• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

اعتماد قسمت سوم

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
50
امتیاز
50
سن
57
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
اعتماد
قسمت سوم
ساغر گفت ؛ دختر تیرت به وسط هدف خورده ، طرف از لباس پوشیدنش معلومه که مایه دار بود ، بهش پیام بده ساعت هشت می آییم ، بخاطر اینکه سرحال باشی ، پس بیا تا چرتی بزنیم.
وقتی هر دو بیدار شدیم ، دوشی گرفتیم، و موها را سشوار زدیم ،ساغر تاکید کرد که حتما نوع آرایشم جنبه دار و ملایم باشه چون شاید ممکنه دلش رو بزنه ، قهقهه ای سر دادم و گفتم نترس دل و دینشو بردم، تو راهرو که رفتیم زن عمو گفت خانما با این لباسهای خیره کننده کجا تشریف میبرید ؟ هر دو با خنده گفتیم اِنشاءالله خیره! .سوار ماشین که شدیم سحر گفت بخاطر پرستیژت کمی دیرتر به محل ملاقات برویم ، وقتی رسیدیم ، خرم سه تیغه کرده بود، پیراهن سفید و شلوار و کفش مشکی به پا داشت ،موهایش را با ژل برق انداخته بود، و منتظر کنار باغچه گلها دم در سالن آلاچیق قدم میزد ،
او لاغر اندام با بینی کشیده و قدی بلند و پوستی گندم گونه داشت و من با قدی متوسط و پوستی سفید با موهایی حنایی طبیعی و صورتی گرد با چشمهایی میشی درشت بودم و از نظر زیبایی کم و کسری نداشتم .
وقتی پیاده شدیم ،خرم به طرفمان آمد ،ضمن احوالپرسی ما را به رفتن داخل سالن آلاچیق دعوت کرد ، آنجا روی تختی نشستیم بعد کمی گفتگوهای متفرقه و خوردن آبمیوه ساغر گفت اگر اجازه بدهید من بروم بیرون و از سوپر مارکت اطراف اینجا برای مامانم خرید کنم، تا شما بتوانید راحت حرفهایتان را بزنید.
رفت و آمد ساغر یک ساعت به طول انجامید ، وقتی به سالن برگشت معلوم بود که هنوز حرفهایشان تمام نشده به همین خاطر حدود نیم ساعتی روی نیمکتی روبروی باغچه نشست و خود را مشغول دیدن گلها کرد ، تا اینکه سحر همگام با خرم بطرف او آمدند، لبخند روی لب هر دو، پیام آور ، توافق را هویدا میکرد ، لحظاتی بعد از خرم خدا حافظی، و از هم جدا شدند ، خرم ماشین دویست شش آبی رنگ نو و تمیزی داشت.
ساغر روی به سحر خطاب کرد ،خوب با هم دل می‌دادید و قلوه می‌گرفتید ،چه گفتید ناقولاها ، سحر خنده ای از ته دل سر داد و گفت ، از نظر خرم مشکلی نیست و همه چیز عالیه! او فقط برای سر و سامان دادن به زندگیش یک زن کم داره که اون هم منم، و همه چیز برای هر دوی ما داره جور میشه، امشب موضوع را به عمو میگم تا راحتتر بتوانم با خرم بیرون بروم و حرفهایمان را بزنیم ، ساغر گفت الان من آنقدر گرسنه ام که تحملم طاق شده ، برویم شام بخوریم ،میدانم شما از خوشحالی شاید اصلا اِشتها نداری، اما من با این انتظار طولانی ضعف کرده ام، سپس برای خوردن ساندویچ کنار یک اغذیه فروشی پارک کردند.
پس از شام ساغر گفت دختر عمو امشب چه حسی داری ، سحر با مزه مزه کردن دهان خود و ادا و اطوار در آوردن گفت؛ انگاری تو ابرها راه میروم، ساغر محکم زد روی شانه اش و گفت مگه افیون کشیدی یالا سوار ماشین شو تا بسوی منزل حرکت کنیم .
بخانه که رسیدیم تا در گشوده شد ، زن عمو گفت؛ سحری چجوری بود؟ گفتم زن عمو صبر کن لباسهایم را عوض کنم و میایم مفصل برایت تعریف میکنم، بعد از پوشیدن لباس خانگی سحر صحبتهایی که از خرم شنیده بود را اینگونه نقل کرد :
خرم کارش را داره، الان در خانه اجاره‌ای زندگی میکنه، اما در آینده، اداره بهش خانه سازمانی میدهد.ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 1) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا