شعر مجموع اشعار ظلمت روز|tara.gn کاربر انجمن رمان ایران

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#11
دل شکسته...
ناله ها...
درد ها...
گریه و شیون ها...
ترک خاطرات...
نامه های خط خطی...
شعر نوا...
بویی نو...
لباسی جدید...
سپید...
چسب زخم...
دل شکسته...
ترمیم نشده...
کنج اتاقک دیوانگی...
قهقه...
دقیقا، پشت قفسه ی کتاب ها...
و دیگر هیچ نمی دانم من...
 

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#12
دل ارا
تو در جان منی
ریشه در قلب دواندی
این دیگر چه نوع است؟
من را به دیوانگی کشاندی...
قلب تویی
جان تویی
روح تویی
آرام و قرار من تویی
حرفی نگو که لب سخن بگشایم...
گر فلک را به زمین می آرم
که تو آرام باشی...
که تو آرا باشی...
 

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#13
وابستگی
می دانی وابستگی چیست؟
وابستگی...
کلامی ساده، میان من و توست...
منی که با شوق لحظه به لحظه؛
ثانیه به ثانیه...
در انتظار ساعت دیدارم...
 

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#14
برف!
سختی ها با لبخندی گذراندم
درد ها را با پوزخندی
ناراحتی ها را با شادی
بغض ها را با رقص
و دیوانگی را هم با دلدادگی گذراندم...
اما،
هیچ کس نبود که در خلوت خویش را به رویم بگشاید...
برف بارید...
کولاک شد...
بهمن آمد و من در زیر فشارش
جان یه جان آفرین تسلیم کردم...!
 
آخرین ویرایش:

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#15
زیبا روی!
تلخ است زمانی که
ببینی و بدانی و بخوانی و نخواهی!
تلخ است زمانی که
در قلب مردم جای نداری!
تلخ است زمانی که
بخندی و ندانی، چه کرده آن خنده ی زیبایت و
آن روی پریزادت و
آن چشمای شهلایت و
آن... نفس نفس!
 

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#16
تارا
این منم تارا ؛
در کنج این آسمان پهناور...
این منم آری!
در عمق چشمان سیاهت...
آری!
این منم...
این منم تارا ؛
ملکه ای ایرلندی تبار یا نمیدانم... اسکاتلندی تبارم...
یا شایدم
پارچه ای نازک بر سر آن تازه عروس کرد...
آه!
نام من تاراست...
فکر من چشمانت...
ذهن من آسمان افکارت...
و درک من از زندگی؛
ملکه ای نامرد رسوای دو عالم بر سره تخت عروسی تازه وارد، بر آن دل بی قرارت...
درباره ی این شعر:
این شعر بر اساس معنی های اسم تارا گفته شده.
ستاره، كوكب، مردمك چشم، در زبان ایرلندی و اسکاتلندی به معنای ملکه، در کردستان به پارچه ی نازک و عمدتا قرمز که بر سره عروس میگذارند میگویند!
 

tara.gn

سرپرست بخش عکس + مدیر تالار نقد اشعار + سراینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش عکس
مدیر تالار نقد اشعار
#17
بغض های نوشکفته
تلخ بود آن که می گفتش به یادم آر...
فراموشی سپرده را چه برگشت؟
سخت بود عاشق شدن
سخت بود عاشقی کردن بر تو، آه...!
افسوس و صد افسوس
که دوران گذشته ست...
که زمان طلوع بعض های نو شکفته ی باغ دل های بی رنگ من است...
افسوس و صد افسوس...
تلخ بود آن که می گفتش به یادم آر...
فراموشی سپرده را چه برگشت؟