شعر مجموع اشعار ظلمت روز|tara.gn کاربر انجمن رمان ایران

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,636
امتیاز
143
بهار
دوباره صبح دل انگیز طلوع بغض ها رسید...
مولود شکوفه
به رقص و ضرب درختی بلند...
چهچه های استادانه و پخته ی بلبل
غلت های صدایی نم دار...
گویی بهار آمده است...
 
آخرین ویرایش:

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,636
امتیاز
143
روزگار
گویی سالها میگذرد از آن روزگار...
بعض ها خفه ماندند...
فریاد ها به خفا...
کینه ها در عمق سینه ها...
سکوت ها همچنان پر رنگند
گویا هنوز مردم فکر می کنند سکوت هم شاید حرفی برای گفتن
داشته باشد...!
حرف های ناگفته زیادند اما...
این نفرت است که در این روزگار مانده...
 

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,636
امتیاز
143
دردی جنون وار
چند وقتی ست درد میکشم!
دردی پر از درد...
سیاه و پر باران...
جنون وار ، عاشقانه درد ها را با عمق جان می کشم...
و چه تلخ است درد قلبی که مصببش هیچ کس نباشد جز روح زخم خورده ی یک عزیز...
 
آخرین ویرایش:

_tark.chan_

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,636
امتیاز
143
شهر من
آنجا شهر من بود...
همان خرابه های سرخ با گونه ای خاکستری...
همانجایی که تنهایی، واژه معنا میکرد ؛
در کلاس درس زندگی...
همانجایی که آفتاب بی نظیر؛
نور میتابانید بر دفتر کویر...
آنجا شهر من بود...
شهری همه در آن عاشق میشدند...
همان شهری که با ذوق لاله ها؛
هم بازی خاور و باختر میشدند...
شهر من نمناک بود...
پر از طراوت...
بی درخت...!
حال میدانم این شهر من؛
تنها سکوتی بود بر لبان خسته ام...
 

موضوعات


بالا