درحال تایپ رمان خنجری ازجنس دل آسا|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-بسیار خب پدر، اگر شما اعتماد کردید مسلما شخص خوبیه و من همکاریش رو قبول می کنم!

دلم می خواست فریاد بزنم و بگم که اصلا نمی خوام سمت ما و کارمون بیاد اما نمی شد!
نمی فهمیدم چرا توی این دنیا از هر چیزی که بدم میومد دقیقا سرم میومد!
حالم از این همه درد بهم می خورد!
پدر باز هم رشته ی افکارم رو قطع کرد:
-فعلا فقط توی کار پول شویی ازش استفاده کن ولاغیر!
-متوجه شدم.
جامم رو خالی روی میز گذاشتم، انگار می خواستم با سردی آناناس گلاسه آتیش برپا شده ی درونم رو خاموش کنم اما مگه می شد؟
باور نمی کردم سریتا که خیال می کردم تنها یک خواننده اس تا این حد کثیف باشه!
دلم بیشتر برای هارپر می سوخت که عاشق یک دیوونه ی روانی خلافکار شده بود شاید هم یک...قاتل!
بغض سهمگینی توی گلوم اومد اما مثل تموم سال هایی که توی نطفه خفه اش کرده بودم این بار هم تلاشش برای سر باز کردن بی نتیجه موند و به عقب فرستادمش!
دل آسا باید قوی می بود!
-یک نکته ی دیگه ای هم هست که لازم دونستم برات باز هم متذکر بشم دل آسا!
نگاهم رو بهش دوختم:
-گوش می دم!
-توی مهمانی چندین نفر از شرکا تو رو برای پسرشون، داداششون، خواهرزاده شون و... خاستگاری کردن و من همه رو رد کردم، خب بالاخره تو خیلی دلبری و با اون رقصت همه رو به کلی مجذوب خودت کردی ولی این رو فراموش نکن که تو هیچ وقت نمی تونی ازدواج کنی تو باید با من بمونی برای همیشه تا وقتی من نفس می کشم و بعد از من هم باید همراه اهورا کار من رو ادامه بدید چون نمی خوام نسل من منقرض بشه یا این که اسم من از سر زبون ها بیفته شماها باید این سلسله رو تا زنده اید ادامه بدید البته‌...!
ایستاد و بازوم رو گرفت، بلند شدم و حس کردم بازوم زیر دست های بزرگش در حال له شدنه دلم می خواست از خودم دفاع کنم و با یک ضربه برای همیشه نفسش رو قطع کنم اما اون پدرم بود...امکان نداشت!
-اهورا باید برای ادامه پیدا کردن نسل من ازدواج کنه و برای من وارث بیاره اما تو تا وقتی زنده ای مجرد می مونی پس بهتره سعی نکنی دل ببندی یا خیال ازدواج و دلبری به سرت بزنه که رهایی از چنگال من برات غیرممکنه!
فشار بیشتر و این بار جمع شدن اشک های داغ درون چشم هام:
-تو در ظاهر یک زنی اما باطن تو مردونه اس و رفتارات و کردارهات تماما ژن یک مرد رو به یدک می کشه تو باید تمام احساسات زنونه ات رو توی تنت بکشی و همه ی خواسته های دلت رو خفه کنی چون تا همیشه باید برای من کار کنی و نمی تونی که از خواسته های من سر باز بزنی چون در غیر این صورت پایان زندگیت فرا میرسه و جوری می میری که نفهمی حتی چی شد و البته تیکه های بدن ناز و ظریفت هم خوراک* بی ادب نشو *های ولگرد نیویورک می شه می دونی که تو گوشت فوق العاده لذیذی داری عزیزم!
رفت!
روی صندلی افتادم و از ته دل زار زدم، اشک هام نمی تونست دردی که توی قلبم زبونه می کشید رو التیام ببخشه ولی می دونستم که اگر گریه نکنم قطعا خفه می شم و دق می کنم!
نتونستم بیش از این غم هام رو توی سینه خفه کنم و اشک هام تمومی نداشت!
این زندگی بود؟
لعنت به شانس من!
لعنت به* بی ادب نشو *که باید این جوری زندگی می کردم!
شاید نیم ساعت تمام زار زدم و گریه کردم ولی باز هم تنها بودم...!
مجبور بودم به ادامه دادن این زندگی سراسر رنج!
یک بسته دستمال کاغذی تموم شده بود ولی اشک های من نه!
به سختی خودم رو کنترل کردم و روبروی شیشه ی بزرگی که خیابون رو نشون می داد ایستادم و دکمه ی کنار میز رو فشردم تا گارسون بیاد!
وقتی اومد ازش خواستم سریعا میز رو تمیز کنه و بعد از اون برام یک بطری آب معدنی به همراه لیوان بیاره که اطاعت کرد و پس از گذشت ده دقیقه میز کاملا تمیز شد و رفت و با یک بطری و لیوان برگشت:
-امر دیگه ای نیست مادمازل؟
-می تونی بری!
نمی تونستم الان از این جا خارج بشم چون حالم اصلا مساعد نبود!
نباید ضعفم رو کسی می دید...هیچ کس!
پس از گذشت نیم ساعت دیگه کاملا به خودم مسلط شدم و برای رفتن به طبقه اول برگشتم و گارسون تا خروجی همراهیم کرد.
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
ویلیام با دیدنم متوجه گرفته بودنم شد و زود در رو برام باز کرد و بعد از سوارشدنم خودشم نشست و حرکت کرد:

-بحثتون شد باز؟
-مهم نیست!
-ناراحتی، اینم مهم نیست؟
تند نگاهش کردم:
-به خودم مربوطه، توام مسئول ناراحت بودن یا نبودن من نیستی!
از رو نرفت و خندید:
-مادمازل هر چقدرم به من پرخاشگری کنی و تندخو باشی قرار نیست ناراحت بشم و دست از سرت بردارم پس من رو نخواه که دست به سر کنی!
پوفی کشیدم و برای این که بحث رو عوض کنم گفتم:
-این سریتا دیگه این وسط چی می خواد؟ دنبال چیه ویلیام؟!
-دنبال پول، موقعیت، شغل مناسب!
-تو باور می کنی؟
-چی رو؟
-این که صرفا به خاطر پول می خواد با ما همکاری کنه؟!
-پس به نظرت چه قصدی غیر از این ممکنه داشته باشه؟
-از کجا معلوم که جاسوس نباشه؟!
بلند خندید:
-تو زیادی شکاکی مادمازل، کسی نمی تونه من رو گول بزنه مطمئن باش، من همیشه مو رو از ماست کشیدم و پیروز میدان بودم این همه سابقه رو نمی تونن نادیده بگیرن مطمئنم که اشتباه نمی کنم!
لب هام رو جمع کردم و حرف رو ادامه ندادم، شاید بهتر بود مثل همیشه بگم "هرچه پیش آید خوش آید".
×××
-دل آسا خانم آقایی که منتظرشون بودید رسیدن و قصد دیدنتون رو دارن!
-ببرش توی اتاق مهمان و براش قهوه ببر تا من بیام!
-چشم.
دستم رو توی موهام فرو بردم، کم حوصله تر از اونی بودم که بخوام الان هم با این زبون نفهم سر و کله بزنم اما حیف... حیف که دستور پدر بود و نمی شد حتی به تعویق انداخت چه برسه به این که بخوای کلا کنسلش کنی!
شلوارک راحتی تا زانوم رو به همراه تاپ مشکی تنم کردم، بازوهای ظریفم رو با لوسیون مرطوب کردم و عطر خوش بوی همیشگیش رو با لذت به مشامم کشیدم!
رژ صورتی ملایمی زدم و موهام رو کاملا باز رها کردم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق مهمان رفتم.
با ورودم از جا بلند شد و کاملا خونسرد به چشم هام خیره شد:
-مشتاق دیدار دل آسا خانوم!
جلو رفتم:
-برعکس شما من اصلا تمایلی به این دیدار نداشتم!
خندید و ادامه نداد در عوض با حالت خاصی به سر تا پام نگاهی انداخت و روی صندل های مشکی رنگم توقف کرد:
-این پاهای ظریف و سفیدتون با رنگ مشکی این صندل تضاد جالبی رو درست کرده، تبریک می گم شما توی انتخاب لباس و پوشش سلیقه خوبی دارید!
روی کاناپه لم دادم و بدون توجه به حرف های مضخرفش با دستم دعوتش کردم به نشستن:
-این هایی رو که شما الان دارید می گید بارها شنیدم آقای سریتا!
مکثی کردم و مجدد ادامه دادم:
-این جایید چون بنا به در خواست پدر از این به بعد تو یک سری از کارها قراره که ما رو همراهی کنید!
چشم هاش رو ریز کرد:
-پس بالاخره توی آزمون سخت پدرتون قبول شدم!
لب هام رو با زبونم خیس کردم:
-ناگفته نمونه که من اصلا با حضور شما توی کار موافق نبودم اما متاسفانه از کودکیم یاد گرفتم روی حرف پدرم اصلا حرفی نزنم برای همینم شما الان این جا هستید!
ابروهاش رو بالا داد:
-پس خوشحالم که مستقیم رفتم سراغ پدرتون اگر با شما مشورت کرده بودم یا درخواستم رو گفته بودم مطمئنا خودخواهی پیشه می کردید و من باید رد می شدم!
پوزخندی تحویلم داد که به سختی جلوی زبونم رو گرفتم تا یه چیزی بارش نکنم!
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-در هر حال متاسفم برای دخترهایی مثل رفیق ساده لوح من هارپر که راحت دل به کسانی می بندن و باهاشون صمیمی می شن که به درد پاک کردن و واکس زدن کفش هاشونم نمی خورن و لیاقت دوست داشته شدن رو ندارن!
از جا بلند شد، عصبی بود و می شد به راحتی از نفس های کشدارش این رو حس کرد:
-به شما اجازه نمی دم افکار پوسیده ی مغزتون رو با عنوان توهین روونه کنید سمت من، زندگی من و همه چیزهایی که توش اتفاق میفته اصلا به شما مربوط نمی شه و در ضمن باید بگم که من مثل اطرافیانتون نیستم که "بله خانم"، "چشم خانم" از زبونم نیفته اگر خیال کردی توسری خورت می شم تا ازم سواری بگیری کور خوندی من سریتا هستم و تو برام هیچی نیستی!
جلوی پام ایستاده بود، خونسردیم رو حفظ کردم و از جام بلندشدم، چشم های خاکستریش رگه هایی از قرمز داشت و این ترسناک ترش کرده بود:
-حوصله این حرف های الکی و وقت هدر دادن های بیخودی رو ندارم، در مورد کار توضیح می دم و می تونید برید!
سپس ازش دور شدم و پشت پنجره ایستادم:
-شما که خودت این کاره ای پس حتما هم می دونی که پول شویی یک ریسک بزرگه و باید مقدماتش رو به خوبی بلد باشی تا بتونی و بدونی چه موقع چی کار باید بکنی!
-برو سر اصل مطلب!
اخم هام درهم شد، کاش پدر وساطتش رو نکرده بود تا موهاش رو از ته براش می زدم!
-دو روز دیگه همه چیز مهیاس، پول ها رو می بری دبی و اون جا با کسانی که من می فرستم‌شون به بانک می ری و بقیه کارها رو انجام می دی، باید جوری رفتار کنی که هیچ* بی ادب نشو *بهت شک نکنه اگرم بتونی یک دختر رو با خودت ببری بهتره چون این جوری به خانم ها کمتر مشکوک می شن!
برگشتم سمتش:
-حواست رو جمع کن، تمام مدت حتی زمانی که توی تخت خوابت هستی زیر نظر* بی ادب نشو *دست از پا خطا کنی زنده نمی مونی!
-پول ها به حساب کی واریز می شن؟!
-به حساب کیان شهیادی!
تو چشم هام خیره شد، دلم نمی خواست آتیش نفرت و احساس غم عمیقم رو از درون چشم هام بخونه برای همین هم تند سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم:
-می تونی بری!
پالتوی بلندش رو روی دستش انداخت و به سمت در رفت:
-هماهنگی های لازم رو با کی انجام بدم؟!
-ویلیام!
-بسیارخب.
بعد از رفتنش روی مبل افتادم و سرم رو بین دست هام گرفتم، چقدر دلم می خواست یک روز صبح بلند بشم و ببینم یک دختر معمولی ام با یک زندگی ساده و بدون این همه لجن زار!
بدون تشریفات!
با تموم سادگی ها و یکرنگی ها!
دلم می خواست دختر یک زن و شوهر ساده باشم که درسته از قشر متوسط یا حتی فقیر جامعه باشیم اما سالم زندگی کنیم، با محبت روزهامون رو سپری کنیم نه این که روز به روز از هم بیش تر دور بشیم و نسبت به هم سرد تر!
آهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم، دلم برای هارپر تنگ شده بود و برای همین عمارت رو به قصد رفتن به استودیو ترک کردم!
با رسیدن به استودیو هارپر مشتاق جلو اومد و در آغوشم کشید:
-چقدر خوشحالم که می بینمت دل آسا!
-منم فقط برای دیدن تو اومدم این جا!
با هم روی مبل دونفره ای نشستیم، آتان از اتاق کار بیرون اومد و با لبخند باهام دست داد:
-این روزها ستاره سهیل شدی خانوم!
-خیلی کار ریخته سرم، متاسفانه همه زحمت های منم به گردن تو و هارپره!
هارپر:
-این حرف ها رو نزنی که ناراحت می شم ها، من و تو و آتان نداریم که، تازه حقوقی که تو بهمون می دی رو هیچ جا بهمون نمی دن حتی نصفش رو، چی بخوایم از این بهتر؟
-اون پول زحمتتونه و ناقابله!
آتان:
-الان براتون نوشیدنی میارم!
هارپر تند بلند شد:
-نه صبرکن، من امروز یه غذای ایرانی آوردم برای دل آسا تا سوپرایز بشه تو برو به کارت برس من خودم میارم!
آتان شونه هاش رو بالا انداخت و رفت.
هارپر با محبت نگاهم کرد:
-گرسنه که هستی؟
تکیه دادم:
-ظهر اعصابم خورد بود زیاد ناهار نخوردم اگر غذا داری بیار با هم بخوریم بیش تر مزه می ده!
-الساعه میارم خانوم!
با رفتنش لبخند محوی زدم و منتظر موندم.
بوی اشتها برانگیزی تموم ساختمون استودیو رو در بر گرفته بود به نحوی که آتان رو از اتاق کار کشید بیرون:
-واو... می شه این غذای ایرانی رو منم بچشم؟!
صدای خنده ی هارپر بلند شد:
-باشه بابا توام بخور، زیاده به همه می رسه!
آتان چشمکی بهم زد و رفت تا دست هاش رو بشوره.
وقتی هارپر اومد سعی کردم خونسرد باشم:
-از معشوقه ات چه خبر؟!
-والله چی بگم، سریتا زیاد درگیر من نیست یعنی بیشتر وقت ها مشغول کارهای خودشه و کمتر فرصت می کنه با من باشه، فقط اوقات فراغتش رو با من پر می کنه و بیشتر از اون نمی بینمش!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHaiNA #T

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
ل*ب هام رو جمع کردم:
-خب پس چرا بیخودی معطل او شدی؟ ولش کن بذار بره دنبال کارش!
-نه دل آسا، می دونی روحیه لطیف من نیازمند یک همچین آدمیه تا کنارش باشه و از لحاظ احساسی تامینش کنه، من نمی خوام سریتا رو از دست بدم!
-نمی دونم چرا نمی فهممت!
-چون عاشق نیستی!
به عمق چشم هاش نگاه کردم!
جز غم عظیمی که روی صورتشم سایه انداخته بود چیزی ندیدم!
زود خودش رو جمع و جور کرد و با خنده گفت:
-این حرف ها رو ولش کن دختر، بیا غذای ایرانی میل کنیم ببین چه عطر و بویی داره!
آتان کنارش روی مبل نشست:
-حالا نگفتی اسم این غذای محشرت چیه هارپر؟!
هارپر نگاهی به من کرد و با لبخند عمیقی گفت:
-ته چین مرغ!
×××
وارد اتاق پدر شدم و در کنارش روی مبل نشستم، نگاهش رو از روزنامه ی توی دستش گرفت و به چشم هام خیره شد:
-من آخرشم نتونستم راز این نگاه تو رو بخونم!
بدون این که واکنشی نشون بدم زل زدم تو چشم هاش:
-شاید اصلا رازی وجود نداره!
-نه، نمی شه که نباشه مطمئنم یه چیزی توی این چشم ها هست که باید برای فهمیدنش تلاش زیادی بکنی اما من یک روز بالاخره پی می برم به این راز!
دستش رو جلو آورد و گوشه ی ل*بم رو ل*مس کرد، بدون هیچ حس خاصی زل زدم بهش، زمزمه کرد:
-تو چقدر خاصی برای من دل آسا!
با تقه هایی که به در اتاقش خورد با مکث ازم فاصله گرفت و من نفس حبس شده ام رو آروم فوت کردم بیرون:
-بفرمایید!
امیلی داخل شد و نیم نگاهی به من انداخت و رو به پدر گفت:
-جناب سریتا خان قصد دیدار با شما رو دارن کیان خان!
نیم خیز شدم تا اون جا رو ترک کنم که سریع مچ دستم رو گرفت:
-تو غریبه نیستی!
سر جام نشستم و او رو به امیلی گفت:
-می تونه بیاد!
امیلی تعظیم کرد و رفت، گفتم:
-نمی خوام مزاحم باشم، شاید بخواد راحت صحبت کنه و حضور من...!
-حرف های الکی نزن دل آسا!
ساکت شدم، سریتا که وارد شد به تیپ نفس گیرش خیره شدم!
شلوار خاکستری به همراه لباس مردونه به همون رنگ!
با یک جلیقه مشکی خاص که روی لباسش تن کرده بود و دو دکمه اش رو بسته بود!
انگار از قصد با رنگ چشم هاش ست کرده بود!
با کفش های مردونه مشکی که براق بودن از شدت تمیزی و موهایی که به بالا زده شده بود و چند تار روی شقیقه هاش ریخته بود که به رنگ طلایی بودن و مشخص بود با مهارت تمام رنگ شده بودن!
بوی عطرش در همون لحظه بدو ورودش سالن رو در برگرفت و پدر مشتاق از جا بلند شد:
-خوش اومدی مرد جوان!
سریتا لبخند محوی زد و جلوی پدر ایستاد:
-ممنونم از لطف شما، متاسفانه حامل خبر بدی هستم که امیدوارم خدشه ای توی روابط کاری تازه شروع شده ی ما وارد نکنه جناب کیان!
پدر مثل همیشه با خونسردی ذاتیش خندید:
-بیا بیا بشین، حالا وقت برای صحبت کردن زیاده!
اما من عجله داشتم این خبر رو بشنوم...لعنت به این همه آرامش پدر!
سریتا سری برای من ت* بی ادب نشو * داد و در کنار پدر که مدام سر تا پاش رو زیر ذره بین قرار داده بود نشست و با حالتی خاص پای چپش رو روی پای راستش انداخت!
خدمتکار مخصوص پدر که ظرف های حاوی شکلات تلخ رو روی میز چید و رفت پدر نگاهش رو به من دوخت:
-بیا عزیزم این جا پیش سریتا بشین!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHaiNA #T

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣

پوزخندی زدم، به قول مامانم "شتر از خار بدش میاد جلو راهش سبز می شه!".
از جا بلند شدم و با کمی فاصله در کنار سریتا نشستم، پدر مجدد سکوت رو شکست:
-خب حین خوردن شکلاتمون صحبت هم می کنیم!
دستم رو جلو بردم و ظرفی رو برداشتم، سریتا هم بعد از تکرار عمل من، با خوشرویی رو به پدر گفت:
-متاسفانه دل آسا خانوم به من گفتن که بهتره برای این که کسی توی پول شویی کردن بهم شک نکنه یک دختر با خودم همراه کنم منم طی این مدت دنبالش بودم اما متاسفانه شخصی که بتونم بهش اعتماد کنم پیدا نکردم اومدم که همین رو به عرضتون برسونم!
پدر متفکرانه به پاهای من که مدام ت* بی ادب نشو * می خوردن خیره شده بود، امیدوار بودم که پدر عذرش رو بخواد و من راحت بشم اما صدای پدر خط بطلان کشید روی افکار من!
-اشکال نداره، دل آسا بیکاره و می تونه توی این سفر همراهیت کنه اما تو که هارپر رو داری چرا اون رو با خودت نمی بری؟!
سریتا با عجله گفت:
-نه نه لطفا نذارید هارپر متوجه بشه که شغل اصلی من چیه چون اون یک دختر احساساتی و ضعیفه، دلم نمی خواد بهش لطمه ای وارد بشه اما...!
مکثش با نگاه کردن به من و ابرو برام بالا انداختن مجدد شکسته شد:
-می تونم روی این که ایشون رو باهام بفرستید فکر کنم!

بیشعور هنوز می گه فکر کنم!
اصلا من دلم نمی خواد با تو بیام حالا تو فکر کنی؟!
زود از جا بلند شدم و نگاه پدر به همراهم به بالا کشیده شد:
-متاسفانه من توی نیویورک کار دارم و نمی تونم ایشون رو همراهی کنم ولی قول می دم تا روزی که بخوان برن یکی رو که قابل اعتماد باشه پیدا کنم و همراه ایشون بفرستم!
سریتا به وضوح وا رفت ولی پدر با خوشحالی گفت:
-این عالیه دل آسا، پس منتظر خبرت می مونم!
-حتما، الانم خسته ام می رم که کمی استراحت کنم!
-برو عزیزدلم.
تند از اون اتاق فرار کردم و با خودم زمزمه کردم:
"فکر کردی از من زرنگ تری سریتا خان؟ خودم بلدم چطوری بزنمت زمین!".
×××
با کمک ویلیام دختری رو که به شدت فقیر بود و نیازمند پول رو برای این کار در نظر گرفتم و با چند تهدید کوبنده بهش فهموندم که خیال فاش کردن چیزی به سرش نزنه و با این کار خودم رو از همراهی کردن سریتا راحت کردم!
پدر، با دیدن دختر با اطمینان قبولش کرد و سریتا با عصبانیتی غیرقابل کنترل دست هاش رو مشت کرد و من با لذت به شکست‌ش زل زدم!
با رفتن سریتا و اون دختر سر منم خلوت شد و باز به سراغ آهنگ رفتم تا یک ملودی جدید بنوازم و روحم رو آروم کنم!
هارپر خیال می کرد که سریتا برای خوانندگی و کنسرت به شهر دیگه ای دعوت شده و اون قدر ساده بود که اصلا دنباله اش رو نمی گرفت و سریتا رو سین جیم نمی کرد!
کار پول شویی که به خوبی و بدون هیچ مشکلی انجام شد پدر ازم تشکر کرد و بهم افتخار کرد و من بیش از پیش مغرور شدم!
با برگشتن سریتا و اون دختر پول خیلی خوبی بهش دادم که کلی ازم تشکر کرد و برام دعا کرد!
خوشحال شدم که لااقل تونستم یک کار خوبی انجام بدم توی این همه کثیف کاری!
با بودن سریتا و اعتماد زیادی که پدر بهش کرده بود می تونستم به طور کلی بگم او رو به جای اهورا نشونده بود چون با رفتن اهورا همه مسئولیت ها افتاده بود به گردن من و شاید با این ترفند می خواست من رو کمی راحت تر بذاره اما من هنوز نتونسته بودم این سریتا رو باور کنم و برای همین هم به مدت یکماه براش محافظ گذاشتم تا مدام تعقیبش کنه و بهم خبرها رو بده ولی اون اصلا دست از پا خطا نمی کرد و بیشتر وقت خودش رو به جز مواقعی که توی ویلا بود، به هارپر و استودیوش اختصاص داده بود و هیچ گونه کار خلافی ازش ندیدم و متاسفانه روز به روز با کارهایی که انجام می داد پدر رو بیشتر شیفته خودش کرده بود و منم نمی تونستم اخراجش کنم مگه این که می کشتمش اینم که از توان من خارج بود!

سعی می کردم موقعیتی جور کنم و با هارپر در مورد سریتا و نقابی که برای او روی صورتش گذاشته بود صحبت کنم اما نمی تونستم شاهد شکستن غرور یک دختر باشم و حالم از این همه احساس بهم می خورد!
من باید محکم می بودم و وجدانم رو کنار می گذاشتم مثل تموم این سال ها ولی نمی شد!
هارپر کم تر میومد به استودیو و برای همین هم آتان لطیفه رو برای کمک به خودش آورده بود چون معتقد بود هارپر سر به هوا شده و همش در حال فرار از دستشه منم چون می دونستم هارپر داره توی باتلاقی پر از دروغ و ریا فرو می ره اعتراضی نکردم و گذاشتم که لااقل آزاد باشه و فشاری از جانب من بهش وارد نشه اما با تموم وجود از خدا می خواستم از ماجرا یه جوری با خبر بشه و تا زوده از سریتا دست بکشه.
اهورا مدام با آمریکا در تماس بود و به پدر خبر می داد که به کمک من نیاز داره و باید به اون جا برم اما پدر دلش نمی خواست من رو تنهایی بفرسته حالا چرا؟ نمی دونستم!
من هیچ حرفی نمی زدم و کلا هر کاری بهم می گفتن انجام می دادم، پدر کلافه بود و مونده بود بین دو راهی که چه تصمیمی بگیره و بالاخره اهورا تونست بهش غلبه کنه و یک روز بهم گفت که برام بلیط گرفته تا به ایران برم و شاید چند ماهی رو کنار اهورا بگذرونم منم با این که تمایلی به رفتن نداشتم اما اعتراض هم نمی شد بکنم برای همینم باز مجبور شدم کشورم رو ترک کنم و این در حالی بود که مامان هم شدیدا دلش می خواست باهام به ایران بیاد اما پدر سخت مخالفت کرد و من می فهمیدم که ترسش از اومدن مامان چیه، او نگران بود مبادا گذشته مامان و حال و هوای کشورش اون رو پایبند خودش بکنه و دیگه نتونه اون رو به آمریکا بیاره واسه همین هم مامان من رو با چشم های گریونش بدرقه کرد و من زمزمه کردم:
-کاش به جای من، می شد که تو بری مامان!
×××
-به اندازه ی اتاقت توی عمارت آمریکا بزرگ و دلباز نیست اما لااقل آرامش داره و دنج هست مگه نه؟!
چمدونم رو روی تخت انداختم، بی حوصله برگشتم و به چشم های اهورا خیره شدم:
-چرا من رو بیخودی کشوندی این جا؟ مگه نمی دونی که دلم نمی خواد پام رو توی این شهر بذارم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHaiNA #T

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
چشم های خمارش که بر اثر مشروب خمارتر هم شده بود چرخوند و بی خیال گفت:
-مگه پدر بهت نگفت؟ بهت نیاز داریم این جا!
-دروغ نگو اهورا تو خودتم خوب می دونی به راحتی آب خوردن می تونی که از پس کارها بر بیای پس حضور من این جا باید دلیل دیگه ای داشته باشه!
نزدیکم شد:
-خب می دونستم که دلت می خواد از دست اون سریتا راحت بشی که مثل چسب چسبیده به پدر و زندگی ما، برای همین خواستم در حقت لطف کنم حالا هم باید ازم تشکر کنی!
پوزخندی زدم:
-من سنگرم رو خالی کنم که دشمن راحت تر وارد عرصه زندگیم بشه؟ اگر می دونستم قصدت اینه اصلا قبول نمی کردم که بیام!
بلند خندید:
-جوری می گی قبول نمی کردم که بیام خیال می کنی اجازه ات دست خودته انگار یادت رفته نمی تونی روی حرف کیان شهیادی حرف بزنی دختر جون!
جلوم ایستاد و کنار گوشم خم شد:
-پس تا این جایی از آزادی که در اختیارت گذاشته شده و تنهایی بدون سر خر، لذت ببر من همیشه بهت لطف نمی کنم دل آسا جون!
با رفتنش مشتم رو روی تخت کوبیدم و فریاد زدم:
-لعنتی!
اصلا دلم نمی خواست سریتا خیال کنه در مقابل او و جنگ پنهانیمون کم آوردم و سنگرم رو ترک کردم اما با این کار اهورا رسما باعث شدم او بتونه جای من رو حتی توی اون عمارت بگیره و پدر رو بیش از پیش به خودش نزدیک کنه!
می تونستم به راحتی برگردم اما این جوری بیشتر ضایع می شدم و این رو نمی خواستم شاید هم به قول اهورا لازم بود کمی به خودم مرخصی بدم!
با این فکر، بی خیال عصبانیت شدم و سعی کردم مثل همیشه خونسرد باشم، چمدونم رو خالی کردم و لوازمم رو چیدم و از سکوت خونه لذت بردم ولی باید اهورا رو پیدا می کردم و ازش می پرسیدم که باید چی کار کنم!
سریع دوش گرفتم و موهام رو بافتم تا دست و پام رو تنگ نکنه و با پوشیدن لباس هام با اجبار شالی رو روی موهام انداختم و بیرون اومدم که متوجه شدم داره از خونه خارج می شه برای همین دویدم پیشش:
-صبرکن!
نگاهی به سر تا پام انداخت و چشمکی زد:
-حیف که خواهرمی و هم خونم، وگرنه می گرفتمت و از داشتنت حسابی لذت می بردم!
بی تفاوت نسبت به حرفش گفتم:
-من باید چی کار کنم؟
شونه هاش رو بالا انداخت:
-هیچ، برو لذت ببر و بگرد من فعلا نیازی بهت ندارم عزیزم!
-ولی من این جا غریبه ام و جایی رو بلد نیستم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHaiNA #T

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-خب قرار هم نیست تنها جایی بری، یه بادیگارد ایرانی پایین منتظرته پرنسس جون می تونی هر جا رو خواستی باهاش بری و بگردی!
-الان نیام شرکت؟
-آخه اومدنت بیخودیه، بهتره اصلا امروز رو استراحت کنی و بیرون نری چون هوا هم آلوده اس توام هنوز عادت نداری به این آب و هوا یهو مریض می شی!
با عصبانیت گفتم:
-من اون قدری قوی هستم که این چیز ها حالم رو بد نکنه!
پوزخند زد:
-اوه متاسفم پرنسس یادم رفته بود که به لطف پدر، کلاس های رزمی رفتی و دفاع شخصی رو یاد گرفتی!
خشم از چشم هام زبونه می کشید ولی اهورا تند از خونه بیرون رفت و اجازه نداد جوابش رو بدم!
به سمت خونه برگشتم و پس از ورود به اتاقم زمزمه کردم:
-یه روز برای تموم این حرف ها و عذاب هایی که بهم تحمیل کردید جواب پس می دید، هیچ* بی ادب نشو *نمی تونه از خشم دل آسا جون سالم به در ببره فقط منتظر اون روزم!
×××
با ورودم به شرکت اهورا، خیلی زود به کارها مسلط شدم و امور رو به دست گرفتم، یک ماهی از اومدنم به ایران می گذشت و توی این یک ماه هیچ خبری از پدر و مامان نبود که سراغی ازم بگیرن فقط هارپر گاهی بهم ایمیل می زد و با هم تماس تصویری می گرفتیم!
تعجب آور نبود...من دیگه به این جور رفتار کردن های سرد پدرم عادت کرده بودم، می دونستم که او مانع می شه حتی مامان هم تماسی با ما بگیره چون معتقد بود باید روی پای خودمون باایستیم و با محبت خو نگیریم تا بتونیم همیشه محکم باشیم!
منشی شرکت دختر شر و شیطونی بود که هیچ ابایی برای حرکات جلفش نداشت و بدون هیچ گونه مانعی خیلی راحت رفتار می کرد، با اهورا بیشتر مواقع بیرون از شرکت بودن و خدا می دونست که کجاها سیر می کردن...!
آناهیتا جباری تک دختر صادق جباری از یک خانواده متوسط بود که نسبت به ما خیلی خیلی پایین تر بودن ولی آناهیتا با کار کردنش خودش رو از خانواده جدا کرده بود و مستقل زندگی می کرد و این نظر من رو در موردش بدتر می کرد!
آدم ترسو و سطح پایینی نبودم که افکار عهد دقیانوسی داشته باشم اما توی وجودم یه ندایی بود که می گفت دختر باید سنگین و با وقار و متانت رفتار کنه این که خودت رو مدام بچسبونی به یکی هرگز آسایش و خوشبختی برات به ارمغان نمیاره!
آناهیتا با من رفتاری کاملا صمیمی داشت انگار که دلش می خواست خودش رو تو دل من جا کنه تا شاید به این نحوه بتونه خودش رو بیش تر به خانواده من و مهم تر از اونا به اهورا نزدیک کنه، خیال می کرد من نمی فهمم که این رفتارهاش از روی انسان دوستی و صمیمیت نیست و پشتش یک دنیا افکار پلید به چشم می خوره!
اما برای من اصلا مهم نبود که اهورا با کی می ره با کی میاد، کجاها می ره چی کارا می کنه و چیزهایی از این قبیل!
خب چه ارتباطی به من داشت؟
می تونست برای خودش هزار تا دوست دختر پیدا کنه ضررش به خودش می رسید نه من... پس بهتر بود سرم توی کار خودم باشه نه سرک کشیدن توی زندگی دیگران چون خودمم اصلا دوست نداشتم کسی من و زندگی خصوصیم رو مدام زیر نظر بگیره!
از همون اول که شرکت برپا شده بود و اهورا برای شرکت معاونین و منشی و مدیر مالی و... انتخاب می کرد آناهیتا این جا مشغول به کار شده بود و هنوز هم به خوبی جای پاش رو محکم کرده بود.
از حقوق و مزایای عالی که پدر هر ماه به حساب تمامی اعضای شرکت می ریخت لذت می برد و دلش نمی خواست هرگز این جایگاه پر از منفعت رو از دست بده!
توی اتاق پشت میز روی صندلی مدیریت نشسته بودم و در نبود اهورا از پنجره شهر شلوغ مقابلم رو زیر نظر گرفته بودم!
چقدر همه چیز این شهر و این کشور با کشور من متفاوت بود...!
چرخی زدم که آناهیتا طبق معمول سرحال تقه ای به در باز اتاق زد و وارد شد:
-اوه دل آسا جون چرا بیکار نشستی؟ ببینم تو با این همه خوشکلی و ثروتی که داری چرا تا به حال ازدواج نکردی؟!

روی مبل روبروی میز نشست و پاهای لاغرش رو روی هم انداخت، نفس عمیقی کشیدم و بوی عطر سردش شامه ام رو نوازش کرد:
-چون من از ازدواج بدم میاد و حاضر نیستم خودم رو توی دردسر بندازم!
خندید، ردیف دندون های سفیدش با اون نگینی که روی گونه اش زده بود باعث شد لب هام رو جمع کنم و جدی نگاهش کنم:
-عزیزم لااقل یه چند تا دوست پسر برای خودت بردار که این جوری بیکار نباشی!
-ولی می بینی که من سرم خیلی شلوغه به حدی که فرصت نمی کنم برگردم نیویورک، پس تو بهتره به فکر خودت باشی نه من!
دستی به موهای کوتاه شرابی رنگش کشید و چشمک زد:
-من که اهورا رو دارم!
خدای من...واقعا وقاحت رو به آخرین حدش رسونده بود!
اگر من اون جوری که باید، روی اهورا تعصب داشتم که الان باید جل و پلاسش رو پرت می کردم تو خیابون و داد می زدم" تو اخراجی"...!
اما خب شانسش گرفته بود که من بی خیالی رو طی می کردم!
-مبارکت باشه گلم!
قهقهه زد و بی تفاوت گفت:
-نمی ذارم توام از دوست پسر ساده بگذری می برمت با خودم به جاهایی که صدتا برات جون بدن!
سرد نگاهش کردم:
-ممنون لزومی نداره!
ایستاد و جلو اومد، دستش رو روی دستم گذاشت و من نگاهم کشیده شد سمت ناخن هاش که هرکدوم به یک رنگی بودن!
-وقتی باهاشون آشنا بشی و ببینی‌شون برق از سرت می پره، اون قدری خواستنی و ناز هستن که توی تصمیمت تردید داشته باشی و در آخر از این که گفتی دوست پسر نمی خوای پشیمون بشی فقط یک بار با من بیا!
چشم های مشکیش تموم بدجنس بودنش رو به رخ می کشید، صندلی رو دوباره چرخوندم و گفتم:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHaiNA #T

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣

-باشه میام، اما نه به خاطر وسوسه های تو چون من آدم ضعیفی نیستم که تحریکم کنی فقط به خاطر این میام که بهت بفهمونم با هیچ* بی ادب نشو *دوست نمی شم و نیازی بهشون ندارم!

عقب عقب رفت و پیروزمندانه تعظیم کرد:
-مرسی دل آسا، منم می برمت تا بهت بفهمونم همیشه همون جور نمی شه که ما انتظارش رو داریم!
بعد از گذشت اون روز آناهیتا طبق حرفی که زده بود من رو دعوت کرد به یک پارتی بزرگ توی شمال تهران که ویلای یکی از دوستاش بود و به مناسبت دوست جدیدی که پیدا کرده بود خواسته بود همه رو توی این پارتی دعوت کنه و آناهیتا هم جزو مهمانان دعوتی بود و هم من رو دعوت کرد به عنوان همراهی و هم اهورا!
البته من می دونستم که این خواهش همراهی از اهورا برای بردنش و پز دادن به دوستانشه که بهشون نشون بده تونسته یه کیس خوشکل و پولدار و معروف آمریکایی رو پیدا کنه و خودش رو بهش قالب کنه و مهم تر این که اهورا اصلا هم نفرتی نشون نمی داد و برعکس به همراهی با آناهیتا تمایل نشون داد و ابراز خوشحالی کرد با این که می دونست قصد آناهیتا چیه، پس مشخص بود از آناهیتا خوشش اومده بود!
باید برای رفتن به این مهمونی آنچنانی که آناهیتا ازش تعریف می کرد لباس مناسبی تهیه می کردم ولی اصلا اطلاعی از این که باید چطوری توی این مهمونی ها حاضر بشن نداشتم و نمی‌دونستم تعصبات‌شون در چه حده و چه لباسی مناسب پارتی ایرانی هاس!
در همین راستا برای کمک خواستن پیش اهورا رفتم و او گفت که به آناهیتا می گه تا همراهیم کنه و بهم کمک کنه منم چون کسی دیگه رو نداشتم تا همراهیم کنه اعتراضی نکردم.

روز قبل مهمونی آناهیتا به همراه دو دختر دیگه که قیافه های عجیبی داشتن به دنبالم اومد، ماشین پارس سفیدش از تمیزی برق میزد و تیپش رو هم، با رنگ ماشینش ست کرده بود!
در حالی که توی ذهنم یک جمله می گذشت جلو که خالی بود نشستم و آناهیتا حرکت کرد:
"مطمئنم که این ماشینم از تیغ زدن پسرهای پولدار به دست اومده وگرنه برای خانواده متوسطی مثل خانواده آناهیتا این ماشین کمی عجیب میومد!."
آناهیتا صدای سیستم کر کننده ی ماشین رو پایین تر آورد و رو به من خندید:
-تو چطور هر روز بیش از روز پیش جذاب می شی؟ راز موفقیتت چیه؟!
یکی از دخترهای عقب پوزخندی زد و بی پروا گفت:
-خب مشخصه از برکت وجود عمل های زیبایی که توی آمریکا انجام می ده دیگه آناهیتا!
برعکس دخترهای دیگه که توی این جور مواقع هول می کنن یا عصبی می شن و کنترل خودشون رو از دست می دن کاملا ریلکس برگشم سمتش:
-توی صورت من دقیق شو!
اخم هاش کمی درهم رفت که ادامه دادم:
-مسلما دختری مثل تو که خودش ساخت دست های جراح های مختلفه باید خوب فرق بین طبیعی یا مصنوعی بودن اعضای بدن و صورت رو بذاره دیگه یا نه؟ پس مطمئنم توام خوب می فهمی من حتی آرایش خاصی هم نکردم فقط یه رژ لبه و یه خط چشم!
آناهیتا از آینه به دختر نگاه کرد:
-متاسفم، در مورد دل آسا باید بگم که تو از اون خیلی کمتری و نه تنها تو بلکه هیچ کدوم از اعضای اکیپ نمی تونن ازش سبقت بگیرن!
بعدم لبخند زد و من به حالت قبلیم برگشتم، اون دختر کناریش خودش رو کمی جلو کشید و با حالت صمیمانه ای دستش رو روی شونه ام گذاشت:
-خب دل آسا مایلی با هم آشنا بشیم؟!
دلم می خواست بگم "نه!"
ولی خب ادب حکم می کرد که ضایعش نکنم!
-بله می تونیم با هم آشنا بشیم!
-عالیه، من ستایش هستم و این هم دختر داییم نیلوفر هست که همه صداش می کنن نیلو، توام راحت باش!
-خوشبختم، ممنون من با همون نیلوفر راحت ترم!
ستایش نسبت به آناهیتا جذابیت بیشتری داشت اما نیلوفر با این که چندین عضو توی صورتش مصنوعی و ساخت دست جراح های زیبایی بودن چشم هاش خاص بود به حالت گربه ای که کاملا مشخص بود خدادادی هست و به رنگ سبز روشن که اون هم طبیعی بود نه لنز!
ستایش گفت:
-توام خودت رو معرفی کن دیگه!
نگاهی به نیم رخ آناهیتا انداختم:
-خیال می کردم آناهیتا از من براتون گفته!
-خب آناهیتا فقط به اسم و این که چرا ایرانی، اشاره کرده ولی خب بیوگرافی کامل رو خودت باید بدی!
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
لبخندی زدم:
-تا همین حد کافیه گلم!
-پس مشخصه زیاد آدم اجتماعی نیستی!
-آره خب حق با توئه، این پارتی هم از اصرار های آناهیتاس که دارم میام او معتقده باید کمی به زندگیم هیجان بدم!
-خب راست می گه دیگه، ما دخترها مگه چیمون از پسرها کم تره؟ ما هم باید لذت دنیا رو ببریم!
-خب البته این بستگی داره که هرکس لذت زندگی رو توی چی ببینه!
-به نظر من که ما باید محدودیت هایی که از اول برای خانم ها قانون کردن رو کنار بذاریم و ازشون عبور کنیم تا بدونن زن بودن فقط آشپزی کردن و بچه داری نیست ما هم می تونیم پیشرفت کنیم و برای کشورمون، خودمون، خانواده مون باعث افتخار باشیم!
-یعنی اگر شماها دوست پسر داشته باشید یا این که توی پارتی های شبانه شرکت کنید به این معنیه که دارید برای خانواده و کشورتون افتخار آفرینی می کنید؟!
آناهیتا و ستایش نگاهی بین هم رد و بدل کردن و من چشم های گشاد شده ام رو کمی جمع و جور کردم و سعی می کردم حرف بی ثبات ستایش رو یه جوری هضم کنم!
ستایش بی جواب عقب نشست، اگر طرز فکر جوون ها این جوری باشه که ستایش فکر می کنه پس کی می خواد آینده ی کشور رو تضمین کنه؟!
یعنی اگر ستایش و دخترهای امثال او موهاشون رو بریزن بیرون، با پسرها برقصن و در کل آزادی داشته باشن کشور پیشرفت می کنه؟
اگر این جوری بود که الان باید کشورهایی که از این محدودیت ها نداشتن در صدر جدول پیشرفت قرار داشته باشن!
واقعا حرف هاش برام گنگ بود!
پس از رسیدن به مرکز خرید نیلوفر و ستایش پچ پچ کنان کمی از ما جلو زدن و من منتظر شدم تا آناهیتا درهای ماشینش رو قفل کنه و با اومدنش در کنار هم وارد شدیم.
-چطور لباسی مد نظرته دل آسا؟
به سختی تونستم چشم هام رو از پسری که یدونه گوشش رو سوراخ کرده بود و گوشواره ریزی توش فرو کرده بود بگیرم و به آناهیتا زل زدم:
-نمی دونم، اما حتما بسته باشه از دکلته زیاد راضی نیستم و باز نمی پسندم!
آناهیتا خندید:
-دختر تو که اصلا بویی از غربی بودن نبردی کاملا شرقی رفتار می کنی هم خودت هم رفتارهات!
سری ت* بی ادب نشو * دادم و چیزی نگفتم، باز هم نگاهم برگشت سمت همون پسر!
آخه چطوری تونسته بود مثل دخترها گوشش رو گوشواره بزنه؟
یعنی واقعا این از علایقش بود؟
یعتی دلش می خواست دختر باشه یا فقط برای جلب توجه این کار رو کرده بود؟
درسته که رفتار های هرکس به خودش مربوطه اما خب بعضی چیزها برام بدجور تعجب آور بود!
آناهیتا همون جور که ریز بینانه مغازه ها و پاساژ های متعدد رو زیر نظر داشت گفت:
-از صحبت های نیلو که دلگیر نشدی؟ اون هیچ وقت نتونسته یکی که از خودش خوشکل تره رو بپذیره!
-از آدم های این جوری بدم میاد، من هیچ وقت از قدرت و اصالتم دچار غرور نشدم و نمی شم!
-هر* بی ادب نشو *اخلاقیاتی داره که ممکنه مورد پسند طرف مقابل نباشه اما خب نمی شه شخصیت کسی رو زیر سوال برد هر* بی ادب نشو *می تونه همون جور که دوست داره و دلش می خواد فکر کنه یا زندگی کنه!
-حتی اگر زندگیش به باتلاق کشیده بشه؟
-فکر نمی کنم زندگی نیلو تا این حد رسیده باشه!
-خب تو گفتی هر کسی منم اون حرف رو زدم منظورم فقط نیلوفر نبود!
ستایش رو به آناهیتا گفت:
-بیاید بریم مغازه کیارش، نیلوفر خرید داره!
آناهیتا سرش رو به معنای باشه ت* بی ادب نشو * داد و رو به من گفت:
-کیارش دوست نیلوفره و مغازه ادکلن فروشی داره، ما همه ادکلن هامون رو از اون جا تهیه می کنیم چون مارک اصله و از دبی و قشم و کیش براش ارسال می شه!
لب هام رو جمع کردم و به همراهشون وارد آسانسور شدم.
کیارش پسری خیلی عادی بود که نه زیاد جذاب بود و نه خیره کننده، اما خب نیلوفر وابسته اش بود و دل بسته بود به تیپ دختر کشش که فقط هیکل عضله ای داشت و بازوهاش از روی لباسش به خوبی زده بود بیرون!
یعنی نیلوفر ملاک ازدواج رو فقط توی تیپ و هیکل می دید؟
کیارش با دیدن من خیلی آشکارا بهم ابراز محبت کرد و از دیدنم ابراز خوشحالی کرد، او به گرمی دستم رو فشرد به نحوی که به زور از بین دست های داغش بیرون کشوندم و به قرمز شدن پوستم چند لحظه خیره موندم که نیلوفر خودش رو بینمون انداخت و رو به کیارش گفت:
-عزیزم اومدم برای مهمونی فردا یه ادکلن خاص بهم بدی!
و با این حرف او رو از من دور کرد و من با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم که آناهیتا رو بهم گفت:
-اگر چیزی می خوای بخر!
به حالت چندشی به مغازه نگاه کردم:
-وای نه من ادکلن های مارک خارجی رو استفاده می کنم، فقط از نیویورک خرید می کنم!
ستایش تک ابروش رو بالا انداخت:
-پس چرا لباس و کفشت رو می خوای این جا بخری؟!
-به خاطر این که متاسفانه با خودم نیاوردم چون فکر می کردم زود بر می گردم نیویورک، مجبورم که تهیه کنم!
آناهیتا دست ستایش رو گرفت و رفتن سمت ادکلن ها، روی صندلی نشستم و موبایلم رو بیرون آوردم، مشغول دیدن عکس هام با پدر بودم و لبخند محوی روی لب هام خودنمایی می کرد که صدای کیارش خدشه انداخت روی لذتی که داشتم می بردم!
-بیا عزیزم این رو میل کن!
نگاهی به فنجون قهوه توی دستش انداختم و بدون این که تمایلی داشته باشم گفتم:
-ممنون، من نمی خورم!
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-دستم رو رد می کنی عزیزم؟
کلافه نگاهش کردم:
-می شه لطفا دست از سرم برداری؟!
با این حرفم ل*ب هاش رو جمع کرد و رفت، به ت*ل*گرام رفتم و از طریق چت مخفیانه با پدر، از اوضاع پرسیدم و بهم اطمینان داد که همه چیز خوبه و سریتا به خوبی از پس تموم کارها بر میاد و این یعنی این که داشت جای من رو پیش پدر کاملا می گرفت...اَه از این بدتر نمی شد!
-پاشو بریم دل آسا!
با صدای آناهیتا از جام بلند شدم و با هم بیرون اومدیم، ستایش رو بهم گفت:
-من یه مغازه خیلی شیک سراغ دارم که لباس های مجلسی می فروشه بهتره یه سری بزنیم!
سرم رو ت* بی ادب نشو *ی دادم و هر چهار نفر به سمت آسانسور رفتیم.
لباسی که نظرم رو به خودش جلب کرد به رنگ مشکی با مخلوط رنگ قرمز بود که آستین های تور داشت تا آرنجش و بلندیش از پشت تا پایین پاهام بود و از جلو فقط تا زانوهام می رسید، طرح خیلی نازی داشت و منم دیگه معطلش نکردم و خریدمش!
ستایش هم لباس کوتاه و دکلته ای رو خرید و آناهیتا و نیلو هم گفتن که از قبل خرید کردن، برای خرید کفش هم به پاساژی رفتیم و کفش پاشنه بلندی به رنگ مشکی خریدم و دیگه خریدی نداشتم.
ستایش دعوتمون کرد به کافی شاپ تا هم کمی استراحت کنیم و هم یکم حرف بزنیم.
نیلوفر هنوز هم زیاد از حضور من راضی نبود اما ستایش باهام راحت رفتار می کرد!
پشت میز چهارنفره ای نشستیم و ستایش با لبخند عمیقی گفت:
-هر چیزی که دوست دارید انتخاب کنید چون من اهل تعارف کردن نیستم دوست دارم باهام راحت باشید!
آناهیتا کنار گوشم گفت:
-پدر ستایش کارخونه دار موفقیه، برای همین ستایش بدون این که دست و پاش بلرزه بی خیال پول خرج می کنه و عین خیالشم نیست!
سرم رو به معنای فهمیدن ت* بی ادب نشو * دادم و منو رو از دست نیلوفر که به سمتم گرفته بود، گرفتم.
نگاهی اجمالی به فهرست انداختم و در آخر گفتم:
-قهوه لاته!
پس از این که گارسون سفارشات رو گرفت و رفت، ستایش رو به آناهیتا گفت:
-فردا شب با کی میای به مهمونی؟!
آناهیتا با رنگی که یهو پریده بود نگاهی به من که بی خیال نگاهش می کردم انداخت و آب دهنش رو قورت داد:
-نمی دونم شاید تنها بیام شاید هم با رئیس!
ستایش اخم کرد:
-رئیس؟!
خم شدم سمت ستایش و با لبخند ملایمی گفتم:
-منظورش اهورا، داداش منه!
آناهیتا با تعجب نگاهی به لبخند روی ل*ب من انداخت و انگار کمی به خودش مسلط شد و خیالش راحت شد که گفت:
-آره درسته چون فردا شرکتم دیگه از همون طرف حاضر می شم و میایم!
ستایش چشمکی زد:
-نکنه خبریه دختر؟
آناهیتا مجدد رنگش پرید :
-نه بابا اهوراخان فقط رئیس منه و بس!
توی دلم پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
"تو گفتی منم باور کردم، منکه می دونم به خاطر ترست از من این جوری حرف می زنی وگرنه از خداته خودت رو قالب کنی به اهورا!".
سفارشاتمون رو که آوردن نیلوفر گفت:
-من دلم نمی خواد کیارش رو دعوت کنم اما شادمهر بهش زنگ زده و دعوتش کرده!
آناهیتا ل*ب هاش رو آویزون کرد:
-اونوقت چرا؟ همه با دوست هاشون میان تو می خوای نیاریش!
-چون او اصلا اجتماعی نیست خودت که رفتارهاش رو دیدی آناهیتا، مدام یه گوشه می شینه و مثل امل ها نگاهش رو می دوزه به زمین تا یهو مرتکب گناه نشه!
-باید از خداتم باشه که چشم پاکه و ه*یز نیست... والله از سرتم زیاده!
-واه مگه من چمه آناهیتا؟!
-من که نمی گم تو مشکلی داری، منظور من اینه که توی این دوره زمونه همچین پسرهایی که ه*یز نباشن خیلی کمیاب شده تو شانس آوردی که خاطر خواهت شده بچسب بهش و از دستش نده!
-نه من نمی خوام این جوری باشه، باید پایه باشه و من رو هم آزاد بذاره!
-پس توصیه می کنم هیچ وقت ازدواج نکنی چون هر مردی غیرت داره و نمی تونی مثل الان آزادانه هر کاری دلت خواست انجام بدی!
با سکوت آناهیتا، نیلوفر هم دیگه حرفی نزد، داشتم به حرف های آناهیتا فکر می کردم!
یعنی واقعا ممکن بود در آینده من ازدواج کنم و محدود بشم؟!
ولی من هیچ وقت نمی تونستم ازدواج کنم چون این خواسته ی پدر بود مگه این که...!
ستایش بازوم رو گرفت و من رو از افکارم بیرون کشید:
-عزیزم تو چطوری و با کی میای؟
-من با یکی از بادیگاردهام میام گلم، بدون دوست یا آدم دیگه ای خودم تنها!
خندید:
-پس چرا با داداشت نمیای؟
-آخه اهورا شرکته من دیگه مزاحم ش نمی شم ماشین زیاده با یکی دیگه بیام خیلی راحت ترم!
-پس اون جا می بینمت چون منم تنهام و کسی برای همراهی ندارم!
-خوبه.
اون روز گذشت و من بیشتر با فرهنگ مردم این کشور آشنا شدم و چیزهای جالبی یاد گرفتم!
×××
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
دسته گل بزرگی رو که یکی از بادیگاردها، تهیه کرده بود به درخواست خودم برداشتم و نگاهی بهش انداختم.
خوب بود و برای امشب شیک!
کیف کوچولو و مجلسی‌م رو برداشتم و گوشیم رو داخلش گذاشتم، ادکلن همیشگی‌م رو زدم و نفس عمیقی کشیدم!

گریم، روی صورت ظریفم فوق العاده شده بود و موهای رنگ شده ام که شرابی روشن زده بودم به حالت خیلی زیبایی تزئین شده بود!
پالتوی بلندم رو با احتیاط تنم کردم و بیرون اومدم، کسی جز من داخل آپارتمان نبود.
شال مشکی رنگم رو روی موهام انداختم و کلافه زمزمه کردم:
"چطوری همیشه روسری و شال سر کنم؟ واقعا که خسته کننده اس!"
آیفون رو برداشتم و بادیگارد رو صدا زدم تا بیاد بالا و دسته گل رو برداره تا بریم.
با اومدنش تعظیمی کرد و با نگاه خاصی گفت:
-تبریک می گم مادمازل، شما منحصر به فردید!
سری ت* بی ادب نشو * دادم و او رفت، کمی بعد با دسته گل برگشت، با هم پایین اومدیم و پس از سوار شدنم حرکت کردیم...!
×××
ویلای بزرگی بود، شاید بیش از دو هزارهکتار!
توی باغ پا*ر*تی برگزار می شد و نمی دونم چطوری می خواستن جلوی مردم آزاری رو بگیرن با این همه صدای موزیک!
جلو رفتم و به بادیگارد اشاره کردم تندتر راه بیاد.
با رسیدن به محل برگزاری جشن، آناهیتا من رو دید و تند به سمتم اومد:
-خوش اومدی عزیزم...بیا تا با شهرام و شهلا آشنات کنم!
با هم به سمت پسر و دختر جوون و عجیبی رفتیم و من نگاهم در وهله اول به دستمالی بود که پسر به سرش بسته بود انگار که مثل روسری سرش کرده بود و دختر نیمی از بدنش کاملا معلوم بود و روی بازوهاش خالکوبی های عجیبی داشت!
-شهرام جون ایشون همون مهمون افتخاری من هستن که گفته بودم میاد!
شهرام تعظیمی کرد و با اون چشم های سبزش با نگاهی نه چندان خوب، بهم زل زد:
-واقعا هم مهمون افتخاری به حساب میان ایشون!
سپس لبخند عمیقی زد و ادامه داد:
-بسیار خوش اومدید بانو!
دختر کنارش خودش رو جلو کشید و با عشوه هایی که اصلا بهش نمیومد دست های درازش رو به سمتم گرفت:
-خوش اومدید!
سرد دستش رو فشردم و رو به آناهیتا گفتم:
-من رو ببر جایی که بتونم لباسام رو مرتب کنم!
فبل از اون که بریم شهرام خودش رو جلو کشید و کنار گوشم زمزمه کرد:
-حیف که زودتر ندیدمت وگرنه قید شهلا رو می زدم و تو رو برای دوستی انتخاب می کردم!
پوزخندی زدم و بی تفاوت گفتم:
-پس من خدا رو شکر می کنم که شما اول با شهلا آشنا شدید!
با تعجبی که از حرفم توی چشم هاش نشسته بود تنهاش گذاشتم و با آناهیتا ازشون دور شدیم.
با ورود به اتاقی درون سالن ویلا، آناهیتا در رو بست و گفت:
-این جا می تونی راحت باشی!
مشغول بیرون آوردن پالتو و شالم بودم که آناهیتا گفت:
-شهرام چی گفت بهت؟!
تند نگاهش کردم:
-باید برای هر چیزی که واسم اتفاق میفته بهت توضیح بدم؟!
-باشه توضیح نده، حالا چرا عصبانی می شی!
روی صندلی نشست و ل*ب هاش رو جمع کرد، دستی به لباس و موهام کشیدم و پرسیدم:
-اهورا کجاست؟
انگار ناراحتی چند لحظه پیش با آوردن اسم اهورا فراموشش شد، سریع لبخند زد:
-تو باغه، داشت به سهیل کمک می کرد!
-خوبه، بهتره من رو ببری پیشش.
با هم به باغ برگشتیم.
نسیم ملایم لرزی خفیف به تنم انداخت که آناهیتا اخم کرد:
-بهت نمیاد سرمایی باشی!
با تمسخر نگاهش کردم:
-وای نمی دونستم سرمایی بودنم باید به آدم بیاد!
با حرص بازوم رو گرفت و به راهمون ادامه دادیم، با دیدن اهورا م*حکم جلو رفتم و او با محبتی خاص در آغوشم کشید و سرش رو توی گر*دنم فرو برد:
-خیلی خوشکلی!
آروم دست هام رو دور ک*م*رش حلقه کردم که گفت:
-باید افتخار اولین دور رقصت رو حتما به من بدی!
ازش جدا شدم و لبخند بی حالی زدم:
-می دونی که زیاد حوصله ندارم ولی باشه حالا که در خواست کردی روت رو زمین نمی ذارم!
-عالیه، حالا هم بشین از خودت پذیرایی کن تا بعد!
سری ت* بی ادب نشو * دادم و در کنار ستایش که کنار اهورا بود نشستم و احوالپرسی مختصری کردیم.
مشغول خوردن پرتقال بودم که پسری خوشتیپ و جذاب به اهورا و سهیل نزدیک شد، با کنجکاوی بهشون نگاه کردم که اهورا تنگ در آغوشش کشید و مشغول صحبت شدن و کمی بعد اهورا به من اشاره کرد و چیزهایی رو به پسره گفت که اونم برگشت و به من زل زد!
چشم هاش آبی بودن و حالت خاصی داشتن!
لبخند عمیقی به اهورا زد و ردیف دندون های سفیدش خودنمایی کردن و نگینی که بالای ل*بش زده بود بیش از پیش توی چشم اومد!
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
با هم به سمتم اومدن که ستایش زودتر بلند شد و اون پسر رو تنگ در آغوشش گرفت:
-از دیدنت خوشحالم آترون!
آترون؟!
چه اسم عجیبی!
-منم خوشحالم که این جا می بینمت گلم!
بعد از این که ستایش به سختی ازش دست کشید و ولش کرد به سمتم اومد و من بدون این که اصلا به خودم زحمت بلند شدن، رو بدم بهش زل زدم:
-غرور زیاد از حد، برای صاحبش باعث ضرره دل آسا خانوم!
از جا بلند شدم و ت* بی ادب نشو *ی به موهای خوشرنگم دادم:
-در نظر شما شاید این امتناع من از بلند شدن غرور جلوه کنه اما من در برابر کسانی که نمی شناسم‌شون دلیلی نمی بینم صمیمانه تر از این برخورد کنم!
-خب می تونیم آشنا بشیم، من برای همین اومدم سمتتون!
-خب من علم غیب ندارم که حوادث رو زودتر از اتفاق افتادن‌شون حدس بزنم!
-خوشکلی بی اندازه ات، این جوری مغرورت کرده؟!
-بهتون که گفتم این که شما رفتارهای من رو غرور تلقی کنید تنها به خودتون ربط داره و بس!
کنارم ایستاد:
-ازت خوشم اومده، اما دوست ندارم این همه بی پروا باشی!
-من مجبور نیستم خودم رو با خواسته های اطرافیان تطبیق بدم جناب!
سکوت کرد و زل زد توی چشم هام که ستایش گفت:
-آترون ایشون تک دختر کیان خان هستن!
چشم های آترون برق زد:
-می دونم، واسه همین هم تا به حال گستاخی هاش رو تحمل کردم تنها به حرمت جناب کیان خان و اهورا!
برگشتم سمتش و س*ی*نه به س*ی*نه اش ایستادم، چه خوب که هم قدم بود!
-ببخشید متوجه نشدم... مثلا اگر حرمت پدر و داداشم نبود می خواستید چی کار کنید؟!
بازوم رو گرفت:
-آترون رو هنوز نمی شناسی عزیزم!
-خب خودت رو بهم نشون بده، مایلم بدونم کی هستی!
با اعتماد به نفس نگاهش می کردم که ستایش ابروهاش رو بالا انداخت:
-آترون این دختر عادتشه تند رفتار کنه بیا بریم با بقیه آشنات کنم!
آترون پوزخندی زد و زمزمه کرد:
-می بینی؟ هیچ* بی ادب نشو *دلش نمی خواد اطرافت باشه!
-اتفاقا از عمد این جوری رفتار میکنم تا همه رو از اطرافم دفع کنم!
نفسش رو م*حکم فوت کرد بیرون و به همراه ستایش رفتن.
روی صندلی نشستم و بی خیال مشغول ادامه ی خوردنم شدم که همه مهموناشون رسیدن و در باغ بسته شد، چندین بادیگارد قوی هیکل جلوی ورودی و اطراف باغ ایستاده بودن و به اصطلاح مواظب بودن کسی دست از پا خطا نکنه انگار که حالا مجلس بزرگان تاریخه!
شهرام و شهلا به روی صح*نه کنار ارکستر رفتن و موزیک ها قطع شدن، نگاهم رو اطراف باغ چرخوندم و موشکافانه به چهره ها نگاه کردم و روی آترون کمی مکث کردم!
این شخص کی بود؟!
اگر درگیری لفظی بینمون پیش نیومده بود داشت میومد تا خودش رو معرفی کنه ولی خب حادثه که خبر نمی کنه!
خنده ی ریزی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم و به شهلا خیره شدم که صحبت کردن رو شروع کرده بود:
-دوستان این جا دعوتیم تا آغاز دوستی من و شهرام جونم رو با هم جشن بگیریم و شادی کنیم!
پوفی کشیدم و به این رفتارهای بچگانه لعنت فرستادم که اهورا بهم اشاره کرد نزدیکش بشم.
بلند شدم و خودم رو بهش رسوندم:
-چیزی شده؟
-با آترون بحث کردی؟!
-خیلی خبرکش اطرافت جمع کردی ها، توی نیویورک از این رفتارها نداشتی اهورا!
-جواب من رو بده!
-مجبور نیستم سین جیم بشم!
-آترون پسر رئیس شرکت مقابله که پدر باهاشون قرارداد بسته!
-اوه پس چرا تا به حال ندیدمش؟
-چون خارج بودی بعدم که اومدی او رفته بود مسافرت!
-خب حالا چی شده مگه؟ منم دختر سرمایه گذار آمریکایی ام غیر از اینه؟!
-نه نیست اما دوست ندارم این رفتارهای تو و غرورت، روی روابط کاریمون با شرکت‌شون تاثیر بذاره و زحمات من به هدر بره امیدوارم منظورم رو بفهمی!
-نگران نباش پدر قرار نیست برای رفتارهای اشتباه من، تو رو مواخذه کنه مطمئنا با خودم تلافی می کنه!
سکوت کردیم، کمی که گذشت آناهیتا اومد و رو به اهورا گفت:
-بریم برقصیم؟!
اهورا نگاهی به نیم رخ من انداخت :
-اولین دور ر*ق*ص رو، با دل آسا دارم بعدش تو!
صدای نفس عمیق و خشمگینی که آناهیتا کشید رو به خوبی شنیدم و واقعا او خیال می کرد از من عزیزتره برای اهورا؟!
وای از دخترهایی که هنوز نیومده، می خوان همه زندگی پسر رو به نام خودشون بزنن و خودشون رو مالکش بدونن!
با هم به پیست رفتیم، شهرام و شهلا فیس تو فیس می ر*ق*صیدن و با هم لاو می تر* بی ادب نشو *دن غافل از این که هیچ کدوم علاقه ای بهم نداشتن و تنها برای فرار از تنهایی یا سرگرمی یا برطرف کردن بعضی از نیازهای جنسی با هم ر*اب*طه برقرار کرده بودن و این یعنی ته بیچارگی!
اهورا ک*م*رم رو گرفت و زمزمه کرد:
-فراتر از حس خواهر و برادری دوستت دارم دل آسا!
لرزه ای هولناک بدنم رو تسخیر کرد...!
نکنه اهورا متوجه بعضی چیزها شده بود؟!
خدای من...نه!
سرش رو کنار گر*دنم آورد:
-اما می دونم که تو خواهر کوچولوی خودمی!
نفس حبس شده ام رو م*حکم فوت کردم بیرون و ترسی که دلم رو چ*ن*گ زده بود رخت بربست و رفت!
ر*ق*ص آروم و پر آرامشی بود که پس از اتمام، اهورا گونه ام رو ب*و*سید و من جام رو به آناهیتا دادم که داشت خودش رو تیکه تیکه می کرد تا با اهورا برقصه!
از بین جمعیت کنار کشیدم و جای نسبتا خلوتی نشستم و پیست رو زیر نظر گرفتم!
از سینی گارسونی که رد می شد دو تا جام م*ش*ر*وب برداشتم و اولی رو با ولع سر کشیدم که دستی روی شونه ام نشست:
-بشینم؟!
کلافه از حضور دوباره اش زمزمه کردم:
-بفرمایید!
کنارم نشست و به صورتم خیره شد که اصلا به طرفش برنگشتم و هم چنان به ر*ق*ص اهورا و آناهیتا خیره بودم.
-نمی تونم ازت کناره گیری کنم دل آسا!
جواب ندادم که ادامه داد:
-تو برخورد اول اصلا خوب نبودیم اما بیا ادامه ندیم!
-...!
 

.Mahdieh

کاربر سایت
کاربرسایت
تاریخ ثبت‌نام
5 آوریل 2018
ارسالی‌ها
233
پسندها
992
امتیازها
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-دل آسا جواب بده!
-...!
-باشه معذرت می خوام خوبه؟ حالا راضی شدی؟! نمی خواستم باهات بحث کنم، تو خودت جبهه گرفتی در مقابل من!
نگاهم رو بهش دوختم:
-درسته آترون، من جبهه گرفتم و الان هم اصلا پشیمون نیستم پس لطفا تنهام بذار!
-اما نمی شه، چون من می خوام که با هم باشیم!
تند برگشتم سمتش که دست هاش رو بلند کرد:
-نه نه اشتباه نکن، منظورم اینه که با هم مدتی دوست باشیم فقط یه دوستی معمولی و ساده!
می خواستم سریعا بگم نه، اما یه آن حرف های آناهیتا توی سرم پیچید:
"یکم برای خودت خوش باش، دوست پسر داشته باش امتحانش که ضرری نداره، تو خوشکلی و همه می خوان داشته باشن تو رو...!"
دست هام رو توی هم گره کردم که سرش رو نزدیک تر آورد:
-می دونم که به اندازه کافی جذابیت دارم که بخوای انتخابت باشم، پس چرا یکمی با هم خوش نگذرونیم؟ من حس خاصی نسبت بهت پیدا کردم توی همین دیدار اول، بذار کمی هم خوشی مال من باشه!
-من تمایلی ندارم به داشتن هیچ گونه ر*اب*طه ای با جنس مخالف!
-از بودن با من پشیمون نمی شی دل آسا، بذار کمی آرامش خیال داشته باشم!
-من دارم برمی گردم نیویورک، بیخودی وابسته من نشو!
-می دونم که به این زودی ها اهورا نمی ذاره تو برگردی پس نخواه که من رو از سرت باز کنی!
-تو در حد من نیستی!
با ناراحتی به چشم های وحشی‌م زل زد:
-چی می خوای که ندارم؟!
پوفی کشیدم، واقعا چی می خواستم؟!
خب من حق انتخاب نداشتم، به قول پدر من یک زن بودم و با رفتارهای مردونه!
پدر معتقد بود من نباید هیچ وقت به ازدواج فکر کنم پس منم نباید خودم رو درگیر ر*اب*طه ای می کردم تا مانعی مثل کیان شهیادی در میون بود!
-متاسفم آترون من نمی تونم که ر*اب*طه ای داشته باشم چون من درسته یک زن هستم اما احساساتم رو کشتم و تو با من نمی تونی به جایی برسی!
از جا بلند شدم تا از کنارش برم که جلوم ایستاد:
-من تو رو همین جوری که هستی می خوام یکم باهام باش بعدش ترکم کن!
-دست از سرم بردار خب؟!
اخم هاش درهم تر شد و از جلوی راهم کنار رفت:
-به دستت میارم باید برای یه مدت کوتاه هم که شده مال من باشی!
پوزخندی زدم و ازش دور شدم، دعا کردم هرچه زودتر این مهمونی لعنتی تموم بشه تا برگردم به اتاقم و سکوت ل*ذت بخشش!
جلوی استخر بزرگ گوشه باغ روی صندلی نشستم و پاهام رو دراز کردم، نفس عمیقی کشیدم، چقدر مسخره بود که اهورا حتی لحظه ای به نبودن منم فکر نکرده بود و حتی نبودنم رو احساس نکرده بود!
-با یه پیک که حالت رو سر جاش بیاره موافقی؟!
نگاهی به چهره ی خونسردش انداختم، صندلی کنارم رو انتخاب کرد و جام ها رو روی میز کوچولوی وسط دو صندلی قرار داد.
نگاهش رو مثل من به آسمون دوخت:
-تعجب می کنم چرا این همه با اهورا از هم دورید!
مکثش باعث شد چشم هام رو ببندم، چقدر افکارمون بهم نزدیک بود!
-اون اصلا یادش نیست توام حضور داری دل آسا!
-برام مهم نیست!
-اما اون باید نسبت به تو احساس مسئولیت کنه، تو هم خونشی، خواهرشی این همه بی تفاوتی دلیلش چی می تونه باشه؟!
-خوشم نمیاد کسی توی مسائل خصوصی زندگیم سرک بکشه آترون!
-می دونی که من سمجم، پس هرگز سعی نکن من رو از سرت باز کنی چون موفق نمی شی!
-خیلی چیزها توی زندگی خصوصی هر آدمی هست که دلش نمی خواد کسی اون رو بدونه مثل راز... منم الان دقیقا همین حس رو دارم!
خندید و ساکت شد.
جام رو برداشتم و جرعه ای نوشیدم که گفت:
-بیا با من بریم مسافرت!
تک ابروم رو بالا انداختم:
-با تو؟!
ل*ب هاش رو جمع کرد:
-می دونی همین الان که داری با من صحبت می کنی چقدر دختر آرزو دارن جای تو باشن؟ نمونه اش همین ستایش... خودش رو یه مدت کشت تا با من باشه اما خب من هرکسی رو در حد خودم نمی بینم!
-خب چی باعث شده فکر کنی من در حدتم؟!
ت* بی ادب نشو *ی خورد و خندید:
-یه مدلینگ و خواننده معروف مگه می شه در حد من نباشه؟ حتی تو چیزی فراتر از حد منی!
تک ابروم رو بالا انداختم:
-این اطلاعات از کجا بهت رسیده؟!
-اهورا!
-دوست ندارم اهورا اسرارم رو فاش کنه باید بهش گوشزد کنم!
-خب من فرق می کنم دیگه!
-چرا من متوجه فرقت با بقیه نمی شم پس؟!
زل زد تو چشم های بی تفاوتم و اخم کرد:
-چون با خودخواهی هات باعث می شی فرق من به چشمت نیاد!
سکوت کردم که ادامه داد:
 
موضوعات
نویسنده مطلب عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
شکارچی فراخوان فراخوان جذب ناظر رمان فراخوان ها 1
M پیدا کردن رمان آثار پایان یافته 0
M درخواست رمان آلبوم شخصیت‌ها 0
yasi1383sol درحال تایپ رمان جناب سمج خان| کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 8
N مجموعه اشعار همراز | negin-bay کاربر انجمن رمان ایران اشعار کامل شده 20
شاپرک درحال تایپ رمان من شبی باختم| کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 0
ოεℓɨŋム داستان کوتاه طلسم گرگینه|ოεℓɨŋム کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 2
Baharkhanom درحال تایپ رمان عشقه فوتبالی| کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 13
Niaz.kh هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر رمان ایران آثار درحال تایپ 2
fateme donya درحال تایپ رمان دختر آبادی | فاطمه دنیا.ع آثار درحال تایپ 0
Arezoo.M پایان یافت دلنوشته تنهایم نگذار | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته های کامل شده 23
Arezoo.M رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال ویرایش 63
Albatross دلنوشته دلنوشته راز پریشانی | Albatross کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 7
TaNiYa_N درحال تایپ رمان لبخند ِ بی‌فروغ| تانیا نارویی کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 0
Fatemehmacani70 ملودی رفاقت | Fzramacani70 کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 7
Lady_zahra درحال تایپ رمان ماهینو| زهرا کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 6
سارینا درحال تایپ کتاب نفرین شده|سارینا کاربر رمان ایران آثار درحال تایپ 3
TaNiYa_N اطلاعیه آموزش گذاشتن آواتار | انجمن رمان ایران آموزش کار با انجمن 0
Albatross منحصر به فرد لبخند وارونه | Vague کاربر انجمن رمان ایران متفرقه‌های درحال ویرایش 20
TaNiYa_N دلنوشته نفس می‌رود/تانیا نارویی کاربر انجمن تک رمان دلنوشته‌های درحال تایپ 0
Albatross منحصر به فرد گاهی باید رفت | Albatross کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 34
معصومه مولایاری شخصیت‌های رمان در انتهای کوهستان سرد. آلبوم شخصیت‌ها 0
ShErLoCk در حال ترجمه رمان خون نامحدود| حنانه مترجم انجمن رمان ایران آثار درحال ترجمه 1
shirin.f درحال تایپ شکوفه های عشق در خرابه های عالم|Shirin.fکاربرانجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 12
Masoumeh درحال تایپ پارادوکس احساس|عسل موسوی کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 9
Albatross کامل شده چلیپا | Albatross کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 22
ملیکا حق شناس درحال تایپ رمان دنیام رو برگردون | ملیکا حق شناس کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 18
ABELL دلنوشته آینه فریاد می‌کشد| ABELL کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 4
Fatemehmacani70 مامور یا خلافکار ؟ | Fzrkarimi کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 2
Hadiseh Solimani نقدومعرفی رمان معرفی کتاب 0
Hadiseh Solimani نقدومعرفی رمان معرفی کتاب 0
Asteria دفتر کار دفترکار ویراستار | silvermoon کاربر انجمن رمان ایران باشگاه ویراستاران 3
PERFUME دلنوشته دلنوشته پنجره ها نفس می کشند|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 7
ن . زندی . شخصیت های رمان عشق بچگیا آلبوم شخصیت‌ها 5
Baharkhanom عکش شخصیت رمان شیطنت برا عشق آلبوم شخصیت‌ها 15
PERFUME درحال تایپ عاشقانه ای در کوچه پس کوچه ها|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 9
ن.زندی درحال تایپ رمان من،عاشقی،اصلا |ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 5
ن.زندی کامل شده عشق بچگیا | ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران رمان‌های پایان یافته 23
علی عابدی درحال تایپ رمان برادران|علی عابدی کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 5
Sna.f درحال تایپ آشوب آرام|sna.fکاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 21
Fatemehmacani70 نفیس ملکه خون آشام | Fzrkarimi مترجم انجمن رمان ایران آثار درحال ترجمه 2
Asaliii83 در حال ترجمه رمان سفری به رنگ سیاه و قرمز|assliii 83کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال ترجمه 9
Fatemehmacani70 زبان گرجی|انجمن رمان ایران زبان گرجی 0
Noushin_salmanvandi دلنوشته کمی هم از تو| نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 11
/ÑastãraÑ\ درحال تایپ بی‌انتها | /ÑastãraÑ\ کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 10
فاطمه84 دلنوشته دلنوشته دل | فاطمه84 کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 0
B درحال تایپ رمان تقدیر بی تقصیرنیست| barana-tanham کاربرانجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 11
BlackBerry درحال تایپ ریشه گمشده | BlackBerry کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 6
Fatemehmacani70 شخصیت های رمان تاج بندگی آلبوم شخصیت‌ها 5
آلیسا شخصیت های رمان دنیای زیرین آلبوم شخصیت‌ها 2

موضوعات

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا