جذاب رمان در امتداد خوشبختی (جلد سوم مهبد)| کار گروهی کاربران انجمن رمان ایران

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#51
تو قوی هستی پسرم! من به داشتن تو افتخار میکنم ...
تنها چیزی که از هاله نور شنیدم و یادم مونده همین یه جمله ی پر از امیدواری و حس قشنگ بود . حتی تو خواب و بیداری هم تو ضمیر ناخود آگاهم تکرار میشد . تکون کمی به خودم دادم . چشم های پر از خستگی و سنگینم انگار به قل و زنجیر کشیده شده بودن. لای پلک های به هم چسبیده ام رو که به زور باز کردم تاری صحنه ی رو بروم منو بیشتر از حد گیج کرد. پشت هم پلک میزدم تا صحنه واضح شه یا بلکه یادم بیاد چی به سرم اومده!
سقف چوبی بالا سرم کمی تو این امر یاری بخش بود! اینجا اتاقم بود و من روی تختم دراز کشیده بودم. اما اینجا چی میکردم؟ چرا اینقدر سست و بی حرکت بودم؟ دست و پای خشک شده ام رو تکون خفیفی دادم. چطور به اینجا برگردونده شدم؟ کم کم تصاویر گنگی تو ذهنم شکل می گرفت. من بودم و یه پاتوق و...
یادم اومد. من تو پانوق بودم و مهبد ناجی شد و بعد دیگه چیزی یادم نمیومد. با صدای آشنایی سرم رو به طرف راست چرخوندم.
_بیدار شدی ؟
نگاهم به نگاه نگران و غمگین و در حین حال طوفانی بابا گره خورد. شرم کردم و نگاهم رو دزدیدم. میدونستم اگر فقط یه کلمه بگم کوه اتش فشان خشمش جوری فوران میکنه که من و تموم این اتاق رو پودر و خاکستر میکنه. موهایی که تو صورتم ریخته بود رو از بالای ابروهای موکتیم کنار زدم و صاف سر جام نشستم. انتظار همه چی رو داشتم جز اون پس گردنیه محکمی که برق از چشام پروند. با پس گردنی محکمی که بابا بهم زد عین چی از جام پریدم و بی اختیار مثل گربه ی شرک مظلوم نگاهش کردم.
_پسره ی بیشعور! شک ندارم تو اون سر تو کاه پر کردن جای مغز! بی عقل بی احتیاط! خیال کردی سوپر منی؟!
بدنبال حرف هاش تقه دو ضربه ای به کله ام زد. واقعاً کمی هم صدای پوک بودن می داد. از تصور اینکه مغزم واقعاً پوک بوده باشه گوشه ی لبم به منظور خندیدن بالا رفت. اما نباید می خندیدم. چون بی شک بابا این بار از پنجره بیرونم میکرد و صرفا به یه پس گردنی یا اردنگی اکتفا نمی کرد.
_لال شدی یا کری؟
گوشه ی لبم رو دندون گرفتم و زیر چشمی به چشمهای خون افتاده و اخم های تو همش نگاه کردم.
_نمی خواستم دردسر درست کنم. قصد من چیز دیگه ای بود.
اون قدر اهسته گفتم که خودمم از هر پنج تا کلمه فقط دوتا دونه اش حالیم شد! خودش رو جلو کشید و گفت:
_که قصدت یچیز دیگه ای بود! اگر بلایی سرت میاوردن بازم واسم زبون درازی میکردی؟ به دل مادر بدبختت فکر نکردی؟ اصلا میدونی من چه حالی داشتم وقتی گفتن تو نا پدید شدی؟! همش میگفتم الان جنازه ات رو میزارن رو دستم.
اومدم چیزی بگم و به قول خودش زبون شیش متری مو به کار ببرم و زبون درازی کنم که دادش بلند شد و با حرص داد:
_ببند اون دهن وا مونده ات رو! جون به لب کردی منو!
با دیدن حرص تو چشماش و عشقی که موج میزد حس کردم من خوشبخت ترین پسر نوجوان دنیام. یجوری رفتار می کرد انگار هیچ فرقی با بچه ی خودش ندارم. اگر یه روزی منم یه بچه رو به فرزند خوندگی قبول کنم میتونم مثل بابا این قدر طبیعی باهاش رفتار کنم؟ می تونم این جوری بی چون و چرا نگرانش باشم؟ با این فکر لبخند گله گشادی رو لب هام نشست. متعجب صورتم رو برانداز کرد. حالا حتما فکر میکنه مخم هم تکونی چیزی خورده!
_ببینم اونجا سر تو رو جایی کوبیدن؟ چرا میخندی برای خودت؟
نمیدونم چرا اما حس کردم الان واقعاً احتیاج دارم که به اغوش بکشمش! گاهی احتیاجه که اونی که واقعاً بی منت دوستت داره به اغوش بکشی. یادمه یاسر یه بار یه متن خیلی قشنگی خوند. یادمه اون متن عجیب با دلم بازی کرد و دلم قیلی ویلی رفت. سعی کردم تک تک جملاتش رو همون جوری که بود به یاد بیارم .
_سهیل زنده ای؟!
ای بابا هر بار می خواستم تمرکز مو جمع کنم بابا هی پارازیت می انداخت. بی خیال جملات زیبا و پر از حس شدم و خودم رو تو اغوشش رها کردم. چند لحظه ماتش برد و فقط بی حرکت خشکش زد.
_مرسی که اینقدر دوستم داری! ممنون که نگرانمی! مرسی که گاهی سرم داد میزنی! مرسی که حرص منو میخوری مرسی که هستی!
بغضم گرفت. اون منو بچه ی خودش می دونست اما من قبل تر از اینها دوست داشتم کاش پدر واقعیم اینجا بود و به خودش تمام این جملات رو می گفتم. برای همین از گفتن این جملات محبت امیز به مردی که این همه سال پدری رو در حقم تموم کرده بود خود داری میکردم. از بهت در اومد و به نرمی سرش رو رو موهام گذاشت و بـ ـوسه ی نرمی به روشون زد.
_تو نفس منی منکه جز تو و مادرت کسی رو ندارم. تو رو من بزرگت دارم قده جونم دوستت دارم . دیگه هیچوقت منو با این کارا نیمه عمر نکن.
محکم تر منو به خودش فشرد. کم کم جملات اون متن ناب داشت یادم میومد.
"برای بغل کردن کسی که دوستش داری،
از هر فرصتی استفاده کن، پدره... مادره...خواهره... برادره... لیلیه... مجنونه...!
برای بغل کردنش؛
برای بوسیدنش، برای دوست داشتنش از هیچی نگذر،
مثلا اگر دیدی چشماش می خنده ، بخند بغلش کن.
موهاشو بـــو کن. بعضی موها اینقدر کیف داره بو کردنش.
دستاشو ول نکنیا.
یهو به خودت میای می بینی به جای دستاش زیر تابوتش رو گرفتی.
دیگه دیر شده
دیگه جا موندی.
برو بگو دوست دارم، یهو دیر میشه، بغلش کن، بغلش کن بغلش کن!"
نم اشک چشم هام رو خیس کرد. عمق این مطلب رو فقط یه عده می فهمن. فقط یه عده با جون و دل باهاش احساس همدردی میکنن. منم یکی از همون ها بودم. برای منم دیر شده بود. منم بجای دستای پدرم تابوتش رو دیدم. منم بجای اغوش مادرم خاک رو بغل کردم.
_من بابا مو اونجا دیدم.
بی درنگ منو از خودش جدا کرد و با مهربونی نگام کرد.
_خب؟
سرم رو پایین انداختم. حسرت رو دلم سنگینی میکرد و اشک تو چشام غوغا...
_هنوزم به مهربونی بچگی هام بود. هنوزم هوامو داشت. کاش بدونه چقدر دلم براش تنگ شده. کاش بدونه هر بار که اینجوری تو خواب و بیداری بغلم میکنه دلم براش تنگ تر میشه ،هوایی تر میشم. گاهی به مهبد حسودیم میشه. چهار سال از من بابا رو بیشتر دیده. چهارسال بیشتر بغلش کرده. وقتی بچه بودم نمی فهمیدم مردن یعنی چی. اما حالا که هر روز یه روز به عمرم اضافه میشه نبودنش بیشتر تو ذوقم میزنه. اره منو شما بزرگ کردین اما حسرت ها و نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمیکنه. اما عجیبه تو جای بابای منو خیلی وقته برام گرفتی.
سرم رو بالاخره بالا گرفتم. چشماش قرمز و پر از حرفها و حس های ناشناخته و نا گفته بود. اره ... برای اولین بار تو چشم هاش از حسرت هام گفتم. از حس هایی که مدتها تو صندوقچه دلم زندانی بودن. نمی دونم چرا اما بی حرف اروم اروم از اتاقم بیرون رفت. شاید نباید حرف دلم رو میزدم. شاید نباید جلوی مردی که تموم زندگی و جوانی شو برای من گذاشته بود از پدر واقعیم که زنده نبود حرف میزدم. دلم خیلی گرفته بود. به دیوار سرد اتاق خونه تکیه زدم و سرم رو رو زانو هام گذاشتم. مهبد چرا این جا نبود. چرا بر خلاف همیشه منو درک نکرد؟ چرا این بار فقط به خودش فکر کرد؟
گوشیم رو بی هدف تو دستم گرفتم. تو منوش خودمم نمی دونستم که دنبال چی می گردم. مهبد مگه حق زندگی نداشت؟ مهبد مگه ادم نبود؟ مهبد مگه دل نداشت؟ مگه حق اینکه به فکر خودشم باشه نداشت؟
تلگرامم رو باز کردم. پیام طولانی یاسر چشمم رو گرفت. چقدر این پیام هم دبش و ناب بود...
"یه وقتهایی لازمه این گوشیه لعنتی رو خاموش کنی،
تکیه بدی به دیوار دلت، بگی امروز فقط با همیم! هر چقدر دوست داری حرف بزن،
هر چقدر دوست داری گله کن، من زیادی وقت گذاشتم واسه بعضیا.
من زیادی سوختم پای بعضی ها!
من زیاد از خودم و خودت خرج کردم واسه بعضیا!
یه وقتهایی لازمه دره گوش دلت بگی: قول میدم دیگه به این زودی ها خر نشم!
بعد برداری این دل بیچاره رو ببری سینما، ببری پارک، ببری رستوران،
بشینین لذتش رو ببرین!
اصلا یه پیرهن زیبا براش بخر.
یه عطر تازه که تو رو یاد دلت بندازه. دلت رو یاد تو...
یه وقتهایی لازمه زبونت رو گاز بگیری بگی ساکت شو،
اصلا نمیخوام حرف بزنی غیبت نامردا رو هم نکن!
ولشون کن ما خودمون با هم باشیم کافیه.
یه وقتهایی لازمه رو قلبت بزنی،
اقا.... خانم، تعطیل شد! داریم میریم سفر! میریم عشق و حال!میریم واسه خودمون باشیم!
شرمنده! منو قلبم باید بشینیم پای حرفای دلم.
یه وقتهایی واقعاً لازمه این گوشی لعنتی رو خاموش کنی!
دله... یهو میگیره ... یهو می میره...
با خوندن متن بلند بالای یاسر لبخند تلخی رو لبام نشست. انگار در وصف دل مهبد نوشته بودنش. جرقه ای تو ذهنم زده شد. بی شک با این کاری که قرار بود بکنم، مفیدترین کار تو عمرم رو انجام داده بودم!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#52
گوشی مو برداشتم و به یاسر زنگ زدم. بی شک اگر میدونست چطور خودم رو تو دردسر انداختم به صفتتم نگاه نمی کرد چه برسه که بخواد کمکم کنه! اهنگ پیشوازش منقضی شده بود و فقط بوق دو ضرب می خورد... انتظار شکنجه گر ترین حس دنیاس... با پام رو زمین ضرب گرفتم و بی حوصله منتظر شدم... دیگه داشت کفرم بالا میومد . ای بابا اینم که دم اخری جواب ادمو میده. نمیگه اصلا شاید یکی یه کار فوری داشته باشه!
_جونم؟
با شنیدن صدای یاسر لبخند محوی مهمون لب هام شد. صداش همیشه پر از انرژی های خوب و مثبت بود و ارامش عجیبی بود. کلا صدای خوبی داشت. یه ان یادم رفت واسه چی زنگ زده بودم از بس صداش تموم اشفتگی هامو اروم کرده بود.
_سلام چیزه... یعنی خوبی؟
چند ثانیه ای مکث کرد. ای خـــاک بر سرت سهیل که عرضه اینو نداری که یچیزی رو لو ندی! همون لحظه بی شک پی برد که مثل تموم وقتهایی که هولم و میخوام یه چیزی رو پنهان کنم زبونم نچرخیده و سوتی دادم. حتی دروغ گفتنم بلد نیستم! اوف واقعا اوف. ولی یاسر هم انگار بازیگر خوبی بود چون خودش رو به علی چپ زدو پرسید:
_سلام خوبم کوکا تو خوبی؟
اومدم چیزی بگم که جای کبودی کتکی که از اون نامردا خورده بودم درد گرفت اما درد رو تو خودم خفه کردم و گفتم:
_خوبم ببخشید چند ساعت درگیر بودم، نبودم. ممنون بابت متن قشنگت.
با مهربونی زیاد خواهش میکنمی زمزمه کرد. بالأخره وقتش رسیده بود تا درخواستم رو باهاش در میون بزارم
_یاسر میگم یکاری بخوام میکنی؟
سکوت عجیب غریبش ته دلم رو خالی میکرد . نمیدونم چرا حس میکردم که یاسر رو روال همیشگیش نبود. انگار یچیزی حواسش رو پرت کرده یا ازارش داده بود. لرزش صداش و عدم توجه اش به حرفهای من به طور محسوسی تو ذوق میزد. منو یاسر همیشه به اسرار هم محرم بودیم و این واقعا عجیب بود که یاسر تا اون لحظه از ناراحتی هاش چیزی به من نگفته بود.
حواس خودمم به کل پرت شد و سکوت کردم.
_اره کوکا چی کار کنم برات؟
بیشتر به صداش دقت کردم. نه جدا ناراحت بود و سعی میکرد جلوه عادی کنه. مغزم دیگه تعلل رو جایز ندید و اروم پرسیدم:
_چیزی شده داداش؟
بغض کرد و این منو دلگیر تر و ناراحت تر میکرد.
_میشه همو ببینیم؟
اون چه دردی بود که فقط با دیدن حل میشد؟ اون چه ناگفتنی ای بود که نمیشد پشت تلفن بیانش کرد؟
_اره اره البته. من خونه ی بابام اینا هستم. یکم دیگه میرم خونه ی خودمون تو هم بیا اونجا. ولی مگه نمیخوای مدرسه بری؟
انگار دل و دماغ حرف زدن نداشت. بی حوصله گفت:
_حسش نیست فقط یکم زودتر برو حالم خوش نیست. اومدم بهت میگم چمه.
دیگه از کل مکالمه بین مون چیزی نفهمیدم. ذهنم تو همون لحظه که گفت حالش خوش نیست گیر کرده بود و من فقط سردرگم دنبال علت حرفش می گشتم.
دور خودم می چرخیدم و نمی دونستم که دارم چی میکنم. همیشه تو خونه ی ما ریز ترین حرکات ممکن هم دور از چشم های مامان نمی موند. به قول یاسر مامان انگار تو خونه عین نگهبانی بود که چشمهای عقاب داشت!
_چیه مادر خیره! هاج و واج میچرخی!
انتظار داشتم بخاطر کاری که کرده بودم و کلی هم نگرانش کرده بودم چیزی بگه و داد و قال راه بندازه اما این طور نبود! انگار بابا این بار زورش چربیده بودو یجوری قانعش کرده بود چیزی نگه. بابا از تو اشپزخونه چشمکی ریز حواله ام کرد.
_با یاسر قرار دارم. یکم ناخوش بود فکرم مشغوله.
فقط نیم نگاهی بهم کرد و سرشو تو گوشیش کرد. حسابی ازینکه این بار مؤاخذه نشده بودم واقعا سر مست بودم و برای همین نامحسوس برای بابا بـ ـوسـ فرستادم و لباس خونه رو با یه جین مشکی و پیرهن استین بلند چهار خونه ابی و سفید عوض کردم.
موقع برداشتن گوشیم چشمم به اتاق کودک گیر کرد. سیسمونی جیگری و سفید اتاق دختر بچه ای که به زودی به دنیا می اومد همیشه فکرم رو به خودش مشغول میکرد. قرار بود اسمش لیندا باشه . اما من از اومدنش چندان خوشحال نبودم هر چقدر به اومدنش نزدیک تر میشدیم این فکر که من بی شک از چشم مامان بابا میفتم منو ازار میداد. اما حالا وقت فکر کردن به این چیزا نبود.
بابا پنج تومنی رو که جلو چشام گرفت از افکارم بیرون اومدم . هیچ وقت یاد ندارم، که تا حالا ازش پول تو جیبی خواسته باشم . همیشه خودش بی هیچ حرفی بهم پول میداد. با دیدن اینکه نگاهم چقدر معطوف سیسمونی شده بود بی درنگ افکارم رو خونده بود.
_هر بچه ای به اندازه خودش عزیزه. هیچ بچه ای هم جای بچه ی دیگه ای رو هیچ وقت پر نمیکنه... مطمئن باش!
به دل بزرگ و صاف و ساده بابا کمی حسودیم میشد. با اینکه شاید از حرفهای من در مورد حسم به پدر واقعیم رنجیده و ازرده شده بود اما خیلی عادی و مثل همیشه رفتار میکرد. حتی تو دلخوری ها هم خوذشو از کسی دریغ نمیکرد.
پول رو که ازش گرفتم کنجکاو گفتم:
_چطوری مهبد فهمید کجام؟
پرتقالی از سبد میوه ها برداشت و مشغول پوست کندنش شد.
_حاجی مشکوک شد بهت دنبالت اومد وقتی دید رفتی و ازت خبری نشد به مهبد خبر داد. همین...
سرمو تکون دادم پس شک من درست بود . حاجی از همون اول فهمیده بود دارم دست به سرش میکنم! خداروشکر که همون لحظه بی خیال شکش نشده بود و دنبالم اومده بود.
_میخوای برسونمت؟
نگاهی به ساعت کردم بدجور دقایق و ثانیه ها می دویدن!
_اره ممنون میشم.
ساکت و متفکر هر دو مون تو ماشین نشسته بودیم. آسمون ارغوانی پاییز عین بختک نیمه شب، حال ادم رو بد و دگرگون میکرد. سوز سرد پاییزی حتی از جداره های پنجره ی بسته ی ماشین خودشو به درون ماشین راه میداد .
_زمستون سردی در پیشه...
حرف بابا رو بی جواب گذاشتم. به جلو خیره شدم و فقط سر جام لم دادم.
_یاسر چشه؟
بابا پشت هم به فواصل معین و متناوب حرف میزد و سعی میکرد منو هم به حرف بگیره اما من فقط تمایل داشتم سکوت کنم.
_لیندا که به دنیا بیاد باید به مادرت کمک کنی. میدونی که ...

بحث لیندا عجیب منو عصبی و به واکنش دادن وادارم میکرد! نمیخواستم چیزی از اون بچه بشنوم و این بخوبی در تموم حرکاتم مشهود بود! کاش بابا درکم میکرد ...!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#53
_ اخر فهمیدن کی ساختمون رو خراب کرد و چرا؟
بابا دو دستی فرمون رو کنترل و از دور برگردان دور زد.
_چرا از خود مهبد نمی پرسی اینارو؟
وطبق عادت معمول این یعنی که الان حوصله ی جواب دادن به تورو ندارم سهیل! تا همین چند دقیقه پیشش همه کار میکرد و از هر دری حرف میزد تا بتونه منو به حرف بیاره و حالا که به حرف اومده بودم بابا سکوت رو ترجیح می داد. اونم ادم عجیبی برای خودش بود. همیشه یچی میشد و یکی از زوایای پنهانش برام رو میشد.
خب حالا که حرف زدن فایده ای نداشت نمی تونستم بیکار بشینم و بزارم که حوصله ام سر بره. هندزفری مو از جیبم در اوردم و تو لیست اهنگ هام دنبال چیزی که باب دلم بود گشتم. اما دلم موسیقی هم نمی خواست. اهنگ هایی که شاید روزی میلیون بار از سر علاقه بهشون گوش می دادم هم حالا واسم جذابیتی نداشتن. بابا جلوی در خونه پارک کرد. به خیال خودم منو پیاده میکرد و می رفت اما وقتی از ماشین پیاده شد شک و دو دلی وجودم رو فرا گرفت. نکنه اونم میخواست با من بیاد تو ؟ اون وقت فکر کنم اساسی با مهبد اوار میشدن سرم و سرزنشم می کردن. خب سرزش کنن چه اهمیتی داشت؟ اب از سر من مدتها بود که گذشته بود. خیلی وقت بود که خیلی چیزها تو نظر من اهمیتی نداشتن! یا شاید عمدا و سهوا یاد گرفته بودم که بعضی چیزهارو نادیده بگیرم!
مثل پیله کردن های گاه و بی گاه مامان، چشم غره ها و عادت به روانکاوی کردنه همه چی و همه کسِ بابا... یا حتی کم شدن روابط خواهری و برادری خانواده امون که کم کم داشت یچیز نرمال برای همه مون میشد! یا اصلا شاید حق با من نبود. شاید دیگه هممون اونقدر بچه نبودیم که باز مهبد همه جوره مارو با چنگ و دندون نگه داره. یا... یا اصلا شاید حق با سامی بود. وقت این رسیده بود که خودمون رو پای خودمون، ازاد و مستقل باشیم.
شاید اگر اینقدر به مهبد وابسته و به بودنش محتاج نبودم، شاید اگر از نظر عاطفی منو قبل تر از اینها مستقل میکرد؛ من حالا کارم بنده قرص های افسردگی و تشنج نبود. شاید های زیادی تو مغزم وول میخورد. همینجوری در سکوت به اب راکد توی جوب خیره شده بودم. منم مثل همه ی ادمهای این دنیا چرا های بسیاری در افکارم داشتم. شاید این فقط من بودم که حس میکردم روابط خانوادگی ما شکل قبلیش رو نداره. یا اصلا شاید من تیتیش مامانی و لوس و پر توقع شده بودم.
با دستی که رو شونه ام نشست از جا پریدم. بی خبر از همه جا تو اغوش لیلا گم شدم. کی از خونه بیرون اومده بود ، کی به من نزدیک شده بود که نفهمیدم؟ با اغوش گرمش و ح*ل*ق*ه شدن دستاش به دورم، فهمیدم که مدتهای طولانی ای رو با افکار بی سر و ته و چراهای بی جوابم سرگرم بودم. گنگ و نا مفهوم نگاهش کردم.
_حالت خوبه سهیل؟ صدمه دیدی؟
نگاه نگران و بی سرزنش لیلا اولین نگاهی بود که بعد از جریان به گرو گرفته شدنم خنجر تیزی برای فرو رفتن به قلبم نشد. دستش رو روی جای کبود شده و زخمی کنار لبم گذاشت.
_الهی بمیرم ببین چی کردن باهات الهی دستشون بشکنه.
اب و تاب حرف زدتش از التهاب درونیم کم میکرد. تازه به این پی بردم که چقدر شیوه ی نگاه کردن لیلا کپی بابای خدا بیامرزمونه. هیچ چیزی در مغزم حتی برای واکنش دادن هم نبود!
_اقا رضا این چرا خشکش زده چرا هیچی نمیگه؟
بابا کنجکاو نگاهم کرد. طبیعی بود ... چون من فقط ماتم برده بود. انتظار داشتم از تک تک اهالی این خونه فقط سرزنش بشنوم اما لیلا کاری بر عکس انتظار من کرده بود.
_خوبم لیلا....
و به نرمی دستم رو از دستهاش که محکم دست هام رو گرفته بودن بیرون کشیدم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و با صدای بغض الود عجیبی گفت:
_بریم تو یچی بدم بخوری...
شاید تنها کسی که حالا بعد از این همه فراز نشیب تو خانواده مون با کودکی هاش تغییری نکرده بود لیلا بود. مثل بچگی هاش همیشه رفتاری حمایتگرانه و مادرانه داشت. راستی لیلا با چه قدرتی با اون جثه ی کوچیک همه ی مارو اداره میکرد؟ هر روز که به سنم اضافه میشن سوالات زیادی در مورد کودکی های هممون فکرم رو درگیر میکنه. صدای گفتگوی چند نفره ای از داخل خونه به گوش میخورد. نگاهم به سمت خونه و جلوی در کشیده شد . تازه اول سر صبح بود و این حجم از حضور مهمان ها کمی برام غیر معقول بود.
از کفش های کتونی سبز رنگ میشد فهمید یکی از مهمون ها یاسره و از کفش های کتونی قهوه ای وسفید وجفت شده ی دیگه هم میشد فهمید شایان و ارمین هم مهمون ما هستن.
چند مدت بود که مهبد با اونا دم خور نشده بود؟ چند مدت بود که انگار دوستی ای بینشون برقرار نبود؟ اما نه...انگار یه جاذبه ی تموم نشدنی بین ارمین و شایان و مهبد وجود داشت. شاید یکی از مستحکم ترین دوستی ای که در عمرم به چشم دیده بودم همین دوستی سه نفره ای بود که شاید تا مرز پاشیده شدن پیش میرفت اما هرگز نمی پاشید.
_باید زودتر این خونه رو کوبید نمیشه توش زندگی کرد.
دستم رو به طاق در گرفته و مشغول بیرون کشیدن کفش هام از پاهام بودم که با این جمله ی ارمین مثل چوب خشک سر جام خشک شدم. قلبم تو سینه ام می لرزید! باید این خونه رو که عزیزترین دارایی کودکی من و به همین شکل بود رو می کوبیدن؟ خونه ی نقلی رنگ و رو رفته ی سالیان کودکی من باید جاش رو به چه چیز دیگه ای میداد؟!
غمگین لیلا رو نگاه کردم. جوابش به من فقط سکوت و نگاه پر از ناراحتیش بود.
_کم کم باید وسایل رو جمع کنیم اما اخه الان زمستونه...
صدای مهبد به گوشم خورد. از صداش عجیب خستگی و بغض می بارید. سوز این جمله اش تا مغز واستخونم نفوذ کرد. هیچ کس حاضر نبود یه ترک از این خونه حتی جاش عوض شه و حالا.... حرف از صاف کردن و ساختن بنای دیگه ای به جای همین ساختمون بود. ساختمونی که دیوارهاش تک تک خاطراتمون، خنده هامون، شیطنت هامون ، گریه هامون و بی تابی هامون رو روی دیوارهای کهنه و فرسوده اش ثبت کرده بود.
بی خیال غصه خوردن راجع به این موضوع شدم. تا دلم می خواست وقت مازاد برای غصه خوردن و خاطره بازی کردن داشتم! آروم به سمت پذیرایی قدم بر می داشتم. با رسیدنم به محفل دوستانه شون سکوت خفقان اوری حاکم و همه ی نگاه ها به من دوخته شد . کاش میتونستم ذهن همه ی افراد حاضر در جمع رو بخونم! اما زهی خیال باطل! نگاه شایان و آرمین کمی سرزنش داشت اما دز تحسین در نگاهشون بیشتر بود و این به من امنیت می بخشید! نگاهم به دنبال مهبد در جمع چرخی زد. لبخند کمرنگ روی لبهای بی رنگ شده اش خیالم رو راحت تر میکرد.
_به خونه خوش اومدی داداش ...
در جواب خودش آمد گویی مهبد فقط ممنون ارومی زیر لب زمزمه کردم. نگاه خیره کسی به من باعث چرخش ناخودآگاه سرم به سمت همون شخص شد. یاسر بود. مثل همیشه نگران و دلسوز.
نگاهم رو ازش دزدیدم و سلام آرومی رو به جمع کردم . هر کسی به یه نحوی جواب سلامم رو داد اما یاسر از جاش بلند شد و به سمتم اومد . نگاه خریدارانه ای به چشمهام انداخت و کمی بعد گرمای دستهای گرم و پر محبتش رو دور مچ دستم حس کردم. قبل از اینکه چیزی بگم یا حرکتی بزنم منو به سمت اتاق خوابم کشید. از حرکاتش سر در نمیاوردم. نمی تونستم تشخیص بدم که واسه من ناراحت یا...!
گیج و عین منگل ها وقتی در رو پشت سرش بست نگاهش کردم. قطعا اول از هرچیزی باید یه پیش درآمد از این رفتار هاش به من میداد .
_بشین باید حرف بزنیم.
بی هیچ حرفی از حرفش اطاعت کردم و تکیه داده به کمد فرسوده قدیمی لباس هام نشستم.
من ساکت و بی حرکت بودم اما یاسر کمی چشماش رو مالید و با خودش کلنجار رفت . حرکاتش بدتر منو گیج و نگران میکرد. اما انگار تاب نیاورد و تصمیم گرفت بالاخره لب باز کنه.
_یچیزی باید بهت بگم! اما خوشایند نیست ناراحت میشی!
قلبم مسلسل وار می کوبید. نفس هام تو مجرا های تنفسیم گیر میکرد و نصفه نیمه بیرون می اومد .
برگه ی تا خورده ای رو با مکث از جیبش بیرون کشید. حرکاتش رو به دقت می پاییدم. برگه رو سمتم گرفت و بر و بر با چشم هایی اشک الود تو صورتم زل زد. قلبم داشت از سینم به بیرون می پرید . چشم تو چشمش دست دراز کردم و برگه رو وا رفته از دستش گرفتم . سرم رو خم کردم و نگاهی به برگه انداختم. نفسم تو سینه ام حبس شد. هجوم اشک رو به چهره ام با دیدن چیزی که دیده بودم حس می کردم. نه این امکان نداشت . نمی تونست حقیقت داشته باشه... بی اختیار و بی هوا کاغذ از دستم افتاد و از ناراحتی سرم رو به کمد پشت سرم کوبیدم...!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#54
با دیدن اسم بالای برگه ازمایش واقعا دنیا رو سرم خراب شد. برگه ازمایش مال مهبد بود و نتایج اون عجیب هر چی غم بود تو سرم می کوبید. بیماریش به طرز خطرناکی شروع به پیشرفت کرده بود و چیز جدیدی هم در پایین این برگه به چشم میخورد. پوکی استخوانی که درصدش بدجور تو ذوق میزد! و بعد داروهایی که با خط درهم بر هم دکتر زیر همون برگه ی ازمایش ردیف شده بودن.
صدای لرزونم رو کنترل کردم و نا باور به یاسر زل زدم. لبام رو که می لرزید کنترل کردم و سعی کردم اشفتگی هام رو هم کنترل کنم...
_این... این دست تو چی میکنه... چ...چرا دست توعه!
اروم از روی تخت بلند شد و جلوم نشست. دست هام رو که می لرزید گرفت و با ارامش زمزمه کرد:
_میشه اروم شی؟ ببین با اشفته بودن کاری رو نمیشه پیش برد. اروم شو بگم که این ورقه دست من چی میکنه... فقط شوک زده سکوت کردم!
از جلوم بلند شد و پارچ اب رو برداشت و کمی از اب رو توی لیوان ریخت. سمتم گرفت و با چشم بهش اشاره زد. دلم میخواست زهر مار بخورم . اب به چه دردم میخورد. با دست اروم پسش زدم.
_ببرش اون ور!
اما لج باز تر از این بود که بخواد به بهونه های من و لجبازی هام اهمیتی بده.
_بخورش حرف نزن! لازمه که اروم شی! یالا!
لیوان اب تو دستم ویبره میزد و گاهی لب پر میشد. فقط لب هام رو تر کردم اما نگاه یاسر مانع لجبازی کردنم میشد. نصف اب توی لیوان رو بی وقفه سر کشیدم. انگار اب یخی بر روی تمام اتیشها و التهابات درونیم ریخته شد. جیگری که اتیش گرفته بود و جلز و ولز میکرد به ناگاه سرد و خاموش شد. اما تموم عطش من سره این بود که همه چی رو بشنوم. اینکه بدونم باید چطور خودم رو برای همه چیز اماده کنم.
_ارومم بگو!
اما هنوز استرس در تک تک حروفی که ادا شده بود موج میزد. دستی به گونه های از تنش و استرس سرخ شده اش کشید و گفت:
_دکتری که داداشت میره پیشش در اصل عموی منه نمیدونستی؟
گیج و مبهم نگاهش کردم. از کجا باید می دونستم. منکه در جریان روند و جزییات پرونده ی پزشکی مهبد نبودم. اما کاش از قبل چیزی میدونستم... ایکاش کم و بیش در جریان بودم تا همچین شوکی بهم وارد نشه! من فکر میکردم با اوزون درمانی روز به روز داره حال داداش بهتر میشه اما انگار شدیدا اشتباه میکردم. چه خوش خیال بودم. معلوم بود با این زندگی سراسر پر از استرس و رنج و پر از مسئولیت هیچ مریضی ای بهبود پیدا نمی کرد.
_من دیگه باید چیکار کنم یاسر چیکار کنم؟
بغض حلقه ی محاصره رو تنگ میکرد. هیچوقت اینقدر احساس عجز نمی کردم! انگار هر چی بیشتر دست و پا میزدم بدتر تو گردابی فرو می رفتم که پایانی نداشت! هر چی بیشتر درگیرش میشدم حلقه ی محاصره تنگ تر میشد.
_از تو کاری برنمیاد...!
بدترین جمله ی ممکن! تیر خلاص! چیزی که ازش به حد مرگ متنفر بودم!
_باید بیاد... حتما باید کاری از دستم بر بیاد... نمی تونم بزارم جلو چشام اب شه یاسر اون داداش منه جون منه!
کلافه دور و برش رو نگاهی انداخت. حتی اونم از دستم کلافه شده بود و میشد! یعنی اینقدر غیر قابل تحمل بودم؟ این که نمی خواستم مهبد بیشتر از این صدمه بخوره، این که جونم براش می رفت منو برای دیگران غیر قابل تحمل می کرد؟
_میخوای بدونی چجوری برگه دستم رسیده یا نه؟! اصلا نزاشتی ادامش بدم!سریع پریدی رو حل معماهای افکاری خودت!
حق بااون بود باید اروم میشدم. با مثل مرغ در قفس بودن که چیزی حل نمیشد.پس سکوت اختیار کردم تا به دلخواه خودش همه چی رو شرح بده. وقتی دید کمی از مرغ پر کنده بودنم کم شده پی حرفاش رو گرفت.
_عموی من عادت داره نیمی از ازمایش هایی که مراجعینش براش میارن رو، تو خونه بررسی کنه چون خب مسلما تو مطب اون همه حجم از بررسی امکان پذیر نیست بعدم منشیش زنگ میزنه و هماهنگ میکنه که جلسه بعدی مراجعه بیمار به دکتر کی باشه. اون روز که اومده بکد خونه ما بعد شام داشت اینارو بررسی میکرد که چشمم گیر کرد به اسم روی صفحه ازمایش زیر دستش! خب منم خیلی بهم ریختم. مسلما اگر یهویی خودش میدید ازت قایمش میکرد یا ممکن بود کلا در جریانت نزاره یعنی در جریانتون نزاره!
با جمله های اخر یاسر چشمام به حد بدی گشاد شد! رو چه سند و مدرکی مهبد رو متهم به پنهان کاری کرده بود! گنگ و سوالی با اخم ریزی به چشمهای نگرانش نگاهی انداختم. کمی جملاتش برام غیر قابل هضم بود!
_چی میگی یاسر اون هیچوقت چیزی رو از ما پنهون نمیکنه!
_اما کرده!
یاسر بی درنگ و با اطمینان زیادی جوابم رو داده بود. معماهای ذهنم مدام بیشتر از قبل، هر روز گره بیشتری میخورد....! پنهان کاری از طرف مهبد تو کت من نمی رفت! چرا باید پنهانش میکرد؟ در جریانتون نزاره!!! یعنی یاسر با خبر بود از چیزی که مهبد پنهان کرده بود و ماها نه! و این برام خیلی سنگین و گرون تموم میشد!
_درکت نمیکنم یاسر! چیو پنهون کرده؟!
و به دنبالش شونه هامو بالا انداختم و بر و بر زل زدم به چهره ی مغمومش که نمی دونست بحث این پنهان کاری رو از کجا و چجوری شروع کنه!
_این ازمایش مال سه ماه پیشه... عموم براش کلی چیز برای پرهیز نوشته چی باید بخوره چی نخوره حتی این سیگار کشیدناش باید ترک بشه اما به هیچ کدوم گوش نداده بعدم به کل اصلا دیگه پی درمانش و اوزون درمانیش نرفته سهیل!
جملات یاسر یکی یکی عین اجر های یه ساختمون در حال ریزش تو سرم میخورد! فوری برگه و تاریخ بالاش رو نگاه کردم! حق با یاسر بود! پس این سه ماهی که حس میکردم یاسر مدام میخواست چیزی بگه و نمی گفت، اشتباه نکرده بودم!
بیش از پیش حالم و روحیه ام به ناگهان بهم ریخت. مهبد نه تنها برای خودش و سلامتیش و ادامه ی زندگیش ارزشی قائل نشده بود بلکه نگرانی ها و دلواپسی های مارو هم نادیده گرفته بود و سعی نکرده بود حتی به خاطر ما هم تلاش کنه!
_باید یکاری کنی به خودش بیاد سهیل! باید اینو بهش بفهمونی که اخر این راه نه تنها تباهی اون حتمیه، بلکه شماها هم نابود میشید.
مغزم داشت متلاشی میشد. درد تو بخش بخش مغزم می چرخید و بطور محسوس گشت میزد!
_باید فکر کنم یاسر! مخم ترکیده باید اول خودمو جمع کنم. ممنونم ... ممنونم که منو از خواب زمستونی و یه غفلت بزرگ بیدار کردی.
فقط به یه لبخند محزون اکتفا کرد.
_باید برم اما رو من حساب کن خب؟
حتی حال نداشتم پا بشم و بدرقه اش کنم اما به هر زوری بود از جام پاشدم و از اتاق بیرون رفتیم. بی شک اون قیافه ی اشفته و موهای چنگ زدم و چشمهای بشدت قرمز شده ام هر کسی رو به فکر وادار میکرد. نگاه مهبد متعجب روم چرخی زد و از بالا به پایین و از پایین به بالا، کل وجناتم رو بررسی کرد. رومو ازش با اخم شدیدی گرفتم و با دستم که پشت یاسر گذاشتم به جلو هدایتش کردم. لحظه اخر یاسر مثل همیشه پر اطمینان و مهربون نگاهم کرد و خداحافظ ارومی گفت. درو بستم و با پاهایی که روی زمین کشیده میشد به سمت حوض رفتم.
_سهیل بیا نظر بده داداش...
صدای مهبد بیشتر از قبل روی اعصاب داغون شده ام خط میکشید. مثل کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه می موند! چشام رو برای لحظاتی بستم نظر دادن تو فرق سر جفتمون بخوره...! اول باید اساسی به من جواب پس میداد! حالا من مثل طوفانی بودم که گردبادش دقایق اول تشکیل شدنش رو سپری و به زودی همه چیز رو با خاک یکسان میکرد!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#55
دستام بدجوری مشت شده بودن و سر تا پام به شدت می لرزید. سکوت عجیبی خونه رو بلعید. بابا مشکوک و مهبد با استرس نگاهم میکرد. خون به صورتم هجوم اورده بود و گرماش رو تو گونه هام حس میکردم...
_سهیل خوبی؟
مهبد...به چه جراتی می تونست بپرسه خوبم وقتی مدت ها از من مهمترین چیز رو پنهان کرده بود!
صدام به طرز وحشتناکی بلند شد و اون قدر بلند کلمات رو ادا کردم که نزدیک بود تارها صوتیم پاره شه و به کل حنجره امو از دست بدم! رو چه حسابی می پرسید خوبم وقتی به وضوح خشم رو تو چشم هام می دید! لرزش دستام براش قابل مشاهده بود. یعنی حتی شک هم نکرده بود که شاید راز بزرگش فاش شده باشه؟
_نه خوب نیستــــم!
چشماش گشاد و سر جاش خشک شد. دیگه نمی تونستم تحمل کنم دیگه نمی تونستم هی ببینم به خودش صدمه میزنه و خفه شم! دیگه برای ساکت موندن و یه پسر ساکت و مظلوم بودن دیر و کافی بود. به قدر کافی تو درد هام غرق بودم! بقدر کافی خودم رو گول زده بودم! فکر میکردم بهش کمک میکنم اما هیچوقت فکر نمی کردم با اینکه می بینه داره اب میشم باز به کارش ادامه بده!
_چرا داد میزنی چیشده؟
ناجی مهبد مثل همیشه باز افتاد وسط ماجرا! لیلا... کسی که تحت هر شرایطی پشت مهبد بود! دست های لیلا دور بازوم قفل شدن. با حسی که خودمم نمیدونم چی بود نگاهش کردم. شاید داشتم می جنگیدم که این بار مغلوب تشنج ها و افسردگی عجیب غریبم نشم. شاید داشتم می جنگیدم این بار رفتاری دخترانه و نازک نارنجی نداشته باشم! شاید این بار بهم نگن تو با سنت زیادی متمایزی و حرکات دخترانه داری! اما منفجر شدم و اینها فقط در حد یه ارزوی باطل موند!
_من می خواستم کمک کنم... میخواستم از یاسر بخوام از بابای یکی از دوستاش که خیره کمک بخواد که تو رو سر پا کنم کاخ ارزوهات رو بسازم... که زیر پر و بالت رو بگیرم اما...
گلوم از شدت دادی که زده بودم می سوخت. قلبم هم می سوخت. تمام وجودم اتیش گرفته بود و هیچ چیز نمی تونست ابی روی اتیش درونم باشه...
دست های لیلا کمی از روی بازوی من سر خورد. همه حضار حاضر در جمع متعجب از واکنش های من سیخ و هاج و واج به صندلی هاشون چسبیده بودن!
صدای ضعیف لیلا به گوشم رسید.
_هر چی هم شده حق نداری سر داداش داد بزنی! صداتو بیار پایین!
خودمو از قید دستهای استخونیش ازاد کردم و با بغضی که راه نفس کشیدنم رو بسته بود با صدای لرزون گفتم:
_اگر بدونی چی فهمیدم شاید از خواهر این ادم بودن هم استعفا بدی! سه ماهه نرفته دکتر! سه ماهه جواب ازمایش سر نوشت سازشو بهمون نگفته! لیلا ما براش هفت پشت غریبه ایم! گولمون زده می فهمی گولمون زده !
لب های لیلا باز شدن و لرزیدن و ناباور نگاهم کرد و زمزمه کرد:
_چی؟
برگه ی ازمایشی که تو دستم از شدت اعصاب خوردی چروک شده بود رو روی میز پرت کردم و گفتم:
_همین که شنیدی! به لطف یاسر و عموش این برگه که نشون میده مهبد حالش بدتر از هر موقع دیگه اس به دستم رسیده! علاوه بر اون بیماریش، پوکی استخونش هم اضافه شده! جناب دکتر زیرش با خط خوانا نوشتن ترک سیگار!
چونم منقبض شد و با قدمهای بزرگ به سمت مهبدی رفتم که سرش رو با خجالت پایین انداخته بود.
_اما تو چی میکنی؟! شبا مستی یا سیگار دستته! ازت متنفرم! ازت بدم میاد! من تورو نمی شناسم! من مهبدی که عین موش تو سوراخ قایم میشه یا عین کبک سرشو تو برف میکنه و از زیر مشکلاتش در میره رو نمیشناسم من دیگه برادری مثل تو ندارم که اشک رو تو چشمام می بینه اما باز بی تفاوت رد میشه من تورو نمی شناســـــم!
و اخرین جمله ام با دادی ادا شد که از هیبتش صورتش جمع شد... ارمین با چشمهای پر از خشم و به خون افتاده سمتم اومد و دست روی کتفم گذاشت...
_کافیه! اروم باش! ارزشش رو نداره...
و نگاه من و مهبد از من هم متعجب تر، به چهره ی بر افروخته ی ارمین دوخته شد. ارزشش رو نداره؟! چی دقیقا ارزش نداشت؟! مهبد ارزشش رو نداشت یا اون کاری که باهامون کرده بود؟!
انگار همگی دست به دست هم داده بودن تا بالاخره یه واکنشی بدن و خفه ام کنن! بابا به ارومی منو به عقب کشید و با دلخوری مهبد رو بر انداز کرد.
_بهتره ارامشمون رو حفظ کنیم و با ارامش حرف بزنیم. با داد و حرمت شکنی هیچی حل نمیشه. فکر میکنم باید یه سری توضیحات بشنویم. تو هم اروم باش...
دیگه نمی تونستم بیشتر ازین این محیط رو تحمل کنم. هوا انگار اینجا تموم شده بود و فقط دی اکسید کربن بود که توی ریه هام می چرخید. بی هیچ حرفی عقب گرد کردم. سویی شرت کلاه دار قهوه ای رنگم رو از روی چوب لباسی دیواری ساده نزدیک در قاپ زدم و رفتن رو به موندن ترجیح دادم. رفتم و به سهیل سهیل گفتن های همشون هیچ اهمیتی ندادم. درو محکم به هم کوبیدم و قدم هامو تند کردم. دعوت به ارامشم می کردن! اما دعوت به کدوم ارامش؟! ارامشی که تو یه لحظه پر زدو رفت؟! اعتماد به داداشی که می پرستیدمش باز ممکن بود؟! چطور باید ارامش پیدا می کردم وقتی خاطرم مکدر شده بود! چقدر خوش خیال بودن و چه اسون فتوا میدادن که اروم باش!
_سهیل وایســـا توروخدا!
صدای پر از تشویش و بریده بریده ی لیلا مجابم کرد سره جام بایستم. فکر نمیکردم دنبالم بیاد . انصاف نبود بی محلی کنم. اونم مثل من فقط یه قرباتی بود... برای همین گذاشتم بهم برسه. گذاشتم یبار به خودم فرصت بدم تا تو ناراحتی حرفهای یکی دیگه رو هم بشنوم!
_وای...ع...عین جت می... مونی... چقدر تند راه می ری!
برای چی اومده بود دنبالم؟ که بهم ترحم کنه؟ که بگه نگران حالمه؟ اما وقتی بزرگترین ضربه رو از بی تفاوتی های مهبد خوردم نگرانی های دیگران برای خوب بودنم چه اهمیتی داشت؟
_تو واقعا جدی حرف زدی؟ واقعا راست گفتی که این همه مدت دکتر نرفته؟!
پوزخندی رو لبهام نشست. احساس بدبختی میکردم. یعی خواهرم هم تا این حد که فقط باورم کنه بهم اطمینان نداشت؟ چی میشد زمین الان دهن باز میکرد و منو می بلعید، تا برای همیشه راحت شم؟
_یعنی تو به من اعتماد نداری؟ چرا باید دروغ بگم لیلا؟ ندیدی چطور جلوش از عصبانیت داشتم پاره میشدم؟
شاید داشتم تند میرفتم. لیلا دختر با درک و با احساسی بود. لحن تند حرفام درست نبود اما کنترل رفتارم واقعا از دستم خارج شده بود. زبونم هم دیگه حال مراعات کردن نداشت.
_ببین من دیدم و شنیدم همه چی رو! ولی ولی اصلا باورم نمیشه داداش همچین کاری کرده باشه! نمیتونم بپذیرم که داداش این همه عوض شده باشه! تصوراتم از داداشم خراب شده... حالا کجا میری؟
نگاه بی تفاوتی به لیلا انداختم و گفتم:
_جایی که فقط اون ادم میتونه داداش رو ادب کنه!
کنجکاو و گیج فقط رفتنم رو تماشا کرد. باید دست به کار میشدم تا مهبد یادش بیاد تنها کسانی که داره فقط ماییم. لیلا سر جاش خشک شد و دنبالم نیومد. این بهتر بود! لا اقل راحت تر میتونستم با کسی که میخواستم حرف بزنم.
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#56
بین راه سنگ هارو شوت میکردم و به این فکر میکردم که وقتی به اون شخص مورد نظرم برسم چی باید بگم. اما انگار سرمو از کاه پر کرده بودن. افکارم به جایی نمیرسیدن حتی توانایی فکر کردن هم نداشتم. مغزم انگار مچاله شده بود و تموم قشر مخم پوسیده بود. پس این همه علم و تجربه که به دست اورده بودم کجا رفته بود؟!
سرم رو چندین بار تکون دادم تا شاید مخم کار کنه اما نمیشد! نگاهی به خیابون سرما زده ی طویل و دراز جلو روم انداختم. درختان عریان و گاهی خمیده، به ذهن خالیم میخندیدن. درکم میکردن اخه اونا هم چیزی برای ارائه کردن نداشتن! سوز سردی میومد و سخاوتمندانه توی موهام و لباس هام می پیچید... برای منه گر گرفته؛ این باد مثل کولاک برف بود در چله ی تابستون. شبنم صبحگاهی هنوز روی اسفالت به چشم میخورد. و نمه اشک هنوز تو چشمهای من جولان میداد. من و این خیابون چقدر ناخواسته وجه مشترک داشتیم! ذهن من سوت کور بود و خیابون هم تنهای تنها! درختا زیر بار تنهایی هاشون قد خم کرده بودن و من زیر بار غم هام. دل اسمون گرفته و بی قرار بود و دل من از دل اسمون بی قرارتر! حس کسی رو داشتم که فهمیده چیزی به پایان عمرش نمونده.
مثل کسی که یهو میفهمه یه درد لا علاج داره... و منم یه درد لا علاج داشتم که تموم عمرم رو به باد میداد... و اون مهبد بود...! کسی که باور داشتم هرگز شکست نمیخوره اما...
اون جلوی چشای من شکست خورد و خودشو باخت... شکست و ثابت کرد هیچ اسطوره ای تا ابد مانا نیست. نشون داد قهرمان ها هم تموم میشن. نشون داد که مرهم درد شدن ادمهای بزرگ کار من و این و اون نیست! فقط یه نفر مرهم میشه و دیگه هرگز امثال اون مرهم برای اون قهرمان پیدا نمیشه...!
بی هدف راه میرفتم. نگاهم گیج و گنگ می چرخید. به شلوغی خیابان که میرسیدم انگار بی هدف ترین ادم من بودم. عین الزایمری ها فقط دورمو نگاه میکردم. تو شلوغی جمعیت فقط ایستاده بودم و همه چی در اطرافم با شتاب در حرکت بود. کاش منم ساعت برنارد رو داشتم... ساعت رو متوقف میکردم و به دل خودم و دل مهبد و به باور های لیلا کمک میکردم. تا شاید باز یادمون نیاد که قهرمان ما تسلیم شده... خودم رو از هیاهوی جمعیت به کناری کشیدم و سر در گریبانم فرو بردم. باید خودم رو جمع میکردم. نه من اسطوره نبودم قهرمان هم نبودم اما برادر همچین ادمی که بودم... نبودم؟
قدم هام رو منظم و مرتب و استوار کردم. نه سهیل وقت لرزیدن و پا کج کردن نیست. اما یهو یچیزی در من فرو ریخت و قدمهای محکمم سست شد! منم این وسط نادرست بودم! منم این وسط مقصر بودم منم تو این ماجرا سر جای درست خودم نبودم! چیزی تو وجودم شروع به حرف زدن کرد. صدای وجدان و منطقم هر دو در مغز و گوشم میپیچید که میگفت تو هم یه باری براش! تو هم یه دردی براش! اره وقتی تورو هم اینجوری می بینه بیشتر می شکنه. چرا قبلا به این فکر نکرده بودم؟! چرا به این فکر نکرده بودم که شاید بودن ما سه تا باعث ازارش میشه... چرا به این فکر نکردم که دیگه هر چی از دست ماها کشیده کافیه؟ پاهام منو به سمت کلانتری میکشیدن. خوب یادمه بعد ازدواج رایکا مهبد هر شب به خونه یا محل کار اراد میرفت. با حالی اشفته و سر وضعی نا بسامان... اما بعد با ارامش بر می گشت. یه ارامش عجیب... اره تو اون روزهای پر تب و تاب مهبد کسی بود که ارومش کنه. یه مرد که هنوزم به جز مهبد تو افکار هممون ناشناس و مرموز بود. هیچ وقت مهبد از دیدار هاش با اراد و حرفایی که رد و بدل میشد حرف نمیزد و این اراد رو در هاله ای از ابهام نگه می داشت. اراد برای منو سام و لیلا فقـــط یه پلیس بود که می دونستیم فقط بخاطر شکست عشقی مجرده...! و برای زیر نظر گرفتن مهبد همسایه مون شده... بعدش دستش رو شد و میشد گفت کنجکاوی های همه ما در مورد اراد نصفه نیمه موند.
نگاهی به دور و اطرافم کردم. ساختمون کلانتری جلوی دیدم بود. چقدر نسبت به اینجا حس های بد و دلهره اوری داشتم. خودمو جای مجرمی گذاشتم که دست بند به دست به زور توسط پلیس این ور اون ور کشیده میشه و این ساختمان چرک گرفته جایی برای انهدام تموم رویاهاشه...! اینجا قتل گاه نفس های هر ادمیه! چه با گـ ـناه چه بی گـ ـناه! اینجا مثل همون فرشیه که میگن اگر ابروت مثل اب روش بریزه نمیشه جمعش کرد!
دره سبز رنگ اما بر خلاف کل ساختمون، نو و رنگ زده ی کلانتری و دریچه ی روش که بسته بود دو دلم میکرد. دورو برم رو نگاه کردم. اگر یکی منو ببینه که داخل اینجا میشم؛ با خودش چه فکری میکنه؟! حتما میگه خلافی مرتکب شدم یا... ولی خب من به خواست خودم اومدم نه با زور پلیس پس بیخیال حرف مردم.
دستمو مشت کردم و تقه ای به در سبز یشمی کلانتری زدم. سرباز قد بلند و یه نیمچه شروری در رو باز کرد. خب طبیعیه یه ادم اروم و بی دردسر رو که واسه دربونی این مکان خوف و نفرت بر انگیز که نمیزارن! اخ سهیل تو هم به چه چیزایی فکر میکنی ها!
_چیه چیکار داری؟
صدای دو رگه و لاتی پسر ابرو کمون پشت دریچه ی دره اصلی کلانتری و نگاه مشکوکش به من باعث شد موهای تنم سیخ شه. حس کردم اگر جواب نا درستی بدم از همونجا با اون اخماش منو میخوره. دماغشم که ماشالله دماغ نبود نوک عقاب بود!
_چی...چیزه با سرهنگ اراد کار داشتم.
گونش رو از داخل دهنش به دندون گرفت و سری تکون داد. میخورد ازین بچه تخس های بی در و پیکر باشه که ننه شون اجالتا فرستادتشون سر بازی تا ادم شن! بالاخره دست از معطل کردنم برداشت و در رو باز کرد.
_گوشی رو رد کن بیاد.
اه اه چه سر و وضع نا مرتبی هم داشت! لباسش از بس چروک بود انگار از دهن گاو در اومده بود و یه نمه هم گشادی لباسش باعث میشد لباس هاش تو تنش زار بزنن. یهو که رنگ نگاهش تغییر کرد و فهمید کمی ازش چندشم شده و از ترس نزدیکه خودم رو خیس کنم، عمدا دستش رو روی باتومش کمی فشار داد. حس کردم کم مونده دیگه منو با اون اسلحه به چه بزرگیش هم هدف بره. گوشی مو در اوردم و فوری سمتش گرفتم. انگار فهمیده بود کم مونده کار دست خودم بدم و واقعا لباس زیر لازم شم! با چشمهاش می خندید. اینو خوب و به وضوح با کیفیت فول اچ دی می دیدم!
برچسبی روی گوشی زد و غرید:
_میتونی بری!
لعنتی چه حال هم میکرد. حقم داشت اینکه ببینی ادما چجوری ازت میترسن و وا میرن باعث میشد حس کنی خیلی ابهت داری و به معنای واقعی احساس غرور کنی و حتی لذت هم ببری! بدون اینکه کاری کنم تا تحریکش کنم یا بیشتر از ظاهرم بفهمه که اساسی ازش حساب میبرم و میترسم با ارامش ظاهریم که ارواح عمم هم مسلما میفهمید که تصنعیه رومو ازش گرفتم و به سمت ساختمون دو طبقه راه افتادم. اخه خدا لعنتت کنه دیگه چرا از پشت هم نمیزاری احساس ارامش کنم هی زل زدی به من! عجب سرباز، گیری بودها!
بوی ابگوشت از توی ساختمون اصلی کلانتری سلول به سلول بینی مو پر کرد. یاد حرف یاسر که افتادم خنده ام گرفت. اخه همیشه می گفت: « باور کن تو سربازی و کلانتری ها غذا رو با بیل هم میزنن! اخه تعداد نفرات زیاده!»
و من همیشه مسخره اش میکردم و میگفتم مسلما اونا بیل نیست و ملاقه های دسته بلنده... از افکارم خنده ام گرفته بود و لبخند کج و کله ای برای اینکه نزنم عین دیوونه ها زیر خنده، رو لبم جا خشک کرده بود. مطمئنم اگر کسی منو می دید فکر میکرد که دیوونه ام یا یه تختم کمه. روبروی در اتاق اراد ایستادم. خودم رو جمع کردم و اومدم تقه ای به درش بزنم که سنگینی نفس های کسی رو پشت گردنم احساس کردم و فوری از ترس به همون سمت برگشتم! ای وای اینکه همون دربونس! لبخند موزیانه ای رو لباش نشست و گفت:
_برو اونور با سرهنگ کار دارم بعد تو برو تو!
با نگاه طلبکارانه ای وجناتش رو بررسی کردم. نه بابا چه غلطا مثلا میخواست به رخم بکشه که کاملا همه چی تمومه؟!
_ میخواستی قبلا بری! خب من برای چی باید جامو به تو بدم؟ با هم بریم تو چی میشه مگه؟! تو بمون من کارم تموم شه بعد تو برو!
و بعدم جدی نگاهش کردم. پسره ی وقت نشناس! انگار حاضر جوابیم به مزاقش خوش نیومد. چون حرکت کرد و منو با تنه ی محکمی به داخل اتاق اراد انداخت و خودشم وارد اتاق شد....!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#57
با کوبیده شدن همزمان در به دیوار و پرت شدن نا به هنگام من، اراد از جاش پرید و چایی که توی دستش جا خشک کرده بود بشدت لب پر شد! از ورود انچنانیم که از سر اجبار بود حسابی خجالت کشیدم! چیزی نگذشت که اعتراض اراد کل اتاق رو پر کرد!
_معلومه اینجا چه خبره ؟ طویله که نیست اینجا! در زدن یادتون ندادن؟
و به دنبالش نگاهش به ناگهان روی من زوم شد! انگار اصلا باور نمی کرد که اون روز برادر مهبد رو این طوری نا غافل و سر زده جلو روش ببینه!
_سهیل؟!
خودم و لباسم رو صاف کردم و چپ چپ به سربازی که منو هول داده بود خیره شدم...!
_فکر کنم یکی باید به این گاو یاد بده که بجای هول دادن میشه دو کلمه حرف زد. ببخشید نمی خواستم اینجوری بیام تو. اما انگار اینجا واسه ایشون طویله بود!
نگاه اراد که تا اون لحظه ارامش بی مثالی داشت ناخود اگاه پر از غضب و تشویش شد. میدونستم خیلی زود زبون به سرزنش اون پسرک باز میکنه و همین طور هم شد.
_موسوی مگه بهت نگفتم وقتی سر پستی عین ادم رفتار کن! حتما باید تنبیه شی؟! اینجا دهات نیست که هر کسی سرش رو بندازه بره تو! شهره شهر می فهمی؟
روی صندلی نشستم و نگاهی به سرباز کردم که لب و لوچه اش از حرفای اراد اویزون بود. درسته رفتار درستی نداشت اما خب بنظرم اراد هم نباید روستایی بودن پسر رو تو سرش میزد. از روی اتیکت لباس چروکیده ی موسوی اسم کوچیکش رو خوندم. حمید رضا...
اراد به ارومی سر انگشت هاش رو که بر اثر لب پر شدن چاییش قرمز شده بود و سوزش میکرد فوت کرد و گفت:
_زود کار تو بگو برو رد کارت اول صبحی اعصابم رو بهم ریختی. احترام نظامیت رو هم بجا نیاوردی خوردیش؟ من هر روز باید یچیزی بارت کنم موسوی؟ تو ادم نمیشی؟!
فکرم مشغول شد. اراد همیشه ادم ارومی بنظر میومد و این دز از زود عصبی شدن اصلا بهش نمیومد! هر وقت که دیده بودمش ارامش داشت و خیلی دیر سر هر چیزی عصبانی میشد اما باید دید که این موسوی چکار ها با اعصاب این بیچاره کرده که حاضر نیست یه دقیقه هم تحملش کنه.
حمید رضا شاید کمی شرارت ذاتی داشت، اما این برای همه روشنه که بچه های روستا صداقت و پاکی واقعی رو به معنای واقعی دارن... ساده ان و بی ریا... همه اش همون چیزی هستن که به چشم می بینی...!
با اینکه بنظر میومد از شماتت های اراد دلخور شده باشه اما سکوت کرد. به هر حال همین قدر که درک داشت که با ما فوقش دهن به دهن نره خوب بود.
_قربان سر تیپ سام دلیری گفتن تشریف ببرین جلسه چون خیلی کارشون مهمه! منتظر شمان.
تازه متوجه شدم لهجه ی حمید رضا واقعا روستاییه... میخورد اصفهانی باشه... یا توابع اصفهان.
اراد زیر چشمی نگاهی به من انداخت و چند تا از برگه های نا منظم روی میزش رو مرتب کرد و گفت:
_احیانا کار من نیم ساعت طول میکشه میتونی صبر کنی؟
تا اومدم دهن باز کنم و نظرمو بگم حمید رضا توی حرف جفتمون پرید و گفت:
_منتظر نشه چی کنه قربان؟
و به دنبالش لبخند کجی هم تحویل من داد. اصلا ازین پسرک خوشم نمیومد. کم کم داشت ذهنیتم راجع به بچه های روستا عوض میشد. اراد حرصی بر اندازش کرد که حساب کار دستش اومد و زودی گفت:
_خب دیگه من مرخص میشم.
اراد فقط به در خیره شد و بعد از رفتن حمید رضا گفت:
_وای که این چقدر رو اعصاب من یورتمه میره صبح تا چشام وا میشه با این درگیرم تا اخر شب. میگم سهیل جان نظرت چیه شب همدیگه رو تو خونه ی من ببینیم هوم؟ البته اگر جسارت و بی ادبی نباشه...
می دونستم اراد همیشه وقتی سر کاره حسابی سرگرمه وظایفشه اما حالا کــــو تا شب. ولی خب حتما نمی خواست منو معطل کنه و با معطل موندنم بهم جسارت کنه. اما من دلم نمی خواست تو محدوده ی دید مهبد با اراد حرف بزنم.
_میشه تو محدوده ی دید مهبد و تو خونه ی شما نباشه نمیخوام که...
حرفی که عمدا نا تمومش گذاشتم شک اراد رو بر انگیخت سرش رو کمی کج کرد و با چشمهای ریز شده ی میشیش پرسید:
_نمیخوای که...؟ مشکلی بینتون پیش اومده؟!
سکوت کردم. خودمم نمی دونستم چی بگم. مشکل ما چیزی فراتر از مشکل بود. نگاه اراد نگران شد و نگاه من مردد!
_کشتی منو از کنجکاوی...!
جلوی خودم رو گرفتم تا لبخندم رازم رو فاش نکنه چون منم همینو میخواستم . ترغیب کردن اراد برای همراهی با من... حالا بهتر می تونست فکرش رو متمرکز حرفهای من کنه. با یاد اوری برگه ی ازمایش بغض درست دست گذاشت بیخ گلوم. چونه ام لرزید و پاچه ی شلوارم رو چنگ زدم. اراد دست پاچه دستش رو روی یکی از دکمه های تلفن اتاقش گذاشت و همون جور که تو صورتم نگاه میکرد گفت:
_سر تیپ شرمنده ام نمیشه بیام جلسه نمیشه این بحث مهم رو دور بزنم.
صدای مردونه پر ابهتی که متعلق به یه مرد 50 و اندی ساله بود سکوت چند ثانیه ای رو پر کرد.
_اما اراد همه ی مافوق ها اینجا هستن فرماندار اینجاست بی ادبی میشه نکن اراد نکن.
لبم رو گزیدم . از جام بلند شدم و با صدایی که می لرزید گفتم:
_عیب نداره من میرم بعدا میام.
اما انگار اراد پاش رو تو یه کفش کرده بود ...
_نه تو بمون من بعدا میرم جلسه.
نگاهم رو به زمین دوختم و اراد ریلکس سر جاش نشست. باید اعتراف کنم که مشاور بودن به اراد خیلی بیشتر میومد تا پلیس بودن. اما ارامش کامل یه روانکاو رو نداشت...! اینو از چنگ زدن مداوم موهای لختش می فهمیدم. و دست کشیدن پیاپی اش به بینی قلمیش!
_حس میکنم دیگه جایی تو زندگی مهبد ندارم.
جمله ای که گفتم باعث خشک شدن اراد سر جاش شد. اما گفتنش برای منم واقعا اسون نبود. شاید احمقانه ترین جمله ی عمرش رو شنیده بود! اخه مگه می تونست تصور کنه که من تو زندگی ادمی مثل مهبد جایی نداشته باشم؟
ابروهاش بالا رفت و گیج گفت:
_نمی فهمم!
_انگشت شست دوتا دستام رو دور هم چرخوندم و گفتم:
_دیگه بهمون توجه نمیکنه دیگه بهمون حتی اطمینان نمیکنه مهمترین چیز هاش رو بگه....! اصلا اطمینان چیه ادم حسابمون نمیکنه که دو کلام حرف بزنه. البته فکر میکنم یه نمه تقصیر شما هم هست!
نگاهش مدام تو نگاهم میچرخید و معلوم بود مخش بشدت ارور داده.
_ میشه بگی چیشده؟ گیج شدم.
شاید اگر یه معمای هزار توی پلیسی دستش میدادم این قدر بهم نمی ریخت! با ارامش و گاهی با بیقراری تک تک وقایع این چند وقت رو براش توضیح دادم.
_و البته فکر میکنم چون مدام پیش شماس شما جای مارو براش پر کردین که دیگه با ما حرف نمیزنه.
حس بدی حتی تو خودم با این جمله به وجود اومد. چه برسه به اراد! حتما فکر کرده از سر حسادت همچین حرفی رو به زبون اورده بودم. اما این طور نبود! حرف حق تلخ بود. اما باید زده میشد. دستی به صورتش کشید و با صدای ارومی گفت:
_خب حالا میخوای چیکار کنی؟
نگاهی بهش کردم و لبخند مرموزی زدم...!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#58
لیلا
پشت میز آشپزخونه نشسته بودم و چاقو رو با حرص توی خیار ها فرو میکردم. نه می تونستم گریه کنم نه می تونستم اروم بشینم. کاش بغضم می شکست و لا اقل اروم میشدم اما عین توپ تنیس مدام تو گلوم بزرگتر میشد. خونه ساکت بود و همه مهمون ها هم رفته بودن. نگاهی به بیرون از آشپزخونه انداختم. مهبد شل و وا رفته روی مبل نشسته بود و تو افکارش گم شده بود. با دیدنش موجی از خشم و دلخوری توم جولان می داد.
از طرفی اینکه سهیل کجا رفته هم فکرم رو مشغول میکرد. دیگه نمی تونستم تحمل کنم. دیگه نمیشد این وضعیت رو تحمل کرد. مثل غریبه ها زندگی میکردیم. با هم بودیم اما تنها ترین بودیم اصلا اهمیت خانواده بودن برای ما چی میتونست باشه؟ اصلا مگه میشد باز بودن ماهارو با هم اسمش رو خانواده گذاشت؟! نه نمیشد. بی شک نمی شد! از جام پاشدم و پیش دستی هارو تو سینک گذاشتم و چاقو رو هم پرت کردم روشون که از صدای پرت شدن چاقو و شدت ضربش روی پیش دستی های توی سینک مهبد از جاش پرید و خیلی زود زبان به اعتراض باز کرد!
-ارومتر لیلا!
عجب انتظار بی جایی! با کاری که با همه ی ما کرده بود انتظار داشت اروم باشم؟ صدام ناخود اگاه بالا رفت و گفتم:
_اروم باشم؟ تو دیوانه ای؟ فکر کردی ما چی هستیم؟ یه مشت بچه که هر کاری بکنی هیچی نمیگیم و بی چون و چرا ازت اطاعت میکنیم و خفه میشیم؟! تو اصلا مارو میبینی؟ یا فقط خودتو خود خواهی ها تو می بینی میدونی چیه؟! تو تو گذشته ات با اون دختره ی بی مصرف گم شدی! رایکا که رفت تو هم انگار مردی! اره تو زنده نیستی یه مرده ...!
حرفم تموم نشده بود که صورتم به جهت مقابل چرخید و از شدت ضربه ای که خورد سوخت. چیکار کرد؟ پوزخندی رو لبام نشست... دست مریزاد. تو عمرش رومون دست بلند نکرده بود که حالا این کار رو هم کرد. اما باید حرفام رو میشنید باید خودم رو خالی میکردم و گرنه می مردم! فکش از خشم منقبض شد و تو صورتم داد زد:
_دهنتو ببند لیلا... تو حق نداری سرم داد بزنی! حد خودتو بدون و گرنه بد می بینی!
دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. سیلی که خورده بودم و حالا تهدیدم هم کرده بود. تحمل و حقارت تا کجا؟! نتونستم خودمو کنترل کنم. از کوره در رفتم و با گریه گفتم:
_تو هم حق نداری با نادیده گرفتن ما تحقیرمون کنی! بابا هیچ وقت روم دست بلند نکرد اما تو کردی! سهیل راست میگه تورو دیگه نمیشه شناخت تو تموم دنیات همون دخترک بود که اخر تو رو فروخت! منم دیگه مهبد نمی شناسم. دیگه بیشتر از این تحملت نمیکنم.
و خیلی زود از جلوی چشمهای پر از خشمش کنار کشیدم که نا غافل سینه به سینه ی سهیل شدم. سرمو بالا گرفتم و زل زدم به چهره اش. به چشمهایی که نا امیدی رو تا فرسخ ها فریاد میزدن. صداش انگار از ته چاه در اومد:
_وسایل تو جمع کن لیلا ما از این جا میریم.
چشم هام گرد شد و به چهره بر افروخته اش خیره شدم. فکر نمی کردم حرفش رو جدی گفته باشه یا اینقدر منزجر شده باشه که علنا بگه داداش رو رها کنیم. خوبه خودمم به مهبد گفته بودم دیگه تحملت نمی کنم. صدای پر تمسخر مهبد که آمیخته به درد بود به گوشم رسید:
_دست مریزاد! یعنی با یه بار اشتباه لیاقتم اینه که همتون ولم کنین؟ یعنی همین قدر برام همیشه ارزش قائل شدین؟
سهیل نگاه دلخوری بهش انداخت اومدم چیزی بگم که سهیل با گرفتن مچ دستم مانع شد.
_بهتره تنها بمونی تا یادت بیاد ما اینقدر بی ارزش نیستیم که نادیده مون بگیری یا حتی نخوای بخاطر ما حتی تلاش کنی یا زندگی کنی. اگر فکر میکنی با خیال اون دختر که ولت کرده بهتر میتونی زندگی کنی باشه حرفی نیست تو بمون و موهوماتت. مارو هم مجبور نیستی تحمل کنی! همین...!
سهیل دستم رو کشید و قبل از اینکه مهبد چیزی بگه منو به داخل اتاق هول داد و درم بست. خیلی زود نطقش باز شد:
_لیلا اصلا مخالفت نکن! دیگه هیچ راهی نمونده جز رفتن!
لبام رو به هم فشار دادم و موهامو که باز دوره شونه هام ریخته بود بالا سرم جمع کردم و گفتم:
_سهیل خدا رو خوش نمیاد تو این اوضاع نا بسامون ما هم نیمه راه شیم. شاید بدتر شه شاید دلخور شه. ازمون دورتر شه. اون وقت ما بیشتر می بازیم.
روی تختش نشست و دستی به صورتش کشید.
_ببین لیلا گاهی لازمه با خودت خلوت کنی گذشته رو دور بریزی زیر نبودن خیلی ها رو خط بکشی بودن یکی رو پر رنگ کنی.... سطل اشغال ذهنت رو خالی کنی و به این فکر کنی که باید با زندگیت چی کنی! لیلا اون نمیتونه همزمان هم به ما فکر کنه هم به موسسه هم به عشق هم به مریضیش! مشکل اینکه ما همش انتظار داریم مهبد همه فن حریف باشه... مثل ربات فقط کار کنه و کار کنه و کار کنه اما حتی یه بارم سیم پیچاش نسوزه! اون ادم هم نیاز به ریکاوری داره. می فهمی؟ اون قهرمان هست اره برای ما حکم نفس رو داره اره اما اونم ادمه باید بهش مهلت بدیم بزار ما دیگه باری روی شونه هاش نباشیم.
حالا که فکر میکردم می دیدم سهیل تا حدی راست میگه. اما من میترسیدم. نمی خواستم ریسک کنم. اینو خوب می دونستم کسی که پایه هاش بلغزه ممکنه به کل سقوط کنه. می ترسیدم از چشماش بیفتم. ادم زخم خورده رو نباید تنها گذاشت. شاید یه روزی نا غافل اون قدر زخمش خونریزی کنه که از دست بره. شاید با ترک کردنش حتی این فکرو میکرد که ماهم مثل بقیه بهش زخم زدیم.
_تو هر جا میخوای بری برو من میمونم. نمیتونم با این اوضاع جسمی نابود و روحیه داغون و احتمال اینکه هر چیزی ممکنه براش پیش بیاد تنهاش بزارم. از شدت درد وجدان بی شک میمیرم.
درو وا کردم و از اتاق بیرون رفتم. چه حق با سهیل بوده باشه چه نبوده باشه من نمی تونستم با خودم کنار بیام. حتی با وجود تو این خونه بودن هم می تونستم ازش دوری کنم.
از پشت دیوار پذیرایی دقیق تر به مهبد خیره شدم. عین ادم های شکست خورده از جنگ می موند. چطور می تونستم ولش کنم برم؟ مگه اون چقدر سن داشت؟ همش نزدیک 21 سالش بود. وظیفه ای در قبال هیچ کدوممون نداشت که بخواد بی چون و چرا فقط مواظب ماها باشه. اون همه چیز ماها بود. مامان مون، بابامون، برادرمون ، حامی مون. شاید حق با سهیل بود ماها هم مقصر بودیم . حالا خوب درک میکردم که واقعا تا حد زیادی خود خواه بودم.
از پشت دیوار بیرون اومدم و پشتش ایستادم. دستش رو روی صورتش گذاشته بود و ساکت نشسته بود. کاش هیچوقت اون حرفارو به زبون نمی اوردم.
دستم رو دورش ح*ل*ق*ه کردم. سرش رو بلند و نگام کرد. چشماش قرمز و مثل همیشه مظلوم بودن.
_من معذرت میخوام داداش... حرفهای بدی زدم.
اب دهنش رو صدا دار قورت داد.
_نه من معذرت میخوام نباید روت دست بلند می کردم. حق با تو و سهیل من خودمو گم کردم و احتیاج دارم به خودم بیام. اونکه باید بره منم نه شماها... این منم که مدام باعث رنجشتون میشم نه شماها...
کاش لال میشدم و اون حرفارو نمی زدم تا اینطور باعث خورد شدنش و احساس حقارت کردنش نشم.
_داداش بخدا من منظوری نداشتم فقط دلخورم همین.
لبهای ترک خورده و پوسته پوسته شده اش باز شد تا چیزی بگه اما انگار منصرف شد. از جلوم کنار کشید و به سمت اتاقش رفت. عین بچه ای که به دنبال مادرش کشیده میشه دنبالش کشیده شدم.
_داداش...؟!
بی توجه به من ساک رنگ و رو رفته ای رو بیرون کشید و شروع کرد به چیدن لباس هاش... نادم و پر بغض فقط به کاراش زل زده بودم. می دونستم دیگه کاری برای منصرف کردنش از من بر نمیاد و این منو عذاب میداد...!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#59
با پر شدن ساکش واقعا احساس ترس میکردم. کجا می خواست بره؟! پیش کی میخواست بمونه؟! اگر اتفاقی افتاد کی می خواست به دادش برسه؟!
_کجا میری داداش؟! لا اقل اینو بهم بگو!
و جواب من از طرف اون فقط سکوت بود!
احساس عجز میکردم گندی بود که سهیل زده بود و خودشم باید جمعش میکرد! بی اختیار دوییدم سمت اتاق و با التماس رو به سهیل کردم و نالیدم :
_چرا نشستی؟! داداش داره میره! پاشو یکاری کن!
و بی تفاوتی سهیل پتکی بر تموم افکارم و انتظاراتم شد. نگاه بی تفاوتش حرصم رو در میآورد...
_بزار بره! راحتش بزار!
دیگه نمیدونستم چه گلی به سرم بگیرم! سرمو با ناراحتی به دو طرف تکون دادم و ملامت بار گفتم :
_تو عقلت رو بخاطر دلخوری و عصبانیت از دست دادی! اگر بلایی سر داداش بیاد من تورو مقصر میدونم فهمیدی؟؟!
از اتاق بیرون اومدم و درو محکم به هم کوبیدم و دوییدم سمت اتاق داداش...
_داداش غلط کردم. تورو خدا نرو بری از نگرانی دیوونه میشم.
دستم رو دور ساعت لاغر و ضعیفش حلقه کردم. انگار غم عالم رو سرم آوار شد... سست بنیه تر از هر زمان دیگه ای بود!
_کم کم باید بی من بودن رو یاد بگیرین. باید یاد بگیرین که شاید یه روز مهبدی نباشه! این برای هممون بهتره...
به وضوح دل خوری و دل شکستگی رو در تک تک کلماتش احساس میکردم. عمق دلخوریش چیزی بیشتر از حد تصور من بود. دستش رو از دستم بیرون کشید.
_اصلا سعی نکن مانعم بشی! اصلا!
مغموم و شکست خورده فقط به رفتنش به سمت چوب لباسی و قاپ زدن کاپشنش خیره شدم. حتی بهمون خدا حافظ هم نگفت. کفشش رو پوشید و اروم و اروم به سمت در خونه رفت. وقتی از محدوده دیدم دور شد بی قرار به سمت در ورودی خونه دوییدم و رفتنش رو در امتداد کوچه نگاه کردم. شل و وا رفته به در تکیه زدم و چند لحظه تو همون حال موندم... حالا باید ساعت ها دلشوره و افکار درهم برهم و منفی رو به جون میخریدم و باهاشون سر میکردم. خدا لعنتت نکنه سهیل! خدا لعنتت نکنه!
با حرص و قدمهایی که به زمین کوبیده میشد به سمت ساختمون برگشتم. سهیل با خیال تخت و بدون هیچ دغدغه ای روی مبل لم داده بود. این منو به حد مرگ عصبی میکرد. نمی تونستم درکش کنم. نمی تونستم کاراش رو هضم کنم!
با خشم نگاهش کردم. قلبم تو سینم مسلسل وار می کوبید. با حرص و دندون قروچه گفتم :
_حالا راحت شدی داداش رفت؟! تو به عبارتی اونو از خونه بیرون کردی! چطور میتونی اینقدر اروم باشی! هان؟ واقعا الان حالت اینقدر خوبه؟
گوشی شو پرت کرد رو مبل و با پوزخند گفت:
_اره حالم خیلی خوبه! اصلا دارم تو شادی غوطه میخورم! معلومه چه حرف مفتی داری میزنی لیلا؟! مجبوریم تنها باشیم یه مدت مجبوریم می فهمی؟ پس غلط نکن و به پر پاچم نپیچ! بجای فکر و خیال کردن های مسخره پاشو برو خونه پدرت! چون منم اینجا نمیمونم که بخوام ارومت کنم تفهیم شد؟!!
روی مبل وا رفتم و به فرش خیره شدم. احساس میکردم واقعا دیگه هیچ تعلقی به این خانواده ندارم وقتی برادر بزرگترم رفته و برادر کوچیکترم به جدایی همه ی ما رضایت داده بود.
_پس چرا نشستی؟
اعصابم واقعا خورد بود و نمیتونستم به رفتارم تسلط داشته باشم.
_نیازی نیست توعه جوجه ماشینی برام تعیین تکلیف کنی اگر قراره بری گم شی بمن مربوط نیست برو با موفقیتت تو بیرون کردن مهبد خوش باش! من همینجا با سام میمونم دفعه دیگه برام تعیین تکلیف کنی با پشت دست میزنم تو دهنت!
با چشم غره ی آبداری از جلوم رد شد و درم بهم کوبید که این بار واقعا هر چی دهنم بود بارش کردم:
_اروم حیوان! خوبه تو گند زدی حق به جانبم هستی! دست مریزاد اونی که امروز به جدایی از بهترین شخص زندگیش رضایت میده فردا چی میخواد بشه!
جملاتم که به انتها رسید انگار کفرش بد جور در اومد. خودش می دونست من با کسی رو دروایسی ندارم حتی اگر اون شخص عزیزترین ادم زندگیم باشه. طبق انتظارم قاطی کرد و از کوره در رفت. درو با شدت باز کرد و با تحکم و تشر گفت:
_ببین لیلا ببند دهنتو! تو تو دل منو افکارم نیستی! پس حق نداری منو قضاوت کنی! از منم یه چوب دو سر نجس و یه هیولای بی احساس نساز حالیت شد؟!!
پوزخندی زدم و ساکت شدم. بحث باهاش بی فایده بود. پاشدم و رفتم تو اتاقم. حالا باید چی میکردم؟
_خودم به بابات زنگ میزنم میگم اینجا تنهایی...
با شنیدن صدای بلند سهیل از پذیرایی زیر لب به جهنمی زمزمه کردم. خودش قد دو جو غیرت نداشت چند ساعت پیش خواهرش بمونه که تنها نباشه میگفت به بابات زنگ میزنم تنها نباشی!!!
حالم از هر چی خواهر و برادر بود داشت بهم میخورد و بیشتر از همه از خودم! گوشی مو برداشتم و به مهبد زنگ زدم. خدا میدونه چقدر از اون پیام سیستمی لعنتی همیشه متنفرم! خدا میدونه چقدر لعن و نفرین پشت گوینده ی این پیام سیستمی <<مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد>> هست! خب منم یه بار نفرینش کنم چی میشه مگه؟!
با حرص غریدم:
_خدا لعنتت کنه با اون صدای نکره ات! اه... ‌!
گوشی رو پرت کردم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. حالا باید سراغ مهبد رو از کی و از کجا میگرفتم؟!! یا بیشک پیش شایان میرفت یا پیش ارمین اما شاید هم نمیرفت... از بس فکر و خیال کرده بودم داشتم دیوانه میشدم.
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#60
چقدر خونه بی داداش سرد و بی روح بود. هیچوقت مشکل نفس تنگی نداشتم اما بی مهبد... واقعا نمیشد نفس کشید. وقتی قلبم دیوانه وار می کوبید، ریه هام هم لج میکردن. نگاهی به ساعت کردم نیم ساعت از رفتن مهبد گذشته بود و هیچ صدایی از سهیل هم نمیومد. دره اتاقم رو باز کردم و به اتاق سهیل سرکی کشیدم. دستش رو روی دیوار گذاشته بود و سرش رو هم روی دستاش...
به وضوح داشت بی قراری هاشو پنهان میکرد... بی حرف پشتش تکیه زدم به طاق در و نگاهش کردم. درکش میکردم. داشت تو غم بال بال میزد. کاری هم از هیچ کس بر نمیومد. نمی خواستم فکر کنه که منم بیخیالش شدم.
_چرا نمیری سهیل؟
جمله ای بهتر از این یا شاید احمقانه تر از این پیدا نکردم. با چشمهای قرمز شده برگشت سمتم. بغضش رو صدا دار قورت داد و دستی به زیر چشماش کشید. ساکش رو به یه سمت پرت کرد و رو تختش نشست.
_چقدر ازش دور موندن سخته... اما باید بخودش بیاد منم با خودم باید کنار بیام. اما از اینجا نمیرم. هنوز اینقدر پست نشدم که بخاطر خودم کسی رو له کنم یا زیر پا بزارم و برم...
چقدر دلم میخواست با تمام وجود بغلش کنم. چقدر دلم میخواست اون صدای پر بغض و نادمش رو بجون بخرم. بی اراده دستام رو باز کردم و گفتم:
_بیا بغلم داداشی...
اول مکث و بعد از خدا خواسته به سمتم پرواز کرد. دلم اتیش گرفت. چقدر خواهر بدیم... طفلک فقط منتظر یه اغوش بود. تو آغوش هم گم شدیم اما نمیدونم چرا با رفتن تو اغوش سهیل همون لحظه دلم برای اغوش های پر از محبت نجیمه تنگ شده بود. نمیدونم چرا اما بی اراده جملات نا امید کننده ای به زبونم اومد.
_سهیل هیچوقت تو دیگه ترکم نکن. دیگه طاقت ندارم کسی رو از دست بدم.
چند لحظه خشکش زد. فکر کنم اتصالات مغزش با حرف عجیب غریب و نا به هنگام من بهم ریخت! خودش رو با مکث از من جدا و با تعجب نگاهم کرد.
_نکنه دارم میمیرم خودم خبر ندارم؟
این پسره خل بود یا...! این دیگه چه جمله ای بود که گفت! چشمام گرد شد و ناخودآگاه زدم زیر خنده... متعجب و هاج و واج به من و خنده هام که خیره شد بیشتر خنده ام گرفت.
_بخدا تو دیوانه ای...! مگه تنها گذاشتن یه نفل منحصر به مردنه؟!
کله اش رو با خجالت خاروند. حس کردم میخواد چیزی بگه اما یه چیز دیگه مانعش میشه! برای همین سرمو کج کردم و گفتم :
_تعارف نکن بگو...!
اروم و با احتیاط گفت:
_اخه به نجیمه جون هم اینو گفتی ولی بعد اون مرد. گفتم شاید منم قراره بمیرم که اینو گفتی!
لبخندم رو لبام ماسید. غم روی چهره ام سایه انداخت... خودش فهمید که چقدر با حرفش بهم ریختم. سهیل و سام و مهبد برام مثل نجیمه جون نبودن. اونا نفس های من بودن جیگر گوشه های من بودن . اگر خراشی روی دستشون میخورد می مردم چه برسه که... از سکوتم و قیافه تو هم و لب و لوچه اویزونم فهمید که چی گفته!
_وای لیلا من چقدر احمقم... من معذرت میخوام نباید ازین حرفا میزدم. نباید نجیمه...
حرفش رو بی طاقت قطع کردم و گفتم:
_مهم نیست...
برگشتم و به سمت اشپزخونه رفتم. اصلا من انگار هیچ پناهگاهی جز این اشپزخونه کهنه نقلی نداشتم! بی هدف نگاهم می چرخید تا اینکه چشمم به ماگ چای خوری مهبد که به یه اویز زیر اب چکون اویزون بود افتاد. هر چیزی که متعلق به مهبد بوده باشه همیشه برام عزیزه... ناخواسته دستم رو روی ماگ کشیدم. اروم زیر لب زمزمه کردم :
_دلم خیلی برات تنگ شده... اما برو و خودت رو پیدا کن و بهتر از هر موقع دیگه ای برگرد... من به اینکه تو آرامش داشته باشی راضیم... داداش...
بهتر بود دست از غصه خوردن بکشم... باید خودمو مشغول میکردم. چندتا سیب زمینی از توی جای مخصوص ور داشتم و خواستم شروع کنم به پوست کردنش که سهیل بی هوا دست روی دستم گذاشت...
_من انجام میدم تو برو یه کم بخواب... از فوت نجیمه جون به این ور نه درست میخوری نه میخوابی... امسال هم کنکور داری میدونی که داداش خیلی دوست داره تورو موفق ببینه... یعنی هممون رو...
غم تو صداش رو سعی داشت کنترل کنه اینو از لرزش صداش فهمیدم...
_من خوبم سهیل...
_نیستی... رنگت پریده خسته ای پای چشمات گود رفته...
حمایتش از من و این حسن توجه اش بهم دلگرمی میداد. سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.
_تو کی اینقدر مرد شدی سهیل؟
سیب زمینی هارو با وسواس پوست میکند و تو ظرف جلوی دستش میگذاشت.
_اگر حالت خوب بود یادت میومد که چجوری و کی بزرگ شدم.
لبخند محوی روی لبای هر دومون نشست... خواستم سربسرش بزارم پس گفتم:
_بلدی قیمه درست کنی؟
_مامان ما چجور آدمی بود؟
از سوالی که جای جوابم بهم داد واقعا یکه خوردم. یه قدم ناخودآگاه عقب رفتم :
_این چه سوالی بود یهو؟!!
به پیشخوان تکیه زد و تو فکر فرو رفت. این کارش منو بیشتر کنجکاو میکرد. حتی یه ثانیه هم نتونستم بیشتر کنجکاوی مو تحمل کنم.
_هــی با توام پسر!
لباش رو گزید و گفت:
_من هیچی از قیافش یادم نمیاد یا از حرکاتش چیزی اصلا یادم نمونده. میدونی لیلا الان من چند وقته یه معضل خیلی جدی دارم... خیلی خیلی جدی.
بحث داشت برام جدی و جالب میشد. سهیل به ندرت با همه از دغدغه هاش حرف میزد. همیشه درونگراترین فرد خانواده بود اما حالا... سخاوتمندانه داشت افکاری که فکرش رو مشوش می کرد با من در میون می گذاشت. پارچه ای که باهاش دستم رو تمیز میکردم روی پیشخوان گذاشتم و با اشتیاق گفتم :
_گوش میدم سهیل.
_من دنبال گذشته ام می گردم... مثل آلزایمری ها مثل کسایی که عمدا حافظه شون پاک شده.
از حرفاش چیزی دست گیرم نمیشد! نمی فهمیدم از چی حرف میزنه تو گذشته دنبال چی میگرده! از چهره ی گنگ و مبهمم فهمید که واقعا هیچی از چند تا جمله ای که گفت نفهمیدم. یه بچه ی پونزده شونزده ساله که در چهار سالگی و در اوج کوچیک بودن این جارو ترک کرد چه گذشته ای میتونه داشته باشه که بخواد فکرش رو درگیر کنه یا حتی بخواد گذشته اشو شخم بزنه!!
 

موضوعات

بالا