• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

qrazi_lover

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
9 July 2020
ارسال ها
106
امتیاز واکنش
188
امتیاز
120
وب سایت
awrezoo.blogfa.com
- اونا؟ اونایی که دست روم بلند میکنن نگرانم شدن چه جالب!
لحن جدی گرفتم و گفتم:
- بیتا از روی اسپیکر بردار با خودت خصوصی کار دارم.
با لحن سوالی گفت:
- از کجا فهمیدی؟!
با خنده گفتم:
- خیر سرم پلیسم ها!
با جیغ گفت:
- چی؟! مریسا تو پلیس بودی و به من نگفتی؟ ازت انتظار نداشتم. برو برو گمشو.
با حرص گفتم:
- ای بترکی برو تو اتاق.
صدای پاهایی از پشت تلفن میاومد و این نشون دهنده این بود که، داره به سمت اتاق میره.
بعد از چند لحظه گفت:
- خب مریسا چیکار داری؟ کجایی؟ کسی پیشته؟
تندی گفتم:
- استپ استپ پیاده شو باهم بریم. هیچکاری نمی کنم تو هواپیماهستم. آره پیشمه.
با کنجکاوی گفت:
- کی؟
با خباثت گفتم:
 

qrazi_lover

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
9 July 2020
ارسال ها
106
امتیاز واکنش
188
امتیاز
120
وب سایت
awrezoo.blogfa.com
- د نمیشه. حالا بگو ببینم، الان من شدم غریبه؟
جا خورد و گفت:
- چی؟! چی میگی؟!
با حالت خباثت گفتم:
- آرش صدیقی کی ؟ ایَ ناقلای با کلاس.
هول کرده بود. برای همین تندی گفت:
- دوستش دارم.
چشمهای و من و آرش دیدنی بود. یکدفعه بیتا با لحن نگرانی گفت:
- تو که بهش نمیگی؟ میگی؟
با خباثت کامل گفتم:
- خودش شنید.
یکدفعه بیتا شروع کرد جیغ کشیدن. گوشی رو دادم به آرش و گفتم:
- بقیهاش با تو ببینم چیکار میکنی.
گوشی رو گرفت و گفت:
- بیتا خانومی؟
یکدفعه بیتا آروم گرفت و گفت:
- جانم!
آرش با عشق نگاهی به صفحه گوشی انداخت و بعد گفت:
- جانت بی بلا خانومم.
 

qrazi_lover

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
9 July 2020
ارسال ها
106
امتیاز واکنش
188
امتیاز
120
وب سایت
awrezoo.blogfa.com
روی برگردوندم و به هدفنم خیره شدم. چقدر قشنگ بود این عاشقونهها. با لبخند سر بلند کردم
و به آرشی که داشت با عشق به بیتا ابراز علاقه میکرد نگاه کردم. آرش با دیدن لبخند من
سریع مکالمهاش رو تموم کرد و گوشی رو به سمتم گرفت. بی هیچ حرفی فقط با همون لبخند
گوشی رو گرفتم. آروم زیر ل**ب گفتم:
- خوش به حالت آرش.
انگار شنید چون لبخند عریضی زد و گفت:
- آره خوش به حالم چون خواهر مهربونی مثل تو رو دارم.
با لبخند جوابش رو دادم:
- منم خوش به حالم چون داداشی مثل تو دارم.
همدیگرو بغل کردیم. وقتی از هم جدا شدیم گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم طرف چشمام
دوازده تا شد. نویان بود. جواب دادم:
- الو.
با عصبانیت گفت:
- الو و زهرمار الو و کوفت چرا بقیه تماسام رو ریجکت کردی؟
با بهت گفتم:
- من؟!
با خشم گفت:
- نه پس من.
با بیحوصلگی گفتم:
- نویان حرفت و بزن خوابم میاد.
 

qrazi_lover

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
9 July 2020
ارسال ها
106
امتیاز واکنش
188
امتیاز
120
وب سایت
awrezoo.blogfa.com
با تعجب گفت:
- واقعا...
با صدای خلبان که داشت اعلام میکرد داریم بلند میشیم به وجد اومدم و سریع گفتم:
- خب نویان من دیگه میرم گود بای.
بعد هم بی توجه به خداحافظیش گوشی رو قطع کردم و صاف نشستم. تو راه مدام داشتم به
اینکه چطوری خانواده ام رو ببخشم فکر می کردم.
چقدر سخت بود با کینه ای که از خانواده ات داری بری. من هم چقدر بی رحم شده بودم که
بی توجه به گریه های دوستام ترکشون می کردم. داداش های بی رحمتر از خودم که با بی رحمی
سیلی هایی به من می زدند و اما اصل کاری پدرم که با بی رحمی کتکم می زد و نزدیک بود بمیرم.
برای همه‌ی کار هایی که کردید تقاص پس می‌دید.
پس بچرخید تا بچرخم که حالا دور دور من.
***
دیگر نویسه های نویسنده:
زمستان خاکستری
مسلسل مرگ
سه ابر تباهکار
قتل‎گاه من
عروس گمشده شیطان
داستان کوتاه ماتیسا
فن فیکشن هاگوارتز سیتی
رفیق جانا
محدثه(بنابه دلایلی دیگران از روی اسم هورزاد اسکی رفتن مجبور شدم اسمش رو تغییر بدم!)
غزل
***
سخن نویسنده: از همتون ممنونم که همراهیم کردید دوستان و اما این رمان رو قرار بود یک
جلد بدم بیرون ولی خوب دیدم که حدود 1000 تا صفحه میشه و جذابیتش رو به هم میریزه
برای همین گفتم جلد دومی هم داشته باشه جذاب ترش میکنه درسته زیاد نخندوندمتون ولی
شما به بزرگی خودتون ببخشید جلد دوم انشاالله با ساختار خنده‌دار تری سراغتون میام. در
پناه خداوند یا علی.
***
تاریخ شروع رمان:
1 آبان ماه 1398
تاریخ پایان رمان:
14دی ماه 1398
***
ممنونم از همتون خداحافظ
***
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 8) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا