• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

چالش چالش دو | متن

Clara

معاون سابق
کاربرسایت
عضویت
8 June 2018
ارسال ها
3,731
امتیاز واکنش
7,561
امتیاز
143
سن
19
متن زیر را با استفاده خلاقیت ادامه دهید...


قلکش را بر زمین کوبید. تمام سکه های بیرون ریخته را با دقت فراوانی جمع کرد و شمرد؛ دقیقا شده بود هشت دلار و دوازده سنت...
تمامش را درون جیب های گشادش ریخت و به راه افتاد...
صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها، هر لحظه بیشتر و بیشتر خوشحالش می کرد. رنگ سرخ خنده ، یک دقیقه از لبانش رنگ نمی باخت...

________
 

☆~itf.fatemegoolnaz~☆

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
25 September 2019
ارسال ها
1,854
امتیاز واکنش
1,518
امتیاز
113
محل سکونت
♪♥دل روز ♥♪
خوشحال بود . میتوانست به مادرش کمک کند . از خوشحالی حتی درد پاهایش را نیز فراموش کرده بود . بعد از کمی سختی راه رسید به بیمارستان . به سمت پذیرش رفت . با صدای بچگانه ی زیبایش گفت
ـ خاله...مامان من کجاست ؟
پرستار با اخم گفت
ـ بچه ها نباید وارد بیمارستان شوند برو بیرون .
با بغضی که بر گلو داشت گفت
ـ مادرم به من گفت که بروم و پول بیاورم من هشت دلار و دوازده سنت اورده ام خواهش میکنم .
پرستار که خشمش همچو اتش که گویی اب بریزند بر رویش خاموش شده بود گفت
ـ باشد ...نام مادرت چیست ؟
ـ نام مادرم ماریا اگست است .
ـ بیا برویم اتاق مادرت .
پرستار و او با هم رفتند به سمت اتاق ماریا ..
 
بالا