■ موقع زلزله چیکارداشتی میکردی؟ ■

Mobina

بازنشسته انجمن
بازنشسته انجمن
#1
سلام سلام
چیکارداشتین میکردین؟:))بعدش چیکار کردین؟
من و مامونم ک نشسته بودیم ور دل هم داشتیم خاطره تعریف میکردیم نگاهم ب لامپ بود ی دفه دیدم تکون خورد در بالکن میخورد به هم مامانم ترسیده بود بقلم کرده بود پاشدیم با ی وضعی اومدیم از خونه بیرون ک نگم بهتره:))
ی دختر طبقه چهارمیمون هم مامان باباش رفته بودن مهمونی دختره دبیرستانی بود بعد درو روش قفل کرده بودن رفته بودن:| بدبخت شنیدم موقع زلزه انقد ب درو دیوار زده ک منو بیارین بیرون هیشکی اصن ککشم نگزیده اخر بابای دوستم درو شیکوند بدبختو اورد بیرون:|
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#4
اصن انتظار زلزله رو نداشتم .
خیلی قویی بود .فکرمیکردم دنیا آخر
داشتم آیه الکرسی میخوندم و از خدا به خاطر گناهام طلب بخشش میکردم .
اصلا به این فکرنمیکردم که باید فرار کنم .
وقتی زلزله هه تموم شد بلند شدم زدم بیرون
خیلی زیاد بود حتی بیشتر از بم واقعا خدابهمون رحم کرد
البته به جای ما کرمانشاه و نیست و نابود کرد
 

Kimia_Rh

ناقد آزمایشی اشعار
ناقد آزمایشی اشعار
#5
صبحیش تو مدرسه با دوستم داشتیم تو کلاس حرف میزدیم زنگ تفریح یهو گفت کیمیا زلزله داره میاد منم میخواستم بگم نه بابا مانوره که دیگه عقلم به کار افتاد که باید دربریم:/
شبشم یهو پاشدم رفتم سمت در فرار کنم فقط-_-
 

Harley Quinn

با اینکه رفتی... ولی هنوز پیشمی:)
کاربرسایت
#6
صبح تو مردسه بودم با بچه ها کنار پنجره وایساده بودیم......بعد یه دفه دیدیم پنجره داره میلرزه اول فک کردیم دوست مشنگم که کلشو عینهو بز از پنجره برده بود بیرون و با صدای بلند آواز میخواند داره پنجره رو تکون میده.....تکونام انقد شدید بود گفتیم الان پنجره خورد میشه.....بعد زدم پس کله دوستمو بش گفتم اورانگوتان الان پنجره می‌شکنه و یه چنتا فوش بش دادم.....اون بنده خدام هی میگفتم دیوونه من که کاری نکردم.....بعد یه دفه چشمم افتاد به پنجره که بدون اینکه کسی بش دست بزنه رفته رو ویبره......منم که تا بحال تجربه زلزله نداشتم اصن هنگ کرده بودم.....یه دفه دیدم کل جمعیت 800 و خورده‌ای نفره‌ی مدرسه ریختن تو سالنو دارن میدون @_@......آقا منم که اصن نمیدونستم چ ب چیه پشت سر اینا شروع کرده ب دویدن.........تمام معلمام داشتن با اون کفشای پاشنه بلندشون تق تق می‌دویدن...:))... ......اصن ی چیز باحالی بود......یکی از معلما ک لیوان چاییشو گرفته بود دستشو داشت میدوید.=)).......بعدم ک رفتیم تو حیاط.....ینی ی وضعی بودااااا....بچه های کوچیک تر داشتن گریه میکردن.......بزرگترام ک داشتن دعا میخوندن=))5)
 

بهار شایگان فرد

ناقد انجمن
ناقد انجمن
#7
صبح تو مردسه بودم با بچه ها کنار پنجره وایساده بودیم......بعد یه دفه دیدیم پنجره داره میلرزه اول فک کردیم دوست مشنگم که کلشو عینهو بز از پنجره برده بود بیرون و با صدای بلند آواز میخواند داره پنجره رو تکون میده.....تکونام انقد شدید بود گفتیم الان پنجره خورد میشه.....بعد زدم پس کله دوستمو بش گفتم اورانگوتان الان پنجره می‌شکنه و یه چنتا فوش بش دادم.....اون بنده خدام هی میگفتم دیوونه من که کاری نکردم.....بعد یه دفه چشمم افتاد به پنجره که بدون اینکه کسی بش دست بزنه رفته رو ویبره......منم که تا بحال تجربه زلزله نداشتم اصن هنگ کرده بودم.....یه دفه دیدم کل جمعیت 800 و خورده‌ای نفره‌ی مدرسه ریختن تو سالنو دارن میدون @_@......آقا منم که اصن نمیدونستم چ ب چیه پشت سر اینا شروع کرده ب دویدن.........تمام معلمام داشتن با اون کفشای پاشنه بلندشون تق تق می‌دویدن...:))... ......اصن ی چیز باحالی بود......یکی از معلما ک لیوان چاییشو گرفته بود دستشو داشت میدوید.=)).......بعدم ک رفتیم تو حیاط.....ینی ی وضعی بودااااا....بچه های کوچیک تر داشتن گریه میکردن.......بزرگترام ک داشتن دعا میخوندن=))5)
همینی که این گفت ٭-٭
اینم نکات اضافه :
داشتیم بستنی می خوردیم همه
معلم علوممون توی دفتر نشسته بود
یه پاش روی اون یکی انداخته بود
داشت چایی می خورد و با موبایلش کار می کرد
تازه واسه اینکه پرستیژمون خراب نشه آروم داشتیم راه می رفتیم ٭-٭
یکمم زوری وسطش می خندیدیم که بقیه نگن اکیپ شاخ مدرسه مثه - - می ترسن ٭-٭
 

موضوعات