارم.
یواش به باران پیام دادم: دو نفر دارن میان خونمون، اومدن ضایع بازی در نیارین، چاییم درست کنین.
سعید- ببخشید، ولی شما تک دخترین؟
- نه، دو تا برادرو یه خواهر دارم، خودم بچه سومم.
سعید- بهتون نمیخوره.
بعد بیست دقیقه رسیدیم.
- لطفا بفرمایین بالا.
سیامک- نه خیلی ممنون.
- لطفا بفرمایین، منو تا خونمون رسوندین یه چایی بخورین لطفا.
سیامک- باشه.
با هم رفتیم تو، همه باهاشون سلام کردن، رو مبل نشستن، به باران گفتم براشون چایی ببره، خودمم رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم، یه لباس بلند پوشیدم، موهام خیس شده بود، سشوار کشیدم، بعدم بستم، شالمو گذاشتمو رفتم پایین، دیدم با پرهامو آرشام خوب گرم گرفتن، باهم خوشو بش میکنن، بارانم چایی براشون آورده بود، رو مبل نشستم.
سیامک- خانوم نعمتی، بازیه بعدیتون کیه؟
- هفته بعد باید بریم مشهد.
سیامک- مهمانین؟
- بله.
گوشیم زنگ خورد، عماد بود، پسر عمومه مثله پرهامو آرشامه برام، فقط پیش این سه نفر شیطونی میکنم.
- سلام عماد خان، چطوری؟
عماد- چطوری خواهر گرام؟ ما خوبیم.
- خوبم، سحر خوبه؟
عماد- خوبه، فردا میخوایم بریم بیرون، میای؟
- فردا مرخصی دارم، باشه میام، ساعت چند؟
عماد- سه.
- باشه.
عماد- میام دنبالت فردا.
- باشه، فعلا کاری نداری؟
عماد- نه خدافظ.
- فعلا.
قطع کردم.
آرشام- عماد بود؟
- آره، گفت فردا بریم بیرون.
پرهام- به ما هم گفت؛ ولی ما فردا قراره با سیامکو سعید بریم بیرون.
سعید- نیاین کلتونو میکنیم.
خندم گرفت.
- خوب دوست شدین.
سیامک- برادراتون باحالن.
یه لبخند زدم، بعد از چند دقیقه بلند شدن، خیلی تشکر کردنو بازم برادرای گراممو تهدید کردن و رفتن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare، negin-bay و 1 شخص دیگر

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
سیامک:
سعید- ازشون خوشم اومد، هم باحالن هم با ادب.
- منم، ولی از بهار خیلی خوشم اومد.
سعید- دختر باحالیه، منم ازش خوشم اومد.
- مغروره ولی فقط پیش برادراش شیطونه.
سعید- درکل دختر خوبیه.
سرمو تکون دادم.
دیدم گوشیم زنگ خورد.
- ای خدا!
سعید- کیه؟
- بنظرت؟
سعید- آها! ولش، جواب نده.
حرفشو گوش کردم، حرکت کردم.
سعید- خسته شدم.
- چیکار کنم؟ باهات گل یا پوچ بازی کنم؟
سعید- بزرگ‌تر کوچیک‌تری گفتنا!
- کی الان اهمیت میده؟ فردا باید برم تمرین، بازی بعدی با سپاهانه.
سعید- خوبه می‌بیرین.
- شجاع زنگ می‌زنه فردا توام بیای.
سعید- چرا من؟
- انتقام اون روزو بگیره.
سعید- آها باشه میام.
دیگه تا موقعی که برسیم خونه، حرف نزدیم.
****
بهار
رو تختم دراز کشیده بودم، رفتم یه سر تو اینستا، دیدم باران لایو گذاشته، رفتم توش سیامک و سعیدم بودن توش، سعید گفت: باران خانوم منو بیارین بالا، حوصلم سر رفت. بارانم آوردش بالا، دو تایی داشتن حرف میزدن، کی اینا همدیگرو فالو کردن؟ یهو سیامک اومد دایرکتم، یکم حرف زدیم، خب حوصلم سر رفته بود، ساعت دو شبم بود، آدم خوابش نمیاد، حوصلش سر میره، دیدم تماس تصویریه اینستا گرفت، جواب دادم، حرف زدیم باهم، فردا اونم باید میرفت تمرین با سپاهان بازی داشتن، ما هم باید می‌رفتیم بالاخره، این مرخصیم تموم شد میرم تمرین، ولی حوصله اون سمیرا رو ندارم، ایندفعه کوبوندمش بخدا، با سیامک خدافظی کردم چون هر دو باید میخوابیدیم، سرمو گذاشتم رو بالشتو آروم خوابیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
بهار
گوشیم زنگ خورد، برداشتمش بدون اینکه ببینم کیه جواب دادم:
- الو؟
کسی جواب نداد.
- الو؟
صفحه گوشیمو نگا کردم، ناشناس بود قطع کردم، وا چه آدمایی پیدا میشن، رفتم پایین پرهام و آرشام پایین رو مبل نشسته بودن.
- سلام.
پرهام- سلام آجی.
آرشام- سلام خواهری، چرا آماده نشدی؟
- برای باشگاه؟
آرشام- نه، مگه قرار نبود با عماد بری بیرون؟
وای اصلا روز‌هارو اشتباه گرفتم.
- یادم رفت میرم آماده بشم.
سریع رفتم بالا یه مانتوی آبی با شلوار سفید پوشیدم، شالمم آبی گذاشتم، ریملو برق لبم زدم رفتم پایین.
پرهام- وای وای خواهری جیگر شدی.
خندم گرفت.
آرشام:حیف شد وگرنه خودم می‌گرفتمت.
- عجب، به دوس دخترت بگم؟
آرشام- ندارم.
- باز بعدا حرف می‌زنیم.
گوشیم زنگ خورد عماد بود.
- الو.
عماد- بیا پایین.
- اومدم.
از همه خداحافظی کردمو رفتم پایین، درو باز کردم، یه ماشین جلو درمون وایساد که ازش سیامکو سعید بیرون آومدن.
- سلام.
سیامک- سلام.
سعید- سلام.
- بچه ها بالا هستن منم با اجازتون برم.
سیامک- ممنون بسلامت.
سعید- بسلامت.
رفتم تو ماشین عماد نشستم.
عماد- سلام خوشگله.
_نگفتم اینجوری صدام نکن
عماد- پرهام صدات می‌کنه چی؟
- بیخیال، بریم دیگه.
حرکت کرد تا بریم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
عماد- برا چی اون بازیکن پرسپولیس با برادرش همیشه خونتونن؟
- با پرهامو آرشام رفیقن.
عماد- مطمئنی دلیل دیگه‌ای نداره؟
- چخبرته اومدن که اومدن، تو چیکار داری؟
عماد- نکنه شما هم عاشقشون شدی؟
اخم غلیظ کردم، بدون اینکه بخوام که ماشینو نگه داره، درِ ماشینو باز کردمو پرت شدم پایین، درد داشتم ولی به روم نیاوردم، اومد طرفم سریع.
عماد- این چه غلطی بود کردی؟
- هر غلطی دلم بخواد می‌کنم به تو هم ربطی نداره.
از کنارش رد شدم، هر چی هم می‌گفت گوش نمی‌دادم، یه تاکسی گرفتمو رفتم طرف خونه، بعد ده دقیقه رسیدم، ماشین سیامک هنوز بود رفتم تو، همه تعجب کردن.
آرشام- بهار اومدی؟
- آره.
پرهام- مگه نرفته بودی با عماد؟
- اسمشو پیشم نیارین لطفا!
باران- چیشده؟
- چی گفتم الان؟
کسی دیگه حرف نزد.
سعید- خب بهار خانوم شما و باران خانومم با ما بیاین.
- نه جمع پسرونس، منم خونه هستم بارانم میخواد بره خونه رفیقش، ممنون.
سعید- اما...
- آقای نعمتی ممنونم، ایشالله یه وقت دیگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
بچه‌ها رفتن منم رفتم تو اتاقم، گوشیم زنگ خورد، دوباره همون ناشناس بود، جواب دادم:
- الو؟
جواب نداد.
- الو؟ چرا جواب نمیدی؟
قطع کردم.
- اَه! مردم آزار!
رفتم یه دوش گرفتم، موهامم به زور خشک کردم، رفتم پایین، درِ یخچالو باز کردم، خب ببینم چی داریم؟ هوس فلافل کردم، مامان همیشه وسیله‌هاشو می‌خره درست می‌کنه، از فریزر درش آوردم تا یخش آب بشه، کاهو و سس هم داریم، خب خوبه، یهو یکی در زد، رفتم دم آیفون، عه! اینا برگشتن چرا؟ درو باز کردم هر چهارتاشون اومدن تو.
- چیشد؟
سیامک- متاسفانه جایی که می‌خواستیم بریم امروز تعطیل بود، کل برنامه‌ها خراب شد.
خندم گرفت.
- اشکال نداره، بذار یه روز دیگه، خب من می‌خوام فلافل درست کنم، دوست دارین؟
همشون جیغ کشیدن عین بچه‌های پنج ساله، خندیدم خب کم پیش میاد که بخندم.
پرهام- بالاخره خنده‌های خواهرمو دیدم.
آرشام- خیلی وقته دلم ه*و*س این خنده‌هارو کرد.
رفتم بغلشون کردم.
سعید- اه سیامک یه دخترم نشدی، من حسودیم شد!
سیامک:به من چه تو خودت چرا دختر نشدی؟
سعید:من بزرگ‌ترم پس تو باید می‌شدی.
_عه چه خبرتونه؟ خب باشه خواهر شمام هستم.
حس کردم سعید خوش حال شد ولی سیامک یکمی ناراحت.
سعید- اجازه هست خواهرمو بغل کنم؟
به پرهامو آرشام نگا کردم با سر تایید کردن، رفتم ب*غ*لش کردم، سیامکم ب*غ*ل کردم.
- خب پس از این به بعد منو بهار صدا بزنین.
سعید- پس توام منو سعید صدا کن.
سیامک- منم سیامک صدا کن.
یه لبخند زدم.
- برم غذا درست کنم، شما هم بشینین پ*ا*س*و*ر بازی کنین.
رفتم آشپزخونه تا شروع کنم به غذا درست کردن، چهره سیامک هنوز تو ذهنم بود ولی یهو خندش اومد تو ذهنم، عه چم شده یهو؟ حتما بخاطر اینه که خیلی طرفدارشم، خندم گرفت شروع کردم به درست کردن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
غذا رو بردم تا بخورن خودمم نشستم، وای نوشابه نبود، بلند شدم.
سعید- کجا میری؟
- میرم نوشابه بگیرم بدون نوشابه نمی‌چسبه.
سیامک- منم باهات میام، شبه خوب نیست تنها بری.
- نه ممنون آقای نعمتی، خودم میرم.
سیامک- اولاً باهات میام دوماً سیامک، نه آقای نعمتی.
- باشه.
سریع رفتم لباس بپوشم، رفتم پایین، باهم رفتیم بیرون، راست میگفت خیلی تاریک بود، یهو یکی صدام زد.
عماد- بهار؟
رومو اونور کردم، اخم غلیظی کردم، اومد پیشمون.
عماد- چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
- جواب میدم، جواب هر کسیو نمیدم!
عماد- الان من هر کسی شدم؟
- با اون کارت آره!
به سیامک نگاه کرد.
عماد- این چی؟ این همه کسه؟
سیامک اخم کرد.
- آره همه‌کسه، مثله تو نیست، که اون کارو کنه و منم مجبور بشم خودمو پرت کنم از ماشین.
سیامک- چیکار کردی؟
نگاش کردم.
- هیچی.
سیامک- بهار!
عماد- چقدر هم صمیمی!
عصبی شدم دستِ سیامکو گرفتم.
- صمیمیت ما به تو ربطی نداره!
عماد- اگه دوس داری، باهاش ازدواج هم بکن.
سیامک- باهاش ازدواج هم می‌کنم.
به سیامک نگاه کردم.
سیامک- باهاش ازدواج می‌کنم اولین کارتیم که بخوام پخش کنم، به تو میدم.
عماد عصبی شد، سیامک دستِ منو گرفت و رفتیم، سرم پایین بود، مغازه هم نرفتیم، یه راست رفتیم خونه.
سعید- نوشابتون کو؟
سیامک- نگرفتیم!
تعجب کردن.
پرهام- چی شده؟
منو سیامک به هم نگا کردیم و قضیه رو تعریف کردیم، اونام عصبی شدن.
آرشام- این عماد و خودم می‌کشم، پرهام پاشو.
- نه داداش بیخیالش.
پرهام- وای نه!
نگاش کردیم.
سعید- وای خدا!
به اونم نگاه کردیم.
سیامک- چی شده؟
سعید و پرهام گوشیشونو نشون دادن، عکس منو سیامک تو اینترنت بود، همین یه دقیقه پیش نوشته بود: ازدواج دو فوتبالیست معروف پرسپولیس و تیم دختران بهار نعمتی و سیامک نعمتی!
- کارِ عماده کی ازمون عکس گرفت؟
پرهام- از فردا خبر‌نگارا جمع میشن، باید چیکار کنیم؟
گوشی سیامک زنگ خورد، نگاش کرد.
سیامک- ایناهاش یه دقیقه‌ای شروع شد.
سعید- کیه؟
سیامک- مهدی.
گوشی منم زنگ خورد، حسنا بود.
- باید چیکار کنیم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
- خدایا چیکار کنم؟
سیامک- جواب بده بگو: اره همه واقعیته.
تعجب کردم.
سیامک- زود باش.
اون گوشیشو برداشت، منم برداشتم.
- الو.
حسنا- بهار اینا چیه که همه جا پخش شده؟ تو با سیامک نعمتی ازدواج کردی؟
به همه نگاه کردم، همشون به نشونه آره سر تکون دادن.
- آره.
حسنا- اینا واقعیه؟
- آره.
قطع کرد، گوشیو آوردم پایین.
- آخر کار دستمون داد، معذرت میخوام ازتون.
سیامک- تقصیر تو نیست، الان مهم اینا نیست، باید بریم محضر عقد کنیم.
نگاش کردم.
سعید- عقد دائم؟
پرهام- من آشنا دارم، فردا اوکیه.
سیامک- دائم نه یه صوری، تا یه مدت بعد جدا می‌شیم، پرهام فردا زنگ بزن.
گوشیم دوباره زنگ خورد، ای خدا تمومش کنین! خاموشش کردم.
آرشام- اعصاب نداری ها!
- خودم عمادو می‌کشم.
داشتم می‌رفتم، همه پشتم راه افتادن.
پرهام- نه بهار یه خبر دیگه درست میشه، نباید این کارو کنی.
نفس عمیق کشیدم، زندگیم چرا یهو تغییر کرد؟ فردا باشگاه چیکار کنم؟
- فردا حوصله خبر‌نگارا رو ندارم و سوال و جوابای بچه‌ها!
خدایا همه چیو بخیر بگذرون، مگه الان خوابم می‌بره؟ رفتم زیر درخت نشستم.
سعید- بیا بالا مریض میشی.
- الان حال هیچیو ندارم، شما برین بالا.
رفتن، منم نشستم، داشتم به اون عکسا فکر می‌کردم، حدود پنج شیش ساعت نشسته بودم؛ که دیدم هوا داره روشن میشه، نخوابیده بودم، رفتم بالا، دیدم همشون رو مبل خواب رفتن، براشون پتو بردمو کشیدم روشون، لباس باشگامو پوشیدم، رفتم پایین که دیدم سیامک بلند شد، بهش نگاه نکردم، خجالت می‌کشیدم که نگاش کنم، داشتم می‌رفتم که صدام کرد، وایسادم، اومد طرفم با دستش صورتمو بلند کرد.
سیامک- تقصیر تو نیست خودتو مقصر ندون.
نگاش کردم پیشونیمو ب*و*س*ی*د.
سیامک- حالا بیا برسونت که تنها باهاشون مقابله نکنی، خانوم فوتبالیست!
رفتیم، بعد بیست دقیقه رسیدیم، خبر‌نگارا بودن، یکی یکی جواب می‌دادیم، منم جواب بچه‌های تیمو دادم.
سیامک- بهاری؟
بهاری؟ نگاش کردم.
سیامک- تموم شد زنگ بزن بیام.
سرمو تکون دادم رفتش، همه یه جوری بهم نگاه می‌کردن، اهمیت ندادم، بازیمو کردم، یهو دیدم یه توپ داره مستقیم می‌خوره به صورتم که جا‌خالی دادم، سمیرا بود که با نفرت بهم نگاه می‌کرد، عصبی شدم، توپی که زیر پام بود رو نگاه کردم، انداختمش بالا و با تموم قدرتم شوتش کردم که خورد به پاش، جیغش بلند شد، بدون اینکه به کسی اهمیت بدم رفتم طرف رختکن، مربی اومد پیشم.
مربی- بهار چت شده؟
- من چیزیم نیست مربی، اونا یه چیزیشون هست، مگه ازدواج من با یه بازیکن فوتبال انقد بزرگه که نمیتونن هضمش کنن؟ما ازدواج کردیم باید ازشون اجازه می‌گرفتم؟
مربی- باشه دخترم برو، الان منم باهاشون حرف می‌زنم.
وسیله‌هامو جمع کردمو رفتم بیرون باید آروم بشم وگرنه منفجر میشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
اهنگ گذاشتم:
پرنده از سینا درخشنده
وای از دست آدما! چه بی‌رحمن بگو چرا...
تقریبا آخرای آهنگ بودم که یکی از پشت دستمو کشید و افتادم تو بغلش، سرمو بلند کردم، سیامک بود، جلومو نگا کردم جاده بود، حواسم کجا بود؟
سیامک- بهار حواست کجاست؟
- من خب چیزه...
سیامک- آروم باش، بیا بریم تو ماشین.
سوار ماشین شدیم، پشت ماشینو نگا کردم. لباس بود، با حالت سوالی نگاش کردم.
سیامک- برا عقده میخوام غوغا به پا کنم.
- اما با این سر وضع؟ ما باشگاه بودیما!
سیامک- میریم حموم نگران نباش.
بعد بیست دقیقه رسیدیم، لباسارو داد دستم.
سیامک- اول برو اونور حموم، وسیله آرایشو و همه چی اونجا هست، حاضر شو بیا.
سرمو تکون دادم، رفتم به همونجا که گفت.
****
سیامک
کت و شلوارمو پوشیدم، عجبا چه زود داماد شدم! چند تا از بچه‌ها هم دعوت کردم که فکر نکنن کسی نبود.
سعید- سیا؟
نگاش کردم.
با سر اشاره کرد که اونورو نگا کنم، نگاه کردم بهار اومد، تو اون لباس فوق العاده شده بود، آرایششم زیاد نبود، رفتم طرفش نگاش کردم.
- خوشگل شدی.
بهار- ممنون.
رفتیم سر سفره عقد، عاقد اومد، همه چیو براش توضیح داده بودیم، خطبرو خوند هر دو بله گفتیم.
مهدی- سیا اینورو نگا کنین.
عکس گرفتن، چند تا عکس تکیم گرفتیم، یکم که خوش و بش کردیم سوار ماشین شدیم که بریم.
- باید بیای خونه‌ی ما.
بهار- می‌دونم بچه‌ها وسیله‌هامو بردن.
سرشو گذاشت رو پنجره، دستشو گرفتم نگام کرد.
- خودتو مقصر ندون، هیچی تقصیر تو نیست، تازشم برا من که خوب شد، دخترا کمتر تو اینستا پیام میدن!
خندش گرفت.
بهار- میخواستی خوشگل نباشی.
- یکی باید به خودت بگه که!
یه لبخند خیلی قشنگ زد دیگه تا موقع رسیدن حرف نزدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_، Nightmare و negin-bay

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
رسیدیم خونه نگاش کردم، اونم نگام کرد یکم می‌ترسید.
- نگران نباش بیا.
دستشو گرفتمو رفتیم تو، مامان اومد بیرون، نگاش کردم یه لبخند شیرین زد، اومد جلو پیشونیشو ب*و*س*ی*د و ب*غ*ل*ش کرد.
مامان- خوش اومدی دخترم.
رفتیم داخل، بابام خیلی باهاش خوب بود، سعیدم که نگم براتون.
سعید- وای ببین کی اومده خواهرم اومده!
مامان- سعید کمتر خودتو شیرین کن.
سعید- عه مامان!
خندم گرفت.
مامان- دخترم برو بالا لباساتو عوض کنو استراحت کن.
- بیا ببرمت.
باهم رفتیم تو اتاق، رفتیم تو، به کمد اشاره کردم.
- هر چی که لازم داری هستش، اگرم نبود بگو بگیرم.
سرشو تکون داد.
- نمی‌خوای حرف بزنی؟
با سر گفت: نه!
شیطون شدم.
- دوس داری حرف بیارمت؟
با سر گفت: نه!
رفتم نزدیکش، رفت عقب که خورد به دیوار.
بهار- سیامک اذیتم نکن.
- دیدی حرف زدی.
نگام کرد، یهو زیر پامو خالی کرد که افتادم پایین، خودشم شروع کرد خنده کردن.
دارم برات باز.
لباساشو جمع کرد ولی نرفت تو حموم.
- چیه؟
فقط نگام کرد، تازه فهمیدم منظورش چیه.
- باشه الان میرم.
یه لبخند شیرین زد، رفتم بیرون، رفتم پایین.
مامان- سیامک؟ چرا حرف نمی‌زنه؟
-خجالت می‌کشه مامان، تازه یکم حرف اومد.
مامان- حقم داره دختره بیچاره!
سعید- بهتره همینجوری که هستیم بمونیم، که خجالتش بر طرف بشه.
بابا- ما همین می‌مونیم بنظر من که دختر خوبیه.
سعید- وقتی بابا گفت: دختر خوبیه، پس همه چی تمومه!
بابا- کمتر مزه بریز.
سعید قیافشو مظلوم کرد، چشاشو شبیه گربه شرک کرد!
- خجالت بکش، مرده گنده‌ای مثلا!
سعید- خب که چی؟ تا مجردم باید لذت ببرم، نه مثه تو الان بپوسم!
- می‌بینیم باز تورو.
رفتم طرفش زیر گوشش گفتم.
- من که از همه چی خبر دارم کیو داری رنگ میکنی؟
نگاش کردمو، ابرومو انداختم بالا.
سعید- به کسی چیزی بگی پاتو میشکونم!
- اولندش میخوام به بهار بگم، دومندش کاری باهام بکنی به همه میگم، در هر حال بهار باید بدونه نه؟
سعید- اوکی، خداکنه بهش چیزی نگه.
- نمیگه نگران نباش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_ و Nightmare

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
بهار
رفتم پایین. سیامک و سعید رو مبل در حال حرف زدن بودن. مادرشونم تو آشپزخونه بود. پدرشون نبود. سعید منو دید و یه سوت زد.
سعید:
- جان جان! چه زن داداش خوشگلی!
با این حرفش سیامک بهم نگاه کرد و من سرمو انداختم پایین. متوجه شدم که بلند شد. داشت میومد طرفم. دستمو گرفت و با خودش برد بالا. نگاش کردم.
- سیامک؟
- باید باهات حرف بزنم.
- راجب سعید و باران؟
وایساد و با تعجب نگام کرد.
- باران همه چیو بهم گفت. خبر دارم نگران نباش.
اومد نزدیکم. رفتم عقب که به دیوار خوردم. دستشو گذاشت رو گونم و آروم نوازش کرد. چرا نمی‌تونم بهش چیزی بگم؟ عماد اون روزم این کارو کرد ولی من باهاش تند برخورد کردم. چرا با سیامکم نمی‌تونم؟ سرشو نزدیک گوشم برد. نفساش به پوست گردنم می‌خورد و مور مورم می‌شد.
سیامک- خوشگل شدی.
نگاش کردم. هنوزم سرش نزدیک گوشم بود.
- سیامک؟
نگام کرد.
- معذرت میخوام.
سیامک- بابت؟
- این اتفاق.
سیامک:
- مشکلی بابتش ندارم. وقتی آبا از آسیاب افتاد این عقدم خود به خود باطل میشه.
اینو گفت انگار که یه تیغ رفت تو قلبم.
سیامک- حالت خوبه؟
- آره. برم به مادرت کمک کنم.
اینو گفتم و رفتم. من چم شده؟ چه مرگمه؟
***
سعید
سیامک اومد کنارم نشست.
- چیه داداش کوچیکه؟
سیامک:
- هیچی.
- سیا این همون سیامکی نیست که می‌شناسم. چت شده؟
نگام کرد.
سیامک- بریم بیرون باز میگم.
سرمو تکون دادم. مطمئنم یه چیزیش هست وگرنه انقد تو خودش نمی‌رفت.
****
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_ و Nightmare

Baharkhanom

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
84
183
زمان آنلاینی
1h 11m
80
سیامک
با سعید رفتیم همون کافه همیشگینون نشستیم. سعید بهم نگاه کرد. منتظر بود.
سعید- سیامک جون به لبم کردی بگو ببینم چیشده؟
-سعید دارم دیونه میشم. هر وقت بهارو میلینم نمیدونم چم میشه. نمیتونم ازش چشم بردارم. از اون روز که بازیشو دیدم تا الان انگار نمیتونم.
سعید با لخند نگاهم میکرد. چه دلیلی داره بخنده؟
-چرا عین بز میخندی؟ چیزه خنده داری گفتم؟
سعید- آخه برادر خل و چل من عاشق شدی.
چشمام در اومد.
-چی داری برا خودت میگی؟
سعید- عشقه فوتبالی.
-عشقه فوتبالی؟
سعید- آخرم این فوتبال کاره خودشو کرد. بلاخره شاهد شکست خوردنت شدم. سیامک نعمتی کسی که حرف عشق و دوست داشتنو نمیزد دلشو به یه بازیکن باخت و عشقه فوتبالیشو به وجود آورد. عشقه تو به فوتبال بود. فوتبالم میخواست ازت قدردانی بکنه عشقه فوتبالیو تو دلت جا کرد. سیا تو عاشق بهاری. شاید با دیدن یه بارش نتونستی عاشفش بش؛ ولی از اون روز عقد الکیتون تا الان مطمئن شدم که دوسش داری.
حرفای سعید برام گرون تموم نشد؛ ولی باعث شوک شد.
من سیامک نعمتی دلمو به یه دختر باختم؟ یعنی اونم این حسو داره؟
سعید- سیا تا اون عقد کوفتیه الکیتون باطل نشده بهش بگو. وگرنه کار از کار میگذره و برای همیشه از دستش میدی.
سرمو بین دستام گرفتم. سعید دستشو رو شونم گذاشت.
سعید- برادر من انقدر ضعیف نبود. حتی باید بگم این عشق باید تورو قوی تر کنه. اون عماد عاشق بهاره اگه بفهمه تو بهار جدا میشین حتما یه نقشه ای میکشه بهتره با بهار حرف بزنی.
با این حرفش عین جت پریدم.
-اون هیچ غلطی نمیکنه. بهار ماله منه. فقط برا سیامکه.
سعید لبخند زد.
سعید- آفرین الانم نقشه بکش که چجوری میخوای بهش بگی. منم کمکت میکنم.
سرمو تکون دادم. اگه سعید نبود من هنوزم در حال کلنجار رفتن با خودم بودم. خدایا به انید تو قدم برای عشقه فوتبالیم بر میدارم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: _mahdi.8399_
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
IRAN_BOT imendoor خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT Aman خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT به تو چه خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT Farnoosh خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT تبعید کاربر amanda | انجمن رمان ایران کاربران تبعید شده 0
T مذهبی دعاھاى سفارش شده جھت اداى قرض | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T مذهبی چندين دعاى مھم از پیامبران | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 5
T مذهبی دعاھايى كه اسم اعظم دارد | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
_mahdi.8399_ تایید شد درخواست مدال بازرس برتر / _mahdi.8399_ کاربر انجمن رمان ایران درخواست مدال 1
IRAN_BOT Yousef خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Arezoo.M آموزشی "حس آمیزی" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تشخیص" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "کنایه" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "استعاره" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "مجاز" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تشبیه" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
T مناسبت لیله الرغائب مبارک | انجمن رمان ایران تبریک، تسلیت و مناسبت‌ها 3
Arezoo.M آموزشی "استثنای منقطع" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "اسلوب الحکیم" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "اسلوب معادله" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "مناظره" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تمثیل" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "ارسال المثل" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "حسن تعلیل" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "اغراق" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تضمین" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تلمیح" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "لف‌ونشر" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "عکس" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "متناقض‌نما" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تضاد" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "مراعات نظیر و تناسب" انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تخلص" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "متشابه یا هم آوا" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "جناس" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 5
Arezoo.M آموزشی "ترصیع" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "سجع" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "واج آرایی" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
IRAN_BOT Grant Gustin خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
T مذهبی دعاھايى به جھت زياد شدن حافظه | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 1
♤ASMODEL♤ درحال تایپ رمان بازیگوش دوست داشتنی|ASMODEL کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 3
T مذهبی دعاى ھر روز جھت بھشتى شدن و رفع گرفتارى| انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T مذهبی دعا جھت عاقبت بخیر شدن و با دين كامل از دنیا رفتن | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T مذهبی دعايى كه سبب مال حلال و فرزندان صالح مى شود. |انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T مذهبی دعايیى كه يازده سال بر عمر مى افزايد. | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T مذهبی دعا جھت طول عمر | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T متفرقه سرى از اسرار در قضاى حوائج|انجمن رمان ایران متفرقه 0
hana81 درحال تایپ رمان معادله عشق و جنون | hana81 کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 2
شکارچی مهم آموزش نصب انجمن به صورت برنامه| انجمن رمان ایران آموزش کار با انجمن 2
IRAN_BOT ~Bad.GIRL~ خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)