کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
نویسنده: شهره معصومی
نام رمان: من با من
ژانر: عاشقانه
خلاصه: نازی دختریه که همیشه عاشقه.عاشق شوهرش، عاشق برادر، پدر و خواهرش. اما یه جایی وسط زندگیش اتفاقاتی میفته که پرتش میکنه بین یه دنیا مشکل و نازی به هر چیزی چنگ می‌ندازه تا زندگیش رو جمع کنه. ناامید میشه ولی با حرف های شوهرش دوباره به زندگی برمیگرده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold، AHooora، Dark Girl و 1 شخص دیگر

AHooora

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
کاربر V.I.P انجمن
38
59
زمان آنلاینی
18h 8m
40
1.png

بسم آفریدگار قلم
ضمن خوش آمد، از اینکه مارا مفتخر ساختید و آثار ارزشمند خود را در انجمن رمان ایران به اشتراک گذاشته‌اید سپاس گذاریم.

قبل از شروع تایپ آثار خود، قوانین تایپ رمان در انجمن رمان ایران را با دقت مطالعه فرمایید:

✅قوانین جامع تایپ رمان

در صورت بروز مشکل و راهنمای برای تایپ رمان در تایپک زیر پرسش خود را مطرح کنید:

✅تایپک جامع پرسش و پاسخ

شما می‌توانید پس از ارسال ۲۰ پارت از رمان و یا ۱۵ پارت از داستان خود در تایپک زیر درخواست جلد دهید:
✅تایپک جامع درخواست جلد

و پس از گذشت ۲۰ پارت از رمان و یا ۱۰ پارت از داستان خود در تایپک زیر درخواست تعیین سطح قلم دهید:

✅تایپک جامع درخواست تعیین سطح

همچنین پس از گذشت ۳۵ تا ۴۰ پارت از رمان خود و یا ۲۰ پارت از داستانتان در تایپک زیر درخواست منتقد دهید:
✅تایپک جامع درخواست نقد برای رمان
✅تایپک جامع درخواست نقد برای داستان کوتاه

و پس از اتمام اثر خود در تایپک زیر پایان رمان و یا داستان خود را اعلام کنید:
✅تایپک جامع اعلام پایان رمان

✅تایپک جامع اعلام داستان کوتاه

انجمن رمان ایران در صدد بر آمده است که اثر شما بی هیچ عیبی تایپ و بر روی سایت اصلی منتشر شود به همین سبب از پارت ابتدایی آثارتان برای شما ناظر در نظر گرفته شده است!
ناظر اثر شما در خصوصی به شما پیام خواهد داد!

۱. از نگاشتن محتوا و سوژه های تکراری خودداری کنید!
۲. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه صحنه که برخلاف عرف جامعه است به شدت بپرهیزید!
۳. پس از ارسال هر پارت ناظر خود را مطلع سازید!

درخشش و موفقیت شما آرزوی قلبی ماست.

✅اکنون رمان شما مورد تایید قرار گرفته است و شما قادر به پست گذاری می‌باشید!
@AHooora @Nightmare
قلمتان پایدار|تیم مدیریت بخش کتاب
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت اول:
من با من
مقدمه:روی نیمکت سرد و یخ زده نشستم.دستم رو دور خودم حلقه کردم.تنم به لرزه افتاده بود.اشک بی مهابا روی صورتم روان شدن.قلبم تند تند میزد.فکر نغمه تموم ذهنم رو پر کرد.دستام رو روی نیمکت گذاشتم و کمی خودم رو به جلو خم کردم.سرم رو پایین انداختم و اجازه دادم صدای هق هقم بلند شه.به آدمای اطرافم و توی پارک توجهی نکردم.فقط می خواستم خودم رو تخلیه کنم.فکر خودکشی خواهرم مثل خره توی جونم افتاد:
-خانم حالتون خوبه؟
به صدای زن توجه نکردم.همونطور که سرم پایین بود به گریه هام ادامه دادم.شونه هام از شدت گریه می لرزید.فقط یک جمله رو زیر لبم تکرار می کردم:
-چرا؟چرا خودکشی کردی؟؟؟چرا؟
........... ..................
با عجله از پله ها بالا رفتم.به بالای پله ها که رسیدم دویدم سمت کلاس ته راهرو.دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم و با شتاب در رو باز کردم.می خواستم داخل برم که به یه مانع محکم برخورد کردم.بینیم بخاطر برخورد با مانع درد گرفته بود.دستم رو روی بینیم گذاشتم و آخ بلندی گفتم.چشمام رو باز کردم تا ببینم به چی برخوردم که با دیدن آدم رو به روم نفسم گرفت.یه مرد جوون با چشم های درشت مشکی با خشم نگاهم می کرد.به پشت سرش نگاه کردم.بچه ها لبشون رو به دندون گرفته بودن و با ترس نگاهم می کردن.لعیا سری از تأسف تکون داد و چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم.به مرد نگاه کردم و با عصبانیت گفتم;
-شما پشت در چی کار می کردی؟؟؟؟اینجا جای وایستادنه؟؟؟
صورت سفید وپهنش از خشم قرمز شد.یک آن ترسیدم با مشت توی صورتم بزنه.هیکلش درشت و ورزیده بود طوری که مجبور بودم سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم:
-ببخشید که شما در رو با شدت باز کردی و کمرم رو داغون کردی.ساعت کلاس رو نمی دونی که این طور با عجله تو کلاس حاضر می شی؟؟؟؟
دهن باز کردم چیزی بگم که رضا یکی از هم کلاسی هام با صدای بلند گفت:
-نازی جان،آقای محمدی هستن ایشون..استاد جدیدمون.به جای آقای رضایی اومدن.
شوکه شدم.با یک دستم جلوی دهنم رو گرفتم و با چشم هاش درشت شده فقط نگاهش کردم.خیلی جوون به نظر می رسید.فکر نمی کردم بیشتر از سی و پنج سال داشته باشه.پوزخند صدا داری زد.سرم رو پایین انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
-معذرت می خوام استاد.
-بیرون ………..
از حرفش بیشتر شوکه شدم با عصبانیت نگاهش کردم:
-من به هیچ وجه با تاخیر و بی ادبی کنار نمیام.بیرون.امیدوارم جلسه ی بعدی به موقع و با ظاهری موجه تر سر کلاس حاضر بشی.
در رو باز کردم و با عصبانیت از کلاس خارج شدم.خواستم در رو محکم ببندم که خودش پیشدستی کرد و در رو هل داد.صدای محکم بسته شدن در توی راهرو پیچید و بغض منم ترکید.همیشه تو اوج عصبانیت گریه می کردم و این نقطه ضعفم برام مشکل ساز شده بود.بدم می اومد که ضعیف باشم اما کاریشم نمی تونستم بکنم.
توی حیاط دانشگاه قدم می زدم و به محمدی بد و بیراه می گفتم.نمی دونم چقدر گذشته بود که یه نفر روی شونم زد.برگشتم و نگاه کردم.لعیا بود:
-تو باز عین خروس جنگی افتادی به جون این و اون؟اول می دیدی طرف کیه بعد اخم و تخم می کردی.اصلا چرا دیر اومدی؟
دستم روی دهنش گذاشتم و با خنده گفتم:
-یه دقیقه اجازه بده خپل خانم بهت توضیح میدم.
محکم روی دستم کوبید و پسش زد:
-آدم خپل باشه بهتر از اینه که مثل تو لاغر و بدقواره باشه.دو مترم که قدته.
بلند خندیدم:
-کجا دومترم.همش یک و شصت قدمه.تو زیادی قد کوتاهی.
صورتش از عصبانیت قرمز و چشمای درشت و سبزش درشت تر شده بود.دستش رو مشت کرد و خواست توی شکمم بکوبه که ازش فاصله و با دوتا دستام جلوشو گرفتم:
-تو رو خدا نزن.اون دفعه زدی ناکارم کردی.غلط کردم.حالا بیا بگو این محمدی یه دفعه از کجا پیداش شد.
دستش رو پایین انداخت.یه چشم غره ای زد و به طرف بوفه دانشگاه به راه افتاد.فهمیدم قهر کرده.لبخندی زدم و دنبالش راه افتادم.هر چی صداش زدم جواب نداد.از پشت نگاهش کردم و به نظرم رسد از قبل چاق تر شده.قدش یک و پنجاه و کوتاه تر ازمن بود.تپلیش باعث شده بود قدش کوتاه تر به نظر بیاد .صورتش سفید و تپل بود با لبای درشت و قرمز.رنگ چشماش بیشتر از هر چیز دیگه جلب توجه می کرد.با عجله خودم رو بهش رسوندم و شونش رو گرفتم:
-دیوانه وایسا.باز زد به سرت؟r
دستم رو پس زد;
-آره من هر وقت گشنم بشه می زنه به سرم.
یه کم نگاهش کردم و دوباره زدم زیر خنده:
-پس بگو.گشنته.مشکل من نیستم.
-برو گمشو.
دوباره به سمت بوفه به راه افتاد و من هم دنبالش رفتم.یه کیک شکلاتی با یه لیوان بزرگ شیر کاکائو سفارش داد.منم یه کیک کوچیک با یه شیر کاکائوی کوچیک.وقتی که نشستیم و کیک و شیر کاکائو رو روی میز گذاشتم اشاره ای کرد و گفت:
-باز که کوچیک گرفتی.بسه دیگه بابا.به اندازه کافی لاغر کردی.
یه قلوپ از شیر کاکائم خوردم ;
-بخوام زیاده روی کنم باز چاق میشم.تا همین جاش با بدبختی بیست کیلو لاغر کردم.
یه برش بزرگ از کیک توی دهنش انداخت و با دهن پر گفت:
-تو کلا پنجاه و پنج کیلویی الان.بخوای این جوری کم غذاا بخوری باز وزن کم می کنی.مراقب باش.
لیوان شیر کاکائو رو برداشت و سر کشید:
-چرا رضایی رفت؟؟؟این پسره کیه به جاش اومده؟؟؟؟
با دستمال کاغذی دور دهنش رو پاک کرد:
-مثل این که زن رضایی مریضیش شدید تر شده.بردتش آمریکا واسه ادامه درمان.این محمدی به جاش اومده.محمدی کلا سی و پنج سالشه اما می گن تو دوران دانشجویی شاگرد اول بوده و مخش خوب کار میکنه.واسه همین همه قبولش دارن و بهش اعتماد دارن.با هیچ کسم شوخی نداره.خیلی جدی و بداخلاقه.
پوفی گفتم و روم رو برگردوندم:
-آره.اولین نفر حال من رو هم گرفت.
چشمم به رضا خورد که داشت با لبخند به سمت ما می اومد.رضا یه پسر خیلی معاشرتی و خوش اخلاقه که با همه جوره.آدمیه که هیچ وقت از هم صحبتی باهاش احساس بدی نداشتم.یه پسری که قدش تقریبا یک و نود و هیکلی نه خیلی لاغر و نه خیلی چاق داره.با موهای پرپشت مشکی که همیشه تا روی گردنشه.همیشه ته ریش داره و چشمای عسلی و مژه های بلندش تو صورتش باریک و سفیدش بیشتر از همه خودش رو نشون میده. به ما که رسید صندلی کنار من رو عقب کشید و با نیش باز گفت:
-سلام آجیا.
لعیا از روی صندلی بلند شد.کیفش رو روی دوشش انداخت و رو به رضا گفت:
-دیر اومدی داداش.ما کلاسامون تموم شده باید بریم خونه.
با تعجب پرسیدم:
-وا......ما یه کلاس دیگه داریم اونم با استاد مشایخی.
رضا روی صندلی لم داد وهمونطور که با اخم به لعیا نگاه می کرد گفت:
-کنسله.استاد مشایخی امروز نمیاد.
نمی دونستم بین لعیا و رضا چه اتفاقی افتاده.لعیا برای رضا قیافه گرفته بود و این ازش بعید بود.شده بود بدترین حرف رو به شوخی به هم می زدن اما هیچ وقت از قهر و اخم خبری نبود.
از جام بلند شدم و رو به لعیا پرسیدم:
-چته؟؟مشکوک می زنی؟؟؟
چشم غره ای به رضا زد و به راه افتاد:
-بریم .
رو به رضا پرسیدم:
-چی شده؟؟؟؟چی بهش گفتی که راستی راستی قهر کرده؟
شونه هاش رو بالا انداخت و از جاش بلند شد:
-از خودش بپرس.فعلا که منو محل نمی ذاره.می ترسم چیزی بگم بدتر شه.
پوفی گفتم و خداحافظی کردم.لعیا با قیافه ای گرفته و درهم جلوی در دانشگاه منتظرم بود:
-چته؟رضا چی بهت گفته؟سابقه نداشت باهاش قهر کنی؟
دستش رو به نشونه ی هیچی تکون داد و گفت:
-بعدا برات توضیح میدم.الان حوصلشو ندارم.
به خونه که رسیدم ساعت دوی بعد از ظهر بود.در حیاط رو باز کردم و وارد حیاط شدم.در رو بستم و بهش تکیه دادم.یه حیاط سر سبز و بزرگ پر از دار و درخت.یه تاب گوشه ی حیاط و یه استخر بزرگ طرف دیگه ی حیاط.هفت سالم بود که به این خونه اومدیم و الان دوازده ساله که اینجاییم.خونه ای توش مادرم رو از دست دادم و پدرم هنوز وابسته به این خونه ست چون فکر می کنه روح مادرم هنوز توی این خونه ست.مادری که بخاطر سرطان مرد و من بعد از اون شبیه آدم آهنی شدم.موجودی که دیگه هیچ حسی درونش جاری نیست.به سمت خونه راه افتادم.آهسته میرفتم و سرم پایین بود.شعری زیر لب زمزمه می کردم که یک دفعه به چیزی برخورد کردم.دستم رو روی سرم گذاشتم و عصبی سرم رو بالا آوردم.با دیدن کسی که روبه روم بود نزدیک بود سکته کنم:
-خانم امیری........شما چرا این قدر حواس پرتین؟همش باید به یه جا بخورین؟
با تته پته گفتم:
-اس....تاد......محمدیی
محمدی لبخند شیطنت آمیزی زد و به پشت سرم نگاه کرد:
-علیرضا.......چرا این خواهرت همش حواسش پرته........
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold، AHooora و شکارچی

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۲
رمان من با من
برگشتم و به علی رضا نگاه کردم.با نیش باز پشت سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد.برادرم علی رضا سی سال داره و مهندس راه سازیه و البته کسیه که لعیا دوست داره همش باهاش کل کل کنه.علیرضا چشمای آبی و پوست سفید داره.با هیکلی که به لطف باشگاه و ورزش های بدنسازی حسابی روی فرم بود و قد بلندش که تقریبا به یک و نود میرسه جذبه اش رو بیشتر کرده.وقتی هم که میخنده دوست دارم چال های گونش رو ببوسم.دستش رو توی موهای خرماییش کرد و به محمدی چشمک زد :
-خواهر حواس پرت خودمه دیگه.روزی ده بار به خودم می خوره.ولی خب چی بکنیم.ته تغاریه و خیلی لوس تشریف داره.
اخم کردم و به سمتش رفتم.دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد :
-ببخشید..ــ..ببخشید......غلط کردم.
محمدی بلند خندید.برگشتم و با اخم نگاهش کردم که باعث شد خنده اش رو بخوره;
-شما خونه ما چیکار داری؟؟؟؟داداش منو از کجا میشناسی؟؟؟؟دوست داری همونطور که امروز از کلا انداختیم بیرون پرتت کنم بیرون؟
لبخند محوی زد.صدای دلخور علیرضا رو از پشت سرم شنیدم:
-این چه طرز حرف زدنه نازی؟آرات رفیقمه.دوسالی که آلمان بودم باهم رفیق شدیم.درست نیست اینطور باها‌ش حرف بزنی.
چشم غره ای به علیرضا زدم و روبه آرات محمدی گفتم:
-از این به بعد هر کلاسی با شماداشته باشم کنسل می کنم.
به طرف راه پله رفتم.صدای خونسرد و آرومش میخکوبم کرد:
-بهتره بیاین وگرنه درسی که با من دارین رو میفتین.منم غیبت بیخود و بیجا رو قبول نمی کنم.
دستم رو به نشونه ی برو بابا تکون دادم و از پله ها بالا رفتم.در سالن رو باز کردم و وارد شدم.بابا پشت به من جلوی تلویزیون نشسته بود و اخبار ورزشی می دید.بی اختیار لبخندی روی لبم نشست.در رو بستم و آروم به سمتش رفتم.کنار مبل ایستادم و به نیم رخش خیره شدم.برگشت و با لبخند نگاهم کرد:
-سلام ته تغاری.
کنارش نشستم.دستم رو دور گردنش انداختم و سرش رو به خودم نزدیک کردم.سرم رو به سرش تکیه دادم و آهسته گفتم;
-سلام بهترین پدر دنیا
-خوبی دخترم؟
با دستم موهای جوگندمیش رو نوازش کردم:
-مرسی بابا جونم .تو که خوب باشی منم عالیم.
خودش رو عقب کشید . دستم رو از روی شونه هاش برداشت و بین دوتا دستاش گرفت.لبخند زد و با مهربونی نگاهم کرد پنجاه وپنج سال داشت. چین و چروک های زیر چشم و پیشونیش غم بزرگی رو روی دلم نشوند.لاغرتر از قلب به نظر می رسید اما هنوز جذبه ی قبل رو داشت.علیرضا از نظر قد بلندی به پدرم رفته بود.علی رضا چشمای آبی و پوست سفیدش رو از بابا به ارث برده اصلا انگار پدرم دوباره جوون شده.پدرم صورتم رو نوازش کرد:
-به چی فکر می کنی دختر بابا؟
-به شباهت شما و علیرضا.
لبخندش عمیق تر شد:
-علیرضا جوونی منه.تو و نغمه هم جوونی مادرتون.این قدر شبیه مادرتونین که هیچ وقت دوست ندارم ازم جدا شین.
لبخند از روی لبم پرید و بغض مهمون خونم شد.بلند شدم و کوله پشتیم رو از روی زمین برداشتم:
-میرم لباس عوض می کنم میام پایین.
به طرف راه پله رفتم که پدرم صدام کرد:
-نازی.
برگشتم و نگاهش کردم:
-مادرت جاش راحته.مریضی اذیتش می کرد.دیگه خیلی وقته راحت شده.ولی تو دوساله ناراحتی.هنوز عصبی و لجبازی.نازی دیگه بسه.
کوله پشتی رو روی شونم انداختم و بغضم رو خوردم:
-خوب میشم.می دونم طولانی شده ولی خوب میشم.نگران نباشین.
لبخند پدرم آرامش رو به وجودم تزریق کردم.چشمکی زدم و به طرف پله ها رفتم.از پله ها که بالا رفتم صدای پرانرژی و بعد صدای خنده ی آرات رو شنیدم که با بابا می خندیدن و شوخی می کردن.لحظه ای مکث کردم و ایستادم.به صدای خنده و شوخی هاشون گوش کردم.آرات مؤدب و آروم حرف میزد.درست برعکس صبح که دیده بودمش.صدای قار و قور شکمم من رو به خودم آورد.رفتم سمت اتاقم که ته راهرو رو به روی پله ها بود.اتاق علیرضا سمت راست و اتاق نغمه سمت چپ اتاقم بود.در اتاقم رو که باز کردم نغمه رو دیدم که روی تختم نشسته.با تعجب پرسیدم:
-سلام.اینجا چیکار می کنی؟
کش موهاش رو از مچ دستش در آورد و همونطور که داشت موهای بلند و خرماییش رو که تا رو باسنش می رسید رو می بست چپ چپ نگاهم کرد:
-وا......اومدم اتاق خواهرما.منتظرت بودم بیای.
کوله پشتیم رو رو زمین کنار تختم انداختم و روبه روی آینه کنار تختم ایستادم:
-اتفاق جدیدی افتاده خواهر؟
آرایشم روی صورتم ماسیده بود.مقنعه رو از سرم بیرون کشبدم.ایشی گفتم و پرتش کردم رو زمین.موهای چتریم رو که شاخ شده بود با دست مرتب کردم و یه برگ دستمال کاغذی برداشتم.شیر پاک کن رو از جلوی آینه برداشتم .یه کم روی دستمال ریختم و مالیدم روی لبم.به نغمه نگاه کردم که داشت با چشمای ریز شده نگاهم می کرد.خط چشم پهنی پشت چشم درشت و مشکیش کشیده بود و ریملی که زده بود مژه هاش رو پرپشت تر از همیشه نشون می داد.چشمکی زدم و خندیدم.با غیظ گفت:
-باز شلخته بازی درآوردی؟هی تو اتاقت رو بهم بریز مریم جون بیاد مرتب کنه..مریم خانم بیچاره کمر درد گرفته از دستت.
مانتو و شلوارم رو درآوردم و وسط اتاق انداختم.سمت دراورم رفتم و کشوی اول رو باز کردم.یه تونیک آستین بلند و یه شلوار درآوردم و پوشیدم:
-فکر کنم داداش خنگولمون باز مهمون دعوت کرده.این یکی جدیده.
با چشمای گشاد شده پرسید:
-کی؟؟باز سرخود مهمون آورده؟می کشمش.
-طرف استاد دانشگاه منه.نمی دونستم دوست داداشمه.امروز تو کلاس یه جوری...ـــــ
نغمه از جاش پرید و با هیجان پرسید:
-آرات اومده؟
دقیق نگاهش کردم.انگار لاغر تر شده بود.قدش از من بلند تر و به یک و هفتاد می رسید.اندامی کشیده تری نسبت به من داشت.بیشتر شبیه به یه مدل بود. زیبایی بیش از حدش توجه هر پسری رو به خودش جلب می کرد.مخصوصا چشمای مشکی و براقش و لبای درشتش.صورت کشیده و سفیدی داشت.دقیقا شبیه مادرم.بیست و پنج سال داشت اما چهره اش کمتر نشون میداد.دستش رو جلوی صورتم تکون داد:
-چته؟خدا رو شکر لال بودی لال تر شدی.
خندیدم.با عجله به طرف در اتاق رفت و زیر لب غر غر کنان از اتاق بیرون رفت.وسط خنده یه دفعه یادم اومد نغمه اسم آرات رو آورد و می شناختش.وقتی هم شنید که اومده هیجان زده شد.شال یاسی رنگم رو از توی کشو در آوردم و رفتم رو به روی آینه ایستادم.شال رو روی صورتم گذاشتم و مرتب کردم.تونیک و شلوارم صورتی روشن بودن.علاقه ی زیادی به صورتی و یاسی رنگ داشتم.حتی پرده اتاق و رنگ تختم و ملحفه هاشم یاسی رنگ بودن.یه فرش صورتی با گلای یاسی هم وسط اتاقم پهن بود.در و دیوارای اتاقم یاسی رنگ بودن.مرگ مادرم تاثیر بدی روی من که بچه ی آخر بودم گذاشته بود.نغمه و علیرضا راحت تر تونسته بودن با مرگ مادر کنار بیان اما من هنوز غمگین بودم.با تمام خنده هام،شوخی با اطرافیان و محکم نشون دادن خودم هنوز یه کم افسرده بودم.گاهی وقت ها زود عصبی می شدم و از کوره در می رفتم.بعضی اوقاتم بی دلیل میزدم زیر گریه و اینجور مواقع فقط لعیا بود که میتونست آرومم کنه .دقیق خودم رو نگاه کردم.چشمای قهوه ای تیره و درشت با مژه های بلند و مشکی.موهای خرمائی و وزم کج روی صورتم ریخته بود.صورتم سفید و تقریبا تپله.لبام تقریبا کوچیک و قرمز.انگار همیشه رژ قرمز زدم.کلا پنجاه و پنج کیلو بودم اما همه می گفتن هیکلم خوبه.از قیافه ی خودم راضی بودم.نمی گفتم خیلی خوشگلم اما قیافم بامزه و روی هم رفته نقصی توش نمی دیدم.مخصوصا بینیم که انگار عمل کردم.دل از آینه کندم و از اتاقم بیرون اومدم.با دیدن علیرضا و آرات توی راهرو ایستادم.یه پسر دیگه هم همراهشون بود.همونطور که حرف می زدن به طرف اتاق علیرضا می اومدن و حواسشون به من نبود.پسر غریبه کنار آرات راه می اومد.یک لحظه سرش رو بلند کرد و با من چشم تو چشم شد.چشماش بی نهایت شبیه چشم های آرات بود مخصوصا رنگ مشکیش.قدش یکی دوسانتی از آرات کوتاه تر بود اما هیکل اون هم دست کمی از آرات نداشت.سری به نشونه ی سلام برام تکون داد و لبخند مؤدبانه ای زد.زیر لب سلام آرومی گفتم.علیرضا چشمش به من خورد:
-عه.......خواهری اینجایی؟
نگاه خیره ی من به غریبه رو که دید لبخندی زد:
-این آرتینه برادر آرات.
نزدیک تر رفتم.شباهت زیادی به آرات داشت.صورت پهن سفید با کمی ته ریش که چهره اش رو مردونه تر کرده بود.آرات حتی وقتی هم می خندید یه اخم ریزی داشت اما آرتین چهره ی مهربونی داشت.موهای مشکیش شلخته روی پیشونیش ریخته بود اما بهش می اومد.انگار خودش می دونست و از قصد این کارو کرده . نمی دونم چرا دلم می خواست دست بندازم و موهاش رو بهم بریزم.رو به روش ایستادم و سرم رو بلند کردم تا صورتش رو بهتر ببینم:
-سلام.خوش اومدین آقای محمدی.
آرات زد زیر خنده:
-به.......خواهرت رو ببین.تابحال اون پایین میل داشت کله ی منو بکنه.الان داداشم رو چی تحویل گرفت.
برگشتم و با اخم وحشت ناکی نگاهش کردم.علیرضا داشت با اخم به من نگاه می کرد;
-من با هر کسی مثل خودش رفتار می کنم.برادر شما مؤدبانه با من سلام علیک کرد و منم مؤدبانه جوابشونو دادم.دیگه هر برداشتی می خواین بکنین میل خودتونه.
دیگه نمی خندید و فقط با بهت نگاهم می کرد:
-معذرت می خوام نازی خانم.برادر من همیشه همین قدر شوخه.تو دانشگاه بد اخلاقه ولی پاهاش رو وقتی از دانشگاه بیرون می ذاره شروع می کنه به شوخی و خنده.به منظور نگیرین.
صدا و لحن صحبتش خیلی آروم و با طمإنینه بود.نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم.باز زود عصبی شده بودم.لبخندی زدم و سعی کردم آروم باشم.آرات با لحنی پشیمون گفت:
-معذرت می خوام نازی.منظوری نداشتم.
چشم غره ای زدم.و به طرف پله ها رفتم:
-چی زودم پسرخاله میشه.
صدای شوخ آرات رو شنیدم که با خنده گفت:
-تو از من کوچیک تری بداخلاق.تو نوزده سالته و من سی و پنج توقع نداری که حاج خانم صدات کنم.
خودم هم خندم گرفت.از پله ها پایین رفتم و زیر لب گفتم:
-حاج خانم نازی.چقدر بهم میاد.
و بعد خندیدم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold و AHooora

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت۳
من با من
یه هفته از دانشگاهم می گذشت.هفته ای دوبار با آرات کلاس داشتیم.مثل همیشه سر کلاس بد اخلاق و جدی بود و وقتی می اومد خونمون برای دیدن علی رضا اخلاقش زمین تا آسمون فرق می کرد.خیلی سر به سرم می ذاشت و منم کلی باهاش کل کل می کردم.آرتین رو دیگه ندیدم.سی و سه ساله و یه آموزشگاه کوچیک موسیقی داشت.علیرضا می گفت هنر جو زیاد داره مخصوصا هنرجوی دختر.هنرجوهایی که هر کدوم سعی داشتن یه جوری توجهش رو جلب کنن اما اون این قدر سر به زیر بود که به هیچ کدوم اهمیتی نمی داد.وقتی علیرضا اینا رو می گفت با دهن باز فقط نگاهش می کردم.فکر نمی کردم یه پسر اینقدر سر سنگین و سر به زیر باشه.من هر پسری که دو رو برم دیده بودم شیطون بودن.مخصوصا رضا و علی رضا .هر کدوم با چند تا دختر سرگرم بودن.من حتی به آرات هم شک داشتم.رفتارش جوری نشون می داد که انگار با شوخی و خنده ها‌ش می خواد توجه دخترا رو به خودش جلب کنه.با خودم می گفتم شاید آرتین جلوی بقیه خودش رو اینطور سربه زیر نشون میده.باورم نمی شد این قدر سر به زیر باشه.روزجمعه بود.قرار بود آرات و آرتین بیان خونمون.آرایش ملایمی کردم ویک پیراهن زیتونی رنگی که دامنش تا پایین زانوهام می رسید پوشیدم.یه ساپورت مشکی ضخیم پام کردم.یه شال مشکی سرم کردم و موهام رو که به زور با سشوار صاف کرده بودم روی صورتم ریختم.خورم رو توی آینه نگاه کردم.لبخندی روی لبم نشست.فقط یه کم ریمل زده بودم اما مژه هام کامل پرپشت شده بود.رژقرمز ملایمی زده بودم که لبم رو درشت تر نشون میداد.سایه قرمز ملایمی هم پشت چشمم زده بودم.تقه ای به در خورد .در باز شد و نغمه وارد شد.با دیدنم سوتی زد و خندید:
- خوشگل شدیا.با همین آرایش کمم باز قشنگ تر از قبل شدی.
منم با لبخند نگاهش کردم.تونیک بلند بادمجونی پوشیده بود که تا پایین زانوش می رسید با یه ساپورت مشکی.شال بادمجونی رنگ گذاشته بود.طبق معمول یه خط چشم پهن کشیده بود و سایه سفید پشت چشمش زده بود با یه رژ قرمز پررنگ.آرایشش یه کم غلیظ بود.هیچ وقت با آرایش غلیظ موافق نبودم.لعیا هم مثل نغمه زیاد آرایش می کرد.وقتی هم که بهشون حرفی می زدم کلی بهم فحش می دادن.هر دوتاشون با آرایش ملایم قشنگ تر بودن.نغمه نگاه خیره ی من رو که دیدلبش رو گاز گرفت:
-یا خدا......خواهرم خل شده.دوساعته داره عین دیوونه ها خیره نگاهم می کنه.
بلند خندیدم.علی رضا وارد اتاق شد و پشت سر نغمه وایستاد:
- چی شده؟
به نغمه اشاره کردم و لابلای خنده هام گفتم:
- این.........دقیقا........مثل این.......رفیقت آرات.........دیلاقه......به در هم می خورن.
نغمه اخم غلیظی کرد و چشم غره زد:
- این دیوونه سالی یه بار اینجوری حالش خوب میشه تازه بازم حالش خوب نیست.چرت و پرت میگه.

علی رضا هم مثل من خندید:
- فعلا که من و بابا دوتا ترشیده تو خونه داریم .ببینم می تونم شما دوتا رو رد کنم که نجات پیدا کنیم.
من و نغمه نگاهی به هم انداختیم.نغمه برگشت و یه قدم به طرف علیرضا برداشت.علی عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد.من و نغمه آروم آروم به طرفش می رفتیم و اونم عقب عقب می رفت.نغمه با اخم گفت:
- به ما گفتی ترشیده؟دلت کتک می خواد؟
علیرضا خندید و شروع کرد به دویدن.من و نغمه هم پشت سرش می دویدیم.داد زدم:
- وایسا نامرد.حالا میخوای ما رو بندازی به اون دوستای خل و چلت..........
به پایین راه پله که رسیدیم چشمم خورد به بابا که وسط سالن ایستاده و لبش رو به دندون گرفته بود.از حالتش تعجب کردم.نغمه متحیر به طرف در خیره شده بود و علیرضا ریز ریز می خندید.مریم خانم(خدمتکارمون) کنار در آشپزخونه ایستاده بود و با اخم و نگاهی تهدید آمیز برام خط و نشون می کشید.نغمه رو کنار زدم و به جایی که خیره شده بود نگاه کردم.هینی گفتم و به طرف آشپزخونه دویدم.مریم خانم رو کنار زدم و وارد آشپزخونه شدم.مریم خانم پشت سرم وارد شد و با تشر گفت:
- باز سوتی دادی دختر؟؟؟؟؟عیبه.
لبم رو گاز گرفتم و پرسیدم:
- اینا کی اومدن مریم جون.
- مریم جون و کوفت.
از آشپزخونه بیرون رفت.از کوفت گفتنش خندم گرفت.مریم خانم از هفت سالگی من تو این خونه کار می کرد.شصت سالش بود و شوهرش رو وقتی که خیلی جوون بود توی تصادف از دست میده.بچه نداشت ولی ما رو مثل بچه های خودش دوست داشت.یه کمی زبونش تند بود اما هیچی توی دلش نبود.سرم رو پایین انداختم و بیرون رفتم.نمی تونستم که تا شب توی آشپزخونه بمونم.آرات و آرتین رو به روی آشپزخونه روی یه مبل سه نفره نشسته بودن وعلیرضا هم کنارشون.پدرم روی یه مبل تک نفره سمت چپشون و نغمه هم سمت راستشون نشسته بود.آرات با دیدن من لبخند شیطنت آمیزی زد :
- سلام نازی خانم.به سلامتی دارین عروس می شین؟
زبونم رو براش درآوردم و پشت بندش ایشی گفتم که صدای اعتراض پدر بلند شد:
- عیبه دختر.
نگاهش کردم.کمی اخم کرده بود و جدی نگاهم می کرد.وقتایی که اینطور جدی میشد ازش حساب می بردم.سرم رو پایین انداختم و به طرفشون رفتم.روی مبل روبه روی آرات و آرتین و علیرضا نشستم.با خشم به علیرضا نگاه کردم.چشمکی زد و نیشخندی روی لبش نشست:
- سلام نازی خانم.
نگاهش کردم.بازم صدای آرومش من رو آروم کرد.
- سلام
سرم رو پایین انداختم.بوی عطر تلخی اما خوش بویی تو فضا پخش شده بود.نمی دونستم مال آراته یا آرتین.علیرضا همیشه عطرای سرد و خنک میزد:
- چه خبر از دانشگاه؟
نمی دونستم چرا از اینکه چشم تو چشم باهاش حرف بزنم خجالت می کشیدم.وقتی نگاهش می کردم انگار دارم ذوب میشم:
- سلامتی.برادرتون که خوب درجریان همه چی هستن
به آرات نگاه کردم و خواستم ادایی براش دربیارم اما با وجود بابا نمی شد.صدای خنده ی آرتین توی گوشم پیچید:
- بله.آرات جان کامل در جریانن.مخصوصا شیطنتای شما و دوستتون سر کلاس.
آهسته برگشتم و نگاهش کردم.داشت با لبخند به آرات نگاه می کرد.دوباره حس دست بردن تو موهاش و بهم ریختنشون تو وجودم زنده شد:
- آقایون شما گشنتون نیست؟؟نمی خواین فکری به حال غذا بکنین؟
نگاهم رو از آرتین گرفتم و به نغمه نگاه کردم.علی رضا گفت:
- شما خانوما باید به فکر غذاباشین
مریم خانم با سینی چایی وارد سالن شد و رو به علی رضا با اخم گفت:
-من که کمرم درد میکنه از بس کارای این دوتا خواهر تنبل رو انجام دادم.این دوتا خواهرا هم که عرضه ی انجام هیچ کاری رو ندارن لااقل شما آقایون یه حرکتی بزنین.
سینی رو روی میز گذاشت و با اخم به طرف آشپزخونه برگشت.با خنده به رفتنش نگاه کردیم.قد کوتاهی داشت و هیکل چاقش موقع راه رفتن تکون می خورد.همیشه هم گرمش بود حتی الان که آبان ماهه و هوا سرد شده:
- خب.مریم خانم که جوابمون کرد.من و آرات می ریم بیرون مرغ می گیریم که کباب بزنیم.شما هم بقیه چیزا رو آماده کنین.
از صمیمیت و لحن شوخ در عین حال سنگین آرتین خوشم اومد.حرکاتش برعکس آرات کفر آدم رو درنمی آورد.آرات اما تمام حرکاتش حرص درار بود و مجبورم می کرد باهاش کل کل کنم.اما تو دانشگاه و سر کلاس واقعا ازش می ترسیدم.آرات بلند شد و پشت بندش آرتین هم از جاش بلند شد.علیرضا یه موز برداشت.بابا سرفه ای کرد و رو به علیرضا گفت:
- علی جان......نمی خوای با بچه ها بری؟مثل این که اونا مهمون ما هستنا.
علیرضا سری به نشونه ی تأیید تکون داد و گفت:
- بله.واسه همین می خوام ناهار ببرمتون رستوران و از اونجا بریم یه جای باحال.همه حاضر شین امروز مهمون منین.
نغمه مثل فنر از جاش پرید و دستاش رو محکم به هم کوبید:
- ایول داداش گلم.من که کوبیده می خورم.
مریم خانم از آشپزخونه بیرون اومد و با ذوق گفت;
- منم پس امروز میرم مرخصی خونه خواهرم.حالش زیاد خوب نیست.برم بهش سر بزنم.
بابا با لبخند نگاهمون می کرد.آرات رو به من و نغمه گفت:
- زود برین حاضر شین.الکی طولش ندینا.
چشم غره ای به آرات زدم و از جام بلند شدم:
- لازم به گفتن نبود.
آرتین خنده ای کرد و به آرات گفت:
- فقط نازی حریفت میشه
اولین بار بود نازی صدام می کرد.نمی دونم چرا اما ته دلم چیزی رو حس کردم.نمی دونم چی بود.اما یه لرزش کوچیک حس کردم.نگاهم رو ازش گرفتم و دنبال نغمه رفتم.نغمه تند تند راه می رفت و منم بی اختیار تند قدم برمی داشتم.لبخند و نازی گفتن آرتین دائم جلوی چشمم بود.جلوی در اتاقم که رسیدم نغمه گفت:
- مانتو فیروزه ایتو بپوش.خیلی بهت میاد
سری به نشونه ی تأیید تکون دادم و توی اتاقم رفتم.یه صدایی توی گوشم زنگ می زد:
- نازی
بی اختیار لبخندی روی لبم نشست.چهره ی آرتین هنوز جلوی چشمم بود.با عجله به سمت کمدم رفتم.مانتوی فیروزه ایم رو درآوردم و تنم کردم.شال و شلوار لوله ای سورمه ایم رو هم پوشیدم.عجله داشتم.نمی دونستم چرا.فقط می خواستم زودتر پایین برم.جلوی آینه ایستادم و یه نگاه خریدارانه به خودم انداختم.چشمکی به خودم زدم.نغمه وارد شد و پشت سرم ایستاد.از تو آینه نگاهش کردم.یه مانتوی سفید جذب که تا بالای زانوهاش بود با یه شال سفید و شلوار سورمه ای پوشیده بود.یه کیف کوچیک سورمه ای هم زیر بغلش دیده بود.مانتوش اندامش رو قشنگ تر نشون می داد.سوتی کشیدم و با خنده گفتم:
- تو باید مدل شی.هیکلت خیلی خوشگله.
خندید:
- بذار اول ببینیم شوهر گیرمون میاد یا نه.فعلا دوتا پسر دم بخت پایبن نشستن منتظر ما.ببینیم کدوم قسمت من میشه کدوم قسمت تو.
دستم رو به نشونه ی برو بابا تکون دادم و گفتم
- برو بابا.من که هنوز بیست سالمم نشده.تو یه فکری به حال خودت بکن که بیست و پنج سالـت شده.
اومد جلو و دستش رو محکم تو سرم کوبید:
- خیلی دیوونه ای.چیزی تا بیست سالگیت نمونده.دختره که برسه به بیست سالگی باید به حالش گریه کرد.منو ببین.......آینده ی توأم.به سن من برسی باید دنبال شوهر بدویی.
بلند خندیدم بک دفعه صدای آرتین از بیرون اومد:
- خانوما.......نمیاین؟
از اتاق بیرون رفتیم.نغمه با لبخند گفت:
- اومدیم.
جلوتر از ما راه افتاد و ما هم پشت سرش.وقتش بود قشنگ آنالیزش کنم.یه سویشرت بافت سفید جذب تنش بودکه عضله هاش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود.یه شلوار کتان مشکی هم تنش بود.گوشی و سوئیچ ماشینش رو توی دستش داشت.نغمه با آرنج به پهلوم کوبید.برگشتم و با اخم نگاهش کردم.نیشش تا بناگوش باز بود.آهسته طوری که آرتین نشنوه گفت:
- داداشا یکی از یکی بهترن.
زبونم رو گاز گرفتم و انگشت اشاره ام رو رویبینیم گذاشتم:
- هیس .....میشنوه بی آبرو می شیم.
پایبن که رفتیم بابا اینا نبودن.نغمه پرسید:
-بابا اینا کوشن؟
-حیاطن.
نغمه دوید سمت در سالن.من و آرتین با تعجب نگاهش کردیم.یک دفعه آرتین زد زیر خنده:
- این خواهرت خیلی جالبه.هم سعی میکنه با کلاس باشه هم هر لحظه ممکنه آبروی خانوادتون رو ببره.
خندیدم و سرم رو به نشونه ی تأیید تکون دادم:
- دقیقا.از تنها کسی هم که حساب می بره مریم جونه.عین چی ازش می ترسه.
- بیچاره مریم جون.
کنار در ایستاد و اشاره کرد که اول من بیرون برم.بیرون که رفتم آرات پایبن راه پله ها ایستاده بود و با اخم نـگاهمون می کرد.عین زمانی شده بود که تو کلاس بودیم و من ازش می ترسیدم.ایستادم و نگاهش کردم.آب دهنم رو قورت دادم و فقط خیره شدم بهش.
- کجایین دو ساعته؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold و AHooora

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت۴
من با من
آرتین کنارم ایستاد.یه نگاه به چهره ی ترسون من انداخت و خندید:
- چی شده نازی ؟اینجا که دیگه دانشگاه نیست ازش بترسی.اخمشم نبین مشقیه.هر روز واسه منم اینجوری عصبانی میشه.
از شنیدن اسمم از زبون آرتین لرزشی درونم احساس کردم.لبخندی روی لبم شکل گرفت و برای آرات زبون درازی کردم.نگاهی به سر تا پاش انداختم.یه سویشرت مشکی جذب تنش کرده بود یه شلوار لی سورمه ای راسته.تیپش سنگین و مثل همیشه شبیه آقاها بود.موهاش برعکس آرتین همیشه ژل زده و مرتب بود.ته ریش داشت اما خیلی کم.هیکلش تقریبا شبیه آرتین بود اما عضله ای تر.غیر از طرز لباس پوشیدن شباهت زیادی بین این دوتا برادر حس کردم.مخصوصا چهره.به آرتین نگاه کردم و گفتم:
- از داداشت یاد بگیر.همیشه موهاش مرتبه.
دستی روی موهاش کشید و چشمکی بهم زد:
- ولی من اینطوری جذاب ترم.
خیره نگاهش کردم.راست می گفت.من همیشه دوست داشتم موهاش شلخته و بهم ریخته اش رو بیشتر بهم بریزم و نوازش کنم.این حرفمم فقط از سر شوخی بود.دستش رو جلوی صورتم تکون داد:
- هی کجایی دختر؟
نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم:
- داشتم به خودشیفتگی تو و برادرت فکر می کردم.بیش از حد به خودتون می بالین.
از پله ها پایین رفتم.گوشی آرتین زنگ زد.به آرات که رسیدم متوجه شدم داره با چشمای به خون نشسته نگاهم می کنه.زبونم رو براش درآوردم و چشمک زدم.داشتم از کنارش رد می شدم که مچ دستم رو محکم گرفت.از این حرکتش تعجب کردم و به دستامون و بعد به آرات نگاه کردم.هنوز داشت عصبی نگاهم می کرد.از حرکتش تعجب کردم.آرتین با موبایلش مشغول حرف زدن بود و از کنارمون رد شد.سعی کردم مچ دستم رو از تو دستش دربیارم.با دست دیگم دستش رو فشار دادم اما هر لحظه فشار دستش رو بیشتر می کرد.چهره ام از درد فشرده شد.با صدای لرزون گفتم:
- چته آرات.........دستمو ول کن........
فشار دستش آروم شد و کم کم رهام کرد.از حرکاتش متعجب بودم.مچ دستم رو گرفتم و مالش دادم.درد داشتم.با اخم گفتم:
- چته........تعادل روانی نداری؟اصلا به چه جرئتی دستم رو گرفتی؟ها؟
عصبی شده بودم و صدام هر لحظه بالاتر می رفت.آرات انگشتش رو روی بینیش گذاشت و با چهره ای پشیمون گفت:
- ببخشید.........آخه تو همش باهام کل کل می کنی منم عصبی میشم.
دستم رو به کمرم زدم:
- عه..چرا قبلا عصبی نمی شدی؟تو که از کل کل خوشت میاد.یه دفعه امروز بدت اومد؟
سرش رو پایین انداخت :
- ببخشید دیگه.نمی دونم چرا قاطی کردم.
علیرضا از جلوی در حیاط بلند صدامون کرد:
- بچه ها بیاین دیر شدا.ظهره.
عصبی از کنارش رد شدم.جلوی در که رسیدم علیرضا نگاهش به من افتاد و با تعجب پرسید:
- چته؟چرا قرمز شدی؟
- هیچی.
داشتم می رفتم سمت ماشین علیرضا که علی رضا گفت:
- تو برو سوار ماشین آرات شو.بابا و نغمه با من میان.تو با آرات و آرتین بیا.
از شنیدن این حرف عصبی تر شدم و پام رو به زمین کوبیدم:
- اه......چرا؟تو ماشین توکه جا هست.من با شما میام.
علیرضا جلوتر اومد و کنارم ایستاد:
- چون من می گم.حس میکنم باز با آرات دعوات شده.باید آشتی کنون راه بندازم.
ابرویی بالا انداخت و سمت ماشینش دوید.منم دنبالش دویدم.اما اون زودتر رسید.سوار شد و قفل ماشین رو زد.شیشه پنجره سمت خودش رو زدم و التماس گونه گفتم:
- تو رو خدا......باز کن درو.
نیشش رو باز کرد و دوباره ابرویی بالا انداخت.بابا جلو نشسته بود و می خندید.نغمه رو شونه ی علیرضا زد و اشاره کرد می خواد پیاده شه.علیرضا در رو باز کرد و نغمه پیاده شد.دستم رو گرفتم و با مهربونی گفت:
- بیا باهم بریم خواهری.این داداش دیوونمون رو بی خیال.منم باهات میام.
پوفی گفتم و پرسیدم:
- حالا لگن این آقا آرات کجا هست؟
به پشت سرم اشاره کرد.برگشتم و نگاه کردم.دهنم باز موند.یه بنز آخرین مدل مشکی که از تمیزی برق میزد.نغمه خندید:
- اینم از لگن آقا آرات.از ماشین مدل پایین داداشمون که بهتره.
دزد گیر زده شد و آرات و آرتین به طرف ماشین رفتن.آرتین برگشت و با لبخند بهمون اشاره کرد:
- بیاین دیگه.بچه هادیر میشه.
نغمه دوید سمت ماشین.همیشه ندید بدید بود.حالا خوبه که بابامون شاسی بلند داشت وگرنه این بچه خودش رو می کشت.آهسته سمت ماشین رفتم و روی صندلی عقب کنار نغمه نشستم.در رو آروم بستم و سعی کردم نگاهم به آرات نیفته.حرکتش واقعا برا نامفهموم بود:
- اومدی به سلامتی نازی جان.
آرات بود.به خیابون نگاه کردم و بی تفاوت گفتم:
- بله
لحنم این قدر خشک بود که خودم هم تعجب کردم.نغمه دقیق نگاهم کرد.اما سعی کردم بهش توجه نکنم.آرتین برگشت و با لبخند نگاهمون کرد:
-خب خانوما.چه خبر؟چیکارا میکنین؟
نغمه با هیجان شروع کرد به حرف زدن.داشت در مورد عمل بینی یکی از هم کلاسی های سابقش حرف میزد و اینکه بینیش بدتر از قبل شده.تو دلم خدا رو شکر می کردم که من و علیرضا و نغمه بینیمون نیازی به عمل نداشت وگرنه پدرم باید کلی خرج عمل بینی ما می کرد.با صدای آرتین چشم از بیرون گرفتم و نگاهش کردم:
- چی؟؟؟
- پرسیدم تو چه خبر؟چیکارا می کنی؟
لبخند زدم:
- من هیچی یا دانشگاه یا خونه.
- خب چرا یه سرگرمی واسه خودت درست نمی کنی؟مثلا بیا آموزشگاه یه سازی یاد بگیر.خودم مجانی بهت یاد میدم.مثل نغمه،الان چند جلسه ست میاد.پیشرفتشم خوبه.
با تعجب به نغمه نگاه کردم:
- تو کلاس موسیقی میری؟؟؟
- آره یه هفته ای میشه.علیرضا آموزشگاه آرتین رو بهم معرفی کرد.پس فکر کردی من آرات و آرتین رو از کجا میشناختم.
تازه یادم اومد اون روزکه آرات رو واسه اولین بار توخونمون دیدم اسمش رو از زبون نغمه هم شنیدم اما یادم رفت ازش بپرسم که از کجا می شناستش:
- یه هفته ست میری کلاس موسیقی و به من نگفتی؟
با اخم نگاهم کرد:
- تو اصلا از من می پرسی من چیکار می کنم؟یا دانشگاهی یا وقتیم خونه ای تو اتاقتی.اصلا باهام حرف می زنی که بهت بگم؟
درست نبود جلوی غریبه ها بحث کنیم اما نغمه انگار بی اختیار و از روی ناراحتی این حرف ها از دهنش در اومده بود.لبش رو به دندون گرفت و از روی شرمندگی سرش رو پایین انداخت انگار خودشم فهمیده بود کار درستی نکرده.اخلاقش دقیقا مثل من بود وقتی عصبی میشد بی اختیار شروع می کرد به حرف زدن.من اما هیچ وقت جلوی غریبه ها با خانوادم بحث نمی کردم.فقط خیره نگاه‌ش کردم.آرتین ظبط ماشین رو روشن کرد و بخاطر این که بحث رو عوض کنه با خنده گفت:
- خب،آهنگ درخواستی ندارین؟
روم رو برگردوندم و چیزی نگفتم.فقط به خیابون نگاه کردم.آرتین هم انگار فهمید من و نغمه میلی به حرف زدن نداریم.خودش آهنگی رو گذاشت و صداش رو زیاد کرد .گرمی دستی رو روی دستم حس کردم.نگاه کردم.دست نغمه روی دستم بود و انگشتر یادگاری مامان که یه نگین سبز و ریز روش داشت توی دستش خودنمایی می کرد.نگاهش کردم.آهسته طوری که برادرا نشنون زیر لب گفت:
- معذرت می خوام.ولی باور کن خیلی وقته دیگه با ما نیستی.
لبخند زدم.قطره اشک مزاحمی روی گونه ام لغزید.یه چیزی روی دلم سنگینی می کرد.نمی دونم غم دلتنگی مادر بود یا چیز دیگه.اما هر چی که بود امروزم رو خراب کرد.قول داده بودم یه امروز رو کنار خانوادم خوش باشم اما این غم و اشک مزاحم نذاشت.دست دیگه ام رو روی دست نغمه گذاشتم و فشار دادم.دستی از جلو اومد و یه برگ دستمال کاغذی جلوم نگه داشت.به صاحب دست نگاه کردم.آرتین بود.لبخندی زد و چشماش رو باز و بسته کرد.دستمال رو گرفتم و زیر لب تشکر کردم.ماشین ایستاد.جلوی یه رستوران دو طبقه و بزرگ با نمای قهوه ای و کرم ایستادیم.به آرات نگاه کردم.داشت با صورتی گرفته نگاهم می کرد.بی اختیار لبخند زدم:
-رسیدیم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۵
من با من
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم.پیاده شدم و جلو رفتم.رستوران رو با دقت نگاه کردم.رستوران وسط یه حیاط سر سبز قرار داشت که پر از درخت و آلاچیق های چوبی بود.وسط حیاط رستوران یه حوض تقریبا کوچیک بود که وسطش یه آبشار کوچیک داشت.بارون نم نم می بارید و فضای رستوران رو کاملا رویایی کرده بود.ساختمون رستوران خیلی بزرگ بود.با نمایی تجملاتی.نماش کلا قهوه ای کرم بود.از بیرون رستوران بیشتر خوشم اومد تا خود رستوران.بابا و علیرضا هم از راه رسیده و کنار بچه ها وایستاده بودن.با ذوق گفتم:
- میشه توی یکی از آلاچیقا بشینیم؟من اینجا رو خیلی دوست دارم.
آرات به آسمون اشاره کرد:
- سرده ها.مطمئنی اینجا خوبه؟
آرتین روبه آرات گفت:
- خوبه بابا.اونقدرا سرد نیست.تازه بیرون از داخل قشنگ تره.
بامن هم عقیده بود.تو دلم گفتم چه تفاهمی.از فکر خودم خندم گرفت.آرات با شیطنت نگاهم کرد:
- چی شده؟اگه واسه خودت جک تعریف کردی واسه ماهم بگو بخندیم.
خندیدم:
- نه.یاد چیزی افتادم.زیاد مهم نیست
بعد به آبشاراشاره کردم:
- من میخوام برم اونجا عکس بگیرم.یه عکاس میخوام.هر کی حاضره از این خانم زیبا عکس بگیره زود بیاد.
باعجله به سمت آبشار رفتم.بخاطر کفشم که یه کم پاشنه داشت روی زمین که پر از سنگ ریزه بود سر می خوردم.دستی آرنجم رو گرفت و کمکم کرد ثابت وایسم.به دست نگاه کردم.چقدر آشنا بود.به صاحب دست نگاه کردم.هینی گفتم و دستم رو کشیدم.آرات خندید:
- چته؟می خواستم کمکت کنم اینجوری که تو راه میری کله پا میشی.
با کیفم محکم تو بازوش کوبیدم:
- لازم نکرده.علیرضا ببینه دستم رو گرفتی سرت رو می بره.در ضمن تو هم زود پسرخاله نشو.خوشم نمیاد.
راه افتادم.اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که پام پیچ خورد و نزدیک بود زمین بخورم.محکم آرنج آرات رو گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم.آرات دستم رو پس زد و جلوتر راه افتاد:
- دختر خاله نشو.خوشم نمیاد.
ایشی گفتم و لنگان لنگان دنبالش راه افتادم.مچ پام یه کم درد می کرد.آرات کنار آبشار ایستاد.به پله کنار آبشار اشاره کردو گفت:
- بیا اینجا وایسا ازت عکس بگیرم.
درد پام از یادم رفت.با عجله از پله بالا رفتم و کنار آبشار ایستادم.آرات موبایلش رو از توی جیبش درآورد و ازم فاصله گرفت.رو به روم ایستاد و به لبش اشاره کرد:
- خب ،حالا یه لبخند بزن و یه دستت رو به کمرت بزن.
لبخند زدم و دست چپم رو روی کمرم گذاشتم.نغمه و آرتین پچ پچ کنان داشتن سمت ما می اومدن.نگاهشون کردم:
- خب این از این.خیلی قشنگ شد
با تعجب به آرات نگاه کردم:
- گرفتی؟
- آره.خیلیم قشنگ شده.
رفتم و کنارش ایستادم.دستم رو دراز کردم تا گوشیش رو بگیرم اما گوشیش رو عقب کشید.اخم کردم:
- بده ببینم دیگه.
چینی وسط دوتا ابروهاش افتاده بود:
- اول بگو چرا تو ماشین داشتی گریه می کردی؟
به آرتین و نغمه نگاه کردم.با فاصله ی زیادی از ما ایستاده بودن.آرتین چیزی به نغمه می گفت و نغمه با لبخند نگاهش می کرد.محو اون دوتا شده بودم و سوال آرات رو فراموش کردم.آرات دستش رو جلوی صورتم تکون داد:
- با توأم.
گنگ نگاهش کردم.انگار متوجه نمی شدم داره به چه زبونی صحبت می کنه.نگاهی سرسری به نغمه و آرتین انداختم و دوباره به آرات نگاه کردم:
- حواست کجاست؟
- ها؟
نمی دونستم چی می گم.گیج بودم.صدای خنده ی بلند نغمه به گوشم خورد.قلبم ریخت.اخمی روی پیشونیم نشست:
- دلتنگ مادرم شدم گریم گرفت.
خندید:
- عین این بچه کوچولو ها که مادرشون رو گم می کنن زدی زیر گریه.خجالت بکش دختر بزرگ شدی.
عصبی شدم با صدایی بیحال پرسیدم :
- تو مادرت زنده ست؟
لبخند از روی لبش پر زد.دهنش رو بست و لبش رو روی هم فشار داد:
- من مادرم دو ساله مرده و احساس می کنم پشتم خالی شده.به قول تو گم شدم گمش کردم.هر جا رو نگاه می کنم نیست.پدرم هر چقدر مهربون باشه باز نمی تونه جای مادرم رو برام پر کنه. یه مرد هیچ وقت نمی تونه مادر خوبی باشه.اگه مادرت زنده ست قدرش رو بدون.هر روز دستاش رو ببوس چون اگه خدای نکرده یه روز نباشه اونوقت دنیات تاریکه.گم میشی تو دنیای خودت.می فهمی؟
دستم رو روی گلوم گذاشتم و سعی کردم جلوی شکستن بغضم رو بگیرم.زیر لب معذرت خواهی کرد.به آرتین و نغمه نگاه کردم.نغمه می خندید و آرتین با خنده مشغول حرف زدن بود.موبایل آرات جلوی صورتم قرار گرفت.به عکس خودم نگاه کردم.خیلی قشنگ شده بود.لبخند قشنگی زده بودم و داشتم به یه طرف دیگه نگاه می کردم.همون لحظه که به آرتین و نغمه نگاه کرده بودم ازم عکس انداخته بود.لبخندی زدم و خواستم گوشی رو ازش بگیرم که دوباره گوشی رو عقب کشید.غرغرکنان گفتم:
- نامرد بده ببینم دیگه.
نوچ بلندی گفت و اومد نزدیک تر کنارم ایستاد:
- افتخار میدی یه عکس با هم بگیریم؟بعد گوشی رو بهت میدم کل عکسای داخلش رو ببین.
فضولیم گل کرد.با نیش باز گفتم:
- باشه فقط زیر قولت نزنی
- من هیچ وقت زیر قولم نمی زنم.
با لبخند به گوشی نگاه کردیم.عکس رو که گرفت گوشی رو دستم داد.منم همه جای گوشیش رو گشتم.عکسای خانوادگی و تکی.عکسایی که با مادرش گرفته بود واقعا زیبا بودن.مادرش زنی حدودا پنجاه و پنج ساله،کمی چاق بود و چهره ی مهربونی داشت.موهاش رو بلوند کرده بود که چهره اش رو جوون تر نشون می داد.آرات و آرتین شباهت زیادی به مادرشون داشتن.مخصوصا چشم و ابروهاشون.اون روز بعد از ناهار خیلی جاهای دیگه رفتیم.غروب بود که پشت بام تهران رفتیم.پاتوق من و مادرم بود.همیشه هفته ای یه بار دم غروب باهم می اومدیم اینجا و دوساعتی می نشستیم.من رابطه ی صمیمی تری با مادر داشتم و وابستگی شدیدی بهش داشتم.واسه همین جدا شدن ازش برام سخت بود.‌یه گوشه ایستاده بودم و به غروب خورشید نگاه می کردم.بقیه در حال عکس گرفتن بودن اما من دلم هوای مادرم رو کرده بود.دوست داشتم الان اینجا بود و باهم درد و دل می کردیم.کسی کنارم ایستاد.نگاه کردم.آرات بود.لبخندی روی لبش بودو به غروب خورشید نگاه می کرد:
-یه دفعه اینجا دیدمت.فکر کنم یک سال پیش بود.
شوکه و بی هیچ حرفی نگاهش می کردم:
- وایستاده بودی همین جا و به اطراف نگاه می کردی.تنها بودی.بعد از چند دقیقه روی زمین نشستی.نیم رخت رو به من بود و می دیدم با خودت حرف می زنی.اشک می ریختی.با خودم گفتم هه...فکر کنم شکست عشقی خورده.محل قرارشم با طرف لابد همین جا بوده.قیافت به نظرم خیلی بچه به نظر می اومد.خواستم بیام جلو باهات حرف بزنم اما گفتم به من چه بی خیال.تا اینکه چند وقت پیش علیرضا عکست رو بهم نشون داد.اولش تعجب کردم.قیافت دقیق یادم مونده بود.خیلی پشیمون شدم از این که زود قضاوت کردم.علی می گفت بخاطر مرگت مادرت مدت هاست که افسرده ای.حدس زدم اون روزم بخاطر مادرت بود که گریه می کردی.اون روزم وقتی تو دانشگاه دیدمت خواستم خودم رو بهت معرفی کنم ولی خب بینمون بحث پیش اومد و تو هم بعدش تو دانشگاه نبودی.تو خونتونم خواستم خودم رو بهت معرفی کنم و بگم از قبل می شناسمت.ولی خب تو خصلت جنگ جویی داری.نمی ذاری آدم حرفش رو بزنه.
-ولی علی که گفت تو تازه اومدی ایران.
نگاهم کرد و لبخند زد.دوتا برادر لبخند از روی لبشون نمی رفت:
- مدتها بود واسه کار ایران نبودم.می اومدم سر می زدم و بعد دوباره می رفتم.اما حالا اومدم که بمونم.دلیلم دارم واسه موندنم.یه دلیل خیلی مهم.
کنجکاویم گل کرده بود.چشمام رو ریز کردم و آروم پرسیدم;
- چه دلیلی؟نکنه می خوای زن بگیری؟
برام زبون درازی کرد و شکلک در آورد:
- فضولا رو می برن جهنم.
پشت کرد و به راه افتاد.پام رو محکم به زمین کوبیدم و زیر لب بهش بد و بیراه گفتم.معلوم بود آدمیه که نمیشه ازش حرف درآورد.ساعت نه شب بود که به خونه برگشتیم.آرات و آرتین از همون جلوی در رفتن و هر چقدر اصرار کردیم داخل نیومدن.آرات قول داده بود عکسام رو برام ظاهر کنه و بیاره.شام رو بیرون خورده بودیم و هیج کدوم حال سرپا وایستادن نداشتیم.هر کدوم به اتاقمون رفتیم.بعد از تعویض لباسم روی تخت دراز کشیدم.خوشحال بودم از این که پای دوتا آدم جدید به خونمون باز شده.فامیلای ما آدمای بی بخاری بودن و چند ماه به چند ماه خبری از ما نمی گرفتن.مخصوصا خانواده ی مادرم که بعد از فوت مادرم رابطشون خیلی با ما کمرنگ شد.با یاد و خاطره ی امروز لبخند محوی روی لبم نشست و چشمام رو بستم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۶
من با من
سه روز مثل برق و باد گذشت.آرات و آرتین دیگه خونمون نیومدن.آرتین رو از اون روز به بعد دیگه ندیدم اما آرات رو یه بار وقتی کلاس داشتیم دیدم.عکسا رو ظاهر کرده و بهم داد.خیلی قشنگ شده بودن.مخصوصا عکسی که دونفری گرفته بودیم.کلی ازش تشکر کردم.سعی می کردم دیگه زیاد باهاش کل کل نکنم.ازم بزرگ تر بود و منم اهل توهین کردن به بزرگ تر از خودم نبودم.هر چند پیش نیومده بود بهش توهین کنم اما شوخی بیش از حد گاهی وقت ها باعث حرفای نامربوط میشه و منم دوست نداشتم آرات رو از خودم ناراحت کنم.این چند وقته متوجه شده بوم همه ی حرفاش بی منظوره و فقط بخاطر این که من خواهر صمیمی ترین دوستشم باهام احساس راحتی می کنه.وقتی عکس دونفرمون رو به لعیا نشون دادم چند بار دور حیاط دانشگاه دنبالم دوید و چند تافحش آبدار بهم داد که چرا اون روز اون رو با خودمون نبردیم.لعیا زیادی با علیرضا جور بود و من احساس می کردم یه جورایی گلوش پیش علیرضا گیر کرده اما هیچ وقت به روش نیاوردم چون نمی دونستم حدسم درسته یا نه .یه بار وقتی به علی خیره شده و چشم ازش برنمی داشت مچش رو گرفتم اما خودش رو به اون راه زد که انگار منظوری نداشته.علی همیشه جلوی شوخی های لعیا کوتاه می اومد که تعجب من رو بیشتر می کرد.چون علی آدمی نبود که در برابر کل کل های بقیه زود تسلیم بشه اما خب من چیزی نمی گفتم چون شک داشتم.من و لعیا دست هم رو گرفته بودیم و داشتیم از دانشگاه بیرون می اومدیم.ساعت دو بعد از ظهر بود و من داشتم از گشنگی ضعف می کردم:
-وای......خیلی گشنمه.می ترسم نرسیده به خونه غش کنم.
لعیا اخم کرده و به رو به رو خیره شده بود. از صبح عجیب شده و فقط اخم کرده بود.حرفی نمی زد با دست دیگم به بازوش زدم:
- چته خواهر؟
برگشت و با همون اخم نگاهم کرد.چهره اش خیلی درهم بودو صورتش به قرمزی میزد:
- تا حالا عاشق شدی؟
چون بی مقدمه پرسیده بود اول یه کم شوکه ایستادم و نگاهش کردم.بعد تازه انگار متوجه شدم چی پرسیده.خندیدم:
- چی میگی دیوونه؟نکنه عاشق شدی؟ولی خب قیافت که شبیه عاشقا نیست.الان انگار ده میلیون ازم طلب داری و اومدی خرخرم رو بجوی.
دستش رو از توی دستم بیرون کشید و روش رو به یه سمت دیگه برگردوند:
- برو بابا تو هم شوخیت گرفته.جدی پرسیدم.عین آدم جواب بده.
از حالتش متعجب بودم اما یه لحظه توی فکر رفتم.یک لحظه چهره ی آرتین توی ذهنم نقش بست اما زود پسش زدم.این چند روزه زیاد به آرتین فکر کرده بودم اما می دونستم این عشق نیست فقط بهش فکر کردم همین.ممکن بود واسه خیلی از دخترای دیگه که یه پسر خوش قیافه مثل آرتین می بینن پیش بیاد:
- نه
نگاهم کرد.از عصبانیت چند لحظه ی قبل خبری نبود و حس می کردم یه غمی صورتش رو پوشونده:
- پس چرا با مکث گفتی؟وقتی فکر می کنی یعنی یه چیزی هست.
دستم رو به نشونه ی نه تکون دادم و راه افتادم.خواستم چیزی بگم.که با دیدن آرتین که با فاصله ی زیادی رو به رومون ایستاده بود شوکه شدم.داشت با لبخند نگاهم می کرد.سویشرت آبی فیروزه ای و شلوار جین سورمه ای پوشیده بود.برعکس همیشه موهاش ژل زده و مرتب بود.مثل همیشه ته ریش داشت اما جذاب تر از همیشه به نظر می رسید.به یه ماشین شاسی بلند مشکی تکیه داده بود.برام دست تکون داد.لعیا با آرنج به پهلوم کوبید و دم گوشم گفت:
- که عاشق نشدی.این عممه داره پسر مردم رو قورت میده.
آروم گفتم:
- دهنتو ببند دختر.این آرتینه برادر استاد محمدی.
لعیا سوتی زد و گفت:
- ایول.این که از خود محمدی خوش قیافه تره.
چشم غره ای زدم و به طرف آرتین رفتم.چند قدمیش ایستادم و با لبخند سلام کردم:
- سلام.چطوری؟اینجا چیکار می کنی؟
لبخند پهنی زد:
- اومدم دنبال آرات.ماشینش خرابه تعمیرگاهه.صبحم خودم آوردمش.
صدای لعیا رو از پشت سرم شنیدم:
- سلام آقای محمدی.خوب هستین؟بفرمایید.خونه خودتونه.تعارف نکنید.
آرتین بلند خندید و رو به لعیا گفت:
- سلام.خوبین خانم........
- رضایی هستم.دوست عزیز تر از جون نازی.
آرتین بلند خندید:
- خوشبختم از دیدنتون.
دستی روی شونم نشست.برگشتم و نگاه کردم.آرات بود:
- سلام بر عزیزان جان.
با آرتین دست داد.به دستش که روی شونم بود نگاه کردم.باز صمیمیتش گل کرده بود.لعیا ابرویی برام بالا انداخت و به دست آرات اشاره کرد.خودم رو به بی خیالی زدم.آرات دیگه برام مثل یه دوست شده بود و مطمئن بودم منظوری از حرکاتش نداره.رو به آرات گفتم:
- خب ما دیگه بریم.وقتتون رو نمی گیریم.
آرات اخمی مصنوعی کرد و ضربه ای به شونم زد:
- این چه حرفیه دختر.می رسونیمتون.پیاده نمی ذاریم برین.
لبخند زدم و به آرتین اشاره کردم:
- نه دیگه.واسه داداشت زحمت میشه.خودمون می ریم.
آرتین کمی خودش رو به سمتم خم کرد و با اخم ملایمی گفت:
- داداشت؟من آرتینم.اسممو مگه بلد نیستی؟
خیره نگاهش کردم .هنوز نتونسته بودم زیاد باهاش صمیمی بشم.یه حسی من رو ازش دور می کرد.یه حسی می گفت زیاد بهش نزدیک نشو.یه دیوار سنگی بین من و اون فاصله انداخته بود.آرتین با لبخند نگاهش رو از من گرفت و به سمت صندلی راننده رفت.در رو باز کرد و اشاره کرد:
- بپرید بالا.اول واسه ناهار می ریم یه جای باحال.بعد می رسونمتون خونه.
لعیا با شرمندگی گفت:
- نه دیگه.مزاحم می شیم.
آرتین سوار شد و قبل از این که در رو ببنده با لبخند گفت:
- مزاحم چیه.شما دوست نازی هستی و مثل نازی برامون عزیزی.پس غریبی نکن.
لعیا با نیش باز نگاهم کرد و بعد با عجله به طرف ماشین رفت.تودلم فحشی آبدار بهش دادم.مثل نغمه همیشه هول بود.احساس می کردم باید قبلش به علی رضا بگم.می ترسیدم بعد بفهمه و از دستم ناراحت بشه که چرا بهش نگفتم.موبایلم رو از توی جیب مانتوم درآوردم و به آرات گفتم:
- من فقط یه زنگ به خونه بزنم.نگران میشن.
آرات دستش رو تکون داد و گفت:
- احتیاج نیست.من به علی گفتم می رسونمت.نگران نباش.
گوشیم رو توی جیبم برگردوندم و بهش لبخند زدم.با خودم گفتم لابد علی خیلی به آرات و آرتین اعتماد داره که با بودن من کنارشون مخالفتی نداره.البته من هم حرکت بدی ازشون ندیده بودم و می دونستم آدمایی نیستن که در حق خواهر دوست صمیمیشون حرکت بدی انجام بدن.صندلی عقب کنار لعیا نشستم.احساس کردم چیزی زیر پامه.پام رو برداشتم نگاه کردم.یه عروسک خرسی کوچولو بود.به نظرم آشنا اومد.خم شدم و برش داشتم.یه خرس کوچولوی قرمز بود.یه تصویر جلوی چشمم جون گرفت.یه هم چین عروسکی رو نغمه هم داشت.یادمه یه روز من و نغمه برای خرید رفته بودیم که نغمه توی یه عروسک فروشی هم چین عروسکی رو دید،خوشش اومد و خرید تا به کیفش آویزون کنه.به آرتین نمی اومد اهل عروسک و عروسک بازی باشه.عروسک رو به سمت آرتین که داشت ماشین رو روشن می کرد گرفتم و گفتم:
- آرتین تو عروسک بازی می کنی؟
برگشت و به عروسک توی دستم نگاه کرد.حس کردم رنگش پرید.لعیا خندید:
- ندیده بودیم پسرا عروسک بازی کنن.
آرتین عروسک رو از دستم قاپید.داشبورد رو باز کرد و عروسک رو پرت کرد داخل.از حرکتش تعجب کردم.نمی دونستم چرا با دیدن عروسک تعجب کرد.آرات با لبخند به سمت ما برگشت:
- خب خانوما........دوست دارین کجا برین؟؟
من هنوز تو فکر عروسک و واکنش آرتین بودم.شک مثل خوره به جونم افتاد.همش فکر می کردم اون عروسک متعلق به نغمه ست.حسادت داشت تمام وجودم رو می گرفت.می دونستم این حسادت و حساسیت الکی نیست.می ترسیدم.از این حسی که داشت توی وجودم شکل می گرفت می ترسیدم.نمی خواستم اینطور بشه.هنوز واسم زود بود.اهل عشق و عاشقی نبودم.هنوز خیلی راه داشتم تا به عاشقی برسم.هنوز سنی نداشتم.می خواستم این حس مزاحم رو از خودم دور کنم.به آرتین نگاه کردم.خیره به جلو بود.آرات یه لحظه به سمت ما برگشت.به من نگاه کرد .چهره اش متعجب شد:
- چته نازی؟چرا رنگت پریده؟
دستم می لرزید.فقط دستم نبود.تمام وجودم می لرزید.لعیا کمی سمتم خم شد و با لحنی نگران پرسید:
- چت شده خواهری؟حالت خوب نیست؟
آرتین ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و نگران نگاهم کرد.با صدایی لرزون و بریده بریده گفتم:
- می خوام .......برم.......خونه.حالم خوب...........نیست.
نگاهم رو از آرتین گرفتم نمی تونستم نگاهش کنم.ازش می ترسیدم.صدای نگران آرتین توی گوشم پیچید :
- بریم دکتر.رنگت بدجور پریده.
چشمام رو بستم و سعی کردم نفس عمیق بکشم.لعیا دستم رو گرفت و با بغض پرسید:
- نازی...حرف بزن..
چشمام رو آروم باز کردم و سرم رو پایین انداختم.سعی می کردم چشمم به آرتین نیفته:
- بریم خونه.استراحت کنم بهترمیشم.
آرتین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.آرات هم چنان نگران نگاهم می کرد.نگاهش کردم و لبخند محوی زدم:
- بهترم.نگران نباش.
همونطور که نگاهش به من بود آهسته برگشت و سرجاش آروم گرفت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold و AHooora

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۷
من با من
لعیا دستم رو توی دستش نگه داشته بود.با چشمای نگران نگاهم می کرد.دستم رو روی دستش گذاشتم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.چشمام رو بستم و تا وقت رسیدن سعی کردم چشمام رو بسته نگه دارم.فضای ماشین برام سنگین بود.اگه لعیا و آرات نبودن خودم رو از ماشین بیرون می نداختم.نمی دونم چقدر گذشت که ماشین ایستاد.چشمام رو باز کردم جلوی در خونه بودیم.دوست داشتم زودتر پیاده بشم.در ماشین رو باز کردم.زیر لب خداحافظ گفتم و زود پیاده شدم.لعیا هم پیاده شد و در رو بست.آرات شیشه رو پایین کشید و رو به من گفت:
- حالت بهتر شد بهم خبر بده.شمارم رو یادداشت کن.
گوشیم رو درآوردم و آرات شمارش رو گفت.هنوز سعی می کردم نگاهم رو از آرتین بدزدم.شماره رو توی گوشیم سیو کردم و دستی برای آرات تکون دادم.گیج و منگ بودم.به طرف در حیاط رفتم و زنگ خونه رو زدم.این قدر حواسم پرت بود که یادم رفت کلید دارم.نغمه جواب داد و بعد در رو باز کرد.لعیا صدام کرد اما توجهی نکردم.داخل رفتم و لعیا پشت سرم اومد.داشتم می رفتم که در رو بست و آرنجم رو گرفت.برگشتم و با گیجی نگاهش کردم:
- اون عروسک مال نغمه ست؟من قبلا دیدم.به کیفش آویزونه.
فقط خیره نگاهش می کردم.دستش شل شد و پایین افتاد:
- تو دلت رو به آرتین باختی.
گیج نگاهم رو ازش گرفتم و به طرف خونه رفتم.بی حال از پله ها بالا رفتم.دو تا پله مونده بود که لعیا خودش خودش رو بهم رسوند و بازوم رو گرفت.انگار می دونست نایی برای راه رفتن ندارم.در خونه باز شد و نغمه با چهره ای خندون بیرون اومد.بالای راه پله ها ایستادیم.لعیا سعی کرد چهره اش رو شاد نشون بده:
- سلام نغمه جون.
نغمه با خوشرویی جوابش رو دید.به من که نگاه کرد لبخند از روی لبش پرید:
- چت شده خواهری؟
جلو اومد و کنارم ایستاد.دستش رو روی صورتم گذاشت و با دلواپسی نگاهم کرد:
- چرا این قدر رنگت پریده؟
لعیا پیشدستی کرد و جوابشو داد:
- فکر کنم فشارش افتاده.کمک می کنی ببریمش بالا؟
نگاهم رو از نغمه گرفتم.از لعیا ممنون بودم چون دقیقا می دونست کجاها به داد آدم برسه و چی کار کنه که حواس بقیه پرت بشه.کمکم کردن که به اتاقم برم.نغمه بازوم رو گرفته بود.حس می کردم دستش داره پوستم رو می سوزونه.انگار این گرما داشت تمام وجودم رو می گرفت.دوست داشتم پناه ببرم به اتاقم.به جایی که توی این دوسال که مادرم کنارم نبود توش آرامش داشتم.غم نبودن مادرم کم بود یه غم جدید دیگه هم روی دلم سنگینی می کرد.کم کم داشتم مطمئن می شدم که دلم رو به آرتین باختم.واسم سخت بود که بفهمم خواهرم رقیب منه.ممکن بود اون عروسک مال هر کس دیگه باشه.اما چطور ممکن بود اون عروسک که شباهت زیادی به عروسک نغمه داشت رو توی ماشین آرتین پیدا کنم.نغمه همه جوره از من سرتر بود.از بچگی همه بیشتر به سمت اون کشیده می شدن تا من.اگرم چیزی بین اون و آرتین بود به آرتین حق می دادم که اون رو انتخاب کنه.نغمه با مهربونی
و دلواپسی کمکم کرد لباسم رو دربیارم.من اما فقط نگاهش می کردم.لعیا آب قند به دست وارد اتاقم شد.نغمه کمکم کرد روی تختم بشینم.لعیا کنارم نشست :
- چی شد آخه؟چرا یه دفعه اینجوری شدی؟
- نمی دونم.قرار بود با آرات و داداشش بریم ناهار.یه دفعه حالش خراب شد.
سکوت اتاق رو فراگرفت.دست نغمه از دور بازوهام برداشته شد.نگاهش کردم.اخم ملایمی روی پیشونیش نشسته بود.لبخندی که معلوم بود مصنوعیه رو لبش نشست.از کنارم بلند شد.رو به لعیا گفت:
- من برم.پایین یه آرام بخش براش بیارم برمی گردم.
موقع بیرون رفتن از اتاق موبایلش رو از توی جیب تونیک یاسی رنگش درآورد.لحظه ی آخر لعیا صداش کرد.برگشت و به لعیا نگاه کرد.لعیا با کنجکاوی پرسید :
- نغمه جون،میشه اون عروسک خرسی کوچیکت رو برام بیاری.همونی که به کیفت آویزون می کنی.می خوام یه عکس بگیرم بفرستم واسه داداشم که تو کیشه یکی شبیهش رو برام بخره.اینجا هر چی گشتم شبیهش رو پیدا نکردم.شاید اونجا داشته باشن.
نغمه بی تفاوت و با لحنی عصبی گفت:
- گمش کردم لعیا جون.هر چی فکر می کنم نمی دونم کجا انداختمش.پیداش کنم حتما بهت میدم.
لعیا بهت زده به نغمه نگاه کرد.نغمه از اتاق بیرون رفت.به در خیره شدم.لعیا محکم به پشتم کوبید و سعی کرد من رو از فکر بیرون بیاره:
- بی خیال .شاید اونی که تو فکر می کنی نباشه.
دستان رو تو هم گره کردم.سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.نمی خواستم آدم ضعیفی باشم.نمی خواستم همه فکر کنن با دیدن یه پسر تازه وارد دست و پام رو گم کردم و درجا عاشق شدم.نمی خواستم آدمی باشم که زود می شکنه.با خونسردی به لعیا نگاه کردم:
- تو چی می دونی من به چه فکر می کنم؟
پوزخند صدا داری بهم زد;
- چشمات همه چیزو می گن.همین حالت بی تفاوتی که به خودت گرفتی.فکر کردی من نمی شناسمت؟چهارده ساله با هم رفیقیم.من تو رو از علی و نغمه هم بهتر می شناسم.من حتی اون نغمه هم خوب می شناسم.از رفتار اتون می فهمم چی تو سرتون می گذره.چهارده ساله شب و روز تو خونتون پلاس بودم.من حتی حرکات اون علی نره غول هم از حفظم.چی رو داری ازم قایم می کنی؟
- پس بدون منم خیلی خوب تو رو از حفظم.
بی هیچ حرفی نگاهم کرد:
- می دونم تو علی رو دوست داری.علی هم دوستت داره.من معنی نگاه های تو و علی به هم دیگه رو خوب می فهمم.
لعیا با چهره ای گرفته ازجاش بلند شد و به طرف پنجره که پشت سرمون بود رفت:
- ولی داداش خانت دلش جای دیگه ست.می بینی،من بلد نیستم چیزی رو از تو پنهون کنم.همه.چیزو جلوی تو لو میدم.تو اما داری به من دروغ می گی.
از حرفش تعجب کردم.علی عاشق کس دیگه ای بود؟لعیا از کجا می دونست؟اصلا مگه میشد از لعیا که یه دختر فوق العاده مهربون و خوش ذوق بودگذشت.بلند شدم و به طرفش رفتم.کنارش ایستادم.دستم رو روی شونش گذاشتم.نگاهم نکرد.خیره به بیرون بود.به حیاط نگاه کردم.برگای درختامون ریخته و حیاط برهنه شده بود.آب استخر کلا خالی و حیاط شکل بی روحی به خودش گرفته بود.تا هفته ی پیش درخت ها یه کم سرسبز بودن اما حالا خبری از سرسبزی حیاطمون نبود:
- تو از کجا فهمیدی علی عاشق کس دیگه ایه؟
- خودش بهم گفت.
قطره ای اشک روی گونش لغزید.توی این چهارده سال فقط یه بار اشکش رو دیده بودم اونم وقتی بود که.آقا محمد(پدرش)رو برای عمل قلب بزرگ بردن اتاق عمل.چهار سال پیش بود . من کنار لعیا بودم.دستم رو محکم گرفته ،پشت در اتاق عمل ایستاده بودیم و بلند بلند گریه می کرد.اما خدا رو شکر پدرش به سلامت اومد بیرون.بعد از اون دیگه هیچ وقت اشکاش رو ندیدم.دستم رو جلو بردم و اشکش رو پاک کردم:
- چطور شد بهت گفت؟
- یه روز بی هوا رفتم پیشش و اعتراف کردم.به تو نگفتم چون فکر می کردم مسخرم می کنی.رفتم شرکتی که توش کار می کنه.فکر می کردم شاید اونم اندازه یه سر سوزن بهم علاقه داشته باشه.گفتم شاید کل کل و شوخیاش از سر علاقه باشه.اما اشتباه می کردم.وقتی بهش گفتم چند لحظه نگاهم کرد.بعد عصبانی شد.گفت من رو مثل تو و نغمه می بینه.گفت کس دیگه ای رو دوست داره.می بینی؟می بینی چقدر بی جنبه و هولم؟
اشکاش شدت بیشتری پیدا کرد:
- کی رفتی پیشش؟
- یه هفته ی پیش.
عصبی شدم:
- اشتباه کردی.لااقل به من می گفتی اول باهاش صحبت می کردم.آخه دیوونه کدوم دختری رو دیدی بره پیش یه پسر اعتراف به عشق کنه.
در با شدت باز شد.برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم.علی با ترس و اضطراب نگاهمون می کردیم.لعیا روش رو برگردوند و سعی کرد صورتش رو بپوشونه.علی نزدیکمون شد و با نگرانی از من پرسید;
- چت شده نازی؟خوبی؟حالت خوبه؟آرات گفت حالت بد شده.
پشت سر هم حرف می زد.همیشه همین طور بود.همیشه وقتی من ،نغمه یا بابا حالمون بد میشد علی ضربان قلبش بالا می رفت و دستاش می لرزید.حتی بعد از مرگ مادرم یه مدت پیش روانپزشک می رفت چون لرزش دستاش قطع نمی شد.نغمه وقتی مادر توی بیمارستان فوت کرد به علی زنگ زد و بی هوا بهش گفت مادر فوت شده و علی هم شوکه شد.طوری که تا مدت ها حملات عصبی داشت.دستاش رو گرفتم و سعی کردم از لعیا دورش کنم.نباید لعیا رو توی اون وضعیت می دید.نباید می ذاشتم شخصیت لعیا بخاطر یه پسر خرد بشه.حتی اگه اون پسر برادرم می بود:
- چیز خاصی نبود.یه کم فشارم بالا پایین شده.نگران نباش داداشی.الان خوبم.
از اتاق بیرون اومدیم. در اتاق رو بستم.علی نفس راحتی کشید:
- خدا رو شکر.وقتی فهمیدم فکر کردم چیزیت شده.
گونه اش رو بوسیدم:
- نه داداشی.من خوبم.
به در اتاق اشاره کرد:
- لعیا چش شده؟چرا گریه می کرد؟
فکر نمی کردم متوجه ی لعیا شده باشه.دوست نداشتم هیچ وقت خرد شدن لعیا رو ببینم.دلمم نمی خواست علی بفهمه که لعیا با من حرف زده.با خودم گفتم شاید لعیا دوست نداشته باشه من چیزی در این مورد به علی چیزی بگم:
- بابش یه کم ناخوشه.لعیا هم که به باباش وابسته ست واسه همین ناراحته.
علی به در بسته خیره شد.ابروهاش به هم گره خورد:
- لعیا دختری نیست که واسه یه ناخوشی ساده اینجور گریه کنه.
به فکر فرو رفت.دقیق نگاهش کردم.چهره ی جذابی داشت.موهای همیشه ژل زده و مرتب،
چشمای درشت آبی و مژه های بلندش هر دختری رو به خودش جذب می کرد.فقط لباس های مشکیش آدم رو ناراحت می کرد.بعد از مرگ مادر خیلی کم پیش می اومد لباسای رنگی بپوشه.آروم به بازوی عضله ایش زدم:
- چته پسر؟تو فکری؟
حواس پرت نگاهم کرد:
- ها......هیچی.
خندیدم:
- عاشق شدی؟
دستی به نشونه ی برو بابا تکون داد و به طرف راه پله ها رفت.نغمه با چهره ای خندون از پله ها بالا اومد.موقع رد شدن از کنارعلی سوتی کشید و گفت:
- بابا خوشگلههههه...
علی خنده ای کرد و از پله ها پایین رفت.نغمه به من که رسید با لبخند گفت:
- تو بهتری ؟
سرم رو به نشونه ی تأیید تکون دادم.دستش رو روی در گذاشت که بازش کنه.بی هوا گفتم:
- عروسکت تو ماشین آرتین بود.
برگشت و شوک زده نگاهم کرد:
- لازم نبود ازم پنهون کنی.من آدمی نیستم که راز خواهرم رو برملا کنم.
رنگش پرید.خواست چیزی بگه که دستم رو روی دهنش گذاشتم و مانع حرف زدنش شدم:
- نیازی به توضیح نیست.آرات پسر خوبیه.تعریف خوبی هاش رو زیاد شنیدم.فقط.......تو هم مواظب خودت باش.واسه خودت ارزش قائل شو.نذار فکر کنه می تونه به همین راحتی به دستت بیاره.بذار واسه به دست آوردنت خودش رو به آب و آتیش بزنه.دختری که زود وابده زودم دور انداخته میشه.
دستم رو برداشتم.با چهره ای خوشحال نگاهم می کرد.یک دفعه محکم بغلم کرد.از این حرکتش خنده ام گرفت.واسه دقایقی فراموش کردم دلم رو به پسری باختم که خواهرمم عاشقش شده.بغلش کردم و سرش رو بوسیدم.اون لحظه فقط خوشحالی خواهرم برام مهم بود نه چیز دیگه. صورتش رو محکم بوسیدم:
- تو خیلی خوبی.حتی عاقل تر از منی.
خوشحال بودم از خوشحالیش و این بیشتر از دنیا برام ارزش داشت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bold و AHooora

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۸
من با من
دوهفته گذشت.رابطه ی نغمه و آرتین پر رنگ تر از قبل شده بود.نغمه همش از آرتین برام می گفت.این که چقدر آقا و سربه زیره.این که خیلی به نغمه محبت می کنه.اینکه براش کلاس خصوصی گذاشته و تکی بهش دف زدن یاد میده.من با لبخند نگاهش می کردم اما توی دلم آشوب بود.طوفانی توی وجودم به پاشده بود.احساس یهخیا*نتکار رو داشتم.این که دارم به خواهرمخیا*نتمی کنم و به مرد مورد علاقش علاقه دارم.دوست داشتم برم.فرار کنم اماکجا؟؟به پدر و علی چی می گفتم؟نمی شد.هیچ جوری نمی شد.هفته ای دوبار آرات رو توی دانشگاه می دیدم.یه وقتایی بهم زنگ می زد و شوخی و خنده راه می انداخت اما من خسته تر از اون بودم که بتونم باهاش همراهی کنم.غروب جمعه بود.داشتم اتاقم رو مرتب می کردم که موبایلم زنگ خورد.آرات بود.بدجور بی حوصله بودم و فکر کردم شاید این بار آرات بتونه حالم رو بهتر کنه.تماس رو وصل کردم و جواب دادم:
- سلام.
صدای شادش توی گوشم پیچید:
- سلام.چرا صدات این قدر گرفته ست؟
در تراس رو باز کردم و وارد تراس شدم.آبان ماه تموم شده بود و وارد آذر شده بودیم.هوا حسابی سرد بود اما توجهی نکردم و با یه تیشرت آستین کوتاه لبه ی تراس ایستادم:
- حوصلم سررفته.علی و نغمه هر کدوم جداگانه رفتن بیرون.بابامم که طبق معمول رفته مأموریت سه روز دیگه میاد.لعیای بی معرفتم من رو تنها گذاشت و امروز با باباش اینا رفت بیرون.من تنها موندم.
خندید:
- دوست داری بیام دنبالت بریم جایی؟
از ذوق بالا پایین می پریدم:
- کجا؟؟؟؟
- هر جا که تو بگی.فقط تا نیم ساعت دیگه حاضر شو بیام دنبالت.
با عجله خداحافظی کردم و توی اتاق پریدم.به ساعت روی دیوار نگاه کردم.ساعت پنج بود.تا پنج و نیم وقت داشتم.رو به روی آینه نشستم و کیف آرایشم روباز کردم.آرایش ملایمی کردم.در حد یه رژ قرمز کمرنگ.یه ریمل و یه سایه سفید پشت چشمم.رفتم سر کمدم.پالتوی مشکیم خز دارم رو به یه شلوار جذب سورمه ای تنم کردم.پوتین مشکیم رو از کشوی زیر کمدم درآوردم.تازه خریده و هنوز نپوشیده بودمش.شال زرشکی بافتم رو که علی برام کادو خریده بود سرم کردم.موهام رو مثل همیشه کج توی صورتم ریختم.داشتم توی آینه خودم رو آنالیز می کردم که موبایلم زنگ خورد.با عجله رفتم سمت گوشی که روی تختم بود.تماس رو وصل کردم:
- اومدی؟
- آره بیا پایین.
گوشی رو توی کیف یه طرفه ی مشکیم انداختم و به حالت دو از اتاق بیرون اومدم.در حیاط رو که باز کردم ماشین آرات رو دیدم که جلوی در پارک شده.شیشه رو پایین کشید و با لبخند گفت:
- بدو دیگه ملکه خانم.دیر شد.
خندیدم و در حیاط رو بستم.هوا تاریک شده و بارون نم نم می بارید.سوز سردی می اومد.سوار ماشین که شدم گرما به صورتم خورد و حس خوبی بهم دست داد:
- چطوری آقای پادشاه؟
- با شما عالی.دیگه نبینم غصه بخوریا،هر وقت دلت گرفت زنگ بزن سری خودم رو می رسونم.
لبخندی مصنوعی زدم.یک لحظه تصویر آرتین جلوی چشمم جون گرفت.می دونستم نغمه امروز به دیدن آرتین رفته.می دونستم باید جلوی دلم رو بگیرم اما نمی دونستم باید چجوری این کارو بکنم.آرات ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.من خیره به خیابون بودم:
- کجایی دختر؟باز که قیافت رفت تو هم.یه امشب رو خوش باش.
خندیدم.یه دفعه یادم اومد که به علی و نغمه خبر ندادم.حتما علی از این موضوع ناراحت میشد.همیشه می گفت قبل از این که بیرون بری به من بگو.نمی دونستم از بودنم با آرات ناراحت میشه یا نه.موبایلم رو درآوردم :
- باید به علی زنگ بزنم خبر بدم.
- من بهش گفتم.
با تعجب نگاهش کردم:
- واقعا؟؟
نگاهم کرد و چشمکی زد:
- چیه ؟نکنه توقع داشتی یواشکی بریم؟درسته علی از این که ما باهم صمیمی هستیم ناراحت نیست ولی خب بردارته.یه اصولی واسه خودش داره.فکر نکنم خوشش بیاد من هی خواهرش رو ببرم بیرون.
- چطور با آرتین و نغمه مشکلی نداره؟
دستم رو دهنم گذاشتم و توی دلم به خودم فحش دادم.سوتی داده بودم.به نغمه قول داده بودم فعلا راجع به دوستیش با آرتین چیزی به کسی نگم.آرات نگاهم کرد و بعد به جلو خیره شد:
- چی شد؟نترس من خبر دارم.توقع نداری که آرتین چیزی رو ازم پنهون کنه؟آرتین همه چیزش رو به من می گه.
دستم رو پایین آوردم.یه لحظه دلم گرفت.این دوتا داداش همه چیز رو باهم درمیون می ذاشتن اما نغمه ازمن پنهون کرده بود:
- یعنی تو از اول خبر داشتی؟؟؟؟پس چرا نغمه چیزی به من نگفت؟منم اتفاقی فهمیدم.وگرنه حالا حالاها بهم نمی گفت.
پیچید به سمت راست و وارد یه خیابون باریک شد.همونطور که چشمش به جلو بود گفت:
- می دونم.از اون روز که تو ماشین عروسک نغمه رو پیدا کردی فهمیدی.می دونی چیه؟پسرا راحت تر این موضوعات و به هم می گن ولی خب دخترا اکثرا خجالتین.ممکنه بعضیاشون راحت نتونن در مورد این موضوعات حرف بزنن یا ممکنه خیلی دلایل دیگه داشته باشن.ولی خب نغمه به آرتین گفته بود می خواسته از رابطشون مطمئن شه و بعد بیاد به همتون همه چی رو بگه .
دلخور نگاهم رو به بیرون انداختم:
- هر چی باشه من خواهرشم.باید می گفت
- الان تو همه چیزو به نغمه میگی؟
سرم رو به صندلی تکیه دادم:
- آره.اول به نغمه میگم بعد به لعیا.
تو دلم گفتم تنها چیزی که به نغمه نگفتم علاقه ام نسبت به آرتینه.جلوی یه کافی شاپ کوچیک ایستادیم.آرات ماشین رو نزدیک کافی شاپ پارک کرد.سمتم برگشت و با لبخند گفت:
- رسیدیم خانوم خانوما.
لبخند زدم و در رو باز کردم.به کافی شاپ نگاه کردم.یه کافی شاپ کوچیک اما با یه نمای خیلی زیبا.جلوی کافی شاپ کاملا با گلای بنفشه گل کاری شده بود.واسم جالب بود که تو هوای پاییز این گلا از کجا اومدن.دیوار کافی شاپ سنگ های برجسته کرم،قهوه ای و سفید داشت.دور تا دور کافی شاپ رو لامپ های کوچیک نورانی کرده بودن.نمای ساده ای داشت اما همین سادگیش توجه من رو حسابی جلب کرده بود.آرات کنارم ایستاد و آرنجم رو گرفت.با چشمای گرد شده برگشتم و نگاهش کردم:
- باز تو پسرخاله شدی؟
آرنجم رو بیرون کشیدم و به طرف کافی شاپ رفتم.صدای خنده اش بلند شدم.ایستادم و نگاهش کردم.براش زبون درآوردم و با اخمی ساختگی گفتم:
- روت رو زیاد نکن.من مثل اون دانشجوهات نیستم که از این کارات خر کیف بشما.
توقع داشتم بهش بربخوره اما نیشش رو باز کرد و به طرفم اومد:
- میشناسمت.یادم نرفته چند روز پیش چطور توی گوش اون پسره هم کلاسیت زدی.بدبخت سه دور دور خودش چرخید.
از یادآوری اون روز هم به خنده افتادم هم دلم خنک شد:
- حقش بود ایکبیری.پررو یه راست اومده جلوم وایستاده میگه شمارم رو بگیر بهم زنگ بزن .نمی دونم چه فکری پیش خودش کرده.
لبخند آرات از روی لبش محو شد و خیره به چشمام گفت:
- بعضیا فکرشون مسمومه.وگرنه هر کی تو رو دوبار ببینه می فهمه با بقیه فرق داری حتی با خواهرت نغمه.
نمی دونم چرا حس کردم نباید در مورد نغمه اینطور حرف بزنه:
-حس میکنم در مورد نغمه داری بد حرف می زنی.
متوجه اخم و لحن بدم شد.سعی کرد از دلم دربیاره.لحنش شرمنده بود:
- باور کن منظور بدی نداشتم.اتفاقا نغمه خیلی هم دختر خوبیه.از نظر ظاهر میگم.تو هیچ وقت سعی نکردی با ظاهرت کسی رو سمت خودت جلب کنی.نغمه هم اینطور نیست و نمیگم ظاهرش بده.اونم جذابیتای خودش رو داره.اما تو یه جور دیگه ای.ظاهر ساده و آرومت،حتی گاهی وقتا عصبی شدنات مؤقر تر و متین تره.
خندیدم:
- من که از حرفات سر درنیاوردم.آخه کی از یه دختر عصبی خوشش میاد.دختری که زرت و زورت می زنه در گوش بقیه.تو اون روز واسه اولین باردیدی من تو گوش یه پسر زدم در صورتی که چند بار دیگه هم تکرار شده.داره بارون میاد نمی خوای بریم داخل؟
بعد به آسمون اشاره کردم.سرش رو بلند کرد و با لبخند به آسمون نگاه کرد:
- همیشه دوست دارم زیر بارون نم نم قدم بزنم.یه دفعه دلم بارون خواست.تو چطور؟
ذوق زده به سمتش رفتم:
- معلومه که دوست دارم.علی اینا هیچ وقت زیر بارون راه نمیرن.نغمه که می ترسه آرایش و موهاش خراب شه.علی همش از این که لباسش خیس بشه چندشش میشه.خوشم میاد تو پایه ای.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: AHooora

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت۹
من با من
شیطنت آمیز نگاهم کرد و آرنجم رو محکم گرفت:
- با هم تفاهم داریما.زنم میشی؟
محکم به بازوش کوبیدم.آرنجم رو از توی دستش بیرون کشیدم و خندیدم:
- نه تو ترشیده ای.من شوهر ترشیده دوست ندارم.
شروع به دویدن کردم.آرات پشت سرم می دوید و بلند صدام می کرد:
- وایساببینم.......نازی........من ترشیده ام نه.......وایسا بینم.
با خنده دویدم و رفتم داخل پارکی که نزدیک کافی شاپ بود.از در که وارد شدم از دیدن مرد درویشی که کنار در کنار اتاقک نگهبانی نشسته بود ترسیدم.هینی گفتم و به عقب رفتم.آرات بهم رسید و کنارم ایستاد.به مرد درویش نگاه کردیم.روی یه کارتون نشسته و کیسه ی بزرگی هم جلوی پاش بود.ریش و موهای بلند و سفیدی داشت.با لباسای کهنه.چشماش مثل دوتا تیله ی سبز می درخشید.با دیدن ما لبخندی زد و با دقت نگاهمون کرد.صورتش برعکس ظاهرش آرامش عجیبی داشت:
- با دیدنتون یه دنیا آرامش به دلم وارد شد.
صداش می لرزید.حدس می زدم شصت سال بیشتر داشته باشه;
- من و زنمم یه روز مثل شما بودیم.خوشبخت .....خیلی خوشبخت.......
به آرات نگاه کردم.رفت و کنار درویش نشست:
- خوبی عمو؟
به آرات نگاه کرد و بعد دست توی جیبش برد.یه گردنبد نقره ای از توی جیبش درآورد و سمت آرات گرفت.آرات با تعجب به گردنبند نگاه کرد:
- این یادگاری زنمه.بده به زنت.کادوی منه به شما چون امشب بعد از مدت ها من رو به گذشته بردین.باعث شدین خاطره ی زنم دوباره تو وجودم زنده شه.
آرات دهن باز کرد چیزی بگه که پیشدستی کردم.خم شدم و دستم رو دراز کردم تا گردنبند رو بگیرم:
- مرسی عمو جان.خیلی قشنگه.کادوتون رو با دل و جون قبول می کنیم.
برگشت و با لبخند نگاهم کرد.گردنبند رو به سمتم گرفت.گرفتم و با دقت نگاهش کردم.قدیمی به نظر می اومد.یه گردنبند نقره ای که دایره ای شکل بود و یه قفل کوچولو پایینش داشت.قفل رو زدم و بازش کردم.عکس یه زن زیبا رو دیدم با موهای موج دار ،مشکی و بلند.با چشمای درشت و مشکی.برق چشماش حتی از تو عکس هم مشخص بود.لبای درشت و صورت کشیده و باریکش،ابروهای پهن مشکیش خیلی قشنگ بودن.
- خوب ازش مراقبت کن.می تونی عکس خودت و شوهرت رو توش بذاری.ولی عکس زنم رو دو ننداز.بیست ساله خوب نگهش داشتم.حالا می خوام خیالم راحت باشه که تو ازش خوب مراقبت می کنی.
آرات با دهن باز نگاهمون می کرد.به چهره ی پیرمرد نگاه کردم.غم تموم صورتش رو پر کرده بود:
- خانومتون کجاست؟
- مرده.
از جوابش شوکه شدم.چهره اش لحظه به لحظه غمگین تر میشد:
- بعد از اون منم به این روز افتادم.بیچاره شدم.چون نتونستم دوریش رو تحمل کنم.اگه خودکشی گناه نبود خودم رو می کشتم تا شاید ببینمش ولی نشد.ولی به دلم افتاده که همین روزا می بینمش.واسه همین عکسش دست تو امانت باشه.خوب ازش مراقبت کن.
با بغض نگاهش کردم.آرات بلند شد و دستش رو سمت پیرمرد دراز کرد:
- پاشو بریم عمو.پاشو.یه امشب رو مهمون من باش.
دستش رو به نشونه نه تکون داد:
- نه پسرم.امشب رو می خوام تنها باشم.باید کاری انجام بدم.
بلند شد و با سرعتی که از یه پیرمرد شصت ساله بعید بود از ما دور شد.آرات کنارم ایستاد:
- چه پیرمرد عجیبی.
صدای فین فینم بلند شد.اشک هام پشت سر هم صورتم رو خیس می کردن.بارون شدت بیشتری پیدا کرد و صورتم رو خیس کرد.اشکام با قطره های بارون یکی شدن اما فین فین بینیم مشخص می کرد دارم گریه می کنم.آرات نگاهم کرد.دستاش رو روی شونه هام گذاشت و من رو به سمت خودش برگردوند;
- داری گریه می کنی؟تترس،نمی ذارم زن منه ترشیده بشی.بابا خودت نذاشتی بهش بگم زنم نیستی.
این حرف ها رو با لحن مسخره ای می زد.انگار می خواست من رو بخندونه:
- برو بابا........من واسه این پیرمرده ناراحتم.بیچاره از غصه ی زنش به چه روزی افتاده
دستم رو کشید و من رو دنبال خودش کشوند.
- ایشالا یکی پیدا شه که از نبود تو به این روز بیفته.همین قدر عاشق و دیوونه.
گردنبد رو توی جیب پالتوم انداختم.سرتا پا خیس شده بودیم.سوار ماشین که شدیم رو به آرات گفتم;
- به نظرت یه هم چین آدمی گیر من میاد؟همین که تو نبودنم دلش برام تنگ بشه؟
بخاری رو روشن کرد و راه افتاد:
- خدا رو چه دیدی.شایدم الان یکی تو دنیا باشه که عاشقته و تو بی خبری.
ایشی گفتم و به خیابون خیره شدم:
- من شانس ندارم.شاید من عاشق کسی بشم.ولی کسی عاشق من نمی شه.
اختیار کلماتی که از دهنم خارج می شد رو نداشتم.چیزی توی دلم عقده شده بود.عقده ی نداشتن آرتین.عقده ی فراموش کردنش.فکر فرار دوباره توی ذهنم جون گرفت.برگشتم و به نیم رخ آرات خیره شدم.موهاش کامل خیس و به پیشونیش چسبیده بود.سؤالی تو ذهنم جرقه زد:
- تا حالا عاشق شدی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به جلو خیره شد:
- کیه که عاشق نشده باشه.هر آدمی یه بار رو عاشق شده.نشده باشه حتما در آینده میشه.
- کی بود؟
دهنش رو باز کرد چیزی بگه که صدای موبایلم از توی کیفم اومدبه طرف صندلی عقب خیره شدم و کیفم رو برداشتم.گوشیم رو که درآوردم عکس علی روی صفحه خودنمایی می کرد:
- جونم داداشی.
صدای عصبی علی توی گوشم پیچید:
- کجایی؟چرا جواب نمیدی؟
یک لحظه از لحن عصبیش ترسیدم:
- ببخشید.گوشیمو تو ماشین گذاشته بودم اصلا متوجه نشدم.
- کجایی؟
لحنش آروم تر شده اما هنوز عصبی بود:
- آرات داره میارتم خونه.نگران نباش.
- زود بیا.منتظرم
بی خداحافظی گوشی رو قطع کرد.موبایل رو پایین آوردم و با تعجب بهش نگاه کردم.ساعت نه بود.بهش حق می دادم نگران باشه.خیلی وقت بود بیرون بودم و گوشیم رو هم که جواب ندادم:
- علی بود؟
سرم رو به نشونه ی تأیید تکون دادم و موبایل رو توی جیبم انداختم:
-خب نگفتی.کی بود
- کی کی بود؟
احساس کردم می خواد از زیرش در بره.ولی من سمج تر از این حرف ها بودم:
- کسی که عاشقش بودی.
لبخند محوی زد:
- هیچ وقت سعی نکن گذشته ی کسی رو شخم بزنی چون ممکنه جیزایی از توش دربیاد که واسش خوشایند نباشه.اونی که من عاشقش بودم اگه موندگار بود الان کنارم بود ولی نیست.منم نمی خوام بهش فکر کنم.بی خیال.ارزشش رو نداره که حتی بخوام بهش فکر کنم.
حرف هاش دهنم رو بست.فقط بهش خیره شدم.معلوم بود دل پری داره.دقیقا مثل خودم.به بیرون خیره شدم:
- منم عاشق شدم.
لحظه ای نگاهم کرد.سرعت ماشین رو کم کرد و کنار خیابون ایستاد.نگاهش نکردم.به خودم لعنت فرستادم.هیچ وقت هوای دهنم رو نداشتم.زبونم همیشه من رو لو می داد:
- شاید باورت نشه اما اولین تجربم بود.ولی خب نشد.اون یکی دیگه رو دوست داشت.خودم رو عقب کشیدم.حتی تصمیم گرفتم فرار کنم،برم.ترسیدم.خیلی ترسیدم ترسیدم که شاید نتونم جلوی خودم رو بگیرم و برم همه چیز رو بهش بگم ولی نشد.هیچ وقت اونجوری که ما فکر می کنیم نمیشه.
قلبم سبک شد.احساس کردم باید با کسی صحبت می کردم.درد و دل می کردم.نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم:
- در مورد این موضوع به هیچ کس هیجی نگو.فقط تو می دونی و لعیا.
- مطمئن باش از دهن من حرفی بیرون نمیاد.منو راز دار خودت بدون.
لحنش آرام بخش بود.از حرکت ماشین فهمیدم راه افتادیم.چشمام رو باز نکردم.خجالت می کشیدم.تا حالا با هیچ پسری این قدر راحت نبودم.یه کم که گذشت ماشین ایستاد:
- رسیدیم نازی جان.
چشمام رو باز کردم.جلوی خونه بودیم:
- بیا بریم بالا.
سرش رو به نشونه ی نه تکون داد:
- نه دیگه.باید برم خونه.لباسام همه خیسه.
کیفم رو برداشتم و زیپش رو بستم:
- اینجوری که بده.تا اینجا اومدی بالا نمیای
لبخند زد:
- نه عزیزم.دستت درد نکنه.
 

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۱۰
من با من
از عزیزم گفتنش گیج و هول شدم.عادت داشتم فقط از زبون بابا و علی این کلمه رو بشنوم.در رو باز کردم و سعی کردم حفظ ظاهر کنم.لبخند پهنی زدم :
- دستت درد نکنه.امشب خیلی خوش گذشت.
بلند خندید:
- آره.مثلا قرار بود ببرمت کافی شاپ.
خندیدم و پیاده شدم:
- بی خیال بابا.همین جوریشم خیلی خوش گذشت.دستت درد نکنه.
در حیاط باز شد و علی بیرون اومد.در ماشین رو بستم.علی با دیدن آرات اخماش رو باز کرد و به سمت ماشین اومد.آرات شیشه ی سمت خودش رو پایین کشید و با صدایی خوشحال سلام کرد:
- سلام داداشم.ببخشید دیر شد.این خواهر جنابعالی به دفعه هوس کرد زیر بارون بدوئه.
علی کنار ماشین ایستاد.لبخند روی لبش بود.با غیظ گفتم:
- تو نبودی می گفتی دلم بارون می خواد؟؟؟؟انداختی گردن من؟؟؟
علی لبخند می زد اما خوب حس می کردم لبخندش مصنوعیه.برادرم رو خوب میشناختم:
- خواهرم اینجوریه دیگه.حالا از این یکی دیگه هم خونه دارم.هیچ کسم نیست اینا رو بگیره ببره راحت شیم.
از حرف های علی بیشتر حرصی شدم.ناراحت بود اما باز دست از سر به سر گذاشتن من برنمی داشت.
- برین تو داداش.بارونه خیس شدین.
علی دستی تکون داد و گفت:
- باشه داداش.فردا یه سر بیا پیشم.
آرات یه دستش رو روی چشمش گذاشت و چشم بلندی گفت.خداحافظی کرد و ماشین رو روشن کرد.با سرعت ازمون دور شد.یه کم به رفتنش نگاه کردم.آدم جالبی بود.آدمی بود که می تونست دوست و راز دار خوبی برام باشه.دوستی که حتی از خانوادمم بهم نزدیک تره.علی جلوتر اومد و روبه روم ایستاد.قیاقش درهم بود.صورتش کاملا خیس شده بود.اما قرمزی چشماش نشون می داد گریه کرده.به دلشوره افتادم و بت لکنت پرسیدم:
- چی شده؟؟؟؟
چیزی نگفت.جلو رفتم و یقه اش رو محکم گرفتم:
- چی شده؟بابا و نغمه خوبن؟
بازم چیزی نگفت.یقه اش رو ول کردم و به طرف خونه دویدم.در سالن رو باز کردم و خودم رو داخل پرت کردم.نغمه با چشمانی گریون رو به روی در روی مبل نشسته بود.کیف از روی شونم روی زمین افتاد:
- بابا.......
نغمه سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.فکرم سمت لعیا رفت.گوشیم رو درآوردم و سعی کردم شماره ی لعیا رو پیدا کنم اما دستم می لرزید و تمرکز نداشتم.نمی تونستم شمارش رو پیدا کنم.علی وارد شد و پشتم ایستاد.با صدایی لرزان و غمگین در گوشم
گفت:
- باید بریم خونه ی لعیا.برو لباساتو عوض کن.
شوکه برگشتم و نگاهش کردم.توان حرف زدن و سوال پرسیدن نداشتم‌:
- امروز تصادف .........کرده.به بیمارستان نرسیده......... متاسفم نازی........خیلی متاسفم
موبایل از توی دستم روی زمین افتاد.خشم و ناراحتی همه ی وجودم رو گرفت.خشم از دست علی که لعیا رو پس زد و ناراحتی از مرگ لعیا که تنهام گذاشت:
- خوب شد رفت نه؟دلت خنک شد؟
چشماش گرد شد و بی هیچ حرفی نگاهم کرد.نغمه کنارم ایستاد و اشکاش رو پاک کرد:
- چی می گی نازی؟؟؟چه ربطی به علی داره؟
چند قدم به عقب رفتم.بغضم ترکید و اشک هام سرازیر شدن.با انگشت اشاره ام به علی اشاره کردم و داد زدم:
- تو پسش زدی.بهش گفتی عاشق کس دیگه ای هستی.دروغ گو.من که می دونم دروغ گفتی.تو و عاشقی؟؟تو اصلا می دونی عشق چیه؟؟؟نمی دونی.اگه می دونستی که لعیا رو پس نمی زدی.دروغ گو..
نغمه حیرت زده به علی خیره شده بود.علی چشمای گریونش رو به سقف دوخت.جلو رفتم و محکم به بازوش کوبیدم:
- دروغ گفتی.پسش زدی.نامرد.
با مشت به علی می کوبیدم.اون هم هیچ مقاومتی از خودش نشدن نمی داد و بلند گریه می کرد.نغمه داشت سعی می کرد جلوم رو بگیره.آرات وارد شد و به سمتم اومد.از برگشتنش تعجب کردم ولی برام مهم نبود.عزادار لعیا بودم و دیگه به هیچ چیز توجه نمی کردم.آرات شونه هام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه:
- نازی.......نازی بسه.
قلبم شروع به تیر کشیدن کرد و سرگیجه گرفتم.اما هم چنان جیغ می زدم و گریه می کردم.تصویر لعیا جلوی چشمام بود.تصویر خنده هاش،شیطنتاش،هیکل تپلش.قلبم داشت آتیش می گرفت.صدای گریه ی نغمه و علی هم با من بلند شده بود.چشمام رو بستم.احساس ضعف می کردم.درست مثل زمانی که مادرم مرده بود.بی حس شدم.حس کردم کسی در آغوشم گرفت.عطر گرم و ملایمی توی مشامم پیچید.عطر آرات بود.عطری که امشب از وقتی که توی ماشین نشسته بودم مشامم رو پرکرده بود.همه جا تاریک شد.تاریک تاریک
 

Shohreh74

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
13
22
زمان آنلاینی
10h 34m
20
پارت ۱۱
من با من
چشمام سنگین بودن و نمی تونستم بازشون کنم.بوی الکل مشامم رو پرکرد.به زور چشمام رو باز کردم.اول تار می دیدم ولی رفته رفته دیدم واضح شد.توی بیمارستان بودم.روی یه تخت زیر یه پنجره دراز کشیده بودم.نغمه کنارم روی صندلی با لباسای مشکی و ظاهری آشفته نشسته بود.از ظاهر مرتب و آرایش کرده اش خبری نبود.با دیدن ظاهرش دلم گرفت.اشک هام بی مهابا روی صورتم جاری شدن و صدای فین فینم بلند شد.نغمه کمی توی جاش تکون خورد و بعد آروم چشماش رو باز کرد.چشمای گریون من رو که دید صاف سرجاش نشست:
- چی شدی خواهری؟
دستم رو گرفت و با دست دیگه اش اشکام رو پاک کرد.آروم نمی شدم.دوست داشتم فقط گریه کنم.صدای خندون لعیا دائم توی گوشم می پیچید.نغمه هر کاری می کرد نمی تونست آرومم کنه.در باز شد و آرتین وارد شد.با دیدنش گریه ام شدید تر شد.دوست نداشتم تو اون موقعیت کنارم باشه.حالم رو بدتر می کرد.ولی اون چه می دونست من غیر از غم لعیا غم نداشتن اون هم توی دلم داشتم.با نگرانی به سمتمون اومد.چشمام رو محکم بستم و با صدای بلندتر گریه کردم.احساس خفگی داشتم.در باز شد صدای پای کسی توی اتاق پیچید.یه عطر آشنا به مشامم خورد.یه عطر گرم و آرام بخش.صدای پا بهم نزدیک شد.صدای گریه ام آروم تر شد:
- آرتین برو پرستارو صدا کن.
آرات بود.کسی که بیشتر از هر وقت دیگه ای بهش نیاز داشتم.آراتی که خیلی زود رفیقم شد.همونی که شد راز دار من.چشمام رو آروم باز کردم.نغمه دستام رو رها کرد و همراه آرتین از اتاق بیرو ن دویدن.نغمه با صدای بلند پرستار رو صدا می کرد.گریه ام آروم تر شده بود اما هنوز هق هق می کردم.به آرات نگاه کردم.پیراهن مشکی تنش بود.موهاش بهم ریخته روی پیشونیش ریخته و چهره اش رو بیشتر به آرتین شبیه کرده بود.چهره اش خسته و غمگین بود.کنارم نشست.دستش رو جلو آورد و دستم رو گرفت;
- آروم باش.نمی خوای لعیا رو واسه آخرین بار ببینی؟اگه اینطوری ادامه بدی اینجا نگهت می دارن.اونوقت نمی تونی بیای لعیا رو ببینی.
قفسه ی سینم تیر کشید.دست آزادم رو روی سینه ام گذاشتم و فشار دادم:
- لعیا رفت
با این حرفم دستم رو فشرد.دست دیگش رو جلو آورد و پیشونیم رو نوازش کرد.آروم تر شده بودم:
- علی رو دوست داشت.اما اون پسش زد.
یه لحظه نوازش رو متوقف کرد.اما دوباره ادامه داد:
- دلم واسش تنگ میشه.
پرستار همراه با آرتین و نغمه وارد اتاق شدن.پرستار با آمپولی توی دستش بهم نزدیک شد.اما آرات اشاره کرد که نیازی نیست و گفت:
- نه .....نه .......فعلا نیاز نیست.......
پرستار به آرات نگاه کرد.اخمی کرد و چشم غره ای زد.ایشی گفت و غرغر کنان از اتاق بیرون رفت.آرتین سرش رو پایین انداخته و پشت سر آرات ایستاده بود.نگاهم رو ازش دزدیدم.نغمه جلوتر اومد و کنار تخت ایستاد. با کنجکاوی به دست من که تو دست آرات بود نگاه کردم.روم رو برگردوندم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.بارون می بارید مثل من که می باریدم.هوا روشن شده بود.نمی دونستم ساعت چنده انگار تو زمان گم شدم:
- نازی باید بریم.
به نغمه نگاه کردم.گریه می کرد:
- هنوز دفنش نکردن؟
صدام خش دار بود و به شدت می لرزید.آرات دستم رو رها کرد و بلند شد:
- نه.ما اصرار کردیم یه کم صبر کنن تا تو برسی.بهتره زودتر بریم.مادر لعیا حال خوبی نداره.
سعی کردم بلند شم اما نایی نداشتم.آرات یه کم سمتم خم شد و شونه ام رو گرفت.کمکم کرد بلند شم.نغمه جلو اومد.پام رو پایین تخت گذاشت و کمکم کرد کفشم رو پوشیدم.هنوز پالتوی دیشب تنم بود اما شال مشکی سرم بود.آرات و نغمه زیر بغلم رو گرفتن و کمکم کردن راه برم.به آرتین نگاه نمی کردم.باعث میشد غم توی دلم بیشتر بشه.به قول لعیا باید ازش دوری کنم.چون اون سهم خواهرم بود نه من.بازم لعیا.........بازم حرف های لعیا.......بازم تصویر لعیا.......یاد و خاطره اش رهام نمی کرد.توی طول مسیر سرم رو به صندلی تکیه داده و چشمام بسته بود .کسی چیزی نمی گفت.نغمه دستم رو گرفته و نوازش می داد.یه ساعتی گذشته بود که ماشین ایستاد.چشمام رو باز کردم.جلوی بهشت زهرا بودیم.خاطره ی مرگ مادر جلوی چشمام ظاهر شدن.نغمه در رو باز کرد و پیاده شد.بابا رو دیدم که جلوی ماشین شاسی بلند سفیدش ایستاده . کت و شلوار مشکی پوشیده و عینک آفتابی زده بود.دلم برای آغوشش تنگ شده بود.در رو باز کردم و با ناتوانی پیاده شدم.نغمه جلو اومد که بازوم رو بگیرم.اما گفتم که نیازی نیست.آهسته به سمت پدرم رفتم.جلو اومد.به هم که رسیدیم دستاش رو باز کرد تا من رو تو آغوشش بگیره.به پدرم پناه بردم و از ته دل زار زدم.محکم بغلم کرد.می دونست چقدر لعیا رو دوست دارم.می دونست جز اون با هیچ کس این قدر صمیمی نیستم.می دونست چهارده ساله شب و روزمون با همه.بلند گریه می کردم و پدر سرم رو نوازش می کرد.دم گوشم دلداریم می داد.اما هیچ چیزنمی تونست آرومم کنه .من رو از آغوشش جدا کرد.عینکش در در آورد و توی جیبش گذاشت.زیر چشمای چروکیده اش پف کرده و چشماش قرمز بود.معلوم بود خیلی گریه کرده.به داخل اشاره کرد:
- باید بریم با لعیا خداحافظی کنی.منتظرته.
اشکام رو پاک کردم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.بیشتراز هر وقت دیگه ای بهش نیازداشتم.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.دنبال آرات می گشتم.کنار ماشینش ایستاده بود.انگار نمی خواست با ما بیاد.نغمه آرنج دیگه ی منو گرفت:
- بریم خواهری.
آرتین کنار پدر ایستاد.چشمام هنوز به آرات بود.کمی به اطرافش نگاه کرد و به سمتمون اومد.نفس عمیقی کشیدم و روم رو برگردوندم.راه افتادیم.دوست داشتم آرات هم کنارم باشه.بعد از لعیا دیگه اون رفیقم بود.می خواستم همونطور که لعیا پیشم بود اونم پیشم باشه.هر چی که به خاک لعیا نزدیک تر می شدیم صدای شیون و گریه بلند تر میشد.قلبم تند تند می زد.یه عده آدم با لباس های سر تا پا مشکی بین قبر ها بودن و دایره ای دور هم جمع شده بودن.پاهام شل شدوحس کردم نمی تونم راه برم.نغمه و بابا من رو محکم تر گرفتن و سرپا نگهم داشتن.وقتی که رسیدیم بابا ببخشیدی گفت و به چند نفر اشاره کرد که عقب برن.نفس هام به شماره افتاد.کنار که رفتن با دیدن تابوت لعیا احساس خفگی کردم.صدام درنمی اومد.دستانم رو از توی دستای بابا و نغمه درآوردم و روی زمین نشستم.صدای گریه ی مادرش بلندتر شد.نگاهش کردم.روبه روم نشسته بود.موهاش کامل سفید شده و از زیر روسری بیرون زده بود.خیلی لاغرتر به نظر می رسید.انگار یک شبه کامل شکسته و پیر شده بود.چهل و هفت سال داشت اما حالا هیچ تفاوتی با زنای شصت ساله نداشت.چادرش خاکی بود.برادر لعیا عرشیا بالا سر مادرش ایستاده و سرش پایین بود.شونه های ستبرش از شدت گریه می لرزید.موهای مشکی لخت و مشکیش رو صورتش افتاده و صورتش رو واضح نمی دیدم.پدر لعیا رو ندیدم.قلبش ناراحت بود و می ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه.پدر لعیا پنجاه سال بیشتر نداشت اما از یه بیماری قلبی شدید که از جوونی همراهش بود رنج می برد.مادر لعیا سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.چشمای سبزش از گریه ی زیاد از حدقه بیرون زده و رگه های قرمز داخل چشمش رو واضح می دیدم.با دیدن من دوباره با صدای بلند گریه کرد:
- اومدی دخترم؟اومدی عزیزم ؟دیدی لعیام رفت؟هیچی از صورت خوشگلش نمونده.صورت خوشگلش از بین رفته.حالا من چی کارکنم؟حالا من بدون لعیام چی کار کنم؟
صورتش؟؟؟از خودم پرسیدم مگه صورتش چی شده؟به تابوت نگاه کردم.بالای تابوت نشسته بودم.به طرف جلو خم شدم.خواستم پارچه رو کنار بزنم و لعیا رو ببینم.اما دستی روی دستم قرار گرفت و مانعم شد.برگشتم و با خشم نگاه کردم.آرات بود.سعی کردم دستم رو از توی دستش بیرون بکشم اما مچم رو محکم تر گرفت.رو به پدرم گفت:
- حاج آقا بیاین کمک ببریمش.
دست دیگم رو روی دستش گذاشتم و با التماس گفتم:
- بذاز ببینمش آرات.بذار ازش خداحافظی کنم.
اخم عمیقی روی پیشونیش نشسته بود:
- نه.....نباید صورتش رو ببینی.نمی ذارم.
جیغ بلندی زدم:
- ولی من می خوام ببینمش.
پدرم طرفم اومد و زیر بغلم رو گرفت.آرات دستم رو رها کرد تا زیر بغلم رو بگیره.از غفلتش استفاده کردم و پارچه رو کنار زدم.دیدم..صورتش رو دیدم.با این که دست های نغمه روی چشمام قرار گرفت باز هم دیدم.بدترین صحنه ی عمرم بود.یک لحظه حس کردم قلبم از حرکت ایستاد.این لعیا نبود.این لعیای من نبود.اینی که یک طرف صورتش له شده بود لعیای من نبود.دیگه هیچ صدایی نمی شنیدم.فقط حس کردم کسی مثل باد بلندم کرد و توی آغوشش فرو رفتم.عطر آشنایی توی بینیم پیچید و بعد...........سیاهی.....فقط سیاهی......
 
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
Nafas.. ویرایش اشعار اماس من| سحر راد کاربر انجمن رمان ایران اشعار و دلنوشته‌های درحال ویرایش 4
شاپرک درحال تایپ رمان من شبی باختم| کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 7
N درخواست زندگی اجباری من| انجمن رمان ایران ایده پردازی 7
jja90 داستان‌ کوتاه این،من هستم؟ | jja90 کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 15
محنیل درحال تایپ داستان‌ کوتاه همبازی من| نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
نَوا شاهد نقد رمان غم دنباله دار من | زهرا مرادی گرپی| انجمن رمان ایران معرفی و نقد رمان کاربران 0
Sna.f دلنوشته دل نوشته های من| sna_f کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 3
مبینا درحال تایپ رمان کابوس بیست سالگی من|مبینا مجد كاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 124
¿♡zohreh♡¿ دلنوشته فریادهای بی صدای من|Zohreh کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 6
♧~HaavusH _Rad~♧ معرفی رمان من پیش از تو| انجمن رمان ایران عاشقانه 1
HASNA معرفی درد عمیق من/ نوشته‌ی ملیکسا| انجمن رمان ایران عاشقانه 0
HASNA دلنوشته دلنوشته‌ی اعترافات ذهن خطرناک من| حسنا(هکر قلب)کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 12
Sspring دلنوشته افکار من خشمگین | Sspring کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 2
HASNA معرفی رمان اگه گفتی من کیم؟/نوشته‌ی طباطبایی| انجمن رمان ایران طنز 0
HASNA معرفی چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم اثر زویا پیرزاد| انجمن رمان ایران اجتماعی 0
samiar7 دلنوشته دلنوشته حس من | سامیار زاهد کاربر انجمن‌رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 20
NS.Z من ایرانیم | NS.Z کاربر انجمن رمان ایران دکلمه‌های درحال تایپ 0
م دلنوشته دلنوشته های من | مهناز کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 82
A دلنوشته من مرده است | AvRiNa کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 10
.Mahdieh کامل شده رمان لیانای من|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران رمان‌های پایان یافته 110
Pari_A دلنوشته نوشته های دل من | Pari_A کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 13
PsYcHo دکلمه های سکوت ابدی من _ tara.gn | کاربر انجمن رمان ایران بایگانی 5
IRAN_BOT Pary خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT rezai خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT imendoor خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT Aman خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT به تو چه خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT Farnoosh خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
IRAN_BOT تبعید کاربر amanda | انجمن رمان ایران کاربران تبعید شده 0
T مذهبی دعاھاى سفارش شده جھت اداى قرض | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
T مذهبی چندين دعاى مھم از پیامبران | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 5
T مذهبی دعاھايى كه اسم اعظم دارد | انجمن رمان ایران داروخانه معنوی 0
_mahdi.8399_ تایید شد درخواست مدال بازرس برتر / _mahdi.8399_ کاربر انجمن رمان ایران درخواست مدال 1
IRAN_BOT Yousef خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Arezoo.M آموزشی "حس آمیزی" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تشخیص" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "کنایه" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "استعاره" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "مجاز" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تشبیه" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
T مناسبت لیله الرغائب مبارک | انجمن رمان ایران تبریک، تسلیت و مناسبت‌ها 3
Arezoo.M آموزشی "استثنای منقطع" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "اسلوب الحکیم" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "اسلوب معادله" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "مناظره" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تمثیل" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "ارسال المثل" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "حسن تعلیل" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "اغراق" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0
Arezoo.M آموزشی "تضمین" | انجمن رمان ایران اموزش ادبی 0

موضوعات مشابه

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)