• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

چالش چالش یک| تصویر

Clara

معاون سابق
مدیریت سابق
عضویت
8 June 2018
ارسال ها
3,646
امتیاز واکنش
7,408
امتیاز
143
سن
19
خوب تصمیم گرفتیم چالش برگذار کنیم. هر هفته دو چالش برگذار میشه؛ هر کس دوست داشت می‌تونه توی چالش‌ها شرکت کنه و این چالش ها به نویسندگی خیلی کمک می‌کنه، اگر می‌خواید، به نویسنده پرطرفدار و بهترین قلم رو اشته باشید، ما رو در چالش‌ها همراهی کنید.


چالش یک تصویر

IMG_20191027_065839_927.jpg
✔به تصویر چند دقیقه نگاه کنید.
یک صندلی که یک نجار پر ذوق و قریحه و یا یک علاقمند به کتابخوانی درستش کرده...
به نظر شما این صندلی در کجا قرار داره؟
چشمان خودتون رو ببندید.
این صندلی در کدام اتاق قرار داره؟
صاحب این صندلی چقدر به کتاب خواندن علاقمنده؟
چشمانش چه رنگی داره؟
شاعره یا نویسنده؟
به نظر شما دوست تولستوی و چخوف باشه؟

✔ فضای داستانی میتونه در حال یا گذشته طراحی بشه؛ اگر به فضای داستانی کلاسیک علاقه دارید داستان تون رو در فضای گذشته ترسیم کنید...

✔برای شروع داستان میتونید از آغازینه های زیر استفاده کنید...

■ کتاب هایی بودند که نمیتوانست از آن ها دل بکند؛ از هرکدام یک خاطره داشت...
یکی را که جلد مخملین داشت؛ هدیه سوفی بود... نام کتاب...

□ چوب های آبی رنگ در گوشه حصار مزرعه معطل مانده بود. آندرو هر روز عصر که از کالج سنت آگوستین، خسته و بی حال می آمد، افسار اسبش را به یکی از آن ها می بست و به خانه می رفت.
محصول گوجه وگل کلمشان تازه طرفدار پیدا کرده بود..

■ جیمز در جمعه بازار درحال گردش بود که دوچشم رنگی اش به چند تکه چوب حراجی افتاد؛ به سمتشان رفت..

پی‌نوشت: می‌تونید استفاده نکنید
شروع کنید.
 

☆~itf.fatemegoolnaz~☆

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
25 September 2019
ارسال ها
1,871
امتیاز واکنش
1,504
امتیاز
113
محل سکونت
♪♥دل روز ♥♪
رمان کوتاه صندلی کتابخوانی عشق
نام رمان:صندلی کتابخوانی عشق
دینگ دینگ .
صدای زنگ در بود.
ـ آناهیتا ؟
آناهیتا که مشغول رژ زدن بر روی لــ ـبانش بود گفت :
بله مادر ؟چیزی شده؟.
ـ وای،دختر ، الان چه وقت ادبی صحبت کردنه ....دختر بلند شو برو درو باز کن ..مهمونان ..زشته دیر بریم درو باز کنیم .
اناهیتا به سمت در رفت و در راه با خود غرغر میکرد . در را که باز کرد اقا و خانم سعیدی به همراه ترنم و ارتین به داخل امدند . خانم سعیدی گفت
ـ اناهیتا دخترم چند وفت بود تو را ندیده بودم .
سپس اناهیتا را در اغوش گرفت .

اناهیتا که از فشار زیاد خانم سعیدی سرخ شده بود با خودش گفت:وای خدا این ادمه یا گوریل ؟
بعد از اینکه خانم سعیدی او را رها کرد . اقای سعیدی با او احوال پرسی ای کرد و سپس نوبت ترنم بود .
ـ وای انا جون خیلی دلم برات تنگ شده بود .
ـ من هم همینطور
ترنم و انا همدیگر را در اغوش،گرفتن . بعد از ترنم ارتین گفت :اناهیتا خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم فرق کردی
اناهیتا پوزخندی تحویل ارتین داد و سپس به همراه ترنم به سمت، اتاقش رفت . ترنم وارد اتاق انا شد . چیزی که توجه او را جلب کرد صندلی ای بود که گوشه ای از اتاق انا بود . ولی این صندلی با همه ی صندلی ها متفاوت بود . زیرا در ان کتاب هم بود یعنی همانند یک کتابخانه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Minajam

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 March 2020
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
3
امتیاز
3
رمان کوتاه صندلی عجایب
نام رمان :صندلی عجایب
بابا بزرگ رو دوست داشتم بهترین پدر بزرگ دنیا بود کسی به اندازه ی او سهمی از دنیای کوچکم نداشت و نخواهد داشت به اندازه ی او ایا کسی هست که بتواند بدون اینکه انگ دیوانگی رو به پیشانیم بچسباند حرف هایم رو بشنود و نزند زیر خنده ،که معانی جزبه جز کلمه هایی که از دهانم بیرون میاید رو درک کند ،در خیالم نمی گنجد که ایا من هستم که پرتوقع و خیالاتی هستم یا ادم های دور برم زیادی کوته فکر و محدود انقدر محدود که نتواند بشنوند ؟اهی از سر حسرت می کشم از هپروت بیرون می ایم دسته صندلی رو نوازش می کنم و کتابی از قفسه ای که به طور هنرمندانه ی درون این صندلی درست شده بر میدارم ومی گویم بابا بزرگ بابایی بدون تو صندلی عجایب من را نمی برد سفر به اون دور دستهها به جایی که من و تو به اون تعلق داریم لبخندی می زنم لم میدم و می گویم ولی باز هم رفیق نیمه راه نیست و مرا به فکرت می اندازد و سیر می کند افکار م را
 
بالا