درحال تایپ طبقه43 | shiva.meh کاربرانجمن رمان ایران

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#1
نام رمان:طبقه چهل و سوم
نام نویسنده:shani.meh کاربر انجمن رمان ایران
ژانر رمان:عاشقانه، جنایی- پلیسی

خلاصه:الیزابت دختری 21 ساله ست که در نیویورک زندگی می کنه و دریکی از مشهورترین کلوپ های اونجا مشغول به کاره!
به طور اتفاقی رئیس کلوپ الیزابت رو می بینه و با برخورد اولیه شون کنجکاو می شه اون رو بیشتر بشناسه!
وهرچی بیشتر با زندگیش اشنا می شه بیشتر متوجه می شه که الیزابت چه دردی رو تحمل می کنه! و چه زندگی پیچیده ای داره.
و تصمیم می گیره بهش کمک کنه و انتقامش رو از شخصی که ازارش داده بگیره، اما تو این راه...
پایان خوش
 
آخرین ویرایش:

Nahan

همراه انجمن
کاربرسایت
#2
x66b_کاور.jpg
خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست فرستادن به شواری نقداجباریست:

قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن ایران رمان*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#3
مقدمه
سرش را به شیشه سرد و براق پنجره تکیه می دهد و عطر باران را استشمام می کند!
بوی سرما او را می ترساند... اورا به همان دوران تلخ می برد، دوران دختری هفت ساله که در حیاط پشتیه یتیم خانه ی سرد، پشت برگهای زرد و خشکِ جمع شده درختان نشسته و در خود جمع شده و از سرما می لرزد!
از ترس آن مرد!
همان مرد قدکوتاه با موهایی بلند!
برای نگه داشتن دخترانه هایش، برای نگه داشتن احساساتش!
جثه اش بقدری کوچک است که انبوه کمِ برگها از او بالا زده است...
چندسال گذشته است؟
چرا جای زخم پهلوهایش راهنوز می تواند احساس کند؟
دستی از پشت محکم در اغوشش می گیرد و به دنبالش بـ ـوسه ای که مطمئن موهایش را نوازش می کند، او را به سرعت به زمان حال برمی گرداند! لبخندی روی لبهایش می نشیند که تصویرش در شیشه انعکاس میشود و از چشمان مرد دور نمی ماند و متقابل اوهم لبخند می زند!
ارام دستانش را روی دستهایش می گذارد و سرش را به شانه اش تکیه می دهد! خسته اس!
پس انتقام کی تمام میشود؟
ارامش کی برمیگردد؟
***
پارت1
مدام از سرما این پا و اون پامی کردم و به کفش هام نگاه می کردم شونه هامو کمی تکون دادم ولی بازم گرم نمی شدم،
من از کجا باید می دونستم نیویورک می تونه این موقع سال انقدر سرد بشه؟
با خودم غر می زدم:
-پلیور می پوشم گرمه، تاپ می پوشم سرده، کاپشن می پوشم باز گرمه، اینم از الان که... اه... لعنتی!
در همین بین چراغ قرمز شد و راه افتادم، خط های سفید که معلوم بود تازه رنگ شده رو یکی یکی زو می کردم و می شمردم.
نزدیک به پیاده رو بودم که ماشین مدل بالایی باسرعت داخل خیابون پیچید و باسرعت به طرفم اومد.سرعتش خیلی بود!
از شوک نمی تونستم حرکتی کنم! قدرت درک موقعیتی که توش بودم رو نداشتم، ماشین بدون تغییر مسیر یا به چپ و راست منحرف شدن به سمتم می اومد، چیزی به برخوردمون نمونده بود که ماشین با ترمز شدیدی ایستاد.
همزمان با ترمز چند قدم شتاب زده عقب رفتم وبا ترس جیغی کشیدم و محکم با لگن به زمین خوردم!
دردی شدید که پایین کمرم و کف دست هام پیچید نفسم رو بند اورد!
اما در همین حین از ذهنم ردشد که خداروشکر کفشم کتونی و بی پاشنه بود وگرنه داغون شدنم حتمی بود.
کف خیابون افتاده بودم و نفس نفس می زدم.
بوی لاستیک همه جا پخش شده بود، سرمو رو بلند کردم و با وحشت نگاهی به ماشین مشکی و شاسی بلند که بدون شک گرون قیمت هم بود انداختم، شیشه های کوفتیش دودی بودن!
همون لحظه در ماشین باز شد و پسر قدبلند و ورزیده ای رو دیدم که پیاده شد.
موهام تو صورتم پخش بود و چهرش رو کامل و واضح نمی دیدم! با عجله طرفم اومد و روی یک پاش جلوم زانو زد ولی همون لحظه از ترس خودم رو روی دستام عقب کشیدم که باعث شد کف دستام به شدت خراشیده بشه، ولی برام ذره ای اهمیت نداشت! نمی خوام نزدیکم بشه...
فقط به قفسه سینه اش زل زده بودم و جرعت نگاه به چشماشو نداشتم! می ترسیدم... می ترسیدم دو تاچشم زرد و پر از هــ ـوس رو ببینم!
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#4
پارت2

مرد همونطور که زانو می زد دستش رو به طرفم دراز کرد ولی با حرکتی که کرده بودم دستش ثابت موند.
چند ثانیه صبر کرد و گفت:
_خانم؟ حالتون خوبه؟
همچنان نفس نفس می زدم، چشم های مشکی ای داشت وهمین باعث شده بود کمی، فقط کمی از ترسم کم بشه.
تو چشمام خیره موند که باعث می شد استرسم تشدید بشه.
حالا قیافه واضح تری داشت، خوشتیب و جذابود!
قفس سینه ام همچنان بالا و پایین می شد، فک کنم از نگاه خیره ام گیج مونده بود، حق هم داشت! من مثل دیوانه ها رفتار کردم. کف خیابون تقریبا درازکشیدم و هیچی نمی میگم.
انگار کم کم کلافه شد، نگاهش رو روی صورتم و بدنم چرخوند و گفت:
-جاییتون اسیب دیـ ...
ادامه حرفش بادیدن دست چپم نصفه رها شد! مچ دستم رو با یک حرکت گرفت و بدون دادن فرصتی جلو برد، که متوجه لرزش دستم شد، کف دستم به شدت خراش خورده بود!
باحالت نیمه راحتی گفت:
-دستتون رو تیکه تیکه کردین!
می خواستم حرفی بزنم ولی صدام می لرزید به زور گفتم:
—و... و... ول... (نفسی گرفتم و با حرکت سر موهام رو کنار زدم) ول کنید دستمُ.
لحظه ای چشماش رو ریز کرد و سرش به طرفی چرخید ولی به من نگاه می کرد! مشکوک گفت:
-ما همدیگرو می شناسیم؟
می شناختم؟ نه... نه... فقط می خواستم برم اگه دستمو ول می کرد!
یه چیز تو ذهنم بود و مدام مثل یه بچه گربه بالا و پایین می پرید این که "اون قویه! هیکلش و ببین، مطمئن باش زورش بهت می رسه!"
با این فکر ترسیده و به زور بلند شدم و همین که خواستم اولین قدم رو به سمت عقب بردارم کمرم تیر شدیدی کشید و باعث شد اخ بلندی بگم.
حس می کردم زیر پاهام خالی شد و باعث شد به اغوش مرد رو به روم که با من بلند شده بود بی افتم.
اخه بدشانسی بیشتر از این؟
مرد بیچاره که از من خیلی قد بلند تر بود، یک دستش دورکمر و دست دیگش رو پشت موهام گذاشت و با صدای پچ پچ مانندی گفت:
-هی...
به سرعت دستام رو روی کت سرمه ایش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم ولی دستاش باز نشد! از فاصله نزدیکی بهم خیره شده بودیم!
از چشماش خوشم اومد مشکی و خمار... ارامش داشت.
خبری از حس...
چی می گم؟
اه چرا اینطور می کنم؟
بی توجه به دردم خودم و عقب کشیدم و خمیده و به سرعت، با چندین گام بلند از اون غریبه قد بلند فاصله گرفتم و داخل خیابون اصلی کلوپِ هتل شدم.
***
در نقره ای و تمیز اسانسور کنار رفت ومن تقریبا خودم رو داخلش پرت کردم و به دیواره اتاقک دادم.
چرا نمی رسیدم بالا؟
کمرم داره خورد می شه!
وقتی رسیدم به کلوپ با عجله کاپشنم رو در اوردم و تو کمدم آویزون کردم. عجله کردنم دلیلی نداشت من چندساعت زودتر اومدم، از روی ترسی بودکه چند دقیقه پیش تجربه کردم و ادرنالین خونم که به شدت بالا رفته بود.
اما همین که اومدم به طرف در بچرخم درد کمرم باعث شد نفسم رو نگه دارم، چند ثانیه نفس عمیق کشیدم، دستم روکمرم گذاشتم و کمی فشار دادم تا دردم اروم شه، ولی از اونجا که خیلی خوش شانس بودم کف دستم هم سوخت که باعث شد نگاهی بهش بندازم، پوست دستم کامل کنده شده بود، چندشم شد از خونم، قبل از اینکه حالم عوض شه نگاهم رو گرفتم.
تودلم به اون مرد قدبلند فحشی دادم و به طرف اتاق لیز رفتم، شاید اون بتونه دستم و کاری کنه.
در زدم و وارد شدم، داشت ناخوناش و سهان می کشید.
این زن چهل ساله بلوند زیادی تو این سن و سال به خودش می رسید، با دیدنم لبخندی زدو بلند شد وگفت:
-الیزابت! باز زود اومدی.
بالبخند میزه چوبی تیرش رو دور زدم و نشستم روش و دستم و به طرفش گرفتم و گفتم:
_زود اومدم، ولی حالمم حسابی گرفته شد، ببین!
با اخم نگاهی به دستم کرد وگفت:
-کی این بلارو سر عروسکم اورده؟
خودم رو براش لوس کردمو گفتم:
-نمی دونم! یه مرد دیونه که این ساعت با سرعت جت چراغ رو رد کرد.
همون جور که بلند می شد گفت:
-مردم روز به روز بی کله تر می شن، صبر کن برات ببندمش.
به حرفش خندیدم و به رفتنش نگاه کردم، لیز تنها کسی بود که داشتم، تنها کسی که باعث و بانی وضعیت الانم بود!
کسی که زندگیِ من رو تغییر داد و بهم زندگی بخشید! گاهی می گم خدا برام هدیه فرستادش.
جعبه کمک های اولیه رو برداشت و برگشت طرفم و دستم رو کشید جلو:
-بارها گفتم صبحه به این زودی را نیفت توی خیابون ها! برای یه دختر خطرناکه! اصلا این ساعت خبری تو بار نیست.
توکجا میای؟ببین چیشد الان!
کلافه از بحثش تکراریش گفتم:
-لیز! خواهش می کنم! توخونه فقط باید به درودیوار خیره بشم، شب که میرم خونه فقط دعا می کنم زود خوابم ببره تا صبح شه وبیام اینجا.
چشمای زیتونی رنگش رو به طرفم هدف گرفت:
-باز لازمه یادآوری کنم چندبار گفتم بیای و پیشم بمونی؟ من هم تنهام، توهم همین طور، پیشم باشی جفتمون راحت تریم!
با خواهش گفتم:
-لیز! منم بارها گفتم که ترجیح میدم مستقل باشم!
کلافه سری تکون داد!
دستم ضدعفونی و بانداژ شده بود از میز پایین پریدم و دستام و دور گردنش حلقه کردم:
-باز کاری نکن دعوامون بشه!
دستی به پشتم کشید و سرتکون داد که گفتم:
-عروسکت حسابیآ ش و لاش شده لیز! بهش دست نزن، کمرم هم داغونه.
و بعد خندیدم خواست چیزی بگه که سریع طرف در رفتم و گفتم:
-بای بلوندی!
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#5
به سمت بار رفتم، از اتاق لیز تا سالن یه راهرو باریک بود و بعد سالن شروع میشد، اول کل میزرو تمیز کردم، لیوانای پایه بلند مارک دار رو سروته گذاشتم و وقتی بی کار شدم جفت دستامو پشت کمرم گذاشتم و بالا پایین کردم، کم کم با اومدن رز و سم به طرفشون رفتم.
.
.
.
ساعت 12شب بود و مردم کلوپ تازه به اوج رسیده بودن!
به خواننده معروفی که امشب یکی از مهمان هاموم بود نگاه کردم ولی بین جمعیت گم بود و فقط موزیکی که می خوند شنیده می شد که واقعا کر کننده بود!
نورای سبز، آبی و صورتی مدام تو محیط مرقصیدن و مردم تقریبا داشتن خودشون رو می کشتن!
پشت بار نشسته بودم تا اگه کسی اومد سفارشش رو بگیرم.
تنها دلیل اینجا موندنم این بود که این بار جای باکلاس و درس حسابی بود، کلوپی چندصد متری که هر چند قدم یک میز بار بود و ادمای عیاش و بیکار داخلش ولو نبودن! توی کشوری به بزرگی امریکا فکر نمی کنم کسی بود که کلوپ blow رو نشناسه.
این کلوپ رو لیز اداره میکرد و تمام طبقات بجز طبقه هم کف که کلوپمون بود و بقیه 45 طبقه اتاق های مجلل هتل بودن.
شنیده بودم رییس این ساختمون اونقدر وقت نداره به تمام هتل هاش رسیدگی کنه بخاطر همین اینجا به دست لیز که دوسته همین اقای سر شلوغ بود اداره میشد!
آدم های پولدار و مشهور مداوم رفت وامد می کردن.
همچنین می دونم رییس اینجا یه مرد جوون و ثروتمنده!
خودشم میاد بار ولی اخرین طبقه هتل سکونت می کنه و هرگز پایین نمیاد ینی طبقه 44!
-بتی! بتی! حواست کجاست؟
با صدای پر از فریاد سم از افکارم بیرون پرت شدم و به سمتش رفتم، چیشده که این دختر موقرمز اینطور هیجان داره؟
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#6
برایان(اصیل و نجیب)

ساعت11شب شده بود تا تصمیم گرفتم به کلوپ برم، بار اولیه که به اون طبقه اومدم!
فقط محض سرکشی! برای اولین بار بعد از هشت سال
و اصلا فکرم درگیر دختری با موهای قهوه ای نبود.
فقط وقتی دیدم بلند شدو اونطور بی جون افتاد تو بغلم
اوه پسر! چی میگم؟
خبر اومدنم به کلوپ مثل بمب صدا کرده بود و اینو نمی خواستم، بادیگاردارو از قبل خبر کرده بودن!
جلوی اینه ایستادم، ظاهرم برای کلوپ خیلی رسمی و خشک بود!
کتمو از تنم در اوردم و همینطور جلیقه ام.
سه دکمه بالای پیراهنه سفیدمو باز کردم، الان بهتر بود!
به طرف در اتاقم رفتم و بازش کردم.
چیزی درونم فریاد می زد: تو استرس داری...
از اسانسور داخل هتل به کلوپ رفتم.
جلوی در کلوپ وایسادم، دستامو تو جیبم کردم و با یه نفس عمیق وارد شدم همه جا نور ابی بود و رقـــص نور صورتی و سبز پراکنده بود. چشممو به اطراف چرخوندم.
میزهای بار چیزی حدودا ده تا تو سراسر کلوپ بودن و جمعیت خیلی بود ولی خب تو چندتاشون یه دختر با قد بلند و موهای بلند قهوه ای و چشمای درشت بود؟
پس خیلی راحت از لیز اینو پرسیدم ولی به وضوح تردید و شکاکی رو توی چشماش دیدم. بزور این حرف رو زد، فقط جز اسمش یک چیز بهم گفت:
-موقع حرف زدن زیاد نزدیکش و یا بالاسرش وای نسا!
نپرسیدم چرا؟اهمیتی نداشت.
اسمش تو سرم بود... الیزابت!
سمت بزرگترین میزسرویس رفتم، پنج قدم فاصله داشت.
کلاه نقاب دار اسپورتی که همراهم بود رو گذاشتم...
قدم اول: دیدمش! البته فقط موهاشو که پشتش آزادانه رها بود.
قدم دوم: نیم رخ شد و لیوانارو از روی بار برداشت...
قدم سوم: دستش... باند پیچی شده بود...
قدم چهارم: به سختی کمرشو تکون می داد...
قدم پنجم: کامل به میز رسیدم و اونم انگار فهمید کسی نزدیک می شه! همزمان به طرفم برگشت و درحالی که داشت به کمرش نامحسوس دست می کشیدو لیوانارو می چید گفت:
-چی میل دارید؟
-بوردو!
یه لحظه دست از کارش کشید جاییو نگاه کردو باز شروع کرد.
-این مشـ ـروب لیوانی سرو نمی شه! بطرای فروخته می شه!
ولی فک نکنم بتونیم بفروشیم بهت چون فقط تعداد محدودی برای رییس اینجا داریمش، اگه خیلی به خوردنش تمایل داری میتونی از مسئولمون بطریش رو بخری. اونجاس!
سرشو بالا گرفت و با یک لبخند انگشت شصتشو به طرفی نشونه گرفت:
-شبخوش!
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#7
لبخندشو دوست داشتم. انگار با انرژی بود.
همین که سرشو پایین انداخت یه دفعه سرشو اورد بالا و گفت:
-ما همدی گرو می شناسیم؟
لعنتی! دختره ی تیز، یکم زمان باید پیدا می کردم!
همونطور که عقب می رفتم گفتم:
-فک نمی کنم!
چشماشو به زمین دوخت انگار فکر می کرد سرشو تکونی داد و گفت:
-حتما اشتباه گرفتم.
سرتکون دادم و برگشتم اما هنوز قدم دوم رو برنداشته بودم که تو اون سروصدای کر کننده اهنگ صدای گرومپ چیزی تو گوشم پیچید، فورا برگشتم!
نبود

الیزابت

دیگه کوچیک ترین جونی نداشتم
کمرم به حدی درد می کرد که دلم میخواست فریاد بزنم، وقتی برگشتم و اون مرد رو منتظر سفارشش دیدم، حتی نیاز نبود نگاهش کنم، از گوشه چشمم می شد فهمید چه قدر ورزیده و بلنده!
از ترس حتی نگاهش نکردم! وگرنه مطمنم جا می زدم، لعنتی امروز چرا همه مردای ورزیده و بلند به پستم میخورن؟
تو زندگیم تا می تونم از این جور ادما دوری می کنم! بقدری که الان حتی راحت نگاهم نمی کنم به مردها.
اونم نتیجه هفت سال...
مهم نیست.
وقتی شرابشو پیدا نکرد برگشت، خداروشکر کردم که رفت وگرنه همون لحظه از درد گریه می کردم،
یک لحظه زیر زانوم خالی شد و دیگه نشد خودمو کنترل کنم و با زانو خوردم زمین، صدای بدی داد ولی برام مهم نبود دستامو دور دلم حلقه کردم کسی تو بار نبود کمکم کنه سرمو اروم به میز تکیه دادم و اخی از لبام خارج شد:
-هی!
با ترس برگشتم عقب! این که همون پسره چند لحظه پیشه!
در کوچیکی که وسط دو تا اپن بود و باز کرد و وارد قسمت بارم شد وقتی دیدم داره طرفم میاد رقصای نور پشت سرش باعث میشد چهرش معلوم نشه! وحشتانک ترین صحنه عمرم تشکیل شد...
همون حس ها... همون ترس ها...
حتی بوی چوب و رنگ رو حس میکردم.
نفسم حبس شد و دستامو از دلم برداشتم و رو گوشام گذاشتم و از ته دل جیغ کشیدم و تند تکون خوردم
دیدم داره طرفم میاد بازوهامو گرفت و گفت:
-هی... هی... جیغ نکش... نترس کاریت ندارم... اروم باش
با حرف اخرش محکم کف دستشو رو پیشونیم گذاشت تا تکون نخورم و مستقیم تو چشمام خیره موند.
کلاهشو برداشت و گفت:
-نترس
با تعجب نگاهش کردم، من نگفتم اینو می شناسم؟
ولی تااومدم چیزی بگم دلم تیر بدی کشید و فریادم بلند شد.
هول طرفم خم شد و گفت:
-چیشده؟
نفسمو بزور بیرون فرستادم.
-باید بر... برم بیرون!
کلاه ابی تیره لبه دارشو گذاشتو تو یک حرکت بلندم کرد، از تماس دستش خودمو سفت کردم که باز آهم دراومد،
نمی خواستم بهم دست بزنه!
نمی خواستم نزدیکم بشه.
اگه گوش این مرد قدبلند جلوم نبود از درد شکمم جیغ می زدم! ولی نمی شدخب.
خیلی تند با قدمای بلند به پشت کلوپ رفت جوری که فکر کنم ماروندیدن! همه جلوی خواننده جیغ و داد می کردن!
سرمو پایین انداختم تا اگرم کسی مونده بود نشناستم.
وارد اسانسور شدیم دستشو طرف دکمه ها گرفتوگفت:
-کجا؟
دستمو بردم جلو و زدم 43
باتعجب گفت:
-اونجا خالیه!
جوابی ندادم! خالی بود، ولی نه کاملا! من اونجارو کشف کرده بودم! خالی بود و به همین دلیل من زیاد اونجا میرفتم، اینبار کمرم هم تیر کشید ناخوداگاه سرمو به شونش تکیه دادم دیگه جونی نداشتم.
از توی اینه نگاهی به خودمون کردم! معذب بودم و کمی خودمو جمع کردم، من حتی اسمشم نمی دونم! اصلا این کیه؟




در آسانسور که بازشد به داخل سالن رفت.
دو طبقه بالای هتل که یکیش برای اون رییس مغرور و از خود راضی و دومی هم همین بود، جز اینا بقیه همه ساخته شده بودن و اتاق بود.
در باز شد و وارد محوطه تقریبا خالی شدیم.
وقتی اخر سالن رو دید و گفت:
-باورم نمی شه... کارتوعه؟
باخجالت سرمو تکون دادم.
حالا راجبم چه فکری می کنه؟ اخه کدوم ادم سالمی اینجا رو این شکلی می کنه؟
به طرف تشک بالشیه سبز فسفری بزرگی که چسبیده به پنجره سرتا سری بود رفت خم شد و منو اروم گذاشت روش نفسمو با درد بیرون دادم!
انگار مفاصل کمرم درحال باز شدن بود.
پایین تشک نشست و گفت:
-کجات درد میکنه؟
خودمو بیشتر عقب کشیدم، بخاطر ترسی که مطمئن بودم تو چشمامه نگاش نمی کردم:
-هیچ جا!
اخمی کردو سرشو به طرفی خم کرد:
-هیجا؟ و برای هیجا رنگت با دیوار پشت سرت یکیه؟
باخجالت بالش کنارمو تو بغلم گرفتم، لبام از درد میلرزید
-زیردلم... کمرم... معدم... نمی دونم همه قاطی شدن!
به چپو راست نگاهی کرد، معلوم بود شدیدا فضولی دوست داره بکنه، خودم شروع کردم به توضیح:
-تو خونه تنهام... دلم می گیره... گاهی هم که دیگه خیلی می مونم میام اینجا.
به دوتا از محافظای بار گفتم که اینجام شماره هاشونم دارم...
با اون چشمای مشکیش که الان بی نهایت عصبیج بود گفت:
-عقلتو از دست دادی؟ یه دختر تنها اینجا بدونه هیچ دفاعی! عقل نداری؟ نمی ترسی؟چندتا از مردای هتل ببیننت و بریزن سرت چی؟
بعدم دستاشو روی صورتش کشید و رو چشماش نگه داشت.
از صدای بلندش احساس کردم عرق سرد روی تنم نشست و فریاد های قبلیم تو ذهنم مرور شد...
نفسهام تند شدن و بدنم سفت شده بود، یوهو دستاشو اورد پایین:
-اصلا اگه نگهبانا بیان بریزن سرت چی؟... به اونا اعتماد...
صداش لحظه لحظه بادیدنم تحلیل می‌رفت.
با زانوهاش رو تشک به طرفم اومد صدای دندونام واضح شنیده می شد قرصام رو میخواستم.
دستش و اورد جلو که تند خودمو کشیدم عقب.
-چرا انقد سریع واکنش نشون میدی؟
جلوتر اومد و با چهره توهمی گفت:
-چی می ترسونتت؟
اشکام راه افتاد، از موقعیتی که داشتم به شدت بی زارم به زور گفتم: د... دا... د... زدی...
نگرانی تو چشمای مرد قدبلند دیده میشد.
اروم دستشو طرفم اورد خودمو جمع تر کردم!
ولی مصرانه دستش دورم پیچیدو تو بغلش گرفتتم.
تا حدی خودمو سفت کرده بودم که بدنم درد گرفته بود.
به بالش پشتمون تکیه داد و پتورو دورم پیچید.
چند لحظه قدرت درک اتفاقی که افتاد و نداشتم، ولی...
ولی...
باید اعتراف می کردم، من خیلی آروم بودم، فریاد نمی زدم.
محکم نگهم داشت و اروم گفت:
-حالت خوب می شه!
انگار به این جمله ها سال ها نیاز داشتم، چون سراپا گوش شدم.
دستشو از زیر پتو آروم به کمرم رسوند و با انگشتاش کمرمو ماساژ داد، هیچ حس بدی بهم نداد، واقعا نداد، عجیب گرمای دستاش معرکه بود، ارومم می کرد، چیزی که...
نه، نه هیچی.
اروم انگشتاش روکمرم می چرخید و من فقط گاهی صدایی ناله مانند از گلوم خارج می شد!
ناخوداگاه اروم اروم بدنم ریلکس شد و کرختی تو بدنم پیچید:
با صدای خفم گفتم:
-من حتی اسمتم نمی دونم!
صدای بمش رو شنیدم :
-مایک!
آروم گفتم:
-منم الیزابتم!
دستش چند لحظه مکث کرد، دوس داشتم بازم همون کارو انجام بده صداش باز شنیده شد و گفت:
-الیزابت!
هومی کرد و گفت:
-از مرد ها می ترسی؟
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#8
با این جمله اش احساس کردم تمام دمای بدنم به صفر نه...زیر صفر! آره زیر صفر رسید.
انگار یک دفعه افتاد تو ظرف پر از یخ! انقد طابلوعم؟
سریع اخم کردم و با بی حالی گفتم:
-نه! چرا باید بترسم؟
أبرویی ای بالا انداخت و جدی گفت:
-حالتات اینارو نشون میده!
عصبی دستمو ستون بدنم کردم و به هر کوفتی بود خودمو کمی بالا کشیدم و بهش نگاه کردم، بااین حرکتم دستش از کمرم جدا شد که گفتم:
-اگه منظورت از ترس از مردا، مردایی مثله خودته! بله می ترسم.
ابروهای پر وبلندش بهم نزدیک شد وگفت:
-چرا؟ مگه چمه؟
گرمای از بین رفته دستش باعث شده بود دردم هرچندثانیه یک بار خودی نشون بده!
-وضعیتی که الان دارم فقط بخاطر شخص محرترم خودته، با سرعت دیوانه واری رانندگی میکردی و توخیابون ها اون ساعت ویراژ می دادی!
لحظه ای مکث کرد و گفت:
-فک کنم اون ساعت وقت مناسبی برای بیرون بودن یه دختر نیست! چرا یه دختر اون ساعت باید تو خیابون های بالاشهر باشه؟
اوه خدا من!
منظورش چی بود؟ فک... فک کرده من... من تن فروشی می کنم؟ منظورش اینه؟
باورم نمی شه، باید ازش شکایت می کردم! مردک کثیف. مطمئنم دوربین ها چیزی ضبط کردن! باید شکایت کنم تا ادم بشه.
کاملا عقب نشستم و با صدایی که سعی داشتم بلند نشه گفتم:
-فرقی نداره کِی و کجا چه کسی بیرون باشه! توخلاف کردی! هرکسی به خودش مربوطه کجا می ره، تو به فکر طرز رانندگی خودت باش که نتیجش هم شد یه دست داغون و یه کمر چلاغ برای من!
چند ثانیه به مچم نگاه کرد و بعدم با یک حرکت مچم رو جلو کشید، مثل صبح...
که باعث شد بی اختیار خودمو جم کنم!
به دستم نگاه کردو گفت:
-اوضاعه این که خوبه!
اوه دختر! عجب رویی!
-اوه ممنونم، مطمئن باش خودم ندیده بودم وضتیتش رو!
کمر لعنتیم باز گرفت و مجبور شدم برای بروز ندادن نفس عمیقی بکشم که باز خیره نگاهم کرد! یه نگاه به وضعیتم کردم.
من... اینجا... بایک مرد... اونم مرد غریبه... روتخت...
نزدیک بود دیونه بشم، همین که خواستم عقب برم بازومو گرفت و باهام خم شد، دوس داشتم دستشو از بازوم برداره... انگار تازه فهمیده بودم کجا و تو چه موقعیتی قرار دارم. اروم چشمامو از نگاهش پایین اوردم و کم کم عقب رفتم!
متوجه نارضایتیم شد و اروم ولم کرد!
سرپا بزور ایستادم! خسته بودم ولی نمی خواستم برم خونه! دلم می خواست برم دو باره پایین! تو جمعیت، تو شلوغی، تو سروصدا!
نه آپارتمان ساکت و دل مرده خودم!
همون پسره... مایک! اره مایک، اونم بلند شد...
الان باید چیکار می کردیم؟صمیمانه خداحافظی می کردیم؟
نفسی گرفتم و خشک گفتم:
-ممنون که داغونم کردی و بعد به کمکم اومدی مایک!
خشک تر گفت:
-الان منظورت خداحافظیه؟
نمی دونستم چی بگم... خداااا
-اره... راستش دیگه درد ندارم... خوبم.
هرچند مثله چی دروغ می گفتم.
-به همین خاطر الانم خم وایسادی؟
سریع صاف ایستادمو گفتم:
-نه! من OKام.
یکی از ابروهاشو بالا انداخت:
- مهم نیست، باید ببرمت بیمارستان، تابعدا به بهونه دررفتن از تصادف ازم شکایت نکنی! راه بی افت.
بلههههه؟
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#9
عمرا!
کجا باهاش برم؟ تا همینجا هم کلی با خودم کلنجار رفتم تا بزارم باهام بیاد تا اینجا!
خودمو عقب کشیدم:
-نمیام! گفتم که حالم خوبه!
ابروهاش به هم گره خوردن و گفت:
-
یکبار گفتم! ازت بعید نیست بعدا برام دردسر درست کنی که باهات تصادف کردم و دررفتم!
این راجبم چه فکری کرده بود؟فک کرده من دزد یا تیغ زنم؟ تمام عمرم با افتخار زندگی کردم که سالمم، این مرد داشت زیادی حرف میزد!
صدام مثل فریاد شد:
-من چه نیازی دارم این کارو بکنم؟
یکه خورد و چند ثانیه نگاهم کرد، بعدم بد تر از خودم بلند گفت:
-تقصیر منه که نگران بودم کمرت چیزی شده باشه! دخترایی مثل تو لیاقت محبت و توجه ندارن!
دخترایی مثل تو...دخترایی مثل تو...
من مگه چم بود؟فقط پدرمادر نداشتم همین!من لیاقت توجه داشتم
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#10
حرفش چند بار تو سرم اکو شد...
جفت دستامو یکهو زدم تخت سینش و بلند گفتم:
-به تو چه ربطی داره که من لیاقت چی دارم و ندارم؟ من ازت کمک خواستم؟ تو اومدی کلوپ! دعوت نامه برات فرستادم که الان اینو میگی؟
اخمی به چهرش افتاد و فریاد زد:
-نه! راست میگی! به من ربطی نداشت، خواستم خودمو از عذاب وجدان راحت کنم، گفتم شاید دختر بی پولی مثل تو نتونه بره دکتر!
پوزخندی زد و ادامه داد:
-اونموقع باید موقع مرگ جواب پس میدادم!
احساس سر شکستگی کردم! غرورمو از دست ندادم، دست به سینه زدم و گفتم:
-بی پولم؟ اونوقت تو با کدوم دانشی اینو تشخیص دادی دکتر؟
از بحث پیش اومد ناراضی بود و این رو از ابروهای بهم چسبیدش میفهمیدم، مهم بود؟ نه اصلا.
اروم گفت:
-حرف خوبی نزدم،بیخیال!
مردکه...
مثل خودش با پوزخند گفتم:
-به هرحال من نیازی به کمک ندارم، الانم تورو با افکار پوسیده و ذهن بیمارت تنهات میزارم!
به طرف اسانسور رفتم و دکمه رو زدم! این اسانسور کی رفت طبقه 22؟ ،میخواستم زودتر بشینم، ولی نه جلوی این سنبل غرور!
خسته سرمو از راست به بدنه اسانسور چسبوندم، دستمو اروم به طرف کمرم بردم و روش دست کشیدم،
اشک اروم اروم تو چشم هام جمع شد! تازه متوجه عمق توهینش شدم!
من فقیر نبودم! هیچوقت! گاهی شاید کارهام گره می خورد اما فقط گاهی! نه ظاهرم مشکلی داشت و نه رفتارم!هیچ وقت اجازه ندادم کسی غرورمو خورد کنه!
من اماندام! خودم زندگیمو ساختم.
تمام عمرم رو کاری نکردم که بهم انگ فقیر بزنن!
از کالج نگذشتم که غرورم رو اینطوری خورد کنن!
ولی دلم خیلی نازک بود، اینو من نه، لیز و تمام اطرافیانم میگفتن!
با دستم که از پشت کشیده شد به خودم اومدم تو چشم هام نگاه کرد و گفت:
-فهمیدم مغروری! کافیه، رنگی به چهرت نداری باید بری دکتر!
تا اومدم مخالفت کنم با صدای «دینگ» در به خودم اومدم، اروم من رو هل داد تو، مخالفت نمیکنم!
اصلا خودش داغونم کرده، خودشم باید منو دکتر ببره!
با حسرت به رخت خوابم نگاه کردم که در بسته شد، حتی وقت نکردم مرتبش کنم!
 
آخرین ویرایش:
بالا