• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

درحال تایپ رمان خنجری ازجنس دل آسا|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
چشم های خمارش که بر اثر مشروب خمارتر هم شده بود چرخوند و بی خیال گفت:
-مگه پدر بهت نگفت؟ بهت نیاز داریم این جا!
-دروغ نگو اهورا تو خودتم خوب می دونی به راحتی آب خوردن می تونی که از پس کارها بر بیای پس حضور من این جا باید دلیل دیگه ای داشته باشه!
نزدیکم شد:
-خب می دونستم که دلت می خواد از دست اون سریتا راحت بشی که مثل چسب چسبیده به پدر و زندگی ما، برای همین خواستم در حقت لطف کنم حالا هم باید ازم تشکر کنی!
پوزخندی زدم:
-من سنگرم رو خالی کنم که دشمن راحت تر وارد عرصه زندگیم بشه؟ اگر می دونستم قصدت اینه اصلا قبول نمی کردم که بیام!
بلند خندید:
-جوری می گی قبول نمی کردم که بیام خیال می کنی اجازه ات دست خودته انگار یادت رفته نمی تونی روی حرف کیان شهیادی حرف بزنی دختر جون!
جلوم ایستاد و کنار گوشم خم شد:
-پس تا این جایی از آزادی که در اختیارت گذاشته شده و تنهایی بدون سر خر، لذت ببر من همیشه بهت لطف نمی کنم دل آسا جون!
با رفتنش مشتم رو روی تخت کوبیدم و فریاد زدم:
-لعنتی!
اصلا دلم نمی خواست سریتا خیال کنه در مقابل او و جنگ پنهانیمون کم آوردم و سنگرم رو ترک کردم اما با این کار اهورا رسما باعث شدم او بتونه جای من رو حتی توی اون عمارت بگیره و پدر رو بیش از پیش به خودش نزدیک کنه!
می تونستم به راحتی برگردم اما این جوری بیشتر ضایع می شدم و این رو نمی خواستم شاید هم به قول اهورا لازم بود کمی به خودم مرخصی بدم!
با این فکر، بی خیال عصبانیت شدم و سعی کردم مثل همیشه خونسرد باشم، چمدونم رو خالی کردم و لوازمم رو چیدم و از سکوت خونه لذت بردم ولی باید اهورا رو پیدا می کردم و ازش می پرسیدم که باید چی کار کنم!
سریع دوش گرفتم و موهام رو بافتم تا دست و پام رو تنگ نکنه و با پوشیدن لباس هام با اجبار شالی رو روی موهام انداختم و بیرون اومدم که متوجه شدم داره از خونه خارج می شه برای همین دویدم پیشش:
-صبرکن!
نگاهی به سر تا پام انداخت و چشمکی زد:
-حیف که خواهرمی و هم خونم، وگرنه می گرفتمت و از داشتنت حسابی لذت می بردم!
بی تفاوت نسبت به حرفش گفتم:
-من باید چی کار کنم؟
شونه هاش رو بالا انداخت:
-هیچ، برو لذت ببر و بگرد من فعلا نیازی بهت ندارم عزیزم!
-ولی من این جا غریبه ام و جایی رو بلد نیستم.
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
-خب قرار هم نیست تنها جایی بری، یه بادیگارد ایرانی پایین منتظرته پرنسس جون می تونی هر جا رو خواستی باهاش بری و بگردی!
-الان نیام شرکت؟
-آخه اومدنت بیخودیه، بهتره اصلا امروز رو استراحت کنی و بیرون نری چون هوا هم آلوده اس توام هنوز عادت نداری به این آب و هوا یهو مریض می شی!
با عصبانیت گفتم:
-من اون قدری قوی هستم که این چیز ها حالم رو بد نکنه!
پوزخند زد:
-اوه متاسفم پرنسس یادم رفته بود که به لطف پدر، کلاس های رزمی رفتی و دفاع شخصی رو یاد گرفتی!
خشم از چشم هام زبونه می کشید ولی اهورا تند از خونه بیرون رفت و اجازه نداد جوابش رو بدم!
به سمت خونه برگشتم و پس از ورود به اتاقم زمزمه کردم:
-یه روز برای تموم این حرف ها و عذاب هایی که بهم تحمیل کردید جواب پس می دید، هیچ کس نمی تونه از خشم دل آسا جون سالم به در ببره فقط منتظر اون روزم!
×××
با ورودم به شرکت اهورا، خیلی زود به کارها مسلط شدم و امور رو به دست گرفتم، یک ماهی از اومدنم به ایران می گذشت و توی این یک ماه هیچ خبری از پدر و مامان نبود که سراغی ازم بگیرن فقط هارپر گاهی بهم ایمیل می زد و با هم تماس تصویری می گرفتیم!
تعجب آور نبود...من دیگه به این جور رفتار کردن های سرد پدرم عادت کرده بودم، می دونستم که او مانع می شه حتی مامان هم تماسی با ما بگیره چون معتقد بود باید روی پای خودمون باایستیم و با محبت خو نگیریم تا بتونیم همیشه محکم باشیم!
منشی شرکت دختر شر و شیطونی بود که هیچ ابایی برای حرکات جلفش نداشت و بدون هیچ گونه مانعی خیلی راحت رفتار می کرد، با اهورا بیشتر مواقع بیرون از شرکت بودن و خدا می دونست که کجاها سیر می کردن...!
آناهیتا جباری تک دختر صادق جباری از یک خانواده متوسط بود که نسبت به ما خیلی خیلی پایین تر بودن ولی آناهیتا با کار کردنش خودش رو از خانواده جدا کرده بود و مستقل زندگی می کرد و این نظر من رو در موردش بدتر می کرد!
آدم ترسو و سطح پایینی نبودم که افکار عهد دقیانوسی داشته باشم اما توی وجودم یه ندایی بود که می گفت دختر باید سنگین و با وقار و متانت رفتار کنه این که خودت رو مدام بچسبونی به یکی هرگز آسایش و خوشبختی برات به ارمغان نمیاره!
آناهیتا با من رفتاری کاملا صمیمی داشت انگار که دلش می خواست خودش رو تو دل من جا کنه تا شاید به این نحوه بتونه خودش رو بیش تر به خانواده من و مهم تر از اونا به اهورا نزدیک کنه، خیال می کرد من نمی فهمم که این رفتارهاش از روی انسان دوستی و صمیمیت نیست و پشتش یک دنیا افکار پلید به چشم می خوره!
اما برای من اصلا مهم نبود که اهورا با کی می ره با کی میاد، کجاها می ره چی کارا می کنه و چیزهایی از این قبیل!
خب چه ارتباطی به من داشت؟
می تونست برای خودش هزار تا دوست دختر پیدا کنه ضررش به خودش می رسید نه من... پس بهتر بود سرم توی کار خودم باشه نه سرک کشیدن توی زندگی دیگران چون خودمم اصلا دوست نداشتم کسی من و زندگی خصوصیم رو مدام زیر نظر بگیره!
از همون اول که شرکت برپا شده بود و اهورا برای شرکت معاونین و منشی و مدیر مالی و... انتخاب می کرد آناهیتا این جا مشغول به کار شده بود و هنوز هم به خوبی جای پاش رو محکم کرده بود.
از حقوق و مزایای عالی که پدر هر ماه به حساب تمامی اعضای شرکت می ریخت لذت می برد و دلش نمی خواست هرگز این جایگاه پر از منفعت رو از دست بده!
توی اتاق پشت میز روی صندلی مدیریت نشسته بودم و در نبود اهورا از پنجره شهر شلوغ مقابلم رو زیر نظر گرفته بودم!
چقدر همه چیز این شهر و این کشور با کشور من متفاوت بود...!
چرخی زدم که آناهیتا طبق معمول سرحال تقه ای به در باز اتاق زد و وارد شد:
-اوه دل آسا جون چرا بیکار نشستی؟ ببینم تو با این همه خوشکلی و ثروتی که داری چرا تا به حال ازدواج نکردی؟!

روی مبل روبروی میز نشست و پاهای لاغرش رو روی هم انداخت، نفس عمیقی کشیدم و بوی عطر سردش شامه ام رو نوازش کرد:
-چون من از ازدواج بدم میاد و حاضر نیستم خودم رو توی دردسر بندازم!
خندید، ردیف دندون های سفیدش با اون نگینی که روی گونه اش زده بود باعث شد لب هام رو جمع کنم و جدی نگاهش کنم:
-عزیزم لااقل یه چند تا دوست پسر برای خودت بردار که این جوری بیکار نباشی!
-ولی می بینی که من سرم خیلی شلوغه به حدی که فرصت نمی کنم برگردم نیویورک، پس تو بهتره به فکر خودت باشی نه من!
دستی به موهای کوتاه شرابی رنگش کشید و چشمک زد:
-من که اهورا رو دارم!
خدای من...واقعا وقاحت رو به آخرین حدش رسونده بود!
اگر من اون جوری که باید، روی اهورا تعصب داشتم که الان باید جل و پلاسش رو پرت می کردم تو خیابون و داد می زدم" تو اخراجی"...!
اما خب شانسش گرفته بود که من بی خیالی رو طی می کردم!
-مبارکت باشه گلم!
قهقهه زد و بی تفاوت گفت:
-نمی ذارم توام از دوست پسر ساده بگذری می برمت با خودم به جاهایی که صدتا برات جون بدن!
سرد نگاهش کردم:
-ممنون لزومی نداره!
ایستاد و جلو اومد، دستش رو روی دستم گذاشت و من نگاهم کشیده شد سمت ناخن هاش که هرکدوم به یک رنگی بودن!
-وقتی باهاشون آشنا بشی و ببینی‌شون برق از سرت می پره، اون قدری خواستنی و ناز هستن که توی تصمیمت تردید داشته باشی و در آخر از این که گفتی دوست پسر نمی خوای پشیمون بشی فقط یک بار با من بیا!
چشم های مشکیش تموم بدجنس بودنش رو به رخ می کشید، صندلی رو دوباره چرخوندم و گفتم:
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣

-باشه میام، اما نه به خاطر وسوسه های تو چون من آدم ضعیفی نیستم که تحریکم کنی فقط به خاطر این میام که بهت بفهمونم با هیچ کس دوست نمی شم و نیازی بهشون ندارم!

عقب عقب رفت و پیروزمندانه تعظیم کرد:
-مرسی دل آسا، منم می برمت تا بهت بفهمونم همیشه همون جور نمی شه که ما انتظارش رو داریم!
بعد از گذشت اون روز آناهیتا طبق حرفی که زده بود من رو دعوت کرد به یک پارتی بزرگ توی شمال تهران که ویلای یکی از دوستاش بود و به مناسبت دوست جدیدی که پیدا کرده بود خواسته بود همه رو توی این پارتی دعوت کنه و آناهیتا هم جزو مهمانان دعوتی بود و هم من رو دعوت کرد به عنوان همراهی و هم اهورا!
البته من می دونستم که این خواهش همراهی از اهورا برای بردنش و پز دادن به دوستانشه که بهشون نشون بده تونسته یه کیس خوشکل و پولدار و معروف آمریکایی رو پیدا کنه و خودش رو بهش قالب کنه و مهم تر این که اهورا اصلا هم نفرتی نشون نمی داد و برعکس به همراهی با آناهیتا تمایل نشون داد و ابراز خوشحالی کرد با این که می دونست قصد آناهیتا چیه، پس مشخص بود از آناهیتا خوشش اومده بود!
باید برای رفتن به این مهمونی آنچنانی که آناهیتا ازش تعریف می کرد لباس مناسبی تهیه می کردم ولی اصلا اطلاعی از این که باید چطوری توی این مهمونی ها حاضر بشن نداشتم و نمی‌دونستم تعصبات‌شون در چه حده و چه لباسی مناسب پارتی ایرانی هاس!
در همین راستا برای کمک خواستن پیش اهورا رفتم و او گفت که به آناهیتا می گه تا همراهیم کنه و بهم کمک کنه منم چون کسی دیگه رو نداشتم تا همراهیم کنه اعتراضی نکردم.

روز قبل مهمونی آناهیتا به همراه دو دختر دیگه که قیافه های عجیبی داشتن به دنبالم اومد، ماشین پارس سفیدش از تمیزی برق میزد و تیپش رو هم، با رنگ ماشینش ست کرده بود!
در حالی که توی ذهنم یک جمله می گذشت جلو که خالی بود نشستم و آناهیتا حرکت کرد:
"مطمئنم که این ماشینم از تیغ زدن پسرهای پولدار به دست اومده وگرنه برای خانواده متوسطی مثل خانواده آناهیتا این ماشین کمی عجیب میومد!."
آناهیتا صدای سیستم کر کننده ی ماشین رو پایین تر آورد و رو به من خندید:
-تو چطور هر روز بیش از روز پیش جذاب می شی؟ راز موفقیتت چیه؟!
یکی از دخترهای عقب پوزخندی زد و بی پروا گفت:
-خب مشخصه از برکت وجود عمل های زیبایی که توی آمریکا انجام می ده دیگه آناهیتا!
برعکس دخترهای دیگه که توی این جور مواقع هول می کنن یا عصبی می شن و کنترل خودشون رو از دست می دن کاملا ریلکس برگشم سمتش:
-توی صورت من دقیق شو!
اخم هاش کمی درهم رفت که ادامه دادم:
-مسلما دختری مثل تو که خودش ساخت دست های جراح های مختلفه باید خوب فرق بین طبیعی یا مصنوعی بودن اعضای بدن و صورت رو بذاره دیگه یا نه؟ پس مطمئنم توام خوب می فهمی من حتی آرایش خاصی هم نکردم فقط یه رژ لبه و یه خط چشم!
آناهیتا از آینه به دختر نگاه کرد:
-متاسفم، در مورد دل آسا باید بگم که تو از اون خیلی کمتری و نه تنها تو بلکه هیچ کدوم از اعضای اکیپ نمی تونن ازش سبقت بگیرن!
بعدم لبخند زد و من به حالت قبلیم برگشتم، اون دختر کناریش خودش رو کمی جلو کشید و با حالت صمیمانه ای دستش رو روی شونه ام گذاشت:
-خب دل آسا مایلی با هم آشنا بشیم؟!
دلم می خواست بگم "نه!"
ولی خب ادب حکم می کرد که ضایعش نکنم!
-بله می تونیم با هم آشنا بشیم!
-عالیه، من ستایش هستم و این هم دختر داییم نیلوفر هست که همه صداش می کنن نیلو، توام راحت باش!
-خوشبختم، ممنون من با همون نیلوفر راحت ترم!
ستایش نسبت به آناهیتا جذابیت بیشتری داشت اما نیلوفر با این که چندین عضو توی صورتش مصنوعی و ساخت دست جراح های زیبایی بودن چشم هاش خاص بود به حالت گربه ای که کاملا مشخص بود خدادادی هست و به رنگ سبز روشن که اون هم طبیعی بود نه لنز!
ستایش گفت:
-توام خودت رو معرفی کن دیگه!
نگاهی به نیم رخ آناهیتا انداختم:
-خیال می کردم آناهیتا از من براتون گفته!
-خب آناهیتا فقط به اسم و این که چرا ایرانی، اشاره کرده ولی خب بیوگرافی کامل رو خودت باید بدی!
 

.Mahdieh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
5 April 2018
ارسال ها
230
امتیاز واکنش
991
امتیاز
210
سن
20
محل سکونت
▣کره ی خاکی▣
لبخندی زدم:
-تا همین حد کافیه گلم!
-پس مشخصه زیاد آدم اجتماعی نیستی!
-آره خب حق با توئه، این پارتی هم از اصرار های آناهیتاس که دارم میام او معتقده باید کمی به زندگیم هیجان بدم!
-خب راست می گه دیگه، ما دخترها مگه چیمون از پسرها کم تره؟ ما هم باید لذت دنیا رو ببریم!
-خب البته این بستگی داره که هرکس لذت زندگی رو توی چی ببینه!
-به نظر من که ما باید محدودیت هایی که از اول برای خانم ها قانون کردن رو کنار بذاریم و ازشون عبور کنیم تا بدونن زن بودن فقط آشپزی کردن و بچه داری نیست ما هم می تونیم پیشرفت کنیم و برای کشورمون، خودمون، خانواده مون باعث افتخار باشیم!
-یعنی اگر شماها دوست پسر داشته باشید یا این که توی پارتی های شبانه شرکت کنید به این معنیه که دارید برای خانواده و کشورتون افتخار آفرینی می کنید؟!
آناهیتا و ستایش نگاهی بین هم رد و بدل کردن و من چشم های گشاد شده ام رو کمی جمع و جور کردم و سعی می کردم حرف بی ثبات ستایش رو یه جوری هضم کنم!
ستایش بی جواب عقب نشست، اگر طرز فکر جوون ها این جوری باشه که ستایش فکر می کنه پس کی می خواد آینده ی کشور رو تضمین کنه؟!
یعنی اگر ستایش و دخترهای امثال او موهاشون رو بریزن بیرون، با پسرها برقصن و در کل آزادی داشته باشن کشور پیشرفت می کنه؟
اگر این جوری بود که الان باید کشورهایی که از این محدودیت ها نداشتن در صدر جدول پیشرفت قرار داشته باشن!
واقعا حرف هاش برام گنگ بود!
پس از رسیدن به مرکز خرید نیلوفر و ستایش پچ پچ کنان کمی از ما جلو زدن و من منتظر شدم تا آناهیتا درهای ماشینش رو قفل کنه و با اومدنش در کنار هم وارد شدیم.
-چطور لباسی مد نظرته دل آسا؟
به سختی تونستم چشم هام رو از پسری که یدونه گوشش رو سوراخ کرده بود و گوشواره ریزی توش فرو کرده بود بگیرم و به آناهیتا زل زدم:
-نمی دونم، اما حتما بسته باشه از دکلته زیاد راضی نیستم و باز نمی پسندم!
آناهیتا خندید:
-دختر تو که اصلا بویی از غربی بودن نبردی کاملا شرقی رفتار می کنی هم خودت هم رفتارهات!
سری تکون دادم و چیزی نگفتم، باز هم نگاهم برگشت سمت همون پسر!
آخه چطوری تونسته بود مثل دخترها گوشش رو گوشواره بزنه؟
یعنی واقعا این از علایقش بود؟
یعتی دلش می خواست دختر باشه یا فقط برای جلب توجه این کار رو کرده بود؟
درسته که رفتار های هرکس به خودش مربوطه اما خب بعضی چیزها برام بدجور تعجب آور بود!
آناهیتا همون جور که ریز بینانه مغازه ها و پاساژ های متعدد رو زیر نظر داشت گفت:
-از صحبت های نیلو که دلگیر نشدی؟ اون هیچ وقت نتونسته یکی که از خودش خوشکل تره رو بپذیره!
-از آدم های این جوری بدم میاد، من هیچ وقت از قدرت و اصالتم دچار غرور نشدم و نمی شم!
-هر کس اخلاقیاتی داره که ممکنه مورد پسند طرف مقابل نباشه اما خب نمی شه شخصیت کسی رو زیر سوال برد هر کس می تونه همون جور که دوست داره و دلش می خواد فکر کنه یا زندگی کنه!
-حتی اگر زندگیش به باتلاق کشیده بشه؟
-فکر نمی کنم زندگی نیلو تا این حد رسیده باشه!
-خب تو گفتی هر کسی منم اون حرف رو زدم منظورم فقط نیلوفر نبود!
ستایش رو به آناهیتا گفت:
-بیاید بریم مغازه کیارش، نیلوفر خرید داره!
آناهیتا سرش رو به معنای باشه تکون داد و رو به من گفت:
-کیارش دوست نیلوفره و مغازه ادکلن فروشی داره، ما همه ادکلن هامون رو از اون جا تهیه می کنیم چون مارک اصله و از دبی و قشم و کیش براش ارسال می شه!
لب هام رو جمع کردم و به همراهشون وارد آسانسور شدم.
کیارش پسری خیلی عادی بود که نه زیاد جذاب بود و نه خیره کننده، اما خب نیلوفر وابسته اش بود و دل بسته بود به تیپ دختر کشش که فقط هیکل عضله ای داشت و بازوهاش از روی لباسش به خوبی زده بود بیرون!
یعنی نیلوفر ملاک ازدواج رو فقط توی تیپ و هیکل می دید؟
کیارش با دیدن من خیلی آشکارا بهم ابراز محبت کرد و از دیدنم ابراز خوشحالی کرد، او به گرمی دستم رو فشرد به نحوی که به زور از بین دست های داغش بیرون کشوندم و به قرمز شدن پوستم چند لحظه خیره موندم که نیلوفر خودش رو بینمون انداخت و رو به کیارش گفت:
-عزیزم اومدم برای مهمونی فردا یه ادکلن خاص بهم بدی!
و با این حرف او رو از من دور کرد و من با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم که آناهیتا رو بهم گفت:
-اگر چیزی می خوای بخر!
به حالت چندشی به مغازه نگاه کردم:
-وای نه من ادکلن های مارک خارجی رو استفاده می کنم، فقط از نیویورک خرید می کنم!
ستایش تک ابروش رو بالا انداخت:
-پس چرا لباس و کفشت رو می خوای این جا بخری؟!
-به خاطر این که متاسفانه با خودم نیاوردم چون فکر می کردم زود بر می گردم نیویورک، مجبورم که تهیه کنم!
آناهیتا دست ستایش رو گرفت و رفتن سمت ادکلن ها، روی صندلی نشستم و موبایلم رو بیرون آوردم، مشغول دیدن عکس هام با پدر بودم و لبخند محوی روی لب هام خودنمایی می کرد که صدای کیارش خدشه انداخت روی لذتی که داشتم می بردم!
-بیا عزیزم این رو میل کن!
نگاهی به فنجون قهوه توی دستش انداختم و بدون این که تمایلی داشته باشم گفتم:
-ممنون، من نمی خورم!
 
موضوعات
نویسنده مطلب عنوان انجمن پاسخ ها تاریخ
M پیدا کردن رمان تالار رمان‌های کامل شده 0
M درخواست رمان شخصیت رمان ها 0
M اطلاعیه رمان تالار نقد رمان 6
yasi1383sol درحال تایپ رمان جناب سمج خان تایپ رمان 8
N مجموعه اشعار همراز | negin-bay کاربر انجمن رمان ایران اشعار کامل شده 20
ოεℓɨŋム داستان کوتاه داستان کوتاه طلسم گرگینه|ოεℓɨŋム کاربر انجمن رمان ایران داستان کوتاه کاربران 2
Niaz.kh داستان کوتاه هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر رمان ایران داستان کوتاه کاربران 2
fateme donya درحال تایپ رمان دختر آبادی | فاطمه دنیا.ع تایپ رمان 0
Albatross اطلاعیه قوانین نقد رمان تالار نقد رمان 0
Albatross اطلاعیه تاپیک جامع "درخواست نقد رمان" تالار نقد رمان 0
Lady_Ara پایان یافت دلنوشته تنهایم نگذار | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته های کامل شده 23
Lady_Ara رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران رمان های در دست ویرایش 63
Albatross دلنوشته دلنوشته راز پریشانی | Albatross کاربر انجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 7
TaNiYa_N درحال تایپ رمان لبخند ِ بی‌فروغ| تانیا نارویی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 0
Fatemehmacani70 داستان کوتاه ملودی رفاقت | Fzramacani70 کاربر انجمن رمان ایران داستان کوتاه کاربران 7
Lady_zahra درحال تایپ رمان ماهینو| زهرا کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 6
سارینا درحال تایپ کتاب نفرین شده|سارینا کاربر رمان ایران تایپ رمان 3
TaNiYa_N اطلاعیه شرایط دریافت رنک دلنویس انجمن | انجمن رمان ایران دلنوشته ها و دکلمه های کاربران 0
TaNiYa_N اطلاعیه آموزش گذاشتن آواتار | انجمن رمان ایران آموزش کار با انجمن 0
Albatross منحصر به فرد لبخند وارونه | Vague کاربر انجمن رمان ایران کتاب های متفرقه در دست ویرایش 20
TaNiYa_N دلنوشته نفس می‌رود/تانیا نارویی کاربر انجمن تک رمان تایپ دلنوشته و دکلمه 0
Albatross منحصر به فرد گاهی باید رفت | Albatross کاربر انجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 34
معصومه مولایاری شخصیت‌های رمان در انتهای کوهستان سرد. شخصیت رمان ها 0
Fatemehmacani70 دفتر کار دفتر کار فاطمه زهرا | ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 0
Fatemehmacani70 دفتر کار دفترکار زهرا حسینی |ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 3
Fatemehmacani70 دفتر کار دفترکار محدثه کمالی |ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 2
ShErLoCk در حال ترجمه رمان خون نامحدود| حنانه مترجم انجمن رمان ایران رمان های در حال ترجمه 1
shirin.f درحال تایپ شکوفه های عشق در خرابه های عالم|Shirin.fکاربرانجمن رمان ایران تایپ رمان 12
یلدا نامور داستانک گرداب|یلدانامورکاربرانجمن رمان ایران تالار داستانک های کاربران 0
Masoumeh درحال تایپ پارادوکس احساس|عسل موسوی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 9
Albatross کامل شده چلیپا | Albatross کاربر انجمن رمان ایران داستان های کامل شده کاربران 22
Fatemehmacani70 اطلاعیه درخواست تأیید رمان | انجمن رمان ایران تایپ رمان 149
Fatemehmacani70 فراخوان فراخوان جذب مدیر | انجمن رمان ایران فراخوان ها 49
ملیکا حق شناس درحال تایپ رمان دنیام رو برگردون | ملیکا حق شناس کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 18
ABELL دلنوشته آینه فریاد می‌کشد| ABELL کاربر انجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 4
Fatemehmacani70 داستان کوتاه مامور یا خلافکار ؟ | Fzrkarimi کاربر انجمن رمان ایران داستان کوتاه کاربران 2
Fatemehmacani70 دفتر کار دفترکار silvermoon |ناظر انجمن رمان ایران دفتر کار ناظران 10
Hadiseh Solimani نقدومعرفی رمان تالار ویکی رمان 0
Hadiseh Solimani نقدومعرفی رمان تالار ویکی رمان 0
Asteria دفتر کار دفترکار ویراستار | silvermoon کاربر انجمن رمان ایران دفتر کار ویراستاران 3
PERFUME دلنوشته دلنوشته پنجره ها نفس می کشند|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران تایپ دلنوشته و دکلمه 7
ن . زندی . شخصیت های رمان عشق بچگیا شخصیت رمان ها 5
Baharkhanom عکش شخصیت رمان شیطنت برا عشق شخصیت رمان ها 15
PERFUME درحال تایپ عاشقانه ای در کوچه پس کوچه ها|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران تایپ رمان 9
ن.زندی درحال تایپ رمان من،عاشقی،اصلا |ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 5
ن.زندی کامل شده عشق بچگیا | ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران رمان های کامل شده کاربران 23
علی عابدی درحال تایپ رمان برادران|علی عابدی کاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 5
Sna.f درحال تایپ آشوب آرام|sna.fکاربر انجمن رمان ایران تایپ رمان 21
Fatemehmacani70 نفیس ملکه خون آشام | Fzrkarimi مترجم انجمن رمان ایران رمان های در حال ترجمه 2
Asaliii83 در حال ترجمه رمان سفری به رنگ سیاه و قرمز|assliii 83کاربر انجمن رمان ایران رمان های در حال ترجمه 9

موضوعات

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا