• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

بازار

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
50
امتیاز
50
سن
57
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
بازار
ماشین را نزدیک بازار روز پارک کردم،‌ با خروج از آن در حین اینکه کلید را در کیف می‌گذاشتم ، دم و گرمای شرجی را بر صورت و مجاری بینی ام احساس کردم ، و شیشه عینکم که سرد بود بخار گرفت ، در بازار اصطلاحا جنگزده ها ، صدای فروشندگانی که بساط روی زمین پهن کرده بودند بلند بود ؛ آهای بچه دار، آهای عیالوار، بیایید این وره بازار ، گوجه ارزون شده، آهای آمو بیا زردآلوام آخرشه و فریاد پیاز فروش و فروشنده ایی که با شلوار کردی سر خیابون و اول کوچه بازار ، پای ماشین لکنته ای پر از کاهو ایستاده بود و جار میزد ، همهمه ای ایجاد کرده بودند که صداها ، قاطی بگوش می‌رسید . شیشه عینک را با لبه روسری پاک و به لیست خریدم که در خانه تهیه کرده بودم نگاهی انداختم ، سینی بزرگ گوجه های نیم لهیده را دیدم ، زن فروشنده بغل آن روی زمین ولو شده بود و داشت پولهای مچاله شده گرفته شده از مشتریها را از جیبهایش به داخل کیفی پارچه ایی که به گردن آویخته بود منتقل میکرد، به محتویات سینی های خیار و انگور و شلیل ها دست زدم، میخواستم سفتی آنها را بین انگشتانم که نشان از فاسد شدن نداشت احساس کنم، مرد فروشنده مسنی ، روی بلوکی نشسته بود و عرق از سر و صورتش می‌ریخت ، او سعی داشت که آخرین آلوهای سبز بساط روبرویش را که روی حصیری از نخل خرما کپه کرده بود سریعتر بفروشد و خودش را بخانه و خنکای کولر برساند ، فروشنده جوان بعدی من راصدا کرد خاله ،خاله، ارزونتر میدم ، چندکیلو گوجه وخیار بگذارم ؟ یه نگاه به سینی مقابلش انداختم ، بدون دست زدن معلوم بود ، تره بارش از بقیه تازه تر و بقول شیرازی ها نو هستن ، گفتم از هر کدام دو کیلو میخواهم ، ولی بگذار خودم جدا کنم. عرق پیشانیش را با یک انگشت گرفت و به اطرافش تکاند و گفت : خاله نمیشه درهم است ، بهش گفتم ، پس فقط گوجه اش حتما سفت باشه، برای ساندویج میخواهم ، هرم داغ شرجی و ازدحام خریداران در کوچه ایی که آروم آروم به بازار اضافه شد و بازار اصلی که دکانداران در آن بودند را کساد و منزوی کرد ، من را که میخواستم دقایقی در آن باشم نیز آزار میداد .
انگور و زردآلو و چند دونه فلفل دلمه از پسر فروشنده ای که ریشی بلند و بدن هیکلی داشت خریدم ، پس از حساب کردن با او چون محو تصاویر خالکوبی بازوهایش شده بودم ، نزدیک بود پا روی کارتنی که پسر بچه ایی جوجه اردک رنگ شده میفروخت بگذارم ، وقتی تا وسط بازارچه رفتم ، از شدت گرما و عرقی که در زیر لباسهایم براه افتاده بود ، احساس گرگرفتگی کردم و میدانستم که الان صورتم قرمز میشود. از کوچه بازار خارج و به سر خیابون برگشتم ، دسته کیسه های نایلونی با فشار تلاش میکردند ، انگشتم را از دستم جدا کنند . با گامهایی بلند بسمت وانتهای نیسان که اول بازار خربزه و هندوانه داشتند رفتم ، از فروشنده ایی چاق و خنده رو که هن و هن نفس میزد خواهش کردم که هندوانه خوبی برایم جدا کند ، تمام کیسه ها را به یکدست منتقل و با کیسه هندوانه بسمت ماشینم حرکت کردم ،به نفس نفس افتاده بودم ، یه دفه یادم اومد که سبزی نخریده ام ، وسایل را با خواهش در مغازه تخمه فروشی گذاشتم و از دکانی در بازار روز سبزی خریدم، موقعی که از کنار سوپری قنواتی رد میشدم یادم افتاد چیزهای دیگر برای خرید میخواستم ، اما گرما امانم را بریده بود ، و سریع لوازم خود را از تخمه فروش تحویل و خودم را به ماشین رساندم ، وسایل را صندوق عقب گذاشتم ، به محض اینکه پشت فرمان قرار گرفتم ماشین را روشن و دکمه کولر را زدم ، با دمیدن هوای خنک صورتم را نزدیک دریچه کولر برده و نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه بعد، از جهنم بیرون ، بسوی بهشتی به نام خانه ماهشهری حرکت کردم.
تیرماه ۱۳۹۹ فاطمه امیری کهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 4) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا