جذاب رمان در امتداد خوشبختی (جلد سوم مهبد)| کار گروهی کاربران انجمن رمان ایران

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#61
میتونستم حس کنم واقعا سهیل یه انقلاب درونی رو تجربه میکرد. می تونستم حس کنم که تمام سوالات گذشته که یکی یکی اضافه میشدن اما کم نمیشدن علت تشویش ها و بد حالی هاشه.
_سهیل گذشته ها گذشته اسمش روشه. گذشته! تو اون موقع خیلی بچه بودی طبیعیه با اون مغز که تکامل پیدا نکرده بود گذشته‌ای برات نمونده باشه!
بعد از گفتن این جملات، باقی کلمات از ذهنم فرار کردن.
نگاه پر از شکش رو بهم دوخت و گفت:
_فکر میکنی اونایی که بزرگ‌مون کردن جای مامان بابای خودمون رو میگیرن؟ جای اونایی که حتی با وجود بدبخت بیچارگی هامون بازم بخاطر ما تلاش میکردن؟ میگی حق ندارم مادر واقعی مو بشناسم و بدونم چجوری بوده؟ منشش، شخصیتش، زندگیش! این حق منه بدونم لیلا. من نمیتونم مثل تو بگم گذشته چون گذشته اس، چون تلخه باید پسش زد... چون مبهمه اما تلخه باید بی خیالش شد! میخوام بابام رو بشناسم. اصل و نسبم رو بشناسم. رگ و ریشه امو بشناسم حتی اون دایی ها مون رو!
می دونستم نمی‌تونم هیچ جوابی برای هیچ کدوم ازین سوالاش بدم. منم تصویر گنگی از قدیما داشتم. طی شدن سالهای دور و دراز بسیاری از خاطرات و وقایع ذهنم رو پاک و غیر قابل استفاده کرده بود. خیلی از سوال های سهیل انگار مسری بودن. انگار بعد از مطرح شدنشون معضل فکری من میشدن. برای منم بی شک، دونستن شجره نامه خانوادگی خوشایند بود اما این داستان که سر دراز داشت پره درد بود. پر اشک بود پره آه بود. من می‌ترسیدم...از واکنش هایی که بعد از دونستن همه چیز ممکن بود پیش بیاد.
_خب می‌خوای جواب همه اینارو از کجا بیاری سهیل... اگر فهمیدی و ناراحت شدی چی! اگر فهمیدی و درد روی درد هات اضافه شد چی؟ هوم؟
انگار یاسین تو گوش خر می‌خوندم. تکیه شو از پیشخوان گرفت و با بی تفاوتی گفت:
_هر کی خربزه بخوره پای لرزشم می‌شینه. اگر خیلی چیزها رو بدونم دیگه اینقدر با خود درگیری هام عذاب نمی‌کشم قول میدم. تازه چرا باید ناراحت بشم؟! مامان بابای من مگه چه جرمی داشتن! ببین لیلا شنیدن سرگذشت پر رنج مامان بابای ادم شاید اول خاطر ادمو آزرده کنه اما بعدش با شنیدنش هم تجربه کسب میکنی هم این فکرا که عین خوره میفتن به جون ادم دست از سرت بر میدارن.
دو به شک بودم نمی‌دونستم باید همراهیش کنم یا... روی موضع خودم بمونم و با عقلم کار کنم؟! یه چیزی ته قلبم منو افکار و دلم رو قلقلک می‌داد. منم دلم قده خودش اما نه به اندازه ی سهیل می‌خواست، که خیلی چیزا براش رفع ابهام بشه.
_خب حالا چه نقشه‌ای داری سهیل؟
احساس رضایت رو توی عمق چشماش دیدم. مسلماً تموم رضایتش از این بود که تونسته بود تا حدی رضایتم رو جلب کنه. هر‌کس دیگه ای هم بود احساس رضایت می‌کرد.
_میریم همون جایی که مامان، بزرگ شده و زندگی کرده. میریم دایی‌ها رو می‌بینیم. ازشون راجع به این خونه و حرفای مبهمی که راجع به خانواده‌مون زدن می‌پرسیم. اصلا شاید بتونیم با بیشتر اعضای خانواده‌مون اشنا شیم و از این بی‌کس و کاری در بیایم.
خوش خیالی های سهیل همیشه تحت هر شرایطی به راه بود. گاهی فقط احساسش بود که کار می‌کرد و منطقش به کل از کار می‌افتاد. یا گاهی اون‌قدر منطقی فکر می‌کرد که هیچ چیز احساسی‌ای در سهیل تاثیر نمی‌کرد. مثلاً گفت که شاید با شناختن افراد دیگه‌ی خانواده از بی‌کس و کاری در میایم! خب اگر قرار بود بی‌کس و کار نباشیم که خود اونا بعد فوت مامان بابا داوطلبانه میومدن سمتمون و باید بهمون می‌گفتن که اونا هم بخشی از خانواده مون هستن و میشه که روشون حساب باز کنیم. اما این طور نبود. اصلاً به یاد ندارم که از همون بچگی کسی از طایفه مادری بیاد و بگه منم هستم رو منم حساب کنید.
_سهیل بهت پیش نهاد می‌کنم به عقلت رجوع کنی! اونا اگر قده یه جو وجدان داشتن لا اقل می‌پرسیدن زنده هستین یا مرده! من اگر اونا رو ببینم بی شک تموم روزهایی که زجر کشیدیم و هیچ‌کس نبود تا به دادمون برسه رو تو صورت‌شون می‌کوبم! شک نکن! اوتا با ننه بابای ما مشکل داشتن با ما که نداشتن! پس چرا مارو محکوم به تنهایی کردن؟
دلم‌خیلی پر بود. واقعا هر چیز کوچیکی باعث می‌شد از کوره در برم. عصبی بودنم از تک تک کلماتم می بارید و تقریبا صدام بالا رفته بود. این رو خوب می‌دونستم که همیشه سهیل از منو عصبانی شدن هام بی برو برگرد حساب می‌برد. این بارم مثل همیشه تسلیمم شد.
_خیلی خب باشه بابا جیغ جیغ نکن حالا کــو تا من بخوام دنبال این اراجیف برم!
پسره‌ی... نگاه کن تو رو‌ خدا این همه حرصم داده بعد میگه حالا کو تا برم...! انگار نه انگار که این همه جلز ولزش و بعدم بحثش با مهبد سر همین افکار مشوشش بوده! چشم غره آبداری نثارش کردم که در باز شد و سامی با چهره ای گرفته و عبوس وارد شد‌ . متعجب حرکاتش رو می‌پاییدم. انگار هزاران بار موهاش رو چنگ زده بود... این رو از موهای اشفته و در هم بر همش فهمیدم.
_معلومه چه شکری خوردین داداش اون قدر داغون بود؟
نه سلامی نه علیکی نه یه‌ دقیقه دندون به جیگر گذاشت سریع رفت سر اصل مطلب و سوال پیچ کردناش شروع شد! یه نمه جا خوردم! اینکه مدرسه بود چجوری فهمید اصلا داداش رفته و حالاتش رو هم حتی می‌دونه؟!!
با طعنه و بی حوصلگی گفتم:
_علیک سلام! یه وقت ادب تو نخوری ها! می‌ترسم بعدا گشنه بشی! خب که چی حالا این حرفها؟
انتظار نداشتم اصلا واکنش تندی ازش ببینم اما بر خلاف انتظارم با دست محکم روی سنگ گرانیتی براق و تمیز پیشخوان کوبید و با صدای بلند نکره‌ای گفت:
_اره از تو هم بعید نیست با این دز از بی‌خیالی سر کنی! داداش دم مدرسه ‌ام بود ازم خداحافظی کرد. می فهمین چی میگم؟! یعنی رفت بره که دیگه نیاد! نمی‌فهمم چطور میتونین این قدر رذل باشین هان؟ مگه اون جز ماها کیو داره که شماها هم ازش رو بر می‌گردونین؟!
داشت بیش از حد رو اعصابم پاتیناژ می‌رفت. سنش کم بود و بدتر از اون، این که هیچی از ماجرا نمی‌دونست. بی اختیار قاشق رو محکم تو سینک کوبیدم.
_اولاً که این دری وری ها به تو نیومده پسر جون دوما اینکه جدیداً خودتم خیلی خودتو آدم حساب می‌کنی و به حرفای داداش که همش توش خیر و صلاح ما بود می‌گفتی زور‌گویی! کی بود که خواست بره کلاس پارکور داداش گفت نرو سر کله ات میشکنه برگشت گفت اینم یکی از زورگویی هاته و صدا بلند کرد هان؟
انتظار نداشت بهش یاد آوری کنم که خودش هم قدیسه و از هر‌گناهی مبرا نیست! از بلندی صدام یکه ی بدی خورد. اما زود خودش رو جمع کرد.
_چیزه... اون فرق داشت! اعصابم خورد بود یچی گفتم!
دیگه نمی‌دونستم واقعا چی باید بگم و چه خاکی به سرم بریزم. ترجیح دادم به جون هم افتادن و تو سرکله هم زدن رو تموم کنم برای همین بحث رو به جای دیگه ای سوق دادم.
_نگفت کجا میره؟!
کوله شو که رو دوشش بود روی مبل پرت کرد و گفت:
_بهم گفت یه مدت میخواد تو انزلی نباشه!
ابی که یه نفس از لیوان سر کشیده بودم بعد از شنیدن حرف های سام جور بدی تو گلوم پرید و به سرفه افتادم. قطعاً اگر سهیل نبود و پشتم نمی‌زد خفه میشدم!
با نفسی که تنگ شد و صدایی که از شدت سرفه خش برداشته بود گفتم:
_از انزلی بره؟ کجا بره؟ یعنی این قدر اینجا براش بد بود؟
شونه ای بالا انداخت. از حالاتش می‌فهمیدم که یه‌چیزی میدونه و نمیگه! چشماش هیچ وقت دروغ نمی‌گفتن! هرچند که اگر‌جای داداش رو هم بهمون می گفت کاری ازم بر نمیومد...!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#62
بخاطر کاری که من توش نقش اساسی‌ای نداشتم عذاب وجدان گرفته بودم. بالاخره باید یجورایی خودم رو اروم و کنجکاوی هامو ارضاء می‌کردم. بی‌ درنگ دستم رو روی مچ دست سام گذاشتم و با تموم قدرتم به سمت حودم کشیدمش که از جاش کنده شد و خیلی زود دادش در اومد:
_آروم...! دستمو داری از جا در میاری! چیکار میکنی؟!
وقتی به اتاق رسیدیم هولش دادم تو و درم محکم پشت سرم بستم که از شدت ضرب بسته شدنش از جا پرید و متعجب تگاهم کرد. خوشم میومد اون قدر باهوش بود که خودش حدس زد علت این همه خشونتی که به کار می¬برم چیه! انشت اشاره شو به نشونه‌ی تهدید بالا برد و با جدیت گفت:
_ببین لیلا اگر فکر کردی من بهت میگم که داداش کجا رفته سخت در اشتباهی!
نگاهی به چشماش کردم که در عین جدیت بهم می‌خندیدن! هیچ وقت خوشم نمیاد کسی با چشماش به من و شخصیتم و حرفام بخنده. حس می‌کردم با این حرکت توسط شخص مقابلم مسخره میشم. اما حالا وقتش نبود که تو پره سامی بزنم. هر چه بیشتر خشونت به خرج می‌دادم قطعاً لجبازی هاش بیشتر گل می‌کردن.
_ببین سامی اون ادم الان در شرایطی نیست که بخواد تنهایی یه جایی بره و بخواد تنهایی سر کنه.
لبخند کجی رو لب های سامی نقش بست. سرم رو کج کردم و گنگ نگاهش کردم. هدفش از این لبخند کج و انگار زورکی چی بود؟!
_پوزخند می‌زنی؟!
دستاش رو روی سینه هاش قفل کرد و بر خلاف انتظارم با کمال پر رویی گفت:
_اره! پوزخند می‌زنم! دلیلشم واضحه که چرا پوزخند می‌زنم... ببین لیلا یکی از چیزهایی که باعث میشه یه نفر که مشکلات داره از یه جا فراری یا زده بشه، ترحم کردنه! ببین من با این سن کم اینو می‌فهمم اما تو و سهیل نمی‌خواین درک کنین که داداش از مورد ترحم بودن متنفره! شما یه دقیقه اون بیچاره رو به حال خودش رها نمی‌کنین! اگر مدام به یه ادم مریض بگی وای تو این جوری هستی اون جوری هستی و نمیشه ولت کرد حتی برای یک لحظه، خب معلومه با یه بحث هر چند کوچیک میرنجه و تو اولین فرصت از دستت در میره! می‌دونی چرا اینو درک می‌کنم؟
میخ‌کوب حرفاش شده بودم. شاید حق با سام بود ما خیلی داداش و توانایی هاش رو بخاطر نگرانی های بیش از حدمون دست کم گرفته بودیم. وقتی دید سکوت کردم و تو حرفاش غرقم خودش پی حرفش رو گرفت و گفت:
_چون منم همچین چیزایی رو وقتی که بینایی مو از دست داده بودم تجربه کردم. داداش هیچ وقت نقص چشمامو به روم نمی آورد و نمی‌گفت چون بینایی تو نداری کلی برات محدودیت هست... همیشه سعی میکرد محدودیت هارو برام رفع کنه نه که با یادآوری اونا تضعیفم کنه.
اوقاتم تلخ شد و روم رو از سامی گرفتم. همه ی ما خواسته یا ناخواسته باعث شده بودیم مهبد از هممون زده شه. وقتی به روابطی که با هم داشتیم نگاه گذرایی می‌انداختم متوجه می‌شدم که خیلی جاها ناخواسته زیاده روی کرده بودم و داداش رنجیده شده بود و با پیشه کردن صبوری هیچی به روی خودش نیاورده بود.
به در تکیه زدم و تو فکر فرو رفتم. نگاه سامی خیره روم مونده بود و این منو ازار می‌داد. انگار اونم خیره یه صورت من، تو فکر بود. اما وقتی دید منم بهش خیره شدم نگاه شو از روی صورتم بر داشت.
_حالا می‌خوایم چی کنیم؟
خودمم نمی‌دونستم باید در غیاب داداش چی کنم. این اولین باری بود که بطور مجزا، نبودن جدیه داداش رو تجربه می‌کردم.
_هیچی به زندگی ادامه میدیم تا هم اون تا هم ما به یه حال بهتر و ثبات فکری برسیم.
جمله ام که تموم شد با خودم زمزمه کردم شعار خوبی بود لیلا. موهای فر خرمایی مو از رو شونه هام به پشتم هدایت کردم و از اتاق بیرون رفتم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم با یه دقیقه نبودن داداش این قدر بلاتکلیف شم. اما باید خودم و پسرا رو جمع و جور می‌کردم. کلی کار نکرده داشتم و دست تنها بودن خاطرم رو‌ ازرده می کرد.
_پسرا بیاین یه کم تو کارا کمکم کنین.
از دیوار صدا در میومد اما از اینا صدایی در نمیومد. الان اگر مهبد بود سریع از جاش می پرید و با وجود هزار و یک معضل جسمیش کمکم می‌کرد. پوف بلندی کشیدم. اینجوری می‌‌خواستیم وقتی داداش بر گشت جبران تموم ندونم کاری هامون رو بکنیم؟
دیگه واقعا داشت اعصابم خورد می‌شد. چرخیدم و نگاهی به پذیرایی کردم که انگار ترکش خورده بود! یا اصلا به قول مهبد شکم خرس ترکیده بود و شتر با بارش گم می‌شد. خونم به جوش اومده بود. لباس‌های سامی روی مبل خردلی رنگ به من دهن کجی می‌کردن. کوله اش که رو یه مبل دیگه با کلیه محتویاتش ولو بود مثل سمباده اعصابم رو می سایید!
جوراب های سهیل روی زمین ولو بودن و خودکارهاش هم که به فواصل مختلف روی زمین افتاده بود باعث شد طاقتم رو از دست بدم و با جیغ دوتاشون رو صدا کنم. گوش خودم از جیغی که کشیدم کر شد!
_سهـــــیل! ســـــام!
صدای دویدنشون به سمت اشپزخونه به خوبی به گوشم خورد. چیزی نگذشت که هر دوشون دستپاچه بهم خیره شدن. از زنگ‌عین گچشون مشخ بود که از جیغ بلند من زهلله شون ترکیده، اما اصلا مهلتشون ندادم تا بخوان درک کنن که علت این همه پرخاش چیه!
_اینجا مگه طویله اس! نگاه کن تورو‌خدا خونه رو کردن اشغال دونی! مگه من اینجا غلام سیاهم؟! خجالت نمی‌کشین عین این بچه ها همه چی رو پرت می‌کنین این ور اون ور؟!
حتما انتظار داشتن این بار هم مثل همیشه با بی خیالی طی کنم و خودم ریخت و پاش هاشون رو جمع کنم. اما این بار کور خونده بودن. بارها بهشون تذکر داده بودم که هر چیز رو سر جای خودشون بزارن ولی کو گوش شنوا...!
به تندی یکی از کشوها رو بیرون کشیدم و به نشونه ی تهدید کف گیر فلزی رو تو دستم گرفتم که به وضوح برق از چشماشون و رنگ از رخسار شون پرید.
_این بار دیگه بهتون رحم نمی‌کنم. یا اینارو جمع میکنین یا با این می‌زنم پس کله جفتتون!
هر دوشون با ترس به سمت پذیرایی دویدن. خوب می دونستن که حرف من هیچ وقت دوتا نمیشه و اگر حرصم در بیاد از هیچ کاری برای ذلیل کردن طرف دریغ نمیکنم!
خواستم لبخند پیروز مندانه ای بزنم که صدای ایفون نگاه هممون رو به در خونه معطوف کرد. ما که منتظر کسی نبودیم. اما هر کی بود این‌قدر بی طاقت بود که دستش رو یه روند روی زنگ‌گذاشته بود و تصمیم داشت دره خونه رو از جا بکنه!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#63
شال مو از روی چوب لباسی با یه مانتوی قهوه ای برداشتم تا برم و ببینم کیه که داره در و از جاش در میاره و این همه بی صبره! اما خیلی زود دست سهیل به دور مچم حلقه شد و اروم و جدی گفت:
_وقتی خونه اقا بالاسر و مرد داره و یه همچین مواقعی پیش میاد باید بزاری مرد خونه بره و در رو باز کنه.
نگاه کجکی ای بهش انداختم. چقدر زود خودش رو مالک و صاحب این خونه می دونست. البته قابل تجلیل بود که نسبت به خانواده اش احساس مسئولیت می‌کرد و سرشون غیرت داشت. خودم رو کنار کشیدم و گذاشتم کاری رو که می‌خواد بکنه. خیلی زود به سمت دره سمت حیات دویید و صداشو بلند کرد:
_وای چخبرته یارو مگه سر اوردی درو شکوندی!
از بین دره رو به حیاط به دره ورودی خونه خیره شدم و سام هم پشتم ایستاد. خیلی زود در به روی کسی که با شدت در می‌زد باز شد. پسر بچه ای هراسان و هول شروع کرد به بلغور کردن تموم جملاتش با تموم سرعتی که در توانش بود. به سختی ازون مسافت دور می تونستم بفهمم چی میگه. چیزی نگذشت که سهیل وحشت زده به سمت ما چرخید. چشمام بی اختیار دنبال علت وحشتش می‌گشت.
_سامی بدو بیا داداش تو ترمینال بخاطر بچه های کار افتاده تو دعوا!
ناخودآگاه دستم رو گونه هام رفت و هین بلندی کشیدم. یعنی چی که افتاده بود وسط دعوا؟! با اون اوضاع داغون جسمی اگر یه فصل کتک مفصل هم که می خورد گاومون می زایید. سامی بدون هیچ درنگی منو با شدت پس زد و به سمت سهیل و اون پسر بچه با سر و روی خاکی دوید. خودم رو به سختی کنترل کردم تا از روی ایوون به پایین پرت نشم. بخودم که اومدم سهیل و سام عین جت از جلوی دری که چهار طاق باز بود ناپدید شده بودن. دلم عین سیر و سرکه می‌جوشید و رو کف دستام عرق سردی نشسته بود. می‌دونستم اگر می‌خواستم اینجا منتظر بمونم بی شک از نگرانی دق می‌کردم. بی هیچ وقت تلف کردنی بارونی مو که تا پایین زانوم بود برداشتم و شال مشکی مو کج و کوله رو سرم چپوندم. کتونی هامو با لی لی و یه پا در هوا پوشیدم و بند هاشو هول هولکی بستم. هیچ چیز تو مغزم جز رسیدن به داداش و اطمینان حاصل کردن از خوب بودن حالش نبود. از خونه بیرون دویدم و درو با نهایت بی احتیاطی اون قدر محکم به هم کوبیدم که خودمم از صداش وحشت کردم و بین دویدنم از ترس پریدم. نمی دونستم باید از کدوم ور برم. اما پاهام فقط بهم می گفتن که باید با نهایت سرعت خودمو برسونم.
_لیلا؟!
با شنیدن صدای اشنایی فورا سرمو به سمت صدا چرخوندم. اراد بود که هاج و واج به منو لباسهام و عجله ی غیر قابل توصیفم زل زده بود. به حالت اسکی سر خوردم و جلوش وایسادم.
_معلومه چی میکنین؟ این سه تا پسرا کجا میرن تو داری کجا میری؟
مخم ارور مطلب یافت نشد می‌داد. فقط عین منگلا دور و برم رو نگاه می‌کردم. نگاهش مشکوک شد. از پس من نگاهی به سمت خونه انداخت. خودمم عین گیج ها نگاه گنگی رو حواله ی خونه کردم.
_مهبد کو لیلا؟
با اومدن اسم مهبد تازه اتصالات مغزم شروع کرد به بازسازی خودش!
_مهبد .... مهبد ! اها مهبد!
حس کردم الانه که اراد بزنه زیر خنده و اساسی مسخره ام کنه. گوشه ی لباش بالا رفت و با لبخند ملیحی گفت:
_یکی دیگه بگو اها مهبد ایشالله یادت میاد مهبد کجاست!
با تیکه ی گنده ای که اراد انداخت حرصم در اومد اما با نگاه کردن به اتوبوسی که از جلوی کوچه رد شد خیلی زود حرف ها و چهره ی سهیل یادم اومد. فریادش که گفت تو ترمینال دعوا شده و داداش به خاطر بچه های کار تو دردسر افتاده تو گوشم پیچید. بی اراده و تند تند شروع کردم به حرف زدن.
_داداش وسط دعواس من باید برم. باید بـــــرم.
به دنبال جمله ام به سرعت از اراد دور شدم. حالا باید از کدوم ور می رفتم! بی شک حتما الان پسرا به ترمینال رسیده بودن اما مخم باید دوباره یه رفرش می‌شد تا بفهمم ترمینال کدوم وره. با یاد اوری اینکه اداره ی گاز هم چسبیده به ترمینال انزلیه خیلی زود به دست چپم پیچیدم.
مردم متعجب نگاهم می کردن. دویدن یه دختر با چنین سرعت و دز بالایی از اضطراب قطعا یه مسئله نا متعارف در دید عموم بود! اما چه اهمیتی داره ملت چه فکری میکنن. هر چی به ترمینال نزدیک تر می‌شدم صداها و فریاد های بیشتری به گوشم می خورد. جلوی در ترمینال متوقف شدم. خر تو خر بود! جمعیت بزرگی به هم افتاده بودن و هر کسی با مشت لگد دیگری رو مورد عنایت قرار می داد و هر کی می تونست دیگری رو می‌زد! ضربان قلبم بالا گرفته بود. چشام مدام می چرخید تا مهبد رو پیدا کنم.
با تموم توانش یقه یکی رو گرفته بود و تا میخوردش میزدش! وحشت ورم داشته بود. چیزی نگذشت که مردی که سنش دو برابر مهبد بود به خودش اومد و جریان برعکس شد. با اولین مشتی که مهبد خورد جیغم در اومد و به سمتش دویدم و با ترس گفتم:
_داداش؟
چشمش که بهم افتاد خشکش زد. باریکه ی خونی که از بینیش پایین میومد جیگرم رو از جا می‌کند. صدای مردی که سر و صورتش خونی بود منو از بهت در اورد.
_به این داداش احمقت یاد بده تو کار ملت دخالت نکنه.
دستم همون طور که رو شونه ی مهبد بود مشت شد. هیچ‌کس حق نداشت جلوی من به مهبد توهین کنه. با حرص از جام بلند شدم.
_احمق وجودیت زشتته. تویی که باید بهت آدمیت یاد بدن. وقتی رو یه بچه ی زحمت کش دست بلند می‌کنی حقته گردنت رو بزنن ضمنا حرف دهنتو ....
چیزی نگذشت که انگشت مهبد روی لب هام باعث شد به کل سکوت کنم.
_در شأن تو نیست... ولش کن.
متعجب به چشماش نگاه کردم که با حالت خاصی نگام می‌کرد. همیشه می‌گفت باید تحت هر شرایطی پشت هم باشیم اما این بار دیگه اثری ازون حس حمایت گرانه و برادرانه و اون عشق برادرانه به خواهر در چشماش نبود. نمی‌فهمیدم چش شده. سرد و خشک بی هیچ حرف دیگه ای دستمو پس زد و از جاش بلند شد و رفت. پلیس اومده بود و سکوت عجیبی ترمینال رو فرا گرفت. صدای سهیل توجه مو جلب کرد.
_عجب ادمهای بیشعوری هستنا.
با چشمهای پر اشک نگاهش کردم. نگاه سرد داداش عین خنجر تو قلبم فرو رفته بود. سهیل سرش رو کج کرد و گفت:
_خوبی لیلا؟ چرا منو اینجوری نگاه می‌کنی؟
بارونی مو تو مشتم گرفتم و چنگش زدم. حس کردم دنیا رو سرم اوار شده. بی هیچ حرفی رومو از سهیل گرفتم و بی هدف شروع کردم به راه رفتن. همه چی تقصیر اون بود. اون همه ی حس برادری داداشم رو برای اولین بار از همه مون گرفت. نمی دونستم کجا میرم و چرا میرم فقط می‌دونستم که حالا خوب حال مهبد رو می فهمیدم. حق داشت... رفتن تنها راه علاج برای این مواقع بود...
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#64
حالا دیگه تکلیف مو با خودمم نمی‌دونستم. دورو برم‌رو نگاه گنگی انداختم. مگه از من تنهاترم حالا ادمی بود؟ لبام رو به دندون گرفتم و راه رفتم. کجا می‌رفتم رو هم خودم نمی‌دونستم اما پاهام رو زمین کشیده می‌شدن. گاهی سنگ‌هارو بین راه شوت می‌کردم. نمی‌دونم چقدر زمان گذشته بود ولی وقتی سرم رو بلند کردم خودمو جلوی خونه و بابا رو در حال شستن ماشین پیدا کردم. به روال عادی زندگی برگشته بود. نبودن نجیمه جون کم کم داشت انگار برای جفتمون عادی می‌شد. آدم‌ها میان و مابین مرگ و حیات دو دقیقه هم نفس می‌کشن و بعد میرن و تموم میشن. بعضی ها هم در اوج جوانی با یه اتفاق پیر میشن و به کل همه چی رو رها می‌کنن. یعنی در اوج بالندگی و جوانی تموم میشن. تو افکار خودم غرق و به حرکات بابا خیره بودم که چشمش بهم افتاد. چقدر تو اون لحظات تشنه‌ی محبتش بودم. از دیدنم یکه خورد، دیگه داشت شب می‌شد. خب براش عجیب بود. عجیب بود که چرا اون قدر آشفته و بی خبر یهو دم در خونه ظاهر شدم. پارچه ی کهنه توی دستش رو رها کرد و خیلی زود به سمتم اومد.
_لیلا اینجا چکار می‌کنی دختر؟ می‌دونی ساعت چنده؟
نه نمی‌دونستم! اونقدر که نگاه سرد مهبد رو قلبم تیغ کشید دیگه حساب زمان و مکان از دستم‌ در رفته بود. از ترمینال تا خونه‌ی بابا شاید قد چهار ساعت پیاده راه بود و به دلیل اینکه تو فصل زمستون بودیم هوا خیلی زود تاریک می‌شد و من تمام اون مدت رو راه رفته بودم...
_چرا ما آدمها همدیگه رو می‌شکنیم بابا؟
نگاهش رو صورتم زوم شد و از فرق سرم تا چونه امو برانداز کرد. حق داشت یکه بخوره. نه سلامی کردم و نه علیکی و یه راست ازش سوالی عجیب پرسیدم.
بخودش اومد و آروم چیزی زمزمه کرد که هیچی ازش متوجه نشدم. اما بعد گفت:
_بیا بریم تو ببینم باز چی‌شده!
مقاومتی نکردم. دست های نیمه یخ زده مو تو جیب بارونیم فرو کردم. بابا در خونه رو باز کرد. حیاط خونه انگار بی‌روح تر از هر زمان دیگه‌ای شده بود. وقتی مامان بود بابا بهتر به این جا رسیدگی می‌کرد اما حالا با دیدن این شاخه های در هم بر هم و حجم انبوهی از برگ که رو زمین ریخته بود می‌فهمیدم که هنوز به چیزی عادت نکرده و دیگه انگیزه آن چنانی‌ای برای زندگی‌ نداره.
_حوصله ام نمیشه به این جا برسم.
از نگاه خیره‌ام به برگها و شاخه‌ها فکرم رو خونده بود. چیزی برای گفتن نداشتم. فقط سرم رو تکون دادم و به راهم به سمت ساختمون ادامه دادم. خوشم میومد صبور بود و تا زمانی که کسی نمیخواست چیزی رو توضیح بده، سوالی نمی‌کرد و ساکت می‌موند.
بارونی مو دراوردم و اویزونش کردم. نگاهی به خونه انداختم هنوزم تمیز و همه وسایل مرتب و بدون هیچ گونه گرد و خاکی بودن. مبل های چرم جیگری فقط جاشون کمی تغیر کرده بود یعنی فقط ترتیب شون تغییر کرده بود. فرش های ماشینی سفید و قهوه‌ای معلوم بود به تازگی با بخار شوی تمیز شده بودن. تابلوهای اسب های وحشی و رقص کولی دور اتش با دقت مثل همیشه تمیز شده بودن. بابا در کل همه چی تموم بود. کمتر مردی رو دیده بودم که این قدر منظم و مرتب باشه البته بعد از مهبد بابا دومین مردی بود که دیده بودم.
استین های ژاکت قهوه‌ای ساده شو تایی چندتایی زد و مشغول گذاشتن و دم آوردن چایی شد.
_بابا؟ من قدر نشناسم؟
جدی برگشت سمتم.
_نه کی گفته عزیزم؟
بی درنگ جوابشو دادم:
_پس‌چرا مهبد ترکمون کرد؟!
سرجاش با جعبه کبریت تو دستاش خشک شد و ناباور گفت:
_ترکتون کرد؟! چی میگی لیلا؟!
همه‌ی ماجرا رو یک به یک از ورقه ی آزمایش گرفته تا جریان ترمینال رو‌ براش تعریف کردم. به وضوح دیدم که قیافه اش متفکر و کمی هم منغلب شد!
_حالا باید چی کنم بابا؟
تکیه اشو از دیوار کاشی کاری شده‌ای که تا اون لحظه بهش تکیه داده بود گرفت. برگشت و مشغول پر کردن ظرف شکلات با شکلات ها شد.
_جفت طرفین تو این ماجرا مقصرن. هم سهیل و تو و سام مقصرین یه درصدی هم قد ۷۰درصد مهبد مقصره.
سینی زرد و گل‌دار چای رو با ظرف شکلات جلوم گذاشت و پی حرفاش رو بعد از لب زدن به چاییش گرفت:
_ببین لیلا ادمها موجودات عجیبین. خیلی ها وقتی تو اوج اقتدار هستن یهو با حجم زیادی از شکست و بد شانسی روبرو میشن و راهی که درسته رو گم میکنن. آستانه تحملشون کم میشه و حساس تر میشن و ترجیح میدن برای همیشه همه چی رو رها کنن تا هر چیزی که هست نابود بشه چون دیگه توانی در روحیه خودشون برای جنگیدن نمی بینن.
سرم رو انداختم پایین و سکوت کردم. یعنی مهبد هم عمدا خودش و زندگی رو ول کرد و دست از جنگیدن کشید؟ پس اون حرفش که همیشه میگفت از ما با ارزش تر براش وجود ندارد چی؟
_یعنی ماها دیگه براش ارزش نداریم بابا؟
لبخندی رو لبهای پهنش نشست:
_دارین اما اون احتیاج به زمان داره تا خودش رو بازم پیدا کنه. ببین لیلا تحمل اقایون واقعاً نسبت به خانمها کمتره اما چون مرد سمبل مقاومت و قدرته نمیشه هر جایی بروزش داد و این اکثرا تو آقایون با کج خلقی و بی تفاوتی و سردی و بی حوصلگی ناخواسته نمود پیدا میکنه.
سردی نگاه مهبد دوباره تو نظرم جون گرفت. پوف بلندی کشیدم.
_خب ماها چکار می تونیم براش بکنیم؟
به جهت مخالفم خیره شد و کمی تو فکر فرو رفت.
_بزار یچی رو‌ برات کامل روشن کنم اما بزار یه سوال بپرسم.
سرمو کج کردم و مشتاق گفتم:
_بپرس!
دستی به چونش کشید:
_تا حالا شنیدی که میگن هیچ‌وقت دو مرد نمیتونن زیر یه سقف زندگی کنن؟
این حرف رو بارها شنیده بودم. اما هیچ‌وقت به دلایل پشت این حرف فکر نکرده بودم.
_اره ولی چرا نمیتونن؟
ازینکه به حرفاش توجه می‌کردم حسابی خورسند بود اینو از حس خوب توی نگاهش می‌فهمیدم.
_پسرا از یه سنی به بعد شروع میکنن به کاوش کردن دنیا، اثبات کردن خودشون به دنیا و دور و بری هاشون! شناختن و ثبات دادن به عقایدشون باعث میشه که نخوان تجربه های دیگران رو بپذیرن چون غرور جوانی اینو القا می‌کنه که هر‌چیزی رو که خودش تجربه کنه قطعا بهتره و درست تره. برای سهیل هم همین طوره. اون دیگه تقریبا یه مرد به حساب میاد هر چند شونزده سالگی رو‌میشه گفت کاملا سن کمی برای هر ادم دوپاییه ولی همیشه باید پسرا از شونزده هفده سالگی برن دنبال زندگی یا تحصیلات تا همش تو خونه دعوا نباشه. اشتباه شما اینه که فکر میکنین تحت هر شرایطی مهبد باید باشه و حمایتتون کنه اما اینو‌ در نظر نمیگیرین که اون خودش نهایتا ۲۱سالشه و گاهی خودش به حمایت نیاز داره. ببین سرکشی های سهیل و سام داره زیاد میشه پس بهترین راه اینه که پسرا راهشون‌رو از هم جدا کنن.
پشت گوشم رو خاروندم. حرفای بابا کاملا منطقی و به جا بود اما خب مهبد در قبال همه ی ما احساس وظیفه می‌کرد همون طور که یه پدر همیشه نگران بچشه... حتی با وجود اختلاف عقایدی که بابا ازش گفت...اما حالا که مهبد خودش احتیاج به حمایت داشت و سهیل هم احساس مردانگی کردنش گل کرده بود، شاید راه حل بابا کارساز می‌بود...! اما قطعا راضی کردن مهبد کار حضرت فیل بود...!
 

Mehrad.s

کاربر تازه وارد
کاربرسایت
#65
تو افکارم غرق بودم که با زنگ‌خوردن تلفن خونه‌ی خونه بابا، دو متر از جام پریدم. بابا همیشه از ترسیدن ادمها عجیب به خنده می افتاد. اما این بار فقط به یه لبخند اکتفا کرد. معلوم بود اونم ازین اتفاقات اساسی گرفته و پکر شده بود.
تلفن رو برداشت و جواب داد و نگاهش کمی بعد به من گره خورد. از اون ور خط تن و لحن صدای طرف رو میشد به وضوح شنید. با شنیدن تن صداش آه از نهادم بلند شد. سراغم رو می‌ گرفت که چی‌شه؟ از بس بابا راه می‌رفت واضح نمی فهمیدم چی میگه اما همون اولش فهمیدم که گفت:
_سلام آقا حامد لیلا اونجاست؟
بعدش که بابا از محوطه نشستنم دور شد و رفت به سمت اتاقش دیگه متوجه حرفای مهبد نشدم. اما گوشام رو تیز کردم ببینم بابا از چی حرف میزنه!
_اره اومد پیش من یه مقدار ناراحت بود. گفت چیا شده. ولی من باید یه صحبت اساسی با تو داشته باشم وقت داری؟
بعد چند لحظه سکوت بابا در اتاقش رو بست و برقم روشن کرد. کنجکاوی داشت قلقلکم می‌داد. نه دیگه اینجا نمی‌شد به نَفسَم غلبه کنم و گوش نایستم. در مورد هر کس بود می‌شد اما در مورد مهبد نه! لبخند موزیانه ای زدم و رو پنجه ی پام به سمت اتاق بابا دویدم. صداش کامل و واضح به گوشم خورد. با فاصله ی کمی از در ایستادم و گوش وایسادم.
_ببین مهبد نمی دونم پیش خودت چی فکر کردی که اون برگه رو قایم کردی نرفتی دنبال درمانت مطمئنم دلایل خودتو داری اما این راهی که میری راه درستی نیست. الان لیلا ناراحته میگه شاید عمدا من سرد نگاه کرده تا بفهمم بی توجهی یعنی چی! تو هم نباید انتظار خاصی از اونا داشته باشی اونا سنشون کمه و خیلی چیزا هنوز براشون روشن نیست و نمیشه انتظار داشت خیلی عاقلانه و در حد یکی مثل خودت رفتار کنن. تو هم تپ سن سهیل بودی و بلاخره یه چیزایی ازین سن میدونی. سن سبک‌سری و غرور برای پسراست! ببین مهبد به لیلا هم گفتم دو تا مرد هیچ‌وقت نمیتونن زیر یک سقف زندگی کنن. باید تصمیم بگیری میخوای زندگی کنی یا زندگی خودتو و بقیه رو نابود کنی! اگر میخوای زندگی کنی باید اول به فکر سلامتیت باشی دوم اینکه اجازه بدی سهیل رو پای خودش بمونه. خودتم می‌دونی بچه هایی که تو یه خانواده کاری هستن یا یه بچه ی کار تو خانواده اشون هست زودتر از بقیه از نظر روانی احساس مسئولیت میکنن و تمایل پیدا میکنن که وارد بازار کار شن...
_....
_نه منظورم این نیست که برای همیشه جدا شین. حرف من اینه که اگر این‌قدر عطش مستقل شدن و ازاد بودن رو داره و اگر فکر میکنه که تو بهش بی توجهی خب خودش بره یه خونه بگیره مستقل باشه کار کنه اگر تونست ادامه بده که هیچی اگر نشد هم سرش به سنگ میحوره متوجه میشه که تو بیشتر از هرکسی بهش اهمیت میدی. مطمئنا وقتی برگرده متفاوت تر از اون چیزی هست که الانه. بزار امتحان کنه اما به‌این شرط که تو هم رو خودت کار کنی که وقتی اونم به سمتت برگشت یه تغییری رو حس کنه.
_....
بابا واقعاً کمر همت بسته بود که تحت هر شرایطی مهبد رو قانع کنه و مشکلات مون رو حل کنه. لبخند رضایت رو لبهام نشست. با حس اینکه بابا الانه که درو باز کنه از جام پریدم و خودمو رو صندلی پرت کردم و چای یخ کرده ام رو سر کشیدم.
بابا که درو باز کرد نگاه مشکوکی بهم انداخت. دلم میخواست از ته دل بخندم اما اگر می‌خندیدم قطعا لو می‌رفتم. خودم و لبخند زورکی مو جمع کردم و ریلکس گفتم:
_خب چی می ‌گفت؟!
بابا لبخند گله گشادی زدو گفت:
_یعنی تو نمی‌دونی!
این دفعه دیگه واقعا خندم گرفت! خوب یه دستی می‌زد! منم حواسم اون قدر جمع بود که خودمو وا ندم!
_من اینجا بودم بعدم ازون ور تلفن که هیچوقت نمیشه چیزی شنید اونم ازین فاصله زیادی. من اگر بخوام گوش‌ وایساده باشم که نکردم این کارو؛ قطعا فقط صدای شمارو باید شنیده باشم که اونم نمی دونم چی گفتین.
خداییش اولین باری بود که داشتم براش چاخان سر هم می‌کردم. به سختی خودشو کنترل کرد که قهقهه نزنه. لب و لوچه اش رو کمی کج کرد و ریز خندید.
_مهبد کارت داره.
یعنی مهبد می‌خواست بعد از اون رفتار یخ و سردش چی بهم بگه؟! هر چند حدس زدنش هم سخت نبود...
گوشی رو از بابا گرفتم و آروم زورکی سلامی به مهبد حواله کردم.
_سلام
_علیک سلام
سکوت کوتاهی بینمون برقرار شد.
_خوبی؟
اتفاقاً می‌خواستم همینو منم ازش بپرسم.
_اره خوبم تو خوبی؟
اما ترجیح داد به جای جواب من حرف دیگه ای رو پیش بکشه!
_کی اینقدر نازک نارنجی شدی که با یه رفتار سرد بزاری بری؟!
از سوالش تعجب کردم. حدسم این بود که برای دلجویی زنگ زده ولی انگار اشتباه کرده بودم، اما واقعاً از کی این‌قدر کم طاقت شده بودم؟ من لیلایی که از کودکی بین همه تو پر طاقتی و صبوری معروف بودم... حالا با یه سردی از همه چی فرار کرده بودم. هیچی برای گفتن نداشتم.
_چیزی نداری بگی نه؟
نه نداشتم بگم! وقتی داشتم به خونه بابا میومدم هزار و یک حرف نگفته تو ذهنم بالا پایین می‌پرید اما حالا هیچ کدوم جرات خودنمایی نداشتن.
_زنگ زدی سرزنشم کنی؟
نمی‌دونم چرا این جمله رو به زبون آوردم. سکوت کرد. انگار فهمید که اگر ادامه بده دلخور میشم.
_خیلی خب. ببین باید حرف بزنیم. هنوز سر شبه بیا به کافی‌شاپ روبروی پارک ساحلی. شام مهمون من. تا نیم ساعت دیگه اونجا باش.
هیچی جز باشه نداشتم که بگم. آروم خداحافظی گفت و قطع کرد. تلفن رو جلپی دستم گذاشتم. بابا پوفی کشید و سر جاش نشست.
_روزای سختی رو سپری دارین میکنین، همتون. سخت تر هم میشه. تازه شروعشه. ولی تو خواهرشی باید تحت هر شرایطی درکش کنی. حتی اگر اون گاهی درکتون نکنه.
آهی از ته دل کشیدم. چی شد که به اینجا رسیدیم؟ چی شد که بجای نقشه کشیدن برای روزهای خوش حالا هممون فقط به فکر سر و سامون دادن به از هم پاشیدگی هامون بودیم؟
خودمم نمی‌دونستم. بی شک اگر بیشتر فکر می‌کردم هم نمی‌ فهمیدم. از جام بلند شدم و رو به بابا کردم.
_باهاش قرار دارم نیم ساعت دیگه تو کافی شاپ.
بابا سرشو تکون داد و فقط سکوت کرد. بارونی مو که برداشتم گفت:
_باهاش کلنجار نرو و جلوش جبهه نگیر اون به مخالفت احتیاج نداره به حامی احتیاج داره.
لبامو جمع کردم و باشه ی اهیته ای گفتم.
مهبد
نشسته بودم و به وقایع اون روز فکر می‌کردم. به خودم به خانواده ‌ام به زندگیم. عین یه کلاف سر در گم بودم که هر بار یه گره بهش اضافه میشد. جای کتک هایی که از مامور های شهرداری برای دفاع از یه بچه ی کار خورده بودم به قدر دل شکستگی هام از خودم، درد نمی‌کرد.
بچه ای رو که بساط جوراب فروشیش رو کنار ترمینال پهن کرده بود داشتن می‌زدن. می‌گفتن نجسه. می‌گفتن انگله جامعه اس. می‌گفتن بی ادب و بی هویته. سرمو تو دستام گرفتم و موهامو چنگ زدم تموم خاطرات بچگیم و برخورد این مردم یادم اومد و یکی یکی سرم آوار شد!
بی اختیار با دست با بغض و بی قراری با یادآوری هر خاطره به دسته ی مبل مشت می‌کوبیدم. رو به انفجار بودم. از حرفهایی که روزها و ماه ها و سال ها تو من انباشته شده بودن و هیچ راهی برای بیرون ریخته شدن نداشتن. حرفایی که از من داشتن یه ادم بی تفاوت و سرد و عصبی می‌ساختن یا شاید ساخته بودن! ازین من جدید داشت حالم بهم می‌خورد.
من واقعاً کی بودم؟ ازون مهبد محکم و خوش خنده و با اراده دیروز چی مونده بود؟
بغض داشت خفم می کرد. طاقتم رو از دست دادم و با دست رو میز پذیرایی کشیدم و هر‌چی روش بود رو به سمت زمین پرت کردم و با مشت هام دیوار رو هدف رفتم. بی اراده فریاد هایی می‌کشیدم که نزدیک بود حنجره مو پاره کنه. لعنت به این تقدیر که همه چی مو ازم گرفت. چشمم که به عکس بابا روی دیوار افتاد بغضم شکست و نفسم تو سینه حبس شد. من بابامو دق دادم. من بچه ی بدی براش بودم. من باعث شدم بمیره...! من چجور ادمی بودم؟ چطوری می خواستم از بقیه اعضای خانواده ام مراقبت کنم! تا اونا هم مثل بابا از دستم دق نکنن. دیگه حتی خودم هم خودم رو نمی‌شناختم! باید با خودم و این من لعنتی جدید چی می‌کردم؟
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#66
به خودم که اومدم نگاهی به دور و برم انداختم. انگار دقایق زیادی بود که کنج پذیرایی تو گذشته ی خودم غرق شده بودم. درد دستم تازه شروع کرد به زدن تو ذوقم. خونی که رو زخمم داشت لخته میشد آه از نهادم بلند کرد. مشت هایی که به دیوار کوبیده بودم زخمیم کرده بودن. یادم اومد که به بچه ها گفته بودم میخوام ببینمشون. حتما تا الان نگرانم شده بودن. نگاهم ناگهانی به سیم تلفن خورد که پاره شده بود. لب و لوچه ام کج شد بدجوری قاط زده بودم و تو نابود کردن هیچ یک از وسایل خونه که دم دستم بود کوتاهی نکرده بودم!
سیم تلفن رو تو دستم فشار دادم و پوف بلندی کشیدم. صدای ویبره گوشیم توجهم رو جلب کرد. داشت خودشو خفه میکرد. پاشدم و به سمتش خیز برداشتم. اقا حامد بود. حتما لیلا از شدت نگرانی به اون زنگ زده. اوف مهبد!
_جانم اقا حامد.
مکث کوتاهی کرد یا شاید با خودش گفت چه عجب این بشر جواب داد! یا شاید اصلا میخواست بگه جانم و مرگ موش!
_مهبد خوبی؟ معلومه کجایی مرد؟ این بچه ها زیر پاشون جنگل آمازون سبز شد اونم تو کافی شاپ!
از جمله ای که توش طنز به کار برده بود لبخندی روی لبام نقش بست. اما نمیدونستم چطور بهش کوتاهی کردنم در رفتن به قرار رو توضیح بدم. لعنت به زمان هایی که کلمات قدرتشون رو برای توجیه هر چیز و تبرئه کردنت از دست میدن!
_چیزه... یعنی من یه کم بهم ریختم تو حال خودم نبودم نیاز داشتم قبل از حرف زدن خودمو خالی کنم یعنی خب چجوری بگم...
فقط داشتم بی هدف کلمات رو بلغور میکردم تا شاید از جملات ناقص و نیمه تمامم خودش درک کنه که تا چه اندازه بهم ریخته بودم.
_فهمیدم منظورت رو، حالا میای یا نه؟
بی درنگ گفتم:
_میام. یه کم دیگه لطفاً بگین صبر کنن باید دستم رو ببندم.
نفسی شبیه آه کشید.
_پس زدی خودتو ناقص کردی!
چیزی فراتر از ناقص کردن سر خودم اورده بودم. این اوضاع نا بسامان خونه و این زخم ها همگی نیاز به زمان داشتن.
اومدم چیزی بگم که ادامه ی حرفاش رو به زبون اورد.
_ما میایم اونجا تو نمیخواد بیای برو به خودت برس.
هیچی نداشتم که بگم. فقط به باشه کوچیکی اکتفا کردم. بعد از قطع تماس گوشیم رو روی مبل پرت کردم و به سمت دستشویی رفتم. به خودم تو اینه خیره شدم. چیزی از درونم نهیب میزد و ندای وجدانم تو گوشم میپیچید!
<<بیدار شو مهبد غفلت بسه پاشو پسر تو ادم باختن نیستی!>>
ترجیح دادم به ندای وجدانم جوابی ندم. دستم رو که حسابی بر اثر مشت های متعدد به دیوار سرخ و داغ و زخمی شده بود زیر اب گرفتم. درد خفیفی تو کل دستم پیچید و باعث شد آخ ضعیفی بگم. دست مو بالا گرفتم و نگاهی به زخم هام کردم. دوباره صدایی تو گوشم پیچید.
<< تموم وجودت زخمه و نمیبینی!>>
چشام رو بستم و با حرص سر خودم داد کشیدم.
_بسه این قدر آیه یاس تو گوشم نخون وجدان لعنتی! خفه شو تو دیگه دست از سرم بردار>>
از شیر اب سرد که پر فشار برای خودش رها شده بود مشت مشت اب یخ به صورتم میکوبیدم. هر مشت اب یخی که به صورتم میزدم بهم یادآوری میکرد که دیوانگی بسه و باید خودمو تموم زندگیه به باد فنا سپرده شدمو، جمع و جور کنم. از توی جعبه ی کمک های اولیه بتادین و باند برداشتم و بعد از ضد عفونی زخم هام باند رو دور دستم بستم.
نگاهی به پذیرایی نابود شده مون انداختم. قبل از هر چیز باید اینچارو تمیز میکردم. <<نگاه کن ببین چی کردی با خودت و این خونه!>>
ای بابا! امان از وجدانی که حرّاف باشه و بد موقع بیدار شه! اخه یکی نیست بهش بگه لامصب تموم این مدت خفه شده بودی خواب بودی نهیب نمیزدی حالا که بیدار شدی اگاه شدی ول کن نیستی! خواستم خم شم و گلدون نصف شده ی سفالی رو از روی زمین بردارم که با صدای زنگ دره خونه همون طور که خم شده بودم خشکم زد. لیلا و بچه ها که نمی تونستن به این زودی برگردن پس کی بود این وقت شب؟
دوباره صدای زنگ که بلند شد به خودم اومدم. با احتیاط از روی خورده های شکسته ی وسایل رد شدم و به سمت ایفون رفتم.
_کیه؟
_ارادم باز کن.
اراد... طبق معمول رفیق شبهای یاس و تنهایی من اومده بود تا به دادم برسه. چقدر بد بود که اون قدر عنان از کف داده بودم که محتاج بودم یکی دیگه حالمو خوب کنه!
کلید باز کردن در رو زدم و دره رو به حیاط رو هم تا نیمه براش باز گذاشتم. موقع بدی رو برای اومدن انتخاب کرده بود. حتما با دیدن اوضاع تا مرز سکته میرفت!
در کامل باز شد و اراد در استانه در با چشمهای گرد شده و رنگی که خیلی زود پرید ظاهر -شد. چشماش متعجب بین منو وسایل پخش شده کف خونه میچرخید.
_اینجا چخبره؟ بمب هیروشیما رو زدی تو خونت؟ خل شدی؟ این کارا یعنی چی؟
ایکاش ادم ها بدونن و بفهمن اینو که بقیه ادمها نباید همیشه طبق قانون حال خوب و انرژی مثبت پیش برن. همیشه نباید رو یه مدار مشخص به اسم حال خوب راه برن! همیشه نباید بخندن وقتی حتی حالشون بده. همه چی نباید مرتب و سر جای خودش باشه. کاش ادمها بفهمن که همه حق دارن یه مقطعی از زمان رو در زندگیشون دیوانه باشن. داد بزنن و غیر عادی باشن! گاهی حال خوش در دیوانگی خلاصه میشه و حالا جواب من به اراد فقط یه لبخند ساده و شاید کج بود. کیسه کنار دستم رو برداشتم و همه ی خورده شیشه هارو با جارو و خاک انداز جمع کردم.
دستش دور ساعدم حلقه شد و به چشمام زل زد.
_اینارو بعدا جمع میکنی باید حرف بزنیم. خیلی خیلی هم جدی.
جاروی دستی رو از دستم گرفت و به یه گوشه پرت کرد. خودشو روی مبل چرم کرم قهوه ای انداخت و چشماش رو برای چند لحظه بست.
_بالاخره اونایی که سهیل رو گرو گرفتن اعتراف کردن که چرا موسسه رو خراب کردن.
موسسه... کلمه ای که کم کم داشت بی ارزش میشد. کم رنگ میشد و معنیش برام کم رنگ و کم رنگ تر میشد. آهی از ته دل کشیدم.
_چه اهمیتی داره اراد؟ چه اهمیتی داره؟
اما انگار کر بود. با وجود حرف من باز پی حرف خودشو گرفت!
_ یکی از این رییس های پاتوقی که اعضای بدن بچه ها رو معامله میکنه و حدود صدتا بچه ی کار رو زیر دستش داشت احمد رو که تو مضیقه ی مالی بود با چاپلوسی و وعده وعید میخره. یکی از بزرگترین باندهای قاچاق اعضا متعلق به اونه. از اول نباید میزاشتی یه عده از بچه های کار زیر دستت بویی از ساختن این ساختمون ببرن. شبونه افتادن پنج نفر با بولدوزر به جون ساختمون. بقیه نگهبان هارو هم احمد با یه چندر غاز پول راضی کرده بود نگهبانی رو ادامه ندن. تو باعث شدی خیلی ها منافع شون تو کارهای خلاف رو در خطر ببینن و بخوان هم به تو هم به اهدافت صدمه بزنن. اینکه نکشتنت جای شکر داره. برو دعا کن این بار راه نفستو نبُرَن!
سرم رو که به شدت درد میکرد با دستم مالیدم. چه فرقی داشت که کی این کارو کرده بود و چرا! خراب تر از حال و روز اون ساختمون حال و روز من بود.
_خب اخرش چی؟ الان با این توضیحات و نهایتا اعتراف کردن اونا و مجازات شدنشون...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و با سوز ادامه دادم:
_این قلب لعنتی که عین اوار اون ساختمون له و خورد شد خوب میشه یا فکر میکنی دوباره بلوک به بلوک اون ساختمون که با خون جگر خوردن روی هم چیده شد، خود به خود روی هم چیده میشه؟ پولی که با هزار فلاکت جور شد و یه شبه به باد رفت بر میگرده؟ دیگه کسی بنظرت برای دوباره ساختنش به من اعتماد میکنه؟ اراد منو اون ساختمون با هم له شدیم!
پوف بلندی کشید و ایستاد:
_مجبوری سدی که ترک خورده رو دوباره بازسازی کنی. مجبوری ترک رو با هر چی که در توان داری بپوشونی. وگرنه شکاف بزرگتر میشه و سر اخر سد میشکنه و نه تنها آب تورو که همه چی رو ول کردی به امان خدا میبره، بلکه بقیه رو هم قربونی نا امید بودنات و سهل انگاری هات میکنی. یه بار گفتی ادمها پیروزی رو از دل شکست هاشون بیرون میارن. تو به کلی از بچه های کار و مهمتر از همه به خودت و خدای خودت قول دادی که یه هدف والا رو به سرانجام برسونی. اگر نمیتونی کاری رو انجام بدی پس حرفش رو نزن و قولی نده که بعد وقتی نتونستی انجامش بدی مضحکه اینو اونو وجدان خودت شی! ارمین و شایان، خانواده ات، عشقت و دختری که اون جا رو تخت بیمارستان افتاده همه منتظر یه اتفاق بزرگ از طرف تو هستن میخوای نا امیدشون کنی؟
حوصله ی سرزنش شنیدن نداشتم. رومو ازش گرفتم و خودمو روی مبل پرت کردم و لم دادم. انگشت اشارهام رو پشت لبم حرکت دادم و با خونسردی و نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و گفتم:
_تموم شد؟! حالا ممنون میشم تنهام بزاری.
اتش حرص و غضب رو میتونستم از گونه هاش که رنگ به رنگ میشد حس کنم و چشماش که کم کم به خون می نشست. مثل باروتی بود که به یه جرقه احتیاج داشت تا عالمی رو با خاک یکی کنه. صداش خفه و با حرص از ته گلوش بلند شد:
_حق با سهیله! تو زیادی از زندگی سیری! زیادی...
پوزخندی رو لبام نشست. حرفش رو ادامه نداد. حتما زیادی در چشمش این مدت خار و خفیف شده بودم و سهیل هم با حرفاش مهر تاییدی زده بود که بهش اجازه میداد هر فکری رو راجع بهم بکنه.
انگار تحمل شرایط و با من بودن براش غیر قابل تحمل بود. دستش از خشم مشت شد یه لحظه دستش رو بالا آورد و خواست چیزی بگه اما منصرف شد و رفتن رو به موندن ترجیح داد. صدای بسته شدن محکم در باعث شد نفس حبس شدهام رو بیرون بدم. انگار کار من فقط شده بود بازی با روح روان خودم و اطرافیانم. صدای چرخش کلید توی مغزی خبر از برگشتن بچه ها میداد. هنوز تکلیفم با خودم و تک تک اونا معلوم نبود.
سرم رو بلند کردم و زل زدم به تک تک شون که به ترتیب کنار هم با قیافه های در هم مثل
قشون شکست خورده از جنگ ایستاده بودن. چهرهی خستهی سهیل، اخمهای درهم رفتهی سام و رنگ روی پریدهی لیلا بیشتر از پیش مجابم میکرد تا حرفام رو زودتر بزنم.
_بشینین.
هر کدومشون با قدمهای شمرده به سمت مبل های روبروم رفتن و خودشون رو روش رها کردن. سهیل بی حوصله و دمق گفت:
-میشنویم داداش!
گوشه لبم رو به دندون گرفتم و پوست خشک شدهاش رو چویدم.
_راهمون رو از هم جدا میکنیم. سهیل مجازه هر جایی که میخواد بره. من کسی رو مجبور به تحمل خودم نمیکنم. ضمنا دیگه قصد ندارم با بیخیالی طی کنم. برنامه هایی برای سرپا کردن هر چیزی که زمین خورده دارم.
برق امیدی در چشم های لیلا درخشیدن گرفت. اما چشمان سهیل مردد و مغموم بودن و قیافهی سام هم پر از تشویش بود.
نگاهم رو به گل های فرش که کم کم داشتن رنگ و روشون رو از دست میدادن گرفتم و با صدای ارومی گفتم:
_مِن بعد گذشته رو رها میکنیم. کسی ازینکه تو این ماه ها چیشد و با هم چطوری بودیم حرف نمیزنه و هر کسی هر برنامهای برای ایندهاش داره مجازه که دنبالش کنه یعنی تا اخر این اینده اس که مهمه. تو کار هیچکس دخالت نمیکنم مخصوصا تو سهیل! ولی مثل همیشه یه گوش شنوا برای شنیدن حرف هاتون دارم. مِن بعد فقط زمانی که خودتون فکر میکنین احتیاج به راهنمایی دارین راهنمایی تون میکنم.
نگاهم رو بالا آوردم و به سهیل دوختم که اخم کوچیکی بین ابروهاش افتاده بود. چشم تو چشم شده بودیم. انگار سعی داشت فکرمو بخونه. لبخند کوچیکی مهمون لبهام شد. چقدر وقتی اخم میکرد و جدی میشد خواستنی تر از هر زمان دیگهای میشد.
_این راه کار برای اوناییه که فکر میکنن من دیکتاتورم. یعنی در کل واسه اونایی که فکر میکنن من زورگوعم و همیشه حرف حرف منه.

بعد از اتمام جملهام سهیل که با اخم و دستی به زیر چونش نگاهم میکرد از پوزیشنی که داشت در اومد و پوف بلندی کشید. با زیرکی در لفافه میون حرفهام اونو هدف رفته بودم و بهش فهمونده بودم که میدونم عقیدهی کلیش راجع به من چیه هرچند که خودش اغلب سانسور شده و در پرده ای از رودربایستی بیانش میکرد. همهی نگاه ها به سمتش متمایل شده بود. من حرف هام رو زده بودم و حالا اونها بودن که باید موضع خودشون رو اعلام میکردن!
 
آخرین ویرایش:

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#67
دستم رو روی زانو هام گذاشتم و بدن خشک شده ام رو به سختی بلند کردم و ایستادم.
_حرفهای من تموم شد. سه روز وقت دارین روش فکر کنین و بعد یه برنامه ی کامل از هدف ها و تصمیاتتون بهم بدین. نوشته شده جامع و کامل. و لطفاً هر کسی مشخص کنه کجا میره و واسه چی میره.
سکوت سنگینی خونه رو فرا گرفت دیگه از آشوب های چندین روزه و درگیری های چند ساعته خبری نبود. انگار هر دو طرف کیش و مات شده بودیم. هر کسی یه گوشه فقط تو فکر بود و همه مون فقط روی کاغذ چیزی مینوشتیم و خط میزدیم.
ساعت ها از پی هم میگذشت و من به لیست بلند بالای اهدافم خیره شده بودم. اینکه باید از کجا . کدوم یکی از اهدافم شروع میکردم گیج ترم کرده بود. دستم رو تکیه گاه زیر چونهام کردم و به لیست خیره شدم. سلول های خاکستری مغزم یاریم نمیکردن و هیچی هم به فکرم نمیرسید. حال عجیبی داشتم. حالی که مانع از متمرکز شدنم میشد. دلم گواهی میداد که بزودی خبری از راه میرسه اما خودم نمی دونستم از کی و راجع به کی! دستم رو دور استکان کمر باریک چایی که یخ کرده بود حلقه کردم و به لبه ی بخار گرفته اش زل زدم. دلشوره ی عجیبی تو دلم قشرق به پا کرده بود. کم کم داشتم کلافه میشدم.
یه مرگم بود و خودم نمیدونستم چه مرگمه! تو حال خودم بودم که با زنگ خوردن تلفن خونه غافلگیر شدم و از ترس سره جام پریدم. نگاهم ساعت رو هدف رفت! یک و بیست دو دقیقه نیمه شب و یک تلفن عجیب که بی وقفه زنگ میزد. قلبم از نگرانی از هر ده تپش یک تپش رو از دست میداد. سکوتی برقرار شد! چرا هیچ کس تلفن رو جواب نداد؟ دوباره تلفن شروع به زنگ زدن کرد. چیزی در درونم مانع رفتنم به سمت تلفن میشد. بالاخره لیلا دوان دوان به سمت تلفن رفت. سر جام خشک شده بودم. دستام یخ کرده بودن و هر ان منتظر باز شدن در و رسیدن خبر بودم. دستم ناخودآگاه مشت شد و سره جام وارفته پشت میز کارم ایستادم.
دست گیره در تکونی خورد و لیلا فوری با چشمهای پر اشک و لبهایی خندان وارد شد. نمیدونستم باید گریه هاشو تعبیر کنم یا خنده هاشو! نه تو این ماه ها از گریه ها خاطره ی خوشی داشتم نه از خنده ها! لبهای خشک شده امو به دهن کشیدم و سعی کردم لرزششون رو کنترل کنم.
_داداش مژدگونی بده. مژدگونی بده.
سرمای عجیبی از بازوم به پایین، سرک کشید. زبونم به سقف دهنم چسبیده. اما لیلا هیجان زده تر از اونی بود که بفهمه چه حالی رو داشتم تجربه میکردم. گریه و خنده ی ادغام شدهاش گمراهم میکرد. به سختی زبونم رو تو دهنم چرخوندم و با صدایی که به سختی خودم هم میشنیدمش گفتم:
_چیشده لیلا؟
با جمله ای که گفت زانو هام به لرزه افتاد و چیزی نمونده بود که سقوط کنم و نقش زمین بشم! اما دستم رو به لبه ی میز گرفتم و خودم رو کنترل کردم.
_از بیمارستان بود چشمت روشن ملیحه از کما بیرون اومده.
نگاهم رو از لیلا گرفتم. آب دهن نداشتهام و به سختی قورت دادم. باورم نمیشد لیلا چی داشت میگفت؟ حیران و نا باور بی اراده رو زمین نشستم. لیلا با خوشحالی از جاش پرید و به سمت اتاق سهیل و سام دوید. دستم رو رو قلبم گذاشتم که یکی در میون میکوبید! کم کم لبخندی بی اراده روی لبهام جا خشک میکرد و هم زمان بغض سرکشی گلوم رو به شدت فشار میداد. مگه میشد چنین خبری رو بشنوی و دستپاچه نشی؟!
دستم رو بین خودم و زمین حائل کردم و با پاهای لرزون از جام بلند شدم. من باید میدیدمش باید بهم میگفت که چرا این کارو باهام کرد. باید میفهمید دلخورم. خواستم به سمت چوب لباسی برم و لباسم رو بردارم تا امادهشم، اما چیزی مانعم میشد. حالا که فکرشو میکردم نمیتونستم ببخشمش نمیتونستم با آرامش باهاش روبرو شم. قطعا با دیدنش عصبانی میشدم و ممکن بود این برای جفتمون گرون تموم شه.
_داداش بدو بریم چرا وایسادی مگه تو این همه منتظر این لحظه نبودی؟
نگاهی به قیافه ی خسته ی سهیل که به خوابالودگی میزد کردم. منتظر بودم... ماه ها، روزها و دقایق زیادی منتظر این روز بودم اما حالا تردید و دلخوری به جونم رخنه کرده بود.
_من نمیام...!
فقط مبهوت بهم زل زد...!
راوی
به سختی سعی میکرد تا وزنه های اویزون به پلک هاشو کنار بزنه و پلک های بهم چسبیده شو باز کنه. پلک هایی که هشت ماه تمام رو هم افتاده بودن. پلک هایی که هشت ماه تمام نور رو به خودشون ندیده بودن. صدای همهمه وز وز مانندی تو گوشش می پیچید. حلقش می سوخت و جسم قطوری باعث میشد حالت تهوعی که داشت بدتر شه. تموم عضلاتش انگار مثل چوب سفت و بی انعطاف شده بودن. انگشت سبابه و وسطش تکون کمی خورد. کم کم صداها واضح و واضح تر میشدن. جسم مزاحم و قطوری که آزارش میداد از دهنش بیرون کشیده شد.
_انگار خودش بهتر میتونه نفس بکشه!
صدای یک زن بود اما زنی نا اشنا! نفسش تنگ تر از اونی بود که بخواد به تنهایی نفس بکشه احساس خفگی میکرد.
_نه دکتر داره زور میزنه نفس بکشه!
بازم یه صدای نا اشنای دیگه! این صداها گمراهش میکردن. وادارش میکردن تا سریع تر بخواد تسلط به بیناییش پیدا کنه. چیزی دوباره روی صورتش قرار گرفت. کسی دستش رو گرفت و اروم زیر گوشش کرد:
_خانم صدای منو میشنوی؟ سعی کن چشمات رو اروم اروم باز کنی!
صدا از زیر گوشش دور شد و کسی دیگه رو هدف رفت.
_پرده رو ببندین چشماش اسیب نبینه!
لای پلک هاش میلی متری باز شد. کسی انگار سعی داشت کمکش کنه پلکهاش رو باز کنه. نوری مستقیم تو چشمش خورد که باعث شد چشماش رو ببنده. اما دیدش تار تر از چیزی بود که بخواد قیافه ی اطرافیانش رو تشخیص بده.
_بنظرم یه مشکلی تو بیناییش داره. خانم منو می بینین؟
خوابش میومد و بدنش حتی با وجود دراز کش بودنش هم انگار قد یه کوه سنگین شده بود.
نتونست بیشتر پلک هاش رو بیشتر باز نگه داره و خیلی زود به خواب عمیقی رفت. هشت ماه تمام در کمایی بود که هر ماه که از شروعش میگذشت دکتر معالجش از بیدار شدنش قطع امید میکرد. کی فکرشو میکرد که یه دختر شونزده هفده ساله یا هر ادم سالم دیگه ای با کلی قرص و پشت سرش یه بطری الکل صنعتی کشنده، زنده بمونه. دکتر با تاسف به برگه های آزمایش خیره شده بود. عکسها رو زیر رو میکرد تا شاید نشونه ی امیدوار کننده ای از سلامت این دختر که به طرز عجیبی زنده موند پیدا کنه. خودکارش رو روی برگه ی آزمایش خون رها کرد و جشمهای سیاهشو متمرکز خودکارش کرد. چرا هیچ کس از همراهان همیشگی ملیحه اونجا نبود؟ چرا هیچ کس از بیدار شدنش خوشحال نشد؟ چراهای زیادی درمغزش موج میزد! هیچ وقت هیچ بیماری اینقدر فکرش رو مشغول نکرده بود اما حالا یه دختر که با مظلومیت تمام هشت ماه کامل روی تخت بیمارستان خوابیده بود فکرش رو مشغول میکرد! چرا از پسری که هر شب با کتاب بلندی های بادگیر میومد و بالا سر بیمارش مینشست خبری نبود؟ سوالات بی جوابش تو سرش چرخ می خوردن. دستشو به سمت گوشش برد و موهای مشکی صافش رو از روی گوشش به کناری پس زد. نگاه عسلی ملیحه که به یادش میومد اون دوتا گوی های عسلی عجیب، چیزی در درونش وادارش می کرد تا بیشتر به اون چشمهای پر از راز پر غم فکر کنه. هیچی ازش نمی دونست. نه این دختر مادری داشت که غمشو بخوره و از کما بودنش پیر شه نه پدری که از نبود یکی یدونه دخترش کمرش خم شه! هرچند شاید هفت هشت باری گذرا مادرش اومده بود و بیصدا ساعت ها گریه میکرد اما انگار مشکلی داشت که باعث میشد زیاد نتونه بمونه.

پرونده ی پزشکی ملیحه رو از یکی از کشوهای کمد چند طبقه بیرون کشید. بارها این پرونده رو زیر و رو کرده بود. اما هیچ سابقه ی بیماری خاصی به چشم نمیخورد. بارها تاریخ تولدش رو مرور کرده بود شیش دی ماه هفتاد و چهار. سر انگشتی که حساب میکرد این دختر نهایتا داشت 16 سالگی شو به پایان میرسوند. طبیعتاً تو سنین حساسی بود و تحت تاثیر احساسات دست به خود کشی زده بود اما چی باعث شده بود این کارو بکنه؟ نگاه قهوه ای شو به در اتاقش دوخت. جنس غم نگاه ملیحه برای نگاه خودش اشنا بود چون سالها پیش دختری تو زندگیش همین نگاه رو داشت. پر از غم و تشویش. پر از تمنای نبودن و نخواستن. پر از تمنای پر کشیدن. نگاه خواهرش هم روزی این خصلت هارو داشت. چقدر دلش برای شیده تنگ شده بود. خواهری که حالا زیر خروارها خاک خوابیده بود. دختر روستایی ساده ای که نمیخواست زن یه کدخدای بد ذات تو دهشون بشه. برای همین مرگ رو از فرار هم خوشتر دید. در حقیقت دکتر جوان یه پسر ساده ی روستایی بود که با کلی دردسر خودشو به اینجا رسونده بود. خون پخش شده روی لباس عروس سفید و چشمهای نیمه باز شیده هنوزم دیوونه اش میکرد. مگه شیده چند سالش بود که پدر دکتر جوان تن به ازدواج دخترش از سر نداری داد. همش 16 سالش بود. فقط شونزده سال... داشت سعی میکرد اون صحنه های دل خراش رو از ذهنش بیسرون کنه. چشماش رو بست و مژه های بلندش رو روی هم قرار داد. خودش رو روی صندلی شل کرد و تلاش کرد به اون چیزی که دوست داره فکر کنه! وقت برای کنکاش کردن در مورد ملیحه و ارضای کنجکاوی هاش زیاد داشت!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#68
سهیل
باد و بارون با شدت تمام به پنجره و شیروانی خونه کوبیده میشد. سرمای سختی انگار داشت جای خودشو در دل زمستون باز میکرد. تکیه امو به کمد قدیمی اتاقم داده بودم و به گلیم زیرم خیره شده بودم. خوب یادمه بچه تر که بودم از بارون و بادهای پر سر صدای زمستونی شمال می ترسیدم. اما حالا فقط در برابرش سکوت میکردم. هنوزم پیچیدن باد تو حلبهای قدیمی خونه و شیروانی برام خوشایند نبود. انگار میخواست چنگ بندازه و سقف خونه رو با خودش به یغما ببره. حوصله ام جور بدی سر رفته بود. بی خیال باد و بارون شدم و سرمو با وجود دره بسته ی اتاق کج کردم تا ببینم بیرون از این اتاق چخبره. از دیوار صدا بلند میشد اما از هیچ کس تو خونه ی ما هیچ صدایی بلند نمیشد. خانواده ی چهار نفره ی ما شب ارومی رو تجربه میکرد. نه از تنش های چند روز پیش خبری بود نه از سرزنش کردن گاه و بیگاه همدیگه. فکرم اما مشوش تر از هر زمان دیگه ای بود. مهبد این بار بر خلاف انتظارم رفتار کرده بود. هیچ پافشاری ای روی عقایدش نکرد. دیگه حتی نگفت بهتره به من گوش کنی چون صلاحت رو میخوام!
احساس تنهایی میکردم. همیشه جمله ی رو من حساب کن، که از مهبد میشنیدم دلگرمم میکرد. به این که یه قهرمان پشتم ایستاده اطمینان داشتم اما این بار... اون اینو بهم القا کرده بود که باید متکی به خودم باشم، یا شاید خودم وادارش کرده بودم که دست از حمایت کردنم بکشه. من یه ابله به تمام معنا بودم. خودم با دست خودم سایه ی بالا سرم رو که بی چون و چرا این همه مدت حمایتم کرده بود و میکرد رو پس زده بودم. کجا میخواستم برم؟ جز این خونه مگه جایی هم بود که برم؟ جز مهبد مگه کسی بود که بی هیچ رودربایستی بهش پناه ببرم؟ دلم نمی خواست برادرم رو ترک کنم و به خاطر غرور نوجوانیم به خونه ی والدین ناتنیم پناه ببرم. اون وقت چه فرقی با الان و این همه ادعایی که داشتم، میکردم؟ حالا دیگه من تنها عزیز دردونه ی خانواده ی ناتنیم نبودم لیندا هم داشت میومد که عزیز دردونه بشه تا نقش منو برای والدینش کم رنگ کنه یا حتی باعث شه محبتشون ازم دریغ شه و...
هر چی فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم. اما غرور بی پایان و احمقانه نو جوانیم مانع از اعتراف کردنم می شد. چه بالا میرفتم چه پایین می اومدم بازم سر اخر من من برادره مهبد بودم. برادره بچه ی کاری که هیچوقت جلوی عالم و ادم و دار مکافات سر خم نکرد و همیشه متکی به خودش بود. نفس عمیق کوتاهی کشیدم. درسته که من مهبد نبودم اما میتونستم لا اقل خودمو توانایی هامو امتحان کنم. مغزم درد میکرد. افکار بی نتیجه مغزم رو عین موریانه میجوید و نابود میکرد.
دستم رو روی فرش سر دادم و گوشیم رو که نزدیکم روی زمین افتاده بود به سمت خودم کشیدم. دلم برای اهنگ های گوشیم تنگ شده بود. شاید هفته ها بود که موزیک جدیدی دانلود نکرده بودم. شاید هفته ها بود که درست پیانو نزده بودم. شاید ماه ها بود که به کارای گروه موسیقی ای که ملیحه میگفت گوش دادنش حال ادم رو خوب میکنه سر نزده بودم. دلم گرفته بود. از اینکه داداش دلخوری شو بر بودن در کنار ملیحه مقدم تر می دونست. از اینکه منم کنارش تو اون شرایط بحرانی نبودم دلگیر بودم. ازینکه هشت ماه طولانی رو با ترس سر کرده بودم، از اینکه هشت ماه قویترین ادمی که میشناختم رو روی یه تخت سرد و بی روح تو بیمارستان دیده بودم خسته شده بودم. دلم میخواست قدم بزنم. قدم بزنم و یه موزیک با هندزفری اونقدر پلی بشه که دیگه حتی صداشو نشنوم.
از جام بلند شدم. به سمت پنجره رفتم و به شب سیاهه بارونی زل زدم. سرمایی که از جداره های پنجره ی بزرگ قدیمی به داخل رسوخ میکرد لرزه به تنم می انداخت. درخت های باغ مجاور با هر باد به هر سمتی می رفتن. مثل افکار من که دیگه حالا هیچ جهت و سویی نداشت! خمیازه طولانی ای کشیدم و به تلگرامم که از حجم زیاد پیامهای رسیده داشت می ترکید خیره شدم. بالای صفحه 6 تماس از دست رفته خودنمایی میکرد. همشون از رفیق روزهای سرد و گرم روزگارم یاسر بود. نگاهی به ساعت انداختم. از چهار صبح رد شده بود و قطعا یاسر خوابیده بود. کاش کمی حواسم جمع بود تا لا اقل اونو بیشتر از چیزی که بود نگران نمیکردم. مشغول بالا پایین کردن کانال ها برای دیدن اخبار روز بودم که گوشی تو دستم ویبره زد و پیام یاسر تو اعلانات گوشی نقش بست.
_اینو گوش کن قشنگه!
با بهت به صفحه ی پیامی که متعلق به یاسر بود نگاهی انداختم. این بشر خواب نداشت؟ حتی برای نگران شدن هاش از طرف من هم، باز پرسیم نمی کرد. چقدر خوب بود که یاسر درکم میکرد و به تنهایی و سکوتم احترام می گذاشت.
_سلام این چیه یاسر؟
بی درنگ شروع کرد به تایپ کردن.
_همون گروهی که تا دو ماه پیش معتاد اهنگاش بودی و هر اهنگش رو دو هزار و یک بار در روز پلی میکردی.
نگاهی به تِرَک که اتومات داشت دانلود میشد انداختم. اروم جونم از ایوان بند! همیشه خواننده ی این گروه رو بخاطر لطافت صداش و زیباییش تحسین میکردم. صداش ارامش بخش روزهای پر تشویشم و شبهای پر از دلتنگیم بود. اهنگ که پلی شد بی اراده ابروهام بالا رفت و لبخند روی لبام جا خشک کرد! مثل همیشه گل کاشته بود. ریتم خاص و یه صدای خاص تر از ریتم!
آروم جونی باید بدونی جای تو کجای زندگیمه عشق و جنونش تب بی امونش
میخوام باشی اما نه نصف نیمه
خیرم تو چشمات گیرم تو چشمات چشمای تو یه راز سر به مهره
فکر میکنم بهت میچسبه فکرت شیرینه مثل خواب بعد ظهره
دردت به جونم فک کن بتونم لحظه ای نباشی بی تو دووم بیارم
دردت به جونم فک کن بتونم بی فکر تو چشامو باز رو هم بذارم
دردت به جونم مست جنونم هی دارم من تورو بازم تورو بسم نیست
دردت به جونم تو قلب و خونم جز تو هیشکی به جون تو قسم نیست
♫♫♫♫♫♫
قلبم رو دستم چشمامو بستم از این که هستم عاشق ترم کن
با مهربونی شیرین زبونی هر جور میتونی عاشق ترم کن
دردت به جونم فک کن بتونم لحظه ای نباشی بی تو دووم بیارم
دردت به جونم فک کن بتونم بی فکر تو چشامو باز رو هم بذارم
دردت به جونم مست جنونم هی دارم من تورو بازم تورو بسم نیست
دردت به جونم تو قلب و خونم جز تو هیشکی به جون تو قسم نیست
♫♫♫♫♫♫
با دستم اروم حین خوندن خواننده روی میز کار کهنه ی اتاقم ضرب گرفته بودم و نرم خودمو تکون میدادم.
_زنده ای کوکا یا اهنگ تو رو هم برد با خودش؟!
جدا انتظار چنین حرفی رو از یاسر نداشتم. خوب میدونست چی میکنه... مطمئن بود حال هر کسی با این اهنگ تمام و کمال خوب میشه و حالا اونو برای من ارسال کرده بود. از حرف یاسر پخی زدم زیر خنده و در حالی که ریتم اهنگ رو با گلوم میساختم تایپ کردم:
_خیلی با حالی یاسر! شکر نفسی هست هنوز ولی کلا شاید بالای ده باری اهنگ پلی شد... مرسی برادر! اروم تر شدم.
در جوابم فقط یه استیکر لبخند حواله ام کرد. به خودم اومدم. اینقدر آهنگ پلی شده بود داشتم خل میشدم. تیکه های اهنگ از ذهنم بیرون نمیرفت که هیچ این حرکات موزونم ولم نمی کرد. خنده ام گرفته بود. بر خلاف انتظار یاسر، اهنگی که فرستاده بود منو نکشت اما عجیب تو این هوای گرگ و میش خلم کرده بود!
دلم بدجور کنار این حال خوش چای داغ می خواست. در حالی که بشکن میزدم و با اهنگ همراهی میکردم، لیوان چاییم رو از روی میز کارم قاپ زدم و روی پاشنه ی پام به سمت در چرخیدم که با دیدن لیلا تکیه زده به چهار چوب در اتاقم از ترس پرسیدم و هین ارومی کشیدم. ضربان قلبم در کسری از ثانیه بر اثر ترس بالا گرفته بود. انتظار کشیک دادنش دم در اتاقم رو نداشتم! سرتا پاش رو در حالی که اب دهنم رو قورت میدادم برانداز کردم. تیشرت سفید جذبش و موهای بلندش که ازاد و رها رو شونه هاش ریخته بودن جلوه ی خوف ناکی رو بهش داده بود. سعی کردم به خودم مسلط باشم بی شک اگر از قد و قواره اش وریتم نفس هاش تشخیص نمیدادم این لیلاست که منو میپاد از ترس سنکوپ میکردم یا حتما جیغ بنفش نکشیده نقشه زمین میشدم! دستم رو به سمت کلید برق بردم و روشن کردم. اما با روشن شدن برق و دیدن حالت لیلا دستم روی کلید برق خشک شد.
دستشو تو موهاش کرده بود و انگار که یه دیوونه دیده بوده باشه با چشمهای گرد شد و دهنی باز نگام میکرد. دز بالایی از تعجب و عصبانیت تو صورتش مشهود بود. اگر عصبی نبود ازادانه میزدم زیر خنده و سر بسرش میگذاشتم! اما با دیدن عصبانیتش به نشونه ی چیه شونه امو بالا انداختم و با کنترل خنده ای که از نگاهش تو صدام جا خشک کرده بود گفتم:
_چیه چرا عین منگل ها زل زدی به من؟
بالاخره رضایت داد تا از مبهوت بودنش دست بکشه! دستش رو از لای موهای فر بلند و فندقی رنگش بیرون اورد و با نیمچه اخمی که بین ابروهاش نشوند گفت:
_تو توی این وضعیت داری با اهنگ بشکن میزنی عین دخترا قر میدی؟ خل شدی؟
کاش خدا امثال لیلا رو نصیب هیچ بشری نکنه...! نگاهمو ازش با ترش رویی گرفتم و گونه هامو پر باد کردم و پوف بلندی کشیدم:
_میدونی چیه لیلا؟ بجای تجربی باید بری مدرک تخصص زدن تو پر اینو اونو بگیری! تازه باهاش حالم خوب شده بود. اه همه خواهر دارن منم خواهر دارم.
گاهی فکر میکنم که لیلا هم رگه هایی از بد ذاتی و بدجنسی تو خودش داشت. مثلا همون وقتهایی که حال خودش و یا یه جمع بد بود دیگران رو هم محکوم به بد حال بودن میکرد و وقتی کسی رو خوشحال میدید خوشی رو تو فرق سر طرف مقابلش میکوبید...! خوشی در زمان ناراحت بودن لیلا حرام بود! با لحن پر تحکم و حرصی گفت:
_قطع کن اون اهنگو داداش خوابیده. مراعات کن یکم. این چند روز رو که با منم منم کردنات کوفتمون کردی! میبینی که داداش حالش خوش نیست اهنگ گوش کردنت واسه چیه هان؟ تازه دلخوریش از ملیحه هم داره اذیتش میکنه.
حوصله ی یکه به دو کردن اونم سر 4 صبح نداشتم. فقط تو چشماش که مردمکش تو چشمام دور میزد خیره شدم. این داداش بود که بیماری شو پنهان کرده بود و من فقط خواستم به خودش بیاد، اما حالا این من بودم که انگار بدهکار شده بودم!!! به کل موضوع ازمایشات مهبد، بیماریش و پنهان کاریش فراموش شده بود و حالا یکی مثل لیلا که خواهرم بود منو مقصر ماجرا میدونست! دسته ی شیشه ای لیوان رو از حرص تو دستم فشار دادم. گوشه لبای خشک شده ام دندون گرفتم که حس شوری خون اوقاتم رو تلخ تر کرد. نگاهش رو روی لبام زوم کرد و ناخوداگاه با دیدن خون کمی که روی لبم جا خشک کرده بود، رنگ نگاهش عوض شد. به طور محسوسی سرم رو به نشونه ی تاسف به دو طرف تکون دادم. چشمام رو از صورت گرد اما کشیده و نگاه بی حسش گرفتم و از کنارش رد شدم. تموم حس های خوبم به فنا رفته بود. راه اشپزخونه رو در پیش گرفتم. با دیدن سام که سر میز اشپزخونه خوابش برده بود مکث کوتاهی کردم و سر جام جلوی اشپزخونه ایستادم. پشت دستم رو روی لبام و جایی که بر اثر خشکی زیاد خونی و پوسته پوسته شده بود گذاشتم و کمی فشارش دادم. لیوان رو روی پیشخوان گذاشتم و با کبریت زیر کتری و قوری رو روشن کردم و به دیوار کاشی کاری شده ی اشپزخونه تکیه دادم.
_سام!
صدامو ازبس عمیق خوابیده بود نشنید. دستم رو روی سینم قفل کردم و این دفعه بلند تر صداش زدم:
_سامی!

سرشو از روی دستاش بلند کرد و با چشمهای خوابالود و پف کرده نگاهم کرد. خمیازه ای که کشید تا ته لوزالمعده اش رو به نمایش گذاشت! دستش رو به سمت گردنش برد و گردنش رو به سمت راست متمایل کرد که قولنج هاش با صدای بدی شکسته شد. از صدای شکسته شدن قولنج هاش به جای اون قیافه من در هم رفت!
 
آخرین ویرایش:

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#69
چشماش رو مالید و با لحنی که آکنده به اعتراض بود گفت:
_چیه چکارم داری؟ ساعت چنده؟
سرم رو به سمت اتاقش گرفتم و گفتم:
_هنوز صبح نشده برو سر جات بخواب اینجا بدن درد میگیری.
صندلی رو عقب زد و دستی به صورتش کشید. خمیازه هاش اون قدر طولانی و عمیق بود که به خودمم سرایت کرد. با نگاهم دنبالش میکردم. از اشپزخونه که بیرون رفت انگار که چیزی یادش اومده باشه چرخید سمتم:
_الان چه وقته چاییه؟ تو چرا نخوابیدی؟
نمی خواستم بد خوابش کنم. اگر نمی رفت بخوابه خوابش می پرید و تا صبح قطعا جغد میشد و صبح روز بعد کاسه کوزه ها سر من میشکست! برای همین جوابش رو ندادم و به جاش گفتم:
_برو بخواب بعد حرف میزنیم.
مقاومتی نکرد و بعد از تکون دادن سرش رفت اتاقش تا به ادامه ی خوابش برسه. تا زمان جوش اومدن اب خیلی مونده بود. نمی دونستم تا اون موقع چی کنم. بهتر بود به مهبد سر میزدم. حتی با وجود اینکه میدونستم توی خونه کنار ما یا تو اتاقشه، گاه و بی گاه دلم براش تنگ میشد. دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و جوری که صدایی از لولای پر سرو صدای در بلند نشه در رو به عقب هول دادم. فکر میکردم خواب باشه اما وقتی همون طور که دراز کشیده بود خودش رو به دستات تکیه داد و نیم خیز شد، فهمیدم تصوراتم غلط از اب در اومده!
_تویی سهیل؟
صداش واضح و شفاف بود. انگار که حتی یه ربعم نخوابیده بود. هر چند این برای مهبد چیز نرمالی بود.
_منم... ببخشید بیدارت کردم؟
کامل نشست سر جاش و خودش رو عقب کشید.
_نه کلا خوابم نبرد برق رو روشن کن.
دستم رو روی دیوار سر دادم تا به کلید برق رسیدم و برق رو روشن کردم. به صورتش زل زدم. چشماش رو چند لحظه به هم فشار داد تا به تاریکی عادت کنه. مردد سر جام ایستاده بودم و با لبهایی که به دهنم کشیده بودمشون نگاهش میکردم.
_چرا وایسادی؟ کاری داشتی اینجا؟ بشین یا میخوای بیای کنارم دراز بکش...
به دنبال حرفش خودشو کمی از روی تشکش به کنار کشید و برام جا باز کرد. منتظر حرکتی از طرف من بود. هنوزم با وجود خیلی از تنش های این چند وقته بی بهونه و بی وقفه مهربون بود. هنوزم نگاهش منو وجودیتم رو خریدار بود. دلم حتی اون لحظه هم براش با وجود اینکه جلو چشمم بود تنگ شده بود... بی حرف کنارش دراز کشیدم.
جاش اونقدر گرم و نرم بود که ادم حس میکرد به قول معروف زیرش بخاری روشن بوده! خودشم دراز کشید و لحافش رو روی من و خودش تنظیم کرد. خیلی زود به سقف خیره شد و تو فکر فرو رفت. به نیم رخش خیره شدم و بی اختیار گفتم:
_برم ناراحت میشی؟
نیم نگاهی کرد و نگاهش رو دزدید:
_اگر بدونم برنامه ات چیه و هدف خاصی داشته باشی یا بدونم کجا میری نه ناراحت نمیشم. دلواپست میشم.
با حرفش انگار مهر سکوتی روی لبام خورد. دلواپس... واژه ای که پیوند عجیبی با مهبد داشت. نمی دونستم باید چی بگم و چه واکنشی به حرفش باید میدادم برای همین بی طاقت از جام بلند شدم. خنثی نگام کرد. لبخند محوی رو لباش نسست و ارامش چشماش رو با نهایت سخاوت بهم تزریق کرد. قلبم برای لحظه ای لرزید.
_کتری گذاشتم اب جوش بیاد. خوابم که نمیبره گفتم لا اقل یه چایی بزارم دم بیاد. تو میخوری؟ البته یکم طول میکشه.
فقط سرش رو به نشونه ی اره تکون داد. زودتر از اتاق بیرون رفتم تا سنگینی نگاهش رو بیشتر از این حس نکنم. بسته ی چایی رو از کابینت بیرون کشیدم که صدایی از پشتم منو از حال خودم بیرون کشید:
_کم کم باید وسایل رو جمع کنیم خونه رو بدن بکوبن دوباره از نو ببریمش بالا.
چرخیدم سمت مهبد که به دره اشپزخونه تکیه داده بود. کاش فقط یه تعمیر کلی میکردیم خونه رو، لبام باز شد تا حرف بزنم اما خب بازم خونه سست بود و قدیمی، تعمیر هم کارساز نبود. روم رو دوباره ازش گفتم تا به کارم برسم با تردید اروم گفت:
_مخالفی؟
کی بود که با تماشا کردن خراب شدن خونه ای که هزار و یک خاطره ازش داره، بابا و مامانش با زحمت و خون و عرق خودشون ساخته بودنش، موافق باشه؟
_نه خب بودنش اینجوری به صرفه نیست. خطرناکم هست.
هنوزم احساس میکردم پشتم ایستاده و نگاهم میکنه. چقدر زود از سنگینی نگاهش فراری میشدم. نفسم رو اروم به بیرون فوت کردم. قوری رو روی کتری گذاشتم و چند تا نون از فریزر در اوردم.
سکوت عمیقش برام عجیب بود. زیر چشمی با گوشه ی چشم دیدش میزدم. به کاشی های کف اشپزخونه که رنگ و رو رفته و ترک خورده بودن با حالت خاصی زل زده بود. نمی تونستم فکرشو و حرف نگاهش رو از چشماش بخونم. تموم حس های دنیا تو چشماش قاطی شده بودن. اضطراب، دلخوری، دلتنگی، مهربونی... نمیشد فهمید که دقیقا به چی فکر میکنه اما حدسش چندان سخت نبود.
_صبحونه مون رو که خوردیم اماده شو باید جایی بریم.
با گفتن این جمله تموم شک هام به یقین تبدیل شد. مطمئنم میخواست بره و ملیحه رو ببینه. بی اختیار و بی دلیل آهی از ته دلم کشیدم. صندلی اشپزخونه رو عقب کشیدم و روش لم دادم و به سقف خیره شدم. نمی تونستم جملاتش رو موقع دیدن ملیحه برای خودم پیش بینی کنم.
چیزی نگذشت که تو ورودی در نمایان شد. لباسش رو عوض کرده بود تا به محض خوردن صبحونه حرکت کنیم. با این حساب پس منم باید زودتر اماده میشدم. نگاه کلی ای به وجناتش انداختم. شلوار جین ابی تیره با یه پیرهن مشکی که روش بافت قهوه ای و سفید ساده ای پوشیده بود حسابی خوش تیپش کرده بود. اما خستگی چهره اش مانع به چشم اومدن شیک پوشیش تا حدود زیادی میشد. دستش رو روی صورتش کشید و چشماش رو مالید.
_چایی اماده نشد؟
با حرفش، در سکوت از جام بلند شدم.
_تو ماگ میخوای چایی...
هنوز حرفم تموم نشده بود که بی حوصله گفت:
_نه تو یه استکان کوچیک بریز.
ماگی رو که دستم بود به اب چکون بر گردوندم و براش تو یه استکان کوچیک چای ریختم. چای رو جلوش گذاشتم و یه تیکه نون سنگک رو از جا نونی به سمتش گرفتم.
ممنون ارومی گفت و نون رو کنار دستش گذاشت. اخماش کمی تو هم رفته بود. مربای بهی رو که لیلا از قبل درس کرده بود رو برداشت و مشغول شد. هرچی که بیشتر میگذشت بیشتر حس میکردم که رنگ صورتش داره به سفیدی میزنه. استکان چای تو دستش انگار ویبره میزد.
_خوبی؟
بی اختیار تر از هر موقع دیگه ای اینو پرسیده بودم. سرش رو بالا اورد و به معنی خوبم سرشو تکون خفیفی داد. استرس داشت و من اینو خوب میدونستم. لقمه هاشو می پاییدم. به سختی غذاشو می بلعید.
_اگر اشتها نداری نخور...
می دونستم برای اینکه ضعف نکنه باید چیزی بخوره اما این طور زورکی خوردن هم خودش آزار دهنده بود. در جوابم سکوت کرد و به کارش ادامه داد. عدم تمایلش به حرف زدن باعث شد منم در سکوت لقمه های نون و پنیر و مربا مو بخورم. هر از گاهی بین لقمه هاش به نقطه ای نزدیک خیره میشد و تو فکر فرو می رفت.
راوی
اروم و شمرده قدم بر میداشت... سیاهی شب مهبد رو به کام خودش فرو می کشید. دو مرد جوان شونه به شونه ی هم در خیابونی خلوت و مالامال از سکوت راه میرفتند. چشمهاشون گاهی دور دست ترین نقطه رو هدف میرفت گاهی هم به اطراف میچرخید... مهبد دستهاش رو توی جیبش فرو برد. حجم زیادی از دلتنگی تو قلبش جولان میداد. نفس عمیقی کشید و هوای سردی که رو به انجماد میرفت رو به درون ریه هاش کشید. سرمای شدید هوا باعث شد ریه هاش بیش تر از حد معمول تو خودشون جمع شن. افکارش متشنج بودن اما هر از گاهی به خودش نهیب میزد.
_خودت رو جمع کن درست نیست اینجوری بری جلوی ملیحه...
با حس اینکه سهیل چیزی رو با خودش زمزمه میکنه حواسش رو جمع کرد. گوشاش رو به نجوای گنگ سهیل سپرد... مثل یه اهنگ میموند اهنگی که هنوز کامل نشده بود و جای خاصی متوقف میشد. تمرکزش رو بیشتر کرد.
_جای خالیت ...داره هر روز پیش چشم من بزرگتر میشه انگار...
از زمزمه های سهیل فقط همینارو متوجه میشد... همین کافی بود تا جای خالی خیلی ها به رخش کشیده شه. جای خالی مادرش، پدرش و زنی که زمانی خیلی دوستش داشت...
لباش رو گزید و به رایکا فکر کرد که زمزمه سهیل بلند تر شد...
_میزنم به هر دری باز به تو میرسم به ناچار... اگه عکس تو نباشه که میریزه قلب دیوار... هیشکی مثل تو نمیشه منو دست هیشکی نسپار!
داشت طاقتش طاق میشد. تاثیر زمزمه های سهیل بیشتر از اون چیزی بود که تصورشو میکرد. نتونست زبون به دهن بگیره و با بی صبری اروم اما محکم نالید:
_نخونش!
صداش پر از تمنا و التماس بود. پر از تمنای اینکه خاطرات رهاش کنن. سهیل مبهوت و گنگ ایستاد و بهش خیره شد.
_چیو؟
روشو از سهیل گرفت. با اینکه کامل این آهنگ رو نشنیده بود اما غم عجیب اهنگ دلش رو به بازی میگرفت و خاطرات چندین و چند سالش رو سرش اوار میکرد...
_اینقدر زمزمه هام بلند بود که حالتو خراب کرد؟
کاش میتونست به سهیل بگه که اگر خونه بودن بی شک می نشست و با همین اهنگ نصفه و نیمه بخاطر از دست رفته های زندگیش زار میزد...
_حالا هر چی دیگه نخونش..

ترجیح سهیل در برابر این همه آشفتگی های عزیز ترینش سکوت بود تا بیشتر خاطرشو مکدر نکنه. اما سهیل این اهنگ رو خیلی دوست داشت و هیچ جوره از ذهنش بیرون نمیرفت. اخمای مهبد تو هم رفته و قدم هاش هم بی دلیل تند شده بودن...
پی نوشت: متن اهنگ بکار برده شده قلب دیوار از ایوان بند هست مرسی از جناب اقای حسین شریفی برای اعلام رضایت شون در بکار بردن اهنگای فوق العاده شون.
پی نوشت تر: سعی میکنم روزی یه پارت براتون بزارم ولی خب به دلگرمی هاتون خیلی احتیاج دارم...
پی نوشت ترین: لطفا تو پروفم یا صفحه نقد راجع به رمان هر انتقاد و پیشنهادی دارین لطفا بنویسین. سپااااس
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#70
چیزی نگذشت که دست سرد سهیل دور مچش حلقه شد و کمی به عقب متمایلش کرد. دلسوزی تو صداش موج میزد.
_اینقدر تند نرو. اذیت میشی. در شرایطی نیستی که اینقدر تند قدم برداری... خودتو کنترل کن.
نگاه گذرایی به داداش کوچیکش که با مهربونی بهش فقط زل زده بود انداخت. حق با سهیل بود توان جسمی مهبد از هر زمانی کمتر شده بود و فعالیت زیاد حتی تند راه رفتن ازرده اش میکرد. نگاهش رو بالا آورد و به بیمارستانی که زیر نور چراغ ها میدرخشید نگاهی انداخت. بی حرف به سمتش قدم برداشت. دست سهیل از دوره دستش رها شد. قلبش بدجور تو سینه اش مسلسل وار میکوبید! پله های دم در رو ناخواسته دوتا یکی کرد. درب اتوماتیک که باز شد نگاهش رو توی راهرو چرخوند. زن جوانی با جدیت پشت کامپیوتر در پذیرش اطلاعاتی رو تایپ میکرد. چشمای قهوه ای تیره اش خستگی شو داد میزدن.
سهیل قدمی به سمت زن جوان که اسمش روی پیشخوان نوشته شده بود رفت. اسم زن به نظر سهیل جذاب میومد. تسنیم باوند...
سهیل که دید تموم حواس زن معطوف به کارشه عمدا صداش رو صاف کرد که بالاخره متصدی پذیرش رضایت داد از صفحه ی مانیتور چشم برداره و به ارباب رجوعش برسه!
_میتونم کمکی کنم جناب؟
سهیل نیم نگاهی به مهبد که روی نیمکت های بهم پیوسته ی ابی راهرو نشسته و سرش پایین بود انداخت و گفت:
_ما یه بیمار داشتیم به اسم خانم ملیحه کرمی که مدتی در کما بود گفتن حالش بهتر شده میتونیم ببینمش؟
نگاه دختر جوان دوباره خیره به مانیتور شد و با ناخن های کشیده ی لاک زده ی فیروزه ای اسمی رو که بهش گفته بودن با سرعت تمام تایپ کرد:
_ایشون هنوز وضعیت درستی ندارن و فعلا تو مراقبت های ویژه هستن. طبقه ی سوم راهروی دست چپ اتاق 203.
سهیل ممنون ارومی گفت و جاش لبخند محوی تحویل گرفت.
دستش رو روی شونه مهبد گذاشت و زمزمه کرد:
_بیا بریم داداش.
نگاهش مهبد رو میپایید. انگار که تعادل درستی نداشت! برای همین دستش رو پشت مهبد گذاشت و به عبارتی با حمایتش اونو به جلو هدایت میکرد. در اسانسور رو که در طبقه ی همکف متوقف شده بود باز کرد. دکمه ی طبقه ی سه رو فشرد و خیلی زود اسانسور در طبقه ی سه ایستاد و در باز شد.
نگاه مهبد تو طبقه چرخی زد و دو به شک رو به سهیل کرد و انگار که کلا حرف های متصدی پذیرش رو نشنیده باشه گفت:
_بازم مراقبت های ویژه؟
بجای سهیل این بار صدای اشنایی از پشت سرش جوابشو داد.
_بله اقای صداقت!
با کنجکاوی روی پاشنه اش چرخید تا زودتر گوینده ی این جمله رو شناسایی کنه. چشماش قفل صورت خسته ی دکتری شده بود که هشت ماه ملیحه رو تحت نظر داشت. خودشو جمع کرد و با اخمی که ناخودآگاه بین ابروهاش نشست پرسید:
_این یعنی اینکه هنوز بهتر نشده؟ میشه ببینمش؟
دکتر با مکث گوشی شو از دوره گردنش بیرون کشید و با آرامش گفت:
_ممنون میشم تا اتاقم بیاین و اون جا بهتون توضیحاتمو ارائه کنم!
*******
مهبد
با پاشنه ی کفشم روی سرامیک تمیز و براق کف مطب دکتر ضرب گرفته بودم. نگاه های عجیبش کلافه ام میکرد. بی حرکت کنار میزش ایستاده و به نیم رخم زل زده بود. انگار توی من دنبال چیزی میگشت. نفسام تنگ تر و تنگ تر میشد. بی اراده دکمه ی پیراهنم رو چنگ زدم و بی طاقت دکمه شو باز کردم. با صدایی که خش افتاده بود و میلرزید با دندون های چفت شده غریدم:
_میشنویم دکتر!
بی چون و چرا از حرفم اطاعت کرد. سر جاش نشست و دستاش رو به هم دیگه قفل کرد. زیر چشمی تموم حرکاتش رو می پاییدم. پرونده ی جلوی دستش رو باز کرد و شمرده شمرده شروع کرد به حرف زدن.
_میدونین که الکل صنعتی ماده ی صنعتیه کشندیه که اگر هم انسان رو نکشه در کل خسارات جبران ناپذیری به بدن میزنه... مثل عدم کارکرد درست بینایی...
قلبم از سینم داشت بیرون میزد که با جمله اش انگار ریخت پایین. پی حرفاش رو گرفت این دکتر بود یا شکنجه گر؟
_من از معایناتی که ازش داشتم و بررسی که چشم پزشک کرد اینو فهمیدم که فعلا مشکلاتی در دید داره اما جدی نیست به مرور زمان خوب میشه.
به سختی و داشتم کاملا با دهن باز نفس میکشیدم. حس خیلی بدی به دکتر داشتم. با نگاهش انگار جور بدی تحقیرم میکرد. علت این همه تخاصم رو نمی فهمیدم.
_ اما چیزی که بدتر از همه اس اینه که قلبش به علت اینکه دیر رسوندنش....
جمله اش رو با دو به شکی خاص و نگاه زیرکانه ای ناتموم گذاشت. دستم از شدت خشم مشت شد دیگه نمی تونستم حرکات و حرفاش رو تحمل کنم... اینبار بشدت از کوره در رفتم و فریاد زدم:
_نکنه تو منو مقصر دیر رسوندنش به این خرابه ی بی در و پیکر میدونی هان؟ تو چطور جرات میکنی با من این طوری حرف بزنی؟ به چه اجازه ای به خودت حق میدی که راجع به اون یا من قضاوت کنی! حدتو بدون!
به وضوح دیدم که رنگ از چهره اش پرید و یخ کرد. شاید انتظار همچین برخوردی رو از من نداشت! اصلا فکر نمیکردم اینقدر گستاخ باشه که به خودش اجازه بده که بخواد درباره بیمار و همراهش قضاوت کنه! نمی تونستم افکارش رو درک کنم عین ادمهایی رفتار میکرد که حس خاصی به طرف مقابلشون دارن!
صورتم گر گرفته بود و دستام از زور خشم میلرزید. هیچ کس حق نداشت به چشم دیگه ای ملیحه رو نگاه کنه. هیشکی حق نداشت نسبت به ملیحه حریص شه! هیچ کس...

از جام بلند شدم و با قدمهای بلند به سمت در اتاقش رفتم و بعد از خروج کامل درو بی اختیار به هم کوبیدم. ضربان قلبم سر به فلک گذاشته بود... من واقعاً چم شده بود؟ راهه پله هارو در پیش گرفتم و با تموم توان و سرعتم ازشون پایین رفتم...
 

موضوعات

بالا