درحال تایپ طبقه43 | shiva.meh کاربرانجمن رمان ایران

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#11
برایان

روی صندلی ماشین که برای راحت بودنش خوابونده بودمش خوابش برد، بخاری رو روش تنظیم کردم و سعی کردم اروم بذم تا بیدارش نکنم.
پشت چراغ ایستادم تا سبز شه...
اشتباه کردم، نباید اون حرف رو بهش میزدم، هیچ چیزش شبیه فقیر ها نبود، اون لحظه فقط میخواستم حرفم رو به بهش بفهمونم!
به طرفش چرخیدم، چشمهای درشتی داشت با ابروهای کشیده قهوه ای و پوست سفید! لبای کوچیکه قلوه ای!
چشمم چند لحظه رو موهاش موند... حس خوبی به موهاش داشتم، دستم رو جلو بردم و اروم پایین موهاشو گرفتم، نرم بود و از دستم لیز می خورد. ناخوداگاه لبخندی روی لبم اومد.
باصدای بوق هول زده به چراغ نگاه کردم، سبز بود.
جلوی بیمارستانِ جورج ایستادم، پیاده شدم و رفتم در طرفش رو باز کردم کمی به طرفش خم شدم و گفتم:
-بِتی... بیدار شو!
نمیدونم صدام بلند بود یا اون خیلی حساس چون فوری از خواب پرید و با نفس نفس نگاهم کرد، طول کشید تا موقعیتشو درک کنه!
اروم گفت:
-ترسیدم!
چی ترس داشت؟
-پیاده شو رسیدیم!
منشی با دیدنم بلند شدو فرستادمون داخل، ساعت 12 بود ولی دکتر خانوادگیم و دوست صمیمیم برای من همیشه وقت داشت!
بالبخند به جورج دست دادم و گفتم:
-دیر اومدیم؟
با خنده گفت:
-نه، به موقع بود برا..
با لگد به جلوی کفشش زدم حرفش رو خورد، با چشم به پشتم اشاره کردم و زیر لب گفتم:
-بگو ادوارد!
به طرف اماندا برگشتم، اماندا با چشم های سردرگم نگاهم میکرد، بهش اشاره کردم بشینه!
جورج با شیطنت گفت:
-و این خانوم کیه؟
سعی کردم طبیعی جلوه کنم:
-راستش صبح با ایشون یه تصادف نصفه نیمه داشتم که باعث شد بخورن زمین، والان تقریبا از کمر درد جونی ندارن!
جورج ابروهاش رو بالا انداخت و رو بهش گفت:
-میتونی راحت خم و راست شی یا بچرخی؟
اماندا اروم گفت:
-نه! تیر میکشه!
این حرف رو بقدری مظلوم زد که واقعا از خودم با اون رانندگیم متنفر شدم.
جورج لبخندی زد گفت:
-برو پشت پرده و دراز بکش.
حرفی نزد و با مکث بلند شد و طرف تخت رفت و اروم دمر خوابید جورج موقع رفتن محکم با پا بهم کوبید که نزدیک بود فریادم بلند بشه.
سایشون رو میدیم، بت رو شکم یواش دراز کشید، طاقنت نیاوردم، بلند شدم و کمی نزدیک رفتم، جورج کمی لباسش رو بالا زده بود و دستش رو کمر بت بود گفت:
-هرجا احساس درد کردی بگو!
و به دنبالش بت با تاکید سر تکون داد.
دستای جورج اروم رو کمرش نشست و چند جا رو فشار داد، به پایین کمرش که رسید و فشار اورد یک دفعه دختر با هین بلندی تقریبا نیم خیز شد و همونطور رو زانو و دستاش موند، دیوید فورا دستشو به صورت دایره رو همون نقطه حرکت داد و دست دیگش رو روی شونش گذاشت و گفت:
-خوبه چیزی نیست، دراز بکش!
دو باره دراز کشید ولی صدای نفس های منقطعش نگرانم میکرد.
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#12
اروم روی تخت به شکم دراز کشید و دیوید بالحن شوخی گفت:
-چیزی نیست! چقد سریع واکنش نشون می دی!
اروم بازوش رو گرفت و بلندش کرد و گفت:
-میتونی لباست رو مرتب کنی.
به طرف میزش چرخیدم و چندقدم بیشتر هنوز دور نشده بودم که صدای مکالمه خیلی ریزشون رو شنیدم،
خواستم دوباره به طرف تخت برم ولی ممکن بود به سمتم بیان و بفهمن که اونجا بودم.
یکم بیش از حد طول کشید.
دیوید بیرون اومدو به من نگاه کرد و بلند طوری که اونم بشنوه گفت:
خوشبختانه مشکل جدی ای نداره و یه کوفتگیه سادس، حتما پمادی که می نویسم رو استفاده کن.
روی صندلیش نشست و همون لحظه الیزابت اومد بیرون، رنگش پریده بود و عرق کرده بود اروم اومد طرفم و خودشو روی صندلی ول کرد ولی صداش به گوشم رسید! یه اخ از ته دل گفت.
دیوید تا خواست شروع به حرف زدن کنه خودش شروع کرد:
-ممنون حتما استفاده می کنم،
 
آخرین ویرایش:

shiva_mahbin

محرر انجمن
محرر انجمن
#13
الیزابت
طول مسیر از شدت ضعف و خستگی خوابم برد و وقتی صدام کرد نمی خواستم بیدار بشم، دکتر دوست خودش بود و این و وقتی که اون طور گرم و صمیمی حرف زدن فهمیدم.
وقتی خواست معاینم کنه، مدام به خودم می گفتم اون دکتره، نباید نگران باشی، دکتره و نمیتونه کاری کنه، درسته الان شب بود، ولی من تنها از دکترا ترسی نداشتم!
پشت پرده بعد از اون کولی بازی که دراوردم وقتی چرخیدم دستش رورا تخت سینم گذاشت و دوباره خوابوندم روتخت، جایی بین بالای معده و زیر شکمم رو فشار دادو وقتی اهم دراومد فورا گفت:
-تو مشکل معده داری؟
این دیگه از کجا فهمید؟
-نه.
تو همون حالی که یواش حرف می زد گفت:
-نه؟ معدت باد کرده! نفخ داری، خودت متوجه نشدی؟ حواست به این موضوع بوده؟ با یه نگاه ساده می شه فهمید.
چرا یه جور می گفت انگارسرطانه، من می دونستم زخم معده دارم، اتفاقا از نوع بدش داشتم، ولی نمی شد جنگید، قرص هم مصرف می کردم، لیز هم خیلی روی خورد و خوراکم حساس بود، باز ادامه داد:
-ورم معده داری! باید خیلی مراعات کنی! داروی خاصی مصرف می کنی؟
-اسم دارو رو گفتم که گفت:
-اون فقط مسکنه ، باید تحت نظر یه پزشک باشی تا درمان شی وگرنه بستری می شی!
دیگه داشتم عصبی می شدم، مشکل من انقدرام بزرگ نبود.
سعی کردم خونسرد بمونم! آروم گفتم:
-متوجهم ولی اونقدرا هم اذیتم نمی کنه، تحت تظر نیستم ولی دارمو مصرف می کنم، فقط یه خواهشی دارم
کنجکاو نگاهم کرد که گفتم:
-لطفا حرفی جلوی دوستتون نزنید، اون منو بخاطره تصادف و کمرم اورده، لطفا نه الان نه بعدا چیزی از معدم نگید، اگه مشکلم بیشتر شد حتما پیشتون میام.
این جوابی نبود که می خواست!
نفسی کشید و گفت:
-بااینکه نمی دونم دلیله واقعیه این درخواستت چیه ولی بازم باشه، به شرطی که حتما مشکلت رو جدی بگیری.
سرتکون دادم و با لبخند گفتم حتما.
به اونطرف طرف پرده رفت
توصیه هاشو بلند گقت و ممنون بودم که چیزی نگفت.
نشستم و موقع رفتن لب زد:
-قولت یادت نره.
 
بالا