• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

طنزینه ×_×

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
‏از وقتی گوشت شده 110 تومن بابام شبا وقتی من خوابم با ناراحتی میاد تو اتاق و روم رو می‌کشه
و بعدش که مطمئن شد خوابم لوله بخاری‌ رو از جاش درمیاره و میره بیرون
 

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
‏پدرهای ایرانی یه قانون خاصیم که دارن اینه:
اگه موقع راه رفتن تو خونه به چیزی بخورن مقصر اون چیزیه که رو زمینه ولی اگه تو پات بخوره قطعا کوری...
 

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
خارج گربشون میره رو درخت زنگ می‌زنن آتش نشان بیاد بیارتش پایین
اونوخت ما هم بچه بودیم می‌رفتیم رو درخت ننمون دمپایی پرت می‌کرد بهمون ک بیفتیم
 

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
جعفر میره امامزاده می‌بینه یه دختری داره دعا می‌کنه که...
خدایا یه شوهر خوب به من بده...
بعد یهو خودش رو می‌ندازه تو بغل دختره میگه: خدایا هل نده، هل نده، خودم میرم
 

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
معلم یه نگاهی به من کرد و گفت: چرا درس نخوندی ؟
از خجالت سرم رو انداختم پایین
بعد چوبی رو که توی دستش بود داد به من و گفت: من رو بزن!
گفتم: چی ؟!
گفت: بزن، حتما من درست درس ندادم که شما خوب یاد نگرفتی
منم دیدم حرفش منطقیه!
به همین برکت اینقدر زدمش، اینقدر زدمش، که اگه ناظم نیومده بود کشته بودمش!!
من روی نوع آموزش خیلی حساسم...
 

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
همچین میگن زن‌های امروز همش سرشون تو گوشیه و به زندگیشون نمی‌رسن انگار که یادمون رفته
زن‌های زمان کودکیمون، تلگرامشون تو کوچه بود
چندتایی می‌نشستن
آنچنان محو غیبت می‌شدن که بچه‌هاشون
یا گم می‌شدن
یا می‌افتادن تو حوض خفه می‌شدند
یا از رو بلندی تف می‌کردن رو مردم!
 

silvermoon

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
کاربر vip
عضویت
8 November 2019
ارسال ها
1,510
امتیاز واکنش
2,836
امتیاز
340
به ننم ﻣﯿﮕﻢ: ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭﺕ ﭼﯿﻪ ؟؟؟
.
.
ﻣﯿﮕﻪ: ﺯﻭﺩ ﺯﻧﺖ ﺑﺪﻡ ﺑﺎ ﺯﻧﺖ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﻨﻢ!! ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﻨﻮﺍﺧﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮ ﺭﻓﺖ!!!
ﺁﺩﻡ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻫﺪﻓﻤﻨﺪ!
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا