• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

زندان آرزو

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
48
امتیاز
50
سن
57
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
زندان آرزو
آرزو از کوچکی دختری گستاخ و پر رو و شرور بود در مدرسه زیاد با اين و اون جر بحث و دعوا میکرد ، به سن نوجوانی که رسید دور از چشم پدر و مادر قلیان و سیگار می‌کشید در ۲۰سالگی در خانه ، کسی نمی‌توانست او را بهيچوجه کنترل کند . یکروز با دوستان مثل خودش برای تفريح و زیارت به امام زاده ا ی خارج از شهر رفتند ، بعلت اینک حجابش افتضاح بود خادم امام زاده با احترام به او گفت خواهرم بخاطر حرمت اين محل مقدس لطفاً اول حجابت را درست کن و بعد وارد امام زاده بشو . همین موضوع باعث درگیری آرزو با خادم شد و آرزو با عصبيت يك مشت محكم زد به دهان خادم و لب او شكافته شد و یک دندانش را نيز شكست . در همین موقع نیرو انتظامی نيز وارد معرکه شد و با آنها نيز شروع به فحاشی كرد و او را دستگیر و آنشب در بازداشتگاه نگه داشتن متاسفانه آرزو همان شب نيز آرام نبود و چند نفر را در بازداشتگاه اذیت کرد . فردا صبح آرزو و تعدادی ديگر از مجرمان را روانه زندان شهر کردند تا بعد دادگاه برایشان حکم صادر کند او باز هم در ماشین آرامش نداشت و به مامورين بد و بيراه ميگفت و توهين ميكرد . آرزو را تحویل زندان دادند و مسئولین کلیه وسایل شخصيش را گرفتند و او را با لباس زندان تحویل سر شیفت دادند و او آرزو را برد به بند و خوابگاه و تختش را مشخص کرد ، آرزو روی تختش دراز کشیده و وافکارش به خانواده و دیگرجاها کشیده میشد اما آرامش نداشت . بالای سرش تخت نسیم قرار داشت وقتی نسیم چندبار بالا و پایین برای انجام كارهايش آمد و رفت کرد آرزو چون کلافه شده بود سر نسیم داد زد و نسیم که جواب داد آرزو مثل شیر زخم خورده پرید و موهای نسیم را محكم کشید و روی زمین پرت و شروع به زدنش کردند در همین موقع بقیه زنهای زندانی از تخت پایین امدند و همگی با هم آرزو را زدند و بهش گفتند جوجه فکلی میخواهی با اومدنت به اينجا گربه را دم در حجله بکشی اگر دیگر تکرار کنی با همه ما طرفی ، سرجایت میشینی و درست رفتار می‌کنی . آرزو تا دو روز نتوانست از جایش بلند شود تمام بدنش از کتکی كه خورده بود كبود شده و درد ميكرد .

آفاق آمد کنار آرزو گفت ببين رفیق تو خیلی عصبی هستی اگر اینجا بخوای اینجوری پیش برویی از زندانی گرفته تا زندانبان همه نابودت میکنند ، بیا با من دوست و هم خرج باش تا من آرامت کنم . شب که شد آفاق پیشنهاد مصرف مواد را داد ، آرزو مخالفت کرد آفاق گفت تا مدتی که به این محیط عادت کنی برای جلوگيری از رنجش مثل من مواد مصرف بكن بعد خودم همنطور كه مصرفشو يادت ميدم راه ترکش را هم یادت میدم نترس و ناراحت نباش ارزو هم چون مغرور بود و بدون نگرانی و فکر به عاقبت ، کارهايش را انجام میداد همون شب اول راحت پذیرفت و سیگار هم در کنارش میکشید. آفاق را بعلت فروش و مصرف مواد تو پارك گرفته بودند. فرشته دختر آرامی بود که بر اثر یک حماقت در خوابگاه گرفتار شده بود فرشته یا نقاش که دانشجو گرافیک و نقاشی بود روزی با دوستش درگیر میشود که بلافاصله با چاقوی آشپزخانه میزند تو شکم دوستش که تا مدتها در بیمارستان بوده بعد فوت کرده سه سال است كه زندانیه و الان هم منتظر قصاص است ، هرچه خانواده و وکیل از خانواده مقتول میخواهند که عفو نقاش را بگیرند خانواده مقتول راضی نميشوند ، فرشته دختر آرام و افسرده ائی شده و آزارش بکسی نمیرسد و از صبح تا شب فقط نقاشی میکند و از کرده خود پشیمان است او با کشیدن نقاشی مخارج خود را در می آورد بعضی ها عكس عزیزان خود را به او میدهند که با سیاه قلم بکشد . نقاش پدر ندارد و خانواده اش كه مشكل مالی دارند دیر به دیر به او سر میزنند. ماه بگم زن قلدر و نترس 50 ساله ائی است و هشت ساله زندانه و منتظر قصاص هست ، ماه بگم سه فرزند بزرگ داره ، یک دختر شوهر كرده و دو پسر زن گرفته ، ماه بگم همسر 55 ساله اش را بعلت زن بازی و هرزگی با زدن چكش به سرش تو خواب کشته و زیاد با این دخترهای جوجه فکلی زندانی ، همراه نیست و بیشتر زمان يا در حال استراحته و يا در حال بافتن ليف و كيسه و ژاكت و پليوره ، بافتنيهاشو دخترش ميبره بيرون ميفروشه و پولشو بهش ميده ، با همین كار سالهاست كه خرج خودشو كه در مياره هيچ يه مقدارشو هم به دخترش ميده ، ماه بگم به پسرهاش گفته خانه پدرشان را بفروشند و پول ديه رو بدهند به خانواده شوهرش تا رضایت بگیرند ، پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرها راضی هستند اما خواهر شوهر هایش اصرار دارند که ماه بگم را قصاص کنند و پسرها هم هيچ حركتی برا رفع مشكل نميكنند و ماه بگم همینطور بلاتکلیف مانده است . گاهی آفاق بهمراه آرزو چیزهایی از ماه بگم می‌دزدند و به اتاقهای دیگر برده و میفروشند ، اگر ماه بگم بفهمد تکه بزرگشان گوششان ميشه . زری وحشی معروف به زری هاره که تختش بالاست به علت نور چراغ يه سمت تختش را ملافه بسته او با کسی حرف نمی‌زنه زری هاره شوهرش كه تو تصادف فوت کرد دو تا بچه قد و نيمقد رو دستش موند و بر اثر نداری افتاد تو كار خلاف ، او با دو نفر زن ديگه كه يكيشون كليد سازی بلد بود به خانه های خالی مردم دستبرد ميزدن از بد روزگار در يكی از سرقتها صاحبخانه از گرد راه ميرسه و باهشون درگیر ميشه يكی از زنها اونو هل ميده و از تراس ميندازه پائين و صاحبخانه در دم کشته ميشه اونها هم فرار ميكنند اما همسايه ها زری را ميگيرن و تحويل كلانتری ميدن . زری ده ماه كه زندانيه و فقط با قرص اعصاب می‌خوابد و بجز موقع رفتن به کلاس اخلاق و خوردن غذا ، تمام روز و شب را خواب است . یکشب ندا تا دیر موقع لامپ را روشن گذاشته و خاموش نکرده بود، زری هاره با چنگال زده بود تو سر ندا بطوريكه تا سرش را چند بخیه نزدن خونش بند نيومد ، زری هاره حوصله هیچ کس را ندارد . مادر و بچه هایش كه به ملاقاتش می آیند دوست ندارد انها را ببیند و فقط گریه میکند و تا قرص بهش ندهی آرام نمیگیرد هیچ کس کاری به او ندارد ، منتظر دادگاه بعدی اش است ،.آرزو و آفاق برای رفع خماری از هرجا كه برسند و فرصت كنند از وسایل دیگران يه چيزی را میدزدند.

آفاق و آرزو برای نقاش نقشه بدی ریختند ، نقاش آزارش بکسی نمی‌رسید و فقط نقاشی میکرد ، افاق زبیایی خاصی داشت و بخاطر همین زیبایی پسرها او را گول زده بودند و بعداز نابودیش او را به مواد الوده کرده و بعنوان مواد فروش و معتاد دستگیر شده بود اگر در این راه کشیده نمی شد میتوانست با این زبیایی بهترین زندگی را داشته باشد اما حالا در زندان با هرکس دوست میشد او را مثل خودش برای بدست آوردن پول و مواد آلوده میکرد
انروز فکر پلید خود را به آرزو گفت که نقاش پول زیاد دارد با همدستی او را یک شب خفه کنیم وپولهایش را برداریم بعضی روزها ارزو و آفاق خمار بودند و به هر دری میزدن نمیتوانستن خود را بسازند و مجبور می شدند ظروف یا لباس دیگران را بشورند تا پولی بدست اوردند بوفه زندان هم دیگر به ارزو وافاق چیزی نمی‌داد چون بدهی بالا رفته بود انها پولی در بساط نداشتند افاق گفت نقاش تابلوهای زیادی کشیده و فروخته جای پول‌هایش را هم نمی‌دانیم پس باید گلویش را بگیریم و جای پولها را پیدا کنیم ، ارزو کله شق وبیچاره بود فورا قبول کرد شب جمعه که همه تا دیر وقت بیدارند اما شنبه زودتر می‌خوابیدند به ارزو گفت شب شنبه تا دیر وقت نقاشی میکشد از خستگی خوابش میگیرد خوابش هم سنگینه ارزو هم قبول کرد شب جمعه را با خنده و گفتگو و پاسور بازی و دوخت دوز لباسهای خودشان گذراندند شب شنبه بعضی ها که کلاس می‌رفتند زود خوابیدند افاق هم یک طنابی پیدا کرده بود که دست و پای نقاش را ببندند تا دست پا نزند و کسی بیدار نشود

شب شنبه نقاش تا دیر وقت با نگاه به عکسهایی که بهش داده بودند چهره با قلم سیاه میکشید ارزو وافاق هم خود را به خواب زده بودند نقاش هم رفت بخوابد کلیه چراغهای خاموش شدند افاق به ارزو بعد از نیم ساعت اشاره کرد ارزو بلند شد رفت بلافاصله بالشت از زیر سر نقاش را کشیدند و گذاشتند روی صورتش وارزو رویش نشست افاق هم پاهایش را بسته گفت بگو جای پولت کجاست و الا خفه ات میکنیم بیچاره جایش را گفت اما انها تاخفه اش نکردند ولش نکردند و همان شب پولها را برداشتند و ارام رفتند سرجایشان خوابیدند
فردا همگی بیدار شدند اما روی نقاش ملافه کشیده شده بود . تا ده صبح کسی هیچی نگفت بعد یکی نقاش را صدا کرد و متوجه شدند که جواب نمی‌دهد ندا رفت رویش را پس کرد
و دید سیاه شده . سرشیفت راخبر کردند او با چند نفر امدند ونقاش را بردند درمانگاه
وقتی معاینه اش کردند دکتر گفت چند ساعت پیش خفه شده و کسی او را خفه کرده تحقیقات انجام گرفت ندا گفت من دیشب چیزهای دیدم اما به شرط اینکه من را از این بند ببرید میگویم ومسئولین قبول کردند و گفت که افاق وارزو نقاش را کشتند اگر من در بند انها بمانم چون موضوع را به شما گفتم من هم را میکشند وامدند وسایل افاق وارزو را گشتند و پولها را دیدند . زری هار هم گفت که دیشب انها را از لای ملافه دیده که داشتن نقاش را خفه میکردند اما چون قرص اعصاب خورده بوده حال تکان خوردن نداشته است تمام گزارشات ندا و زری هار نوشته و تحویل مسولین داده شده . جسد نقاش بیچاره را به خانواده اش دادند و در اداره آگاهی آرزو و آفاق اعتراف کردن و قتل فرشته را به گردن گرفتند

وقتی ثابت شد که قتل کار افاق وارزو بوده هر دو را جداگانه در سلول انفرادی گذاشتند و بعد از یکروز چون هر دو معتاد بودند و بدن درد داشتند فریاد می‌زدند اما کسی محل نمی‌گذاشت چون با بی فکری این کار را کرده بودند الان می‌دانستند زندان انفرادی یعنی چه .تو بند ازاد بودن و وقت هوا خوردی داشتند اما در سلول انفرادی خبری نبود و هر روز داد وجیغ میزدن اما کسی توجه نمی‌کرد فقط هر دو را میبردند دادگاه دوباره می انداختن تو انفرادی خانواده نقاش هم که فهمیدند اینها دختر بیچاره انها را کشته اند شکایت کردند ودادگاه طی تحقیقاتی که از ارزو کرد گفت این پیشنهاد افاق بود و من را دخالت داد و همدست خود کرد تا فرشته را بکشیم ، دادگاه رای خود را اعلام کرد و افاق حکم اعدام و ارزو به سی سال حبس محکوم شدند ، افاق وقتی فهمید دیوانه شد چون جرم قبلیش یکسال بخاطره معتادی بود که چند ماه بیشتر از آن نمانده بود و ارزو هم بخاطر شکستن دندان و پرداختن نکردن جریمه نقدی شش ماه زندانی داشت اما حالا سی سال برایش بریده بودند ، خیلی ناراحت شدند و افکار پریشانی داشتند ، بعداز چندماه که افاق در انفرادی بود بیمار شد و مجبور بودند اورا به بیمارستان منتقل کنند مواد هم نکشیده بود و روزبه روز بیماریش بیشتر شد و تا یکسال نشد که فوت کرد ، ارزو را هم بعد از مدتی بردن در بند اثر مواد از بدنش خارج شده بود وقتی هم فهمید که افاق فوت کرده ترسش بیشتر شد، بلافاصله ثبت نام کرد در کلاس اخلاق ومرتب می‌رفت پدرش هم فوت کرد ارام ارام کلاس قران وخیاطی را بطور جدی شروع کرد در دورنش انقلابی رخ داده بود و خیلی با معرفت وبا ادب شده بود پنج سال که کشید بخاطر اخلاق وتلاوت قران و توبه کردن از رفتار بدش درخواست عفو برایش کردند و عفو شاملش شد و مدت زندانش را کم کردند و دیگر ان دختر شرور و دزد و درغگو نبود او سرگروه بند خودشان شده بود و خیلی مهربان وبا ادب و دلسوز هم اتاقی هایش شده بود ، ندا که بخاطر همدستی با دزدان یکسال داشت ازاد شد و رفت سر زندگی اش.
ماه بگم هم خانه خود را فروخت و پول دیه شوهرش را داد به خانواده اش و ازاد شد
زری هار را اعدام کردند غیر قابل تحمل شده بود همه را میزد به جای این‌ها افراد جدیدی امده بودن تعجب میکردند که ارزو با این رفتار خوب وحجاب وشرکت در تمام کلاسها چرا باید زندانی باشد بلاخره ارزو در سن سی یک سالگی که بهترین دوران جوانی خود را در زندان سپری کرده بود آزاد شد او یازده سال زندانی کشید و به دوستانش قول داده بود که در بیرون از زندان کلاس خیاطی و قران حرفه ای برگزار کند وقتی که مرخص شد همگی برایش گریه میکردند که بهترین زندانی این زندان رفت اما مادرش داغان شده بود ولی تعجب میکرد که چقدر ارزو خوب و فهمیده شده است .
فاطمه امیری کهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا