• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

دختر گلفروش

آرالیا

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
4 August 2019
ارسال ها
279
امتیاز واکنش
1,640
امتیاز
93
محل سکونت
خیابان بهار،کوچه اردیبهشت،پلاک 11.:)
همه ی مردم شهر دختر گلفروش را دوست داشتند. او زیباترین گلهای دنیا را می فروخت.
نرگس های خوشبو،لاله های سرخ،رزهای سفید،گل مریم وهمیشه بهار...
دختر گلفروش،تک وتنها در یک باغ بزرگ زندگی می کرد.
صبح زود بیدار می شد وبه درخت ها و گلهای باغ آب می داد.
از هر گل چند شاخه می چید،دسته می کرد وبه شهر می رفت.
ادامه>>>>>
 

آرالیا

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
4 August 2019
ارسال ها
279
امتیاز واکنش
1,640
امتیاز
93
محل سکونت
خیابان بهار،کوچه اردیبهشت،پلاک 11.:)
مرد نانوا گل داوودی زرد دوست داشت.
زن خیاط عاشق نسترن بود واین گل را به یقه ی لباسش سنجاق می کرد.
نقاش جوان هر روز یک شاخه رز قرمز می خرید وبه نامزدش هدیه می داد.
زن شیرینی فروش هم عادت داشت هر روز یک سبد بنفشه ی وحشی روی میزش بگذارد.
با آمدن دختر گلفروش،انگار بهار به شهر پا گذاشته باشد،همه جا زیبا و خوشبو می شد.
ادامه>>>>>
 

آرالیا

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
4 August 2019
ارسال ها
279
امتیاز واکنش
1,640
امتیاز
93
محل سکونت
خیابان بهار،کوچه اردیبهشت،پلاک 11.:)
فصل زمستان از راه رسید.چند روز گذشت واز دختر گلفروش خبری نشد.همه ناراحت بودند.
زن خیاط گفت:دختر گلفروش خیلی بدقول شده!چند روز است گل نسترن به لباسم نزده ام!
مرد نانوا گفت:چقدر دلم برای داوودی های زرد تنگ شده!
زن شیرینی فروش گفت:از وقتی روی میزم بنفشه ی وحشی نمی گذارم،مغازه ام خیلی زشت شده!حالا من بدون بنفشه چکار کنم؟
نقاش جوان آه کشید:می خواستم به دختر گلفروش یک دسته رز قرمز سفارش بدهم.چند روز دیگر عروسی ماست ومن هنوز هدیه ای برای نامزدم نخریده ام!
ادامه>>>>
 

آرالیا

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
4 August 2019
ارسال ها
279
امتیاز واکنش
1,640
امتیاز
93
محل سکونت
خیابان بهار،کوچه اردیبهشت،پلاک 11.:)
برف همه جا را پوشانده بود.روی شاخه های لخت درخت ها،روی شیروانی خانه ها،روی کوه ها وتپه ها.
حتی آب رودخانه یخ زده بود.
مردم شهر توی خانه های گرمشان کناربخاری نشسته بودندوچای داغ می خوردند.
همه دختر گلفروش را فراموش کرده بودند.
همه، به جز یک نفر....پیرمرد فقیر نگران بود.
ادامه>>>>
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا