• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

کامل شده چلیپا | Vague کاربر انجمن رمان ایران

بعد از خوندن چند پارت، نظرتون در مورد داستان چی بود؟

  • جذب کننده بود...

    رای: 2 100.0%
  • خوب بود.

    رای: 0 0.0%
  • بد بود!

    رای: 0 0.0%
  • بدتر از این نمیشه!

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

Albatross

ناظر رمان
ناظر رمان
کاربر خاص
عضویت
17 May 2020
ارسال ها
973
امتیاز واکنش
4,014
امتیاز
690
محل سکونت
یک‌جای مبهم!
خسته از این همه فشار روانی، به دو برادر روبه‌رویم زل زده‌ام. کاملا شبیه به هم‌اند، البته اگر رنگ چشم‌هایشان را فاکتور بگیری!
نگاهم را روی فرزین متمرکز می‌کنم. در زندگی من افراد زیادی وجود نداشت.
تنها بی‌بی، الین، فرزین و آرامیس خانواده من را تشکیل می‌دادند که سه نفر از این‌ها یا من را رها کردند یا به من خیانت!
نمی‌دانم شاید مشکل از من است که تمام افراد دور و برم، اینجوری از آب درآمدند.
آری، تقصیر من و بخت بد من است!
مردک، که حالا فهمیده بودم برادر فرزین و شوهر مادرم است، به سمت الین قدم برداشت.
بطری آبی از جیبش در آورده و تمام آن را یک ضرب روی صورت الین ریخت که باعث می‌شود الین با کشیدن هینی، به هوش آید.
با اخم به سمت مردک قدم برمی‌دارم، که فرزین دستانم را از جلو با زنجیر نازکی، می‌بندد.
آنقدر تنم درد می‌کرد که، توانایی مقابله با فرزین را نداشتم!
- خب الین، بهم بگو مُهر مخصوص‌ات کجاست؟
الین دیگر نایی برای حرف زدن نداشت.
از آن کوه غرور، تنها تپه‌ای مانده بود. فرهاد عصبی از جواب ندادن الین، با دسته اسلحه به قفسه سینه الین، ضربه‌ای می‌زند که الین با تمام توان چشم‌هایش را باز کرده و پی‌درپی، سرفه می‌کند. داد می‌زنم:
- دست بهش نزن عوضی، مگه باهات چیکار کردم؟ پدرم رو کشتی، من رو فرستادی تیمارستان، حالا هم می‌خوای مادرم رو بکشی؟ به چه جرمی آخه؟
فرهاد الین را رها کرده و به سمت من می‌آید:
- نمی‌دونی چرا؟ اگه پدربزرگت زنده بود بهت می‌گفت چرا... پدر این زن، برای خانواده من پاپوش دوخت و اختلاص خودش رو، انداخت گردن پدر من! بخاطر این دروغ و تهمت، پدرم رو اعدام کردن، مادرم از دوری پدرم دق کرد، اموالی که پدرم با عرق ریختن حلال، به دست آورده بود، رو از ما گرفتن.
من موندم با یه برادر، که فقط یه دقیقه از من کوچیک‌تر بود. افتادم دنبال انتقام از پدر الین، با استفاده از دخترش!
بعد تو ذهنم اومد که تمام اون اموالی که از ما دزدیدن، رو ازشون بگیرم...
اما دخترش ازدواج کرد. ازدواج کرد اونم با یه گردن کلفت توی دوره اسلامی!
اونجا بود که تصمیم گرفتم، زندگی دخترش و دامادش و نوه‌اش رو باهم نابود کنم و حالا که مهر مخصوص رو ندارم، باید توِ جوجه خروس رو بکشم تا وارثی نباشه، اون وقت تمام اموال به من می‌رسه!
اسلحه‌اش را به سمتم گرفته و تا می‌خواهد انگشت اشاره‌اش را روی ماشه فشار دهد، فرزین عصبی دست‌اش را کنار زده و می‌گوید:
- قرار ما این نبود، قرار شده بود که فقط زنه بمیره، من نمی‌ذارم یه فرد بیگناه رو بکشی.
فرهاد او را به کناری هل داده و پوزخندی می‌زند.
- دخالت نکن! اینکه همون ده سال پیش نکشتمش، بخاطر دل‌رحمی تو بود، حالا دیگه نمی‌خوام همون اشتباه رو بکنم!
ماشه را می‌فشارد که فرزین سریع خودش را روی برادرش انداخته و تیری که قرار بود توی سر من شلیک شود، به بازویم برخورد کرد.
فریاد پر از درد من، با صدای آژیر پلیس یکی می‌شود. متعجب به دور و بر نگاهی می‌اندازم. اسلحه فرهاد، صدا خفه‌کن داشت و داد من هم آنقدر بلند نبود و اگر هم بود، پلیس نباید به این زودی به اینجا می‌رسید.
پس... اینجا چه خبر است!؟
فرزین سریع دست فرهاد را گرفته و نگاه کوتاهی به من می‌اندازد، نگاهی که معنی‌اش را نفهمیدم!
- فرهاد بدو، وقت نداریم.
فرهاد بهت زده، جوری که انگار بهش خیانت شده باشد، دستش را کنار زده و می‌گوید:
- چیکار کردی؟ تو چیکار کردی؟ نگو که تو لومون دادی! برادر کوچولوی عزیز من، تو ما رو نمی‌فروشی، اونم فقط برای دل‌رحمیت، نه؟!
فرزین کلافه به سقف نگاه کرده و می‌گوید:
- نه، من اینکار رو نکردم، اما الان وقت این حرف‌ها نیست. فرهاد، پلیس‌ها الان میان!
فرزین دوباره دست فرهاد را می‌کشد، که فرهاد با شتاب دستش را کنار زده و مانند دیوانه‌ها قهقهه می‌زند.
- تو خیانت کاری! تو به خانواده خودت خیانت کردی، اونم فقط برای مهربونی! تو من رو به بچه و نوه قاتل پدرمون فروختی! پاداش خیانتکارها مرگه!
در مقابل چشم‌های متعجب من و فرزین، تفنگ‌اش را درست روی قلب فرزین گذاشته و با فریادی بلند و پر از غم شلیک می‌کند.
فرزین خیره به حرکات دیوانه‌وار برادرش، روی زمین سقوط کرده و خون بالا می‌آورد.
فرهاد، انگار که تازه کنترل خود را به دست آورده باشد، مانند افرادی که، فراموشی گرفته‌اند، به فرزین نگاه می‌کند. اسلحه، از دستانش رها شده و موهایش را می‌کشد. لبانش مانند ماهی دور از آب، باز و بسته می‌شد! کاری که کرده بود را باور نداشت!
- هی داداش! داداش پاشو! غلط کردم، داداش کوچولو، توروخدا... تو که می‌دونی من حالم نرمال نیست! هی فرزین، وقت داروهام شده، نمی‌خوای دوباره غر بزنی که چرا سر موقع نمی‌خورمش؟
داداش تو که می‌دونستی من روانی‌ام، چرا از جلوی تیر کنار نرفتی آخه، داداش!
نگاهم به فرهاد است. با گریه برادرش را در آغوش گرفته و بلند بلند زار می‌زند!
او بی شک یک روانی است!
نگاهم را از فرهاد به سمت الین می‌کشانم.
آرام به سمت‌اش رفته و دستان بسته شده‌ام را از بالا، دور کمرش می‌اَندازم. پلک‌هایم آرام روی هم افتاده و در آخرین لحظات، صدای آرامیس را می‌شنوم.
نمی‌دانم شاید توهم بود یا یک رویای غیر واقعی؟!

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Albatross

ناظر رمان
ناظر رمان
کاربر خاص
عضویت
17 May 2020
ارسال ها
973
امتیاز واکنش
4,014
امتیاز
690
محل سکونت
یک‌جای مبهم!
- مشکل خاصی نداره، زخم عفونی نشد و عمل هم موفقیت‌آمیز بود، در صورت تمایل به مرخص شدن، فردا می‌تونید مرخصش کنید.
- جای تیر می‌مونه؟
- ما تموم سعی خودمون رو، روی موفقیت عمل گذاشتیم. به هرحال، جای تیر هست و می‌مونه.
لبان خشک شده‌ام را آرام از هم فاصله می‌دهم و آرام از شدت تشنگی، نفس‌نفس می‌زنم.
کمی دستم را تکان می‌دهم که درد وحشتناکی درون بازویم می‌پیچد!
فریادی زده و چشمانم را باز می‌کنم.
آرامیس، نگران به سمتم آمده و می‌گوید:
- رادان، حالت خوبه؟
با وجود درد زیاد، باز هم با تمسخر به او نگاه می‌کنم. سوالش بی‌معنی بود، وقتی من روی تخت بیمارستان افتاده‌ام و از شدتِ دردِ بازوی تیر خورده‌ام، فریاد می‌زنم.
عرق سرد از شقیقه‌ام می‌چکد، بی حس زمزمه می‌‌کنم:
- تشنمه!
آرامیس، بلافاصه دستمالی گرفته و آن را با آبِ درونِ لیوان، نمناک می‌کند.
- اجازه خوردن آب نداری، فقط کمی لب‌هات رو خیس می‌کنم.
بعد آرام دستمال را روی لب‌هایم کشید.
کمی به دور و بر نگاه می‌کنم.
الین...
به سرعت بلند می‌شوم، که درد بازویم فوران می‌کند و باعث می‌شود من دندان‌هایم را روی هم فشار بدهم.
- هی! چیکار می‌کنی؟! احمق حالت بده از جات تکون نخور!
بی‌توجه، سِرُمی که تقریبا تمام شده بود را، با آرامش از درون رگ‌هایم در آورده و دمپایی‌های بیمارستان را می‌پوشم.
تا می‌خواهم قدمی به سمت در بردارم، آرامیس جلویم را گرفته و دستانش را به دو طرف باز می‌کند:
- اجازه نمیدم با این حال بری! اگه بخوای بری هم با این لباس مستقیم بر می‌گردوننت بیمارستان!
نگاهی به لباس زرد و سفید مخصوص بیمارستان کرده و کلافه به او پشت می‌کنم.
- الین، لطفا بگو الین کجاست؟
جوابی نمی‌دهد که دوباره آرام به سمتش بازمی‌گردم.
- بگو... مادرم کجاست؟
آرامیس، دستانش را درهم می‌پیچاند و به دور و بر نگاه می‌کند.
اصلا از طفره رفتن‌های نگاهش خوشم نمی‌آید!
روی تخت نشسته و به آرامیس خیره می‌شوم.
که او بالاخره تسلیم شده و با احتیاط کنار من، قرار می‌گیرد.
- خب، وقتی پلیس رسید، تو و مادرت هر دو بیهوش بودید و اون دو مرد هم، دستگیر شدن یا بهتره بگم، یکیشون که درحال مرگ بود اون یکی هم مقاومتی نکرد.
اما خون زیادی از مادرت رفته بود و خب...
نفس عمیقی کشیده و مثلا نامحسوس به من نزدیک‌تر می‌شود.
- بخاطر کم خونی زیاد، با اینکه عمل موفقیت‌آمیز بود، به... به کما رفتن!
لبانم را می‌جوم تا شاید عاملی برای کنترل اشک‌هایم باشد. تند تند پلک می‌زنم.
مسخره است!
بعد از این همه مدت، توانسته بودم او را ببینم و حالا...
سرم را پایین می‌اندازم که موهای نیمه بلندم، جلوی دید آرامیس، به صورت‌ام، را می‌گیرد.
آرام تسلیم اشک‌هایم می‌شوم.
مردها، وقتی گریه کنند، یعنی کم آورده‌اند، یعنی نقطه سرخط!
یعنی تمام شده‌اند!
و انگار زندگی، عاشق کم آوردن من است...
دستان آرامیس، با نرمی، طوری که بازوی آسیب دیده‌ام، درد نگیرد، دورم می‌پیچد و سرم را روی شانه‌اش قرار می‌دهد.
عکس العملی نشان نمی‌دهم، واقعا نیاز به یک آغوش داشتم. آغوشی بدون ترس از رها شدن، خیانت کردن و یا هر حس بدِ دیگر.
یک آغوش صمیمانه!
***
چند هفته بعد

- بدین وسیله، آقای فرهاد رادمنش، به جرم آدم ربایی طبق ماده 621 و قتل عمد آقای رادمهر بهاور، طبق ماده 205، با صلاح دید قاضی، به حبس ابد محکوم می‌شوند!
تق، تق، تق!
صدای چکش قاضی که تمام می‌شود، پلیس‌ها، دو طرف بازوی فرهاد را گرفته و آن را به زور از صندلی بلند می‌کنند.
نگاهم به مردی است، که بعد از مرگ برادرش، به همه چیز اعتراف کرده و حالا مانند مردگان متحرک، به افق نگاه می‌کند.
در اصل حکم او قصاص بود!
اما من...
او را بخشیده بودم!
ده سال پیش، او به جای فرستادن من به تیمارستان، به راحتی می‌توانست مرا بکشد!
و او، با اینکه یک روانی تمام عیار بود که حتی برادر خودش را کشته بود، بازهم به من وقتی داد تا با مادرم صحبت کنم!
وگرنه هیچ مانعی برای کشتن سریع مادرم نداشت!
او می‌توانست من را ده سال پیش و مادرم را به راحتی بکشد!
من به حرمت همان چند ثانیه‌ای که توانستم با مادرم صحبت کنم و به حرمت فرصتی که به من داده بود تا با آرامیس آشنا شوم، او را بخشیده بودم و حکم را به قاضی واگذار کردم...
***

نفس عمیقی کشیده و از دفتر وکالتم، برای رفتن به بیمارستان، بیرون می‌آیم.
به لطف ارث بسیاری که به من رسیده بود، دیگر نیازی به کمک آرامیس نداشتم.
در این 6 ماهی که گذشته بود، با نبوغ خودم توانسته بودم کنکور داده و درس‌های دانشگاه و فوق را، خوانده و فقط با دادن امتحان سنجش، حالا توانسته بودم در مقطع دکترای وکالت، کار کنم.
هرچند، یکی از دلایل سریع پیش رفتن کارها، دوستان آرامیس بودند.
از پله‌های بیمارستان بالا رفته و روبه روی شیشه اتاق مادرم، می‌ایستم.
نمی‌دانم چقدر به آنطرف شیشه خیره بودم که...
- رادان! تو باید الان تو دفتر وکالتت باشی!
سرم را برگردانده و به آرامیس نگاه می‌کنم.
لبخندی زده و می‌گویم:
- مگه اردک‌ها هم، اظهار نظر می‌کنن؟ آخر زمان شده...
عصبی لپ‌هایش را باد می‌کند، که سریع انگشتم را روی آن می‌زنم.
که باعث می‌شود دهانش با حالت بامزه‌ای باز شود!
با جیغ نسبتا آرامی می‌گوید:
- وای، چیکار می‌کنی...
لبخندم، دندان‌نما می‌شود.
هنوز هم نمی‌توانستم، قهقهه بزنم و ته تهش، لبخندی دندان نما بود.
دستش را گرفته و به دنبال خودم، به سمت ماشین، می‌کشانم.
- اینجا جای جیغ زدن نیست، جوجه اردک زشت! نظرت در مورد یه کافه چیه؟!
با خوشحالی قبول می‌کند.
اخم‌هایم را نامحسوس درهم می‌کنم و سوار ماشین می‌شوم.
نمی‌دانم اگر این خبر را بشنود، چه عکس العملی نشان خواهد داد؟!
روبه‌روی کافه‌ای، که فقط برای امروز به‌طور کامل رزرواش کرده بودم، پارک می‌کنم.
داخل کافه شده و روی یکی از صندلی‌ها، می‌نشینیم.
- خب! قهوه، نسکافه، کیک، چی می‌خوری؟
چشمانش را ریز کرده و با شک می‌گوید:
- چه جنتلمن! خیلی مشکوکی... چیزی شده؟
آب دهانم را قورت می‌دهم، یکی از مضرات حرف زدن با روانپزشک و روانشناسان، این ذهن خوانی آن‌ها، بود!
- آرامیس، تو بهتر از هرکسی در جریانی که امسال چه اتفاقاتی برام افتاد!
حمله یه سری افراد به من، دیدن مادرم، دیدن دوباره بی‌بی، بر ملا شدن رازهای...
حرفم را می‌خورم، حتی یادآوری این اتفاقات، دردناک بود.
- من می‌خوام از نو شروع کنم! شاید سخت باشه، نه، حتما سخته! اما غیرممکن نیست و من برای اینکار، باید از تمام گذشته‌ام و حتی چیزهایی که باعث یادآوری اون‌ها باشه، دور بشم!
من می‌خوام برم...
آرامیس، خشک شده به من نگاه می‌کند.
با نگرانی دستم را جلوی صورت بی‌حرکت‌اش تکان می‌دهم تا بلکه به خودش بیاید...
چشم‌های پر شده از اشک‌اش را، از من دزدیده و می‌گوید:
- نمیشه نری؟ آخه، من...
- من واقعا نیاز دارم که برم! روح من داغون شده آرامیس!
من باید ترمیم‌اش کنم... اونم دور از همه چیز.
احتمالا حتی نتونم بهتون سر بزنم پس... آخرین خواهشم اینه:
مواظب مادرم باش!
ناراحت از جایش بلند می‌شود که سریع به سمتش رفته و دستش را می‌گیرم.
- آرامیس، تو بهترین اتفاق زندگی من بودی...
تو چلیپای زندگی من هستی!
پس، بجای ترک کردن من، از من حمایت کن.
بغضش با صدا شکسته شده و خودش را در آغوشم می‌اندازد.
- نه، نمی‌خوام بری، من دوسِت دارم، نرو...
خشک شده به او، که سرش را درون سینه‌ام پنهان کرده بود، نگاه می‌کنم.
اولین کسی که به من گفت:
دوستت دارم!
لبخندی پر از غم زده و نرم او را از خودم جدا می‌کنم.
اشک‌هایش را پاک کرده و در چشم‌هایش خیره می‌شوم.
با بغض، به نگاهم پاسخ داده و می‌گوید:
- تو دوستم نداری؟
گوشه چشم‌هایم، چین می‌خورند...
- قلب من، تا اومد دیگران رو دوست داشته باشه، تیکه تیکه شد، سوزونده شد، به سیخ کشیده شد...
همین حالا هم به زور می‌تپه، دیگه جونی نداره برای دوباره دوست داشتن و آسیب دیدن!
لبانش را با درد گاز می‌گیرد که با آهی ادامه می‌دهم:
- قلب من، اگه بخواد هم نمی‌تونه، برای همینه که دارم میرم، میرم تا قلب‌ام ترمیم شه، تا عادی بشه، تا دوباره بتونه با عشق بتپه...
صورتش را در دستانم گرفته و چشمانم را کمی ریز کرده و با لبخند محوی می‌گویم:
- من برمی‌گردم، منتظرم می‌مونی، چلیپای زندگی؟
اشکی که می‌خواست از گونه‌اش چکه کند، می‌بوسم.
شاید او را دوست نداشته باشم، اما او برایم با احترام و مهم بود!
با بغض لبانش را بی‌هدف کش داده و لب می‌زند:
- تا الان مجرد بودم، یکی دوسال روش...
خنده کوتاه و کمی کرده و می‌گویم:
- الان یعنی، بعد از برگشتم، یه عروسی باید بگیرم، درسته؟
هردو با غم، می‌خندیم.
پیشانی‌ام را، به پیشانی‌اش تکیه داده و نفس عمیقی می‌کشم.
صورتش را رها کرده و مانند نسیم، تند و نرم از کنارش می‌گذرم.
- نیا فرودگاه، نمی‌گم خداحافظ پس...
منتظرم بمون،
چلیپا...
***
- مسافران محترم پرواز 981، به مقصد ایران- رم برای تحویل بار به سمت...
نگاهم را دور تا دور فرودگاه، می‌چرخانم.
نمی‌دانم کی بازخواهم گشت!؟
آیا روزی می‌توانم با مادرم، ارتباط برقرار کنم؟
آیا می‌توانم دوباره، با مادرم صحبت کنم؟
رابطه من و آرامیس چگونه خواهد شد؟
نمی‌دانم، هیچ چیز!
اما می‌روم تا جواب سوالاتم را پیدا کنم.
من یک روز برمی‌گردم و وقتی برگردم، دیگر این رادان شکسته و داغون نیستم!
من، می‌روم تا خودم را بسازم.
من،
رادان بهاور،
زندگی جدیدی آغاز خواهم کرد.
با نماد خوشبختی‌ام:
"چلیپا"

زندگی ذره‌ی کاهی‌ست *** که کوهش کردیم

زندگی نام نکویی‌ست *** که خوارش کردیم

زندگی نیست بجز عشق *** بجز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی *** زندگی کرده بسی


پایان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 9) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا