• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

داستانک داستانک سرانجام |فاطمه امیری کهنوج کاربر انجمن رمان ایران

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
20
امتیاز واکنش
37
امتیاز
30
سن
57
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
سرانجام - قسمت اول
مدرک فوق دیپلم خود را گرفته بودم ، دنبال کار که می گشتم بصورت حق التدریس در مدرسه ای غیر انتفاعی مشغول بکار شدم بعد از گذشت دوسال ، بیکار شدم. تصمیم گرفتم ،برای گرفتن مدرک لیسانس در رشته حسابداری به مرکز استان بروم . در آنجا با یکی از دوستان دانشگاهیم ، هم خانه شدم، برای امرار معاش و خرج تحصیل بعد از ظهرها در مغازه ای فروشندگی میکردم .تا اینکه به فارغ التحصیلی و گرفتن مدرک نزدیک شدم .با شکوفه در دانشگاه دوست شده بودم او در شرکتی معتبر کار حسابداری میکرد . آنها در حال جذب نیرو برای حسابداری بودند، بمن پیشنهاد داد ، بیا تا تو را به رئیس امور مالی برای استخدام معرفی کنم ، خوشحال شدم و قبول کردم ، به اتفاق پیش آقای رادمرد رفتیم . با چند تا سوال از او و چند جواب از من، در انتها
آقای رئیس گفت که از فردا به سرکار بیایم . میز کوچکی ته سالن نزدیک در ورودی اتاق آقای رادمرد گذاشته بودند که به من اختصاص داده شد .شکوفه کمکم کرد که روش و نحوه کار حسابداری شرکت را یاد بگیرم، با فراگیری آموزش در آنجا بر روی اسناد مالی مشغول بکار شده بودم. آقای رئیس بطور مرتب اسناد و مدارک وخرجهایی که کرده بودند را نزد من می آورد ، تا حساب و کتاب و بررسی کرده و در کامپیوتر ثبت کنم. چندی بعد نقش رئیس دفترش را بمن داد و هر کس که میخواست به ملاقات رئیس امور مالی برود بمن زنگ میزد و وقتی هماهنگ میکردم اجازه داشت نزد ایشان برود.
شکوفه در ساختمان دیگری کار میکرد .اما ظهرها که یکساعتی وقت استراحت داشتیم کنار هم مینشستیم و غذا می‌خوردیم. او می‌ پرسید از رئیس راضی هستی ؟ و من سرم را تکان میدادم که بله.
یکسالی از کارم گذاشته بود . هم اتاقیم در حال رفتن به شهر خودش بود. تقریبا ماهی یکبار به شهرستان رفته و به خانواده سر میزدم ، مادرم سالها پیش فوت کرده بود ، یک خواهر و برادر کوچکتر از خودم داشتم . آنها نزد پدرم که کارگر ساده و قراردادی شهرداری بود زندگی میکردند . با شغلی که داشتم کمک خرج آنها بودم .
سرانجام- قسمت دوم
یکروز که آقای رادمرد چند پرونده را بطور مجزا بدستم داده بود چندین بار سعی کرد که دستش به دستم بخورد و احساس کردم آنروز هری دلش ریخت، پس از آن متوجه شدم که گاهی چشمانش بمن خیره میشود و بادقت نگاهم میکند. رادمرد دلش از جا کنده شده بود. او مردی بسیار آراسته و شیک پوش و متین و خوش کلام و خوش رفتار بود با اینحال از فردا مرتب وشیک تر از روز های قبل سر کار حاضر شد. و برخورد و رفتارش با من آرامتر و بهتر از روزهای قبل شده بود.
من دختری بودم بیست هشت ساله با قدی متوسط و پوستی سفید و لب دهانی کوچک با چشمهایی درشت به رنگ عسلی و اندامی تو پر و کمری باریک . بعد از مدتی هم اتاقیم لیسانسش را گرفت و در حال رفتن به شهرستان خودشان بود. ظهر که برای خوردن غذا شکوفه پیشم آمد ، ناراحتی خود را از رفتن هم اتاقیم برایش شرح دادم و گفتم
نمی‌توانم به تنهایی کرایه ورهن خانه را بدهم. آن روز سر کار خیلی نگران و در فکر فرو رفته بودم. آقای رادمرد از بیرون رسید . هنگام پیمودن سالن برای رسیدن به اتاق کارش ، از همان ابتدا نگاهش را بروی من دوخته بود و این را یک لحظه دیدم و سپس فراموش و غرق در افکارم شده بودم . بالای سرم ایستاد و مکثی کرد، متوجه ایستادن او در کنار میز نشده بودم ،تا اینکه با صدای بلند سلامی کرد ، از روی صندلی بلند شده و گفتم معذرت میخواهم حواسم جای دیگری بود و شما را ندیدم . او گفت در چه فکری هستی که اینگونه به کاغذها خیره وزل زده بودی؟ هنوز که میبینم مات و متحیر مانده ای !
با من من کنان جواب دادم چیز خاصی نیست که عرض کنم .
رادمرد گفت حتما مشکلی پیش آمده، سر فرصت بیا بگو شاید بتوانم گره را باز کنم و کمکت کنم.
تا آخر وقت بار دیگر سوال پیچم کرد و پرسید نگفتی چرا در فکر فرو رفته بودی ،باز با لبخندی او را بدون پاسخ گذاشتم. زمان پایان کار، قبل از رفتن بدیدنم آمد، و گفت تا مشکلت را نگویی نمیروم. به احترامش از جا بلند شدم و گفتم مشکلی شخصی است و اداری نیست. گفت بگو شاید بتوانم برایت حلش کنم. کمی سکوت کردم ،بعد به آرامی گفتم هم اتاقیم میخواهد به شهرستان برود و برایم سخت است که هم کرایه و رهن خانه را انفرادی بدهم و هم کمک خرج خانواده باشم. لبخندی زد و سری تکان داد و گفت :نگران مباش،حل میشود و خداحافظی کرد و رفت.
سرانجام- قسمت سوم
رادمرد ۴۰ساله بود با چهره ای جذاب و موهایی جوگندمی ، فصل سرما کت و شلوارهای شیکی میپوشید و خیلی خوش تیپ میشد ، او دارای زن و یک پسر و دختر بود و ظاهرا زندگی خوب و بدون دغدغه ایی را میگذراند.
این روزها قلبش تکانی خورده و عشق دوباره در او زنده شده بود. صبح روز بعد که به اداره آمد پس از اینکه به او سلام کردم قبل از رفتن به اتاق کارش یک لحظه ایستاد و با دسته کلیدی که در دستش بود رو به من کرد و گفت : یک خانه ارثیه ایی دارم .هر وقت خانه را خواستی بگو تا کلیدهایش را بهت بدهم که بروید در آنجا زندگی کنید، منزل کمی قدیمی است ، با اسباب و اثاثیه ای قابل استفاده که از پدر و مادر خدا بیامرزم باقی مانده . نقل مکان که کردی ، میآیم و کمبودها ی خانه را تهیه میکنم. باشنیدن حرفهایش خجالت زده شدم و چهره ام قرمز رنگ شد ،نمی دانستم چه بگویم ،فقط چند بار کلمه تشکر را گفتم، وقتی پشت میز اتاق کارش نشست ، دیدم دسته کلید را در کشوی میز گذاشت. ظهر که در کنار شکوفه غذا میخوردم و راجع به همکاران و یا شیوه بهتر انجام کار و غیره گفتگو میکردیم باخوشحالی حرفهایی که رادمرد گفته بود را برایش تعریف کردم و گفتم که مشکلم در حال حل شدن است .شکوفه برگشت و گفت: پس خوش بحالت چون آقای رادمرد همانند اسمش جوانمرد است ، این شانس تو هست که رئیس خوبی داری.
آخر هفته که رسید ، به رئیس یاد آوری کردم که میخواهم اسباب کشی کنم و جابجا شوم. او کلید منزل با آدرس آنرا بمن داد. روز جمعه به خانه جدید نقل مکان کردم.
خیلی خوشحال بودم که دیگر لازم نیست کرایه خانه بدهم و به اینصورت میتوانستم بیشتر کمک حال خانواده ام باشم، قصد داشتم خواهر و برادرم را به دانشگاه بفرستم.
منزل قدیمی تمام وسایل مورد نیاز برای یک زندگی ساده را داشت فقط باید مواد غذایی تهیه میکردم. صبح شنبه خود را آماده کردم، که تشکری مجدد از رئیس بکنم، رئیس با عطری خوشبو وقتی بطرفم آمد به احترامش بلند شدم و صادقانه از لطفی که در حقم روا داشته بود سپاس گذاری کردم و برای چند ثانیه بمنظور قدردانی در چشمهایش نگاهی انداختم و در نگاهش چیزی را دیدم، که قبلا ندیده بودم . به دفترش که رفت بعد از لحظاتی زنگ احضارم را بصدا در آورد به اتاقش رفتم . از من سوال کرد خانه برایت خیلی قدیمی نیست ؟ تنهایی نمیترسی؟ سرم را پایین انداختم و گفتم لطف شما برایم ارزشمند است و همینکه سر پناهی دارم از شما سپاسگزارم. ترس مال بی سرپناه است و ممنونم که سرپناهی برایم جور کردید. گفت خانم شما خجالتی هستید و خواسته هایتان را نمیگویید پس بزودی میایم آنجا تا ببینم اگر کمبودی احساس میشود برایت رفع کنم. پانیذ خانم ، ما به این منزل نیازی نداریم ، خانه اگر خالی بماند زودتر فرسوده و خراب میشود، چه بهتر که فعلا شما در آن مستقر هستید.
سرانجام -قسمت چهارم
دو هفته از بودنم در خانه میگذاشت که یک روز عصر زنگ خانه بصدا در آمد. دقیقه ای مکث کردم و از خودم پرسیدم یعنی چه کسی میتواند باشد، چون شکوفه تنها کسی بود که در این مدت بمن سر زده بود و همین دیروز پیشم بود. با تردید در را باز کردم . ماشینی شبیه به ماشین آقای رادمرد را دیدم . تصور اینکه رادمرد باشد به ذهنم خطور نمی‌کرد. مردد بودم ، که دیدم با دسته گل بزرگی بهمراه شیرینی ومیوه از ماشین پیاده شد و پا در پاشنه منزل گذاشت و با همان تعارف اول من وارد خانه شد، گیج و دست پاچه شده بودم، تنها حرفی که از دهانم بیرون آمد، همان تشکر بود .خانه قدیمی دارای حیاط با باغچه کوچک و دو اتاق خواب و آشپزخانه ای نقلی بود از من پرسید از خونه راضی هستی ؟ گفتم بله ممنونم از لطف و بزرگواری شما . چای درست کردم و با شیرینی ومیوه ایی که آورده بود از او پذیرایی کردم. دو ساعتی نزدم ماند، و با همدیگر صحبتی از اینطرف و آنطرف کردیم از اوضاع و احوال خانواده ام سوال کرد. شرم وخجالت هنوز ولم نمیکرد، بعد گشتی در آشپزخانه زد و کاغذی برداشت و لوازم را بررسی کرد تا بقول قبلی خودش کسری ها را نوشته و تهیه کند سپس گفت مبلها را برایت عوض میکنم ، خیلی قدیمی شده .موقع رفتن در حیاط به آرامی دستی به روی گلهای باغچه کشید، علفهای هرز میان گلها روییده بودند، رو به من کرد و گفت: خوبه که به گلها آب میدهی،قبلا من کلید را به کسی داده بودم‌ او هفته ای یکبار می آمد ، و به درخت نارنج و این گل کاغذی آب میداد. پاسخ دادم ،عصر ها که حوصله ام سر میرود به حیاط می آیم و به باغچه و گلهایش نگاه میکنم و اگر زمینش مرطوب نباشد آب میدهم. رادمرد گفت پدرم که فوت کرد، مادرم چند سال بعد از او اینجا زندگی کرد ، او وقتش را با سبزی کاری و گلکاری در باغچه میگذراند و سر گرمیش همین بود. گفتم روحشان شاد.
خدا حافظی کرد، و رفت، چون میوه و شیرینی زیادی آورده بود فردا از شیرینی و میوه ها با خود سر کار بردم . و وقت ناهار با شکوفه، پس از صرف غذا میل کردیم، و باقیمانده شیرینی ها را به او دادم ، چون برایم سخت بود درباره آمدن رادمرد هیچ حرفی نزدم. آقای رادمرد سعی داشت که به بهانه های کاری مختلف بیشتر در کنارش باشم، بعضی روزها که میبایست در جلسات طولانی شرکت کند تمایلش این بود که ابتدا سری بمن بزند و در مورد چند مسئله با من صحبت کند و بعد به جلسه برود .آرام آرام وابستگی و کشش عاطفی را در او نسبت به خودم میدیدم .
سرانجام- قسمت پنجم
هفته بعد وقتی صدای در زدن را شنیدم و در را باز کردم، رادمرد بود که با پاکتی حاوی مقداری خوراکی، آمده بود.پاکت را کنار تلویزیون گذاشت، دست پاچه شده بودم. بعد از اینکه از زحماتش تشکر کردم ، سوال کرد پانیذ خانم ، ظاهرا بعد از پایان کار یکراست میایی منزل آیا حوصله ات سر نمی‌رود ؟. گفتم نه سرم گرم است به کارها عقب افتاده و شستشو و پخت پز ، هفته ایی یکبار برای خرید بیرون میروم ، قرار است چند روز آینده خواهر و برادرم بیایند و سری بمن بزنند از خواهرم سیمین خواستم برای دانشگاهش اینجا را انتخاب کند ،تا هم من و هم او تنها نباشیم ، البته اگر قبول شود. همراه با لبخند سری تکان داد. بعد از صرف چای و شیرینی و چند مکالمه عادی بلند شد که برود ، خطاب به من کرد و گفت : روزهایی که کار یا خرید داری بمن بگو تا راننده شرکت را بفرستم که برای خرید یا کارها شخصی و یا هرجا که تمایل داشتی ببردت ، در ضمن داخل پاکت مقداری پول برایت گذاشته ام تا اثاثیه و لوازم جدید آشپزخانه را به سلیقه خودت بخری، چون نمیدانستم چه سلیقه ایی داری خودم نخریدم ، برای تعویض مبلها، آدرس مبل فروشی را فردا میگیرم و به تو میدهم . خودت برو مبل خانه ات را انتخاب کن، سرم را پایین انداختم ، از او که تشکر کردم رفت .
خیلی دلم میخواست که با شکوفه در مورد وقایع اخیر درد دل کنم ،اما می‌ترسیدم که شاید بگوش رادمرد برسد ، و برایم دردسری درست بشود به این علت مجبور بودم سکوت کنم. فقط گاه گداری به شکوفه می‌گفتم آقای رئیس هوای من را دارد.
سیمین با سامی بعد از چند روز آمدند، این خبر را که به آقای رادمرد دادم ، چهار روز به من مرخصی داد که پیش خواهر و برادرم بمانم ، آدرس مبل فروشی را وقتی داد گفت، اگر نام من را بیاوری ، فقط انتخاب مبل با شما است ،بقیه کارها مثل پرداخت و ارسال مبل با خودم است، علیرغم اینکه او دوست داشت در محیط کار باشم اما برای خواهر و برادرم لطف کرد و مرخصی بمن داد ، او عاشقم شده بود .و کارهایش برای خوش خدمتی و خوب جلوه دادنش برای من بود.
در مدتی که مرخصی بودم ، مرتب به گوشیم زنگ میزد و متذکر میشد اگر کمبودی برای مهمانانت هست ، تا راننده شرکت را بفرستم که تهیه کند. هنوز شرم بین من و او وجود داشت .
سرانجام-قسمت ششم
بعد از پایان مرخصی و رفتن بچه ها وقتی به کار بازگشتم متوجه شدم که رادمرد از دیدنم خیلی خوشحال شده .هنگام ناهار به شکوفه توضیح دادم ،که چرا مرخصی بودم. شکوفه که میدانست تنهاهستم از اینکه دو تن از افراد خانواده ام را دیده بودم او نیز از شادی من خوشحال شد, بعد از یک هفته با کلی سوغاتی و پولی که برای پدر گذاشته بودم، آنها را روانه شهرستان کردم.
رادمرد برای بار سوم با همراه داشتن چند هدیه به منزلم آمد او وقتی روی مبلهای جدید نشست و ظرفهای جدید را دید از سلیقه ام برای انتخاب ظرفها و مبلها تعریف مبالغه آمیزی کرد . از او با چای و بیسکوئیت پذیرایی کردم. پس از چند گفتگوی عادی آهی کشید و پس از سکوتی طولانی گفت ببین پانیذ ، همسرم انتخاب پدر و مادرم بود ، من او را نمیخواستم و سالهای زیادی بدون عشق و علاقه با او زندگی کردم ولی این بار میخواهم به میل خودم کسی را که عاشقش شوم بگیرم تا این حرف را بدون مقدمه زد، حس بدی به من دست داد، لحظاتی در حالیکه بنظر میرسید به حرفهایش گوش میکنم صدایش برایم شبیه به همهمه ایی شد که مفهومی نداشت ، نفسم حبس شده بود و نمیتوانستم دست و پایم را که کرخت شده بود تکان دهم ، و عرق سردی بر بدنم نشسته بود ، آن روز بیشتر از ملاقاتهای قبلی ماند، گفت به خانمم گفته ام با تغییر شرایط کارم قرار است از این به بعد به ماموریت خارج از منطقه بروم، راجع به سرد مزاجی و نداشتن تفاهم با همسرش خیلی حرف زد تلویزیون چون روشن بود گاهی فاصله های سکوتش را پر میکرد ، رو به من کرد و گفت چرا خبر ندادی که یک سوغاتی برای پدرت تهیه کنم ؟ ، گفتم ممنونم لازم به زحمت شما نبود چیزهایی را خریدم و همراه آنها فرستادم،
موقع رفتن دستش را دراز کرد که با من دست بدهد بناچار و به اکراه دست خداحافظی را به او دادم،
شب خواب زده شدم ،افکارم آزارم میداد، فردا جمعه بود ، بر اثر بیخوابی تا دیر وقت خوابیدم.
شنبه که به اداره رفتم، رادمرد با تبسمی بر لب پرسید ،جمعه را چطور گذراندی ، آیا تنهایی خوش گذشت؟ هفته کاری شروع شده بود و باید حساب و کتابها را که به انتهای ماه میرسیدیم می بستم ، تا مسئول مربوطه لیست حقوق را به بانک تحویل بدهد و دستمزد کارمندان و کارگران شرکت را بموقع بپردازند، فکرم مشغول شده بود، از این وضع ناراضی بودم اما بخاطر ترس از بیکاری و نداری چاره ای نداشتم ، همین طور که داشتم حسابها را بررسی میکردم ،متوجه شدم که مبلغ حقوقم از ماه قبل زیادتر شده ، بلافاصله نزد رادمرد رفتم و اشاره کردم که احتمالا اشتباهی رخ داده چون حقوق من تقریبا دو برابر شده ! او دستش را گذاشت روی دستهای من و گفت اشکالی ندارد ، شما نان آور خانواده هستید ، خودم شخصا حقوقت را اضافه کردم، از این به بعد اینگونه حقوق میگیرید . تشکری کردم و از اتاقش خارج شدم .
سرانجام- قسمت هفتم
تازه حقوق گرفته بودم، از اضافه شدن حقوقم که میتوانست سایه فقر را از سر خانواده ام برطرف کند راضی بودم. خوشحالیم زیاد طول نکشید چون آن شب لعنتی بلاخره فرا رسید ، چند روز بعد رادمرد با کلی خرید به خانه آمد ، وسایل را روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت پانیذ لطفا در حیاط را کامل باز کن میخواهم ماشین را داخل بیاورم و امشب اینجا بمانم ، دلم برایت میسوزد که تنها هستی به همسرم گفتم میخواهم به ماموریت بروم ، بشدت ناراحت شدم اما چاره و بهانه ایی برای رد کردن او نداشتم . بمحض اینکه نشست
شروع کرد به گفتن بعلت عدم تفاهم با همسرم همیشه با هم قهر هستیم و اصلا مرا درک نمیکند و ارزشی برایم قائل نیست با وجود اینهمه مال و ثروتی که در اختیارش گذاشته ام، ناسپاس است ، وخیلی حرفهای دیگری زد و من چون حس بدی داشتم نیمی از آنچه که میگفت را نمیفهمیدم ، تا دیر وقت تلویزیون نگاه کردیم و به اجبار و استیصال وانمود میکردم که به درد دل و حرفهایش که از همسرش غولی میساخت گوش میکنم . برای خواب جایش را در پذیرایی انداختم و به اتاق خوابم رفتم ، اما از فرط نگرانی تا دم دمای صبح خوابم نبرد ، از سر وصدا متوجه بیدارشدنش شدم ، چشمهایم پف کرده بود ، بمن گفت پیداست که دیشب خوابت نبرده است، اما من دیشب چه خواب راحتی کردم مانند زمان بچگی و نوجوانی که در خانه پدری می‌خوابیدم ، بطرفم آمد و گفت پانیذ چرا خودت را از من دور می کنی ، من تو را خیلی دوست دارم ، حتی بیشتر از بچه هایم برایم عزیز هستی ، در کنارت حس خوبی دارم ، از اینکه در شرکت هستی من خیلی خوشحالم و با شور وشعف به سر کار می آیم ، پانیذ نگران نباش بیا با هم صادقانه برای همیشه دوست باشیم ، من از تو چیزی نمیخواهم بجز دوستی و هم صحبتی و صمیمیت ، فکر میکنم ما در آینده خیلی بدرد هم بخوریم ، جای نگرانی نیست چون هیچ کس از این موضوع خبر دار نمیشود ، همسرم هرگز متوجه نمی‌شود که برایت درد سر درست کند از همکاران هم مطمئن هستم چون آنقدر به آنها خدمت کرده ام که حاضر به لو دادن من نیستند ، هدف من فقط همدمی و همراهی تو است گرچه بشدت دوستت دارم اما به خودم اجازه نمیدهم که از حد و حدود خودم تجاوز کنم، عزیزم پانیذ، خاطر جمع باش با وجود اینکه خیلی تمایل دارم در آغوشت بگیرم این تعرض را از خودم سلب کرده ام و شیفتگی روحی را بر تمنای جسمی ترجیح میدهم . پانیذ عزیزم تا زمانیکه روحم را از دیدن رویت و گفتگوهای دوستانه ات اغنا میکنی ،تمام مخارج زندگی تو وخانواده ات را میدهم ، و دیگر تمایل ندارم تنها و بیکس و غریب در این شهر باشی ، تو عشق عرفانی من هستی و فراتر از جسم و اندام ، این روح تو هست که مرا لبریز از شور زندگی واز سرچشمه حیات سیراب میکند ، تو همان گمشده و کسی هستی که همیشه میخواستم بیابم و عاقبت یافتم و به نیت دلم رسیدم ، میبینم که بزودی رنگ و آهنگ زندگیم در کنار تو عوض میشود ، و میدانم که میتوانم بجز خودم تو را نیز به آرامش برسانم ، فکر میکنم که تو همان نیمه گمشده جسم و روح من هستی ، و دیگر نمیخواهم که تو را از دست بدهم ، همچنان که سکوت کرده بودم او نیز سکوت کرد و چشم در چشمم دوخت و اشکهایش جاری شد . لحظاتی بعد هنگام خداحافظی، دستش را دراز کرد و دستهایم را گرفت و سپس کف دستش را بوسید . ماشین را که بیرون برد ، گفت: از فردا یک سواری با راننده شرکت برای رفت و برگشت از خانه به اداره برایت میفرستم .
سرانجام- قسمت هشتم
از امکاناتی که رادمرد در اختیارم می‌گذاشت کاملا راًضی بودم با اینکه هیچگونه دست تعدی نسبت به من روا نداشت اما از درون پریشان احوال بودم‌، رفتار درست را در مقابل او بلد نبودم و زنجیرهای محبتش دست وپایم را بسته بود و همچون سایر دختران تشنه شنیدن کلام محبت آمیزی بودم که هر روز بدون چشمداشت جسمی نثارم میکرد، اما دوست نداشتم این کلمات از زبان مردی عرضه شود که صاحب زن و بچه بود ، خواهرم آزمون کنکور داد و در رشته خوبی در شهرخودمان که دانشگاه آزاد داشت قبول شد. رادمرد میز کارم را به دفتر بزرگ خودش منتقل کرد و بجز مدیر دفتر عنوان سرپرستی حسابداری حقوق و دستمزد را‌ بمن داد به این صورت در محیط کار نیز میزش در نزدیکی و همکلام با من بود البته موازین و مقررات اداری را در حضور کارمندان و ارباب رجوع در رابطه با من رعایت میکرد ، برای من رادمرد مرد بی خطر و بی آزاری بود که خود و خانواده ام را از مصیبت رهانیده بود و تنها تمنای او آرامش و التیام روحی بود که میبایست من پرستار و مرحم گذار آن باشم، ظهرها که همراه با شکوفه غذا میخوردم هیچگونه حرفی از رادمرد نمیزدم با اینکه خیلی نیاز داشتم حرف دلم را با کسی بزنم ، میترسیدم حرف زدنم باعث دردسر برایم شود.
رادمرد ، هفته ای یک یا دو بار به خانه ام می آمد ، خودش یک دست کلید داشت ، اگر قصد داشت بیاید همراه من از شرکت به خانه نمی آمد و میگفت دلم نمیخواهد حالا که اسیر عشق عرفانی من شده ایی کسی پشت سرت حرفی بزند ، تو پرنده آزادی هستی که قفست در دل من اما با درهای باز است و هر وقت خواستی میتوانی پر بگشایی و بروی اما مرا تا آنموقع بی نصیب از همنشینیت نکن. بعضی شبها سروده ایی که در وصف روح و جمال من که آهویی رمیده بودم بخط خوش نوشته و قاب گرفته می آورد و با میخی به دیوار میزد . اشعارش همه در وصف من بود بدون اینکه نامی از من برده شود، کماکان هر وقت می آمد بجز آذوقه یک چیزی کوچکی نیز برایم میخرید و چند بار عطر و لباسهای زیبایی برایم آورد ، وقتی می آمد پا به پایم در آشپزخانه کمک میکرد تا شام را تهیه کنیم و گاهی شام نخورده میرفت ، هشت ماه بود که این رابطه عجیب وجود داشت تا اینکه یک شب که قصد کرده بود برای خواب بماند، دیر وقت پس از اینکه کتاب شعرش را بست، گفت عزیزم پانیذ ای جان جانانم بگذار امشب در اتاق خوابت پیش تو بخوابم ، آیا میدانی بعضی شبها که اینجا بوده ام بعد از اینکه به خواب میرفتی در اتاقت را باز میگذاشتم و در بستر تا صبح به تو نگاه میکردم . گفت امشب نمی‌گذارم تو تنها در اتاق بخوابی بسترم را پایین تخت می اندازم و دلم میخواهد صدای نفسهایت را بشنوم . بالاخره در یکی از آن شبها که در نزدیکم میخوابید ،کاری که نباید میشد ، رخ داد ، روز بعد هر دو به سر کار نرفتیم‌ ، عصر که خواست برود رو به بمن کرد و گفت دوستت دارم پانیذ ، دیگر آن وحشتی که بیقرارم میکرد که روزی ترا از دست بدهم ندارم تو مال من شدی ! نگران نباش من همسرت هستم و منتظر موقعیتی میشوم که ترا عقد کنم و با صدای بلند بهمه بگویم این دختر زیبا که میبینید همسر دوست داشتنی من هست و او مرا به اوج سرمستی عشق و زندگی رسانده . با وجود اینکه رادمرد اصرار داشت که او را بنام کوچکش صدا کنم بخاطر حقارتهای پیشینم هنوز آن حس را نداشتم چند روز بعد گفت برو رانندگی یاد بگیر تا ماشین برایت بخرم من مرد با غیرتی هستم و دلم نمیخواهد که راننده شرکت به در خانه ات بیاید .
آن روز که این اتفاق افتاد خیلی ناراحت شدم و سکوت اختیار کردم، بیزاری عجیبی داشتم‌ و تا مدتی در گیر خودم بودم، هرچه به مغزم فشار می آوردم، کلماتی برای آرامش خود پیدا نمی‌کردم ، باید زمان می‌گذشت . شرکتمان پربازده و سودآور بود و از تمام مزایای شرکت استفاده میبردم، در غیاب رادمرد بعنوان رئیس امور مالی و معاون او تمام کارها وامضا ها را انجام میدادم و حقوق خیلی خوبی میگرفتم ، دفتر جداگانه و شیکی برای من که معاون امور مالی بودم تخصیص داده بود شکوفه که پیشرفتم را در مدت کوتاهی میدید ، می‌گفت پانیذ خانم خیلی عالی و خوب رتبه گرفتی میبینم معاون آقای رادمرد نیز شده ایی و جای رئیس امضا میزنی ، خوشبختم که اگر مشکل اداری برایم پیش بیاید تو حامی من هستی . زندگی به روال عادی میگذشت ، من نیز به رادمرد بشدت وابسته و علاقمند شده بودم و عشقش در دلم نشسته بود . گواهینامه ام را که گرفتم ، ماشینم را به انتخاب خودش به در خانه فرستاد ،
چند سالی می گذشت ، هنوز زیر گوشم حرفهای زیبایی که بوی عشق میداد را میزد و یاد آوری بود که برای او تکراری و عادی نشده ام ، بهمین علت چندان در قید و اصرار عقد رسمی که اوایل به او گوشزد میکردم نبودم، کمتر به خانواده ام سر میزدم، می‌دانستم که پدرم نگران ازدواج من است ، و اگر قضیه را بداند ناراحت میشود ، خواهرم دانشگاهش که تمام شد برای جشن ازدواجش فقط سه روز نزد آنها رفتم و به بهانه کار و مشغله اداری برگشتم ، برادرم نیز در یک شهرستان دانشجوی دانشگاه آزاد بود او نیز همچون سایر افراد خانواده از کمک مالی خوب من برخوردار بود.
سرانجام- قسمت نهم
در شرکت چشم و گوش دوم رادمرد بودم، و از کارهای قانونی و حتی درآمدهای غیر قانونی متعادلش که سعی میکرد از حد و حدود آن تجاوز نکند مطلع بودم ، او بجز پست اداری و حقوق خوبی که برایم تعیین کرده بود ، تحت عناوین مختلف از همان وجوهات پورسانتی مبالغ قابل توجهی گاهی بحساب شخصی ام واریز میکرد .با وجود گذشت چند سال هنوز بدون هدیه بخانه ام نمی آمد ، حتی اگر یک تل سر ساده بعنوان هدیه ایی آورده بود . بخش زیادی از این هدایا و درآمد را به خانواده ام می‌رساندم. در هفته دو بار باهم بیرون شام میخوردیم ، او با کلمات زیبا سعی میکرد ،که بیشتر از قبل خودش را در دل من جا دهد، برایم لذت بخش بود که هردفعه که بدیدارم می آمد کلمه دوستت دارم و شعر های وصفی را از زبانش می شنیدم، با وجود رابطه به مدت طولانی هرگز بخودم اجازه نداده بودم که به اسم کوچک صدایش بزنم ، او برایم اربابی بود که تمام لطفش را چه مالی و چه معنوی نصیبم میکرد ، برای اینکه در محیط کار ارتباط خصوصی ما مشخص نشود من نیز همانند او بشدت رعایت میکردم ، با گذشت زمان همیشه متعجب بودم که چگونه همسرش بویی از عشق مردش به زن دیگری نبرده ، گاهی بجز نجابت ذاتی که در نهاد هر زنی به ودیعه گذاشته شده ، احتمال میدادم توافقی پنهانی و ناگفته و مجوزی برای روابط نامشروع خودش به اینوسیله جور شده است و شاید تسلطی که بر خانواده اش داشت واقعی بود نه نمایشی که گاهی زنها برای قیم بودن مردانشان ارائه میدهند . به مرور تغییراتی برای نوسازی و مدرن کردن در خانه قدیمی داد ، رادمرد دو خط تلفن داشت که یکی از خط ها فقط مخصوص ارتباط با من بود . زمانی که با زن و فرزندانش بود ، خط من را خاموش میکرد، گفته بود ، اگر مشکلی پیش آمد یا کاری با او دارم ابتدا پیامک بدهم و اگر لازم بود که تماس با هم بگیریم پس از دریافت پیامکم ، در اولین فرصت زنگ میزد .‌گرچه پس از مدتی دیگر شبها پیشم نمی ماند و قبل از غروب آفتاب می رفت. هنوز بعضی اوقات با اتومبیل مسافرت دو یا سه روزه به ویلای بزرگی که در شمال داشت میرفتیم. رادمرد همتای نامش برایم تداعی کننده جوانمردی بود که خیلی بمن بها میداد، همیشه ورد زبانش این بود که پانیذ ، پیش تو راحت ترم ، و از شعر و کلمات عاشقانه زیاد استفاده میکرد ، و بجز بر جسم، بر روحم ، بواسطه سحر و جادوی عشقش تسلط کاملی داشت و من نیز او را عاشقانه دوست داشتم و خود را متعلق به او میدانستم ، شش سال از زندگیمان به خوبی سپری شده بود که
در شرکت بحران و مشکلاتی مالی ایجاد شد،
شرکت ما انبارهای بزرگی داشت که برای شرکتهای تولیدی همجوار مواد اولیه و لوازم صنعتی ویدکی از داخل و خارج تهیه و بنا به درخواست آنها تحویل و سپس وجه آنرا طی چک های مدت دار دریافت میکرد ، شرایطی پیش آمد که بیشتر شرکتهای تولیدی طرف قرارداد ما دچار مشکل تورم تولید و فروش محصول شدند خصوصا اینکه از نظر سیاسی خریدار خارجی محصولات را از دست دادند و بهمین علت منابع مالی آنها کاهش پیدا کرد ؛ در حالیکه میبایست بموقع چک های شرکت ما را پاس کنند، قادر به پرداخت تعهدات خود نبودند و مشکلات آنها باعث شد شرکت ما نیز بدهی عظیمی به منابع تامین کالا پیدا کند و اعتبار خود را برای دریافت کالا و توزیع آن، که ممر درآمد ما محسوب میشد، از دست بدهد ، سلسله مراتب زمانبندی مالی دچار مشکل شده بود ، به پیامهای ما مبنی بر اینکه هرچه سریعتر چک‌ها را پاس کنید اهمیتی داده نشد. مدیر عامل و رئیس کل شرکت بعلت عدم انجام تعهدات بازداشت شدند . رادمرد رئیس امور مالی بود و اسناد دریافت و پرداخت و چک حقوق کارکنان به امضای او بود اما چکها و تعهدات خارج از شرکت بعهده او نبود ولذا هنوز بازداشت نشده بود، وحشت از اتفاقات بعدی باعث شده بود که اعصابش بشدت بهم بریزد ، مدتی بود که سمت منزلم نمی آمد ، و هیچ پاسخی به پیامکهایم نمیداد، چند بار که به اتاق کارش رفتم چنان بی حوصله و عصبانی بود ، که نمیشد حتی با هم گفتگویی عادی کنیم . یکروز نامه ایی از مراجع قضایی آمد که به شرکت برای انجام تعهدات مالی مهلت داده بودند و تاریخی را برای مصادره آن مشخص کرده بودند، وقتی چند روز بعد رادمرد سر کار نیامد و نتوانستم تلفنی از او علت را جویا شوم ، رفتم از کارگزینی سوال کردم و گفتند مرخصی دو هفته ایی گرفته و یکی از کارمندان به طعنه گفت ، خانم دیگر دنبالش نباش چون ممکنه شما هم بازداشت شوید . به هر دو خط گوشیش زنگ زدم، اماجوابی دریافت نکردم، یکشب رفتم به آدرسی که منزلش بود آنجا که رسیدم پیامک دادم که سر کوچه شان ایستاده ام و میخواهم چند لحظه حرف بزنم و ببینمت ، بنظرم رسید وقتی متوجه پیامم شد چراغ حیاط و اتاقهای رو به کوچه را خاموش کرد . صبح فردا از غم و ناراحتی دیر بیدار شدم ساعت ده صبح بود که برایش نوشتم، تو همانی بودی که روزی صد بار قربان صدقه ام میرفتی و می‌گفتی بدون تو زندگی برایم آزارنده و سخت است و تعریف میکردی که زنم را دوست ندارم و به اجبار پدر و مادرم با او ازدواج کردم، و میخواهم به انتخاب خودم زن بگیریم.پس آن همه حرفهای عاشقانه چه بود.آن همه دوست داشتن ها وستایش کردنها و زندگی بدون تو برای من معنی ندارد ، من نیمه گمشده خودم را در تو پیدا کردم ، نیمه گمشده ایی که اینگونه بدون خبر رهایش کردی ،آیا حرفهایت فقط بهانه ای بود ،برای رسیدن به تمنیات جسمی ، آن زمزمه های هر روزی ،دوست داشتنی من ,دوستت دارم,بدون تو از درون آتش میگیرم چه شد ! ، چه راحت با دل من بازی کردی ، نکند حرفهایت مثل زبان شیرین مردهای شیاد و زن بازی بود که با اینگونه کلمات احساسی دختران را برای سو استفاده فریب میدهند و بعد به راحتی ول کرده و دنبال طعمه دیگری میروند . جواب پیامکم را داد ، نوشته بود پانیذ معذرت میخواهم الان با خانواده قرار است سوار هواپیما شویم و لحظاتی دیگر از کشور خارج میشویم . عزیزم تو دیگر هیچ وقت مرا نمی بینی .پانیذ دوستت داشتم و دارم . پانیذ چرا نخواستی بفهمی که تو معشوقه ام بودی. خداحافظ . پایان دی ماه 1398
فاطمه امیری کهنوج
 

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
20
امتیاز واکنش
37
امتیاز
30
سن
57
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
گلناز
نیمه های شب بود که مادر با درد شدیدی بیدار شد و پدر به دنبال دایه زینت از خانه بیرون رفت. دایه زینت، قابله طایفه مان بود و در بدنیا آمدن فرزند قبلی کمک کرده بود. از چند هفته قبل،مادر، پدرم برای کمک، به منزل ما آمده ، و اینک زائو را دلداری و همراهی میکرد ، دم دم‌های صبح بود که پا به دنیا گذاشتم .مادرم که ساعتها بود درد میکشید پس از فارغ شدن از خستگی به اغماُ رفت و مادر بزرگ گلاب بصورت او زد ، دایه ناف نوزاد را که داشت میبرید مادر بزرگ دستش روی دست تیغ دار دایه گذاشت و گفت بنام رحیم پسر عمویش ناف برونش کردیم و کل زد ، دایه وارونه اش کرد و با زدن پشت کمر راه تنفس را که باز کرد صدای گریه شروع زندگی آغاز شد . مادر بزرگ اسفند رو ذغال ریخت و رفت آب گرم در طشت بریزد که نوزاد را بشورد و قنداق کند . بعد از اینکه از کار نوزاد آزاد شدند ، خوراک تخم مرغ به مادر دادند و بچه را زیر سینه اش گذاشتند .پدر که از سلامتی مادر و کودک خوشحال بود همان موقع صبح زود در حیاط گوسفندی را که بعنوان نذری خریده بود ، ذبح کرد و سهم گوشت خودمان و دایه را که جدا کرد سهم همسایگان را داشت میبرید و قرار بود خواهرم بین آنها بعدا تقسیم کند . مادر بزرگ برای درست کردن ناهار از گوشت تازه ، وقتی قابلمه را روی اجاق گذاشت ، پدر را صدا کرد که با او به اتاق برود تا دختر قشنگش را ببیند. پدر من را در آغوش گرفت و ضمن تشکر از دایه زینت و مادرش، پیشانی همسر خود را بوسید و به او تبریک گفت. پدر که تا ساعاتی قبل صدای جیغ زنش را می شنید اینک که سکوت بود در کنار همسر و دختر بزرگش که نوزاد را بغل کرده و نوازش میکرد نشسته و لبخند از صورتش محو نمیشد. مادر بزرگ گفت اسمش را چی میگذارید. پدر نگاهی به همسرش انداخت و مادر زیر لب و آرام گفت :گلناز . پدر رو به مادرش کرد و گفت اسمش گلناز است. همگی کل زدند و گفتند مبارک باد.
مادر بزرگ موقعیکه زنان فامیل برای ملاقات آمدند اعلام کرد که ناف گلناز را بریدیم‌ برای رحیم پسر عمویش . مادرم چون زیر دست زن پدر بزرگ شده بود عادت نداشت با چیزی بر خلاف میلش مخالفت کند . پدرم هم هیچ حرفی نزد . دایه زینت سه روز پیش ما ماند ، موقع رفتن یک کله قند و پارچه ایی پیراهنی با مقداری پول و‌ شیرینی مشکل گشا با سهم گوشت نذریش را به او دادند . پدرم مادرش را چند روز بعد برد روستایشان ، دایه تا چهلم گاه گداری می آمد و کمک مادرم میکرد و هنگام رفتن مادرم از خوراک پخته شده و یا ترشی و مربای خانگی به او میداد . روز چهلم پدر روی تاسی که آب چله توش بود آیه قرآن خواند و مادر و کودک غسل کردند. با خوردن شیر مادر رشد میکردم و در حالیکه بزرگ میشدم سفیدی پوست و بوری زیبای موهایم آشکار میشد ، خواهرم هنگامیکه مادر کار خونه را انجام میداد نگه داریم میکرد. سالهای زندگی دوران کودکی با هر کم و کاستی در حالیکه برای بزرگسالان بسرعت و برای کم سالان آهسته میگذشت تا کم کم به دوران بلوغ و نوجوانی نزدیک میشدم ، و زیباییهای شگفت انگیز دخترانه ام زبانزد آشنایان بود، مادر بزرگ هر وقت از روستا نزد ما یا عمو می آمد در حضور آنها و فامیل می‌گفت این عروس قشنگ عمویش است و من بواسطه سنم هنوز درکی از قید و بندهایی که این کلام برایم درست میکرد نداشتم. رحیم پسر کوچک عمویم بود و هفت سال از من بزرگتر .‌ سال آخر مدرسه راهنمای همانند سایر دختران مانند غنچه رسته شده گلبرگهای زیباییم آرام آرام نمایان میشد .
خانواده عمو پنج پسر و یک دختر داشتند. رحیم در میان برادران بزرگش رفتار و منش و کردار آنها را یاد می‌گرفت ، و همانند بقیه برادران صفات خوب و بد را می آموخت سه تا برادر رحیم زن و بچه داشتند آنها قبل از ازدواج شرور و خلاف کار بودند و بخشی از رفتار بدشان را مثل ارثیه خانوادگی به برادر کوچک منتقل کرده بودند ، رحیم که به سن جوانی رسیده بود ولنگار و شر و در مواردی برای دختران مزاحم و خبیث بود، حرف بعضی از این رفتارهای چندش و کریه او بگوشم که میرسید باعث ناراحتیم میشد. در آن دوران زیبایم چشمگیر و دوست داشتنی شده و قلب خیلی پسرها خواهان من بود ، آنها تمایل داشتند با نگاه، بدرقه کننده راهم از خانه به مدرسه باشند و هیچکدامشان از ترس شرارت رحیم و برادرانش جرئت هم قدم شدن و نزدیک شدن به من را نداشتند .
رحیم لاغر و کوچک و تخس بدجنس، اینک جوانی قوی بنیه غیر جنتلمن و قلدر و مزاحم نوامیس مردم بود و بر خلاف رفتار متین خانواده ما او آبروداری نمیکرد و در هر معرکه ایی یکسر دعوا و زدخورد بود ، بخاطر همین موضوع من از شکل و شمایل رحیم و کارهای منافی عفتش بیزار بودم . از فامیل هرکس پیش عمو میرفت میگفت که زودتر رحیم را زن بدید تا از این خوی وحشیگری دست برداره و سر بزیر و آروم و سرگرم زندگی بشه ، و اون زنی که منظورشون بود، من بودم و از کجا معلوم بود رحیم بجای مراحم شدن به مزاحم زندگیم تبدیل نمیشد . زندگی که خداوند فقط یکبار به بندگانش میبخشد و مسئول استفاده با ارزش و تباه کردنش خودشان هستند . آنها به رحیم که می‌رسیدند می‌گفتند آستین بالا بزن و برو گلناز دختر عمویت را بگیر و تشکیل خانواده بده و مثل بقیه مردم با آرامش زندگی بکن . رحیم ماشینی داشت که قرار بود با آن ، کار مسافرکشی کند، اما بجای کار شرافتمندانه ، سر و گوشش میجنبید و دنبال یللی و تللی و گناه و درگیری های که با نامردی و خباثت توام بود میرفت . او بهیچ وجه حتی در خانه نیز آرام وقرار نداشت و پدر و مادرش را هم آزار میداد. در کلانتری مدام موضوع شکایتی جدید علیه اش باز میشد. واین فضولی‌ها و کردار مشمئز کننده همواره به گوش من میرسید و همین امر باعث گردیده بود که بعنوان شریک آینده زندگی، هیچگونه تمایلی به او نداشته باشم و بیزاریم از او رشد و تصاعد پیدا کند . تنها خواهرم ازدواج کرده و مشغول زندگی خودش بود و برایم رنجش آور بود که دیگر کسی را نداشتم که از این بختکی که قرار بود بعنوان بختم باشد با او درد دل کنم .
خواهرم با اقوام مادریم ازدواج کرد ، در جشن عروسی، رحیم سعی میکرد که به من نزدیک و هم کلامم شود ، اما من از او گریزان بودم چون
دختری زیبا و منظم و مرتب ودرسخوان و از نظر ادب ، رفتاری خارج از نزاکت نداشتم و افراد خواستارم ، تا آنجا که میدانستم ، تحصیلکرده و با شخصیت و با فهم و کمال و با شعور بودند ، در صورتیکه رحیم کلاس دهم بخاطر رفتن پای بساط قمار ترک تحصیل کرده بود . سال آخر دبیرستان رسیده بودم وخوب و بد را بهتر از قبل تشخیص میدادم و از رفتارهای زشت و ناهنجار رحیم متنفر بودم و کاملا برایم محسوس بود که چنین شخصیت عربده کش و تهی مغزی در خور همسری من نیست ، بهمین علت در مراسمهای فامیلی نمیگذاشتم به من نزدیک شود و به او بی توجهی و کم محلی میکردم ، از دختر عمو شنیده بودم که رحیم به پدرش گفته بود که از برادرت بخواه که گلناز را برایم نامزد کند ، میخواهم بعد از گرفتن دیپلمش با او ازدواج کنم.
با شنیدن این حرف نارضایتیم را به مادر گوشزد کردم و گفتم چرا مادر بزرگ موقع تولد مرا ناف بران رحیم کرد؟ نباید اجازه اینکار را میدادید که الان سر زبانها افتاده ام و کسی جرئت خواستگاریم را ندارد.
من انسانم و آزاد آفریده شده ام وحق انتخاب دارم، چرا باید مادر بزرگ و سنت قدیمی او برای آینده من تصمیم بگیرد ؟ هر رسم و رسومی با توجه به تغییر شیوه معاش ، در پی آمدن ابزارهای جدید منسوخ میشه و تغییر فرهنگی متعالی تر بدنبال خودش میاره . میخواهی مطابق اجدادمون که پوست حیوانات لباسشون بود ، باشم و دندان کوسه بگردنم بیندازم که عافیت و خوشبختی برایم بیاورد !! چرا اونموقع مخالفت نکردی و هیچی نگفتی ؟ بدانید که من برده تمکین نیستم و دل دارم ،و باید با علاقه زندگیم را شروع کنم تا به عشق برسم و لذت همنشین و همکلام و همسری که قرار است شریک زندگیم که خداوند یکبار به بنده اش میبخشد را ببرم ، نه ناکام و محروم بخاطر ناشریکی شوم که سهمم را از زندگی زائل کند. مادر نمیخواهم با رسم قدیمی که اسمش ناف بران است، اسیر یک فرد بی مسئولیت و لا ابالی شوم.مادرم زن آرام و بدون هیجانی بود و وضعیت مرا درک میکرد گرچه نگران بود اما همچون زنان نسل خودش فاقد قدرت کامل و تصمیم گیری و عمل برای تغییر شرایط بعنوان یک شریک بود.
وقتی آنروز عمویم از پدرم خواسته بود ، که زمانی را برای خواستگاری و اعلام نامزدی تعیین کند ، پدرم با احترام با برادر بزرگش برخورد کرده و گفته بود بگذار با خانواده هم مشورتی داشته باشم و دخترم بزرگ شده و باید نظر او را جویا شوم.
عمویم عصبانی شده و برگشت و گفت: میدانی که در طایفه ما ناف بران از قدیم بوده و خیلی از مردهای طایفه ، با زنهایی که بزرگان ، آنها را ناف بر کرده بودند، ازدواج و زندگی خوبی را داشته اند.مثل من با همسرم ، پس فقط خواستیم که روزش را شما تعیین کنید .
پدرم گفته بود من که حرفی ندارم ، بگذار با گلناز و مادرش برای این موضوع مشورت کنم و بعد جوابت را میدهم ، من مخالف نیستم، چه کسی بهتر از پسر برادرم .
پدرم با مادر که حرف زد مادرم گفته بود بهتر است با گلناز صحبت کنی ، دخترت راضی نیست.
پدرم با نگرانی پیام برادرش را که به گوشم رساند مانند جرقه ایی در شعله آتش از ناراحتی ترکیدم .
به پدر گفتم رحیم لایق من نیست او یک پسر سر به هوا هست که ذات و خمیره اش شکل و قالب بد گرفته و با زن گرفتن درست شدنی نیست ، الان که با او ازدواج نکرده ام ، کارهای نکبت بارش باعث خجالتم شده، او نتوانسته از خود، آدم درستی بسازد و شما نیز از تمام رفتارهای بدش در جریان هستید ، تعجب آور است و نمیدانم چرا باز هم او را بعنوان داماد خود میخواهید قبول کنید . پدر ، ناف بران یک سنت خوب برای یک جامعه کوچک و قبیله ایی بسته بوده، ولی با شهرنشینی و جامعه باز و غیر قبیله ایی تضاد داره و شما کورکورانه آن را انجام داده اید، وخیلی از زندگی‌ها نابود شدند و یا آنها فقط میخواستند زندگی بدون لذت را بگذرانند. من که سالم و درست تربیت شده ام و معنی زندگی خوب و با کیفیت را میدانم ، میخواهم خودم همسر آینده ام را انتخاب کنم. پدر که از استدلال من ، مات ومتحیر مانده بود از روی مهر و عجز گفت : دخترم ممکن است برادرم و پسرانش درگیری ایجاد کنند و راه بخت تو را ببندند و تا آخر عمر بی شوهر و بدبختت کنند . گفتم اگر با رحیم ازدواج کنم ، میدانم بدبخت تر میشوم پس بهتر است که بجای بد ، به بدتر گرفتار نشوم.
پدر جان پیامم را به عمو برسان ، بگو این اشتباه مادر بزرگ بوده و نباید این حرف را بین طایفه میچرخاند.
پدر که حرفهای گلناز را شنید خیلی ناراحت شد و به فکر فرو رفت چون آینده دخترش را تاریک میدید .
عمو وقتی مخالفت برادرش را از این وصلت فهمید، با عصبانیت کلی داد و بیداد کرد و گفت من و پسرانم نمی‌گذاریم، کسی به خواستگاری گلناز بیایید و دیگر فقط در خواب ببینید که گلناز ازدواج کند و از حالا به بعد دیگر این شما هستید که دنبال ما بدوید. پدر که صحبت عمو را به من رساند، به او گفتم: میخواهم بروم دانشگاه و حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و تا زمانیکه رحیم ازدواج نکند من نیز ازدواج نمیکنم.
رحیم و برادرانش از شنیدن نارضایتی ما، ناراحت شدند ، یکروز بیخود و بیجهت ، رحیم، پسر همسایه دیوار به دیوار ما را ، در میان جمع پسران محله ، کتک زد و با چاقو او را تهدید کرده و رو به پسرهای دیگر گفته بود که کسی حق ندارد برای دختر عمویم به خواستگاری بیاید ، مگر اینکه از روی جنازه من و برادرانم رد شود. و این اتفاق نیز افتاد و از شهر خودمان کسی جرات خواستگاری برای من که دختری دم بخت بودم ، نیامد. چندی بعد با قبول شدن در کنکور، شانس ورود به دانشگاه را پیدا کردم ، خانواده عمو و افرادی از طایفه با مادر و پدرم قهر کردند و دیگر رفت آمدی با ما نداشتند ، چندین بار سر کوچه یا بیرون منزل، رحیم جلویم را گرفت و توی سرم زد و میگفت ، دختر عمو ،دیدن عروسیت را بگور میبری، آخرین بار در مقابلش ایستادم ، و گفتم ، انسان بودن کارسختی است و تو بویی از آن نبردی اینرا بدان اگر شوهر کسی مثل تو باشد، هرگز ازدواج نمیکنم.
چندی بعد راهی شهری بزرگتر جهت ادامه تحصیل در دانشگاه در رشته حقوق شدم گرچه از جنگ و دعواها کناره گرفته بودم اما کمابیش خبر هایی بگوشم می‌رسید که عمو و رحیم شاخ و شانه برای پدرم میکشند. برای اینکه خانواده ام کمتر آزار ببینند پدرم گفت که بهتر است تو نیایی و ما برای دیدن تو گاهی می آییم . روزها و سالها پیاپی می‌گذشتند و در اوج جوانی و نیازم به خواستار بودن و خواستار شدن همانند دوران بودنم در شهرمان ، از ترس رحیم مجبور شده بودم دیوار محکمی بر دیدگان و دل خود بکشم و محبت کسی را پذیرا نشوم و همچون پیرزنان زندگی دخترانه خود را فارغ از شور و هیجان نمایم و همواره خبرهای تهدید را از خانواده ام بشنوم که مثلا رحیم قرار است بیاید درب دانشگاه و با چاقو یا اسید تو را محروم از زیبایی کند . آنسال زمستان سردی بود که یکروز عمو به پدر پیغام رساند ، پسرم میخواهد ازدواج کند و چون دختر شما او را نپذیرفته ، ما محبور شده ایم که برویم خواستگاری دختری غریبه، و آنها از ما طلب شیربها و جشن مفصل خواسته اند .اما اگر دختر شما قبول میکرد زن رحیم شود این مخارج و دردسرها را نداشتیم ، سن پسرم در حال بالا رفتن است و شما بخاطر معطل کردن او ، باید خسارات بما بپردازید و نیمی از خرج مراسم ازدواج رحیم بعهده شماست و اگر ندهید چنین و چنان میکنیم . پدرم کارمند کم رتبه سازمان آب بود و درآمد آنچنانی نداشت ، برادرش تهدید کرده بود که پسرهایم ممکن است آتش بجان و مالتان بیندازند و آسایش خانواده و دخترت را بهم بزنند ، چون شما و دخترت، قانون طایفه را زیر پا گذاشته ایید ، پس بخاطر آرامش زندگیتان ، مبلغی به ما بدهید و این بعهده من و پسرم هست که پس از ازدواج رحیم با این دختر غریبه، اجازه بدهیم که بعد از این خواستگار برای گلناز بیایید یا نیایید ، البته کمک مالیتان برای مراسم رحیم ، هرچه بیشتر باشد من کوتاهی نمیکنم و سعی میکنم که رحیم و پسرانم را ترغیب نمایم که دیگر مزاحم خواستگاری غریبه برای گلناز نشوند . پدرم این موضوع را به مادرم که گفت او خیلی ناراحت شد و گفت بعضی از این رسومات قدیمی عجیب دست پا گیر و لطمه زننده هستند. ما که حرف ناف بر را نزدیم بلکه مرحوم مادرت این را گفت و به احترامش سکوت کردیم. اینها دیگر خیلی زور میگویند . پدرم که مستاصل شده بود گفت شاید بتوانم وامی بگیرم و به آنها بدهم تادست از سرمان بردارند .
مادرم که مرتب برای جویا شدن سلامتیم تلفن میزد از این موضوع چیزی نگفت اما خواهرم که تهدید جدید خانواده عمو را اطلاع داد ، خیلی عصبانی شدم و فهمیدم آدمهای طماع و بی فرهنگ هنوز زیادند و مانع از زندگی های ساده و بی آلایش میشوند به خواهرم گفتم به پدر بگو اصلا دادن خسارت را قبول نکند، بگذار تا خودم این مسئله را حل میکنم ،
سال سوم دانشگاه بودم و دوست نداشتم که کسی این موضوع و مشکل ما را بفهمد با خودم کلنجار میرفتم که با کدام یک از وکلا که جزو مدرسان و استادان بودند حرف بزنم ، دوستم حمیده که استاد زر فر را بخوبی میشناخت و می‌دانست که وکیلی بسیار محترم و راز نگه دار است پیشنهاد داد و من قبول کردم . روز بعد که شبش از ناراحتی و فکر زیاد، رنجور و کم حوصله و بیخوابی کشیده بودم ، سر کلاس استاد زرفر حاضر نشدم و در رختخواب خیلی به این موضوع فکر میکردم که عمو دیگر شورش را در آورده است و باید به درستی و مطابق قانون ادبش کنم. در کلاس که استاد حضور و غیاب میکرد از حمیده که می‌دانست دوستم است، پرسیده بود چرا گلناز امروز غایب است؟ و حمیده به استاد گفته بود بعلت خصوصی بودن موضوع دلیلش را سر کلاس نمیتواند بگوید و پس از پایان درس میگوید . استاد که تمام حرفهای حمیده را راجع به موضوع پیش آمده شنید این ضرب المثل را ذکر کرده بود ، آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. لطفا به خانم وکیل و جوان ما بگویید نگران نباشند و فردا خودم راهنماییش میکنم و همه مشکلات پیش آمده را با هم حل میکنم.
استاد زرفر حرفهای گلناز را نیز شنید و گفت این رسومات غلط در قانون، جایی ندارند و لازم است که شما از آنها ، بخاطر هتک حرمت و رعب وحشت و آزارهایی که برای شما و خانواده ات ایجاد کرده اند شکایت کنید . باید عمو وپسر عموهایت ادب شوند چون اصول و قوانین جامعه و ملیت مدرن که حقوق افراد کثیر و ملیونی را شامل میشود ، نمیتواند متاثر و مطابق با اصول طایفه گری که جامعه ای محدود و چند نفره ، دارد بچرخد . بعضی از این رسم ها، بر هیچ پایه و اساسی استوار نیست و گاهی تماما بر اثر جهل و عدم توجه به جایگاه اختیاری انسان است ، در قانون نوشته ای وجود ندارد که فردی را ملزم نماید علیرغم میلش، تن به ازدواج با شخصی بدهد که در هنگام نوزادی برای او تعیین کردند . یا رسوماتی قبیله ایی را اجرا و قبول نمایند که دیگر برای زندگی فعلی بعنوان یک فرهنگ مناسب برای ملت کاربردی نیست . نسل جوان و اندیشمند باید این رسم ها را بررسی و عوض کنند و مانند پیشینیان اطاعت کور کورانه نداشته باشند و فقط پذیرای رسوم قابل تطابق با شرایط حاکم امروز باشند ، ولذا
من شکایتی برای پدرت تنظیم میکنم و پای عمو وپسرهایش را به عدالتگاه و مجریان قانون می‌کشانم. گلناز گفت: استاد برای خانواده ام مشکل ساز نباشند. آقای زرفر گفت : من شخصا عهده دار وکالت شما میشوم ، ضمنا نگران نباش شکایت از اینجا فرستاده میشود وبعد دادگاه آنها را میخواهد .بنده همقدم با شما تا ختم دادرسی و بعد از آن هستم .گلناز به پدرش زنگ زد و گفت حالا که عمو و پسرانش بی چشم و رویند و از ما طلب پول، بابت تاوان میخواهند و دست از آزار بر نمیدارند شکایت نامه ایی بر علیه آنها تنظیم میکنیم. پدر که نگران عواقب آن بود اقدامی نمیکرد و آقای زرفر با گرفتن آدرس آنها از من شخصا به گچساران برای مجاب کردن پدرم رفت . در هنگام اجرای دادگاه، گلناز توضیحاتی به قاضی داد و قاضی فرمود این یک نوع اخاذی و کلاهبرداری است و به عمو و پسر عموها گفت که شما بعنوان اخاذی و کلاه‌برداری‌ محکوم و به زندان میروید ، و رحیم بخاطر چندین بار تهدید با سلاح سرد و بی احترامی و هتک حرمت مجازات بیشتری میشود. عمو و پسرانش بدست پای پدرم افتادند و ریش سفیدان را وارد معرکه کردند . گلناز به آنها گفت شما بزرگان قوم میدید که عمویم و پسرانش چگونه ما را آزار میدادند چرا آن موقع پا پیش نگذاشتید ؟چون پدر من پسری نداشت او را بی کس فرض کردید ؟ کشور قانون دارد و حالا باید بخاطر رفتارشان با ما جواب گو باشند. بعضی از سنت ها برای بقای جامعه کوچک قبیله ایی صحیح بودند و حاصل اندیشه بزرگان ما بودند ، امروزه بخاطر تغییر شرایط و زندگی تحت لوای ملیت ، غلط و اشتباه است و شماها که هنوز پای بند آن رسوم کهنه هستید ، سعی کنید با جایگزینی فرهنگ و رسم های مناسب و شایسته ، زندگی فرزندانتان را خراب نکنید.
پدر از شکایت برادر بزرگش صرف نظر کرد چون برای او احترام خاصی قائل بود و با پا در میانی از شکایت سایر پسران برادرش نیز گذشت ، قاضی گفت حکم رحیم، ده ماه زندان است تا متنبه شود. عمو و پسرانش خواهش کردند که یک فرصت دیگر به رحیم بدهیم ، پدر گفت: باید الان در حضور شما بگوید که لایق گلناز نیست و هرگز مزاحم زندگیش نمیشود ،تا گلناز را راضی کنم .
رحیم اعلام کرد که من لیاقت دختر عموی خودم را ندارم ، دختر عمو خواهش میکنم مرا عفو کن و گناهانم را ببخش، سپس تعهد نامه عدم تعرض را امضا و تحویل منشی دادگاه داد. چندی بعد با اصرار استاد زر فر، خانواده ام با بازنشسته شدن پدرم و فروختن منزلشان، از گچساران به شهر محل دانشگاهم که خرم آباد بود آمده و ساکن آپارتمانی که با همکاری زرفر تهیه شده بود شدند. دیگر در خوابگاه با دوستانم نبودم اما همچنان با حمیده که داستان مرا با رحیم می‌دانست در ارتباط بودم . استاد زرفر که وکیلی زبر دست و در دانشگاه مدرس ما بود بعنوان دوست با خانواده ام در ارتباط بود و به منزلمان می آمد و با پدر تخته نرد بازی میکرد و گاهی زیر چشمی بجز کلاس درس در خانه نیز مرا میپائید، زرفر چند سالی از من بزرگتر بود.
آن روز در راهروی دانشگاه با من هم‌صحبت شد و نفس عمیقی کشید و گفت: گلناز ، میتوانی کمی دیرتر بروی تا تو را به خانه برسانم ؟ با تعجب مکثی کرده و گفتم معمولا با حمیده از مسیر خوابگاه او میروم، استاد گفت : پس امروز عصر پس از پایان کلاسها در تالار کتابخانه شما را ملاقات میکنم ، از آنجائی که راه فراری برای پاسخ منفی نداشتم با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردم.
حدود ساعت شش وارد کتابخانه شدم . استاد جلو تر آمده بود و در حالیکه با ورقهای کتابی در دستش بازی میکرد با نیم خیز شدن بمن خوش آمد گفت ، او صدای طپش قلب خود را می‌شنید. آرام دستش را روی سینه چپ خود قرار داده بود، میزی بین ما که روبروی هم نشسته بودیم وجود داشت ، بعد از احوالپرسی کف دستم را زیر چانه ام گذاشتم و آرنجم روی میز بود ، استاد طبق معمول کیف بزرگ پر از جزوه همراهش بود، او شیک و آراسته تر از همیشه بود. هر دو نگاهی بهم انداختیم. با اینکه سرش را بالا گرفته بود حس خجالت او را درک میکردم ، بخاطر راحت بودنش، سرم را پایین انداختم. و او با اینکه قدرت بیان خوبی داشت، اما آن روز من من کنان کلامی نامفهوم و کوتاه گفت و دوبار نفس عمیقی کشید ، سپس خطاب به من اقرار کرد که آتشی در درونم شعله ور شده و من را میسوزاند و شراره ها و قرمزی جرقه هایش در دستهای تو است! من نمیخواهم که این جرقه های خوشرنگ به خاکستر تیره تبدیل شوند. اگر تو همیشه در کنار من باشی و مانند من عاشقانه بسوزی ، این گرما تبدیل به آرامشی میشود که مستحکم کننده بنیان خانواده ما خواهد بود . گلناز من تو را دوست دارم. و سکوتی طولانی اختیار کرد . آرام دستم را از زیر چانه ام پایین آورده و گفتم : چگونه ثابت میکنی ؟ گفت از همان ترم اول که با من کلاس داشتی ، زیر زیرکی نگاهی به تو می‌انداختم و آهی در دل میکشیدم. روزی که غیبت داشتی، با اینکه می‌دانستم ،در کلاس ، هیچ استادی علت غیبت دانشجو خود را نمی پرسد ، در جمع علت را خواستم که حمیده برایم بعدا تعریف کرد ، آن شب تا صبح خواب بچشمم نرفت. و برای ترغیب پدرت و شکایت به شهر و خانه تان آمدم ، و چون خرد شدنت را برایم تعریف کردی میخواستم که ذلت رحیم را ببینم و با خانواده عمویت جنگیدم چون میخواستم تو را بدست آورم . و به پدرت پیشنهاد و کمک کردم که خانواده اش را به خرم آباد بیاورد تا فکر تو راحت تر شود. اینها تمام بخاطر همان آتش درونی من بوده است و هرکاری را اگر بخواهی میکنم و تا جواب بله را از تو نشنوم آرام نمیگیرم . گرچه از نظر مالی نیاز به تدریس ندارم ولی بخاطر تو تدریس را ترک نکردم و تا پایان فارغ التحصیلت کلاس میگیرم. بعد در کنار دفتر خودم برایت دفتر وکالت می‌زنم. با لبخند گفت : نمیدونم تو چگونه از رفتارم متوجه عشق و دوست داشتن من نشدی.
سکوتی کردم و چند لحظه بعد گفتم: اجازه بدهید ، باید فکر کنم و پاسختان را بدهم . استاد گفت : بعد از سه سال و نیم هنوز باید فکر کنی.گفتم آره! زندگی شوخی بردار نیست. بزرگترین انتخاب هر شخص ، همین ازدواج است. که راه برگشتش آسان نیست.
پس از گفتگو من را بخانه رساند. موقع خداحافظی گفت: گلناز این آتش را خاکستر و خاموش نکنی ، زندگی بدون عشق معنی ندارد و از هم جدا شدیم, من آنشب تمام رفتارهایش را مرور کردم و همه موارد را مثبت دیدم ، چون بیشتر فکرم درگیر رسومات غلط فامیلی بود، در ضمیر ناخوداگاهم وحشت از ازدواج داشتم و همواره میترسیدم که اگر بکسی دل ببندم ،عمو و پسرانش او را نابود می‌کنند. همین امر باعث گردیده بود که عشق را در وجودم سر کوب کنم وتوجهی به رفتار دیگران که تمایل بمن داشته و دوستم داشتند ،نداشته باشم.در طی این چند سال خیلی ها خواستند خود را بمن برسانند ،اما من بخاطر ترس و دست نیافتن ، از آنها دوری میکردم.
بعد از آن مکالمه ، کماکان همدیگر را در دانشگاه می‌دیدیم و همچنان او سعی میکرد که کسی از عشقش بمن بویی نبرد ، بعداز یک هفته به خانه مان آمد .با پدرم خیلی جور بود و مادرم او را خیلی دوست داشت. وقت رفتن مادرم گفت گلناز استادت را بدرقه کن . در راهروی منتهی به آسانسور، آرام گفت : گلناز بخدا دیگر طاقت ندارم. پس چه شد.؟ گفتم هنوز دارم درباره اش فکر میکنم . گفت: سری بعدی که آمدم از پدر و مادرت تو را خواستگاری میکنم.گلناز وحشت درونی تو که زائیده ترسی طولانی مدت است ،مانع از تصمیم گیری تو شده ، متاسفانه تمام افکار مثبت را له کرده ایی، باید بخودت بیایی و فکرهای خوب را جایگزین نامیدی ات کنی.
استاد که رفت ، وقتی بداخل منزل برگشتم رو به مادر و پدرم گفتم که استاد از من خواستگاری کرده . مادر با خوشحالی فریاد زد بالاخره دعاهایم سر نماز مستجاب شد و پدر دست شکر به سوی آسمان برداشت و گفت دخترم خوشحالم که فردی شایسته، تو را برای ازدواج انتخاب کرده . فردا در دانشگاه به زرفر گفتم ساعت پنج در کتابخانه همدیگر را می بینیم. او با چهره ایی بشاش و لبی خندان پشت همان میز قبلی نشسته بود و تا من را دید چند قدمی جلو آمد، باز رو به روی هم نشستیم. اینبار من باید حرف میزدم. سرم را پایین انداخته و گفتم آقای خسرو زرفر من آمده ام که آتش قلبت را شعله ور تر کنم. پدر و مادرم برای این بله من شبانه روز دعا کرده بودند ، آنها همگی اگاه بودند که درون شما شعله ای روشن است. او خیلی خوشحال شد. و برای اولین بار دستم را در دست خودش گرفت و بوسید و سپس گفت پاشو برویم منزلتان و با هم دهانمان را شیرین کنیم .فردا که ماجرای خواستگاری را به حمیده گفتم ، او گفت : من می‌فهمیدم و احساس کرده بودم که استاد شما را دوست دارد و روزی که علت غیبت را گفتم ، استاد داشت منفجر میشد، و گفته بود انتقام گلناز را از آنها میگیرم. .یک هفته سر نرسیده بود که پس از خواستگاری رسمی توسط خانواده اش به عقد او در آمدم و قرار شد چند ماه بعد از فارغ التحصیلی جشن ازدواج خود را بگیریم تا زیر یک سقف برویم. پایان فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا