• انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★
  • درود خدمت کاربران عزیز انجمن رمان ایران! انجمن رمان ایران هیچگونه مسئولیتی درقبال تبلیغات هیچ شخصی ندارد. هرگونه تهدید یا نام بردن از انجمن، پیگیری خواهد شد. سپاس از توجه و حسن همکاری شما!

درحال تایپ رمان خنجری ازجنس دل آسا|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
به نام خداوند جان و خداوند مال
خداوند روشن گه مهربان***
•••
نام رمان:خنجری از جنس دل آسا
نام نویسنده:مهدیه مومنی
ژانر داستان:عاشقانه،اجتماعی
ناظر: @silvermoon
خلاصه برای خوانندگان:

داستان درمورد یه دختره که طی شنیدن یک راز تصوراتش از زندگیش کاملا به هم می ریزه!
اون راز مربوط می شه به گذشته اش و باعث تمام کمبودهایی بوده که دل آسا دختر داستان ما همیشه اون ها رو حس کرده.
اون قسم می خوره که مهره های اصلی که توی این راز دست داشتن رو نابود کنه و بهشون ضربه ی سختی بزنه!
اون باید تلاش کنه و قوی باشه تا بتونه گذشته ی نابود شده اش رو جبران کنه پس وارد بازی خطرناکی می شه و به اصطلاح با دم شیر بازی می کنه...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
از ماشین پایین اومدم، نگاه سردم رو به چهره‌ی همیشه خونسرد راننده‌ام دوختم‌:
- می‌تونی بری ویلیام، باید به دیدن پدرم برم. عصر برای رفتن به استادیو می‌بینمت، موفق باشی و سعی کن مثل همیشه به موقع این جا باشی و من رو عصبانی نکنی!
ویلیام نگاه همیشه خونسردش رو به نگاهم خیره کرد و با احترام همیشگی‌اش لبخند کمرنگی به روم زد:
- چشم مادمازل. می‌دونید که من همیشه تحت فرمان شما بودم، پس بدونید هرگز خطایی ازم سر نمی‌زنه!
- اوه ممنونم!
به سمت ورودی عمارت رفتم و نیم نگاهی به دو نگهبان جلوی در انداختم که یکی از اون‌ها ازم پرسید:
- مشکلی پیش اومده مادمازل؟
بدون این که کوچک‌ترین توجهی بهش بکنم، وارد شدم و نگاهم از همون لحظه‌ی ورود به مکسس‌*گنگهبان افتاد که توی باغ کوچولوی گوشه‌ی حیاط، مشغول ولگردی بود و با سوت من لحظه‌ای سرش رو برگردوند و با دیدنم پارسی به نشونه‌ی آشنایی انجام داد. نفس عمیقی کشیدم و قدم‌هام رو تندتر برداشتم تا پدر رو بیش از این منتظر نذارم.
با ورودم به داخل عمارت، خدمتکار مخصوصم امیلی، جلو اومد و نگاه مهربونش رو به نگاه بی‌تفاوت من دوخت:
- امری ندارید مادمازل؟
ابروهام رو به نشونه‌ی منفی بالا انداختم و با نگاهی به سالن پذیرایی پرسیدم:
- پدر مهمون داره؟
- بله مادمازل، چند تن از شرک‌های قدیمی به منظور دیدار با پدرتون تشریف آوردن!
به سمت پله‌های دوبلکس وسط سالن رفتم و در همون حال رو به امیلی گفتم:
- به محض رفتنشون به من خبر بده. توی اتاقم هستم!
- چشم.
با ورود به اتاقم نفس راحتی کشیدم، این اتاق تنها مکانی بود که توش احساس راحتی می‌کردم و دلم نمی‌خواست هرگز ترکش کنم. روی تختم نشستم و چکمه‌های مشکی فوق‌العاده گرمم رو از پام بیرون آوردم. تا موقعی که امیلی برای صدا کردنم بیاد وقت زیادی مونده و می‌تونم کمی استراحت کنم.
از موقعی که یادم میاد چشم‌هام رو توی این عمارت باز کردم. همه چیز داشتم، ولی از لحاظ محبت لنگ می‌زدم. طبق معمول همه چیز رو که باهم بهت نمی‌دن، بالاخره باید برای یه چیزی تو زندگیت حسرت بکشی و این موضوع حقیقتی‌ست انکار ناپذیر!
تقه‌هایی به در اتاق خورد، که تند نقاب همیشگی‌ام رو روی صورتم گذاشتم و زمزمه کردم:
- بیا!
امیلی با قدم‌های آروم داخل اتاق شد و با احتیاط به چشم‌هام زل زد:
- پدرتون منتظر هستن!
- خوبه، می‌تونی بری!
پس از رفتنش کمی مکث کردم و بعد از اون بلند شدم و مجدد چکمه‌هام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
پدر پا روی پا انداخته بود، اما با دیدن من تغییر ژست داد و گفت‌:
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
- اوه دل آسا تویی دخترم، این روزها کمتر می‌بینمت!
مامان کنار پدر نشسته بود، که با این حرف پدر پشت چشم نازک کرد و گفت:
- همش تقصیر خودته. آخه چرا این دختر رو وارد کارهای مردونه خودت و اهورا می‌کنی؟ هرکس ندونه خیال می‌کنه تو صاحب دوتا پسر شدی، نه یک پسر و یک دختر!
پدر که انگار غرق در لـ*ـذت بود و به وجود من و اهورا افتخار می کرد، بی‌خیال گفت:
- خانم خسته نشدی اینقدر در این مورد با من بحث کردی؟ تو که می‌دونی دل آسا کمتر از یه مرد نیست! اون به من ثابت کرده که می‌تونه توی هر زمینه‌ای حامی و پشتیبان من باشه!
مامان با حرص از جا بلند شد:
- حرف زدن با تو، مثل کوبیدن میخ توی سنگ می‌مونه کیان!
سپس در حالی که از سالن خارج می‌شد، بلندتر ادامه داد:
- پس حالا که این‌جوره، دیگه از ندیدن دل آسا گلایه نکن. مقصر خودتی و بس!
مثل همیشه ساکت ایستاده بودم تا این مشاجره به اتمام برسه. از نظر من، نه پدر قرار بود از موضع خودش کوتاه بیاد و نه مامان، پس چرا بی‌خودی خودم رو خسته کنم و از یکیشون طرفداری کنم. بالاخره هردوشون به یک اندازه برام عزیز هستن و طرفداری از هرکدوم باعث رنجش طرف مقابل می‌شد!
پدر دستی به روی چشم‌هاش کشید و گفت:
- می‌بینی دل آسا؟ هنوز نتونسته خودش رو با فرهنگ آمریکا وفق بده! خیال می‌کنه این‌جا هم مثل ایران، روابط بسته‌اس، ولی باید بفهمه که اینجا زن با مرد برابری می‌کنه. پس توام باید مثل اهورا تلاش کنی تا در آینده بتونی روی پای خودت بایستی. وگرنه که من توی دست و بالم اونقدری کارفرما و زیردست دارم، که تا لب تر کنم برام هر کاری می‌کنن. می‌تونم خیلی راحت کارهای تو رو به یه نفر دیگه بسپارم، اما برای من مهمه که دخترم، پاره‌ی تنم، اونجوری آموزش ببینه و تربیت بشه، که اگر میون یک جماعت تنها موند، به راحتی یک چشم بهم زدن خودش رو از اون مخمصه بیرون بکشه و نجات دهنده‌ی جونش باشه! نه این که دائم از این که حالا به هر نحوی، مبادا جایی تنها بمونه و بهش حمله بشه، بترسم. دخترم متوجه منظورم که می‌شی؟
کوتاه جواب دادم:
- بله پدر من می‌فهمم و درک می‌کنم!
پدر با لـ*ـذت به قامتم نگاه کرد و در همون حال گفت:
- پس خواهش می‌کنم به مامانت هم بفهمون، که تلاشش برای بی‌خیالی من نسبت به تو، تا موقعی که خودت نخواستی بی‌نتیجه است و برکناریت غیرممکنه!
- به قول خودتون مامان تربیت شده‌ی یک خانواده‌ی عامی و عادی توی ایران بوده، که یک عمر توی گوشش خوندن دختر باید بشینه توی خونه و منتظر قسمت‌اش باشه تا ببینه چی براش رقم خورده. خب پس یک همچین شخصیتی حق داره که این قدر زود نتونه با حقایق زندگی در قرن 21 کنار بیاد!
پدر قهقهه‌ای زد، که لبخند محوی روی لبم نشوند. پس از اینکه یک دل سیر خندید، دست‌هاش رو بهم مالید و گفت:
- دل آسا تو معرکه‌ای، من به مامانت برای به دنیا آوردن تو واقعا افتخار می‌کنم.
تعظیم کوتاهی کردم:
- دست پرورده‌ایم کیان خان!
پدر بهم اشاره کرد تا جلوتر برم و بعد جدی شد و گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-دل آسا ممکنه یک قرارداد کاری با ایران ببندم از نظر تو که مشکلی نداره؟!
اخم کردم و در جواب پدر به همون آرومی گفتم:
-اما پدر ایران یعنی تداعی خاطرات بدتون و کمبودهایی که حس کردید، برای* بی ادب نشو *که تا الان تنها اسم این کشور رو شنیدم بستن یک قرارداد هیچ مشکل خاصی به همراه نداره اما برای شما... راستش نمی دونم بهتره با اهورا مشورت کنید لااقل اون شاید بتونه جواب قاطعی بهتون بده!
پدر که حالا به شدت توی فکر بود و متاثر، سری ت* بی ادب نشو * داد و در جوابم گفت:
-پس از نظر تو وقتی احساسات و عواطف من رو نادیده بگیریم مشکل دیگه‌ای نمی مونه واسه بستن این قرارداد درسته؟!
متوجه شدم که پدر از موضع خودش طبق معمول کوتاه نیومده و این قرارداد رو مهم تر از احساسات قلبی خودش می دونه برای همین به حالت عادی همیشگی‌م برگشتم و بی خیال گفتم:
-خیر، از نظر من هیچ مشکلی وجود نداره برای بستن این قرارداد!
پدر دستش رو ت* بی ادب نشو * داد:
-بسیارخب، می‌تونی بری!
از سالن بیرون اومدم و باز هم به سمت اتاقم رفتم تا وقتی برای ناهار صدام کنن.
پدر قبل از به دنیا اومدن من و اهورا به همراه مامان به آمریکا اومده بود و به طور کلی با خانواده، اقوام و تموم نزدیکانش قطع رابـ ـطه کرده بود چون معتقد بود کسی منتظرش نیست دوستش نداره و نیازی به حضورش توی ایران نیست، به شدت از رفتارهای خانواده اش احساس نارضایتی می کرد و برای همین هم ما از بدو تولد کمبود نزدیکان رو حس کردیم و از محبت های پدربزرگ و مادربزرگ بی بهره بودیم!
روی صندلی نشستم و از پنجره مشرف به باغ نگاهم رو به مکث دوختم که به دنبال گربه ای که از بیرون وارد ویلا شده بود می دویید و با پارس کردن های مداوم‌ش نشون می داد که از حضور این گربه توی عمارت ناراضیه!
اهورا داداش بزرگ تر من بود، اون یک مرد ایده آل و جدی مثل پدر بود که نصف بیشتر مسئولیت ها به روی دوشش بود و از نظر من خستگی مفرط داشت اما اهورا صبورانه توی کارها به پدر کمک می کرد و هیچ وقت لب به اعتراض باز نکرد، بیست و پنج سال سن داشت و مدرک مهندسی که بی ارتباط با کارخونه پدر هم نبود و می تونست اندوخته هاش رو در اختیار شرکت و کارخونه ی پدر بذاره و پیشرفت‌ش رو روز افزون کنه!
مامان، درسا رحیمی نام داشت که از یک خانواده معمولی شهرستانی بود و زمان ازدواج با پدر چون با عشق ازدواج کرده بودن پدر چشم روی خیلی از کمبودهای مامان بسته بود و براش مهم نبود که مامان از قشر متوسط جامعه اس اما خودش و پدرش از بزرگان شیراز هستن که شهری توی ایرانه!
تقه هایی که به در اتاق خورد و متعاقب‌ش امیلی داخل شد و برای صرف ناهار دعوتم کرد باعث شد بار دیگه از افکارم دست بکشم و به همراهش سر میز ناهارخوری حاضر بشم.
پدر با وجود زندگی توی آمریکا بیش از بیست و شش سال اما خلق و خوی ایرانی بودنش یا اصالت ذاتی ش رو هرگز فراموش نکرده بود چون از موقع اقامت توی آمریکا آشپز ایرانی استخدام کرده بود تا غذای ایرانی بخوره و من و اهورا می تونم با جرات بگم فقط توی مراسمات، پارتی ها و رستوران های این کشور غذای خارجی خوردیم وگرنه توی عمارت غذایی جز غذای ایرانی ممنوع بود!
از وقتی خودم رو شناختم پدر سعی کرد من رو توی کارهاش مثل اهورا وارد کنه تا به قول خودش پخته و کار بلد بشم تا آینده ام تضمین باشه و بتونم گلیم خودم
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
رو به اصطلاح از آب بکشم بیرون، اما این کارش همیشه و همیشه اعتراض مامان رو به همراه داشته و هنوز نتونسته بود با این موضوع کنار بیاد!
سر میز نشستم، اهورا با لبخند ملایمی نگاهم می کرد، همیشه از جانب تنها برادرم محبتی خالص و عمیق حس کرده بودم و توی این مورد هیچ وقت کمبود نداشتم.
لبخندش رو با لبخند کمرنگی پاسخ دادم، برعکس چهره‌ی اهورا که تو نگاه اول جدیت از نگاهش می بارید من توی نگاه اول سرد بودن، بی تفاوتی و خونسردی از صورتم و اجزاش نمایان بود چون بالاخره زندگی توی آمریکا تاثیر گذاشته بود روی* بی ادب نشو *که تمام بیست و سه سال زندگی‌م رو این جا بودم!
سر میز کسی صحبت نمی کرد این خواسته ی مامان بود و البته منم شخصا با این موضوع موافق بودم، بعد از صرف ناهار از جا بلند شدم و برای رفتن به استودیو حاضر شدم و قبل از رفتن سری به پدر زدم و از رفتنم با خبرش کردم که با لبخند ملایمی گفت:
-تو برای من افتخار بزرگی هستی دل آسا مطمئن باش تا لحظه ای که نفس می کشم توی هر مرحله از زندگیت کمکت می کنم و تنهات نمی ذارم.
از این حرف باز هم مثل همیشه دل گرم شدم، از این رو لبخند زدم و گفتم:
-این برای من از هر چیزی بهتره پدر خودتونم می دونید که نیاز دارم به یک حامی محکم و چه کسی بهتر از شما؟
-من محاله تنهات بذارم می‌خوام که این رو بدونی!
سرم رو به ادای احترام خم کردم که گفت:
-برو دیرت نشه دلم تنگ شده برای شنیدن صدات اونم با آهنگ جدید!
حس خوبی که با صحبت های پدر بهم منتقل شده بود توی تنم لـ*ـذت عمیقی رو جاری می کرد، پدر کم آدمی نبود اون هم توی آمریکا!
از عمارت زدم بیرون و پی در پی نفس های عمیق کشیدم و به سمت ویلیام که منتظرم بود رفتم.
در ماشین رو باز کرد و گفت:
-سلام مادمازل، خسته نباشی!
سوار شدم و او در رو خیلی آروم بهم کوبید و خودش جلو نشست و حرکت کرد.
نگاهم رو به شهرم دوختم، خیابون ها تندتند از مقابل دیده هام می‌گذشتن و من طبق معمول گـه گداری نگاه های خیره ی ویلیام رو روی خودم حس می‌کردم ولی بی توجه بودم تا بدونه که پاش رو از گلیمش نباید درازتر بکنه!
-مادمازل امروز هم ضبط دارید؟
سرم رو ت* بی ادب نشو * دادم و کوتاه گفتم:
-بله تا ساعت هفت شب توی استودیو هستم مزاحمم نشو برو راس ساعت بیا دنبالم!
لب هاش رو گزید و آروم گفت:
-منتظر شما بودن سعادتی هست که نصیب من شده!
پوزخندی زدم و کمی خودم رو کشیدم جلو، انگشتم رو آروم کشیدم روی صورتش که لرزش تنش رو حس کردم ولی بی اعتنا گفتم:
-ببین ویلی حواست رو جمع کن تا با این پررویی هات این سعادت رو از دست ندی خودت که می‌دونی من اصلا حوصله این حرف های رمانتیک ندارم پس سعی نکن حصار یخی قلب من رو بشکنی تو برای من تنها راننده شخصی بیش نیستی شیرفهم شد؟
بدون این که هول بشه نگاهش رو از آینه به چشم هام دوخت:
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-توام آدمی احساس داری این رو نمی‌تونی پنهون کنی و نادیده بگیری مادمازل من!
عقب نشستم و مثل همیشه سرد نگاهش کردم و جواب دادم:
-نه خودت برام مهمی نه حرف هات پس خسته ام نکن با این چرندیاتت!
سکوت طنین انداز ماشین آخرین مدل پدر شد که به ویلیام داده بود تا وظیفه حمل و نقل من رو به عهده داشته باشه، از این سکوت خیلی راضی بودم برای همینم نفس عمیقی کشیدم و منتظر شدم تا به مقصد برسیم.
با دیدن نمای استودیو خونی انگار درون رگ هام جریان پیدا کرد، من یه خواننده بودم و به این حرفه افتخار می‌کردم، این هم یکی دیگه از اون چیزهایی بود که داشتنش رو مدیون پدر بودم.
با توقف ماشین، ویلیام بیرون اومد و در رو برام باز کرد که پیاده شدم و دستم رو فرو کردم میون موهای مرتبش، لـ*ـذت می بردم از آزار دادنش از لحاظ احساسی!
آهی کشید که گفتم:
-حرف هام رو مدام پیش خودت تکرار کن ویلی، تا بدونی که برای من چه جایگاهی داری!
-دست از تلاش بر نمی‌دارم دل آسا، تو برای من یه عشق کاملی!
بلند زدم زیر خنده که دلخور شد، بعد از این که آروم تر شدم گفتم:
-کمتر کتاب های عاشقانه بخون و کمتر فیلم های احساسی ببین، انگار پاک فراموشت شده که کی هستی و از کجا اومدی ویلی!
چشم هاش رو بست و زمزمه کرد:
-چرا این قدر سنگ دلی مادمازل؟
بدون توجه بهش داخل استودیو رفتم که آتان مقابلم سبز شد و نگاهی عمیق به سر تا پام انداخت:
-مثل همیشه زیبایی!
با کلافگی مشهودی ازش گذشتم و گفتم:
-تو دیگه با این حرف های صد من یه غاز خسته ام نکن که اصلا حوصله ات رو ندارم آتان!
روی مبلی لم دادم و چکمه ها رو از پام کشیدم بیرون، آتان با دو فنجون قهوه خلوتم رو بهم زد و روبروم نشست:
-صدات محشره، هنوز دوتا آهنگ بیشتر نخوندی اما غوغا کردی، غوغا!
-می دونم نیازی نیست تعریف کنی تو!
آتان به پشتی مبل تکیه داد:
-این خودخواهی هات رو حمل بر چی بذارم دل آسا؟
شونه هام رو بالا انداختم:
-خودتم می دونی که من بی خودی از خودم تعریف نمی کنم، به کرات بهت ثابت کردم که می تونم با تلاش و استعداد ذاتی‌م به خواسته هام برسم!
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت:
-البته این وسط حمایت آقای شهیادی رو هم از یاد نبریم!
با افتخار پاسخ دادم:
-پدر فقط هزینه کرده، صدا مال منه که همه رو جذب خودش می کنه نمی‌تونی منکر این قضیه بشی!
آتان که مشخص بود حق رو به من داده از جا بلند شد:
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-شاید حق با تو باشه در هر حال تو از نظر من خیلی زود یک ستاره ی بزرگ می‌شی که تو آسمون آمریکا می درخشه!
سرم رو با رضایت ت* بی ادب نشو * دادم:
-همین من رو خوشحال می‌کنه آتان!
لبخند زد و در حال رفتن گفت:
-می رم کارهای ضبط رو حاضر کنم قهوه‌ت رو بخور تا سرد نشده.
فنجون رو به لب هام نزدیک کردم، پدر فارسی رو از همون اوایل تدریسم توسط معلم شخصی بهم یاد داده بود چون معتقد بود این جوری اصالتم حفظ می‌شه اما من انگلیسی رو خیلی روان تر ادا می‌کردم چون زبان اصلی من بود، البته فارسی رو هم کامل بلد بودم اما بعضی از کلمات رو با لحجه می‌گفتم که از نظر خودم مشکلی نداشت مهم این بود بتونم صحبت کنم و منظورم رو به دیگران منتقل کنم دیگه بقیه چیزها صوری بود، این جا هیچ* بی ادب نشو *با من فارسی صحبت نمی کرد حتی اهورا، اونم انگار انگلیسی رو ترجیح می‌داد به فارسی، تنها مامان گاهی وقت ها فارسی باهام صحبت می کرد و اعتقاد داشت هیچ زبانی مثل فارسی شیرین و لذت بخش نیست که خب هر* بی ادب نشو *برای خودش عقیده‌ای داشت و نمی‌شد سرزنشش کنی!
گاهی وقت ها در مورد ایران کنجکاو می‌شدم چون مامان به یک نحو خیلی مشتاق ازش تعریف می‌کرد، وسوسه می‌شدم که برای دیدنش برم اما وقتی پدر محدودیت های موجود توی این کشور رو برام یادآوری می‌کرد به طور کلی پشیمون می‌شدم چون من آزاد بودم این که نتونم صدام رو به اشتراک بذارم، این که نتونم بخونم احساس خفگی رو بهم منتقل می‌کرد!
پدر تموم رشته هایی که حس می‌کرد لازمه که یاد بگیرم رو توسط معلم خصوصی هایی که می‌گرفت بهم آموزش می‌داد و می‌تونستم به جرات بگم توی هر حرفه ای سر رشته داشتم و این از نظر خودم عالی بود!
-دل آسا هنوز نرفتی برای تمرین؟
صدای هارپر بود، یکی از دختران خوبی که بیشتر مواقع حضورش رو کنارم حس می‌کردم و دوستش داشتم، دختر خوبی بود و این جا توی این استودیو کار می‌کرد البته دخترخاله آتان هم می‌شد که صاحب این استودیو بود!
از جا بلند شدم و باهاش دست دادم:
-کم کم داشتم می‌رفتم، چه خوب شد که اومدی از تنهایی خوشم نمیاد!
لبخند گرمی به روم زد:
-پس آتان چی؟!
صورتم رو جمع کردم و در جوابش گفتم:
-خودتم می‌دونی که با جنس مخالف رابطه خوبی ندارم!
هارپر دستی توی موهاش کشید و خندید:
-اما جنس مخالف بدجور از تو خوشش میاد می‌تونم با اطمینان بگم خیلی ها هستن که در حسرتت می سوزن!
شونه هام رو بالا انداختم:
-من به هیچ* بی ادب نشو *نیاز ندارم هارپر، پدرم من رو از هر لحاظی تامین می‌کنه مگه دیوونه ام که این آرامش رو به آشوب تبدیل کنم؟!
-اما همه چیز هم پول نیست عزیزم!
در حالی که به سمت اتاق موسیقی می‌رفتم زمزمه کردم :
-من از این چیزهایی که توی نظر توئه متنفرم و گریزون!
سپس وارد اتاق شدم و دیگه صداش رو نشنیدم که چی می‌گفت، آتان با دیدنم از روی صندلی مخصوص‌ش بلند شد:
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-کم کم داشتم میومدم صدات کنم، کجا موندی پس؟
-پیش من بود!
هارپر بود که جای من جواب داده بود، تو جایگاه مخصوص ضبط ایستادم که آتان رو به دخترخاله اش گفت:
-چه خوب شد که اومدی، این جا بهت احتیاج داشتم.
دقایقی بعد ضبط آهنگم آغاز شد و من با تموم احساسم خوندم که همیشه موقع ضبط هام عنان از کف می‌دادم و احساساتم به بیرون سرایت می‌کرد، قادر نبودم جلوشون رو بگیرم که باعث حیرت آتان و هارپر می‌شد چون همیشه من رو آدمی سرد و بی تفاوت دیده بودن حق داشتند این جوری تعجب کنن!

***
پس از ضبط هوای نیویورک تاریک شده بود، این از پنجره های استودیو به خوبی مشخص بود، من و هارپر روی مبل نشسته بودیم که آتان وارد شد و بهم زل زد:
-مثل همیشه موفق بودی!
نفس راحتی کشیدم که هارپر گفت:
-همیشه موقع ضبط یه آدم دیگه می‌شی تو دل آسا، که البته برای من و آتان جای تعجبه!
باز هم نقابم برگشته بود سرجاش، من با این روحیه خو گرفته بودم، از قدیم گفتن "ترک عادت موجب مرض است!"
در جواب هارپر گفتم:
-موقع ضبط برای این که بتونی مخاطبت رو جذب کنی مجبوری تموم احساسات وجودت رو به رخ بکشی، منم مجبورم!
هارپر پوزخندی بهم زد:
-مگه تو برای شاد بودن، با احساس برخورد کردن چی کم داری دل آسا؟!
آتان که روبرومون نشسته بود با این حرف هارپر تند گفت:
-حرف منم به این بانو همینه دیگه!
از جا بلند شدم، ویلیام بدون شک تا الان رسیده بود و منتظرم بود، البته بیشتر از این که نگران انتظار کشیدن ویلیام باشم می‌خواستم به این بحث بی سرو ته پایان بدم!
-من رفتم هر خبری شد بی خبرم نذارین!
هارپر که انگار امروز گیر داده بود همراهم از جا بلند شد:
-داری فرار می‌کنی؟!
نگاهش کردم و چشم هام رو ریز کردم:
-می شه بگی برای چی تو به من گیر دادی امروز؟ لطفا خسته تر از اینم نکن!
هارپر نفس عمیقی کشید و به سمت خروجی اشاره کرد:
-بسیارخب من تسلیم، انگار نمی شه زیر زبون دل آسا حرفی بیرون کشید!
با رضایت سرم رو ت* بی ادب نشو * دادم و پس از خداحافظی کوتاهی بیرون زدم و ویلیام با لبخند دلنشین‌ش تا موقع سوار شدن همراهیم کرد!
با ورود به عمارت اهورا سد راهم شد و در آغوشم کشید:
-دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم!
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
لبخندی زدم و دست هام رو دورش حلقه کردم:
-یه ضرب المثل ایرانی هست که می‌گه" دل به دل راه داره."
از آغوشش بیرون اومدم که خندید:
-مثل این که داری به این زبان علاقه مند می‌شی!
بی تفاوت نگاهش کردم:
-تو مختاری هر جور دوست داری فکر کنی داداش!
اهورا کمی مکث کرد و بعد گفت:
-پدر موضوع قرارداد با ایران رو باهام در میون گذاشت!
قدم زنان به سمت سالن پذیرایی رفتم و نشستم:
-خب؟!
جلوم نشست:
-و اینم اضافه کرد که تو مشکلی با این موضوع نداشتی!
درخواست قهوه رو به خدمتکار دادم و نگاهم رو به چشم های مخمور اهورا خیره کردم:
-مهم خواستن یا نخواستن، موافق بودن یا نبودن من نیست، تو که پدر رو می‌شناسی یه حرف بزنه تا تهش می‌ره البته من یاد آور شدم که قرارداد کاری بستن با کشور ایران مصادف هست با ذره ذره آب شدن و غصه خوردن پدر و البته هوایی شدن مامان اما گوش پدر به این حرف ها بدهکار نبود!
قهوه هامون رو آوردن، پس از رفتن خدمتکار اهورا نگران گفت:
-من نمی‌خوام و راضی نیستم با این قرارداد!
-خب تونستی این رو به پدر بگی؟
به عقب تکیه داد و موشکافانه به چشم هام نگاه کرد:
-نه چون می‌خوام این رو بذارم به عهده ی تو چون پدر برای حرف و نظر تو بیشتر اهمیت قائله تا حرف من!
-چطور همچین فکری کردی؟
-چون من یه مردم و کار کردن جوهر وجودم، مسلما تا الان هر چی با پدر همراهی کردم یک جور وظیفه محسوب می‌شده اما تو با من خیلی فرق می‌کنی چون پدر همیشه می‌گه تو مثل یک مرد حامی‌ش بودی و کمک‌ش کردی پس یک جورایی خودش رو مدیون تو می‌دونه، اگر چیزی رو ازش بخوای و روش پا فشاری کنی گمون نکنم مخالفتی بکنه!
کاملا متوجه منظور اهورا می‌شدم، اون می‌خواست با پیش کردن من و درخواست کردنم از پدر اون و تصمیم‌ش رو تحت شعاع قرار بده به نحو دیگه اون رو لای منگنه بذاره ولی من دلم نمی‌خواست پدر به خاطر من از یکی از خواسته های قلبیش بگذره و بی خیالش بشه!
-نه اهورا متاسفم نمی‌تونم در خواستت رو قبول کنم، پدر خیلی خوشحاله از این قرارداد که خودت هم می دونی چه سود کلانی نصیب‌ش می شه پس از من نخواه بی خودی کاری رو انجام بدم که پدر اصلا راضی به انجام دادنش نیست!
-اما من نمی خوام ما برگردیم به ایران دل آسا، این رو درک می‌کنی؟
-تصمیم پدر عملی می‌شه من این رو فقط مطمئنم، پدر اون قدری از سود این قرارداد راضی هست که بعید نیست اگر منم ازش تقاضا کنم رد کنه !
اهورا به فکر فرو رفته بود، قهوه‌م رو خوردم و پرسیدم:
-قرار نیست که برگردیم به ایران، این یک قرار کاریه مثل بقیه قرارداد ها، چرا هول کردی؟!
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-چون دلم شور می‌زنه، مامان همیشه و همیشه موافق برگشت به ایران بوده یک مدته به هزار سختی منحرف‌ش کردیم و از خواسته‌ش منصرف، حالا اگر باز ایران رو ببینه یا چیزی راجع بهش بفهمه هوایی می‌شه و فیلش یاد هندستون می کنه!
-چرا این قدر از ایران بیزاری اهورا؟
پوزخندی بهم زد:
-نگو که تو خوشت میاد ازش!
شونه هام رو بالا انداختم که گفت:
-من از ایران بیزار نیستم از اقوامی متنفرم که توی ایرانن، از آدم هایی که هرگز وجودشون رو در طول زندگیم حس نکردم، بهشون احتیاج داشتیم و نبودن، تو خودتم به کرات این کمبود رو احساس کردی من می‌شناسمت پس نگو نه!
کمی خم شدم به سمتش:
-اقوام پدری توی شیراز زندگی می کنن در حالی که این قرارداد و این شرکت طرف مقابلمون توی یکی دیگه از استان های این کشوره که اگر اشتباه نکنم پدر گفت اسم این شهر "تهران" هست پس بازم می‌گم که نگرانیت بی مورده!
از جا بلند شد:
-کاش منم می‌تونستم مثل تو تا به این حد بی تفاوت باشم دل آسا!
-وقتی بدونی که هیچ کاری ازت ساخته نیست و مجبوری به موافقت، توام مثل من سعی می‌کنی با این موضوع کنار بیای داداش!
-سعی خودم رو می‌کنم، شب بخیر!
-شب بخیر.
پس از رفتنش بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.

×××
به همراه پدر به کارخونه سر زدم و طبق خواسته‌ش برخی از کارکنان رو اخراج و بعضی ها رو تشویق کردم اون هم با حقوق بیشتر، بقیه آدم هایی که برای کار کردن اومده بودن رو استخدام کردم تا چند روزی به عنوان آزمایشی کار کنن در صورت رضایت پدر موندگار و در غیر این صورت عذرشون خواسته می‌شد!
اهورا دلش نمی اومد که کسی رو اخراج کنه و مدام با پدر بحث می کرد اما من بی رحمی می‌کردم و در کمال خونسردی اخراج‌شون می‌کردم و برای همینم برای این کار پدر از من کمک می‌گرفت!
با هم وارد اتاق پدر شدیم که گفت:
-بازم بهت یاد آوری می‌کنم که مدیون توام خیلی از موفقیت هام رو، دلم می‌خواد این رو باور کنی!
حرف های اهورا توی سرم پیچید، دلم خواست به طور غیرمستقیم این درخواست رو ازش بکنم تا بفهمم تا چه حد روی پدر تاثیر دارم برای همین هم گفتم:
-پدر هنوز برای قرارداد با ایران مصمم هستی؟
پدر با خوشحالی وافری دست هاش رو بهم مالید:
-مشخصه دخترم، من روز شماری می‌کنم تا این قرارداد بسته بشه چون می دونم که شرکتم معروف و معروف تر می شه تو این طور فکر نمی‌کنی؟
سپس از جا بلند شد و لیستی رو به سمتم گرفت:
-این لیست رو یه نگاه بکن، آمار کارکرد اون شرکت توی "تهران" هست می‌تونم تعجبت رو از نگاهت ببینم چون می‌دونم که انتخابم عالیه و اگر بسته بشه این قرار داد خیلی خوش به حالمون می‌شه!
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
حق با پدر بود، این شرکت و درآمدهای سالیانه‌شون، خرید و فروش‌هاشون مافوق تصور بود، برای همینم ادامه دادن بحث رو اصلا جایز ندونستم و با لبخند ملایمی گفتم:
- کاملا می‌بینم که حق با شماست پدر!
پدر نگاهش رو روی چهره‌ام معطوف کرد و با کنجکاوی گفت:
- ببینم دخترم تو دلت نمی‌خواد این قرارداد بسته بشه؟!
لب‌هام رو خیس کردم و سعی کردم واقعیت رو بگم:
- نه پدر بین خودمون بمونه اهورا دیشب ازم خواست که ازتون درخواست کنم از بستن این قرارداد صرف نظر کنید وگرنه من رو که می‌شناسید برام هیچ اهمیتی نداره که شرکت واسه کدوم کشور باشه من فقط کارهایی رو انجام می‌دم که شما ازم بخواهید اما اهورا نگرانه که این قرارداد به احساسات هممون لطمه وارد کنه می دونم که متوجه منظورم هستید حتی اهورا بهم گوشزد کرد که به تازگی تونستید مامان رو از برگشتن به ایران منصرف و منحرف کنید نگرانیش برای این هست که با این قرارداد و سفر به ایران باز هم فیل همگی یاد هندستون بکنه به قول خودش!
پدر که با دقت زیادی به حرف‌هام گوش می‌داد پس از سکوتم گفت:
- درسته تا حدودی حق رو به داداشت می‌دم چون مامانت بدجور شیفته ایران هست روزی که می‌خواستیم به آمریکا برای همیشه مهاجرت کنیم رو هرگز یادم نمی‌ره مثل ابر بهار گریه می‌کرد و تا چند ماه بعد از اومدنمون به این کشور هم دچار افسردگی شده بود به نحوی که مجبور شدم تحت نظر دکتر بذارم‌ش که بعد از اون کم کم به زندگی عادی برگشت اما هنوزم تا اسم ایران میاد متوجه می‌شم که ناراحت می‌شه و غم چهره‌اش رو در بر می‌گیره!
پدر که ساکت شد، گفتم:
- پس با این تفاصیل بازم مصمم بستن قرارداد هستید؟
-بله دخترم چون نمی‌تونم تا ابد ارتباطم رو با این کشور قطع کنم، تو و اهورا با ایران آشناییت ندارید نمی‌دونید که این کشور واقعا مهمه و بزرگ، از نظر موفقیت هم ارزش بالایی داره چون از سیستم والائی برخورداره و بستن قرارداد با یکی از شرکت های مهم پایتخت‌ش یعنی موفقیت روزافزون و بالا رفتن ارج کارخونه و شرکت!
اخم محوی روی صورتم نشست:
- اما پدر فکر می‌کنم شما دارید شکسته نفسی می‌کنید چون شرکت ما هم به همراه کارخونه های متعددمون این جا خیلی مهمه و زیر نظر بهترین کارشناسان آمریکا اداره می‌شه قطعا نباید خودمون رو دست کم بگیریم خیلی ها آرزوشونه بستن قرارداد با شرکت شما!
پدر با خوشرویی گفت:
- درسته عزیزم من منکر این قضیه نمی‌شم اما من تا به حال به تو و اهورا نگفتم این شرکت اولین شرکتی نیست که از سمت ایران اومده تا با ما قرار داد ببنده تا الان خیلی بودن اما چون مهم نبودن یا به منظور دیگه درآمد سالیانه‌شون در این حد نبوده من به سادگی پیشنهادشون رو مبنی بر بستن قرارداد رد کردم و چون رد کردم نیاز ندونستم که راجع بهش با تو و اهورا مشورت کنم ولی از نظر من این شرکت فرق می‌کنه چون در موردش تحقیق کردم، به اندازه ای که ما توی آمریکا معروفیم این شرکت توی ایران معروفه.
با تفهیم سر ت* بی ادب نشو * دادم:
- باید بگم که حق با شماست لطفا توی فرصتی مناسب با اهورا هم صحبت کنید و این نتایج رو بهش بگید تا این جوری دچار تردید نباشه، البته مواظب باشید که نفهمه من باهاتون صحبت کردم نمی خوام تنها داداشم رو ناراحت کنم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
- می‌فهمم، تو خیالت راحت باشه اهورا رو بسپار به من ممنونم که قابل دونستی و اعتماد کردی حقیقت رو بهم گفتی چون نمی‌خوام اهورا ناراضی باشه برای من جدای از سود کردنم با ارزش تر رضایت شما دو نفره می‌خوام این رو هر دوتون بدونید!
سرم رو به معنای مثبت ت* بی ادب نشو * دادم که ادامه داد:
- در مورد درسا هم نگران نباشید خودم یه کاریش می‌کنم!
از جا بلند شدم:
- بسیار خب، صلاح مملکت خویش خسروان دانند و بس!
پدر خندید و ازجا بلند شد، روبروم ایستاد و گونه ام رو بوسید:
- خوشحالم که دارمت دخترم!
- منم به داشتن شما مفتخرم!
سپس به سمت ورودی رفتم و درهمون حال گفتم:
- با اجازه‌تون باید برم و سری به هارپر بزنم، درخواست کرده که به دیدنش برم و انگار باهام کاری داره که خیلی واجبه!
پدر سر ت* بی ادب نشو * داد:
- برو عزیزم مواظب خودت هم باش.
بیرون اومدم که ویلیام در رو باز کرد و ضمن سوار شدنم خم شد و دستم رو بوسید که نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
- بهتره بیشتر از این وقتم رو نگیری ویلی، من به این محبت های تو نیاز ندارم پس پات رو از گلیمت درازتر نکن!
سوار شد و حرکت کرد:
- قلب یخیت رو آب کنم چی دل آسا؟ اون وقت حاضر می‌شی من رو به آرزوم برسونی؟!
نگاهم رو از آینه به چشم های آبیش دوختم:
- می‌دونی چند سالته ویلی؟ بیش از سی و پنج سالته یعنی چیزی دو برابر سن من، واقعا خجالت نمی‌کشی؟!
- هنوز عاشق نشدی دل نباختی که حال من رو درک کنی حقم داری مسخره‌ام کنی!
- خب حالا بگو ببینم آرزوت چیه؟
- داشتن تو!
- می‌دونی که غیرممکنه!
- حتی به دوستی باهات هم قانعم دل آسا، اذیتم نکن!
- تو انگار متوجه نیستی من چی می‌گم‌ها، دارم بهت می‌گم من تا به حال از این جور رابطه‌ها نداشتم و خوشمم نمیاد!
- چی می‌شه یک بار به من فرصت بدی و خودت و احساساتت رو هم محک بزنی؟!
- نمی‌فهمم چرا این قدر گیر دادی به این موضوع دیگه کم کم دارم از دستت عاصی می‌شم!
- این جا آمریکاست و این جور دوستی‌ها چیز خاصی نیست خیلی هم پیش پا افتاده‌اس، این تویی که سخت می‌گیری!
جوابش رو ندادم چون دیگه رسیده بودیم به آپارتمان هارپر، اومد در رو باز کرد و من پایین اومدم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-دل آسا؟
نگاهش کردم که پر شور گفت:
-لااقل باهام به یک مهمونی بیا، این که دیگه چیز زیادی نیست که ازت می‌خوام!
کلافه گفتم:
-باشه، این مهمونی دردسر ساز واسه چه موقع هست؟
خوشحال شد و باز دستم رو بوسید:
-یعنی تو واقعا همراهی من رو قبول می‌کنی؟!
-برای این که دست از سرم برداری آره!
خندید و گفت:
-فردا شبه، یه پارتی مجلل!
به سمت آیفون رفتم:
-باشه حالا هم دیگه برو نمی‌خوام هارپر تو رو ببینه!
ویلیام شیطون نگاهم کرد:
-می‌ترسی دل ببازه به من؟!
نگاهش کردم، از حق نگذریم مرد فوق العاده ای بود، هیکلش رو فرم بود و انگار سال ها بود که بدن سازی رفته بود عضله ای و خوش هیکل، صورتش هم در کل جذاب بود برای همین گفتم:
-نه اتفاقا می‌خوام بیای ببینتت بلکه بپسندید همدیگه رو و تو من رو راحت بذاری!
سوار شد:
-گرچه هیچ* بی ادب نشو *برای من به دل ربایی تو نیست ولی چه کنیم شاید سرنوشت‌مون در همین حده!
لبخندی زدم و زمزمه کردم:
-پررو!
خندید و با تک بوقی ازم دور شد و من وارد آپارتمان شدم که دقایقی بود توسط آیفون در باز شده بود.
هارپر جلوی ورودی انتظارم رو می‌کشید و با دیدنم گرم در آغوشم کشید:
-عزیزم...!
پس از ابراز احساسات هارپر باهم داخل اومدیم و من روی کاناپه لم دادم و او برای آوردن خوراکی وارد آشپزخونه‌ش شد، در همون حال گفت:
-حالت چطوره؟
-خوبم مثل همیشه!
-هیچ آدمی خوب مطلق نیست عزیزم!
پوزخندی زدم:
-در مورد من این ابراز عقیده اشتباهه!
جلوم نشست:
-حالا تو هی با من شوخی کن!
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-گفتی کارم داری!
-انگار عجله داری!


-ابدا، فقط کنجکاوم کردی.
-مگه تو کنجکاوی کردن هم بلدی؟
چشم غره‌ای بهش رفتم که بلند زد زیر خنده و گفت:
-موافقی حین بازی شطرنج صحبت کنیم؟
سرم رو ت* بی ادب نشو * دادم:
-حرفی ندارم.
-پس زودتر خوراکی ها رو بخوریم و بریم!
پس از خوردن خوراکی هایی که هارپر زحمت‌ش رو کشیده بود به سمت میز شطرنج گوشه سالن رفتیم و مثل همیشه مهره های سفید انتخاب من بود!
شروع کردیم، هارپر گفت:
-تو باید به یکی از دوستان نزدیک من کمک کنی دل آسا!
-تا چی ازم بخوای، یادت نره که من واسه تموم برنامه‌هام با پدر مشورت می‌کنم پس جدا از نظر من تایید پدر رو هم در نظر بگیر!
-می‌دونم و اینم می‌دونم که حرف اول و آخر رو خودت می‌زنی چون پدرت برای راضی نگه داشتن تو و خوشحالیت هر کاری می‌کنه فراموش نکن!
خنده ی کوتاهی کردم:
-باشه هارپر زرنگ، من تسلیم!
هارپر خوشحال نگاهم کرد:
-کار خیلی شاقی نیست که از عهده انجام دادنش برنیای!
بی حوصله گفتم:
-زود باش خلاصم کن دیگه...ِ!
کمی مکث کرد و گفت:
-باید برای دوستم مدل بشی!
تند سرم رو بالا آوردم و بهش زل زدم تا ببینم تا چه حد جدیه که انگار بدجور توی تصمیم‌ش مصمم بود، نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه تو سکوت بازی ادامه پیدا کرد که زمزمه کردم:
-کیش!
پوفی کشید و عقب نشست:
-جوابم؟
-باید با پدر مشورت کنم!
-جواب خودت رو خواستم بدونم دل آسا!
-من حرفی ندارم هارپر!
خوشحال شد و گفت:
-پس راضی کردن کیان خان رو هم می‌تونم به عهده‌ت بذارم مگه نه؟
-تموم سعی خودم رو می‌کنم!
-مایکل رو که می‌شناسی؟ اون سال هاست که طراح مد توی آمریکاست اونم از نوع بهترینش!
-چی شده که آدم به این معروفی احتیاج به من پیدا کرده؟!
-گفتم بهت که تو خودت رو زیادی دست کم گرفتی، می تونم با اطمینان بگم که تو توی هر رشته ای تقریبا واردی و بلدی مهم تر این که خواننده ای توی نیویورک،
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
پس داشتن تو کم لطفی نیست اونم برای آدم خود شیفته‌ای مثل مایکل که همیشه خواستار بهترین هاست!
سپس اضافه کرد:
-البته اینم بگم که کار کردن تو هم با مایکل برات موفقیت بزرگیه، چون خیلی معروف می‌شی!
با تکان دادن سرم با این گفته‌اش موافقت کردم که گفت:
-اگر نظر پدرت رو جلب کردی و تونستی موافق بودنش رو کسب کنی زود بهم خبر بده دلم می‌خواد با مایکل صحبت کنم و بگم که تو به خواسته‌ش جواب مثبت دادی!
-باشه اما عجله نکن چون من به زمان احتیاج دارم!
-اما تو باید این رو در نظر بگیری که خیلی ها مشتاق کار کردن و روی صحنه رفتنن، خواستار معروف بودن و پخش شدن عکس هاشون توی مجله های مد، کم رقیب نداری دل آسا!
-اگر مایکل من رو انتخاب کرده مطمئنم که به این راحتی ها دست از سرم بر نمی‌داره!
لبخند گرمی بهم زد:
-موافقم باهات تو خیلی پیشرفت کردی توی نیویورک، هیچ رقیبی به گردپای توام نمی‌رسه من خواستم با این حرف تحریکت کنم زودتر بهم جواب بدی!
-منم زرنگ‌تر از این حرف‌هام که بخوام گول تو رو بخورم هارپر!
پس از کمی دیگه نشستن پیش هارپر قصد رفتن کردم که تا ورودی همراهیم کرد:
-تو دختر خیلی خوش شانسی هستی حتی از راننده شخصی هم شانس آوردی!
متوجه منظور هارپر شدم و با شیطنت گفتم:
-می خوای راننده‌ام رو بفرستم سمت تو؟ من بهش احتیاجی ندارم این نشد یکی دیگه عزیزم!
هارپر لب‌هاش رو جمع کرد:
-نه مگه خودم دست و پا ندارم رانندگی کنم چه نیازی دارم به راننده، توام به نظرم زیادی خودتو درگیر تجملات کردی!
شونه هام رو بالا انداختم:
-این جوری عادت کردم و البته خواست پدره و نمی‌شه پشت گوش بندازی!
هارپر پوفی کشید:
-با این مورد موافقم.
بیرون اومدم که هارپر هم دنبالم اومد و با دیدن ویلیام ادای غش کردن رو بیرون آورد:
-واو...پسره یه پا هرکوله برای خودش، عجب هیکلی ساخته لامذهب!
خنده‌ی کوتاهی کردم و آروم باهاش دست دادم:
-من دیگه می‌رم!
-یادت نره به محض صحبت با کیان خان من رو در جریان بذاری دل آسا!
-این قدر نگران نباش و عجله نکن، گفتم که باشه!
با حرکت ماشین نگاهم رو به بیرون دوختم، با خودم فکر کردم چقدر خوبه اگر پدر با پیشنهاد هارپر موافقت کنه خصوصا این که کار کردن با مایکل بهترین مدلینگ این شهر باعث معروفیت بیشتر منه و من تابع مشهور بودنم!
صدای ویلیام باز هم به گوشم رسید:
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

نویسنده بخش کتاب
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,002
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-چی باعث شده مادمازل رویایی من این جوری توی فکر فرو بره؟!
بی تفاوت نسبت به سوالش گفتم:
-راستش هارپر پیشنهاد وسوسه انگیزی بهم داده ویلی!
لبخند گرمی بهم زد:
-درست حدس زدم پس، خب حالا اگر دوست داری باهام صحبت کن!
شونه هام رو بالا انداختم:
-فکر نمی‌کنم دونستن‌ش بد باشه!
مکثی کردم و ادامه دادم:
-می خوام برم روی صحنه، مدل مجله ها!
ویلیام با ترس عجیبی پرسید:
-چی؟!
با تعجب گفتم:
-فکر نمی‌کنم زبان فارسی صحبت کرده باشم که متوجه نشده باشی ویلیام!
-می‌شه از این پیشنهاد صرف نظر کنی دل آسا؟ خواهش می‌کنم!
-نه اصلا نمی‌شه مگر این که پدر مخالفت کنه، لزومی نمی‌بینم تو برای من نظر بدی بهتره حد خودت رو بدونی این هزار دفعه!
با خشم گفت:
-من اگر یه حرفی می‌زنم به خاطر خودت می‌گم دل آسا، چرا متوجه نیستی که من فقط از روی دوست داشتن و حس قلبیم نگرانتم؟!
-متوجه هستم اما گفتم که لزومی نمی‌بینم برای این حس هات، تو برای من هیچی نیستی ویلی هیچی!
-واقعا برای خودم متاسفم با این دل سپردن‌هام!
جوابش رو ندادم به نظرم خیلی کسل کننده می‌اومد!
با رسیدن به عمارت تند پیاده شدم که فریاد زد:
-بازم فکر کن، با این کارت معروف می‌شی توی نیویورک، آمریکا، ایران کلا همه جا که مد باشه اسم و حتی عکس و فیلم توام هست دل آسا، زندگی آرومت رو چرا می‌خوای با این بهای گزاف معامله و خراب کنی؟!
ایستادم و گفتم:
-چون اسم من باید همه‌جا باشه، من نیازی به کسی ندارم و از کسی نمی‌ترسم، من یه پدر دارم که از شیرمرغ تا جون آدمیزاد برام فراهم کرده و می‌کنه دلیلی نداره ذهن خودم رو جز پیشرفتم درگیر چیزی یا کسی دیگه بکنم ویلی!
-تو اصلا دل نداری دل آسا!
پوزخندی زدم و وارد سالن عمارت شدم.
مامان با دیدنم به سمتم اومد:
-کجا بودی؟ نگرانت شدم.
روی مبل ولو شدم:
-هیچ وقت نگران من نشو!
-از غیرممکن ها حرف می‌زنی دل آسا!
-خودت باید زجر بکشی من برای خودت می‌گم!
-اگر تو هر جا می‌ری قبلش یه ندا به من بدی هرگز نگران نمی‌شم!
 
آخرین ویرایش:
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
Admin Sogi19an خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Shrw خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin hadithbanoo خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin گل یخ زده خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
MARYAM_S مهم درخواست تگ ترجمه | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
Admin IRAN_BOT خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin AnnetteLawson خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
MARYAM_S مهم نحوه قرار دادن ترجمه | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
شکآرچی مهم تاپیک درخواست تگ دلنوشته | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
Admin نیکخواه خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin نیلوفر احمدی خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin رقیه موسیوند خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin دنیام خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin بنده خدا21 خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin ~ Nil♡♡far ~ خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin zara خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin vitrinnetcom خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin soul خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Sky__girl2005 خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin samsett خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Sahel.sorkh خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin niosha خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin niij خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Nightmare خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Naz... خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin MiSAQ خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin KIA خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Janan_s خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin jaeger خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin heydar خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Hedieh خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin fahaaa خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin F.mazidi خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin edvin242 خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin e.m خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Daisies خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin ASHOOB خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin AnOocHaK خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin Aida8081 خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
Admin *Sadaf* خوش آمدید | انجمن رمان ایران کاربران جدید 0
شکارچی مهم درخواست انتقال رمان به تالار های برتر قوانین و اطلاعیه‌ها 0
Avagol مهم ☆رونمایی از جلد انجمن رمان ایران☆ ضوابط و اخبار رسمی انجمن 2
Nightmare مهم تاپیک درخواست انتقال به متروکه دلنوشته | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
Telma _< قوانین قوانین جامع تایپ رمان قوانین و اطلاعیه‌ها 0
Nightmare قوانین قوانین بخش دلنوشته | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
شکآرچی مهم تاپیک جامع درخواست نقد ترجمه | انجمن رمان ایران درخواست نقد رمان 0
MARYAM_S قوانین قوانین تالار ترجمه | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
Telma _< قوانین قوانین کلی رمان ایران ضوابط و اخبار رسمی انجمن 0
Nafas.. قوانین قوانین تالار ویرایش | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
شکارچی مهم تاپیک جامع درخواست ناظر و تایید رمان | انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 4) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

رمان خنجری ازجنس دل آسا|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران
بالا