• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

کامل شده رمان همخونه شرقي| سمیه سادات هاشمی جزی کاربر انجمن رمان ایران

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
ناظر: @~∆Mahtab∆~
ویراستار:Mårzï¥ē

نام رمان: همخونه شرقی
ژانر : اجتماعی
نویسنده : سمیه سادات هاشمی جزی

خلاصه : بهار دختری که از هوش استعداد زیادی برخوردار است. برای ادامه تحصیل با مشکل روبرو می شود. در اين ميان مجبور به ازدواجي اجباري مي شود.او دختري مذهبيست و در اين ازدواج عقايدش دچار چالش مي شود و با مردي روبه رو مي شود كه ذهنيتش را از ازدواج تغیير مي دهد.در اين ميان بهار مدام با خداي خود درگير است چون حق خود را اين ازدواج نمي ديد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
فصل اول

صدای هق‌هق گریه‌اش را با دستانش خفه می‌کرد.به دور خود بی‌هدف و مستأصل می‌چرخید.
صدای پدرش از دیروز هزاران بار مانند سیلی محکمی به صورتش خورده بود و درد سیلی نخورده تمام وجودش را گرفته بود.هر بار ناباورانه از خود می‌پرسید:
_چرا؟
گرمای تیرماه بیش از بیش کلافه‌اش می‌کرد.دستی به لبه‌ی روسری‌اش کشید و با کینه‌ای هرچه تمام‌تر روسری‌اش را به سمت تخت خواب پرتاب کرد. نفسش تنگ شده بود.به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت. پیشانی‌اش را روی شیشه گذاشت.
نفس‌هایش بلند شده بود. احساس خفگی امانش را بریده بود. هوا می‌خواست! هوای تازه که نجاتش دهد.
دست به سمت دستگیره‌ی پنجره برد.پنجره‌ی اتاقش را رو به حیاط بزرگ خانه باز کرد. به جز صدای گنجشک‌هایی که روی درختان انگور جیک جیک می‌کردند، هیچ صدایی نمی‌آمد.به حیاط سر سبزشان که نگاه کرد، زیر لب صلواتی فرستاد. نفسی گرفت و به خود امید داد که حتماً راه چاره‌ای هست! سرش را به سمت اتاقش برگرداند.به مدال‌ها، تندیس‌ها و لوح‌های افتخارش خیره ماند. تمامشان حاصل بی خوابی و تلاشش بودند. تمامشان حاصل حمایت بی چون و چرای پدرش بودند و حالا پدرش...سریع به سمت میز بزرگ اتاقش رفت. تلفن همراهش را از کنار رایانه‌اش برداشت. سریع شماره‌ی حامد را گرفت. چشمانش را بست در دل خدا را صدا کرد:
_خدایا خواهش می‌کنم. خدایا کمک...
صدای گرمِ همیشگی حامد، برق از چشمانش پراند و بلند گفت:
_سلام حامد جان!
حامد بدون توجه به صدای لرزان او سرگرم مشتری‌اش بود:
-نه خانم، راه نداره. کم‌تر از صد تخته فرش اصلاً برامون سودی نداره. فقط حمالی برامون می‌مونه! ببین خواهر من، بعد از ظهر دارم میرم گمرک فرش‌های خودمون رو بفرستم دبی، حالا نظر خودتونه! اگه می‌تونید برام بیست تای دیگه جور کنید، من در خدمتم! مال شما رو هم می‌برم. اگر نه که شرمنده...
حامد با کلافگی گفت:
-الو، الو بهار! یک لحظه صبر کن. مشتری دارم.
بهار دلش می‌خواست از این بی تفاوتی حامد فریاد بزند؛ اما، طولی نکشید که صدای تمام شدن معامله آمد. حامد گوشی تلفنش را محکم در دستانش فشرد. دستانش عرق شرم داشتند. چه جوابی می‌توانست به بهار بدهد؟ با لبخندی دروغین گفت:
-الو، جونم بهار؟ خوبی؟
بهار نفس بلندی چاق کرد و سریع گفت:
_چی شد حامد؟ چی کار کردی برام؟ فهمیدی از دیروز تا حالا بابا چش شده؟ باهاش حرف زدی؟ به مادر اختر زنگ زدی؟
و با بغضی آشکار گفت:
_اصلاً چرا هیچ کس دیروز از من حمایت نکرد؟
حامد لبش را به دندان گرفت با شرمندگی گفت:
-به جون خودم بهار همه شوکه شده بودیم. اصلاً نفهمیدم بابا چی میگه! یعنی محال‌ترین حرف ممکنی که از دهن بابا دراومد، این حرف بود. به خدا آبجی، حمید بدتر از من به هم ریخته. خودت دیدی تا گفتم بابا چرا؟ کامل آمادگی داشت و گفت (به والله که هر کدوم روی حرفم حرف بزنید از ارث محرومتون می‌کنم.) به علی قسم بهار، به خاطر حرفش نترسیدم. فقط شوکه بودم. وقتی با حمید از خونه اومدیم بیرون، همش می‌گفتیم محاله! امکان نداره همچین حرفی رو بابا بزنه. به هزار جا زنگ زدیم. مادر، اختر، آقا جون، عمو رسول، ولی به خدا هیچی دستگیرمون نشد.
حامد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_صبح بابا اومد حجره، بحثمون بالا گرفت. به خدا که اگه حمید نبود، بابا پرتم می‌کرد بیرون! به جون مامان پلک نتونستم روی هم بذارم. باورم نمی‌شه بابا این حکم رو بهت داده. تمام زندگیم به هم ریخته. به خدا که بابا یه چیزیش هست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت دوم

بهار کلافه دستی به موهایش کشید و دور خودش چرخید، اصلاً جواب حامد به دلش نمی‌چسبید، با دلخوری گفت:
-امروز چی؟ گفتی؟ آخه نگفت چرا نمی‌ذاره برم تهران؟!
-به خدا که نگفت، لام تاکام نم پس نداد، فقط ميگه نمی‌خوام دیگه ادامه بده دیگه بسه درس. بهار، اصلاً کوتاه نمیاد!ابداً هم هیچ جواب قانع کننده‌ای نداره فقط یک کلام میگه (دخترمه اختیارش رو دارم به هیچ‌کسی ربط نداره دخالت نکنید) از حمید بپرس با التماس گفتم پدر من آخه یهو چی شده؟ تا چند روز پیش که خودتم می‌خواستی بری باهاش !چی شد یه مرتبه می‌گی حرف رفتن رو نزن؟ باورت می‌شه انگار با دیوار حرف می‌زدم فقط سرش تو ماشین حساب بود! منم جلوی بابا همون موقع به مادر اختر و آقا جون زنگ زدم باورت نمی‌شه چنان سنگ روی یخ شدم که هزار بار گفتم عجب غلطی کردم !خیلی راحت بهم گفتن شما بچه‌ها دخالت نکنید توی این موضوع!به فاطمه زهرا این‌قدر عصبانی شدم سر آقاجون داد زدم گفتم:
_«جناب سرهنگ شما که همیشه اعتقاد داشتین مورچه هم که از خونه تون رد می‌شه باید تحصیل‌کرده باشه شما که هشت تا بچه تحصیل‌کرده تحویل دادین چرا این حرفو می‌زنید؟!» چی شد به این دختر رسید همه اتون سکوت کردین! میگین هر چی بابات براش تصمیم بگیره؟! صدام رو بالا بردم و گفتم :
_آقا جون این همون بهاره ها تنها نوه ای‌که هنوزم وقتی می‌بینیدش روی زانوهاتون میشونیدشا!
زانوهاي حامد از فشار عصبی زیاد سست شد و به روی تخته فرش‌های حجره نشست. بهار بی اراده اشک از چشمانش سرازیر شد .وسط اتاقش نشست کار تمام بود همه پا پس کشیده بودند بوی نا آشنای شکست به مشامش می‌رسید اشک ریزان گفت:
- باورم نمی‌شه محاله! مادر اختر و آقاجون سر موضوع درس خوندنم کوتاه بیان! حامد به‌خدا که چیزی شده که بابا این‌جوری می‌کنه هرچی فکر می‌کنم چه رفتار ناشایستی انجام دادم به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسم تو بگو داداش با این همه زحمتی که این‌همه سال کشیدم همین‌جا تمومش کنم؟
حامد به شاگرد حجره‌اش اشاره کرد که لیوان آب خنکی برایش بیاورد. صدای درمانده خواهرش خنجری بود در گلویش:
-گریه نکن جون حامد نا امید نشو! بعد از اون همه دادو بیدادی که راه انداختم مادر اختر گفت: امشب شام دعوتتون می‌کنه.قول داد با بابا حرف می‌زنه ببینه چرا این‌جوری می‌کنه! گفت:« به بهار بگو بالاخره راهش رو پیدا می‌کنه» ولی بهار من چشمم آب نمی‌خوره کاری از پیش ببرند.حدس می‌زنم اینا همه سر قضیه عمه ترسو شدند نمی‌خوان قضیه 28 سال پیش باز تکرار بشه ولی آخه چرا از دیروز تا حالا بابا گیر داده نباید بری؟ به بابا می‌گم مرد حسابی پاشو خودتم برو تهران زندگی کن من و حمید که همین الانشم داریم شرکت و حجره رو باهم می‌چرخونیم مدامم که یه پامون تهرانه یه پامون اینجا خیلی خونسرد و بی تفاوت می‌گه من از شهرم دل نمی‌کنم برای من تکلیف مشخص نکن والا نمی‌دونم چطور چند روزه به این نتیجه رسیده زیادی شهرش رو دوست داره !
اشک‌های بهار بی اراده بدون هیچ زحمتی می‌ریختن. روی قالی قرمز وسط اتاقش دراز کشید اشک‌های
نا آشنا انگار صدای ناله داشتن؛ بهاربا دردی آشکار وصدای خش دار نالان گفت:
- برای کارشناسی نذاشت برم دانشگاه شریف حرفش رو گوش دادم، نمک نشناس نبودم، بالاخره بابا خیلی روم غیرت داره توی شهر خودمون موندم خودت می‌دونی با چه زحمتی توی شهر به این کوچیکی بهترین مقاله‌ها رو فرستادم کم یا زیاد همیشه نتیجه کارهام خوب بوده اما برای ارشد قضیه‌اش مثل کارشناسی نیست اصلاً اینجا ارشد رشته منو ندارند حامد آخه چه خاکی به سرم بریزم؟ تمام زحمت‌هام قراره کنج همین اتاق با خودم بپوسه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت سوم

حامد سکوت کرده بود. بهار دیگر حرفی نزد. تنها صدای هق‌هق آرامش می‌آمد. حامد به فکر فرورفت این اولی نباری بود که بهار اعتراض می‌کرد! هرچقدر فکر کرد یادش نمی‌آمد آخرین دفعه اي كه خواهرش به چیزی اعتراض کرده باشد چه زمانی بوده! پس ذهنش گفت شاید هیچ‌وقت حامد آرام با صدای لرزان گفت:
-به علی قسم از تو گل تر و مطیع‌تر ندیدم! تو اصلاً به جز درس خوندن مگِه کاری هم داری؟ اصلاً تو پیشنهاد بده چیکار کنم! تا من خاک برسر با سر برات انجام بدم.می‌دونم کلی هدف‌داری، ولی به نظر من یه ترم نرو دانشگاه ،تو که از همه چهار سال جلوتری، بابا طاقت نمیاره بالاخره رضایت میده بری تهران ،حمیدم پیشنهادش همینه، ولی بابا انگار دستمونو خونده میگه تنها راهی که میتونه بهار بره تهران ازدواجِ!انقدر قاطی کردم سرش داد زدم!بهش میگم این دختر نوزده سالشه تازه با زحمت لیسانس شو گرفته شوهر کنه! که نابود بشه! میگِه من خیر و صلاح خواهرتونو بهتر میخوام ،عصبی شدم داد کشیدم بهش گفتم چه خیرو صلاحی؟ قشنگ مشخصه شما بهارو با خواهرت مقایسه می‌کنی، میدونی که چقدر روی عمه حساسِ ،میدونم نباید می‌گفتم ولی حرفی که زده شد و نمی‌شد جمع کرد، بی‌معطلی بابا یکی خوابوند توی گوشم و گفت
_ میندازمت از حجره و شرکت بیرون تا گنده‌تر از دهنت حرف نزنی!
بهار تلفن را در دستانش فشرد یادش نمی‌آمد پدرش حتی یک‌بار دست روی کسی بلند کرده باشد
+الهی بمیرم برات داداش!
-نه بابا دور از جونت تقصیر خودم بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت5
حمید گوشی تلفن را از حامد گرفت حواسش را از حامد گرفت و پی بهار داد:
-سلام آبجی
+سلام،حمید داداش حامد سیلی از بابا خورد؟ بهار بمیره که باعث شدم بابا دست روش بلند کنه
حمید با لودگی و خنده گفت:
- چیه بابا حامد حامد می‌کنی؟ هیچ ناراحت حامد نباش یه سیلی ناقابل بود نوش جونش ،زیادی بابا رو عصبی کرد، تقصیر خودش بود تو غصه نخور این باید بیشتر از اینها کتک می‌خورد
-نگو داداش دلت میاد بابا کی دست رومون بلند کرده ؟تا دنیا دنیاست شرمنده حامدم
-بابا نامردی نکن دیگِه منم داداشتما، برم به خاطرت کتک بخورم تحویلم بگیری؟ خیر سرم من داداش بزرگتونم بابا چهل دقیقه از حامد بزرگ‌ترم کلی عاقل‌تر از این دیونه ام
بهار به حرف‌های حمید نخندید اصلاً اهمیتی به حرف‌های او نمی‌داد و تنها در فکر سیلی ناروایی بود که حامد به خاطرش از پدر خورده بود حمید این موضوع را فهمید بدون لودگی آرام گفت:
-صبح با هزار کلکو در محبت با بابا حرف زدم ،مثل حامد دیونه بازی درنیاوردم، بهش گفتم نوکرتم بزار بره جلوشو نگیرجواب نداد ،دوباره گفتم آخه پدر من این دختر نابغه اس اینو همیشه هم خودت میگی هم همه شهر میدونن، باز سرشو کرد توی حساب کتاب جواب نداد گفتم بابا نمی‌دو نم چی شده که نمی‌زاری بره تهران باشه حتماً صلاحه ،پس حداقل بذار بره کالیفرنیا پیش عموها ،چهارتا داداشات اونجان هیچکدومم دختر ندارن بهارو روی چشماشون میذارن ،به خدا اونجا بهتر قدر امثال بها رو میدونن، بازم جواب مو نداد ،بهش گفتم بابا کی اندازه تو به بهار اهمیت می‌ده؟ حالا چی شده که ما باید به خاطر بهار التماس شمارو بکنیم! گفتم بابا یادتِ عروسی منو حامد بود حسابی دستت تنگ بود برای مسابقات ریاضی ژاپن باغیو که عاشقش بودی بی‌معطلی فروختی و همراه بهار رفتی ژاپن، گفتی باغ فدای سرش فقط میخوام برای ایران افتخار بیاره یادتِه وقتی مقام اول آورد گفتی حاضر بودم به خاطر این لحظه ماشین زیر پامم بفروشم بابا بهار ارزش داره گناه داره گفتم نوکرتم زحمت‌های خودتم از بین می‌ره؟ کی سرما و گرما هر جا بهار می‌رفت دنبالش بود؟ کی بهترین مربیهای زبانو برای بهار می‌گرفت و بهشون دو برابر پول می‌داد تا بیان خونه به بهار آموزش بدن تا دوردونه ات راحت باشه؟ گفتم یادتِ وقتی رشته ریاضیو انتخاب کرد مامان چه جنگی راه انداخت گفت( چرا پزشک نمیشه من رضایت ندارم بره ریاضی ،یادته مامان می‌گفت برم به مردم چی بگم برم به گم دختر تیزهوشم بدون ماشین حساب ریاضی حل میکنه !)(یادتِ با مامان چه دعوایی راه انداختی که حق نداری استعداد دختر مو کور کنی) گفتم پدر من تو که جونت به بهار وصله اخه چت شده؟ چرا نمی‌زاری بره درسشو ادامه بده! بهار باورت میشه بابا بغض کرد گفت (تهران لعنتی یبار خواهر مو پاره تن مو عزیزترین کسیو که داشتم ازم گرفت، من خاطره خوشی از تهران ندارم، من هیچ جوری نتونستم خواهر مو از اون وضعیت نجات بدم ،)بابا گفت (من همیشه خودم و مقصر میدونم )گفتم اخه بابا بهار که اهل این حرفا نیست ،گفت (میدونم پاک‌تر از بهار ندیدم ولی یه حرفی تو دلمه که نمیتونم بگم اینو بدونید هر کاری می‌کنم به صلاح بهاره فکر نکنید من آدم بده شدم من نمیذارم بچه‌ام حروم بشه ولی باید ازدواج کنه بره تهران نمیخوام دوباره موضوع خواهرم تکرار بشه شما بچه این نمیدونید من دارم چی می‌کشم )اینارو که گفت دهنم قفل شد ،خودت میدونی بابا بدجور از عمه دلشکسته شد، بدجور عمه بابا رو جلوی اون عوضی خورد کرد ،همه میدونن بابا و عمه باهم قهر نیستن ولی خوب خونه عمه که هیچوقت نمیره ،دوماه یکبارم که عمه میاد شهرستان خونه آقاجون گاهی از سر اجباره مامانکه میره دیدنش، بهش گفتم پدر من عمه که ماشالله برای خودش یکی از بهترین متخصص‌های زنانه تهرانه، آقا سیاوشم خدایی مرد خیلی خوبیه پزشک موفقیه، هرچی قدیم بود گذشته نکن بازی با آینده این دختر، اصلاً دیگه جوابمو نداد احساس می‌کنم موضوع گذشته عمه هم نیست، یچیز دیگه این میونه ولی خوب اینجور وانمود میکنه، والا دیگه نمیدونم علتش چی میتونه باشه به خدا مغزم دیگه نمیکشه،ببین بهار با دیونه بازی نمیشه کاری کرد اخه دختر خوب خودتم یه حرفی بزن یچیزی بگو
اقاجونو مادر اخترم (گفتن امشب صحبت می‌کنند) یکم حوصله کن، زنگ زدم عمو رسول آمریکا خیلی سلامت رسوند گفت (غمتون نباشه حلش می‌کنم چهل تا فوحشم به بابا داد بعد از کلی چرتو پرت تحویل دادن گفت این حسین از اولش خشک مذهب بود من تو راهش میارم اصلاً کاری می‌کنم حسین بهار منو بفرسته پیشم)
 
آخرین ویرایش:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت 6
حمید خندید صدای خنده حامد هم آمد یاد عمو رسول لبخند به لب حامد و حمید آورد و بهار از یاد یاوه‌گویی‌های عمو رسول لب گزید و شرمسار لبخندی زد بهار آرام گفت:
+به عمو رسول اعتباری نیست ،عمو جون فقط زنگ که میز نه حرفهای بی ربط میزنه، بساط خنده راه میندازه ،امیدوارم مادراخترو آقا جون بفهمن مشکل بابا چیه،ممنونم داداش نگران نباشید دو ماهی دیگه وقت دارم خدا بزرگِ،
بعد از قطع تلفن سرگشتگی بهار بیشتر شد درون اتاقش گنگ دنبال راه چاره بود به سمت طاقچه اتاقش رفت قرآن را از روی طاقچه برداشت بوسه‌ای برآن زد، از ته دلش از خداوند کمک خواست قرآن را روی پارچه ترمه اتاق گذاشت به سمت روسری مچاله شده‌اش رفت آن را بر سر کرد نفس عمیقی کشید به جلوی آینه قدی کنار میز مطالعه‌اش رفت خودش را وارسی کرد روسری‌اش را تنظیم کرد پوزخند بی‌مفهومی به روسریش زد پس از نه‌سالگی یا شاید هم زودتر هیچ‌وقت موهایش بدون روسری نبود حتی در خانه از ناخودآگاه ذهنش پرسید (چرا بابا شبیه هیچکدوم از عموها نیست؟) شانه‌ای از سردرگمی بالا انداخت به لباس‌هایش خیره شد زری خانم خیاط طبق معمول یک مدل برای تمام پارچه‌های گران قیمت که پسند مادرش بود برایش بلوز و دامن دوخته طبق قانون نانوشته در خانه اجازه بلوز و شلوار پوشیدن نداشت ،همیشه بلوز و دامن و شلوارو روسری باید به تن داشت نامحرمی در این خانه نبود ولی مادرش زنی سنتی بود ،و حرفش حرمت داشت ،از کنار کتابخانه پر از کتابش با آه پرسوزی رد می‌شود در ذهنش میگویید: چه شب‌ها که تا صبح بیداری نکشیدم برای موفقیت چقدر بابا برای تک‌تک این کتاب‌های مرجع هزینه کرده خدایا چقدر به خودم فشار آوردم تا به آرزوهایم برسم یعنی همش بی‌فایده بود؟
زیرچشمی به قاب کنار کتابخانه‌اش نگاه کرد کتاب ریاضی اول دبستانم را با چه ذوقی بابا برایم قاب گرفته بود با این کتاب عاشق ریاضی شدم ناله‌ای آرام از بی‌پناهی از درونش بلند می‌شود شاید پزشکی می‌خواند مادرش اکنون برایش یقه می‌درید وارد سالن بزرگ خانه قدیمی‌شان شد با چشم دورتادور سالن را پایید پدرش را جای همیشگی‌اش روی کاناپه جلوی تلویزیون دید چشم غره‌ای رفت باز اخبار می‌بیند . دنبال پری گشت مادرش را روی صندلی یو یویش کنار گلدان‌های عزیزتر از جانش دید پری داشت قرآن تلاوت می‌کرد. بهار لبخندی زد مقنعه سفید روی سر مادرش چهره توپولش را خنده‌دار کرده بود به پشت کاناپه روبروی تلویزیون رفت سرش را از پشت کاناپه به جلو خم کرد با لبخند گفت:
+سلام بابا جونم قربون شلوار راه راهتونم برم بابا جون چی داره این اخبار که همش نگاه می‌کنید؟
حاج حسین شبیه برق گرفته‌ها گردنش را سمت بهار کج کرد از دیروز که حکم داده بود نه بهار را دیده بود نه صدایی از این دختر شنیده بود با شگفتی به بهار نگاه کرد با تعجب گفت:
-به‌به دختر بابا اغور بخیر چی شده قربون صدقه‌ام میری چیزی شده؟
بهار یک لبخند دروغین زد چه داشت که بگوید در کل همیشه در اتاقش بود حالا مهربانی‌اش یک‌دفعه بی‌هوا گل کرده بود! خواست حرفی بزند که صدای پری آمد:
-بهار بیا ببینم این کلمه چیه؟
بهار با گونه های گل‌انداخته شانه‌ای برای پدرش بالا انداخت و به‌سوی مادرش رفت در هنگام رفتن پاسخ پدرش را داد:
+فدا تون بشم بابا ،منکه همیشه قربون صدقه شما و مامان ميرم
حاج حسین روی کاناپه دراز کشید و جون عمه‌ات نثارش کرد . بهار به سمت مادرش که رسید یک آن از صحنه‌ای که دید ترسید گوشت‌های پهلوهای مادرش از درزهای صندلی زده بود بیرون همیشه نگران وزن زیاد مادرش بود در دل از خدا خواست که پایه‌های صندلی توان وزن مادرش را داشته باشند لبخندزنان کنار مادرش رسید گونه‌های گوشت یو سپید مادرش را سفت بوسید
- قربون مامانم برم من چی شده عزیزم؟
پری با تعجب با دهانی نیمه‌باز به بهار خیره شد تا خواست حرفی بزند بهار به النگوهای مادرش که انگار داشتن دست مادرش را خفه می‌کردن دستی کشید و گفت:
+وای چه النگوهات خوشگله مامانی تازه عوض کردین؟ قربونتون برم چقدر بهتون می‌آید، بزار بشمارم ببینم چند تاس.
مادرش از تعجب چشمانش را کوچک کرد و لبانش را جلو داد و با خود فکر کرد نه این بهار بی‌گمان ضربه‌ای به سرش خورده بهار همان‌طور که مشغول شمارش النگوها بود با چاپلوسی گفت:
+مامان به خدا 20 تا النگو کمِه، اگه دوتا دیگه اضافه کنی خیلی بیشتر به دست سفیدت میاد.
پری عینک ذره بینیش را بالای پیشانی‌اش گذاشت
+ پناه‌برخدا چی شده؟ چی میخوای که انقدر قربون صدقه میری؟ یادم نمیاد یک‌بار از طلاهام تعریف کرده باشی،! همیشه میگی چرا انقدر طلا آویزونمه؟ بعدشم النگوهام که همون قبلیان،!
پری ساده یک ان انگار چیزی یادش امدبا هول گفت:
-راست میگی بهار 20 تا النگو تو دستم زشته؟ پس بگو شهین دیروز توی مولودی بدجور نگاهشون می‌کرد و پوزخند می‌زد !خیر نبینه الهی ،حالا میشینه میگه پری خسیسِه، غرشمال خانم نمی‌دونه اندازه هیکلش تو گاو صندوق طلا دارم ،مادر چرا زودتر نگفتی کمه النگوهام؟
پری با نگرانی بلند حاج حسین را صدا زد:
+حاجی فردا پول بذار میخوام برم مغازه حاجی الماسی.
بهار خنده‌اش گرفت اما بروز نداد دستش را زیر گردنبند بزرگ و سنگین مادرش انداخت:
+عزیزم شهین خانم حسرت خوشگلی و جذابیتتو میخوره این دوتا گردنبندتو میکوبوندی توی چشمش تا بفهمه فقط همین گردنبند نیم کیلوه
 
آخرین ویرایش:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت 7
صدای قهقهه حاج حسین آمد یک پدرسوخته بلندبالا نثار بهار کرد بهار خوشنود از دلبری‌هایش تصمیم گرفت حرف تهران رفتن را پیش بکشد انگار اوضاع خوب بود پری که با خنده حاج حسین متوجه شد بهار نقشه دارد بسختی تنه‌اش را از صندلی بلند کرد و کنار حاج حسین رفت دستش را به دماغش زد و به بهار گفت:
-اینجای بابای دروغ‌گو، چیشده مهربون شدی !از دیروز تا حالا بست نشستی توی اتاقت یکهو حالا شادوشنگول محبت گولِ افتاده او مدی پیش ما! من اگه دختر مو نشناسم که پری نیستم ،منکه میدونم میخوای روی حرف بابات حرف بزنی، بهار خانم چشم سفید نباش، اعصاب بابا تو به هم نریز اون دوتا پسر دیشب به‌اندازه کافی اعصاب شو خورد کردن به خاطر تو بابات دست روی بچه‌ام بلند کرده.
یاد سیلی حاج حسین به صورت حامد دل بهار را سوزاند حاج حسین بلند گفت:
-حقش بود یال غوز، ربطي به دخترم نداره.
بهار حرفی نزد.دستش رو شده بود شرمنده سر به زير انداخت پری به‌سختی خودش را کنار حاج حسین جا دادو با دلخوری غرغر کنان گفت:
-لوسش نكن .حالا دیگه داداشاتو تحريك می‌کنی جلوی بابات وایسن ؟چقولي به مادر اخترم كرديكه يهو تازه تاج السلطنه اخترو الملوک شازده خانم يه مرتبه افتخار دادن مارو شام دعوت کردن خونه اشون، ببین حاجی کی بهت گفتم این دختر خبر رسونده بهشون که نمیخوای بذاری بره تهران ،حاجی به خدا ازت راضی نیستم بخوای گوش به حرف مامان بابات بدی ،تو باباشی اختیار شو داری، دختره 19 سالشه هنوز بی شوهره ،من همسن بهار بودم 3 تاشیکم زائده بودم.
بهار شرمنده و پشیمان (من غلط به کنمی )آرام گفت حاج حسین چشم غره‌ای به پری رفت طاقت ندارد از گل نازک‌تر کسی به بهار حرفی بزند دستی به محاسنش کشید و دلخور گفت:
-چی کارش داری دختر مو پري ، اون حامد بی چشمو رو حقش بود ،بیشتر باید کتک می‌خورد، بعدشم مادر من نمیتونه شام مارو دعوت کنه؟ که این‌قدر زود قضاوت می‌کنی.
حاج حسین مثل همیشه مهربان بود اما قاطع رو به بهار گفت:
-بهار بیا اینجا حرف تو بزن ببینم چی شده؟ چرا انگار شرمنده اي؟اگه پولی؛ کتابی جزوه‌ای چیزی میخوای بگو بابا برم برات بخرم ،لباس کیف کفش هرچی خواستی بگو مامانت برات بخره، بگو دخترم خجالت نکش باباجان.
پری تا حرف جزوه و کتاب شد دستانش را بالا برد گفت،
-الهی هزار مرتب شکر که دیگه درسش تموم شد و کتاب و جزوه نمیخواد، لباسم دیروز پارچه خریدم دادم خیاط براش بدوزه ،دخترم هرماه یکدست کت‌ودامن جدید داره ،کم نمی‌زارم براش ،پولم حسابی بهش میدم بچه‌ام که مغازه بدون من نمیره ،هرچی بخواد یادداشت میکنه میخرم براش ،ولی خوب پول میذارم حسابش که بدونه براش کم نمیذارم.
پری دست روی شانه حاج حسین گذاشت و عشوه کنان گفت:
+حاجی یه کلاس خیاطی جدید باز کردن سر کوچه بدون الگو خیاطی نشون می‌ده، حاجی میگن چه لباسایی یاد میده انگشت به دهن میمونی ،صدیقه زن اصغر بقال هست ،اصلاً بلد نیست دماغشو بالا بکشه رفته اینجا آموزش‌دیده یه شلواری برای اصغر دوخته بود عین بازاریا ،با اجازه حاجیم میرم فردا بهارو ثبت‌نامش می‌کنم ،خودمم میبرمشو میارمش بالاخره بهارم باید یاد بگیره خیاطیو ،چهار روز دیگه که می‌ره سر خونه زندگیش ،دیگه حداقلش باید بلد باشه یه خشتک برای شوهرش بدوزه !ها حاجی بد میگم؟
حاج حسین خندید بلند خندید هیچگاه نتوانسته بود دید پری را درباره درس خواندن تغیر دهد دستی به ریش‌های سپید و سیاهش کشید تسبیح سنگ عقیقش را از روی میز روبرویش برداشت با تسبیح ارام به شکم بشکه‌ای پری زد
-ای سو استفاده گر، از اولم از درس خوندن بهار خوشت نمی یومد ،پاشو پری یک‌چیزی بیاراین جگرم خنک شه ،ببینم دختر بابا چی میخواد پاشو ببینم.
پری پشت چشمی نازک کرد و گفت،
-حاجی بی‌انصاف نباش، کی مخالف درسش بودم ؟فقط حرفم اینه دختر باید کدبانو باشه ،میره خونه شوهر فوحش برای بابا و مامانش نخره همین ،من برم یه شربت برات بیارم با اجازه‌ات.
پری به آشپزخانه رفت بهار با تردید کنار صندلی پدرش نشست نفس‌هایش به شماره افتاد خجالت می‌کشید از این‌همه مهربانی پدرانه حاج حسین همیشه برای بهار سنگ تمام گذاشته بود ولی اکنون خود پدر سنگی بزرگ جلوی راه بهار بود انگشتانش را در هم قفل کرد و آرام گفت:
+بابا جون شرمنده در مورد حرف دیروز تون من انقدر شوکه شدم که نتونستم حرفی بزنم ،نمیخوام بی‌حرمتی کنم ولی خواهش می‌کنم التماستون می‌کنم دیوار نشید جلوی موفقیت هام، شما که تا هفته پیش میخواستین منو ببرین تهران، یه مرتبه چی شد؟ بابا رضایت بدین برم، اجازه ندین خدایی نکرده حرمت.
بهار حرفش را نیمه رها کرد نتوانست ادامه دهد رنگ حاج حسین به‌یک‌باره رو به زردی رفت فکر کرد چه شده که دردانه دخترش التماس‌آمیز با صدایی گرفته این حرف را میزند؟ و فکر کرد نکند می‌خواهد جلوی پدرش بایستد؟ دستان حاج حسین به لرزش افتاد تسبیحش را دوردستش چرخاند از صدای مظلوم دخترش دلش به درد آمد آنقدر تسبیح را چرخاند که تسبیح در دستش پاره شد بهار با دهانی باز به دانه‌های تسبیح که جلوی پایش ریخته بودند خیره شد و احساس كرد بندي كه نبايد پاره شود پاره شده.حاج حسین با عصبانیت تسبیح را روی میز انداخت بلند فریاد زد:
-چتِه دختر سر تو بالا بگیر مگه چی شده که این‌جوری سرشکسته‌ای! دیروز که جوابمو ندادی گفتم الحق که دختر خودمه، حرمت سرش میشه میفهمه من صلاح شو میخوام ،اما اشتباه فکر می‌کردم داری به من میگی جلوت دیوارم ،میخوای جلوی من وایسی! نمک به حروم،چی برات کم گذاشتم؟ تمام زندگیم تویی ،همه وقت مو برای تو گذاشتم، تمام این سال ها کی پشتت بود؟ کی پول میذاشت وسط باهات میومد مسابقات خارج که یوقت تنها نباشی؟ کی بهترین مربی‌ها رو میکشوند توی این خونه ها؟ کی جلوی تمام خواستگارت یک کلام میگه نه؟ سرتو بالا بگیر ،مگِه چطور بابای بدی برات بودم که سرشکسته‌ای؟ ها؟
حاج حسین هراسان به دور خودش می‌چرخید چگونه این دختر دلش آمد زحماتش را نادیده بگیرد
حاج حسین فکر کرد که الان بهترین زمان برای زدن تیر خلاص است و نبايد كوتاه بياييد .چند روز پیش پرویز برادر حاج حسین بهار را از حاج حسین خواستگاری کرده بود و حاج حسین نمی‌توانست روی برادرش را زمین بزند به‌هرحال زندگی حامد پسرش هم به آن‌ها گره‌خورده بود نمی‌خواست دلخوری به وجود آید همه و همه به کنار حاج حسین همیشه چشم‌به‌راه این پیشنهاد برادرش بود پسر برادرش همیشه در چشمش به چشم داماد بود اما این را به هیچ‌کس نگفته بود حتي پري.شاید ابتدا حاج حسین خود را به پرویز مشتاق نشان نداد ولی خدا می‌داند که چه اندازه آرزوی چنین لحظه‌ای را داشت او پسر برادرش را درخور دختر نابغه‌اش می‌دید تنها سد راه این ازدواج فرخنده بهار بودو حاج حسین مطمئن بود بهار حتی بدون اینکه به خود زحمت دهد تا نام خواستگارش را بفهد پاسخ منفی می‌دهد .او خوب می‌دانست برای بهار دکترو مهندسو پرفسور فرقی نداشت بهار هدفش چیز دیگری بود پس باید بهار را زیر فشار می‌گذاشت مطمئن بود بهار بخاطر درسش قبول می‌کند حاج حسین همان‌طور که عصبی به بهار نگاه می‌کرد یاد تک‌تک کلمات برادرش افتاد پرویزدر حجره حاج حسین در آغوش برادرش زجه می‌زد
 
آخرین ویرایش:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت 8
حاج حسین همان‌گونه که عصبی به بهار نگاه می‌کرد یاد تک‌تک کلمات برادرش افتاد پرویز در حجره حاج حسین در آغوش برادرش زجه می‌زد:
- حسین زهره‌ داره میمیره حسین تو بگو زهره من به‌حق کی بدی کرده؟ حسین آبجی فهیمه گفت چند ماه دیگِه بیشتر زنده نیست داداش بگو مرگ حق زهره اس؟ حسین داره از دستم میره، زنم داره تنهام میذاره.
حاج حسین پرویز را آرام کرد و پرویز از وصیت زهره به حاج حسین گفت:
- زهره وقتی فهمید دیگه کارش تمومه بهم گفت (فقط یه آرزو داره او نم اینکه امیرحسین سروسامان بگیره) منم گفتم چشم روی چشمم دست بزار روی هرکی دلت میخواد
پرویز با تردید به چشمان سؤالی حاج حسین نگاه کرد و بااحتیاط گفت:
-حسین یادته او مدی خواستگاری فرزانه یادتِه بدون هیچ حرفی یا مانعی دختر مو دادم به پسرت
من سنگ تموم گذاشتم برات حالا تو برادری کن برام ،حسین زهره میگه فقط بهار ،داداش بهارو راضی کن برای امیرحسین
حاج حسین جا خورده کمی سکوت کرد اين پيشنهاد بسيار غير منتظره بود امير حسين 15سال بود به ايران نيامده كمي فكر كرد و خدا می‌دانست که از این درخواست پرویز در دلش چلچراغ روشن شد اما نگران برخورد بهار بود حاج حسین خود را بی‌میل نشان داد دستی به قالی‌های روی دیوار کشید پرویز متوجه شد که دو دل است به‌طرف حاج حسین رفت برادرش را محکم در آغوش فشرد و مرد 50 ساله چنان گریه کرد که حاج حسین اشکش درآمد:
-نمیتونی راضیش کنی؟ توروجون مادر اختر راضیش کن ،آخه حسین چه خاکی سرم کنم زهره دست گذاشته روی بهار،بهش گفتم یه دختر دیگه رو انتخاب کن بهار راضی بشو نیست ،میگه فقط بهار برای امیرم شایسته اس
قطرات اشک چشم حاج حسین روی شانه های برادرش ریخت حق پرویز و زهره دو عاشقی که برای هم هنوز جان می‌دادن این نبود حاج حسین فکر کرد چه پایان غم‌انگیزی دارد دل‌باختگی برادرش شانه لرزان برادرش را فشرد و گفت:
- گریه نکن داداش راضیش می‌کنم
پرویز سرش را به شتاب از روی شانه حاج حسین برداشت به گمانش بیراه شنیده محال بود برادرش در اوج موفقیت‌های بهار مجبور به ازدواجش کند ناباورانه پرسی:
- توروقرآن راست میگی! بهار که رضایت نمی‌ده؟ یعنی واقعاً راضیش می‌کنی؟ یعنی روسفید میشم؟ ولی آخه چطور راضیش می‌کنی؟!
حاج حسین سری به مثبت تکان داد سرش را گرم حساب کتاب حجره‌اش کرد و گفت:
-تو کاریت نباشِ راه شو بلدم ،حالا امیر حسین چی میخوادش؟
پرویز یک آن جا خورد هنوز صدای داد و بیدادهای امیرحسین از پشت تلفن در گوشش زنگ می‌زد شرم زده خواست حرف را به بیراهه بکشاند
- داداش نوکرتم فعلاً به کسی حرفی نزن،حتی بابا و مادر اختر نمیدونن ، ميخوام اول بهار راضی بشه بعد کل این شهرو شیرینی بدم.
حاج حسین سری به نشانه تفهیم شدم تکان داد ماشین حساب را کنار گذاشت و در چشم برادرش خیره شد و مجدد پرسید:
- امیرحسین در جریان این خواستگاری هست؟ اصلاً بهارو میخواد؟
پرویز شرمسار شد و بدون نگاه به برادرش گفت:
-داداش نمیخوام دروغ‌گو باشم به عمرم هيچ حرفي يو از تو پنهون نكردم خودت میدونی امیرحسینم جراح فوق العاده ايه.
اینهمه به حاشیه رفتن پرویز باعث شد صدای محکم حاج حسین در حجره پیچید
-بهارو میخواد یا نه یک کلام جوابشه
 
آخرین ویرایش:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت 10
-جناب پویان خانم سعادت زنگ زدن گفتن نمیرسن امروز دیگِه دادگاه بیان.
سعید که آماده برای رفتن به جلسه دادگاه بود با تعجب پرسید:
+چرا؟ چی شده؟
علی که در حالت تایپ کردن نامه‌ای مهم بود بدون نگاه کردن به سعید پاسخش را داد:
-گفت شوهرش با ماشین زده بهش تا پاش به دادگاه نر سه ،البته گفت چیزیم نشده ،رفته پاسگاه یه شکایت جدید بر علیه شوهرش نوشته ،حالا هم پزشک قانونی رفته تا طول درمان به گیره گفت،
نیازی نیست شما بیایین دیگِه بعد از دو سال تمام این راها رو بلد شده .
سعید سری به تأسف تکان داد این پرونده بی‌سروته سفارش شده کلافه‌اش کرده بود خواست به اتاقش برود که چیزی یادش آمد کنار منشی ایستاد و گفت:
+علی برای ساعت 9 شب توی گروه هماهنگ کن همه آنلاین باشن موضع رو بزن (پروژه سپند لعنتی) ببینم متونیم به یه نتیجه‌ای برسیم و
این پروژه پرسروصدا رو نجات بدیم یک ماه دیگِه آخرین جلسه دادگاهِ به همه اشون زنگ بزن حتی اگه یک نفر هم گفت نمیتونم آنلاین با شم بگو ساعت 6 بعدازظهر همه جمع بشن سالن اجتماعات حضوری جلسه می‌گیریم.
علی سرش هنوز گرم تایپ بود با خنده‌ای در گلو گفت:
-نترسین همه آنلاين میشن ترجیح میدن توی رختخواب پیشنهادهاشونو تایپ کنن یا صدا بفرستن
تا اینجا باکت و شلوار رسمی شرکت روی صندلی بشینن.

*

سعید کلافه از شلوغی بعد از برگشت از دادگاه سرش را به صندلیش تکیه داد چشمانش را بست یک نفس آسوده کشید خدا را بابت پیروزی‌های هرروزه‌اش شکر کرد بی‌اراده دستش به سمت گوشی همراهش رفت عکسی که هرروزه به سراغش می‌رفت را نگاه کرددیدنش چه آرامشی به او می‌داد لبخندش چشمان پاکش خجالتی بودنش ( آ آخ دقیقاً دو سال است که او را ندیده و دقیقاً سه سال است که دلش بی‌تاب اوست) عکس یک عکس دونفری از بهارو مادرش بود چهره بهار 18 ساله در این
عکس شاداب و پر انرژی ست .تک خنده‌ای به بهار زد
دختر 19 ساله الگوی تلاش برای یک پسر 28 ساله است او برایش کوه تلاشو همت بود خواست دستی بروی چهره بهار بکشد که به‌یک‌باره گوشی همراهش زنگ خوردیکه خورده شماره را نگاه کرد مادر اختر بود سریع پاسخ داد دکمه اتصال راکه لمس کرد می‌دانست عادت همیشگی مادر اختر اینست که صدایش را روی بلندگویی پخش بگذارد بلندو لوده وار گفت:
+سلام دردت به جونم مادری خوبی بانو! بنده‌نوازی کردی خوشگلم!
با صدای بلندتری گفت:
+ چاکر جناب سرهنگم هستيم ها ،سربازتم قربان افتخار بده پوتینتو واکس بزنم.
صدای قهقهه اخترو پدرسوخته گفتن سرهنگ افتخاری بود که نصیبش شداختر لبي گزيدو گفت:
-علیک سلام مادر لال نمیری فتنه دوباره زبون می‌ریزی.
سعید که هنوز در فکر بهار بود سرش را به صندلی‌اش تکیه داد و برای خودش چرخ می‌زد
+قربونت برم مادر اخترم تو جون بخواه لال شدن که چیزی نیست زیبای من.
خطاب به سرهنگ بلندتر گفت:
+آقا جون یکم نصیحتم کن، پدرسوخته چیه آخه حواله‌ام می‌کنی پدر من، از راز مخ زدنت از مدیر نمونه مدرسه دخترانه تلاش بگو ،بگین چطور تونستی کاری کنی که دختر خان ده بالا کسی که از خود (رضاشاه)! تاکید می‌کنم از خود ((رضاشاه)) تندیس بانوی نمونه کشوری گرفت دل ببری! بابا این خوشگله خیلی عزیز دل‌ها ،آرزوي همه يه خوشگل مثل مادر اختره.
اختر با صدای خنده بلندش صدای سرهنگ راه هم درآورد سرهنگ از انطرف تلفن با صدایی پر از خنده داد زد:
-بی‌شرف دوباره رفتی توکار زن من! خیلی بی ذاتی برو خودتو سیاه کن.
+چاکر جناب سرهنگ والا به خدا من نظری به زنت ندارم این خوشگله مال خودتِه بزرگوار،توروخدا چهارتا کلاس آموزشی بذار برامون، از رابط‌های یواشکیت با مادر بگو ماهم بالاخره یاد بگیریم خاك پاتم.
اختر حرصی گفت:
-ذلیل نشی انقدر زبون نریز بذار حرف مو بزنم ،هر وقت زنگ می‌زنم فقط پرت‌وپلا میگی یادم میره اصلاً برای چی زنگت زدم ،حقا که به داییت رسول رفتی ،هر وقت زنگ می‌زنم آمریکا رسول انقدر چرندیات میگِ که تا دو روز از خنده درد شکم دارم
اختر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-آخه من پیرزن چه قربون صدقه رفتنی دارم ها؟! هشت تا بچه زاییدم همه دکتر مهندسو آدم حسابی
هیچکدوم مثل تو قربون صدقه من نرفتن
سعید بلند گفت:
+بگو ماش الله، خدا قوت پهلوان ،خسته نباشی دلاور ،ای جونم هیبت، هشت‌تا بچه جناب سرهنگ! کار ساده‌ای نیست به خدا ،بنازم که دود از کنده بلند میشه ،ای جون قدرت ،ای جونم صلابت، به تو میگن (((مرد)))
سرهنگ سرمست از زبان‌بازی نوه‌اش گفت:
-بله می تونستم بچه تربیت کنم برو ببین هرکدوم چه آدم حسابی‌هایی شدن برای خودشون، مثلاً شما جون‌های حالا چه غلطی می‌کنید یکی می‌زایید اونم توش میمونید یا معتاد درمیان یا متجاوز.
+من تسلیمم آقا گفتم که پهلوون فقط خودت خوب بگین چی شده افتخار دادین تماس گرفتین باهام؟

گفت اختر با دودلی اما مهربان گفت:
-مادر جون نمیخوایی سرو سامون بگیری به نظرم دیگِ وقتشه.
سعید سرجایش صاف نشست انگار روز موعود رسیده آرام گفت:
+دختربرام پسند کردین؟ بابا من هنوز بچه‌ام قصد ازدواج ندارم ،میخوام ادامه تحصیل بدم.
اختر جدی بود انگارواقعا موضوع مهم بود:
-خجالت بکش با این سنت فرق حرف جدی و شوخیو نمی‌دو نی ؟دارم جدی ازت می‌پرسم فرد خاصی تو نظرته؟
سعید گوشی همراه را در دستانش محکم‌تر گرفت ،گرما به تمام بدنش نفوذ کرد می‌دانست که مادر اختر می‌خواهد از او اعتراف بگیرد وگرنه خود اختر راز دار تمام عشقش به بهار است
+مادر شما که گفتین تا ارشد بهار صبر کنم منم روی چشم گذاشتم الان چیزی شده؟
مادر اختر نفس عمیقی کشید
-یه موضوعی پیش او مده الان اوضاع فرق کرده مادر ،حرفهای آخر مو در مورد بهار می‌زنم من از دوماه پیش که علاقه‌ات به بهارو گفتی بهت گفتم مادر نشد داره ،ازش بگذر، اصرار کردی گفتی همین و میخوام گفتم مامانتو داییت اختلاف دارن ،گفتی کاری می‌کنم که همه راضی باشن ،دیدی که مامانتم مخالف بود البته نه که با خود بهار مشکلی داشته باشِ نه الحمدالله بهارم تاج افتخار روی سر فامیلِه ولی می‌ترسم اختلاف‌های سی سال پیش دوباره بیاد وسط، سعید مادر دختر برای شما کم نیست ،برای بار آخر میگم بگذر از بهار.
سعید کلافه از این حرف چندباره گفت:
-تو رو خدا بسه مادر اینکه سی سال پیش مادرم زندگی تهرانو انتخاب کردو مخالف نظر خانواده ازدواج‌کرده به من چه ربطی داره !همه‌چیز مال سی سال پیشه پس تمام‌شده ،چرا شما دوباره یادآوری می‌کنید؟ خودتون میدونید زن دایی پری خیلی دوستم داره پس زن دایی حله، دایی گوشت تلخمم با من
اخترچشم بست درد پري بود نه حسين و اختر میدانست این پسر کوتاه نمی‌آید
-باشه پسرم موضوع بهار به کنار ،ببین مادر سپیده دختردایی‌ات در نظرت نیست؟ خودت میدونی که سپیده خیلی میخوادتت چند روز پیش او مده بود خصوصی باهام حرف زد میگِ سعید و دوست دارم برام مادری کن به سعید بفهمون که دوسش دارم مادر نتونستم بچه امو ناراحت ببینم خواستم ازت دل به بره گفتم بهش
دل سعید پیش کس دیگِ است بچه‌ام ناراحت شد قسمم داد اسم طرفو به گم ولی گفتم یه رازه بین منو سعید طفل معصوم با گریه از خونه ام رفت بیرون ببین مادر منکه میدونم دلت با بهاره ولی قربون دلت برم حرف سپیده رو زدم که مدیون بچه‌ام نشم اون تنها فرزندِ داییته
+مادر خودت میدونی سپیده برای من فقط یه دختر داییه نمیخوام پشت سرش حرفی بزنم میدونم شما آقا جون تا دنیا دنیاست راز دارین سپیده با خودم حرف زد من آب پا کیو دستش ریختم بهش گفتم هیچ شانسی باهم نداریم مادر من یک درصدم نمیخوامش اصلاً دلم باهاش نیست به خودشم گفتم من باهاش هیچ آینده‌ای ندارم به ولله که اون یک ماهیم که تهران بود منهمش خونه خودم بودم من هیچ به سپیده نمیتونم فکر کنم
اختر دستی به موهای سپیدش کشیدو سری به تأسف برای سرهنگ تکان داد با صدای لرزان گفت:
- خیله خوب پس حرفی نمیمونه
سعید سرخوش مست گفت:
- مادر من برای جواب رد شنیدن از دایی خودمو آماده کردم، انقدر میرم تا بالاخره دایی رضایت بده، فقط بدونم بهار منو میخواد دنیا رو به پاش می‌ریزم ،مادر اختر خواهش می‌کنم فقط و فقط بهارو ببین نظرش چیه؟
اختر سکوت کرد چقدر سعید شبیه پدرش بود. چهره زیبایی‌اش زبان شیرین معروفش واگرچه عاشق شدنش شبیه پدرش بود و در دل از خدا خواست که مرام و معرفتش پس از ازدواج به پدرش نرود بعد از کمی سکوت صدای سرهنگ آمد که اختر غرید:
-خوب حرف اصلیو به بچه بزن مگِه مثل منو تو بیکاره هزار کار داره.
-باشِه صبر کن چقدر غر می‌زنی مرد ،مادر سعید میدونم چندساله بال‌بال می‌زنی بری خواستگاریش الان وقتشِه، مادر نمی‌دو نم دایی حسینت چش شده میگه نمیذارم بهار بره تهران.
سعید تعجب کرده از صندلی بلند شد
+امکان ندارِه مگه میشه دایی حسین نذاره ادامه تحصیل بده! مگِه شما نگفتین یک ماه پیش زن دایی می‌گفت احتمالاً می‌خوان بیان تهران زندگی کنن به خاطر درس بهار؟
اختر کلافه گفت:
-اره مادر نمیدونم چی شده حسین زده به سرش میگِه نه تهران میرم نه بهارو میذارم تهران بره ،من نمیدونم چرا خرفت شده !میگِه درس بدون شوهر تا همین‌جا کافیه ،سعيد مادر دیشب نبودی چه ول وله ای بود اینجا، اقاجونتو من با داییت دعوامون شد شدید ولی بی‌نتیجه.
سعید سکوت کرده بود این رفتار دایی بسیار غیر منطقی می‌آمد حس کرد یکجای کار می‌لنگد
+اخه چی شده خواستگار سفتو سختی داره؟
اختر با تردید گفت:
-الان حرفی از خواستگار جدی نیست یه نفر 1 ماه پیش بود که واقعاً همه فکر می‌کردیم بهار بله بگه ولی خوب جوابش منفی بود.
سعید هراسان پرسید:
-کی بود که همه فکر می‌کردین جوابش مثبت باشِه؟
-وای سعید میگم یک ماه پیش گذشته بابا حالا هم درست نیست حرف خواستگاری کسیو بگم ،ولی سعید مادر آماده نه شنیدن هم باش چون بهار بچه‌ام هیچ اهل شوهر کردن نیست ،ولی خوب میگم
شاید از ناچاری مجبور بشه بله بگه، برای همین نمیخوام تصمیم اشتباهی بگیره،
بهار نور دوچشممه نمیتونم ببینم به‌زور باکسی ازدواج کنه، با این شرایط فکر کنم الان بهترین فرصتِ ولی بازم میگم اختلاف دایی و مادرتم شاید مانع بشه.
سعید به پشت پنجره اتاق کارش رفت و به شلوغی بیرون نگاه کرد با صدایی گرفته گفت:
-مادر فکر نکنه از این موقعیت میخوام سوءاستفاده کنم.
-نمی‌دو نم مادر، آخه چاره چیه ،نمیتونم بچه امو بذارم درسش نیمه‌کاره بمونه، حامد به خاطر بهار بدجور با باباش درگیر شده ،پری گفت باباش یه سیلی زده تو گوش حامد،حامد بچه‌ام خیلی غصه بهارو میخوره حتی با اقاجونتم بحثش شد که چرا بهارو حمایت نمی‌کنید ،دیشب بچه‌ام بهار فقط گریه می‌کرد ولی یک کلام به باباش بی‌حرمتی نکرد، اما داییت دلش سنگ شده، یک کلام می‌گفت فقط با ازدواج درس شو ادامه بده، زن‌دایی پریتم که خوشحالِه ازخداخواسته میگِه دخترم عروس میشِه
اختر با حالت بیزاری‌ای گفت:
-پریو که می‌شناسی چه آدم سطحی بینیه
سعید از اشک‌های ندیده بهار قلبش به درد آمد سرش را به دیوار تکیه داد اختر ادامه داد
-سعید مادر میتونی فردا خودتو برسونی اینجا ؟بچه‌ام بهارو گفتم بیاد چند روزی پیشم تا یکم روحیه‌اش عوض بشه ،من و آقا جون باهاش حرفامونو در مورد تو می‌زنیم توهم به هوای سر زدن به ما بیا ببینیم اصلاً میخوادت.
سعید شروع به قربان صدقه آن دو رفت
+دردت به جونم الان راه میوفتم سه ساعت دیگه اونجام مادر نوکرتم
اختر قهقهه ای زد از این‌همه هول شدن سعید
- مادر الان نیا اونوقت شب باید اینجا بمونی، بهار معذب میشه ،دایی تو که می‌شناسی قیامت به بپا میکنه این اولین باره اجازه بهارو گرفتم چند روزی خونمون باشه، نمیخوام حرفی توش باشه فردا روز بیا که روزم برگردی، نمیخوام به کارت لطمه به خوره ، راستی امیرحسین داره برمی گرده ایران ،میدونیکه زن داييت حالش خوب نیست ،مامانت گفته چند ماه دیگه بیشتر زنده نیست ،به بچه‌ام زنگ زدن طفلک بعد از 15 سال که داره میاد ایران حالا هم این‌جوری
سعید از آمدن رفیق دیرینه‌اش شاد شد
+خدا زن‌دایی رو شفا بده ،کی باورش میشِد زن به این زیبایی و باکمالت این‌جوری بشه ،ولي خیلی خوشحال شدم امیر داره برمیگرده ،دلم خیلی براش تنگ‌شده دوهفته‌ای هست که باهاش در ارتباط نبودم الان زنگش می‌زنم خودم میارمش شهرستان ،طفلک با چه دل‌خونی داره برمی گرده ،حالا این چندروزه هم میریم خواستگاری به امید خداو کمک شما مراسم نامزدی می‌گیریم تا زن دایی و بچه‌اشم روحیه اشون بهتر به شه
و سعید چه خوش خیال بود از داشتن بهار
-اره مادر باید هرچه زودتر مراسم نامزدی تو با بهار بگیری تا همه شاد بشن، این بچه بعد این‌همه سال اومد حداقلش اومدن با خوشحالی باشه ،در ضمن نیازی نیست تنها بری فرودگاه دایی پرویزت با احسان وفرزانه اومدن امروز تهران یه چند روزی خونه تهرانشون میمونن ،بعد میان شهرستان ایشالله وقتی اومدن دلشونو با نامزدی شما شاد می‌کنیم ،بعدشم مادر هواست به رانندگیت باشه آیه‌الکرسی یادت نره به خونی چشم‌به‌راهتم.
بعد از خداحافظی سعید به دیوار کنار پنجره تکیه داد و خودش را محکم در آغوش گرفت در پس ذهنش بهار را دید که برای همیشه کنارش بود
 
آخرین ویرایش:

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
294
امتیاز واکنش
262
امتیاز
150
پارت11
چه فواره زیبا بالا می‌رود چه زیباست پاکوبی آب در فراز چه احساس خوبی دارد بلندی‌ها. یک آن بهار خیره به برگشتن فواره آب داخل حوض شد و با خود گفت چه بد سرنگون می‌شود این اوج چه محکم زمین می‌خورد. نردبان خلق این ما و منیست. عاقبت زین نردبان افتادنیست، هر که بالاتر رود ابله‌تر است
که استخوان او بدتر خواهد شکست،
با خودش گفت:( یعنی وقت افتادن من شده؟ یعنی کار من تمام است؟ پس ذهنش پاسخ داد(( آخر این شعر چه ربطی به تو دارد مگر ازدواج سقوط است ))بهار خواست با پس ذهنش چون و چرا کند که دستی برشانه اش نشست به سمت دست برگشت مادر اختر بود با صورت سفید زیبایش به بهار لبخند می‌زد چهارپایه کوچکی کنار حوض گذاشت و کنار بهار نشست بهار بوسه‌ای به دست مادر زد صدای فواره خانه آجری قدیمی آقاجان صدای گنجشک‌های باغ حیاط پشتی آرامشی عجیب به بهار داده بود مادر اختر سر بهار را در دامن سفید کوتاهش گذاشت بهار دم عمیقی کشید اختر فکر کرد که چه اندازه این دختر آرا مو متین است و بهار فکر کرد دستان مادر بوی بهشت می‌دهد چشمانش را بست از عشق مادر آرام گفت:
+ممنون که منو دعوت کردین، دیشب از ذوق زدگي خوابم نبرد، باورم نمی‌شد خونتون خوابیدم ،از بچگی حسرت سپیده و فرزانه رو می‌خوردم که خونه شما می‌خوابیدن ،بالاخره منم خونتون موندم باورتون میشه آرزوم بود اینجا بمونم یه شب.!
اختر لبخند زد
-الهی دورت بگرده مادر ،مامانو بابات حساس بودن ،دیدی که دیشب از دست تلفن‌های پری کلافه شدم آخرم خودم زنگ زدم خونتون گفتم یک‌بار دیگه زنگ زدی من میدونموتو، بهار یک هفته اینجاست مامانتو که می‌شناسی شروع کرد گریه و زاری که اولین شبیه که بدون ما جای رفته ،من نمی‌فهمم این مامانت کی میخواد اخلاقای گندشو کنار بذاره ؟بابا دختر ای مردم تنها میرن کشور خارجو برمی گردن.

اختر سری به تأسف تکان داد دستی برگیسهای یکدست سپید بلند بافته‌شده‌اش کشید و یکتایی ابروی رنگ‌شده‌اش را بالا انداخت:
-پری‌رو خودم انتخاب کردم ،عموزاده‌ام بود، ولی آخِه دختر خان هم انقدر سطحی بین میشِه؟ ما خانوادگی همه اهل سواد و علمو ظاهری پسندیده و زیباییم ،ولی من نمی‌فهم این زن چرا این‌قدر املِه! آخه کسی تو خونِه خودش روسری سر میکنه !تازه دخترشم مجبور میکنه همون کار و بکنه؟
اختر حرصی آرام روی شانه بهار زدو غرغر کرد:
- توهم زیادی حرف‌گوش‌کنی ،آخِه باید یکم امروز یو به‌روز باشیة چیه هرچی میگِه بپوش می‌پوشی ،دور از جونت انگار برای پیرزن دم مرگ لباس انتخاب میکنه ،گشا دو بلند، پناه‌برخدا به نظر من یکی از ایرادی اصلی مامانت اینکه هیچ‌وقت تلاش نکرد درس شو بخو نه، برای ما خیلی افت داشت ادامه تحصیل نداد ولی خوب بابات می‌گفت همین‌جوری دوستش دارِه، اگرچه تقصیریم نداره مادر پری هم همینطوره ،صدسالشها ولی هنوز تو خونه چادر رنگی سرشه ،هیچ وقت آبش با مادر من توی جوب نمی‌رفت،مادر من فرنگ رفته بود،مامان پري هم هر هفته روضه داشت خونه اش، پناه‌برخدا ،باباتم مامانت عوضش کرد وگرنه حسین دانشجویی پزشکی تو تهران بود ،خدا میدونه چقدر خاطرخواه داشت ،تا با مامانت ازدواج کرد کج خلق شد، جهبه که رفت بدترم شد تعصبی و گوشه‌گیر شد ،اما زهره زن عمو پرویزت رعیت‌زاده بود، پدرش معتاد بود انتخاب عموت زهره بود همه مخالف بودیم ولی خوب نمیتونم منکر زیبایی زهره بشم، زهره فوق‌العاده زیبا بود،ماشالله امير حسين و فرزانه هم كپي مامانشونن،زهره دقیقاً کپی مادر بزرگشِه ،من مادربزرگ زهره رو دیده بودم ،خدای من اون زن فوق‌العاده بود، قدی بلند چشمان آبی ،پوستی یک دستو سفید،موهای بلند و بلوند ،برای همین پرویز نمیتونست از زهره دل بکنه، زهره بااینکه بی سواد بود و حتی اون بابا مفنگیش یک کلاسم درس نبرده بودش، ولی بعد از ازدواجش رفت و درس شو خوند، تا شد یه خانم معلم ،از مدرسه خود من شروع به درس خوندن کرد ،توی مدرسه منم شروع به تدریس کرد، الهی بگردم زن خیلی خوبیه ،شخصیت خیلی خانمی داره ولی دنیا بهش وفا نکرد، اسیر سرطان شد درسته زیاد درد نمیکشه ولی توی بدنش بیماری خیلی پیشرفت کرده عمه ات ميگه كارش تمومه .
اختر سری به تأسف تکان داد
-باور نکردنیه پرویز چقدر دردسر کشید برای به دست آوردنش، چه روزگار سختی بود چه مصیبت‌ها سرمون اومد، یه جوون به خاطرش کشته شد تا پرویز رسید به زهره
مادر اختر فکر کرد که با بازگو کردن گذشته هم خودش را و هم بهار را اندوهگین کرد و تا بهار خواست از گذشته بپرسد مادر اختر دستور سکوت داد اختر روسری بهار را ازسرش باز کرد بهار نیمه‌خیز شد مادر حرصی گفت:
-عزیزم باباو مامانت که اینجا نیستن یکم به خودت آزادی بده به‌جز منو آقاجون وعفت کسی خونِه نیست.
بهار سربلند کردو به چشمان سرمه کشیده مادر و به لبان رژ قرمز زده‌اش که با ناز تکان می‌خورد خیره ماند
+عادت کردم مادر
-عادت بدیه، نمیخوام زخم کهنه بازکنم ولی خودتم میدونی چرا بابات زیاد تورو نمیاره خونه ما ،چون میدونه از دست محدود کردن تو حرص می‌خورم ،آخرشم کارمون به دعوا میکشه ،آخِه موندم بابات تا اونور دنیا میبرتت مسابقات ولی نمیذاره دورهمی پسر دخترا بیایی خونمون ،!خدا بگم پریوچیکار کنه شد یبار اون پری جمعه آخر هرماه بیارتت پیش بچها ،بابا احسان پسر عموتم که تیم ملی هستش اگه تو اردو باشه یجوری مهمونیو میندازه عقب که این دورهم یو باشه ، حتی داداشاتم میان فقط تو نیستی، عموزادهای منو سرهنگم هستن جمع که میشن نزدیکه 100 نفری هستیم، بزنو برقصو بریزوبپاش به خرج سرهنگ نمیدونی چه صفایی داره به خدا انقدر دلم خونه که نگو ،مامانت کاری کرده که همه فکر کنن بچه درس خون گوشه‌گیری هستي.
اختر تیزبینانه به بهار نگاه کرد دستی به گونه‌های لبخند نشسته بهار کشیدو گفت:
- سعید بچه‌ام همیشه سراغ تو میگیره میگه چرا بهار بینمون نیست خیلی سعید از نبودت ناراحته.
بهار لبخند کوتاهی میزند و متوجه منظور دار صحبت کردن اختر نمی‌شود حتی به خود زحمت نمی‌دهد که فکر کند چرا سعید ناراحت می‌شود از نبودش. اختر با تعجب به بهار خیره ماند بهار بی تفاوت گفت:
+خدا سلامتی به شما و آقا جون بده پسر عمه لطف داره ناراحت نباشین خدا میدونه که بابام از هیچ‌چیز برام دریغ نمیکنه ،من دوست دارم مامان بابامو خوشحال کنم، هرچی میگن گوش میدن خدا میدونه چقدر برام زحمت میکشن.
بهار یاد شرط پدرش برای ادامه تحصیل افتاد سرش را باز به دامن مادر گذاشت اختر گیر پشت سر بهار را باز کرد و موهای نرم بهار همچون رودی به سمت زمین جاری شدند فکر کرد چرا بهار درمورد سعید کنجکاو نشد پیش خودش گفت نکند کسي را دوست دارد ماشاالله گویان در حال نوازش بهار بی‌مقدمه پرسید:
-بهار مادر تا حالا به ازدواج فکر کردی، تا حالا عاشق شدی؟ کسی هست که دوستش داشته باشی؟
بهار از تعجب و خجالت به دامان مادر چنگی زد و سرو صورت خود را در دامانش بیشتر فروبرد انگار از فکرش هم خجالت می‌کشید مادر خنده صداداری کرد سرهنگ چند ضربه با عصایش به زمین آجری خانه کوبیدو حضورش را اعلام کرد عفت با غرغر کردن‌های زیر لب همیشگی‌اش که هیچ‌کس هم نمی‌فهمید چه میگویید با یک مجمع بزرگ مسی اسباب هندوانه را آورد سفره ترمه را روی تخت پهن کردو بساط هندوانه را چید اختر به عفت گفت( شانه چوبی نو وآینه بیاورد تا گیس‌های بهار را ببافد )سرهنگ صدایشان زد تا روی تخت بنشینند بهار تشکر گویان روی تخت نشت سرهنگ پیشانی بهار را بوسه زد و خوشحال از دیدن موهای پخش‌شده دور صورت بهار بود یادش نمی‌آمد چه زمانی موهای زیبای بهار را دیده سرهنگ خم شد و بوسه بر پیشانی اختر زد اختر چنان دختران چهارده‌ساله خجالتی خنده بلندی کرد و بهار حسرت عاشقی این دو را خورد سرهنگ گل هندوانه را سمت بها ر گرفت و بهار لذت برد از این‌همه شیرینی و صفا در خانه آقاجان اختر هنوز ذهنش درگیر بی‌تفاوتی بهار نسبت سعید شد لجوجانه پرسید:
-بهار جواب مو ندادی مادر تا حالا به عاشق شدن فکر کردی ؟نظرت چیه در مورد عاشق شدن؟
تکه‌ای هندوانه از شرم خود را ته گلوی بهار چسباند بهار در حال سرفه بود که عفت غرغرکنان آمد آینه و شانه را بغل خانم انداخت و با دست محکم به کمر بهار کوبید بهار که چشمانش از خنده و سرفه به اشک افتاد قسمش داد بس است کمرش شکست عفت یه بوسه بزرگ بر گونه بهار گذاشت وبِه خیال بهار انگار عفت زیر لب غرغری هم کرد عفت پشت چشمی نازک کرد و رو به اختر گفت:
-خانم من میرم اداره پست ببینم بسته او مده یا نه، آگه نیومده بود فعلاً یه آب‌رسان از دارخونه برای دستاتون می‌گیرم تا بسته آقا رسول که برسه دستاتون خشکی نزنه.
و خطاب به بهار گفت:
-توهم هول نزن یه هندونست دیگه دختر.
همه خندیدند اختر به عفت تاکید کرد تا قبل از بانگ نماز ظهر برگردد و عفت می‌دانست که باید پیش از نماز لاک‌های ناخن دست خانم را پاک کند و بعد از نماز دوباره لاک رنگ تازه‌ای برای خانم بزند و بازعفت غرغرکنان از انها دور شد بهار گفت:
+چقدر این زن تنهاست، چرا هیچ‌وقت ازدواج نکرد ،نه بچه‌ای نه خانواده‌ای.
سرهنگ در حال قاچ دادن هندوانه به اختر گفت:
-یکبارعقد کرد شوهرش دزد از آب دراومد ،طلا قشو گرفتم ،چندتا خواستگارم داشت بدرد نمی‌خوردند طفلک یه چشممش که کوره سرو شکلیم نداره خاطرخواهی هم هیچوقت نداشت.
بهار سری تکان داد
+طفلک
اختر لبخند زد
+هوا شو داریم به‌جز حقوقش آقا جونت براش بیمه رد میکنه، که بازنشست شد یه آتیه داشته باشه، یه آپارتمان کوچیکم با وامو حقوق خودشو بخشش وآقاجون براش خریدیم، تو خونه منم که بجای خدمتکاری ریاست میکنه، می‌بینی میگه آبرسان برام میخواد بخره این واسه خودش جوش میزنه وگرنه هنوز اون قوطی تموم نشده، بگذریم حالا تو بگو تا حالا عاشق شدی؟
بهار متوجه شد که مادرش تا جواب نگیرد ول‌کنش نیست ولی نمی‌فهمید چرا
+نه مادر ،نه عاشق شدم نه به کسی علاقه مند شدم
آقاجان که مشغول تراشیدن ته هندوانه بود بی‌تفاوت زیرچشمی نگاهی به اختر انداخت و پرسید:
-پس آرا چی؟
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا