• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

کامل شده عشق بچگیا | ن.زندی کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

ن.زندی

کاربر اخراجی
عضویت
26 April 2020
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
111
امتیاز
30
(پست نوزدهم)
زنگ آیفون رو زدم. لادن جواب داد:
- کیه؟
- یعنی تو داخل آیفون تصویری من رو نمی‌بینی؟
- نفس تو از کجا می‌دونی تصویریه؟
- تو از کجا فهمیدی من نفسم؟
- اه! بیا تو.
رفتم داخل. همه بودن، فقط من نبودم که اومدم.
نشستم و منتظر شدم تا حرف بزنن.
- خب نوید داره بابا میشه!
یه جیغ زدم و گفتم:
- وای دارم عمه میشم. آخ‌جون!
- ما انقدر ذوق زده نشدیم که تو شدی!
- خب، حالا شام کجاست؟
- بزار از راه برسی!
- به نظرت من الان وسط راهم؟
لادن کم آورد و رفت تا شام رو بیاره. شام رو که خوردیم، نخود نخود هرکه رود خانه خود!
رفتم خونه و به مامان و بابا هم گفتم که دارن مادربزرگ پدربزرگ میشن و رفتم تو اتاقم تا بخوابم‌. من کلا دختر خوش‌خواب و خوش‌خوراکی هستم، البته درس هم زیاد می‌خونم. آره ارواح عمم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ن.زندی

کاربر اخراجی
عضویت
26 April 2020
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
111
امتیاز
30
(پست بیستم)
امروز تولد احسانِ. قرارِ سوپرایزش کنیم. همه ساکت تو خونشون مونده بودیم که از در که اومد تو. ما هم یدفعه شروع کردیم، به خوندن شعر تولدت مبارک. احسان کیک رو هم برید و همه خوردیم و در آخر نوبت کادو‌ها بود. کادوی من یه ادکلن گرون بودها، با خودتون نگین این رفته جنس ارزون خریده! البته زیاد هم گرون نبود.
بعد باز کردن کادوها، همه رفتن و فقط ما دو تا با مامان و بابای احسان موندیم. قرار شد احسان من رو برسونه. سوار شدیم و من چشم‌هام رو بستم. تو فکر بودم، که احسان گفت:
- رسیدیم.
خداحافظ زیر لبی‌ای گفتم و خواستم برم، که صدام کرد.
- نفس؟
- ها؟
- بابت امشب ممنون!
- خواهش می‌کنم، وظیفه بود.
این رو گفتم و رفتم تو خونه. انقدر خوشحال شدم که احسان ازم تشکر کرد! کلا خر کیف شدم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ن.زندی

کاربر اخراجی
عضویت
26 April 2020
ارسال ها
24
امتیاز واکنش
111
امتیاز
30
(پست اخر)

***
امروز روز عروسی من بود. الان تازه از زیر دست آرایشگر خلاص شدم. این فیلم‌بردار هم انقدر دستور می‌داد که انگار ما هفت جدمون نوکر این‌ها بوده، والا! وقتی رسیدیم، همه سر من بدبخت ریختن. بعد از آزادی از یک ایل آدم، تو جایگاه نشستیم. احسان گفت که می‌خواد آهنگ بخونه. بعد از چند دقیقه صدای احسان توی باغ پیچید.
- می‌خوام این آهنگ رو تقدیم عشق بچگیام کنم.
" عشقم عشق بچگیا
خیلی وقته کسی به چشم نمیاد
هروقت تو فکر توام نمی‌دونم چرا بارون بند نمیاد
به جون تو این دفعه رو یه جوری می‌شم...
خودت بگی دیگه نرو
کار خدا بود که یهو اتفاقی الان دیدیم همدیگه رو
هنوزم دلم نزدیکه بهت
تو پیش منی تو نگیره دلت
چه خوبه که تو کنار منی
من تنهایی میشم عزیز دلت
اخه مگه داریم عِین تو
خوبیش اینه شدم عِین تو
خوبه حالم دادم دل به تو
کاشکی همه آدما می‌شدن عِین تو
به جون تو این دفعه رو یه جوری می‌شم...
خودت بگی دیگه نرو
کار خدا بود که یهو اتفاقی الان دیدم همدیگه رو
هنوزم دلم نزدیگه بهت
تو پیش منی تو نگیره دلت
چه خوبه که تو کنار منی
من تنهایی می‌شم عزیز دلت"
(آهنگ عشق بچگیا ماهان بهرام خان)

شیرین ترین آغاز را،
با تو تجربه کردم
وتا شیرین ترین پایان
در کنار تو خواهم بود.
یا حق
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 8) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا