• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

درحال تایپ رمان جناب سمج خان

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
نام رمان: جناب سمج
نام نویسنده: yasi80(دخی لجباز)
ژانر:عاشقانه، کلکلی
خلاصه رمان:درباره دختر شر و حاضر جوابیه که با پسرعمه‌اش همه رو عاصی می‌کنند از بس که شیطون و سربه‌هوا اند.
کم‌کم متوجه یه شخص ناشناس میشه که همیشه دورادور مواظبشه، بعد از مدتی اون شخص ناشناس خودش رو نشون میده که دختر قصه هم باهاش لج می‌کنه و خلاصه فیلمی دارن که بیا و ببین...
با اتفاقی که میوفته میفهمن دختره تومور مغزی داره اما با این‌حال جناب سمج دست برنمی‌داره و کنارش می‌مونه...
 
آخرین ویرایش:

qrazi_lover

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
9 July 2020
ارسال ها
118
امتیاز واکنش
212
امتیاز
120
وب سایت
awrezoo.blogfa.com
خواهشمندم قبل از تایپ رمان خود،قوانین زیر را مطالعه فرمایید:

اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:

⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

وبرای تحویل جلدرمان :

تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:

▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓




 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
یه نگاه تو آینه به خودم انداختم.
چهره معمولی داشتم.چشم های عسلی،ابروهای کمونی که زیرشو مرتب کردم،موهای طلایی بلند...
مانتو کوتاه جلوباز مشکیم رو که زیرش تی‌شرت سفید می‌خورد پوشیدم و شال سفیدم رو انداختم سرم و یه رژ لب گلبهی زدم.همون موقع صدای آیفون اومد.یعنی کی می‌تونه باشه؟از توی آیفون نگاه کردم دیدم آرمانه.
_عه آرمان مگه کلید نداری؟
_نه کلیدام خونه جاگزاشتم درو بزن بیام تو.
درو زدم!
سریع کیفمو از روی تخت چنگ زدم و از خونه پریدم بیرون.
خونه ما(که البته بیشتر شبیه عمارته)وقتی وارد میشی یه باغ درندشته که روبه روی در یه راه سنگ فرش شده است و وقتی بیای جلو میرسی به ساختمان که دو طبقه است،دوتا واحد پایین هست یکی سمت راست عمه فریبا و سمت چپ عمو فرداد بین این دو واحد کلی پله می‌خوره و میره طبقه بالا که یکی از واحد هاش ما هستیم و یکی دیگه‌اش عمو فرهود.
پله هارو دوتا یکی کردم و با سرعت داشتم می‌امدم پایین دیدم آرمان هنوز نرسیده دم خونشون پریدم جلوش!
_سلام.
آرمان:سلام،جایی داری میری؟
_اوهوم بشین بریم.
آرمان با تعجب:
_بشین بریم؟من دیگه کجا؟
_بابا، مامانم احضارم کرده خونه مهتاب جوون!
جونشو با غیض و حرص گفتم که باعث خندیدن آرمانم شد.
آرمان:اوه اوه، نکنه باز مهمونی دوره ای گرفتن؟میگم زنگ خونمون رو زدم مامان نبود پس بگو سرش کجا گرمه.
با حال زاری عین ماتم زده ها گفتم:
_اوهوم، و این مامان من دهن منو سرویس کرد صبح تاحالا نمی‌دونم چرا دست از سر من برنمی‌دارن،باز نشستن و واسه من و اون پسره هیراد(پسر دوست مامانم) برنامه ریزی کردن، هوووف!
آرمان:دردش نرفتنه چرا حالا مثل اسپند رو آتیش شدی؟
_فکر کردی امتحان نکردم؟ هرچی گفتم این مامان من یه جوابی داد و دهن من رو بست.
آرمان:زندایی هم حوله، اما خب حق‌ هم داره‌ها؛ می‌بینه داری می‌ترشی...!
 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
با جیغ اسمش رو صدا زدم:
_آرماااان، خیلیم دلش بخواد پسره نکبت من نمی‌دونم این مامان من چی تو این بشر دیده که می‌خواد غالبش بکنه به من!
همونطور که ریز ریز میخندید گفت:
_بهتر نیست بگی تورو غالب کنه به اون؟!
چشمامو از حرص روهم فشار دادم.
آرمان: شوخی کردم بابا قاطی نکن(با خنده)پس ببین زود برو تا دیر نکنی مادرشوهر آینده دلخور نشه!
صورتمو از حرص و چندش جمع کردم.
_زر نزن آرمان بشین منو برسون گرما هلاک شدم.
آرمان:هوووف بشین یه پانی که بیشتر نداریم.
سریع پریدم و سوار ماشینش شدم.روشن کرد و دِ برو که رفتیم.
صدای آهنگ خارجی که پخش می‌شد رو مخم بود. همینطور باحرص داشتم پوست لبمو می‌کندم.
دیگه نتونستم تحمل کنم.
_اَه خفه کن صداشو، این چِرت و پِرتا چیه گوش میدی!
با تعجب برگشت سمتم.
_خوبه خودتم همینارو گوش می‌دی حالا شد چرت و پرت؟من دیدم خیلی کبکت خروس می‌خونه گفتم بزار با آهنگ شادیتو تکمیلش کنم.
و شروع کرد غش غش به این نمک بودن خودش خندیدن!
_اه اصلا شیطونه میگه نرو بزار انقدر منتظر بمونن تا حالشون جا بیاد!
آرمان:فکر خوبیه ها.
_چی فکر خوبیه؟
آرمان:اینکه بپیچونی و نری.
_بعد غرغرای مامانمو کی تحمل میکنه؟
_اونم هست دیگه.
یکم فکر کردم و گفتم:
_تو که جایی نمی‌خوای بری؟
_قراره با اهورا بریم بیرون یه گشتی بزنیم چطور؟
_با اون آقای یخچال می!خوای بری بیرون؟زهرت نمیشه واقعا؟البته تحمل اون بهتر از تحمل پسر مهتاب جوونه، منم می‌پیچونم میام پیشتون.
 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
_نه بابا اونقدرام خشک و سرد نیست پسر باحالیه، مطمئنی میای؟
_اره حوصله مهمونیای خسته کننده و خاله زنکیشون رو ندارم.
فرمونو پیچوند و راه اومده رو برگشت و رفت سمت پارک.
توی ماشین منتظر نشستیم بعد دودقیقه موتور(موتور چیه بگو عروسک) اهورا نگه‌داشت جلومون.
من عشق موتورم مخصوصا از این خوشگلاش که یکیشو اهورا داره البته انقدر خشک رفتار می‌کنه که می‌ترسم بهش بگم سوارشم بریم دوردور،بزنه ضایعم کنه.آخه بعد از فوت زن عمو مینا اهورا دیگه اون اهورای سابق نشد.اوایل که افسردگی گرفته بود، کم کم بهتر شد اما دیگه اون اهورای خوش خنده و شیطون و شلوغ نشد واسه همینه بهش می‌گم "آقای یخچال".
پیاده شدیم.
_آرمان:سلام داداش.
_سلام.
اهورا:سلام!
پارک خلوت بود.نشستیم روی چمنا.اهورا نشسته بود و داشت دوروبرش رو بی تفاوت نگاه می‌کرد.
آرمانم سرش تو گوشیش بود معلوم نبود چه غلطی می‌کنه!
یدفعه پریدم جلو و گوشیشو گرفتم.
چون ناگهانی بود و سفت نگرفته بود تونستم از دستش بکشم.
آرمان:عه پانی چیکار می‌کنی بده ببینم‌(باخنده)
بخدا اگه ببینم اینم پروندیا.
_نترس بابا نمی‌پرونمش می‌خوام ببینم کیه.عه اسمش ملیناست(اوه مای گاد چه دختر خوشگلیم تور کرده ولی خواستم یکم اذیتش کنم).
چه زشته بابا آرمان چشم بازارو درآوردیا حداقل یه خوشگل‌تر پیدا کن!
_خوبه که کجاش زشته.
_باش بابا خوبه بیا!
و گوشیو گرفتم سمتش.
آرمان:می‌خوام برم ساندویچ بگیرم، چی می‌خورید؟
سریع جواب دادم:
_هندی،سس خردل هم یادت نره.
آرمان:تو آخر میمیری ازبس چیز تند می‌خوری!
_نگران نباش.
آرمان:اهورا تو چی می‌خوری؟
اهورا:فرقی نمی‌کنه،منم هندی می‌خورم!
آرمان:مطمئنی می‌تونی بخوری؟
اهورا:آره.
آرمان:اوکی فعلا.
و پاشد و رفت.
 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
سرم رو برگردوندم دیدم دوتا دختر اونطرف‌تر نشسته بودن و همش نگاهشون این طرفی بود دقت که کردم داشتن به اهورا نگاه می‌کردن و هی عشوه شتری میومدن!
نکنه این اهورا هم تو این خطاست و رونمی‌کنه
(*وجدان:آخه چه پسریه که تو این خطا نباشه؟)
هوم اینم حرفیه ولی بعید می‌دونم این یخچال اینجوری باشه.
خیلی عادی سرمو برگردوندم دیدم این بیچاره اصلا روحشم خبر نداره!
_بابا حداقل یه نگاه بنداز کشتن خودشونو.
سرشو برگردوند سمتم و از همه جا بی‌خبر گفت:
_چی؟
با سر به دخترا اشاره کردم.
_اونارو میگم کشتن خودشونو از بس نگاهت کردن و محل ندادی
برگشت گذرا نگاهشون کرد،اونام ذوق مرگ شدند یه پوزخند اوند گوشه لبش.بیخیال سرش رو برگردوند و هیچی نگفت
زیر چشمی نگاه کردمشون یکیشون از جاش بلند شد و داشت میومد سمتمون
با هزار عشوه شتری و خرکی(ترکیبی بود)
دختره:سلام
اهورا سرش رو انداخت پایین منم اروم جوابش رو دادم اما اون دختره پررو اصلا به من نگاهم نکرد فقط زوم بود روی اهورا
دختره:ببخشید من شمارو جایی ندیدم؟
دقیقه‌ای سکوت بود تا اینکه اهورا با سر پایین جواب داد:
-خیر...!
دختره:آهان فکر کردم قبلا شمارو دیده باشم...
وقتی دید اهورا عکس العملی انجام نداد با پررویی هرچه تمام ادامه داد
_حالا میتونم شماره‌اتون رو داشته باشم؟
اون یاروهم که انگار اصلا همچین دختری وجود نداره بیخیال برگشته بود سمت چپش رو نگاه میکرد وقتی پررویی دختره رو دید انگار کلافه شده باشه سرش رو آورد بالا و به چشمام نگاه کرد.
حس کردم با چشماش ازم میخواد که این کنه رو رد کنم بره...
ریلکس برگشتم سمت دختره و گفتم:
_عزیزم چرا بیخیال نمیشی؟!
دختره گیج نگاهش رو از اهورا گرفت و بهم دوخت.
دختره:یعنی چی؟!
_یعنی اینکه چیزی به اسم غرور داشته باش و الکی خودت رو کوچیک نکن وقتی طرف حتی اصلا نگاهت هم نمیکنه...
 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
با خشم نگاهم کرد و گفت:
-به تو ربطی نداره...!
راهش رو گرفت و رفت.
با رفتنش اهورا پوفی کشید و آروم زمزمه کرد:
-دیگه دوره زمونه عوض شده، امنیت ندارم دیگه...
با اینکه آروم گفته بود اما من شنیدم با قهقه‌ام رفت رو هوا.
خدایی راست می‌گفت دختره با چشماش داشت بیچاره رو قورت میداد.
_میگم نیاز به بادیگارد نداری؟!
گنگ نگاهم کرد.
_واسه این‌که میای بیرون امنیت داشته باشی...
یه لبخند محو زد که دوتا شاخ‌ رو سرم سبز شدن!
جلل خالق، حاجی مگه شماهم خندیدن بلدی؟!
همون موقع آرمان با نایلون ساندویچ برگشت.
آرمان:عوه می‌بینم که آقا اهورا داره میخنده...
_هوم، نبودی که...
همچین برگشت نگاهم کرد که کلا نطقم کور شد
آرمان:که چی؟
_هیچی...
آرمان همونطور که داشت یکی از ساندویچ‌ها رو می‌داد دیت اهورا نگاهی بهم انداخت اما حرفی نزد.
بعد از این‌که ناهار خوردیم سریع برگشتیم خونه چون ساعت چهار امتحان زبان داشتم.
با بغض به دفتر و جزوه‌های روبه‌روم خیره شده بودم.فردا امتحان فیزیک داشتم الانم خیرسرم نشسته بودم بخونم، اما هرمسئله‌ای رو که حل می‌کنم یه گیری توش می‌افته... مخم تاب برداشت دیگه.
یه جرقه تو سرم زده شد...
آرمان...
آره خودشه، جونمی جوون...
همون‌طور که روی صندلی چرخ‌دارم نشسته بودم خودم رو کشیدم سمت تخت و گوشیم رو برداشتم و پیامی به آرمان دادم ببینم خونه هست که بعد از امتحانم برم بهم یکم توضیح بده یا نه!
با صدای دینگی که اومد سریع پیامش رو باز کردم زده بود"آره ولی تا ساعت شش بیرونم اومدم خبرت می‌کنم" یه مرسی واسش زدم و پاشدم کم‌کم آماده بشم.
سه ساعت جلوی کمد داشتم لباس‌هام رو زیرورو می‌کردم تا بلاخره شلوار مشکی تنگ کتونم رو با مانتو تودل باز حریر مشکی و یدونه زیری سفید که ستاره‌های ریز مشکی داشت پوشیدم. موهام رو بافتم و با کش کوچولو پاپیونیم بستم.
یه ضدآفتاب، ریمل و رژلب صورتی زدم.
 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
مقنعه‌ام رو سرم کردم و موهای جلوم رو فرق کج زدم. کتاب، جزوه، هندزفری و کیف پولم به علاوه چنتا خرت و پرت دیگه ریختم توی کوله سفیدم.
با دو از اتاق زدم بیرون و با مامان خداحافظی سرسری کردم و گفتم بعد از امتحانم میرم خونه عمه فریده... !
کفش‌های سفید لژ دارم رو پوشیدم و تا ایستگاه واحد دویدم.
درسته که وضع مالی خانواده‌ام خوبه اما خودم دوست دارم که مستقل باشم نه عین این بچه سوسول‌ها اسکورتم کنند یا با ماشین ببرندم و بیارندم.
برگه‌ها که پخش شد سعی کردم درکمال آرامش حلشون کنم.
وقتی تموم شد با خوشحالی برگه‌ام رو تحویل دادم و از آموزشگاه اومدم بیرون.
ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه بود.
دیدم آرمان که تا شیش کارش تموم نمیشه منم تصمیم گرفتم برم کافه و خودم رو واسه امتحان خوبی که دادم مهمون کنم(سینگل بدبخت هم خودتونید).
وارد کافه شدم و انتهای سالن گوشه دنجی کنار دیوار شیشه‌ای نشستم.
یه بستنی شکلاتی و کیک سفارش دادم، هندزفری‌ام رو گذاشتم توی گوشم و تا آوردن سفارشاتم حوصله‌ام سرنره... !
غیر از من یه پسر پسر قدبلند چهارشونه که پیراهن سرمه‌ای چسبون تنش بود و پشت به من نشسته بود، سمت راستم هم یه خانم و آقای جوون و پسر نازشون که داشت بستنی می‌خورد درحالی که کل صورتش با بستنی یکی کرده بود نشسته بودن.
با لبخند داشتن به کارهای پسر بچه نگاه می‌کردم که سرش رو آورد بالا، درحالی که زبونش رو دور لبش می‌کشید نگاهم کرد و لبخند شیرینی زد.
همون موقع گارسون سفارشاتم رو آورد که مشغول خوردن شدم.
کوله‌ام رو از روی صندلی کناریم برداشتم و رفتم پای صندوق تا حساب کنم.
منتظر ایستاده بودم تا آقایی که کنارم بود حساب کرد.
درحالی که کارت رو می‌گرفتم سمتش گفتم:
_آقا حساب من چقدر می‌شه؟یدونه بستنی و کیک شکلاتی...
_حساب شده خانم.
جا خوردم!
_بله؟!
_عرض کردم حساب شده.
_شما مطمئنید؟!
_بله خانم...
 

yasi1383sol

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
22 August 2020
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
5
امتیاز
10
هنگ کردم، از تعجب چشمام اندازه توپ بسکتبال شد! جلل خالق چی‌چی رو حساب شده؟! آخه من‌که حساب نکردم.
_آخه آقا...
اما اون انگار نفهمید و بی‌توجه به من رفت تا به صورت حساب نفر بدی برسه.
عقب گرد کردم و اومدم بیرون اما هنوز تو فکرش بودم که آیا کی حساب کرده...
هوووف مخم هنگ کرد بابا.
تا خونه رو پیاده رفتم.
اف‌اف خونه عمه فریده رو زدم.
آرسام:کیه؟!
_منم آرسی دروبزن.
_عه پانی تویی بیا بالا.
در رو که باز کرد رفتم تو و در رو بستم.
_سلام پانیذ، چطوری؟
_سلام مرسی، آرمان نیستش؟!
_الاناست که پیداش بشه؛ بشین.
_سحر نمیادش؟چند روزه ندیدمش...
_اونم یکم سرش شلوغه واسه دانشگاهش.
صدای چرخش کلید توی در اومد و آرمان وارد شد و در رو بست.
بلند شدم و درحالی که یکی از دستام رو می‌زدم به کمرم یه تای ابوومرو انداختم بالا و جلو آرمان ایستادم.
تا چشمش به قیافه طلبکارم خورد نیشش رو شل کرد و گفت:
_جون پانی ترافیک بود زودتر نتونستم خودم رو برسونم.
با چشم‌های ریز شده گفتم:
_مطمئنی ترافیک بود فقط؟
همون‌طور که می‌خندید و از پله‌های مارپیچ می‌رفت بالاگفت:
_بشین لباس عوض کنم بیام.
تقریبا سه ساعت بود داشت یه کله توضیح می‌داد دیگه سرم تو هوا بود.
_کجایی؟ حواست هست؟
_آری بسته دیگه اگر یکم دیگه توضیح بدی کلاً ریست می‌شم همون قبلی‌ها هم که یکم فهمیدم میپره.
_باشه، تقریباً مهم‌هارو گفتم...
از جاش بلند شد.
_نسکافه، چای، قهوه؟
_نسکافه.
آرمان توی آشپزخونه بود و داشت نسکافه آماده می‌کرد.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 9) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا