جذاب رمان در امتداد خوشبختی (جلد سوم مهبد)| کار گروهی کاربران انجمن رمان ایران

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#71
نفس هام رو به سختی بیرون می دادم. انگار ریه هام باهام لج کرده بودن. سلول های ریه ام انگار کیپ شده بودن و مولکول های هوا رو پس میزدن. پیرهنم رو چنگ زدم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. صدای دویدن کسی با سرعت تمام روی پله ها میومد. با دهنم با تموم قدرت هوا رو به ریه های کم ظرفیتم کشیدم جوری که از شدت فشارش درد توی دنده هام پیچید. چیزی نگذشت که سهیل به سرعت از روی اخرین پله هم پرید و بی اختیار لیز بدی خورد اما خودشو کنترل کرد. دوطرفشو نگاهی کرد و نگاهش رو من متعجب و حیرون زوم موند. اومدم چیزی بگم اما نفسم به طرز بدی یاریم نکرد و فکم هم قفل شد!

چشمای سهیل هر لحظه گشاد تر میشد و از فرق سر تا لبام رو اسکن میکرد. اما کم کم وحشت جاش رو به تعجب تو چشماش می داد.

_وای تو داری کبود میشی...خاک بر سرم چت شد؟

تقلا زدنم واسه نفس کشیدن فایده ای نداشت. دستمو محکم روی قفسه سینم کوبیدم اما انگار نه انگار... انگار کسی دست روی گلوم گذاشته بود با تموم توانش فشار میداد تا خفه ام کنه. جدیداً با هر استرسی دچار چنین معضلی میشدم! چند لحظه چشمام رو بستم و سعی کردم اروم بشم. کمکم داشتم مترسیدم که با ضربه ای که از پشت بین دوتا کتفم خورد به یک باره سدی که راه گلوم رو بسته بود شکسته شد و هوا با تموم توانش وارد ریه هام شد و با ضرب از جام پریدم.

به جرات میشه گفت احساس خفگی بدترین احساس دنیاس... با اروم شدن ریتم نفس هام پوف بلندی کشیدم که سهیل شل و وا رفته از فرط ترسی که بهش دست داده بود، رو زمین زانو زد.

_وای داشت خفه میشد دکتر!

دکتر؟ کدوم دکتر؟! بی درنگ به پشت چرخیدم که سینه به سینه ی همون دکتر منحوس شدم! پر غضب نگاهش کردم و اون خنثی نگاهم کرد و فقط ابروهاش رو بالا انداخت. ارامشش سخت عصبیم میکرد. بایدم اروم میبود! منو اتیش زده بود و خودش خنک شده بود!

دندونام بی اراده رو هم ساییده میشدن.

_قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم برادر.

دلم میخواست بگیرمش و یه مشت حروم اون قیافه ی پتیاره اش کنم.

_نمی دونم چرا عصبانی شدین؟ من فقط شرایط بیمار رو گفتم همین...

نگاهش برق شیطنت بدی داشت. من یه مرد بودم و نگاه های هم نوعم رو به خوبی میشناختم و میتونستم به خوبی منظورشو از نگاهاش و لحن حرفاش نسبت به بیماری که ازش حرف میزد درک کنم! علاقه ی عجیبی در لفافه ی حرفاش پنهان بود!

دستم رو روی یقه ی اتو کشیده ی تمیزش گذاشتم و محکم به دیوار چسبوندمش که عین چسبونک کیپ دیوار شد!

_ببین من میدونم چه مرگته ولی اگر جونتو دوست داری بهتره به ناموس من چشم نداشته باشی!

چشماش با شیطنت خاصی بهم خندید. سرمای بدی از بازوهام تا پایین از خباثت نگاهش کشیده شد.

_اخه وقتی بیدار شد تو نبودی گفتم شاید مشکلی باشه. فکر نمی کنم صنمی با این اوصاف باهاش داشته باشی...

دستام از روی یقه ی ابی تیره اش شل شد. این عوضی حتی نبودن و نیومدن منو هم پاییده بود. اخمهام شدیدا به هم گره خورد. چشمام رو ریز کردم و یقه اشو گرفتم و محکم کشیدمش سمت خودم و اروم تو صورتش گفتم:

_خوب گوش کن چی میگم. با من در نیفت من سر اون دختر با کسی شوخی ندارم. بپیچی پر و پاچم گردنتو میشکنم! فهمیدی؟

عین خیالش نبود. ارامش بی نهایتی داشت که هر جنبنده ی عصبانی ای رو بدتر از کوره به در میبرد! یقه اشو با خشونت ول کردم که باعث شد سر جاش تکون کمی بخوره. یقه اشو صاف کردو گفت:

_اگر اینقدر روش حساسی چرا گذاشتی خودکشی کنه؟

دستام مشت شد و اون قدر بی اختیار انگشت هامو به هم فشار میدادم که بی شک در صورت ادامه دادن فشار، خورد میشدن. این ادم کی بود چرا داشت چوب توی استین کسی می کرد که اونو نمی شناخت! غریدم و در حالی که سهیل کنترلم میکرد تا با چنین دکتر زبون نفهمی برخورد فیزیکی نداشته باشم و لت پارش نکنم گفتم:

_تورو سننه هان؟ تو رو سننه عوضی؟

_اینجا چه خبره؟

با شنیدن صدای یه مرد میانسال با کنجکاوی به سمت صدا چرخیدم. خودمو با حرص از حصار دستای سهیل آزاد کردم و به مرد قد بلند با موهای جو گندمی خیره شدم. میخورد بالای 50 سال سن داشته باشه. دماغش قوز دار بود و پوست سبزه ای داشت. پیشونی بلندش صورتش رو بازتر جلوه میداد. چشماش سیاه و سرکش و وحشی بودن.

با کمال پر رویی زل زدم به وجنات و قد دیلاقش و با لحنی پر تمسخر گفتم:

_جنابعالی کی باشین؟

سرش رو بالا برد و با غرور نگاهم کرد:

_پدر همینی که یقشو تا خرخره اش چسبیده بودی!

پدر... پدرش اینجا چکار داشت که عین بچه مدرسه ای ها حمایتش میکرد؟! بی اراده پوزخندی رو لبام نشست و با تمسخر گفتم:

_پس بزرگتره این مردک چشم چرون شمایی!

به وضوح دیدم که کم مونده بود چشمهای پدر جناب دکتر از حیرت لوچ شه!

_چشم چرون؟ پسر من؟

و به دنبالش ابروهای کمونیش رو هم در هم کشید:

_چی میگی اقا؟

با دست اقا زاده اش رو به سمتش هول دادم و گفتم:

_جناب دکتر به فامیل ما چشم داره! هشت ماه که اون خانم تو کما بوده ایشون با خیال اون خانم برای خودش ظاهرا رویا میبافته!

جمله ام که تموم شد لبخند عصبی ای زدم و اینبار نوبت دکتر بود که افسارش از دستش در بره و عصبانی شه. از زور حرص قرمز شدو محکم گفت:

_چی میگی تو برای خودت هی هر چی هیچی نمیگم دور بر میداری...!

بی توجه به حرفاش رو به پدرش کردم و لبخند کجی که گوشه ی لبم جا خشک کرد:

_به پسره تون تفهیم کنید اون خانم صاحب داره اگر بخواد با من در بیفته ازش نمی گذرم که هیچ ازینجا هم پرتش میکنم بیرون.

انگار حرفام تو کتش نمیرفت و باورش نمیشد که پسرش این کارو کرده باشه!

بی توجه به جفتشون با ارامش از پله ها بالا رفتم. حالا که خیتش کرده بودم حالم بهتر و دلم به طور بدجنسانه ای خنک شده بود! جلوی اتاقی که ملیحه توش بستری بود ایستادم و بعد از پوشیدن لباسای مخصوص وارد اتاقش شدم. هنوزم صدای الکتروگاردیوگراف تو ذوقم میزد. حالا دیگه ازون لوله گذاری ها خبری نبود و فقط یه ماسک اکسیژن نیمی از صورتش رو پوشونده بود. اروم کنار تختش نشستم و کمی متمایل به جلو رو صورتش خم شدم.

با نشستنم پلکاش تکون کمی خورد... دوتا گوی عسلی گنگ و مبهم نگاهم کرد. مست خواب بودن اما سعی میکردن کسی رو که کنار تخت نشسته شناسایی کنن. به گمونم خیلی منو تار میدید چون نتونست شناساییم کنه.

_صدامو میشنوی؟ منم ملیحه من مهبدم...

لبخند کم جونی روی لبای رنگ پریده اش نشست و انگشتای سرد شو روی پشت دستم کشید اما خیلی زود دستش رو پس کشید و اشک چشماشو پر کرد. روشو ازم گرفت و در حالی که سعی میکرد ماسک رو از صورتش برداره چیزی گفت که متوجه اش نشدم. مبهم نگاهش کردم و گفتم:

_چی؟

صداش چیزی شبیه ناله ای خفیف بود. بریده بریده و نامفهوم...

_از... اینجا... برو. خواهش ... میکنم.
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#72
حالش خراب تر از اونی بود که بخوام باهاش لج بازی کنم یا بخوام ناراحتش کنم و عصبانیتم رو سرش خالی کنم. دستم رو اروم بالا بردم و با انگشت اشاره ام گونه ی نرم و داغش کشیدم. چقدر دلم برای یه دل سیر نگاه کردنش و صداش تنگ شده و ذوق بی وصفی تو جونم رخنه کرده بود.

_چرا باید برم؟ چرا پسم میزنی؟ گریه ات واسه چیه؟

روشو به سختی ازم گرفت. نمی تونستم درکش کنم. علت ناراحتیش برام قابل فهم نبود. چرا پسم میزد؟

_چرا...گذاشتی... زنده بمونم...من...

سرفه خیلی زود باعث شد نتونه ادامه حرفاش رو بگه اما همون کلمات احمقانه ام برای عصبانی کردنم کافی بود. برق خشم رو حتی خودمم تو چشام حس کردم. با حرص و غضب گفتم:

_معلومه چی داری میگی؟ یعنی چی چرا گذاشتی زنده بمونم؟ میدونی چند ماهه اینجا عین جنازه افتاده بودی و منو شکنجه کردی بعد دو قورت و نیمت هم باقیه؟ فکر کردی خودتو بکشی حل میشه؟ به منه بدبخت فکر نکردی؟ به اینکه جز تو تکیه گاهی ندارم فکر نکردی؟ خیلی دوست داری بمیری حرفی نیست منو باش که واسه کی خودمو اینقدر عذاب دادم. ادمی که خود کشی میکنه بی لیاقت ترین موجود دنیا و خودخواه ترینه!

صدام بالا رفته بود و باز داشتم تا مرز انفجار عصبانی میشدم. دست خودم نبود. نمیدونم چرا هنوز روی عقیده خودکشیش پافشاری میکرد. انگار از خشمم ترسید که صورتش از زور گریه مچاله شد. حق داشت حرفام در نهایت عصبانیت و با بی رحمی و قصاوت تمام ادا شده بودن. اشکاش که صورتش رو شستن و نفساش که تنگ شد و شروع کرد به بی حال شدن عین سگ از حرفام پشیمون شدم و بی اختیار از جام پریدم. با دیدن حالاتش وحشت سراسر وجودم رو گرفت... دستهای لرزونم رو روی دوتا شونه هاش گذاشتم و با استرسی که تو صدام موج زد گفتم:

_وای من غلط کردم اروم باش... چرا رنگ به رنگ داری میشی ملیحه.... ملیحه؟

صدای دکتر تو گوشم پیچید.

_بخاطر اینکه دیر رسوندنش قلبش...

این یعنی که وضعیت قلبش خوب نبود و من... خدایا من چیکار کرده بودم! نمی تونستم کاری نکنم ... باید ارومش میکردم. دستم رو زیر گردنش گذاشتم و با چشمهایی که داشت از شدت ترس به اشک می نشست نگاهم رو صورتش دور میزد. خواستم چیزی بگم که صدای اکتروکاردیوگراف شدت گرفت که نگاهم میخکوب مانیتور شد. خطوط مانتیور عجیب و عجیب تر شدن تا اینکه سوت بی امونش گوشم رو کر کرد... ناباور به خط صاف متحرک مانیتور زل زده بودم. دستام با دیدن چشماش که به کل سفیدی رفته بود یخ کرد و بشدت خودمو ناخوداگاه مثل یه قاتل که قتل غیر عمدی مرتکب شده باشه، عقب کشیدم. در باز شد و دکتر و پرستار ها ریختن تو اتاق... مسخ شده بودم و زجه میزدم. فقط زجه میزدم و فریاد هایی پر التماس که از کنترلم خارج شده بودن. من چی کار کردم؟ من چه غلطی کردم. دو نفر سعی داشتن از اتاق منو بیرون بِبَرن. اما من نمی تونستم رهاش کنم منم نمی تونستم همین جوری برم... داشتم دیوونه میشدم.

_ملیحه ولم نکن توروخدا تنهام نزار ملیحه من غلط کردم. ملیحه توروخدا من بی تو میمیرم.

اما دوتا پرستار اون قدر به عقب هولم دادن تا کامل از اتاق بیرون رفتم. سوت دستگاه روانیم میکرد. پرستاری فوری پرده های اتاق رو کشید. دستم رو روی شیشه گذاشتم که مشت شد و با زجه نالیدم:

_اگر بری نابود میشم توروخدا... خدا خواهش میکنم. اون هنوز هیچی از زندگی نفهمیده التماست میکنم نبرش خدا میشنوی صدامو...

انگار تو اون لحظه بی پناه ترین ادم دنیا من بودم. سهیل با زانوهای سست به دیوار تکیه داد و با گریه پایین اومد... تموم دنیا دور سرم میچرخید. دیگه نمی تونستم بیشتر ازین رو پاهام بند بشم. شقیقه هام ذوق ذوق میکردن. قلبم مچاله میشد و ول میکرد.

_تو چکار کردی داداش؟ باهاش چی کار کردی؟

صدای پر از غم و دلخوری سهیل عین سوهانی روی روحم کشیده شد. لبهای خشک شده ام تکون کمی خورد. گلوم میسوخت حتی بزاقی هم نداشتم که قورت بدم. دستهای یخ زده امو بین خودم و دیوار حائل کردم. دیگه اشک هامم نمی چکیدن. پرستارها از اتاق بیرون اومدن. دیگه حالا نا و جراتی هم که نداشتم بپرسم چه اتفاقی واسه ملیحه افتاد. دکتر چند لحظه بعد با صورتی بر افروخته و عرق کرده بیرون اومد. چشماش جور بدی قرمز شده بودن. تار و مبهم میدیدمش.

_حالش خوبه بخیر گذشت! با اجازه ی کی رفتی تو هان؟ مگه من بهت اجازه دادم که بری؟ هان؟ با توام!

صداش تو سرم اکو میشد دستم رو بی اختیار رو پیشونیم که تیر بدی میکشید گذاشتم و تمام سعی مو کردم تا فقط ازون جا و تموم تنش هاش دور بشم. دیگه هیچی نمیشنیدم دیگه هیچی نمی دیدم فقط چشمهای سفید شده ملیحه و گردنش که رو دستام شل شد مثل فیلم اسلاید شده از جلو چشمام می گذشت. نفسم به سختی تو اخرین لحظات رها شد و بی رمق روی زمین زانو زدم...

لیلا

با زنگ گوشیم از خواب با شدت هر چه تمام تر پریدم. قلبم تو دهنم می کوبید. خدا لعنت کنه اخه کی این وقت صبحی کله ی سحر خروس خون زنگ میزنه! همینجوری داشتم جد و ابای تماس گیرنده رو فحش میدادم که با دیدن اسم سهیل رو صفحه ی گوشی چشمام گرد شد. ساعت 6 صبح سهیل از اتاقش برای چی باید به من زنگ میزد؟! رد تماسی زدم و مسخره ای زیر لب گفتم و خواستم گوشی رو سایلنت کنم و بخوابم که دوباره زنگ زد. اخه یکی نیست بهش بگه که تو دیگه شور مسخره بازی رو دراوردی! اینبار کفری جوابشو دادم.

_دیگه تو نهایت مسخره بودنی! از تو اتاقت زنگ میزنی منو اینجوری سکته میدی که بیدارم کنی؟ تو...

بی حوصله با صدایی که عجیب گرفته بود و خش داشت اسممو صدا کرد.

_لیلا...

این دیگه چجورش بود. با شنیدن صدای داغونش قلبم جور بدی ریخت. نفسهاش نشون میدادن داره گریه میکنه. کپ کرده بودم.

_لیلا بیا بیمارستان همه چی بهم ریخته خیلی تنهام دارم دیوونه میشم.

بیمارستان؟ اونم سهیل؟ حالا چرا تنها؟ از زور تعجب به تته پته افتادم.

_چی؟ چی... چیشده؟

صدای هق هق هاش تلفن رو پر کرد.

_فقط بیا توروخدا... خواهش میکنم.

نمی دونستم باید چکار کنم. هول شده بودم و دستپاچه! فوری لحافم رو کنار زدم و از تخت پایین پریدم:

_سهیل جون به لبم کردی چیشده بیمارستان چکار میکنی؟ کشتی منو د حرف بزن.

گریه امونش رو بریده بود.

_مهبد... مهبد گفت بریم. بعد که ملیحه ... ملیحه رو دید ن...نمی دونم چیشد ... چیشد که باعث شد ...د..دختره ای... ایست کنه...

نفس تو سینم حبس شد.چطور ممکن بود مهبد باعث همچین اتفاقی شده باشه؟! این امکان نداشت! گوشی تو دستم خشک شد.

_چی میگی سهیل یعنی چی؟ چه بلایی سر ملیحه اومده وای تورو به حضرت عباس قسم نگو مرده...

فقط هق هق میزد. هق هق هاش داشتن کلافه ام میکردن. جیغ زدم:

_با تو ام میگم مرده؟

سعی کرد هق هق هاشو کنترل کنه.

_نه اما داداش داغون شد. لیلا توروخدا بیا...

خواستم چیزی بگم که تماسمون به طور ناگهانی بعد از این جمله اش قطع شد. مبهوت به صفحه ی گوشی خیره شدم. اما الان جای تعلل کردن نبود! لباسام رو از چوب لباسی چنگ زدم و به سرعت پوشیدمشون. پولامو از توی کشوی میز کارم برداشتم و به دو از خونه بیرون رفتم. دل تو دلم نبود. تقریبا با خبری که سهیل داده بود شوکه شده بودم... خوشبختانه از خونه تا بیمارستان راهی نبود. قدم هام تند تر و تند تر میشدن. به ورودی در بیمارستان که رسیدم سهیل که روی یه نیمکت تو حیاط تنها نشسته بود و تو خودش جمع شده بود نظرمو جلب کرد. با تموم توانم از جام کنده شدم و سمتش دویدم.

با دیدنم پاشد و خودشو تو اغوشم رها کرد نگاهی به چهه اش انداختم... از فرط غم نابود شده بود....
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#73
از خودم جداش کردم و دستی به موهاش کشیدم که روی پیشونیش ریخته بودن.
_یه کلام حرف بزن ببینم چی شد! داداش کوش؟ ملیحه چی شد؟
با دستمال کاغذی پاره پوره ای اب بینی شو گرفت و گفت:
_به خودم اومدم دیدم یکاری کرده یه حرفایی زده دختره رو تا مرگ برده خودشم پس افتاده.
پوفی کشیدم و سر انگشتای یخ زده ام رو روی چشمهام کشیدم. دستم رو دور مچش حلقه کردم و در حالی که دنبال خودم میکشیدمش گفتم:
_بیا ببینم بیا بیا بهم بگو کجان. اروم باش چیزی نشده که...
انگشتاش رو توی انگشتام قفل کرد. انگار دوتا تیکه یخ دست به دست هم داده بودن! دستش از دستای یخ زده ی من هم سردتر بود!
_اصیلا شماها چرا این وقت صبح اومدین. مگه شماها نمیدونین ممکنه یکی که از کما تازه بیرون اومده هنوزم نیاوردنش بخش ممنوع ملاقات باشه؟
صداش خفه تر از همیشه بلند شد. یه صدای خراشیده و لرزان...
_خب من چه میدونستم! یهویی عین این برق گرفته ها پرید گفت بریم ملیحه رو ببینیم. مهلت نداد ایکی ثانیه فکر کنم.
سری از روی کلافگی تکون دادم. در سکوت فقط به دنبال خودم میکشیدمش. سوز سردی اومد و تا مز و استخونم نفوذ کرد. با باز شدنه دره کشویی اتوماتیک بیمارستان ناخوداگاه حس خوبی از گرمای مطبوعی که توی ساختمون بود بهم دست داد.
سهیل دستم رو رها کرد و از پشتم راهشو گرفتو افتاد جلو تا راه رو بهم نشون بده. دیگه کم کم داشتم از بیمارستانه متنفر میشدم! از بس گذرم به هر عنوانی به اینجا افتاده بود. سهیل دره یه اتاق رو که ته راه روی طبقه دوم بود باز کرد. بوی آمپول و الکل کل فضای بینیم رو پر کرد. از این بو هم متنفر بودم. نگاهم توی اتاق چرخی زد جز مهبد هیچ کسی توش نبود. بی رمق روی یه تخت نشسته بود و بی حرکت به کف زمین با صورتی خیس زل زده بود. حتی از نیم رخشم میشد تشخیص داد که رنگش با گچ یکی بود!
فقط سر جام ایستادم و بهش زل زدم. انگار تو هپروت سیر میکرد! لباش ترک خورده بودن و رو جای لب پایینش خون خشک شده بود. دلم براش اتیش گرفت. نمی تونستم اینقدر داغون ببینمش. نمیتونستم منم سرزنشش کنم!
_داداش؟
با مکث سرش رو به سمتم چرخوند. چشمهای قهوه ای خوشرنگش به خون نشسته بود و مویرگهاش انگار داشت منفجر میشد. غم عالم رو انگار تو چشماش ربخته بودن! با صدایی که بزور در میومد گفت:
_اینجا چی میکنی؟
فکر کنم انتظار داشت به عنوان خواهرش تو این شرایط رهاش کنم! راجع به من چی فکر کرده بود؟
_اومدم مراقبت باشم. ما یه خانواده ایم یادت رفته؟
بی حوصله و نا متعادل از جاش بلند شد. قدم بلندی برداشتم و فوری زیر بغلشو گرفتم. تازه متوجه چسب زخمی که روی جای سرم زده شده بود شدم.
-کجا میخوای بری با این حالت؟ دراز بکش. حالت بدتر میشه نباید به خودت فشار بیاری.
_ میخوام هوا بخورم...
سهیل رو نگاه کردم که خنثی و بی هدف بهم فقط خیره شد. مهبد دستش رو از دستم بیرون کشید و به سمت در رفت. زودتر دست بکار شدم و در رو براش نگه داشتم که با قدم های سست از اتاق بیرون رفت.
_دیگه هیچ وقت سمتش نمیرم...
متعجب سر جام ایستادم و متحیر گفتم:
_یعنی چی؟ یعنی تو هم میخوای ملیحه رو ول کنی؟ تو چت شده؟
بی طاقت در حالی که سعی میکرد بغضشو پنهان کنه غرید:
_نمی فهمی من تا مرگ بردمش و اوردمش؟
به سختی اب دهنشو قورت داد روشو ازم گرفت. مهربون نگاهش و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.
_نگو این حرفو... تو که نخواستی بکشیش. تو که نخواستی این جوری شه....
انگار حرف به خرجش نمیرفت.
_من باید ملاحظه اشو میکردم من باید خودخواهی مو کنار میزاشتم.
درکش میکردم. احساس میکرد با جون یه ادم بازی کرده. اما اون ناخواسته باعث همچین اتفاقی شده بود. حالا که ملیحه چیزیش نشده بود و اینقدر احساس عجز میکرد حالا اگر زبونم لال...
بی اراده حرفی رو زبونم اومد که خودمم از گفتنش تعجب کردم...!
_تو دوستش داری...!
یهو تیز و بی هدف بعد از شنیدن حرفم زل زد به تخم چشام! برای اینکه از حرفم بد برداشت نکنه فوری جمله ام رو اصلاح کردم و گفتم:
_یعنی اینکه به عنوان یه همدم خوب برات عزیزه.
جمله ام باعث شد تو فکر فرو بره. کنارش ایستادم و گفتم:
_اگه تو هم بخاطر یه احساس برای کاری که مقصرش نیستی عزا بگیری و کنارش نباشی دیگه چی براش میمونه؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
_نمیدونم فقط میخوام ازینجا برم...!
اصرار به موندنش فایده نداشت برای همین مانعش نشدم.
_بر میگردی خونه؟
فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد. با وجود ضعفی که داشت پیاده رفتن به صلاح هیچ کدوممون نبود.
_به نظرم بهتره به بابام بگم بیاد دنبالمون.
هم سهیل هم مهبد فقط در سکوت به جلوشون خیره میشدن و اروم راه میرفتن. گوشی مو از جیبم دراوردم و شماره شو گرفتم. بعد از حدود 5 بوق صدای خسته و خواب الودش تو گوشی پیچید:
_جانم لیلا.
ازینکه سر صبحی بیدارش کرده بودم و از خواب پرونده بودمش احساس پشیمونی کردم. صبح زود باعث شدم تا استراحتش ناقص بشه. با اینکه میدونستم شبها دیر میخوابه اما واقعا تو تموم اون لحظات مغزم درست یاریم نمیکرد.
_سلام بابا ببخش مزاحم خوابت شدم.
صداش رو صاف کرد و با روی باز گفت:
_نه بابا جون عیب نداره چیشده.

گوشی رو کمی رو گوشم جابجا کردم. اومدم درخواستمو بگم و ازش خواهش کنم که بیاد دنبالمون که با دیدن کسی که جلوی در ایستاده بود ماتم برد. چشام قد نعلبکی گشاد شد اون اینجا چی میکرد؟!
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#74
همون طور که گوشی به دست خشک شده بودم یادم اومد که بابا رو هنوز پشت خط نگه داشتم.
_چیز... چیزه مهبد یکم ناخوش احوال بود یع... یعنی بعدا تعریف میکنم چی شد ولی بهتره که زیاد راه نره منم هول هولکی اومدم نشد پول ور دارم. میشه بیای دنبال ما؟
با اینکه تعجب کرد اما ترجیح داد تا زمانی که وقت توضیحات من برسه سکوت کنه و منتظر بمونه.
_باشه بابا جان آدرس رو بده خودمو میرسونم. هر جا هستین بمونین.
آدرس بهش دادم و گفتم که تو حیاط بیمارستان منتظرش هستیم. نگاه خیره امو به مهبد دوختم که بی تفاوت اما مسخ شده به چهره ی رایکا خیره شده بود. قلبم تو سینه لرزید. چطور میتونست نگاهش نسبت به این دختر که زمانی براش از عشق زیاد میمرد یخ باشه. سهیل اومد کنارم و نگاه نگرانی بهم انداخت. اینبار بر خلاف تمام زمان هایی که به هر نحوی میتونستم آرومش کنم هیچی تو دست و بال فکرم نبود که بتونم ارومش کنم. چشم چرخوندم و رایکا رو برانداز کردم که انگار داشت از دیدن مهبد پس می افتاد.
برق اشک رو به وضوح میشد تو چشماش دید. دستش پارچه ی مانتوش رو جور بدی چنگ زده بود و می لرزید. از نظر شکل و ظاهر خیلی تغییر کرده بود. موهاش مش و کاهی رنگ شده بودن و ابروهاش کوتاه تر از همیشه و باریک تر و زنانه تر برداشته شده بودن.
ارایش ملیح و کمرنگ همیشگیش رو صورتش خودنمایی میکرد. ردی از ریمل و خط چشمش بخاطر اشکی که از چشماش به پایین کشیده میشد روی گونه هاش خود نمایی کرد.
لبهای رژ خورده ی جگری کمرنگش میلرزیدن. نمی تونست از کسی که روزی براش میمرد اما حالا فقط عین یه چوب خشک بی هیچ حسی نگاهش میکرد چشم برداره.
دستم رو دور بازوی لاغر و کشیده ی مهبد حلقه کردم که از بهت در اومد و نگاه غریبی به چشمهام که صورتش رو دور میزد انداخت.
_بابات نیومد؟
صداش به طرز عجیبی لرزید و اخم بدی بین ابروهاش افتاد. با اینکه سعید ر حفظ ارامش و موضع بی تفاوتی خودش داشت اما مشخص بود که اونم دچار تشویش شده! سر در گمی تو تموم حرکاتش و این پا اون پا کردناش مشهود بود. سهیل که تا اون لحظه فقط سکوت کرده بود کمی بهم نزدیک شد و در حالی که بدنش تقریبا مماس به من شده بود تو گوشم زمزمه کرد:
_ببین بهتر نیست زودتر از اینجا بی هیچ برخورد و گپی با این دختره بریم؟ کم مونده پس بیفته بیچاره. ولشم کنی حتما میخواد که باهاش حرف بزنه. من نگران مهبدم، لیلا بیا ببریم داداشو از این جا.
سرم رو فقط در سکوت تکون دادم. دستم رو پشت مهبد گذاشتم و با فشار کمی که رو به جلو به کمرش وارد کردم با لحن اروم اما محکمی گفتم:
_بریم داداش؟
عاجز و در مونده تر از هر موقع دیگه ای نگام کرد. دلم اتیش گرفت و تا چشمام شعله کشید.
لبای رنگ پریده اش از هم باز شد و بی حوصله لب زد:
_بریم...
چشمام رو به نشونه ی باشه روی هم گذاشتم.
انگشتام رو توی انگشت های استخوانی کشیده اش قفل کردم و اروم به سمت در خروج قدم برداشتیم. نگاهم به نگاه ابی تیره رایکا که پر حسرت به مهبد خیره شده و حرکات و قدم هاش رو می پایید گره خورد. لرزیدن مردمک هاش حالم رو بد میکرد. تمنای نگاهش دل سنگم اب میکرد. با وجود اینکه زندگی ش رو با مرد دیگه ای شریک شده و سهم کسی دیگه غیر از داداش من شده بود اما عشق به مهبد از تموم اجزای صورتش میبارید. چند قدمی ازش بیشتر رد نشده بودیم که با صدای گرفته و ضعیفی گفت:
_صبر کن مهبد.
لرزش دستهای مهبد رو که تو دستم ویبره میزد حس کردم و قلبم ریخت. کاش دوباره صداش نمیزد کاش دوباره هم کلام مهبد نمیشد. کاش این زخم عمیق که کم کم داشت تازه دَلَمه می بست باز نمیشد. کاش صداش خنجری بر زخم عمیق مهبد نمیشد و ریش ریشش نمی کرد.
صدای قلب مهبد اوج گرفته بود. قلبش انگار تو گوش من می تپید نه تو سینه ی خودش. دستای یخ زده اش شروع کرده بودن به گرم شدن.
دستش رو از بین دستای من بیرون و با آهی که کشید به سمت رایکا برگشت که منتظر و بی وقفه تماشاش میکرد. اما با جمله ای که گفت انگار اب یخ روی هممون و بیشتر از همه روی رایکا ریختن!
_من شمارو نمیشناسم خانم! فکر کنم منو با کسی دیگه اشتباه گرفتین.
چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شد نا باور نگاهش کردم. چشام بی اراده روی رایکا زوم شد متحیر و حیران سرش رو تکون میداد. سهیل غمگین نگام کرد و سرش رو پایین انداخت. رایکا فاصله ای که بین خودش و مهبد بود رو با قدم های بلند طی کرد. در حالی که پشت دست شو روی دهنش گداشته بود تا صدای هق هقش بلند نشه سرشو بالا گرفت و صورت رنگ پریده و عین سنگ سرد مهبد رو اسکن کرد.
_دروغ میگی. چشمات چیز دیگه ای میگن. این کارو باهام نکن. نگو منو یادت رفته. قیافه اتو برای من سنگی نکن! من نتونستم فراموشت کنم. نشد از ذهنم بیرونت کنم. نشد به اونی که کنارمه همون قدر که میتونستم به تو محبت کنم، به اونم محبت کنم.
بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد. نفسش از گریه تنگ بود و نتونست جملات بیشتری رو بگه. نگاه اون به مهبد دوخته شده بود. اما نگاه مهبد نقطه ای از زمین رو که بین دوتاشون بود رو هدف گرفت.
انگشت های کشیده و سفید رایکا دور ساعد مهبد حلقه شد و در حالی که اشک هاش از روی گونه هاش به پایین سر میخورد و بغض راه حرف زدنش رو می بست گفت:
_تو چشام نگاه کن و بگو که منو یادت نمیاد. بگو که این صدای قلبت که گوش فلک رو کر کرده بخاطر من نیست. بگو که دوستت ندارم بگو که منو فراموش کردی بگو! بگو چرا نمیگی نامردی بگو! بگو دیگه منو اتیش بزن خودت خنک شی!
مهبد اروم ساعدش رو از دست های ظریف رایکا بیرون کشید.
_درست نیست به یه نا محرم دست بزنید...
بی هیچ حرف اضافه ای از جلوی رایکا کنار کشید اما این کار بدتر رایکا رو جَری تر کرد.
_جرات داری بگو تا هر وقت اینجوری نا غافل دیدمت دلم واست پر نکشه...!
مهبد همون طور که راهش رو ادامه میداد از گوشه ی چشم نگاهی به عقب انداخت و گفت:
_تو دیگه برای من تموم شدی!
 

موضوعات

بالا