• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

داستان کوتاه هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر رمان ایران

Niaz.kh

Werewolf
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیر کـل
کاربر vip
عضویت
16 August 2019
ارسال ها
256
امتیاز واکنش
1,363
امتیاز
190
سن
20
محل سکونت
عمق تخیلات
نام داستان کوتاه: هم‌کلاسی
نام نویسنده: نیاز خدایی
نام ناظر: @مهدیه
ژانر: تراژدی
خلاصه:

سرنوشت بازی جالبی است! بازی که با یک اتفاق یا با دیدن شخصی تغییر می‌کند.
سرنوشت بارانا نیز با دیدن شخصی تغییر می‌کند. پایان این بازی برای بارانا و ان شخص چگونه است؟! ایا همه چیز طبق مراد انها پیش می‌رود؟
 

Niaz.kh

Werewolf
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیر کـل
کاربر vip
عضویت
16 August 2019
ارسال ها
256
امتیاز واکنش
1,363
امتیاز
190
سن
20
محل سکونت
عمق تخیلات
مقدمه:
من
از میان واژه های زلال
دوستی را برگزیده‌ام
آن‌ جا که
برف‌ های تنهایی
آب می‌ شوند
در صدای تابستانی یک دوست



با استرس از ماشین پیاده شدم و به مدرسه رو‌به‌رویم نگاه کردم:
( مدرسه غیردولتی شهید باکری)
نمی‌دانستم اولین روز مدرسه‌ام با هم‌کلاسی و معلم‌های جدید چگونه می‌گذرد و این باعث اضافه شدن ترس به استرسم شد. بزاق دهانم را به سختی به پایین فرو فرستادم و آرام آرام به سوی در حیاط مدرسه راه افتادم.با دیدن انبوهی از دانش‌اموزها استرس و ترسم بیشر شد. با قدم‌های لرزان خود را به نیمکت کنار دیوار رساندم و خود را روی ان انداختم. سرم را بالا اوردم و سعی کردم به چهره تک‌تک افراد نگاه کنم:
عده‌ای با خوشحالی یکدیگر را بـ*ـغل می‌کردند و باهیجان با یکدیگر سخن می‌گفتند؛ عده‌ای نیز همانند من در گوشه ای نشسته بودند و به همین صحنه‌ها نگاه می‌کردند.
سرم را پایین انداختم و برای بار هزارم برادرم را به خاطر ثبت‌نام در مدرسه غیر دولتی مورد عنایت قرار دادم.
با احساس نشستن فردی در کنارم سرم را بالا اوردم و به او خیره شدم. دخترک بدون توجه به نگاه خیره‌ی من سرش را به پشتی نیمکت تکیه داده و چشمانش بسته بچد. لحظاتی همانطور به او خیره شدم تا شاید با حس سنگینیِ نگاهی سرش را بالا اورد تا بتوانم چهره‌اش را خوب ببینم. اما زهی خیال باطل!
انگار نه انگار فردی در کنار او نشسته است. دست از نگاه خیره به او برداشتم و به روبه‌رویم نگاه کردم.
لحظاتی به همین شکل گذشت تا اینکه صدای شخصی که پشت میکروفن بود ؛ بلند شد و از همه دانش‌اموزان خواست که در جلوی ساختمان مدرسه جمع شوند. کوله مشکی رنگم را به دوش انداختم و به سوی ساختمان مدرسه تند قدم برداشتم.
وقتی به جمع دانش‌اموزان رسیدم نفس اسوده‌ای کشیدم و درحالی که به پشت سر می‌چرخیدم دستم را روی صورتم کشیدم. اما با دیدن دخترک در همان نمیکت در همان حال؛ دستانم در هوا خشک شد. اخر آدم انقدر بی‌خیال؟!
با شنیدن صدای همان فرد پشت میکروفن ذهنم را از هر چیزِ دیگر تهی کردم و به سخنانش گوش دادم:
- سلام به همه‌ی دانش‌اموزان عزیز! چه کسانی که سال اولی هستند و چه کسانی که سال دوم و سوم هستند. من رویا قربانی هستم ناظم شما؛ من از دانش‌اموزان سال دوم و سوم می‌خواهم که مثل تقسیم ‌بندی سال قبل در صف‌های A و B قرار بگیرند.
با حرف خانم قربانی همهمه‌ای به پا شد و دانش‌اموزان در صف‌های مورد نظر کلاسشون ایستادند. بعد ا. چند دقیقه همهمه‌ها خاموش شد و حدود شصت یا پنجاه‌پنج دانش اموز به سمت هیچ یک از صف‌ها نرفتن.
قربانی: کسایی که ماندند دانش‌اموزان جدید هستند اسم هر کسی را که می‌خوانم در صف هفتم A می‌ایسته؛ خانم‌ها مریم امانی‌... .
تو هر لحظه منتظر بودم تا اسم مرا بخواند اما... :
قربانی: دنیا نیکبخت و فاطمه یاری. اسم کسایی را هم که نخوندم عضو هفتم B هستند و باید در صف بی قرار بگیرند.
بقیه افرادی که باقی مانده بودند به سمت صف مورد نظر رفتند. طبق عادت همیشگی به انتهای صف رفتم و پشت بچه‌ها قرار گرفتم.
 

Niaz.kh

Werewolf
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیر کـل
کاربر vip
عضویت
16 August 2019
ارسال ها
256
امتیاز واکنش
1,363
امتیاز
190
سن
20
محل سکونت
عمق تخیلات
کوله‌ام را در روش جابه‌جا کردم و به خانم قربانی نگاه کردم.
قربانی: کلاس‌های هشتم و نهم از قوانین مدرسه به خوبی اگاهی دارند و نیازی به توضیح نیست؛ اما هفتمی‌ها! نگران نباشید به نماینده‌های کلاستون قوانین را می‌دهم تا قوانین را در داخل کلاس برایتان بخوانند... . و درمورد نماینده‌ی کلاس... . نماینده‌های کلاس بعد ترم دو تغییر می‌کنند و ما انها را بر اساس فعالیت؛ نمره و از همه مهم‌تر انضباط انتخاب می‌کنیم... . اسم هر کسی را که می‌خوانم جلوی صف کلاسش بایستد.
قربانی شروع کرد به خواندن و از هرکلاس یک نفر به جلوی صف رفت با خوانده شدن اسمم توسط قربانی از انتهای صف جدا شدم و به سمت جلو رفتم.
خانم قربانی ادامه داد:
قربانی: فکر کنم هفتمی‌های عزیز تعجب کردند که چرا ما از کلاس‌های انها هم نماینده انتخاب کردیم... از انجایی که ما شناختی از شماها نداشتیم نماینده‌های کلاستون را بر اساس نمره و انضباط سال‌های قبل انتخاب کردیم... نماینده‌های هر کلاس بمانند و بقیه با صف بروند تو کلاس... نهمی‌ها حرکت کنید.
نماینده‌ها در گوشه‌ای جمع شدند و هر صف مرتب وارد ساختمان شد. بعد از اینکه همه وارد کلاس‌ها شدند قربانی به سمت اتاق مدیریت رفت و ما نیز پشت سرش راه افتادیم.
وارد اتاق شدیم با دیدن شخصی که کنار قربانی بود تعجب کردم و با حیرت به او نگریستم. با صدای قربانی که ما را مخاطب قرار می‌داد دست از نگاه کردن به او برداشتم و به سخنان قربانی گوش دادم:
قربانی: نماینده‌های عزیز... ما برای هر یک از شما دفترچه‌ای می‌دهیم که توی ان اسم هر شخص از افراد کلاستون با عکسش هست. صحفه‌ی هر شخص به دو قسمت تقسیم می‌شود: انضباط و حضور در کلاس... . تو قسمت انضباط شما باید اسم کسایی را که نظم کلاس را بهم می‌زنند را تو این قسمت بنویسید؛ مثلا فلانی در تاریخ فلان در هر سه زنگ نظم کلاس را بهم ریخت. به یاد داشته باشید که اگر تو هر سه زنگ شلوغ کرد باید اسمش را بنویسید. و اما قسمت دوم:
تو این بخش شما باید اسم کسایی را بنویسید که مدرسه نیامدند... . مثلا فلانی در تاریخ فلان غایب بود ؛ چند‌تا نکته تو این قسمت هست.
یک: شما باید تا اخر زنگ دوم صبر کنید. اگر تا اخر زنگ دوم امد اسمش را نمی‌نویسید و اگر نیامد که هیچ. نکته دوم:
شما باید بعد از زنگ اخر بیاید به اتاق من و از من بپرسید خانواده فلانی زنگ زده است برای دلیل غایب بودن؟! اگر گفتم بله کنار تاریخ می‌نویسید موجح و اگه گفتم خیر می‌نویسید غیر موجح... و نکته اخر:
مثلا فلانی در این تاریخ غایب بوده شما فردای ان روز شخص غایب شده را پیش من می‌اورید... خب سوالی هست؟
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 6) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا