شعر مجموع اشعار ظلمت روز|tara.gn کاربر انجمن رمان ایران

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#1
نام مجموع اشعار: ظلمت روز
نام شاعر: تارا گرجی نژاد (tara.gn)

محتوا: عاشقانه/غمگین
قالب: شعر سپید
مقدمه:
دریا مرا یاد تو می آرد

تو ای شهزاده ی رویا...
نمی دانم که یادت هست؟
تو همچون ماسه ای یکدست
برای مرغ دریایی

حریم و آشیان بودی...
(سعید گرجی نژاد)
جلد :
oc0_ظلمت_روز.jpg
با تشکر از محبوبه ی عزیز بابت این جلد زیبا (:
 
آخرین ویرایش:

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#2
خواب حافظ
خواب ها در رویا ماندند
هر چه حافظ گفت:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
باد هوا بود...
هر چه نگاه کردم در میخانه ی دل را
چیزی ندیدم جز
خواب شباهنگ...
و شعرای یمانی که می سوخت...
و حافظ دوباره خوابید...
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#3
رخش دل شکسته
رخش، خاموش و خسته
با دلی غمگین
در کنار رستم...
آرام نشسته...
او راست میگفت
آری!
در همه چیز راست میگفت...
اژدها آمد و رفت...
دیو سپید هم آمد و رفت...
ولی باز، آن رخش بود که آمد و ماند...
ولی، رستم، باور نداشت کین اسب سپید؛
راست میگفت...
آری!
راست....
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#4
دلتنگ خستگی
خسته ام؛
چون کوهی که قله اش فتح نشده...
چون گرگی که بدون سرپناه در زیر باران است...
چون عقابی که اوج غروب فرمانروایی میکند...
چون لبخندی که از اسپرسو بد طعم تر است...
چون زهر عقرب که بعد از زهر مار به کنار رفته...
امان از دل تنگم
امان از غمخانه ی وجودم که غمخوار ندارد...
امان از آن نارفیقی که در ظلمت این روز مرا رهانید...
امان...!
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#5
بازی دل
دل است دیگر...
گاهی لج میکند و دلتنگ میشود
گاهی خوش مزه می شود و دل میبرد
گاهی شور میشود و میشکند
گاهی تلخ میشود و یاد آوری میکند
و گاهی هم که دیوانه میشود و دل میبازد...
دل میبازد و سپس تمام مراحل دوباره تکرار میشود...
دلتنگی، شکستن، یادآوری حماقت و دوباره عشق...
این است بازی دل...
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#6
نصیحت
عزیزکم...
میدانی که دلدادگی، بحث عجیبی ست...
عشق، کلمه ای سه حرفی ست که با واژه های هزار، حرفی پیوند خورده...
قرمز آتشین...
شاید هم آبی آبی...
زندگی لحظه ایست...
مواظب باش، بار گرانش را به زمین نزنی که آخش در آمده...
دلبندم...
زمانی که بزرگ شدی؛
عاشق شدی...
دل بستی...
و باری شکستی...
بساز، خود و روح و آن تکه ماهیچه ی درون سینه ات را...
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#7
مولود تو
جانم به لب آمد
شوق دیدنت، عشق را هم کور کرد...
لذت های لحظه خوابیدند؛
من نیز...
و آرام، آرام
به زمان مولود تو نزدیک شدیم...
رورت مبارک ای جانان من
روزت مبارک، ای یگانه مهتاب شب های تنهایی...
نیستی ولی یادت، لحظه به لحظه
ساعت به ساعت
و ثانیه به ثانیه با من عجین است...
باشد روزی، تو را در خارج از ذهن خود
در پرده ای از شکوفه های زندگی
در بین شعر های سهراب
در بین قایق های در آب
در بین آب های گل آلود؛
ملاقات کنم...
خاکی و بی ریا...!
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#8
آنگاه است که...
می دانی در نیامدن نفس یعنی چه؟
زمانی که از زور حرف های دیگران به تنگ می آیی...
زمانی که برای یک سیلی له له میزنی...
زمانی که بغض پرتغال شده بر سره گلویت فشرده میشود...
درد میگیرد؛
ولی نمی ترکد...؟
زمانی که...
آه...!
زمانی که می ترسی از فریاد های نا به هنگام سکوت...
هنگامی که هیچ کس، همه می شود...
زمانی که تکیه گاهی نا مرئی پیدا میکنی؛
که به ناگه به زمین میزندت..
آنگاه است که سکوت، میشود کلامت
بغض میشود، نوشته ات
و لبخندی تلخ، چاشنی نگاه هایت...
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#9
من نمی دانم...
از عمق قلب کوچکم دوستت دارم ولی نمی دانم کی، کجا و چگونه از زمین و زمان زده شدم...
تو را نه دوست دارم و نه متنفرم...
خودم را نیز...
در سیاهی پرواز مدفون شدم
و هیچ کس به یادم نیست...
نه تو...
نه او...
و نه هیچ کس دیگری...
و من...
آرام، آرام...
با بغضی سپید...
با پاکی با انتها...
میمیرم...
 

nebula

ترکشــــ
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#10
لالایی
صدای لالایی می آمد...
مادر آرام آرام می خواند:
(لالا کن دختر زیبا ی شبنم
لالا کن روی زانو شقایق...)
نوزاد زجه میزد
و
مروارید متولد می شد...
مادر ترسان و لرزان بود...
ثور به ترس مادر چشمکی زد
و ناگاه
کم نور شد...
نوزاد زجه میزد...
بغض در گلو خشکید...
کس نمی دانست چه کند؛
یا که می دانست و نمی کرد...!
از ناله ی غربت عشق
همه مدهوش شدند...
نوزاد زجه میزد...
مادر با بغض به در خیره شده بود...
تیک تاک...
ساعت دیر بود
یا که دیر ساعت بود...!

نمی دانم...
شاید آن صبح یا آن شب...
باز نمی دانم...
و در آن تاریکی...
نوزاد زجه میزد...
 

موضوعات

بالا