درحال تایپ رمان معمای مصر | یاسمن کاربر انجمن رمان ایران

ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
به نام خدا
رمان: معمای مصر
ژانر: علمی-تخیلی، عاشقانه
نویسنده: یاسمن
ناظر: @*Nafas*
پالایشگر: @لیانا استارک
خلاصه: فرخ فرهمند، باستان شناسی‌ست که به شدت به مصر علاقه‌مند است؛ بنابراین راهی سفری اکتشافی می‌شود، اما مرگ این اجازه را به او نمی‌دهد. حال، دخترش مجبور است به وصیت پدر عمل کند؛ اما وصیت پدرش چیست؟
پ.ن:
تمام شخصیت‌ها زاده‌ی ذهن نویسنده است؛ اما هر چه در مورد اهرام، مجسمه‌ی ابوالهول و عقاید مصریان باستان خواهید خواند، واقعیتی محض است که باستان‌شناسان از آن گفته‌اند.
مطمئن باشید که پس از خواندن این واقعیت‌ها انگشت به دهان خواهید ماند. واقعا چنین تمدنی در آن زمان وجود داشته؟
این سوال تمام باستان‌شناسان است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
1549700554224.png

خواهشمندم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش و پاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلد رمان بعداز ده پست در تاپیک زیر درخواست دهید:
تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

و برای تحویل جلد رمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعد از ارسال 20 پست، لازم است درخواست نقد و تگ دهید:
قوانین درخواست تگ رمان
تایپک جامع درخواست نقد
قوانین نقد رمان (بسیار مهم)

 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
مقدمه:
مصر، سرزمینی که اهرام را سال‌ها در قلب خویش نگاه داشته و ‌اهرام گور طلا و جواهرات و انسان‌ بوده.
انسان‌هایی که روزی می‌زیستند، بر روی زمین قدم می‌گذاشتند، تنفس می‌کردند و به هم عشق می‌ورزیدند.
مصر، همچنان یک معمای ناشناخته است.
مصر، سرزمین مردگان نیست، بلکه مهد عجایب و معماهاست.
مصر، تمدنی کهن است که رازهایی را در دل شوره‌زار‌هایش پنهان کرده.
مصر، تخیلات انسان را به واقعیت تبدیل می‌کند‌. در واقع، مصر کلیدی‌ست برای گشایش رازهای سر به مهر دنیا.
بی‌شک، آیندگان مصر را افسانه‌‌ای بیش نمی‌دانند.
 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
به سختی از جا برخاست و به وکیل پدرش خیره شد.
- یعنی چی؟ این چه خواسته‌ی مسخره‌ایه؟
وکیل پدرش که یک مرد میانسال و اخمو بود، به سمت دخترک جوان باز گشت و با جدیت گفت:
- عصبانی شدن فایده‌ای نداره خانم فرهمند. این خواسته‌ی مرحوم فرهمند هست.
با بی‌خیالی تکیه‌اش را به مبل داد و گفت:
- هست که هست. من انجامش نمی‌دم.
وکیل پدرش موهایش را که کمی ریخته بود، خاراند و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.
- کار سختی هم نیست.
آرام به هر چه سفر اکتشافی‌ست بد و بیراه گفت. چشمان مشکی رنگش را به ساعت دوخت. می‌دانست کلاسش را از دست داده و غیبت خورده؛ اما چه فایده باید به مصر می‌رفت و مطمئنا چند ترمش را الکی از دست می‌دهد. علاقه‌ای به این کشور پر رمز و راز نداشت و دلش نمی‌خواست که بداند؛ اما می‌دانست که خیلی از باستان‌شناسان با سفر به این کشور معروف شدند. از طرفی هوای شهرت به سرش زده بود و می‌گفت برو و از طرفی هم هراسش اجازه‌ی خروجش را نمی‌داد.
- فکرام رو می‌کنم.
وکیل پدرش عینک را به بالا فرستاد و دقیق چهره‌ی عبوس دخترک جوان را نگاه کرد.
- نیاز به فکر کردن نداره. شما مسئولید خانوم!
 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
پوزخندی زد و فریاد زد:
- مسئول؟! برادرمم هست، اون هم می‌تونه مسئولیتش رو به گردن بگیره.
- در وصیت‌نامه گفته شده که تنها رزا فرهمند باید به این سفر بره.
روی مبل‌های چرم سیاه رنگ نشست و با تاسف گفت:
- چه غلطی کردم رفتم این رشته‌ی پردردسر!
به صورت بی‌احساس وکیل پدرش، آقای عباسی نگاه کرد. موهای خرمایی‌اش را به زیر شالش فرستاد و آرام گفت:
- خدانگهدار!
از جا بلند شد و خواست که خارج شود؛ اما صدای جدی آقای عباسی مانع رفتنش شد.
- بلیطتون یادتو رفت.
لگدی به در زد و با حرص به سمتش رفت. آن پاکت را که پوزخند مضحکی به او می‌کرد، از دستش کشید. از لای دندان‌های قفل شده‌اش غرید:
- ممنون!
سری تکان داد و گفت:
- خواهش می‌کنم.
پاهایش را بر زمین کوبید و کوله‌اش را بر روی شانه‌اش درست کرد. از دفتر عباسی خارج شد. منشی به احترام او بلند شد، ولی رزا حتی نیم نگاهی هم به منشی جوان نکرد.
 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
وقتی در محکم بسته شد، منشی با حرص زیر لب گفت:
- خودخواهِ خودبین!
بر روی صندلی‌اش نشست و ماتیک صورتی‌اش را به لبانش کشید. آینه را روبه‌رویش گرفت و به خود در آینه خیره شد. در همان حین رزا سوار ۲۰۶ سفید رنگش شد و با تمام توانی که داشت گاز را فشار می‌داد. دلش می‌خواست ماشینش بال در بیاورد و در آسمان به رقص بیاید. سبقت می‌گرفت تا به ترافیک نخورد و به دانشگاه برسد. ذهنش درگیر سفری که هفته‌ی آینده در پیش خواهد داشت، کشیده شد. ناخودآگاه فرمان را در دستانش فشرد و زیر لب غرید.
- ننه بابای مردم واسشون پول و پله می‌ذارن. بابای ما یه بلیط هواپیما گذاشته. گفته دخترم، مصر سرزمین عجایب است.
با خودش حرف می‌زد و به مصر و اهرام مصر و سازنده‌اش لعنت می‌فرستاد. ناگهان با دیدن پرایدی که روبه‌رویش ترمز گرفت، پایش را روی ترمز گذاشت. لاستیک‌هایش روی آسفالت چنان جیغی کشیدند که اعصابش خراب‌تر از قبل شد. نفس عمیقی کشید که تصادف نکردند؛ اما این فکر دوام چندانی نداشت. ناگهان سرش به فرمان خورد و مایعی روی پیشانی‌اش می‌لغزید. با گیجی و درد سرش را بلند کرد و به جلو و سپس به پشت ماشینش خیره شد. محکم به فرمان کوبید و با ناله گفت:
- از همین اولش داره بد میارم.
و سرش را دوباره روی فرمان گذاشت.
 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
صدای فریاد مرد چهارشانه‌ی روبه‌رویش او را لرزاند. سبیل‌های کلفتش و آن هیکل چهارشانه‌اش او را همچون دیو دو سری ساخته بود که زبانش از ترس بند آمد و مات و مبهوت به او خیره شد. با هزار جان کندن کمربند را باز کرد و با گیجی بیرون رفت. مرد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و مرگ در جلوی چشمانش می‌رقصید. موهای فر مرد در دستان باد تاب می‌خوردند و خون به زیر پوستش دویده بود. سینه سپر کرده و کفش‌های قیصری‌اش را با غیض بر روی زمین می‌کوبید. دخترک همچنان به او نگاه می‌کرد و تمام هیکلش را به ماشینش تکیه داد؛ ولی وقتی مرد از کنارش گذشت. انگار دنیا را دو دستی تقدیمش کردند و با خیال راحت جسمش را روی زمین انداخت.
- وسط خیابون جای وایسادنه؟!
چشمان بی‌رمقش را به دو راننده دوخت. یکی شرمنده بود و یکی خشمگین. راننده پراید عذرخواهی می‌کرد و مقدسات مرد هولناک را قسم می‌داد که جلوی کودکانش او را کتک نزند. لبخند مسخره‌ای بر روی لبان دخترک جا خوش کرد.
- اینم از بدبختی ما!
به نیسان آبی رنگ چشم دوخت که از پشت ماشینش را مچاله کرده بود و منظره‌ای زشت ایجاد کرده بود. صدای همهمه‌ی مردم را شنیدم که سعی داشتند آن‌ها را از هم جدا کنند. ناگهان خانمی کنارم جا خوش کرد و آرام گفت:
- حالت خوبه؟!
به چهره‌اش خیره شدم. یک زن میانسال بود و چشمانش کم سو بود. آرام سر تکان دادم. بطری آبی را به سمتم گرفت و آرام گفت:
- می‌تونی راه بری؟
باز هم مهر خاموشی بر لبانم زدم و تنها به سر تکان دادن اکتفا کردم. لبخند محوی بر روی چهره‌ی گرفته‌اش شکوفه کرد و زیر بازویم را گرفت تا من را بلند کند.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 9) مشاهده جزئیات

  • ysmn♡nfs
  • maryamshahi
  • yellow
  • yazeynab
  • لیانا استارک
  • P
  • N
  • E

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)