• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

درحال تایپ رمان خنجری ازجنس دل آسا|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
می دونستم که چقدر از این مجالس بدش میاد و اصلا از پدر راضی نیست چون اخلاق های خاصش مدام مامان رو ناراحت می کرد و اگر می فهمید که پدر توی کارهای غیر قانونی هم دست داره مطمئنا یک روز هم تحمل نمی کرد و طلاق می گرفت پس همون بهتر که از همه جا بی خبر بمونه تا به وقتش!
اصلا دلش نمی خواست بیاد اما هر بار می گفت نمیام پدر خیلی تند باهاش مخالفت می کرد و مجبورش می کرد حضور پیدا کنه و نمی دونم چرا همیشه هم پدر پیروز می شد و مامان در برابر زورگویی هاش مخالفت نمی کرد!
دستی روی شونه ام نشست و من رو از افکارم جدا کرد، بلند شدم و نگاهم به پشت سرم و هارپر افتاد، با خوشرویی بغلش کردم:
-سلام هارپر، خوش اومدی!
-سلام عزیزم خوشحالم که این جا در کنارت هستم!
-سلام خانم جوان، مجدد از این که شما رو ملاقات می کنم خرسندم!
سرم به دوران افتاد، تنها کسی که اصلا دلم نمی خواست توی این پارتی ببینم همین مرد سرد و خشن و بی ذوق بود...سریتا!

بدون این که جوابش رو بدم نگاهم رو که ناراحت بود به سمت هارپر روونه کردم ولی او با لبخند عمیق روی لبش گفت:
-من وقتی به سریتا خبر دادم که قراره بیام مکزیک و توی پارتی پدرت شرکت کنم اصرار کرد که همراهیم کنه منم خیلی خوشحال شدم و قبول کردم البته ببخش بدون دعوت اومده ولی خب عشق منه دیگه!
با استیصال و اجبار دستش رو فشردم:
-خوش اومدید!
-متشکرم خانم!
بی توجه رو به هارپر گفتم:
-پس آتان کو؟!
-تا نیم ساعت دیگه می رسه!
-باشه پس از خودتون پذیرایی کنید و راحت باشید تا من به بقیه هم سری بزنم!
-باشه عزیزم تو برو!
ازشون دور شدم، درون تنم داغ شده بود و دلم می خواست سریتا رو خفه کنم اما باید مثل همیشه نقاب بی تفاوتی م رو حفظ می کردم و این به نفع من بود!
داخل سرویس شدم و با چند نفس عمیق سعی کردم به خودم بیام، باشنیدن سروصدایی که از بیرون میومد تند از سرویس خارج شدم و با ورود مجددم به سالن متوجه اومدن اهورا و مهمانان عزیز پدر شدم که مشغول روبوسی با پدر بودن و اهورا با غرور تمام، به موفقیتش افتخار میکرد!
تونسته بود به خوبی نظر این مردان و زنان ایرانی رو به خودش و پدر و شرکت جمع کنه و پدر راضی بود از داشتن همچین پسری!
جلو رفتم و به همه اونا خوش آمد گفتم، در بینشون مرد نسبتا جوونی که مشخص هم بود تازه کاره به گرمی از آشنایی من استقبال کرد و خودش رو" مهندس کیمیافر" معرفی کرد البته بدون گفتن اسمش!
وقتی همه نشستن و بقیه مهمانان هم رسیدن آتان هم اومد و پس از احوال پرسی با من به سمت سریتا و هارپر رفت و هرسه در کنار هم مشغول خوش گذرونی شدن و من نگاهم با نگاه اهورا تلاقی کرد و او بود که به سمتم اومد!
-به به چه عجب ما شما رو ملاقات کردیم سرکار علیه!
-رفتی ایران رسم خواهر برادری رو از یاد بردی مهندس، انگار نه انگار دل آسایی هم هست!
-ماشاالله دست پیش هم که گرفتی پس نیفتی دخترخوب!
-من حوصله بحث ندارم اگر حرفی با من نداری می خوام برم پیش دوست هام!
-خیر، راحت باش مادمازل!
پوفی کشیدم و به سمت بیرون رفتم تا هوای تازه بهم بخوره و کمی به خودم بیام!
حدود یک ربع بیرون بودم و روی سکویی نشسته بودم، چقدر خوب بود که همیشه تنها باشی و هیچ کس مزاحمت نشه و خلوتت رو بهم نزنه!
دلم می خواست ساعت ها اون جا بشینم ولی حیف که بعدش توسط پدر بازخواست می شدم و اصلا حوصله نصیحت شنیدن نداشتم!
با ورودم به سالن فضا رو تاریک تر شده دیدم و مشخص بود که رقص دونفره آغاز شده بود.
چشم هام رو تنگ کردم تا فضا رو بهتر تشخیص بدم، نگاهم رو اطراف سالن چرخوندم و با دیدن پدر و سریتا که در گوشه ای با هم مشغول صحبت بودن با تعجب کمی جلوتر رفتم و روی مبلی نشستم!
حیرت آور بود!
پدر هیچ وقت نمی شد که توی خلوت با کسی که غریبه اس با هم صحبت کنن یا این که پدر براش وقت بذاره و اجازه ملاقاتی بده!
اصلا پدر و سریتا چه حرفی داشتن که باهم بزنن؟!
نگاهم رو چرخوندم و به هارپر که بی خیال مشغول صحبت با آتان بود خیره شدم!
فرهنگ غرب همین بود!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
کسی به کار کسی کار نداشت و همه سرشون توی لاک خودشون بود، شاید هم تنها امتیاز مثبتی که تونسته من رو این جا توی یک کشور غریب نگه داره همین امتیاز بود و آزادی بدون قید و شرطش!
خدمتکاری که سینی قهوه رو به سمت سریتا و پدر می برد رو صدا کردم و یک فنجون قهوه بدون شکر برداشتم، در حالی که پدر و سریتا و اهورا رو که تازه به جمع اون دو نفر اضافه شده بود رو زیر نظر داشتم قهوه ام رو مزه کردم!
گفتگوی بین این سه نفر نیم ساعت دیگه هم به طول انجامید و من بدون هیچ حرکتی همون جا موندم تا بلکه بفهمم بینشون چی می گذره اما بی فایده بود!
پدر دیگه استاد شده بود توی این جور کارهای مخفیانه و یواشکی پس تلاش منی که تازه چند سالی بود وارد این کار شده بودم بی فایده بود!
بعد از این که از هم جدا شدن لحظه ای چشم هام توی چشم های پدر گره خورد و من اخم کردم و او بی توجه رد شد و رفت!
از جا بلند شدم و به سمت هارپر رفتم که مشغول بوسیدن گونه ی سریتا بود که تازه به جمعشون ملحق شده بود:
-هارپر می شه یک لحظه بیای؟!
-البته عزیزم.
به سمتم اومد و کشوندمش سمت دیگه سالن:
-سریتا چه کاری با پدر من داشت؟!
هارپر با تعجب نگاهم کرد:
-یعنی چی؟ مگه سریتا با پدرت صحبت کرد؟
پوفی کشیدم، این که بدتر از من از هیچی خبر نداشت پس بی فایده بود توضیح بیشتر!
-هیچی بی خیال شو، برو پیش دوست پسرت!
با خوشحالی تعظیمی کرد و رفت.
به اتاق طبقه بالا رفتم و لباس مخصوص همیشگیم رو تنم کردم.
بعد از اون پایین اومدم و به سمت ارکستر رفتم و درخواست آهنگ برای رقص باله رو دادم، فضا رو تاریک تر کردن و رقص نورهای متعددی شروع به کار کردن و من غرق شدم توی دنیایی که بیش از هرچیزی دوستش داشتم و قبول داشتم که پدر باعث شده بود به چیزهایی دست بیابم که علاقه ی خاصی بهشون داشتم!
هیچ کس رو نمی دیدم، می رقصیدم و غرق در هیجانی وصف ناشدنی بودم!
کسی اطرافم نبود یا شاید هم کسی این رقص رو بلد نبود خب معلومه چون این رقص سخته و باید ظریفانه عمل کنی تا بتونی حرفه ای برقصی!
هیچ نوع رقصی نمی تونه مثل رقص باله ی روسی خوش ترکیب و موزون باشه!
باله نوعی رقص هنریه که با موسیقی خاص خودش اجرا می شه!
گام های باله روسی، سطح بالایی از دقت و تکلف ایجاب می کنه!
دور چرخیدم و با اتمام آهنگ صدای تشویق های مشتاق و چشم های خیره ی اطرافیان نشون از لذت خاصی بود که برده بودن از این رقص و رقصنده ای که من باشم!
منم همین رو می خواستم...این که توی همه چیز خاص باشم و حرف اول رو بزنم!
کیه که از تعریف و تمجید شنیدن و سررشته داشتن توی هرچیزی بدش بیاد؟
تعظیم کوتاهی کردم و بلافاصله آهنگ بعدی به صدا در اومد و این بار نور به سالن برگشت و نگاهم تلاقی کرد با نگاه خاکستری سریتا!
حس خاصی توی چشم هاش موج می زد که نمی تونستم معنیش رو بفهمم ولی اون نگاه با نگاه هر دفعه اش متفاوت بود اما نگاه من با همون بی تفاوتی سابق از روش رد شد و به سمت میز رفتم تا یه چیزی بخورم چون شدیدا لب هام خشک شده بود و احتیاج داشتم به یک چیز خنک تا گرمای درونم رو خاموش کنه!
مشغول خوردن نوشیدنی بودم که اهورا نزدیکم شد :
-مادمازل اگر وقت داری پدر می خواد ببینتت!
متوجه کنایه توی جمله اش شدم اما با لبخند محوی از کنارش گذشتم:
-البته، برای پدر همیشه وقت دارم اهورا!
صدای نفس عمیقی که کشید رو به وضوح متوجه شدم، با نزدیک شدن به پدر از جا بلند شد و بدون تردید توی آغوشم کشید و این از پدر میون جمع بعید بود!
کمی طول کشید تا بتونم به خودم بیام و بعد از اون با احتیاط دستم رو دور کمرش حلقه کردم که آروم از خودش جدام کرد و لب هاش رو جمع کرد:
-تو برای من یک افتخار بزرگی، اگرچه دختری ولی مردونه می تونم روت حساب کنم، همین الان که این جا ایستادی چشم همه رو به خودت خیره کردی و به دیده تحسین نگاهت می کنن و این برای من عالیه!
-من هر چیزی رو که توی این جهان دارم از لطف و بزرگی شماست پدر و این رو هرگز فراموش نمی کنم!
-خوبه، همین من رو راضی می کنه!
-خب امر دیگه ای نیست؟
-نه عزیزم فقط صدات کردم که بگم به خدمتکارها بگو سریعا میز شام رو بچینن و هیچ چیز کمبود نباشه وگرنه...!
تند حرفش رو قطع کردم:
-خیالتون راحت!
لبخند زد:
-خب وقتی دل آسا بگه "خیالتون راحت" پس مطمئنا جای نگرانی نیست!
-بله.
-خب می تونی بری عزیزم!
به سمت سالن مجاور رفتم و سفارشات پدر رو به خدمتکار ها متذکر شدم و گفتن که تا نیم ساعت دیگه میز حاضره و جای نگرانی نیست.
با برگشتنم به سالن متوجه هارپر و سریتا شدم که باهم مشغول رقص بودن و آتان هم به همراه یک دختر دیگه که نمی شناختمش ولی زیبایی ذاتیش جذابش کرده بود مشغول رقص بودن و آتان حال خاصی داشت که می دونستم نمی تونه از مصرف مشروب باشه پس...!
بی خیال بعدا همه چیز رو می فهمم!
به سمت صندلی می رفتم تا بشینم که کسی بازوم رو گرفت!
ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
عطرش فوق العاده تند بود و تا اعماق گلوم رو به سوزش انداخت و چند سرفه ی پی در پی کردم که جلوم ایستاد و نگاهم توی چشمای قهوه ای رنگش گره خورد:
-بفرمایید؟!
تعظیم کرد:
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-می تونم ازتون تقاضا کنم توی بالکن چند دقیقه ای رو با هم صحبت کنیم؟
-مشکلی نداره فقط در چه مورد؟!
-در مورد کار!
نفس راحتی کشیدم و به سمت طبقه بالا اشاره کردم:
-بفرمایید مهندس کیمیافر!
دستش رو پشت کمرم حلقه کرد:
-توی ایران همیشه خانم ها مقدم ترن این جا رو نمی دونم!
نیشخندی زدم و جلوتر رفتم ولی بین راه باز هم نگاهم توی چشم های سریتا افتاد که بیش از اونی که حواسش به رقصش با هارپر باشه خیره شده بود به من و مهندس!
سری به تاسف تکون دادم و پله ها رو تند بالا رفتم و خودم رو به ورودی بالکن رسوندم، به خدمتکاری که اون جا بود دستور آوردن یک لیوان آب سرد دادم چون باز هم هیجانم تحریک شده بود و بدنم لرزه ی خفیفی داشت!
با هم وارد بالکن شدیم، نسیم نسبتا سردی می وزید که باعث شد خودم رو کمی جمع کنم!
تند کتش رو درآورد و روی شونه های ل*خ*ت*م انداخت و من لبخند محوی به روش زدم:
-خودتون سردتون می شه مهندس!
-نه ناسلامتی من مردم و عضله هام قوی هستن ولی شما!
پوزخندی زدم، نمی دونی که من از صدتا مرد مردترم!
مردنگی که به هیکل گنده داشتن و سبیل نیست !
-با من امری داشتید؟
خدمتکار پس از دوتقه وارد شد و لیوان رو به سمتم گرفت که لاجرعه سرکشیدم و بهش دادم تا بره.
-مایلم باهاتون بیشتر آشنا بشم مادمازل!
-من چیز زیادی برای گفتن ندارم مهندس، دل آسا شهیادی تک دختر کیان شهیادی متولد ایران اما تموم عمرم رو این جا یعنی توی آمریکا بودم و معتقدم کشور و وطنم این جاست!
مکثی کردم و ادامه دادم:
-همون جور که مستحضر هستید اهورا تنها برادرمه که توی ایران رابط بین شرکت روسای شما با شرکت ما هست و پدرمم رو هم که دیدید مامانمم همونی هست که در کنار پدر نشسته بود و لباس شب مشکی تنش بود باموهای شرابی رنگ!
-بله می دونم توی همین چند ساعت همه تون رو دیدم و شناختم و به نظرم خانواده ی متشخص و محترمی هستید!
-ممنون!
-منم جانیار کیمیافر هستم متولد تهران و ایران و البته همون جا هم زندگی می کنم ولی تموم اعضای خانواده ام توی فرانسه هستن، البته پدرم رو دو سال می شه که از دست دادم و تا قبل از اون مامان توی ایران با پدر زندگی می کردن ولی وقتی که پدر مرد و مامان تنها شد چون منم درگیر کارهای خودم بودم به اصرار خواهرام به پاریس رفت و اون جا به ادامه ی زندگیش پرداخت آخه من سه تا خواهر دارم که هر سه تاشون توی فرانسه و پاریس ازدواج کردن و تشکیل زندگی دادن و اون جا موندگار شدن برای همین اصرار کردن که مامان هم پیششون باشه تا هم اونا از غربت و تنهایی نجات پیدا کنن و هم مامان تنها نباشه البته اصرار زیادی هم به من می کنن که بهشون ملحق بشم اما خب من ایران رو در همه حال ترجیح می دم و هر ماه یک هفته رو به پاریس می رم برای تجدید دیدار و رفع دلتنگی و بقیه عمرم رو توی ایران یا کشور های مختلف دیگه می گذرونم و البته خانواده مون مرفه هستن و نیازی به پول نداریم خداروشکر اما بالاخره مرد باید کار کنه دیگه!
وای که چقدر حرف زدا!
خدایی مخم رو خورد!
-خوشبخت شدم از آشنایی باهاتون مهندس، امیدوارم که این آشنایی باعث تحکم بیشتر دو شرکت بشه و صمیمیت بیشتر بینشون!
-بله دقیقا چون من مدیرمالی شرکت مقابل شما هستم و قطعا تشویقشون می کنم تا این شراکت رو ادامه بدن چون به نفع هر دو شرکته!
-قطعا همین طوره!
-مادمازل برای شام تشریف نمیارید؟!
با صدای خدمتکار رو به جانیار گفتم:
-اگر مشکلی نیست برای صرف شام به سالن پایین بریم؟
-بفرمایید خواهش می کنم!
با ورود به سالن پایین متوجه شدم همه برای صرف شام به سالن مجاور رفتن و برای همین با عجله به سمت اون طرف رفتن و صدام گام های تند جانیار هم نشون می داد به دنبال من تقریبا می دوه!
همه چیز به زیبایی روی میز تزئین شده بود و پدر در یک راس میز و اهورا در راس دیگه نشسته بودن ولی هنوز کسی شروع به خوردن نکرده بود، پدر با دیدنم به صندلی کنارش که خالی بود اشاره کرد:
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-بیا این جا، همه منتظرتیم!
-متاسفم دیر رسیدم!
با نشستنم جانیار هم در کنار یک خانم چند صندلی اون طرف تر نشست و پدر با گفتن"بفرمایید" سوت آغاز خوردن رو زد، کمی برنج و ماهیچه کشیدم و بی میل مشغول خوردن شدم که صدای پدر باعث شد بهش خیره بشم:
-عزیزم بهتر بود لباست رو عوض می کردی!
منظورش لباس ر*ق*ص باله بود که هنوز توی تنم بود، خب پدر که هیچ وقت غیرتی نبود و براش مهم نبود که لباس تن کنی یا نه پس مشکل چی بود؟!
-مگه این لباس چشه؟!
-برای این مجلس مناسب نیست لباس قبلی برازنده تر بود عزیزم این لباس مختص یک ر*ق*ص خاصه و این جا نمی تونست که پوشیده بشه باید بعد از رقصت تعویضش می کردی!
اخم هام درهم رفت:
-بله پدر حق با شماست، تکرار نمی شه!
-ممنونم دل آسا!
دیگه کاملا اشتهام رو از دست داده بودم و برای همین به خوردن همین چند قاشق بسنده کردم ولی نمی تونستم از سر میز بلند بشم تا وقتی همه غذاشون رو تموم نکرده بودن چون این از نظر پدر یعنی بی احترامی و من نمی خواستم تو یک شب دو بار مواخذه بشم!
نگاهم رو چرخوندم و متوجه شدم سریتا سر میز نیست و کمی شک کردم!
یعنی کجا رفته بود؟
کمی که گذشت اومد و با لبخند رو به جمع و پدر گفت:
-متاسفم یک تماس مهم داشتم که نمی شد به تعویق انداخت!
سپس در کنار آتان و هارپر نشست و مشغول خوردن شد.
تماس مهم؟
با کی؟
اصلا به من چه؟!
پوفی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
بعد از اتمام غذا همه که بلند شدن به سالن برگشتیم و باز آهنگ گذاشته شد و این بار توی خلوت ترین جای سالن نشستم و سعی کردم فقط بیننده باشم چون بدجور کلافه و خسته بودم نمی خواستم کسی مزاحمم بشه!
-چه عجب خانم شهیادی بالاخره تنها شدین!
بر خرمگس معرکه لعنت!
مگه می ذارن من تنها بمونم!
اَه!
روی صندلی کنارم نشست که با پرخاش گفتم:
-اصلا حوصله چرت و پرت گفتن های تو رو ندارم جناب سریتا خان پس بهتره برگردی پیش معشوقه ات و سر اون رو با حرف های چرندت به د*ر*د بیاری!
-اوه می بینم که حسابی اعصاب دل آسا خانوم خرابه، بگو ببینم چی شده که این همه بهم ریخته ای؟
-فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه!
-ببین دل آسا تو سر هرکس که بتونی کلاه بذاری عمرا سر من بتونی، پس رک بگو چه مشکلی توی زندگیت داری؟
بلند شدم و از کنارش تند دور شدم، اصلا حوصله این آدم مضخرف رو دیگه امشب نداشتم و ظرفیتم تکمیل بود پس چه بهتر که ازش دور باشم!
خدا رو شکر که به دنبالم نیومد و اون شب هم به پایان رسید!

×××
دو هفته ی دیگه از روز جشن گذشت، پدر رو توی این دوهفته به طور کلی ندیده بودم چون هفته ی اول رو به همراه اهورا و شرکای شرکت مقابل به ایران رفت برای بازدید از شرکت و به منم نگفت که همراهیش کنم و این برای من خیلی خوب بود، هفته دومم که از ویلیام شنیدم به فرانسه رفته!
خوبی این دو هفته این بود که سریتا هم به ایران رفته بود برای سر زدن به استودیوش و بنابراین هارپر تمام وقتش رو اختصاص داده بود به من و کاملا با هم روزها رو می گذروندیم.
هر روز برای شنا به استخر می رفتیم و برای خرید تمام مراکز خرید رو چه توی نیویورک چه اطرافش به همراه سه تا از بادیگاردهایی که پدر همیشه همراهمون می فرستاد گشتیم و اون قدر خوش گذشت که هیچ کدوم نمی خواستم تموم بشن و حتی هارپر دوری از سریتا رو هم فراموش کرده بود!
تموم صبحونه ناهار شام ها رو به دعوت من توی رستوران ها می خوردیم و عصرونه ها رو توی پارک ها یا کافی شاپ ها بودیم.
برای خواب هم هارپر رو می بردم عمارت و نمی گذاشتم بره خونه ش.
اما خب تموم روز ها می گذره چه خوب و چه بد!
با بازگشت پدر زندگی من هم به روال سرد قبلش برگشت و هارپر هم به خونه خودش برگشت البته هنوز سریتا برنگشته بود ولی ترجیح داد بقیه روز ها رو برای کمک به آتان به استودیو بره و این خیلی خوب بود!
روزی که پدر برگشت سر میز ناهار دیدمش که ازم خواست عصر برای صرف قهوه به کافی شاپ بریم و من می دونستم که حتما کاری باهام داره وگرنه پدر وقتش پر بود و اون قدری کار داشت که نخواد با من قهوه رو توی کافی شاپ صرف کنه پس مطمئنا اتفاقی جدید رخ داده بود!
عصر تیپ راحتی زدم و به همراه ویلیام به کافی شاپ همیشگی رفتیم که همیشه پدر قرارهاش رو اون جا ترتیب می داد.
ویلیام بیرون موند و من به داخل رفتم که با راهنمایی های گارسون به طبقه سوم رفتم و پدر رو دیدم که پشت میز دونفره شیکی نشسته بود و با دیدنم اشاره ای کوتاه کرد و من گارسون رو مرخص کردم و به سمتش رفتم!
روبروش نشستم که گفت:
-زودتر از این که برسی انتخاب کردم و سفارش دادم آخه می دونی چیه تو که روی حرف من حرف نمی زنی اینه که خودم واسه ات انتخاب کردم!
به سختی جلوی عصبانی شدنم رو گرفتم، نمی تونست این همه خودسرانه حرف بزنه و عمل کنه اما نمی تونستم مخالفتی بکنم...لعنتی!
-بله کار خوبی کردید پدر!
سرش رو به علامت رضایت تکون داد و در همین موقع دو گارسون جام های مملو از آناناس گلاسه و دو دیس کیک هویج رو روی میز چیدن و رو به پدر تعظیم کردن و با حرکت دست او رفتن!
خم شد به سمتم:
-میل کن عزیزدلم!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
ناراضی بشقاب کوچیکی برداشتم و کمی کیک داخلش گذاشتم، جامم رو جلو کشیدم و کمی ازش خوردم!

خوشمزه بود!
کمی از عصبانیتم فروکش کرد، نگاهم رو به فضای کاملا خالی طبقه سوم دوختم و با خودم فکر کردم" حتما برای این که کسی صحبت هامون رو نشنوه کاملا طبقه رو خالی خواسته! ".
-سریتا رو که می شناسی؟!
فهمیدم که می خواد راجع به همون شب جشن صحبت کنه...همون شبی که نهایت تلاشم رو کردم تا بفهمم بهم چی می‌گن ولی بی فایده بود!
پس الان وقتش بود و پدر می خواست با من مشورت کنه!
-می دونم معشوقه هارپره، فقط همین!
-اوه این اطلاعات خیلی کمه و مختصر دل آسا!
-می تونم جامع ترش رو از زبون شما بشنوم پدر، البته اگر مایل به گفتنش باشید!
-از طرز صحبت کردنت خوشم میاد دل آسا، در کنار این که لحنت خشن و تنده اما احترام طرف مقابلت رو هم حفظ می کنی به خوبی، وگرنه تا الان باید دشمن های زیادی رو به خاطر تیزی کلامت اطراف خودت جمع کرده باشی اما خب تو دختر منی و می دونی مهره های بازیت رو چطوری بچینی!
متوجه شدم که به طور غیر مستقیم به این اشاره می کنه که متوجه باشم در مقابل کی نشستم و نمی تونم با او مثل بقیه که زیر دستم هستن رفتار کنم... هه... بله فهمیدم!
سرم رو به زیر انداختم و تکه ای از کیکم رو داخل دهانم گذاشتم تا بیش از این گند نزنم!
-سریتا یک خواننده اس البته به ظاهر!
تند سرم رو بلند کردم و چشم دوختم توی چشم های خشنش که توی وهله اول تو صورتش خودنمایی می کردن!
-متوجه نمی شم!
-الان برات توضیح می دم، سریتا یک آدم خطرناکه که کارهای غیرقانونی می کنه یعنی پول شویی، قاچاق اعضای انسان، پخش مواد مخدر و...!
سکوتش باعث شد چشم های از حدقه در اومده ام کمی بسته بشه و با حیرت زمزمه کردم:
-مگه ممکنه؟!
پدر خونسرد لبخند زد:
-بارها بهت گوشزد کردم دل آسا که توی این دنیا هیچ چیز غیرممکن نیست و هیچ چیزی از هیچ کس بعید نیست!

نمی تونستم هضم کنم، حتی برام غیرقابل باور بود.
-در موردش تحقیق کامل انجام دادم البته تا قبل از این که ازم بخواد واردش کنم توی باندم بهش کاری نداشتم اما اون توی مهمانی اون شب توی ویلای مکزیک من رو پنهونی به کناری برد و ازم خواست که اجازه بدم دست راستم باشه و توی کارهام واردش کنم که البته من اون شب به سختی پسش زدم بالاخره بدون این که کسی رو بشناسم اعتماد نمی کنم اما خب الان دوهفته اس که به چند نفر سپردم در موردش تحقیق و بررسی کنن و متوجه شدم که این آدم با نفوذ خوبی که توی مقامات داره خیلی می تونه به من کمک کنه!
سرم به شدت گیج می رفت، اصلا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و از این که این دنیا این همه کثیفه و نمی شه به هیچ کس اعتماد کرد بدم میومد!
باز هم خم شد سمتم و زمزمه کرد:
-تو که دیگه می دونی کار ما فقط داشتن یک شرکت عادی نیست مگه نه؟!
به سختی سرم رو تکون دادم:
-می دونم!
تکیه داد و لبخند گرمی زد:
-خب خوبه، ازت خوشم میاد چون همه چیز رو خوب و زود می فهمی حالا تو رو آوردمت این جا که بهت بگم از این به بعد سریتا با تو و اهورا برای من یکیه البته توی کار، نه توی زندگی شخصی!
اخم عمیقی روی صورتم افتاد:
-اما پدر شما نمی تونید این قدر زود و با یک تحقیق دو هفته ای اون رو وارد کار ما بکنید!
جام توی دستش رو محکم روی میز کوبید:
-صد بار بهت گفتم که جایگاه خودت رو بدونی و سعی نکنی که بخوای به من دستور بدی دل آسا!
لرزه ای که از صدای برخورد جام با میز بر تنم نشسته بود رو نادیده گرفتم و با لحن نسبتا آرومی گفتم:
-حق با شماست، من فقط نگران شما هستم که مبادا کسی موجب لو رفتن کارتون بشه همین!
-هیچ کس تا الان نتونسته من رو دور بزنه یا بخواد توی دستگاه من به من نارو بزنه مطمئن باش از این به بعد هم نمی تونه!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-بسیار خب پدر، اگر شما اعتماد کردید مسلما شخص خوبیه و من همکاریش رو قبول می کنم!

دلم می خواست فریاد بزنم و بگم که اصلا نمی خوام سمت ما و کارمون بیاد اما نمی شد!
نمی فهمیدم چرا توی این دنیا از هر چیزی که بدم میومد دقیقا سرم میومد!
حالم از این همه درد بهم می خورد!
پدر باز هم رشته ی افکارم رو قطع کرد:
-فعلا فقط توی کار پول شویی ازش استفاده کن ولاغیر!
-متوجه شدم.
جامم رو خالی روی میز گذاشتم، انگار می خواستم با سردی آناناس گلاسه آتیش برپا شده ی درونم رو خاموش کنم اما مگه می شد؟
باور نمی کردم سریتا که خیال می کردم تنها یک خواننده اس تا این حد کثیف باشه!
دلم بیشتر برای هارپر می سوخت که عاشق یک دیوونه ی روانی خلافکار شده بود شاید هم یک...قاتل!
بغض سهمگینی توی گلوم اومد اما مثل تموم سال هایی که توی نطفه خفه اش کرده بودم این بار هم تلاشش برای سر باز کردن بی نتیجه موند و به عقب فرستادمش!
دل آسا باید قوی می بود!
-یک نکته ی دیگه ای هم هست که لازم دونستم برات باز هم متذکر بشم دل آسا!
نگاهم رو بهش دوختم:
-گوش می دم!
-توی مهمانی چندین نفر از شرکا تو رو برای پسرشون، داداششون، خواهرزاده شون و... خاستگاری کردن و من همه رو رد کردم، خب بالاخره تو خیلی دلبری و با اون رقصت همه رو به کلی مجذوب خودت کردی ولی این رو فراموش نکن که تو هیچ وقت نمی تونی ازدواج کنی تو باید با من بمونی برای همیشه تا وقتی من نفس می کشم و بعد از من هم باید همراه اهورا کار من رو ادامه بدید چون نمی خوام نسل من منقرض بشه یا این که اسم من از سر زبون ها بیفته شماها باید این سلسله رو تا زنده اید ادامه بدید البته‌...!
ایستاد و بازوم رو گرفت، بلند شدم و حس کردم بازوم زیر دست های بزرگش در حال له شدنه دلم می خواست از خودم دفاع کنم و با یک ضربه برای همیشه نفسش رو قطع کنم اما اون پدرم بود...امکان نداشت!
-اهورا باید برای ادامه پیدا کردن نسل من ازدواج کنه و برای من وارث بیاره اما تو تا وقتی زنده ای مجرد می مونی پس بهتره سعی نکنی دل ببندی یا خیال ازدواج و دلبری به سرت بزنه که رهایی از چنگال من برات غیرممکنه!
فشار بیشتر و این بار جمع شدن اشک های داغ درون چشم هام:
-تو در ظاهر یک زنی اما باطن تو مردونه اس و رفتارات و کردارهات تماما ژن یک مرد رو به یدک می کشه تو باید تمام احساسات زنونه ات رو توی تنت بکشی و همه ی خواسته های دلت رو خفه کنی چون تا همیشه باید برای من کار کنی و نمی تونی که از خواسته های من سر باز بزنی چون در غیر این صورت پایان زندگیت فرا میرسه و جوری می میری که نفهمی حتی چی شد و البته تیکه های بدن ناز و ظریفت هم خوراک سگ های ولگرد نیویورک می شه می دونی که تو گوشت فوق العاده لذیذی داری عزیزم!
رفت!
روی صندلی افتادم و از ته دل زار زدم، اشک هام نمی تونست دردی که توی قلبم زبونه می کشید رو التیام ببخشه ولی می دونستم که اگر گریه نکنم قطعا خفه می شم و دق می کنم!
نتونستم بیش از این غم هام رو توی سینه خفه کنم و اشک هام تمومی نداشت!
این زندگی بود؟
لعنت به شانس من!
لعنت به منی که باید این جوری زندگی می کردم!
شاید نیم ساعت تمام زار زدم و گریه کردم ولی باز هم تنها بودم...!
مجبور بودم به ادامه دادن این زندگی سراسر رنج!
یک بسته دستمال کاغذی تموم شده بود ولی اشک های من نه!
به سختی خودم رو کنترل کردم و روبروی شیشه ی بزرگی که خیابون رو نشون می داد ایستادم و دکمه ی کنار میز رو فشردم تا گارسون بیاد!
وقتی اومد ازش خواستم سریعا میز رو تمیز کنه و بعد از اون برام یک بطری آب معدنی به همراه لیوان بیاره که اطاعت کرد و پس از گذشت ده دقیقه میز کاملا تمیز شد و رفت و با یک بطری و لیوان برگشت:
-امر دیگه ای نیست مادمازل؟
-می تونی بری!
نمی تونستم الان از این جا خارج بشم چون حالم اصلا مساعد نبود!
نباید ضعفم رو کسی می دید...هیچ کس!
پس از گذشت نیم ساعت دیگه کاملا به خودم مسلط شدم و برای رفتن به طبقه اول برگشتم و گارسون تا خروجی همراهیم کرد.
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
ویلیام با دیدنم متوجه گرفته بودنم شد و زود در رو برام باز کرد و بعد از سوارشدنم خودشم نشست و حرکت کرد:

-بحثتون شد باز؟
-مهم نیست!
-ناراحتی، اینم مهم نیست؟
تند نگاهش کردم:
-به خودم مربوطه، توام مسئول ناراحت بودن یا نبودن من نیستی!
از رو نرفت و خندید:
-مادمازل هر چقدرم به من پرخاشگری کنی و تندخو باشی قرار نیست ناراحت بشم و دست از سرت بردارم پس من رو نخواه که دست به سر کنی!
پوفی کشیدم و برای این که بحث رو عوض کنم گفتم:
-این سریتا دیگه این وسط چی می خواد؟ دنبال چیه ویلیام؟!
-دنبال پول، موقعیت، شغل مناسب!
-تو باور می کنی؟
-چی رو؟
-این که صرفا به خاطر پول می خواد با ما همکاری کنه؟!
-پس به نظرت چه قصدی غیر از این ممکنه داشته باشه؟
-از کجا معلوم که جاسوس نباشه؟!
بلند خندید:
-تو زیادی شکاکی مادمازل، کسی نمی تونه من رو گول بزنه مطمئن باش، من همیشه مو رو از ماست کشیدم و پیروز میدان بودم این همه سابقه رو نمی تونن نادیده بگیرن مطمئنم که اشتباه نمی کنم!
لب هام رو جمع کردم و حرف رو ادامه ندادم، شاید بهتر بود مثل همیشه بگم "هرچه پیش آید خوش آید".
×××
-دل آسا خانم آقایی که منتظرشون بودید رسیدن و قصد دیدنتون رو دارن!
-ببرش توی اتاق مهمان و براش قهوه ببر تا من بیام!
-چشم.
دستم رو توی موهام فرو بردم، کم حوصله تر از اونی بودم که بخوام الان هم با این زبون نفهم سر و کله بزنم اما حیف... حیف که دستور پدر بود و نمی شد حتی به تعویق انداخت چه برسه به این که بخوای کلا کنسلش کنی!
شلوارک راحتی تا زانوم رو به همراه تاپ مشکی تنم کردم، بازوهای ظریفم رو با لوسیون مرطوب کردم و عطر خوش بوی همیشگیش رو با لذت به مشامم کشیدم!
رژ صورتی ملایمی زدم و موهام رو کاملا باز رها کردم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق مهمان رفتم.
با ورودم از جا بلند شد و کاملا خونسرد به چشم هام خیره شد:
-مشتاق دیدار دل آسا خانوم!
جلو رفتم:
-برعکس شما من اصلا تمایلی به این دیدار نداشتم!
خندید و ادامه نداد در عوض با حالت خاصی به سر تا پام نگاهی انداخت و روی صندل های مشکی رنگم توقف کرد:
-این پاهای ظریف و سفیدتون با رنگ مشکی این صندل تضاد جالبی رو درست کرده، تبریک می گم شما توی انتخاب لباس و پوشش سلیقه خوبی دارید!
روی کاناپه لم دادم و بدون توجه به حرف های مضخرفش با دستم دعوتش کردم به نشستن:
-این هایی رو که شما الان دارید می گید بارها شنیدم آقای سریتا!
مکثی کردم و مجدد ادامه دادم:
-این جایید چون بنا به در خواست پدر از این به بعد تو یک سری از کارها قراره که ما رو همراهی کنید!
چشم هاش رو ریز کرد:
-پس بالاخره توی آزمون سخت پدرتون قبول شدم!
لب هام رو با زبونم خیس کردم:
-ناگفته نمونه که من اصلا با حضور شما توی کار موافق نبودم اما متاسفانه از کودکیم یاد گرفتم روی حرف پدرم اصلا حرفی نزنم برای همینم شما الان این جا هستید!
ابروهاش رو بالا داد:
-پس خوشحالم که مستقیم رفتم سراغ پدرتون اگر با شما مشورت کرده بودم یا درخواستم رو گفته بودم مطمئنا خودخواهی پیشه می کردید و من باید رد می شدم!
پوزخندی تحویلم داد که به سختی جلوی زبونم رو گرفتم تا یه چیزی بارش نکنم!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-در هر حال متاسفم برای دخترهایی مثل رفیق ساده لوح من هارپر که راحت دل به کسانی می بندن و باهاشون صمیمی می شن که به درد پاک کردن و واکس زدن کفش هاشونم نمی خورن و لیاقت دوست داشته شدن رو ندارن!
از جا بلند شد، عصبی بود و می شد به راحتی از نفس های کشدارش این رو حس کرد:
-به شما اجازه نمی دم افکار پوسیده ی مغزتون رو با عنوان توهین روونه کنید سمت من، زندگی من و همه چیزهایی که توش اتفاق میفته اصلا به شما مربوط نمی شه و در ضمن باید بگم که من مثل اطرافیانتون نیستم که "بله خانم"، "چشم خانم" از زبونم نیفته اگر خیال کردی توسری خورت می شم تا ازم سواری بگیری کور خوندی من سریتا هستم و تو برام هیچی نیستی!
جلوی پام ایستاده بود، خونسردیم رو حفظ کردم و از جام بلندشدم، چشم های خاکستریش رگه هایی از قرمز داشت و این ترسناک ترش کرده بود:
-حوصله این حرف های الکی و وقت هدر دادن های بیخودی رو ندارم، در مورد کار توضیح می دم و می تونید برید!
سپس ازش دور شدم و پشت پنجره ایستادم:
-شما که خودت این کاره ای پس حتما هم می دونی که پول شویی یک ریسک بزرگه و باید مقدماتش رو به خوبی بلد باشی تا بتونی و بدونی چه موقع چی کار باید بکنی!
-برو سر اصل مطلب!
اخم هام درهم شد، کاش پدر وساطتش رو نکرده بود تا موهاش رو از ته براش می زدم!
-دو روز دیگه همه چیز مهیاس، پول ها رو می بری دبی و اون جا با کسانی که من می فرستم‌شون به بانک می ری و بقیه کارها رو انجام می دی، باید جوری رفتار کنی که هیچ کس بهت شک نکنه اگرم بتونی یک دختر رو با خودت ببری بهتره چون این جوری به خانم ها کمتر مشکوک می شن!
برگشتم سمتش:
-حواست رو جمع کن، تمام مدت حتی زمانی که توی تخت خوابت هستی زیر نظر منی دست از پا خطا کنی زنده نمی مونی!
-پول ها به حساب کی واریز می شن؟!
-به حساب کیان شهیادی!
تو چشم هام خیره شد، دلم نمی خواست آتیش نفرت و احساس غم عمیقم رو از درون چشم هام بخونه برای همین هم تند سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم:
-می تونی بری!
پالتوی بلندش رو روی دستش انداخت و به سمت در رفت:
-هماهنگی های لازم رو با کی انجام بدم؟!
-ویلیام!
-بسیارخب.
بعد از رفتنش روی مبل افتادم و سرم رو بین دست هام گرفتم، چقدر دلم می خواست یک روز صبح بلند بشم و ببینم یک دختر معمولی ام با یک زندگی ساده و بدون این همه لجن زار!
بدون تشریفات!
با تموم سادگی ها و یکرنگی ها!
دلم می خواست دختر یک زن و شوهر ساده باشم که درسته از قشر متوسط یا حتی فقیر جامعه باشیم اما سالم زندگی کنیم، با محبت روزهامون رو سپری کنیم نه این که روز به روز از هم بیش تر دور بشیم و نسبت به هم سرد تر!
آهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم، دلم برای هارپر تنگ شده بود و برای همین عمارت رو به قصد رفتن به استودیو ترک کردم!
با رسیدن به استودیو هارپر مشتاق جلو اومد و در آغوشم کشید:
-چقدر خوشحالم که می بینمت دل آسا!
-منم فقط برای دیدن تو اومدم این جا!
با هم روی مبل دونفره ای نشستیم، آتان از اتاق کار بیرون اومد و با لبخند باهام دست داد:
-این روزها ستاره سهیل شدی خانوم!
-خیلی کار ریخته سرم، متاسفانه همه زحمت های منم به گردن تو و هارپره!
هارپر:
-این حرف ها رو نزنی که ناراحت می شم ها، من و تو و آتان نداریم که، تازه حقوقی که تو بهمون می دی رو هیچ جا بهمون نمی دن حتی نصفش رو، چی بخوایم از این بهتر؟
-اون پول زحمتتونه و ناقابله!
آتان:
-الان براتون نوشیدنی میارم!
هارپر تند بلند شد:
-نه صبرکن، من امروز یه غذای ایرانی آوردم برای دل آسا تا سوپرایز بشه تو برو به کارت برس من خودم میارم!
آتان شونه هاش رو بالا انداخت و رفت.
هارپر با محبت نگاهم کرد:
-گرسنه که هستی؟
تکیه دادم:
-ظهر اعصابم خورد بود زیاد ناهار نخوردم اگر غذا داری بیار با هم بخوریم بیش تر مزه می ده!
-الساعه میارم خانوم!
با رفتنش لبخند محوی زدم و منتظر موندم.
بوی اشتها برانگیزی تموم ساختمون استودیو رو در بر گرفته بود به نحوی که آتان رو از اتاق کار کشید بیرون:
-واو... می شه این غذای ایرانی رو منم بچشم؟!
صدای خنده ی هارپر بلند شد:
-باشه بابا توام بخور، زیاده به همه می رسه!
آتان چشمکی بهم زد و رفت تا دست هاش رو بشوره.
وقتی هارپر اومد سعی کردم خونسرد باشم:
-از معشوقه ات چه خبر؟!
-والله چی بگم، سریتا زیاد درگیر من نیست یعنی بیشتر وقت ها مشغول کارهای خودشه و کمتر فرصت می کنه با من باشه، فقط اوقات فراغتش رو با من پر می کنه و بیشتر از اون نمی بینمش!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
ل*ب هام رو جمع کردم:
-خب پس چرا بیخودی معطل او شدی؟ ولش کن بذار بره دنبال کارش!
-نه دل آسا، می دونی روحیه لطیف من نیازمند یک همچین آدمیه تا کنارش باشه و از لحاظ احساسی تامینش کنه، من نمی خوام سریتا رو از دست بدم!
-نمی دونم چرا نمی فهممت!
-چون عاشق نیستی!
به عمق چشم هاش نگاه کردم!
جز غم عظیمی که روی صورتشم سایه انداخته بود چیزی ندیدم!
زود خودش رو جمع و جور کرد و با خنده گفت:
-این حرف ها رو ولش کن دختر، بیا غذای ایرانی میل کنیم ببین چه عطر و بویی داره!
آتان کنارش روی مبل نشست:
-حالا نگفتی اسم این غذای محشرت چیه هارپر؟!
هارپر نگاهی به من کرد و با لبخند عمیقی گفت:
-ته چین مرغ!
×××
وارد اتاق پدر شدم و در کنارش روی مبل نشستم، نگاهش رو از روزنامه ی توی دستش گرفت و به چشم هام خیره شد:
-من آخرشم نتونستم راز این نگاه تو رو بخونم!
بدون این که واکنشی نشون بدم زل زدم تو چشم هاش:
-شاید اصلا رازی وجود نداره!
-نه، نمی شه که نباشه مطمئنم یه چیزی توی این چشم ها هست که باید برای فهمیدنش تلاش زیادی بکنی اما من یک روز بالاخره پی می برم به این راز!
دستش رو جلو آورد و گوشه ی ل*بم رو ل*مس کرد، بدون هیچ حس خاصی زل زدم بهش، زمزمه کرد:
-تو چقدر خاصی برای من دل آسا!
با تقه هایی که به در اتاقش خورد با مکث ازم فاصله گرفت و من نفس حبس شده ام رو آروم فوت کردم بیرون:
-بفرمایید!
امیلی داخل شد و نیم نگاهی به من انداخت و رو به پدر گفت:
-جناب سریتا خان قصد دیدار با شما رو دارن کیان خان!
نیم خیز شدم تا اون جا رو ترک کنم که سریع مچ دستم رو گرفت:
-تو غریبه نیستی!
سر جام نشستم و او رو به امیلی گفت:
-می تونه بیاد!
امیلی تعظیم کرد و رفت، گفتم:
-نمی خوام مزاحم باشم، شاید بخواد راحت صحبت کنه و حضور من...!
-حرف های الکی نزن دل آسا!
ساکت شدم، سریتا که وارد شد به تیپ نفس گیرش خیره شدم!
شلوار خاکستری به همراه لباس مردونه به همون رنگ!
با یک جلیقه مشکی خاص که روی لباسش تن کرده بود و دو دکمه اش رو بسته بود!
انگار از قصد با رنگ چشم هاش ست کرده بود!
با کفش های مردونه مشکی که براق بودن از شدت تمیزی و موهایی که به بالا زده شده بود و چند تار روی شقیقه هاش ریخته بود که به رنگ طلایی بودن و مشخص بود با مهارت تمام رنگ شده بودن!
بوی عطرش در همون لحظه بدو ورودش سالن رو در برگرفت و پدر مشتاق از جا بلند شد:
-خوش اومدی مرد جوان!
سریتا لبخند محوی زد و جلوی پدر ایستاد:
-ممنونم از لطف شما، متاسفانه حامل خبر بدی هستم که امیدوارم خدشه ای توی روابط کاری تازه شروع شده ی ما وارد نکنه جناب کیان!
پدر مثل همیشه با خونسردی ذاتیش خندید:
-بیا بیا بشین، حالا وقت برای صحبت کردن زیاده!
اما من عجله داشتم این خبر رو بشنوم...لعنت به این همه آرامش پدر!
سریتا سری برای من تکون داد و در کنار پدر که مدام سر تا پاش رو زیر ذره بین قرار داده بود نشست و با حالتی خاص پای چپش رو روی پای راستش انداخت!
خدمتکار مخصوص پدر که ظرف های حاوی شکلات تلخ رو روی میز چید و رفت پدر نگاهش رو به من دوخت:
-بیا عزیزم این جا پیش سریتا بشین!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣

پوزخندی زدم، به قول مامانم "شتر از خار بدش میاد جلو راهش سبز می شه!".
از جا بلند شدم و با کمی فاصله در کنار سریتا نشستم، پدر مجدد سکوت رو شکست:
-خب حین خوردن شکلاتمون صحبت هم می کنیم!
دستم رو جلو بردم و ظرفی رو برداشتم، سریتا هم بعد از تکرار عمل من، با خوشرویی رو به پدر گفت:
-متاسفانه دل آسا خانوم به من گفتن که بهتره برای این که کسی توی پول شویی کردن بهم شک نکنه یک دختر با خودم همراه کنم منم طی این مدت دنبالش بودم اما متاسفانه شخصی که بتونم بهش اعتماد کنم پیدا نکردم اومدم که همین رو به عرضتون برسونم!
پدر متفکرانه به پاهای من که مدام تکون می خوردن خیره شده بود، امیدوار بودم که پدر عذرش رو بخواد و من راحت بشم اما صدای پدر خط بطلان کشید روی افکار من!
-اشکال نداره، دل آسا بیکاره و می تونه توی این سفر همراهیت کنه اما تو که هارپر رو داری چرا اون رو با خودت نمی بری؟!
سریتا با عجله گفت:
-نه نه لطفا نذارید هارپر متوجه بشه که شغل اصلی من چیه چون اون یک دختر احساساتی و ضعیفه، دلم نمی خواد بهش لطمه ای وارد بشه اما...!
مکثش با نگاه کردن به من و ابرو برام بالا انداختن مجدد شکسته شد:
-می تونم روی این که ایشون رو باهام بفرستید فکر کنم!

بیشعور هنوز می گه فکر کنم!
اصلا من دلم نمی خواد با تو بیام حالا تو فکر کنی؟!
زود از جا بلند شدم و نگاه پدر به همراهم به بالا کشیده شد:
-متاسفانه من توی نیویورک کار دارم و نمی تونم ایشون رو همراهی کنم ولی قول می دم تا روزی که بخوان برن یکی رو که قابل اعتماد باشه پیدا کنم و همراه ایشون بفرستم!
سریتا به وضوح وا رفت ولی پدر با خوشحالی گفت:
-این عالیه دل آسا، پس منتظر خبرت می مونم!
-حتما، الانم خسته ام می رم که کمی استراحت کنم!
-برو عزیزدلم.
تند از اون اتاق فرار کردم و با خودم زمزمه کردم:
"فکر کردی از من زرنگ تری سریتا خان؟ خودم بلدم چطوری بزنمت زمین!".
×××
با کمک ویلیام دختری رو که به شدت فقیر بود و نیازمند پول رو برای این کار در نظر گرفتم و با چند تهدید کوبنده بهش فهموندم که خیال فاش کردن چیزی به سرش نزنه و با این کار خودم رو از همراهی کردن سریتا راحت کردم!
پدر، با دیدن دختر با اطمینان قبولش کرد و سریتا با عصبانیتی غیرقابل کنترل دست هاش رو مشت کرد و من با لذت به شکست‌ش زل زدم!
با رفتن سریتا و اون دختر سر منم خلوت شد و باز به سراغ آهنگ رفتم تا یک ملودی جدید بنوازم و روحم رو آروم کنم!
هارپر خیال می کرد که سریتا برای خوانندگی و کنسرت به شهر دیگه ای دعوت شده و اون قدر ساده بود که اصلا دنباله اش رو نمی گرفت و سریتا رو سین جیم نمی کرد!
کار پول شویی که به خوبی و بدون هیچ مشکلی انجام شد پدر ازم تشکر کرد و بهم افتخار کرد و من بیش از پیش مغرور شدم!
با برگشتن سریتا و اون دختر پول خیلی خوبی بهش دادم که کلی ازم تشکر کرد و برام دعا کرد!
خوشحال شدم که لااقل تونستم یک کار خوبی انجام بدم توی این همه کثیف کاری!
با بودن سریتا و اعتماد زیادی که پدر بهش کرده بود می تونستم به طور کلی بگم او رو به جای اهورا نشونده بود چون با رفتن اهورا همه مسئولیت ها افتاده بود به گردن من و شاید با این ترفند می خواست من رو کمی راحت تر بذاره اما من هنوز نتونسته بودم این سریتا رو باور کنم و برای همین هم به مدت یکماه براش محافظ گذاشتم تا مدام تعقیبش کنه و بهم خبرها رو بده ولی اون اصلا دست از پا خطا نمی کرد و بیشتر وقت خودش رو به جز مواقعی که توی ویلا بود، به هارپر و استودیوش اختصاص داده بود و هیچ گونه کار خلافی ازش ندیدم و متاسفانه روز به روز با کارهایی که انجام می داد پدر رو بیشتر شیفته خودش کرده بود و منم نمی تونستم اخراجش کنم مگه این که می کشتمش اینم که از توان من خارج بود!

سعی می کردم موقعیتی جور کنم و با هارپر در مورد سریتا و نقابی که برای او روی صورتش گذاشته بود صحبت کنم اما نمی تونستم شاهد شکستن غرور یک دختر باشم و حالم از این همه احساس بهم می خورد!
من باید محکم می بودم و وجدانم رو کنار می گذاشتم مثل تموم این سال ها ولی نمی شد!
هارپر کم تر میومد به استودیو و برای همین هم آتان لطیفه رو برای کمک به خودش آورده بود چون معتقد بود هارپر سر به هوا شده و همش در حال فرار از دستشه منم چون می دونستم هارپر داره توی باتلاقی پر از دروغ و ریا فرو می ره اعتراضی نکردم و گذاشتم که لااقل آزاد باشه و فشاری از جانب من بهش وارد نشه اما با تموم وجود از خدا می خواستم از ماجرا یه جوری با خبر بشه و تا زوده از سریتا دست بکشه.
اهورا مدام با آمریکا در تماس بود و به پدر خبر می داد که به کمک من نیاز داره و باید به اون جا برم اما پدر دلش نمی خواست من رو تنهایی بفرسته حالا چرا؟ نمی دونستم!
من هیچ حرفی نمی زدم و کلا هر کاری بهم می گفتن انجام می دادم، پدر کلافه بود و مونده بود بین دو راهی که چه تصمیمی بگیره و بالاخره اهورا تونست بهش غلبه کنه و یک روز بهم گفت که برام بلیط گرفته تا به ایران برم و شاید چند ماهی رو کنار اهورا بگذرونم منم با این که تمایلی به رفتن نداشتم اما اعتراض هم نمی شد بکنم برای همینم باز مجبور شدم کشورم رو ترک کنم و این در حالی بود که مامان هم شدیدا دلش می خواست باهام به ایران بیاد اما پدر سخت مخالفت کرد و من می فهمیدم که ترسش از اومدن مامان چیه، او نگران بود مبادا گذشته مامان و حال و هوای کشورش اون رو پایبند خودش بکنه و دیگه نتونه اون رو به آمریکا بیاره واسه همین هم مامان من رو با چشم های گریونش بدرقه کرد و من زمزمه کردم:
-کاش به جای من، می شد که تو بری مامان!
×××
-به اندازه ی اتاقت توی عمارت آمریکا بزرگ و دلباز نیست اما لااقل آرامش داره و دنج هست مگه نه؟!
چمدونم رو روی تخت انداختم، بی حوصله برگشتم و به چشم های اهورا خیره شدم:
-چرا من رو بیخودی کشوندی این جا؟ مگه نمی دونی که دلم نمی خواد پام رو توی این شهر بذارم؟
 
موضوعات
نویسنده مطلب عنوان انجمن پاسخ ها تاریخ
M پیدا کردن رمان تالار رمان‌های کامل شده 0
M درخواست رمان شخصیت رمان ها 0
M اطلاعیه رمان تالار نقد رمان 6
yasi1383sol درحال تایپ رمان جناب سمج خان تایپ رمان 8
N مجموعه اشعار همراز | negin-bay کاربر انجمن رمان ایران اشعار کامل شده 20
ოεℓɨŋム داستان کوتاه داستان کوتاه طلسم گرگینه|ოεℓɨŋム کاربر انجمن رمان ایران داستان کوتاه کاربران 2
Niaz.kh داستان کوتاه هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر رمان ایران داستان کوتاه کاربران 2
fateme donya درحال تایپ رمان دختر آبادی | فاطمه دنیا.ع تایپ رمان 0
Albatross اطلاعیه قوانین نقد رمان تالار نقد رمان 0
Albatross اطلاعیه تاپیک جامع "درخواست نقد رمان" تالار نقد رمان 0
Lady_Ara پایان یافت دلنوشته تنهایم نگذار | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته های کامل شده 23
Lady_Ara رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران رمان های در دست ویرایش 63
Albatross دلنوشته دلنوشته راز پریشانی | Albatross کاربر انجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 7
TaNiYa_N درحال تایپ رمان لبخند ِ بی‌فروغ| تانیا نارویی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 0
Fatemehmacani70 داستان کوتاه ملودی رفاقت | Fzramacani70 کاربر انجمن رمان ایران داستان کوتاه کاربران 7
Lady_zahra درحال تایپ رمان ماهینو| زهرا کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 6
سارینا درحال تایپ کتاب نفرین شده|سارینا کاربر رمان ایران تایپ رمان 3
TaNiYa_N اطلاعیه شرایط دریافت رنک دلنویس انجمن | انجمن رمان ایران دلنوشته ها و دکلمه های کاربران 0
TaNiYa_N اطلاعیه آموزش گذاشتن آواتار | انجمن رمان ایران آموزش کار با انجمن 0
Albatross منحصر به فرد لبخند وارونه | Vague کاربر انجمن رمان ایران کتاب های متفرقه در دست ویرایش 20
TaNiYa_N دلنوشته نفس می‌رود/تانیا نارویی کاربر انجمن تک رمان تایپ دلنوشته و دکلمه 0
Albatross منحصر به فرد گاهی باید رفت | Albatross کاربر انجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 34
معصومه مولایاری شخصیت‌های رمان در انتهای کوهستان سرد. شخصیت رمان ها 0
Fatemehmacani70 دفتر کار دفتر کار فاطمه زهرا | ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 0
Fatemehmacani70 دفتر کار دفترکار زهرا حسینی |ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 3
Fatemehmacani70 دفتر کار دفترکار محدثه کمالی |ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 2
ShErLoCk در حال ترجمه رمان خون نامحدود| حنانه مترجم انجمن رمان ایران رمان های در حال ترجمه 1
shirin.f درحال تایپ شکوفه های عشق در خرابه های عالم|Shirin.fکاربرانجمن رمان ایران تایپ رمان 12
یلدا نامور داستانک گرداب|یلدانامورکاربرانجمن رمان ایران تالار داستانک های کاربران 0
Masoumeh درحال تایپ پارادوکس احساس|عسل موسوی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 9
Albatross کامل شده چلیپا | Albatross کاربر انجمن رمان ایران داستان های کامل شده کاربران 22
Fatemehmacani70 اطلاعیه درخواست تأیید رمان | انجمن رمان ایران تایپ رمان 149
Fatemehmacani70 فراخوان فراخوان جذب مدیر | انجمن رمان ایران فراخوان ها 51
ملیکا حق شناس درحال تایپ رمان دنیام رو برگردون | ملیکا حق شناس کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 18
ABELL دلنوشته آینه فریاد می‌کشد| ABELL کاربر انجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 4
Fatemehmacani70 داستان کوتاه مامور یا خلافکار ؟ | Fzrkarimi کاربر انجمن رمان ایران داستان کوتاه کاربران 2
Fatemehmacani70 دفتر کار دفترکار silvermoon |ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 10
Hadiseh Solimani نقدومعرفی رمان تالار ویکی رمان 0
Hadiseh Solimani نقدومعرفی رمان تالار ویکی رمان 0
Asteria دفتر کار دفترکار ویراستار | silvermoon کاربر انجمن رمان ایران دفتر کار ویراستاران 3
PERFUME دلنوشته دلنوشته پنجره ها نفس می کشند|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 7
ن . زندی . شخصیت های رمان عشق بچگیا شخصیت رمان ها 5
Baharkhanom عکش شخصیت رمان شیطنت برا عشق شخصیت رمان ها 15
PERFUME درحال تایپ عاشقانه ای در کوچه پس کوچه ها|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران تایپ رمان 9
ن.زندی درحال تایپ رمان من،عاشقی،اصلا |ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 5
ن.زندی کامل شده عشق بچگیا | ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران رمان های کامل شده کاربران 23
علی عابدی درحال تایپ رمان برادران|علی عابدی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 5
Sna.f درحال تایپ آشوب آرام|sna.fکاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 21
Fatemehmacani70 نفیس ملکه خون آشام | Fzrkarimi مترجم انجمن رمان ایران رمان های در حال ترجمه 2
Asaliii83 در حال ترجمه رمان سفری به رنگ سیاه و قرمز|assliii 83کاربر انجمن رمان ایران رمان های در حال ترجمه 9

موضوعات

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا