درحال تایپ رمان عشق دیوونه بازی| نگار کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع ✟it:₦e҉g₳ℜ
  • تاریخ شروع
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
نام رمان : عشق دیوونه بازی
نام ناظر : ,@★•~•fatemeh•~•★
ژانر :درام، طنز،عاشقانه
خلاصه:
این رمان پر ماجرا درباره ی یه دختره به اسم ندا که هجده سالشه و با مامانشو خواهرش زندگی میکنه
پدرشو متاسفانه در ۵ماهگیش فوت شده
ندا خانوم میره دانشگاه
اما سرنوشت یه چیزه دیگه براش مقدر کرده .
دنیا بلاخره اون روش رو به ندا نشون میده
اما ندا واسه همه چیز یه راه حل داره ...در ادامه با ما باشید
 
آخرین ویرایش:
☆~itf.fatemegoolnaz~☆

☆~itf.fatemegoolnaz~☆

✘فاطمه گلناز✘
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مدیر تالار کودکانه
ناقد انجمن
پالایشگر رمان
روانشناس
25 September 2019
1,632
1,138
113
تاریکی قلبم
1549712882633.png

خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
مقدمه :
خیلی سخت است . حسرت نشستن بر روی پاهای پدرت را در دلت داشته باشی . . .
خیلی سخت است . مجبور به انجام کاری باشی که دلت نمیخواهد... .
خیلی سخت است . در یک شهر در این دنیا طعم تلخ تنهایی را بچشی .
زندگی کمی دیوانگی میخواست ما زیادی دیوانه شدیم
از تمام کافه ها بیرونمان کردند ما زیادی دیوانه شدیم
وهمه چیز را فراموش کردیم غیر از خندیدن به همه چیز خندیدیم و خندیدن شغل ما شد دیوانه که باشی خودت هم نخندی زخم هایت می خندند...
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
پوفف من نمیدونم چرا این همه از این کلاس نفرت انگیز شیمی بدم میاد ...ولی برعکس عـاشــق هنرم اخه هم توش نقاشیه و باعث میشه که استعداد های هر کس بالا بره ...ولی واقعا چرا از شیمی خوشم نمیاد ؟...با صدای استاد که با یه خسته نباشید رفت بیرون ،از فکر میام بیرون!
با مریم جونو سارا از بوفه دانشگاه شیر کاکائو و کیک گرفتیم ، نشستیم رو صندلی . مریم داشت از روستاشون تعریف میکرد و سارا داشت باذوق و شوق فراوان گوش میداد ولی من زیاد به رسم و رسومات روستا ها اینجور چیزا میونه ی خوبی ندارم . من بیشتر عاشق هیجانم .
****
کلاس آخر هم تموم شد ، با سارا از دانشگاه اومدیم بیرون که این گوشی زیبای بنده زنگ خورد ، حدس زدم کی میتونه باشه ؟ بعله دیگه مزاحم همیشگی . نگاهی به صفحه گوشی کردم بعله !! خود خودشه . بایه خنده‌ی کوتاه دکمه‌ی اتصال رو زدم که صدای اعصبانیش تو گوشم پیچید .

_ الو

من : الو سلام چطوری ؟

_ ساکت! نمیخوام چیزی بشنوم !

من : اما.....

_ مگه نگفتم ساکت باش !!

من : باشه مادربزگ بگو !

_ ببین ندا اصلا حال شوخی کردن رو ندارم مگه من بهت نگفتم انتقالیتو بگیر بیا اینجا ؟

من : آیدا جون باور کن به همین آسونیا نیست تازه مامان رو چیکار کنم ؟

_ تو اونو بسپر به من , امروز آماده باش میام دنبالت از اونجا هم مامانت رو راضی میکنم!

من : ولی نم.....

قطع کرد! مثل همیشه . کلا این دختره خداحافظی کردن بلد نیست .قطع کرد نه این دختر ادم بشو نیست !
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
بگیرینش !? بگیرینش !?

با صدای مریم برگشتم که دیدم با پنج تا از بچها داره میدوه سمت ما.

من : آروم تر بابا چتونه ?

مریم : بابا بگیرینش الان در میره !
من : مگه کش شلوارم که در برم ? اصلا مگه کاری کردم که بخوام فرار کنم ?

مریم که نفس نفس میزد بریده بریده گفت :

مریم : هی.....دخترجون....مگه یادت نیست !

من : چیو ?

سونیا : بیا ! گفتم میخواد بپیچونه !

من : مگه پیچ گوشتیم که بپیچونم ?

سارا : لابد الان مااَم میخیم

مریم : بس کنید بابا ! نداجون قرار بود امروز بریم بیرون یادت رفته ?

ای وای کلا یادم رفته بود هفته‌ی پیش به بچها قول داده بودم بریم بیرون

من : بچه‌ ها معذرت میخوام باید برم خونه , مامانم نیست دنیا تنها اِ

سونیا : باز که میخوای بپیچونی مارو !

من : باور کن دنیا تنها عه وگرنه با کله میومدم ,
ولی نمیتونم دنیارو تنها بزارم !

مریم : خوب دنیارو هم میبریم !

من : باشه فکر بدی نیست .!
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
با بچه ها راه خونه رو در پیش گرفتیم و کلی تو راه مسخره بازی در اوردیم

به خونه که رسیدم زنگ خونه رو زدم یه دیقه بعد
صدای پرمهر مادرم با نگرانی از پشت آیفن اومد . یکم
نگران شدم , چرا مامان نگرانه ? اصلا چرا نرفته سرکار ?

در با صدای تیک باز شد رفتیم داخل که دنیا پرید بغلم , سرشو بوسیدم و کنار گوشش گفتم : چطوری آجیه خوشگل من ?
دنیا : خوبم خواهری , خسته‌ای بیا بشین !!!!
من : آخ من قربون تو بشم !

مامان : بس کنین دیگه ! دخترم بیا کارت دارم
من : راستش مامان من میخواستم!..
پرید وسط حرفم و با صدای بلندی گفت , مامان : ندا? سریع بیا تو اتاقم !
خودش جلو رفت و منم با یه معذرت خواهی از بچه‌ها رفتم دنبالش , رفتم توی اتاق و درو بستم !
نشسته بود رو تخت , رفتم و کنارش نشستم و منتظر موندم تا حرف بزنه......
مامان : امروز عمت از ترکیه زنگ زد
با اومدن اسمش ناگهان ابروهام توهم گره خورد!
من : باز چی میخواست ?
مامان : میگفت به هرقیمتی که شده وکالت دنیارو میگیره .

من : چی? بعد اون دعوا چطور روش شده همچین حرفی رو بزنه ?
مامان : ندا آروم باش مگه اینکه من مرده باشم اون دستش بهتون برسه .
رفتم پایین تخت , جلو روش نشستم و دستشو تو دستم گرفتم و بــ ــوسه‌‌‌‌ای کاشتم و گفتم : مامان من , خواهش میکنم دیگه حرف از مردن نزن !
لبخند زیبایی رو لــ ــب مامان اومد !
با یه عذر خواهی از اتاق اومدم بیرون . پله هارو سریع رفتم بالا در اتاقم رو کوبیدم بهم , اعصابم خورد بود , مانتوم رو از تنم در اوردم و موهای لخت و بلندم رو باز کردم .
نشستم رو تخت و رو‌تختی رو تو دستم فشردم آخه این زن چقدر میتونه پرو باشه .
درسته عمه و باید بهش احترام بزارم .
خط قرمز رو رد کرده بود .
چند وقت پیش من رو از مامانم خواسته بود اونم برای پسرش فرهاد که ١٠ سال از من بزرگتره و تازه زن طلاقی هم داره! مامانمم باهاش دعوا کرد که به هیچ عنوان مارو نمیده بهش الان هم که چسبیده به دنیا , دنیا ١٣ سالشه و الان باید بچگی کنه , من به هیچ عنوان نمیزارم آینده و رویاهای دنیا خراب بشه . اونم به دست عمم که زنی ثروتمند و مغروره .
ما وضعمون تقریبا متوسطه و مامان مهربونم آرایشگاه داره و اونجا کا میکنه که از طریق اون زندگیمون میچرخه .....!
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
تا ساعت دوازده و نیم تو اتاق درحال خودخوری بودم مامان برای شام صدام کرد اما اصلا حالشو نداشتم , برای همین هیچی نخوردم .!
گشنم شده بود , پاورچین پاورچین رفتم تو آشپزخونه . به به ببین چه کرده !. یکم قورمه سبزی و برنج واسه خودم کشیدم و نشستم خوردم
غذام که تموم شد ظرف رو شستم بعد از آشپزخونه اومدم بیرون که یه چیزی خورد تو سرم یه آخ بلند گفتم که لامپا روشن شد .
دنیارو کنار پریز برق دیدم که با تعجب نگام میکنه یاد ضربه افتادم و برگشتم دیدم مامان با ماهیتابه وایستاده پشتم !
با تعجب نگاهم رو ماهیتابه و مامان میچرخوندم !
مامان : ببینمت ! سرت خون نیومد که ???
من : نه ولی!!! شما برای چی منو زدین !? باز من بدبخت چیکار کردم ?
مامان : ایندفعه که هیچی! ولی حقته !
من : وا مادرمن ! نکنه کله‌ی منو با تخم مرغ اشتباه گرفتین !
مامان : آره ! میخواستم تخم مرغ بپزم !
دنیا : بسه دیگه ! ازبس تخم مرغ گفتین !همین مونده وقتی دهنتونو باز میکنین صدای مرغ بیاد بیرون..
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
مامان با ماهیتابه آروم زد تو سرم و گفت : میخواستم دزد بگیرم که یه جوجه کوچولو گیرم اومد .
و بعد خندید!
مامان : خیلی خوب برین بخوابید که فردا باید برین !
من : راستی مامان !؟
مامان : چیه ?
من : قرار بود آیدا بیاد که....
مامان : اومد بهش گفتم اعصابت خورده و حال نداری اونم رفت !
من : مامان من , شد من حرف بزنم و شما نپری وسطش ? .. درمورد....
مامان : آره آره قضیه‌ی انتقالی رو هم بهم گفت فردا میرم انتقالت بدم .
من : مرسی !
مامان : فقط باید بهم قول بدی که درساتو خوب بخونی و لیسانست رو بگیری!
من : قول میدم مامان جونم !.
دنیا : نمیخوابین !
مامان : ندا برو بخواب .!
من : چشم!
رفتم تو اتاقم و به دو دیقه نرسید که خوابم برد.!
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
_آبجی بدو دیگه دیرم شد

من : اومدم دنیاجون وایسا

_ آبجی!!!

من : الان میام

_ آبجی....

من : ای بابا اومدم دیگه


امروز باید دنیارو میرسوندم مدرسه . مامان هم رفته بود که انتقالم بده به دانشگاهی که آیدا اونجاست .

یه تاکسی گرفتم و دنیا رو رسوندم مدرسه . تازه زمستون شده بود و نسیم خنکی می‌وزید , دلم نیومد توی این هوای خوب صبح قدم نزنم .
کوچه و خیابونا خلوت بود و من تنها قدم میزدم نسیم خنک موهایی که از شالم زده بود بیرون رو نوازش میکرد که...
من : آخ! . ای وای رفتم تو دیوار اه آخه اینجا دیوار چیکار میکنه لابد دیوار دوستیه با افکار که تو ذهنم بود خندم گرفت نه مگه میشه دیوار دوستی اونم وسط پیاده‌رو ای بابا هی دیواره جا پیدا نکردی اومدی جلوی من واستادی آخ آخ

_ فک کنم ضربه‌ی بدی خوردید کلا مغزتون قاطی کرده .

من : واه مگه دیوارم حرف میزنه!?

سرمو بلند کردم که دیدم یه مرد جلوم وایستاده و با نیش باز داره منو نگاه میکنه اوه اوه کلا پخش زمین شدم ولی خداییش چقدر صفت بودا!?

_ خانوم ?

من : هاچیه ?

_ چته ? چرا دعوا داری ?

من : زدی به من و پخش زمینم کردی انوقت میگی چته ? چرا دعوا داری ? تو دیگه چقدر پرویی !

_ پاشو ببینم وسط خیابون آبرو ریزی نکن

من : چی? من آبرو ریزی میکنم ببین من....

_ ندا!?

من : عه آیدا تو اینجا چیکار میکنی ?

آیدا : چرا پخش زمینی ? هیچی فقط حدس زدم اومدی دنیارو برسونی

من : اهان

از زمین بلند شدم

من : اشکال نداره میبخشمت

مرد : تو دیگه چقدر! پرویی

من : همینی که هست

مرد : خوبه خودتونم قبول دارین

من : اصلا مدلمه به‌توچه !

مرد : ...‌‌‌‌...

آیدا : باشه ببخشید آقا . ندا شر درست نکن بیا بریم

من : نخیر! من باید حق این آقا زاده رو بزارم کف دستش

آیدا : نداجون خواهش میکنم بیا بریم
 
✟it:₦e҉g₳ℜ

✟it:₦e҉g₳ℜ

Bad girl): Naughty Gir✟l:)✟
عضو کادر مدیریت
پلیس انجمن
مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
پالایشگر رمان
روانشناس
11 September 2019
1,316
2,760
113
من : حله بریم ولی دعا کن دیگه نبینمت !?
موقعه‌ی رفتن دیدم داره با نیش باز نگاه میکنه دلم میخواست خرخرشو بجوم.

کل راه خونه رو با آیدا قدم زدیم , بالاخره رسیدیم خونه
من : خب آدی جون فردا میبینمت
آیدا : باشه عزیزم فردا میام دنبالت خدافظ
من : بای
کلیدو انداختم در و باز کردم و رفتم داخل خونه
من : مامان!?
جوابی نشنیدم انگار هنوز نیومده.
رفتم تو آشپز خونه و یه ساندویچ درست کردم و رفتم تو اتاقم لم دادم روتخت و ساندویچم رو نوش جان کردم .
دودیقه بعد صدای چرخش کلید تو قفل اومد بدو بدو رفتم پایین و پریدم بغل مامانم
من : مامان جونی دیر اومدیااا
مامان : نگاه کن خرس گنده شبیه بچها میپره بغل من
من : من هرچقدرم بزرگ بشم بازهم درمقابل تو بچم

از بغلش اومدم بیرون که متوجه کیسه های توی دستش شدم
من : مامانی اینا چی ان ?
مامان : عموت میخواد بیاد
من : اه پس من میرم بیرون
مامان : عه کجا میری حرف در میارن
من : مامان خودتم میدونی از عمو بهزاد خوشم نمیاد اونم شبیه عمس
مامان : چه خوب باشن چه بد بالاخره عموته
من : بدبختی داریمااا

کیسه هارو از دستش گرفتم و بردم تو آشپزخونه

من : مامان!?
مامان : چیه دختر?
من : میگم میشه من تو اتاقم بمونم
مامان : نخیر نمیشه تازه شام امشب هم باتوعه
من : اما مامان!?
مامان : ببین ندا تو دنیا نیستی که بچه بازی در بیاری تو بچه نیستی که لج کنی . درضمن عموت تنها که نمیاد بقیه‌ی فامیل هم هستن
من : منظورت کیان ? همون نامردا!
مامان : درست حرف بزن ندا!?
من : پوف . چشم
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 8) مشاهده جزئیات

  • ✟it:₦e҉g₳ℜ
  • ☆~itf.fatemegoolnaz~☆
  • کوه یخی
  • آرالیا
  • ☆~its.mlika~☆
  • لیانا استارک
  • تحت تعقیب
  • کیمیا

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)