• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

اعتماد قسمت چهارم

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
50
امتیاز
50
سن
57
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
اعتماد
قسمت چهارم
سحر در ادامه صحبت‌های خرم گفت ؛ او مقداری پول جهت خرج جشن عروسی پس انداز کرده و بیست هفت ساله است و هفت سال واندی با من تفاوت سنی دارد، عمو که به جمع شنوندگان اضافه شد گفت میگما اهل دود و دم که نیست ؟ سحر مکثی کرد و جواب داد نه فکر نکنم چون کارمند اداره دولتیه و ادامه داد عمو جان با اجازه شما و زن عمو تا مدتی که اینجا هستم ،جهت آشنایی و شناخت بیشتر لازم است او را ببینم و با او حرف بزنم.
دو ماهی سحر منزل عمو ماند، و هر روز بعد از ظهر بدیدن خرم می‌رفت ، آنها قرار خود را برای پیوند دائمی گذاشتند چون دیگر هر دو به هم وابسته شده بودند.
ساغر می‌گفت طی این مدت سحر کلی درباره خرم با من حرف میزد ، تا اینکه یکشب بلیط اتوبوس را نشانم داد و گفت چمدانم را میخواهم ببندم و فردا صبح بسوی رشت حرکت میکنم ، و وقتی منزل رسیدم قضیه را مفصل برای بتی تعریف میکنم ، لباس برای نیکان و سوغاتی آرش و خواهرش را در چمدانش گذاشت و قبل از خواب با من خدا حافظی کرد ، به او یاد آوری کردم که وقتی رسیدی زنگم بزن، بابام صبح او را تا ترمینال رساند، روز بعد که به رشت رسید ، پیغام داد که سالم رسیدم ، به مادرم که دلواپس بود گفتم سحری رسید.
بتی در منزل با نیکان تنها بود ، وقتی رسیدم سیر دل نیکان را بوسیدم، سوغاتیها را تحویل دادم، و بعد ازحال و احوال کردن، شروع به تعریف از خواستگارم برای بتی نمودم ،وقتی داستانم تمام شد، او گفت؛ باشه ، به عمو بگو تحقیق کند ، من از برخورد سرد او کمی عصبی شدم و گفتم تحقیق نداره ، مشخصه که پسره خوبی هست.
آنشب آرش و خواهرم سر سفره شام گفتند بهتر است این آقای خرم با خانواده اش اینجا برای خواستگاری بیایند ، و من نیز بنا به اصرار خواهرم موضوع آمدن به رشت به اتفاق خانواده را به او گوشزد کردم.
هر روز مرتب چند بار با خرم در تماس تلفنی بودم ، یکروز خرم گفت برنامه مرخصیم حدود ده روز دیگر درست میشه ، و آنوقت تو دیگر مال من میشی ، دل توی دلم نبود ،خانه را با بتی تمیز و کمبود های مواد غذایی را تهیه کردیم ، چند دست لباس مرتب که نیاز بود گرفتم. شبها را تا صبح رویا میبافتم و خودم را در لباس عروس در کنار خرم مجسم میکردم ، پرنده آرزوهایم به دور دستها در حال پرواز بود،
بالاخره روز دوازدهم سر و کله خرم پیدا شد ،خرم چمدان بدست و با یک جعبه شیرینی تک و تنها آمده بود ، بتی و آرش بشدت ناراحت شدند، خواهرم آهسته بمن گفت مگر قرار نبود بهمراه خانواده اش بیاید ! کار درستی نکرده حتما باید پدرش را می آورد !.
خرم مادرش را در کودکی از دست داده بود، چون تازه رسیده و خسته بود، چای و شیرینی جلویش گذاشتیم که میل کند ، من نیز از اینکه خرم تنها آمده بود خیلی آشفته شدم ، وقتی تنها شدیم کمی با او جر و بحث کردم و گفتم قرار بود که پدرت را بیاوری؟ پس چه شد ؟ گفت پدرم مریض بود و خانواده ام در روستا زندگی میکنند ، اگر قرار بود دنبال خانواده ام بروم مرخصیم تمام میشد، قرار است من زن بگیرم نه پدرم!
ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 1) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا