شعر مجموع اشعار ظلمت روز|tara.gn کاربر انجمن رمان ایران

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
دل شکسته...
ناله ها...
درد ها...
گریه و شیون ها...
ترک خاطرات...
نامه های خط خطی...
شعر نوا...
بویی نو...
لباسی جدید...
سپید...
چسب زخم...
دل شکسته...
ترمیم نشده...
کنج اتاقک دیوانگی...
قهقه...
دقیقا، پشت قفسه ی کتاب ها...
و دیگر هیچ نمی دانم من...
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
دل ارا
تو در جان منی
ریشه در قلب دواندی
این دیگر چه نوع است؟
من را به دیوانگی کشاندی...
قلب تویی
جان تویی
روح تویی
آرام و قرار من تویی
حرفی نگو که لب سخن بگشایم...
گر فلک را به زمین می آرم
که تو آرام باشی...
که تو آرا باشی...
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
وابستگی
می دانی وابستگی چیست؟
وابستگی...
کلامی ساده، میان من و توست...
منی که با شوق لحظه به لحظه؛
ثانیه به ثانیه...
در انتظار ساعت دیدارم...
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
برف!
سختی ها با لبخندی گذراندم
درد ها را با پوزخندی
ناراحتی ها را با شادی
بغض ها را با رقص
و دیوانگی را هم با دلدادگی گذراندم...
اما،
هیچ کس نبود که در خلوت خویش را به رویم بگشاید...
برف بارید...
کولاک شد...
بهمن آمد و من در زیر فشارش
جان یه جان آفرین تسلیم کردم...!
 
آخرین ویرایش:

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
زیبا روی!
تلخ است زمانی که
ببینی و بدانی و بخوانی و نخواهی!
تلخ است زمانی که
در قلب مردم جای نداری!
تلخ است زمانی که
بخندی و ندانی، چه کرده آن خنده ی زیبایت و
آن روی پریزادت و
آن چشمان شهلایت و
آن... نفس نفس!
 
آخرین ویرایش:

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
تارا
این منم تارا ؛
در کنج این آسمان پهناور...
این منم آری!
در عمق چشمان سیاهت...
آری!
این منم...
این منم تارا ؛
ملکه ای ایرلندی تبار یا نمیدانم... اسکاتلندی تبارم...
یا شایدم
پارچه ای نازک بر سر آن تازه عروس کرد...
آه!
نام من تاراست...
فکر من چشمانت...
ذهن من آسمان افکارت...
و درک من از زندگی؛
ملکه ای نامرد رسوای دو عالم بر سره تخت عروسی تازه وارد، بر آن دل بی قرارت...
درباره ی این شعر:
این شعر بر اساس معنی های اسم تارا گفته شده.
ستاره، كوكب، مردمك چشم، در زبان ایرلندی و اسکاتلندی به معنای ملکه، در کردستان به پارچه ی نازک و عمدتا قرمز که بر سره عروس میگذارند میگویند!
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
بغض های نوشکفته
تلخ بود آن که می گفتش به یادم آر...
فراموشی سپرده را چه برگشت؟
سخت بود عاشق شدن
سخت بود عاشقی کردن بر تو، آه...!
افسوس و صد افسوس
که دوران گذشته ست...
که زمان طلوع بعض های نو شکفته ی باغ دل های بی رنگ من است...
افسوس و صد افسوس...
تلخ بود آن که می گفتش به یادم آر...
فراموشی سپرده را چه برگشت؟
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
صدا
همه خواب بودند...
صدای پچ پچی از بیرون خانه می آمد
گویا کسی زیر لب؛
ذکری را یاد میکرد
آوازی می خواند
زمزمه ای میکرد
نانی در دست داشت و می خورد!
همه خواب بودند...
صدای پایی از بیرون خانه می آمد
آرام آرام...
لخ لخ کنان...
به دنیا غذایی
یا شاید که...
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
یادم نرفت...
یادم نرفت...
آن لحظه ی تنهایی
آن غم های غبار شده بر نگاهش
آن سکوت بغض دارش
آن حرمت پودر شده بر زیر پایش
یادم نرفت...
یادم نرفت کلام آخرش...
یادم نرفت اشک های کودتا پسندش...
هیچ یادم نرفت...
یادم نرفت...
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,637
امتیاز
143
من به کجا؟!
سرد است زمستان و
خواب است بهاران و
مرگ است به فرمان و
دیوانه به خون او
من در گوشه ی این دنیا...

خندان است مژگان و
گریان است دیوان و
رقصان است ماهان و
یک دیوانه ی خواب
من در این گوشه به تاب...
 
آخرین ویرایش:

بالا