• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

در حال ترجمه رمان سفری به رنگ سیاه و قرمز|assliii 83کاربر انجمن رمان ایران

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
نام اصلی: A jurney of blac and red
نام ترجمه شده: سفری به رنگ سیاه و قرمز
نام نویسنده:macanimus
نام مترجم:assliii83
خلاصه:
من کجا هستم؟ این چیه! من ... من چیزی را به یاد نمی آورم. من در زنجیر هستم؟ چرا من در زنجیر هستم ؟! و چرا من خیلی خیلی ...
 

Fzramacani70

مباشر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مباشر کل سایت
کاربر vip
عضویت
26 March 2020
ارسال ها
784
امتیاز واکنش
1,238
امتیاز
210
سن
13
محل سکونت
استادیو
Negar_06072019_224955.png


به نام آفریدگار قلم

مترجم گرامی! ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، لطفا قبل اقدام به ترجمه رمان قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
تاپیک جامع قوانین دارالترجمه | انجمن رمان ایران - انجمن رمان ایران

برای طراحی جلد رمان خود بعد از قرار دادن 20 پست به تایپیك زیر مراجعه كنید:
تایپک جامع درخواست جلد | انجمن رمان ایران - انجمن رمان ایران

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
☙تاپیک اعلام پایان ترجمه رمان یا داستان کوتاه دارالترجمه☙ - انجمن رمان ایران
•••



موفق و مؤید باشید
انجمن رمان ایران
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
کجا؟ من کجا هستم؟

نفس عمیقی می کشم که به سرعت فشرده می شوم و سرفه می کنم . چیزی روی زمین. آقا چندش آور. این کاملاً شرم آور است. امیدوارم کسی در اطراف نباشد که شاهد شرم من باشد!

این فکر در یک لحظه متولد می شود و می میرد. من تلاش می کنم تا آرام باشم ، اما می توانم شروع وحشت را حس کنم.

بوی رطوبت ، سنگ های قدیمی و زنگ زدگی می دهم.

این اتاق خواب من نیست و بیمارستان دیگری نیست که به من اعزام شود.

چه اتفاقی افتاده است؟

من گم شدم!

هر حسی بزرگ شده است. این... عجیب است

حالم خوب نیست.

من از ترس سهام و لرز می گیرم.

مچ دستم بند می زند. پاهای من روی زمین است ، پوست خراشیده شده پوست. من پارچه درشت و یک پارچه ساده را روی شانه های خود حس می کنم و ... اوه ، من لباس زیر پوشیده نیستم! ممکن است کسی بدون من دیده باشد ... من نمی توانم فکر را تحمل کنم.

کمی پیچ می خورم و احساس می کنم موهای خیس انداخته شده به جمجمه ، افتاده به شانه هایم. چه چیز دیگری می توانم ... اوه

من واقعاً می توانستم چشمانم را باز کنم.

از طریق آبشار بلوند ، می توانم سنگ خاکستری و یک جفت پا را ببینم. آنها حتی از حد معمول ضعیف تر و با لکه های قرمز رنگ هستند ، که من می دانم خون است. خون من. که تف کردم.

نفس عمیق تر می کشم تا ترس خود را کنترل کنم. من تجزیه نمی شوم. من فریاد نمی زنم. من از چارلستون هیچ گل حساس ندارم تا در نگاه مایع زرشکی ضعف کنم. من از سهام استرن ساخته شده ام!

ترس من تسکین نمی یابد و با این حال من یک بار دیگر خودم را کنترل می کنم. من دقیقاً مشکلی را که خودم پیدا می کنم نمی دانم ، اما می دانم که وحشت کمک نمی کند. من به آن تسلیم نخواهم شد.

با احتیاط ، بازرسی خود را ادامه می دهم.

دیوارهای برهنه ، دیوارهای برهنه از سنگ خاکستری همه جا و یک درب انبوه با پنجره خاردار. آیا این یک پارس است؟ من در یک سیاه چال هستم! من حتما دارم خواب می بینم. بله ، این یک رویا است و من هنوز در خواب هستم. یا شاید من کاملاً عصبانی هستم ، و این یکی از آن "مهمان نوازی" است که من در مورد آن بسیار شنیده ام ، و این چیست؟ من پارچه پوشیده ام! حتی بردگان چنین چیزی نمی پوشند! سوگند می خورم ، به انتهای این خواهم رسید ، یا نام من نیست! نام من نیست!
...
من هستم!
من نمی توانم نام خود را به یاد بیاورم. من باید نام خود را به یاد بیاورم. بدون محدودیت ، دهان من باز می شود و صدا فرار می کند.
آ...آریان!
درد! هرچه بیشتر می توانم به جلو خم می شوم در حالی که گلویم مرا می سوزاند. به زودی ، عذاب تا شکم من گسترش می یابد و مرا از درون اشک می کند. ذهن من از شدت خالص می شود. این صد بار بدتر از زمانی است که پایش را شکستم. خدا را شکر ، این کار را متوقف کنید. آن را متوقف! کسی ، هر کسی!

و به نظر می رسد کسی به دعای من گوش داده است. می توانم صدای چنگال دری را که در مقابلم باز است ، بشنوم. سه مجموعه از پله ها نزدیک می شوند. سریعتر ، از شما التماس می کنم!

"گفت بله من چیزی شنیدم. خورشید تازه غروب کرده است ، بنابراین ممکن است. "

"هوم"

با وجود عدم وجود منبع نور ، با وضوح بسیار می توانم چهره ناجی خود را ببینم ، و اکنون با اطمینان می دانم که محکوم شدم.

این مرد شبیه یک بزرگراه است. چرا ، اگر او را در خیابان ملاقات کردم ، بلافاصله فرار می کردم و به نزدیکترین نگهبان زنگ می زدم. او موهای سیاه و بی ریش و ریش روغنی دارد که نباید در ماه ها آنرا خرد کرد! با این حال ، حتی در آن صورت می توانم او را برای کارگر ببرم ، مگر این که یک جفت چشم آبی مجنون باشد که روح من را یخ می زند. مرد لبخند می زند و مجموعه کاملی از دندان های ناهموار را به نمایش می گذارد. چقدر سرد و با این حال من با اطمینان می دانم که این مرد می تواند به من کمک کند ، مگر من با یک احساس عجیب متوقف نشده ام. این مرد قبلاً متعلق به ... شخص دیگری است. و بهتر است که او را لمس نکنم. می دانم که باید کنجکاو باشم ، اما درد باعث سرگیجه می شود.

مرد دوم سفید نیست. او برخلاف برخی از جوش های خنک کننده نیست که به حفاری مسیر قطار ، با همان پوست طلایی و چشمان بریده شده کمک می کند ، و هنوز مقایسه آنها برای مقایسه یک پومراییایی با گرگ است. بازوهای او با عضلات زیاد می شود و بیان او در واقع شدید است. من می توانم از وضعیت او بگویم که او شمشیربازی است ، یا یک پیراهن مرتب سازی. او با لطف یک شکارچی حرکت می کند و بار دیگر احساس عجیب و غریبی بر من می شست. من با اطمینان می دانم که این مرد فراتر از ظاهر او خطرناک است. او یک هاله سرد برای او دارد ، و او نمی تواند به من کمک کند.

مرد سوم می تواند.

احساس شادی و گرمی سینه ام را پر می کند. آره! این مرد مانند من اسیر است ، یک نوجوان با نگاه گمشده. او لباس یک اسمیت یا شاید یک همکار را می پوشد و زنجیر نازکی از گردنش آویزان است. او می تواند درد را متوقف کند. من فقط آن را در قلب خود می دانم.

و بنابراین ، من حرکت می کنم.

و متوقف می شوم من به آغوش کشیده ام نگاه می کنم اما البته مرا احمقانه می دانم. من هنوز در زنجیر هستم! قفل های سنگین از یک فلز نقره ای در دو خط محکم به مچ دستان من به دیوار می پیوندند. گرفتارم

"وای! هوس یک هه؟ بیا ، آن پسر را به او بده. "

مرد آسیایی اخم می کند. چشمان ما ملاقات می کند و در ویژگی های ناهموار وی ، نشانه همدلی وجود دارد. او مرد جوان را به سمت من سوق می دهد.

دست چپ من یقه او را می کند. آره! بله ، بالاخره ، من نجات یافته ام! قهرمانم را نزدیکتر می کنم و نفس می کشم به گردنش. اوه ، این دسته گل ظریف ، بسیار مسموم کننده است. من ذهنم را گم می کنم. سگهای من پوست او را مسواک می زنند ، گوشت را سوراخ می کنند. چیزی ضخیم و شیرین زبان مرا مسواک می زند.

جهان در وجد منفجر می شود.

...

من ... هیچ کلمه ای ندارم ...

برای یک ابدیت ، هیچ چیز وجود ندارد. چیزی جز یک لذت ارگاسم که نمی چرخد و غرق می شود ، جوش می آورد و غرق می شود. می میرم و دوباره زندگی می کنم و یکبار دیگر می میرم. موج نفسانی بودن وجود من را ویران می کند و روان من را خرد می کند. اگر این به اندازه عشق ورزی خوب باشد ، من زنانی را می شناسم که خود را با فرزند خود از خارج از ازدواج می بینند. این به اندازه کافی خوب است که روح خود را بفروشید.

عاشقشم.

عاشقشم، عاشقشم، عاشقشم.

کاش هرگز متوقف نمی شد.

افسوس ، در بعضی از مواقع چنین می کند. من نمی دانم چه مدت طول کشید اما وقتی جزر و مدی فروکش کرد ، من صلح و یقین را می دانم که همه در جهان درست است. چقدر عجیب هیچ مقداری از نماز باعث نشده است که احساس نزدیکی من با این امر داشته باشم ، اما احساس می کنم که الهی را لمس می کنم.

من مرد جوانی را که در زمین می تپد آزاد می کند. او دیگر نمی تواند به من کمک کند و از این بدتر ، بوی وحشتناک می بخشد!

مرد وحشت زده زنجیر بزرگسالی را خفه می کند و می کشد تا او را از دسترس من بیرون بکشد ، گویی من حیوان هستم. چقدر بی ادب! از عدم پذیرش اخم کردم.

"چه ..." صدای من فریاد می زند "معنی این چیست ..."

چگونه آرزو می کنم بتوانم عصبانیت خود را در این صورت برگزار کنم! حتی یک سطل آب یا گلدان محفظه ای نیست! من باید ... من نمی خواهم در مورد آن فکر کنم. نمی خواهم در مورد خیلی چیزهای بزرگ فکر کنم.

مرد کوچکتر و سفید پوست در کمال تعجب پرش می کند و حتی نگهبان آسیا ابرو بلند می کند. چه مشکلی در آنها وجود دارد؟ آیا آنها انتظار داشتند که گاو ، گدایی کنم؟

"خوب، میلادی. باودوین فروتن را ببخش ، ها؟ انتظار نداشتم که چنین باشد ، ها ... "

با بی حوصلگی سر و صدا می کنم و به سمت همراهش می روم.

"چطور ، شما جنگجو ، مواظب باشید که توضیح دهید که چرا من چنین نگه داشته می شوم؟"

در حالی که بودوین شلوغ است ، به نظر می رسد این یکی به سختی سرگرم نمی شود.

"این برای امنیت خود شما است."

ایمنی من؟ من وقتی بی مرز و در خانه هستم ، امن خواهم بود ، شما سرکش می کنید! آزادی من را برای شما چه می خواهد؟ "

بودوین من را قطع می کند ، ظاهراً از نادیده گرفتن اشتباه گرفته می شود.

"نگران نباشید بانوی کوچک ناز شما ، به زودی آزاد می شوید."

"من ... من ..."

من می خواهم ادامه دهم ، می خواهم اطلاعاتی را از دوبله تمایلی استخراج کنم ، اما احساس خستگی می کنم ، بسیار خسته ام. تورپور به اندامهای من حمله می کند و همه چیز را چنین می کند ... سنگین. پلک های من با وزن تبر یک اعدام کشیده می شود. من…
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
تابستان در مزارع است. نیشکر از زمین سرخ ، سرسبز و سبز بلند می شود ، تا آنجا که چشمم می تواند ببیند. خورشید بی امان با وزنی که تقریباً جسمی است بر روی شانه من می تپد. غیرقابل تحمل خواهد بود اما برای وزش نسیم ملایم و بوی رودخانه.

یک مرد بلوند عظیم جلوی من زانو می زند. چاقو او را به درون گوشت نیشکر می ریزد تا زمانی که فقط یک نوار چسبناک باقی بماند. صورتش ناهموار و قرمز است و در ریش بلوند او موهای مبهم وجود دارد ، اما من اهمیتی نمی دهم. چشمهای درخشان آبی که من به ارث بردم ، با تمام گرمای دنیا به من نگاه می کند.

"این غذا را امتحان کن"

"من نمی خواهم! این کثیفه!"

"سعي كنيد پدر را خوشحال كنيد. آلز! "



من آن را با یک دست کوچک می گیرم و آن را از روی لب هایم می آورم. به طرز عجیبی فیبر و در عین حال شیرین و آبدار است.

"" هوم! "

"دیدن؟ پدر شما بهتر می داند. به همین دلیل شما باید گوش کرده باشید ، عصبان باشید. "

"هوم؟"

وی گفت: "من به شما گفتم همیشه از کلاه خود در بیرون بپوشید زیرا هنگام بیرون آمدن خورشید خیلی گرم است. اما گوش کردی؟ اوه نه ، شما نکردید و اکنون ، می سوزانید. "

شعله های آتش از بدن دست من فریاد می زند ، فریاد می زنم و فریاد می زنم و سعی می کنم جلوی آنها را بگیرم ، اما بازوی دیگرم آتش می گیرد و همه جای من پخش می شود. درد می کند ، خیلی صدمه می زند. ترک گوشت سیاه شده برای آشکار شدن استخوانهای لکه دار. موهایم را می کند هیچ چیز جلوی خشم کوهنوردی را نمی گیرد. من از تاریکی خواهش می کنم مرا بگیرد و سرانجام ، این کار را انجام می دهد.
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
به همان سلول خاکستری می آیم. هیچ علامتی از اسیران یا هر کس دیگری وجود ندارد. احساس میکنم ... عجیب بخشی از من وجود دارد که می جنگد و شورش می کند و سعی می کند شرایط من را زیر سوال ببرد. من می دانم که ، خوب ، در همه چیز ، ناهماهنگی هایی وجود داشته است ، و با این حال فوکوس کردن آن را سخت می دانم. من بر خلاف یک مریض نیستم که توسط یک پوشش سنگین خفه شده است. مهم نیست که چقدر تلاش کنم خودم را آزاد کنم ، فقط به من اجازه می دهد که بخاطر وضوح خود رها شوم. یک کابوس را به خاطر می آورم. دیروز یادم هست نام خود را به یاد می آورم. دوباره چی شد؟ آریان بله ، اسم من آرین است ، گرچه باید صادقانه بگویم و بگویم که این فقط یک غرور است.

با استفاده از صدای من کمک کرد.

من دوباره تلاش می کنم

"نام من ... آریان است ... من نوزده ساله هستم."

من سن کمی دارم که ازدواج کنم. من ... خواستگار دارم، من فکر می کنم؟

"من اهل…"

دو نام شهر به ذهن خطور می کند ، یکی باتون روژ است و این احساس آرامش را به شما می دهد. مورد دیگر نیواورلئان است و احساس هیجان انگیزتری دارد اما همچنین… لکه دار شده است.

من نمی توانم جمله را تمام کنم. احساس می کنم خودم در حال بی تحرکی هستم و نمی توانم اجازه دهم چنین اتفاقی بیفتد ، بنابراین خودم را وادار می کنم تا تحت فشار قرار دهم

"من…"

من چی؟

"من خانواده دارم."

بله ، من می دانم که این درست است. من سعی می کنم مرد را از رویای من ، لبخند و چهره اش خوشحال کنم اما تصویر او مبهم است و دیگری جایگزین او می شود. مرد دوم وحشتناک است. من یک لبخند بی رحمانه و چشمان عروسک مانند را به یاد می آورم که یک روح را به عنوان شب سیاه آینه می دهد.

هنگامي كه همان هوس بر من بيفتد ، موانع من متوقف مي شوند. گلویم به هم ریخته است. این طبیعی است زیرا مردم باید روزانه مقدار کمی آب بنوشند. من به یاد می آورم که داستانهایی که ملوانان هنگام محروم از آن عصبانی می شوند ، عقل آنها سرقت می کند ، زیرا آنها با مایعی که نمی توانند از آن استفاده کنند محاصره شده اند. من مطمئن هستم که کسی خواهد آمد. اگر آنها می خواستند من مرده باشم ، این اتفاق می افتد قبلاً.

زمان با کندی آزاردهنده می گذرد. عطش من آنقدر زیاد می شود که شروع به ناله می کنم. دندانهایم به شدت درد لب را لکه دار می کنند. تنها نعمت پس انداز این است که بعد از دو روز مجبور نیستم به ... هوم بروم ... این شرم آور و عجیب است. من چگونه امده ام؟

صدای درب بیرون تفکرات من را قطع می کند ، هرچه بودند. من قبلاً فراموش کرده ام. این بار سه ست پله. من نمی دانم چگونه می توانم با چنین صحبتی بگویم ، اما ، واقعاً مهم نیست. آنها جلوی در را متوقف می کنند و مرد آسیایی دیروز قبل از باز کردن درب ، نگاهی گذرا به من می دهد. او قدم می گذارد و با عزت یک گارد سلطنتی انگلیس کنار می رود.

بازدید کننده دوم زنی است که از افسانه خارج است. راستی اگر کسی او را برای من توصیف می کرد ، من آنها را دروغگو می نامدم ، اما در اینجا او ایستاده است.

بلند و چاقو ، بدن لاغر او پوشیده از لباس آبی است که حسادت دربار پادشاه ویلیام است. این فرم او کاملاً مناسب است و بدون اینکه مبتذل باشد جذاب است ، که با توجه به شباهت او کاملاً دستاوردی است. پوست او به اندازه آلاستر سفید است و صورتش تصویر فیض و عظمت است. فرهای سیاه با مهار از یک مدل موی استادانه پیچیده می شوند و دو چشم سبز چشمگیر ، مانند زمردهای روشن را پوشانده اند. چرا ، اگر دهانم خیلی خشک نبود ، مثل بعضی از کشورها در حال لقمه می شدم. همان هاله سرد که مرد آسیایی را محاصره می کند نیز از او سرچشمه می گیرد و من در مقایسه با آنها به شکلی که به نظر می رسد در یک کلاس خاص از او دریغ می کنم. اگر مرد طبل باشد ، ارکستر زن است. فشاری که به من وارد می کند مرا به هسته من وحشت زده می کند و فکر نمی کنم که درخواست هر چیزی از او ایده خوبی باشد.
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
من به آخرین نفر می روم تا وارد شوم ، یک مرد ، و من بلافاصله عاشق می شوم.

او مانند پادشاه افسانه ای قدیمی قد بلند و فوق العاده خوش تیپ است. فرهای قهوه ای و موهای قهوه ای پوست را که به آرامی خورشید می بوسید ، زینت می دهد. ساخت او قدرتمند است ، اما وزن محکم کشاورز نیست. این لطف کشنده دوئل است. احساس می کنم قبل از آشیل زانو می زنم ، حضور این مرد چنین است. من فقط می دانم که او برای من یکی است. هاله او کمتر سرد و به نوعی آشنا ، بسیار قدرتمند و در عین حال مهار شده است. من در حضور او به عنوان گرمای عجیب و غریب در شکم من رشد می کند. ای شرمنده! احساس می کنم خودم مثل بیدمشک برانگیخته می شوم. من نباید! و با این حال می دانم که اگر این مرد مرا لمس کند ، من خنثی خواهم شد. عطش را فراموش کردم؛ ناراحتی خود را فراموش کردم. اگر او مرا در آغوش گرفت ، من بدون پشیمانی می میرم.

"... تخم ریزی او می توانست ارتباط برقرار کند ، اوگوتای ، و هنوز ..."

چشمک می زنم و می فهمم که بانوی نجیب ظاهراً با مرد آسیایی صحبت می کند ، اوگوتای. آنچه بیشتر از همه جالب است این است که آنها انگلیسی صحبت نمی کنند. این زبان آنها اکثراً واکه های آواز خواندن و صامت های نرم با صدای گوتورال گاه به گاه است. من مطمئن هستم که من هرگز چیزی کاملاً شبیه آن نشنیده ام و هنوز هم می توانم آن را درک کنم.

"... به شما اطمینان می دهم که او صحبت کرد ، بانوی مور."

من باید دوباره رویا ببینم. این عدم توجه خیلی مالیات داره و حالا عشق من باید فکر کنه کم کم! من باید بهترین احساس خود را بدهم تا او برای همیشه مال من شود. من به او روی می آورم و از مکالمه بی سر و صدایی استفاده می کنم ، یا باید بگویم که توبیخ شدید برای گفتن او است.

"با درود…"

همه چشم ها به من می افتد. نه ، این درست نیست. اگر الان انگلیسی صحبت می کنم ، آنها به من دنیوی فکر نمی کنند.

"سلام خانم و آقایان. اسم من آرین است. آیا می توانم از شما بپرسم؟ "

در آنجا مختصر و مودب است. صدای من جمله ی میانی را ترک کرد ، من کثیف و لباس هایی با لباس خز پوشیده ام که یتیم خانه نمی کند اما رفتارهای من بی عیب و نقص است.

زن چنین انزجار شدید را نشان می دهد و به نمایش می گذارد ، کسی فکر می کند که من در کود غرق هستم. بدون کلمه ، دور می زند و در حالی که بینی خود را با یک دستمال عطر پوشانده است ، از اتاق خارج می شود. اگر این حرف برای مرد نباشد شرم و عصبانیت می کردم.

او جلوی من زانو می زند و من خودم را در شدت چشمان مایع او از دست می دهم. او لبخند می زند ، او باید باشد. او فکر می کند او به من افتخار می کند.

نه ، او یک فرد سیگاری است.

نه ، او به من افتخار می کند. او مرا دوست دارد و فقط بهترین ها را می خواهد. من او را دوست دارم.

نمیدونم. او سر ...

من او را دوست دارم و او برای همیشه مال من خواهد بود. پتو روی مغز من مستقر می شود تا این که تنها عبادت باقی بماند. من با یک نفس نفس کشیده برای یک جمله ، یک کلمه ، هر چیزی منتظر می مانم تا دیگر نتوانم.

من حرکت میکنم.

یک بار دیگر ، زنجیر مرا مسدود می کند ، صورت من فقط چند انگشت از پوست طلایی گردن او فاصله دارد. من صاف و کشش می کنم و ناله های فلزی می روم اما مطمئناً برای رها کردن خیلی ضعیف هستم. من فقط انسان هستم من نمی توانم فلز را خم کنم.

ایا می تونم؟

مرد توجه مرا جلب می کند و عطش مدتی از بین می رود. رایحه عطر او احساس سرگیجه و در عین حال بی خطر می کند. من جایی هستم که متعلقم در کنار او. آره. خیر بله.

او یک انگشت منفرد را زیر چانه من قرار می دهد تا سرم را بالا بکشد تا چشمانمان مسطح شود. لمس پوست او لرزهای ریز را به پشت من می فرستد.

"شما به عنوان استاد خطاب به ما خواهید کرد."

"بله قربان."

"شما فقط وقتی صحبت می شود صحبت خواهید کرد."

سکوت کردم. البته من همانطور که او می خواهد انجام خواهم داد.

"شما در هر کاری از زن معروف به جیمنا پیروی خواهید کرد. شما به درستی رفتار خواهید کرد این کار را انجام دهید ، و در سه روز ممکن است ذات ما را ترسیم کنید و زندگی کنید. "

با عصبانیت گره می زنم. می خواهم بگویم که خوب خواهم شد اما در صحبت کردن تردید دارم. قبل از مراجعه به اوگوتای ، مرد تمام شد و ایستاد. اوه ، چقدر دوستش داشتم وقتی او خیلی نزدیک بود این چیزی بود که انتظار داشتم. این همه چیزی است که می توانستم برای آن آرزو کنم.

"چرا فرار من هنوز در سلول بدون سرنشین ، Warden است؟"

کمان اوگوتای تقریباً خدمتکار است ، که باید برای چنین مردی عجیب باشد ، اما چگونه می توانم او را مقصر بدانم؟ چه کسی می تواند در مقابل این مرد بایستد و خود را برابر خود بنامد؟ مطمئناً ، حتی الكساندر و Scipio Africanus نیز خود را مایل می كنند.

مرد بدون نگاه به عقب از سلول خارج می شود. چرا او مرا ترک کرد؟ من او را خیلی دوست دارم ، مطمئناً او باید آن را ساده ببیند! من یکی برای او هستم ... یا من به اندازه کافی خوب نیستم؟ آیا یک بانوی فرود آمده از لوئیزیانا به دلیل سلیقه خود شاید خیلی زنگ زده باشد؟ شاید من باید از هارلوت نقاشی شده با چشم سبز خود استفاده کنم و او را با محیط های شخصی خود محکم کنید.

صبر کن.

دوباره چی فکر کردم؟

من می توانم فریاد غم انگیز بشنوم و به زودی متوجه شوم که از گلویم بیرون می آید. آگوست! باید خودم را بگیرم مشکل من چیست؟

یک مرد آسیایی عجیب با یک کلید نقره به من نزدیک می شود. آه بله اوگوتای او زودتر اینجا بود او این است که مرا از سلول بیرون بکشد و ... چه کار می کنید؟

آه بله ، بالاخره یادم است. من به ... پیروی از آن مرد شگفت انگیز هستم. عشق من. عمل شنیع. عشق. من دستورات او را به خاطر دارم من ساکت هستم مگر اینکه با آنها صحبت شود. من در همه کارها باید از جیمنا پیروی کنم. من باید به درستی رفتار کنم من این کار را خواهم کرد ، زیرا او این مسئله را از من پرسید ، و او بسیار مقاومت ناپذیر است. فقط امیدوارم چیزی برای نوشیدن وجود داشته باشد. من از عطش میمیرم.

"اوه!"

دستگیره ها با خلال غافلگیر کننده صدای بلند بر روی زمین می افتند و لایه ای از پوست را با خود می گیرند. من به مچ دستان الان آزادم نگاه می کنم. وحشت! من شعله ور هستم! گوشت خام و غلیظ با خون سیاه است!

متقاعد شده ام که قصد دارم دوباره به جلو برگردم و به هر حال هیچ اتفاقی نمی افتد. من از دید آن زخم های ناخوشایند احساس تهوع نمی کنم. آنها مطمئناً آلوده هستند و احتمالاً زخم خواهند شد! آه بشریت! آیا باید تا آخر عمر ننگ اسارت خود را تحمل کنم؟

"آهسته بیرون بیای."

من یک قدم مبهوت به جلو برمی دارم. احساس ضعف و سبکی دارم. من دعا می کنم که آنها در جایی آب داشته باشند ...
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
من می بینم

مرد آسیایی با ترکیبی از انزجار و احتیاط به من خیره می شود ، و من نمی توانم به احساس توهین کمک کنم. البته ، من به نظر نمی رسد لباس مناسب با پارچه و کثیف مانند یک بازرگان زغال سنگ به نظر می رسد! جسارت اسیران من به سادگی باورنکردنی است.

سرانجام سلولم را رها می کنم تا چشم یک راهرو کوتاه از همان سنگ را ببینم. یک مشعل واحد ، نور کافی را برای دیدن همه چیز به وضوح فراهم می کند ، که کمی من را شگفت زده می کند. این گذرگاه با آنچه من فکر می کنم سوراخ قتل است ، مشخص شده است. چقدر عجیب من باید به هم ریخته باشم و به طرز جادویی به نمایه اسکاتلندی منتقل شوم.

اوگوتای در را پشت سر خود قفل می کند و من به جلو حرکت می کنم ، کاملاً مشتاقانه که از این مکان مخوف دور باشم. همانطور که من در حال رسیدن به درب دوم هستم ، تیغ برهنه یک صبور روی شانه من ضربه می زند.

"نگه دارید حرکت به طرف. "

من با عصبانیت می چرخم ، گرچه ساکت هستم. چطور جرات می کند تیغه ای روی من بکشد؟ استاد گفت من باید از جیمنا اطاعت کنم و او او نیست. او حق ندارد به من دستورات بدهد ، من به او معناي درد و ... را آموزش خواهم داد.

یک دست پیراهن خاردار من را می گیرد و مرا به دیوار سوق می دهد.

او مثل عروسک مرا انداخت ...

پشت من به صخره برخورد می کند و در درد کوری منفجر می شود. سر من از کت و شلوار پیروی می کند و دندان هایم از اثر ضربه می خورد. آگونی در هر استخوانی تابش می کند ، فقط ناراحتی را که قبلاً در آن قرار داشتم را تشدید می کند.

"آه!"

دست او سینه مرا در دیوار حفر می کند. استخوانهای من زیر آزار و اذیت او شکم می خورند و ناله می کنند. من با احمقانه بازوهای او را خراش می دهم تا به من اجازه دهد برود اما وقتی احساس سرما خوردگی فلزی در برابر گردنم می کنم ، متوقف می شوم.

"آه!"

"من هیچ نگرشی از شما تازه کار نخواهم داشت."

لکه های قرمز روی آستین او وجود دارد. به نظر می رسد ، در وحشت من ، او را خونین خط کردم. ناخن هایم به اندازه مرواریدهای سیاه تیره است ، و کاملاً تیز است. کی اتفاق افتاد؟

تیغه اسلحه او گردن من را رها می کند و نوک آن زیر چانه من دفن می شود تا اینکه فریاد بزنم. خدایا ، چه کاری انجام داده ام که سزاوار چنین رفتاری باشم؟ چرا باید اینقدر بی رحمانه باشند؟ درد می کند!

"آیا خودم را شفاف می کنم؟"

"آره!" زمزمه میکنم

چگونه متنفرم که خودم را گول بزنم ، اما چه کسی می تواند در برابر چنین وحشیگری ناخواسته ای انجام دهد؟

به آرامی ، مرد به من اجازه می دهد که بروم ، گرچه تیغ او کشیده است. من همچنان می مانم و سینه ضعیف خود را ماساژ می دهم. ترور شروع به خزیدن در ذهن من می کند و غریزه های اولیه را بیدار می کند. من می خواهم دویدن ، اما من نمی توانم. درب قفل شده است. حتی نمی دانم کجا بروم.

اوگوتای با حوصله مجموعه کلیدهای خود را کار می کند و من سرانجام به تونل سنگ دیگری راه می روم. با این حال ، این یکی متفاوت است.

به نظر می رسد که زندان من یکی از بسیاری است. چندین بلوک ساخته شده با دیوارهای ضخیم بخش اعظم این منطقه را پوشانده است که توسط مشعل گاه به گاه روشن می شود. هر سلول دارای چهار دیوار و یک گذرگاه است که اجازه می دهد تا کمد لباس به طور کامل از آن دور شود. حفره های قتل که متوجه شدم به بازدید کنندگان اجازه می دهد داخل راهرو نگاه کنند و تصور می کنم از میان آنها نیز شلیک می کنند. من نمی دانم که این نوع جانوران به طور عادی در اینجا نگهداری می شود ، اما من از اینکه به این صورت رفتار می شود شکایت می کنم ، آیا این کار را در توان من کرده است.
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
مرد آسیایی مرا از طریق هزارتوی معابر راهنمایی می کند تا به یک درب عظیم ساخته شده از همان فلز نقره ای که بندهای من است ، هدایت شود. او با کمی تلاش باز می کند. این مرد چقدر قدرتمند است؟

من مجموعه ای از پله ها را به چندین فرود با درب های بیشتر می روم ، اما اوگوتای اجازه نمی دهد جلوی من را بگیرد. سرانجام ، ما از آخرین دروازه فلزی عبور می کنیم و در نهایت به یک ساختمان مناسب ظهور می کنیم.

و چه بنایی است

من می خواهم نفس عمیق بکشم و جشن بگیرم که از این سوراخ ملعون در زمین خارج شده ام ، اما خودم را با ضرر مواجه می کنم. چه کسی در ذهن صحیح خود ثروت لازم برای چیزی مثل این را خرج می کند؟ یک راهرو به ترتیب در سمت راست من و سمت چپ به تقاطع و بن بست بسته شده است. درهای بسته به صورت متناوب با جبهه های فرعی که توسط ستونها ی دوریس پشتیبانی می شوند. زمین از مرمر و دیوارهای گرانیت صورتی ساخته شده است. ملیله ها و نقاشی ها در همه جا آویزان هستند و جلوه ای از ظرافت فرومایه به جا می گذارند.

هرگز در هزار سال دیگر گمان نمی کنم چنین مکانی در قاره آمریکا وجود داشته باشد! من اعتقاد دارم که برای عبور از اقیانوس اطلس ، به باکینگهام یا ورسای ، باید یک مسابقه برای این صفحه نمایش خنده دار پیدا کنم.

و صاحبان این مکان مرا به صلاح خود می دانند.

یک بار دیگر لرزید. من فکر کردم که ثروت را دیده ام ، هاه ، چقدر ساده لوح بودم. این افراد برای باج سریع و یک سوار غرب به هیچ وجه کیسه و قانون ندارند. چرا ، من فرار کردم و به یک دادرس برخورد کردم ، چه کسی باور می کند؟ یک وف کثیف یا اربابان این مکان؟ شهادت من تجاوز یک خانم زن دیوانه است. خودم به چه چیزی رسیده ام؟

هیجان لحظه ای شفافیت به من نشان داد ، گویا محرک خارجی می تواند حجاب را بر ذهن من بلند کند اما به زودی کافی است ، تمرکز دوباره مشکل است. چرا میخواستم فرار کنم؟ می خواهم دوباره آن مرد را ببینم. این دلخواهترین قلب من است.

اوگوتای من را از پله های دیگری بالا می برد و از راهرو دیگر پایین می رود. ما با مردی با کت و شلوار روبرو می شویم که اگر او برای رفتن به بیرون ، او را غرق عرق کند ، یک جفت زن در لباس خدمتکار که بوی دلپذیر می دهند ، و یک لغزش دختر با لباس سفید. هر وقت شخصی را پشت سر می گذاریم ، اوگوتای گردن من را نگه می دارد و سر من را مجبور می کند تا من نتوانم چشم آنها را برآورده کنم ، نه این که به تشویق زیادی نیاز داشته باشم. شرمساری من به همین دلیل است.
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
اوگوتای با حوصله مجموعه کلیدهای خود را کار می کند و من سرانجام به تونل سنگ دیگری راه می روم. با این حال ، این یکی متفاوت است.

به نظر می رسد که زندان من یکی از بسیاری است. چندین بلوک ساخته شده با دیوارهای ضخیم بخش اعظم این منطقه را پوشانده است که توسط مشعل گاه به گاه روشن می شود. هر سلول دارای چهار دیوار و یک گذرگاه است که اجازه می دهد تا کمد لباس به طور کامل از آن دور شود. حفره های قتل که متوجه شدم به بازدید کنندگان اجازه می دهد داخل راهرو نگاه کنند و تصور می کنم از میان آنها نیز شلیک می کنند. من نمی دانم که این نوع جانوران به طور عادی در اینجا نگهداری می شود ، اما من از اینکه به این صورت رفتار می شود ، شکایت می کنم ، آیا این توان من بود که این کار را انجام دهم.

مرد آسیایی مرا از طریق هزارتوی معابر راهنمایی می کند تا به یک درب عظیم ساخته شده از همان فلز نقره ای که بندهای من است ، هدایت شود. او با کمی تلاش باز می کند. این مرد چقدر قدرتمند است؟

من مجموعه ای از پله ها را به چندین فرود با درب های بیشتر می روم ، اما اوگوتای اجازه نمی دهد جلوی من را بگیرد. سرانجام ، ما از آخرین دروازه فلزی عبور می کنیم و سرانجام در یک ساختمان مناسب ظاهر می شویم.

و چه بنایی است

من می خواهم نفس عمیق بکشم و جشن بگیرم که از این سوراخ ملعون در زمین خارج شده ام ، اما خودم را با ضرر مواجه می کنم. چه کسی در ذهن صحیح خود ثروت لازم برای چیزی مثل این را خرج می کند؟ یک راهرو به ترتیب در سمت راست من و سمت چپ به تقاطع و بن بست بسته شده است. درهای بسته به صورت متناوب با جبهه های فرعی که توسط ستونهای دوریس پشتیبانی می شوند. زمین از مرمر و دیوارهای گرانیت صورتی ساخته شده است. ملیله ها و نقاشی ها در همه جا آویزان هستند و جلوه ای از ظرافت فرومایه به جا می گذارند.

هرگز در هزار سال دیگر گمان نمی کنم چنین مکانی در قاره آمریکا وجود داشته باشد! من اعتقاد دارم که برای عبور از اقیانوس اطلس ، به باکینگهام یا ورسای نیاز دارم تا یک مسابقه برای این نمایش خندوانه پیدا کنم.

و صاحبان این مکان مرا به صلاح خود می دانند.

یک بار دیگر لرزید. من فکر کردم که ثروت را دیده ام ، هاه ، چقدر ساده لوح بودم. این افراد برای باج سریع و یک سوار غرب به هیچ وجه کیسه و قانون ندارند. چرا ، من فرار کردم و به یک دادرس برخورد کردم ، چه کسی باور می کند؟ یک وف کثیف یا اربابان این مکان؟ شهادت من تجاوز یک خانم زن دیوانه است. خودم به چه چیزی رسیده ام؟

هیجان لحظه ای شفافیت به من نشان داد ، گویا محرک خارجی می تواند حجاب را بر ذهنم بالا بکشد اما به زودی کافی است ، تمرکز دوباره مشکل است. چرا میخواستم فرار کنم؟ می خواهم دوباره آن مرد را ببینم. این دلخواهترین قلب من است.

اوگوتای من را از پله های دیگری بالا می برد و از راهرو دیگر پایین می رود. ما با مردی با کت و شلوار روبرو می شویم که اگر او برای رفتن به بیرون ، او را غرق عرق کند ، یک جفت زن در لباس خدمتکار که بوی دلپذیر می دهند ، و یک لغزش دختر با لباس سفید. هر وقت شخصی را پشت سر می گذاریم ، اوگوتای گردن من را نگه می دارد و سر من را مجبور می کند تا من نتوانم چشم آنها را برآورده کنم ، نه این که به تشویق زیادی نیاز داشته باشم. شرمساری من به همین دلیل است.

سرانجام ، سرپرست آن کوچه های بی پایان را رها می کند و مرا مجبور به اتاق خواب می کند. قبل از اینکه حتی بتوانم از وحشت شروع کنم ، او به من پیشنهاد می کند تا تمیز شود و درب را خفه کند.

یک بار دیگر ، من سهام می گیرم. خود اتاق بسیار کوچک است که فقط معقول است زیرا تعداد زیادی از آنها وجود دارد. همچنین با سایه های قرمز و طلایی تزئین شده است. هرکسی که راهروهای باروک را طراحی کرده بود ، به وضوح تأثیر خود را در اقامتگاههای جدید من افزود. تختخواب دارای چهار پوستر و تاج در وسط است در حالی که یک میز تحریر و یک صندلی تنها قطعات دیگر مبلمان هستند. فضای زندگی توسط پنل های سفید تقسیم شده است و من یک طرف دیگر از آن وان و همچنین امکانات و یک غرفه مسی پیدا می کنم. این مکان دارای آب جاری است.

من حمام داغ را تمام می کنم و خودم را از آن کیسه سیب زمینی بیهوده ای که می پوشیدم رها کردم تا بادلخوشی در حمام بخورد.
 

Asaliii83

مدیر تالار گردشگری
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
عضویت
6 March 2020
ارسال ها
335
امتیاز واکنش
764
امتیاز
290
محل سکونت
عمق تاریکی!
سرانجام ، سرپرست آن کوچه های بی پایان را رها می کند و مرا مجبور به اتاق خواب می کند. قبل از اینکه حتی بتوانم شروع به وحشت کنم ، او به من پیشنهاد می کند تا تمیز شود و درب را خفه کند.

یک بار دیگر ، من سهام می گیرم. خود اتاق بسیار کوچک است که فقط معقول است زیرا تعداد زیادی از آنها وجود دارد. همچنین با سایه های قرمز و طلایی تزئین شده است. هرکسی که راهروهای باروک را طراحی کرده بود ، به وضوح تأثیر خود را در اقامتگاههای جدید من افزود. تختخواب دارای چهار پوستر و تاج در وسط است در حالی که یک میز تحریر و یک صندلی تنها قطعات دیگر مبلمان هستند. فضای زندگی توسط پنل های سفید تقسیم می شود و من یک طرف دیگر وان و همچنین امکانات و یک غرفه مسی پیدا می کنم. این مکان دارای آب جاری است.

من حمام داغ را اجرا می کنم و خودم را از آن کیسه سیب زمینی بیهوده ای که می پوشیدم رها کردم تا با آه دلخوشی در حمام بخورد.

من نمی دانم که باید چگونه احساس خود را به مصائب قبلی خود یا وضعیت بدنم نسبت دهم ، اما خود عمل شستن خودم هرگز به این اندازه خوشایند نبوده است. آب با لمس ابریشمی که گرما از مایع به درون من می ریزد ، باعث خوشحالی من پوست من می شود. تقریباً می توانستم فراموش کنم که چقدر تشنه هستم. اوه ، چه احمقانه ، اکنون آب یافت می شود! منتظر چه بودم؟

مایع گرم را از شیر به لبانم می رسانم و خندقی عجولانه می گیرم و بدون شک می دانم که متأسفانه این کار را نخواهد کرد. چقدر عجیب! آیا این علامت برخی از اختلالات است؟ خوب ، بعداً به آن فکر خواهم کرد.

چه موقع پوستم خیلی سفید شد؟

چند هفته پیش تابستان به لوئیزیانا رسید و من یک رنگ برنزه ، اما مشخص اما به یاد می آورم ، اما هنوز هم به اندازه کمرنگ به نظر می رسم. ناخن های من نیز سیاه و کاملاً تیز است که نمی توانم توضیح دهم. یک رمز و راز دیگر برای اضافه کردن روی شمع. یا شاید من باید درک کنم که من می دانم که چرا احساس گرسنگی نمی کنم؟ صبر کنید ، موارد فوری بیشتری برای حضور در آنجا وجود دارد. باید حضور داشته باشم اگر آن سرپرست وارد شود در حالی که من هنوز تحت فشار قرار گرفته ام ، مطمئناً از خجالت خواهم مرد. فقط یک خانم تحقیرآمیز در یک روز تنها تحقیر بسیار زیادی دارد.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 15) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا