• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

زمستانی از جنس تراژدی

وضعیت
موضوع بسته شده است.

Samiradashtii

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 November 2019
ارسال ها
1
امتیاز واکنش
2
امتیاز
3
فنجان قهوه را بر روی میز گذاشته و به سمت پنجره رفتم… نگاهم را به بیرون دوختم… هوا رو به تاریکی و برف همچنان
در حال بارش بود. با باز کردن پنجره، باد سردی به داخل آمد، که تنم را از سرما لرزاند!
غم و غصه، همچنان قلبم را در حصار خود حبس کرده بودند! بس گریسته بودم، چشمان مشکی رنگم قرمز شده بودند!
پنجره را بسته و به سمت کمد لباس هایم رفتم… پالتوی طوسی رنگی را با شلوار مشکی پوشیده، سپس، موهای بلند و
طلایی رنگم را با کلاهی، که به رنگ پالتویم بود پوشاندم.
از خانه که بیرون آمدم، کسی را ندیدم؛ گویی، تنها آدمی بودم که در آن جا بود! چه اشکالی دارد؟ مگر زوج های عاشق، با
یکدیگر در زیر باران قدم نمی زنند؟ این بار، من می خواهم با این قلب شکسته و تنها در زیر برف قدم بزنم. U این برف های سرد پاک می شود؛ درست بلعکس رد عشق
تو، که هیچ گاه از روی قلب زخمی ام، پاک نخواهد شد!
کمی خسته شده و توقف کردم . لمس دستی را حس کردم، که بر روی شانه ام کشیده شد… وقتی برگشتم، چشمانم به
چشمان آبی رنگت افتاد! لبخندت، طبق معمول بر روی لبانت بود و زیبایی چهره ات را دو چندان کرده بود! دستان یخ زده ام
را لای به لای موهای قهوه ای رنگت کشیدم… گویی، لبانت لبخند را به سخن گفتن، ترجیح می دادند… دستان گرمت را در
دستان سردم گذاشتی و آن ها را فشردی… خودم را به تو نزدیک کرده و بوسه ای طولانی از جنس عشق، بر گونه ات زدم…
گرمای نفست هایت، که به صورتم برخورد می کرد، هیچ سرمایی را حس نمی کردم! صورتم را نوازش کردی و مرا در آغوش
گرمت گرفتی… دستانم را محکم دور کمرت حلقه کردم، تا لحظه ای از من جدا نشوی… اشک شوق، از چشمانم شروع به
باریدن کرد… سرم را بر شانه ات گذاشتم و اشک شوق دیدارت را ریختم… صورتم را که نوازش می کردی، لذت بخش ترین
حس دنیا را نصیب می شدم!
چشمانم را که باز کردم، بودنت خیالی بیش نبود!
گویی، به راستی دنیا بر سرم خراب شد! حس غمی که داشتم، قابل توصیف نبود! نه دستانت در دستانم بود و نه آغوشم در
آغوشت.
اینبار، بارش دانه های برف بر روی صورتم، نوازشگرم بودند؛ چه نوازشگر سردی! اشک غم از چشمانم شروع به باریدن
کرد… اما، شانه هایت را برای اشک ریختن، نداشتم.
آهی پر از غم و عمیق، از ته دل خسته ام کشیدم و به راهم ادامه دادم… در میان راه، نگاهم به کافه ای افتاد.
تنها بود. لبان یخ زده و خشکم را بر روی فنجان
قهوه ای سفارش داده و نشستم. تلخ تر از قهوه ی روی میز، حال و روز منِ
گذاشتم و چند قورت از قهوه را نوشیدم.
نگاه خسته ام، به زوجی که چند میز جلوتر نشسته بودند افتاد… دختر زیبایی بود! موهای مشکی رنگ و چشمان آبی داشت؛
کلاه سفیدی، که بر سرش گذاشته بود واقعا به رنگ موهای بلندش می آمد! پالتو و دستکشش نیز، همچون سفیدی آن برف
دلگیر سفید بودند. رژلب قرمزش درست همانند قرمزی گلی در سفیدی برف بود!
نگاهی به پسری که رو به رویش نشسته بود، انداختم… چون پشتش به من بود، نتوانستم چهره اش را ببینم؛ اما، رنگ
قهوه ای موهایش، مرا یاد عشق دل سنگنم انداخت!
نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم… سفیدی برف در تاریکی شب مخلوط شده و غمم را چندین برابر کرد.
برای بار دوم، نگاهم را به آن زوج دوختم… لبانشان بر لبان یک دیگر و دستانشان در دستان هم بود.
پسر، نگاه سردی به من انداخت که شناختمش! با خود گفتم: کاش اینبار هم خیال باشد! اما، خیال نبود… اوج واقعیتی تلخ،
به تلخی زهر بود.
لیوان قهوه از دستم افتاد و صدای شکستنش برای دومین بار نگاهش را به سمت من آورد… درست همانند این بود که
غریبه ای را دیده باشد! نگاهش سرد بود، سردتر از سرمای این هوا و برفش!
به راستی، رنگ چشمانشان چقدر به هم می آمد! تحمل این همه غم را نداشتم، به سرعت آن جا را ترک کرده و قدم زنان و
اشک ریزان راهم را پیش گرفتم.
کسی اطرافم نبود… تنها من بودم و برف و شب و تیر برقی، که بارش دانه های برف زیر نورش مشخص بودند. خود را بر
زمین انداختم و شروع به گریستن کردم. صدای گریه هایم، کل فضا را در بر گرفته ری بلند بود، که خود شنوای صدایش شدم.
شاید هم بی گناه نبود، آری قلب من بزرگ ترین گناهکار و آلوده به گناه عشق بود. گناهی، که چشمانم را به باریدن و قلبم را
به نالیدن وادار می کرد.
راستش، دلم بیشتر از حال خود، به حال آن دخترک چشم آبی می سوخت، که قلبش را به دست تو سپرده بود. تویی که
وجودت، دریغ از کمی رحم و دلسوزی است! پسرک بی رحم، قلب من با تمام بی رحمی هایت، نمی تواند عشقت را از خود
بیرون کند. تو در یاد و وجود و قلب من حک شده ای.
به خانه که رسیدم، شمع ها را بر روی میز چیده و روشنشان کردم، تا آن ها نیز، همانند من ببارند و جان دهند. موسیقی آرام
و غمگینی گذاشتم و با دیدن عکس هایش، هزاران بار روح خود را آزرده و کشتم.
دلتنگی، قلبم را با زنجیری از جنس دوری، بسته و نفسم را بریده بود… هر بار با به یاد آوردن خاطراتت بغضم را شکستم…
و من از غم نبود تو هزاران بار شکستم.
پایان
داستان کوتاه زمستانی از جنس تراژدی
به قلم سمیرا دشتی
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا