• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

داستانک داستانک بوی باروت | JJA90 کاربر انجمن رمان

jja90

کاربر خاص
کاربر خاص
عضویت
15 March 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
184
امتیاز
560
نام داستانک:بوی باروت
نام نویسنده: JJA90
ژانر:درام

تاول ها صورتش را زیباتر کرده بودند. چشمانش برق می زد. امروز چه تماشایی شده ، دلم می خواهد فقط به او نگاه کنم. ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشت ، دیگر از سرفه های خشک و عذاب آور خبری نبود. سرفه هایی که گاهی او را تا دم مرگ می کشاند. گوشم را نزدیک دهانش رساندم.
گفت:
_میشه لباسام رو بیاری؟
همیشه می گفت لحظات آخر دوست دارم تنم باشند. با تردید سمت گنجه رفتم . دستانم می لرزید ، « یعنی واقعا لحظات آخر...؟» ، بعض وجودم را فرا گرفته بود.انگار منتظر یک جرقه بودم که منفجر شوم ، که با تمام وجود گریه کنم.
بوی باروت فضای اتاق را پر کرد. بویی که شاید برای خیلی ها نشانه جنگ و جدال است اما برای من...
برای من همان بوی عشق است...
بوی تمام سال های جوانی...
بوی خاطرات فراموش نشدنی...
بوی یک عمر زندگی...
بوی عـلیرضا...
لباس ها را با کمک من پوشید. دوباره سرش را تکان داد. نزدیک شدم . با لبخند گفت : _وقتشه!
جرقه را به انبار باروت انداخت. دیگر اشک امانم نمی داد.می خواستم بگویم : پس من؟؟؟ اما زبانم نمی چرخید. دوست داشتم این لحظات فقط ببینمش اما مگر اشک می گذاشت!!!هرچه اشک ها رو پاک می کردم فایده ای نداشت ، گویی سرچشمه اش نامحدود بود. دستم را روی صورتش گذاشتم و شروع به نوازش کردم ، دستم را گرفت و بوسید . سریع دستم را کشیدم و گفتم :
_این چه کاریه!؟
باز لبخند تحویلم داد و گفت :
_این دست را باید بوسید.
هر چه می گفت انگار آتش دلم را شعله ور تر می کرد. از درون می سوختم . دوست داشتم فریاد بزنم اما...
اما تماشای چهره نورانی اش اجازه هیچ کاری را نمی داد. آرامشش جای حرفی نگذاشته بود.
به آرامی سرش را چرخاند و به گوشه ای خیره شد. دستش را بلند کرد ، انگار به کسی سلام می داد. خنده تمام صورتش را فراگرفت...

پ.ن:شادی ارواح طیبه شهدا "صلوات"
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا