پایان یافت آقای جلف من |Mohadeseh.f کاربر انجمن رمان ایران

رمانم خوبه عایا ؟

  • عالی

    رای: 7 77.8%
  • خوب

    رای: 2 22.2%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9
وضعیت
موضوع بسته شده است.

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#71
واما وضعیت من،رو به موت بودم .ته دلم خبرایی بود از خوشحالی ،خوشی وصف نشدنی!
-ماهان:نمی دونم باچه جراتی و چه رویی اومدم این حرفا رو بهت بزنم.از اون روز که تو اون غار اون اتفاق افتاد به خودم اومدم.سیلی که بهم زدی روشنم کرد،ولی قسم می خورم همه به خاطر خودت بود .حالت بد بود.خوابت برده بود.به خداوندی خدا قسم اصلا نگاهتم نکردم
می دونستم دلت ازم می گیره،که گرفت .این دلت چی به سرم آورد محدثه ؟
لرزیدم.هوا گرم بود ولی سردم شده بود.
لال مونی گرفته بودم.با صدای گرفته که بغض توش پنهان شده بود ادامه داد :
-ماهان:عوض شدم.نه به خاطر تو،به خاطر خدام.خدایی که تازه شناختمش.همشم مدیون توام.
تو من و با همه چی آشنا کردی،با خدا و اهل بیتش،باامام حسین.اومدم حرف دلم و بهت بگم.
امشب توکل کردم به خودش.اومدم بگم مهرت به دلم افتاده.دلم و لرزوندی. آره دل این پسرشیطون و سربه هوا رو لرزوندی.دارم میرم ،نه برای همیشه،برای زیارت،زیارت آقام.
فقط می خواستم بگم منتظرم می مونی ؟ جواب دلم و می دی ؟
قطره اشکی زوری از چشمم چکید.بابغض گفتم :
-من:کی می خوای بری ؟
دستش و کشید تو صورت اشکیش و گفت :
-ماهان:فردا عازمم
لبخند شیرینی زدم و باهمون بغض گفتم:
-من:بدون من بی معرفت ؟
نگاه اشکی و جنگلیش و دوخت توچشمام.چشاش ناباور بود،باور نداشت حرفمو !
-ماهان:من قلبم ضعیفه.قَسَمِت می دم درست حرف بزن.
-من:می خوای بدون من بری ؟پس من چی کار کنم ؟ هان ؟دل من چی پس ؟
-ماهان:ی..یع..یعنی...یعنی..وای خدا!
اشکم چکید و بغض گلوم باز شد.
-من:آره،مهر توام به دلم افتاده.
خندید،بلند،ترسیدم از اونایی که بیرون نشسته بودن!
-ماهان:خدایا شکـرت،عاشقتم خدا،جوابمو دادی.خدایا عاشقتم،ممنون.
اشکم به خنده تبدیل شد.
-ماهان:بگو منتظرم می مونی.
-من:می مونم،منتظرت می مونم.به یه شرطی ؟!؟
-ماهان:هرچی باشه،حتی جونم!
چشام پر از اشک شد و گفتم :
-من:یادت نره من و ..سلامم و به آقا برسونی.
-ماهان:نوکرتم هستم.محدثه ؟
نگاش کردم،این دفعه زل زدم توچشماش،چشمای براقش
-ماهان:همه می دونن،نترس،الان همه می دونن چه خبره.تولد ماکان بهونه بوده،در اصل مجلس خاستگاری بنده بوده!
ناباور خندیدم و سرمو از خجالت انداختم پایین.خدایا شکرت!


***************
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#72
یه هفته از رفتن ماهان به کربلا می گذره.هرروز بهم زنگ می زنه.دیوونست و منم دیوونه کرده.مامان و بابا کاملا راضین.ستاره خانوم و عمو سیامک راضی تر،همه راضین،منم همین طور.باهانیه درمیون گذاشتم.انقدر تعجب کرده بود که تا یه ساعت فقط می گفت نـه !
فقط خیلی ناراحت شد که زن داداشش نشدم.حسام خیلی آقاوارنه رفتار کرد و به نظر منفی من احترام گذاشت.قراره وقتی ماهان برگشت عقد کنیم.انقدر خوشحالم که نگو! مهرشاد چند وقتی توهمه،انتظار
نداشت که منم ازدواج کنم. دوست دارم یه زن ایده عال بشم براش. نمی خوام کمی از من ببینه .این یه هفته فقط به کلی ازسایتای روانشناسی سر زدم
امشب قراره ماهان برگرده و منم دل تو دلم نیست.مامان خیلی باهام مهربون شده.از صبح جلوی آیینم و لباس انتخاب می کنم .آخر سرم مانتو صورتیم و برداشتم و پوشیدم و شلوار مشکی شیکم ،روسری ساتن مشکی رو هم سرم کردم .ماهان گفت که عاشق لبنانی
بستنامه.لبنانی بستمش و لبخندی به خودم توآیینه زدم.ریمل زدم و با برق لب!
از خودم راضی بودم.وای خدا دلم از خوشحالی داره پیچ می خوره !
در اتاقم زده شد و بلند گفتم :
-من:اومـدم.
از اتاق زدم بیرون و رفتم پایین.همه منتظر بودن.ستاره خانوم مدام قربون صدقم می رفت.
محیا ومارال هم بالبخند نگام می کردن.همه خوشحال بودن ،به جز مهرشاد،اخماش تو هم بود.
بهتره یکم با خودش خلوت کنه !


_پرواز 498 از عراق به تهران روی زمین نشست !
به اون ور شیشه زل زده بودم و منتظرش بودم.بادیدنش و اون تیپش آن چنان دلم لرزید که نزدیک بود غش کنم.لباس مشکی پوشیده بود و چفیه سبزو مشکی انداخته بود دور گردنش.
موهاش و داده بود بالا و ته ریش خوشگلش دلم وحسابی می لرزوند!
-مارال:اومـد،داداشم اومد.
و دویید به سمتش.محکم خودش و پرت کرد توبغل ماهان و چلوندش.ماهانم بااون لبخنداش و چال خوشگلش فقط بادل من بازی می کرد.همه حسابی بغلش کردن و چلوندش حتی مهرشاد !نوبت من رسید.بغض کردم.بالبخند اومد جلو و گفت :
-ماهان:بالاخره اومدم بانوی من.
تک خندی زدم و سرم وانداختم پایین
-من:خوش اومدی آقا،زیارتت قبول باشه.
لبخندش عمق گرفت و گفت :
-ماهان:چاکرتم به مولا
باسرفه عمو سیامک به خودمون اومدیم :
-عمو سیامک:بریم دیگه باباجان.خسته ای
ماهان بالبخند بهم نگاه کرد و منم باز از خجالت سرم و انداختم پایین !



***********

-ماهان:بفرمایید،اصله اصل
لبخند محجوبی زدم و از دستش گرفتم.پارچه چادری مشکی خوشگل و براق و لمس کردم.نرم بود لطیف.
-ماهان: قشنگ مالیدمش به تمام ضریح ها،خیالت راحت.
خندیدم.خیلی سعی می کرد مودب حرف بزنه.دوباره برگشته بود توقالب شیطونش
-من:ممنون لطف کردی.
یه جوری لبخند زد که قند تودلم ریز ریز شد جون شوما !
-مارال:خیلی نامردی! فقط برای محی آوردی همه چی؟پس من چی؟
ماهان تک خنده ای زد و گفت :
-ماهان:اینم برای شما خواهر جان
مارال پرید و از دستش قاپید و خوشحـال گفت :
-مارال:وای چه نـازه! مرسـی.
به ظرف کوچیک خوشگلی که براش گرفته بود، خیره شدم خدایی خوشگل بود.
-عمو سیامک:از هرچیزی بگذریم سخن عشق خوش تر است.
من و ماهان ضایع به هم نگاه انداختیم.جون من سوتی ضایعی بود !
دست کشیدم رولبم و لبخندم و خوردم ...
-عمو سیامک:اگه راضی باشین این دوتا جوون هرچه زودتر عقد کنن.نظرت چیه امید جان ؟
قلبم شروع کرد به کوبیدن.
-بابا:منم راضیم،به امید خدا!
همه برگشتن و خوشحال به ما خیره شدن .باخجالت سرم و انداختم پایین !

باهم دیگه به سمت تاپ رفتیم.نشستیم روش.
ماهان تک سرفه ای کرد و گفت :
-ماهان:خب بانو معیار شما برای شوهرآیندتون چیه ؟
سرمو انداختم پایین وگفتم :
-من:صادق باشه.
-ماهان:بلی
تک خنده ای کردم و ادامه دادم :
-من:بهم دروغ نگه اصلا،فقط به خانومش توجه کنه،غر نزنه و مهـم تر اینکه
شیطنتاش فقط برای خانومش باشه !
سکوت نشون می داد که داره فکـر می کنه.وای خدا پشیمون نشده باشه یه وقت ؟
سرم و بلند کردم که بالبخند و اون چال روی گونش مواجه شدم.چشمهاش که اصلا انگار پراژکتور روشن بود توش!
-ماهان:لااله الا الله،بلند شو،بلند شو بریم تو.یکم دیگه بمونیم قول نمی دم نخورمت دختر!
از خجالت آب شدم و زود بلند شدم و دوییدم سمت خونه که قهقهه ماهان به گوشم رسید و لبخند من پررنگ تر شد!



************

_آیا بنده وکیلم ؟
قرآن و بوسیدم و خوشبختیم و اول به خدا و بعد به ائمه سپردم و بااطمینان خاطر از سوی خدا گفتم :
-من:بااجازه بزرگترا،بـله !
کل فضـا ترکـید! ماهان هم بله رو گفت و حلقه به دست هم کردیم.
همه چی زود اتفاق افتاد.
نفرتمون
عشقمون
واز همه مهم تر رسیدن به هم دیگـه و خوشبختیمون !
ماهان لبخندش پررنگ شدو بوسه ای به پیشونیم زد که تمام دنیام گرم شد .فهمیدم الان این مرد منه،آقای منه !
انقدر خوشحال بودم که غذا از گلوم پایین نمی رفت.ماهان در گوشم زمزمه کرد :
-ماهان:خانوم خوشگلم چرا غذا نمی خوره ؟
هوس کردم ناز کنم برای مردمکه تازه امروز برای من شده بود.
-من:دلم درد می کنه.
به قول مهرشاد ((لعنت بر روح پرفتوح آدم دروغ گو ))!
چشاش رنگ نگرانی گرفت و گفت :
-ماهان:بریم دکتر؟
-من:نه نه،بهتر می شم.
اما نگاش ذره ای نگرانی توش کاسته نشد.دستش رفت سمت قاشقم و برش داشت،پر از برنجش کرد و تکه ای کباب روش گذاشت و گرفت سمت لبم :
-ماهان:بگو آآآآآآ!
خنده ای کردم و چادرم وگرفتم توصورتم و گفتم :
-من:دیوونه،زشته!
-ماهان:ببین این هواپیما رو داره میاد.
بعد قاشق و برد بالا و ادای سقوط و درآورد.یهو یه جمعی ترکید!
-من:حیثیتمون رفت!
آب دهنش و قورت داد و گفت :
-ماهان:صددرصد،شـک نکن !
برگشتیم به سمت جمعیت که بالبخند و خنده به ماخیره شده بودن.
یهو قاشق فرو رفت توحلقم! بله آقای لطیف بنده بود که قاشق و کرد توحلقم (براساس واقعیت خخخخخخخخ)
خندم گرفته بود.خدایا از دست این ماهـان!

برگشتیم خونه ماهان دستم و یه لحظه هم ول نمی کرد.
-ستاره خانوم:خب ازاون جایی که داماد باید شب عقدش خونه عروسش باشه من امشب پسرم و راه نمی دم.
آب دهنم و قورت دادم .راست می گفت .یادمه ماکان هم تلپ بود خونه ما!
یاابلفض! فشار دست ماهان زیاد شد.نگاش کردم که باچشای شیطونیش زل زده بود به من مامان خندید و گفت :
-مامان:اینم پسره منه،مثل ماکان برام عزیزه.قدمش روجفت چشام
وهم اکنون ماهان چاپلوس
-ماهان: نوکرتم هستم به خدا.
لبخندی زدم و به ماکان که بالب و لوچه آویزون نگامون می کرد نگاه کردم
-ماکان:نوکه میاد به بازار کهنه،میشه دل آزار.محیا یادته ماهم همچین روزایی داشتیم؟
-محیا:ماکان جان ،عزیزم همش 4ماه از ازدواجون می گذره ها!
یهو نیش ماکان باز شد وگفت :
-ماکان:ولی خدایی چه خوب بود عروسیمون! بخت شما هم باز شد.
راستش ناراحت شدم .محیا فهمید و زد بهش.به ماهان زیر چشمی نگاه کردم که بااخم به ماکان خیره شده بود.برای این که این جو از بین بره با لبخند گفتم :
-من:نه خیرم، دوستم هانیه قدمش خوب بود.اون زودتر از شما عقد کرد.
ماهان خندید و گفت :
-ماهان:خوردی ؟هستش و تف کن.
منم خندیدم .
-مارال:اه اه اه،خدایا شکرت این ماهانم رفت.آخ جـون بی سرخــ...آخ!
ستاره خانوم از بس بامامانم گشته ضربه فنا رو یاد گرفته !
-ستاره خانوم:برید عزیزم،برید خسته اید فردا هم دانشگاه دارید آره ؟
سرمونو تکون دادیم و بعد خدافظی رفتیم خونه ما.وای نمی دونید تو چه وضعیتی بودم.من با ماهان تو یه اتاق تنها؟یا خود خدا!
-مامان:محیا جان مادر آب ببر تواتاقتون شب تشنت می شه اسیر می شی تواین تاریکی.
-ماکان:چشم مادرجون الان می رم پر میکنم پارچ آب رو.ماهان داداش شما نمی خواید ؟
-ماهان:نه داداش،زحمت نکش،خودم می برم.
قیافم شده بود عین لبـو!
زود رفتم تواتاق و ماهان پشت سرم وارد شد و بالبخند نشست رو تخت.کت تک مردونه خوشگلشو درآورد و گفت :
-ماهان:خوب بانو،چرا وایسادی ؟نمی خوای چادرت و دربیاری خوشگلیت و ببینه شوهرت ؟
لبم وبه دندون کشیدم که آروم خندید.
بلند شد.رنگ سفید بهش میومد،مخصوصا اینکه آستین کوتاه بود.چادرم و از سرم کشید و روسری ساتن سفیدم و از سرم برداشت.مات به من خیره شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#73
-ماهان:تاحالا بهت گفته بودم فوق العاده ای ؟مخصوصا موهات ؟
-من:آره
باتعجب گفت :
-ماهان:دروغ ؟
-من:بله آقا،یه بار که درحال هیزی بودی گفتی ،منم چی کار کردم ؟
خندید و لپم و کشید و گفت :
-ماهان:ریدی بهم
خنده بلندی کردم که باعشق بهم خیره شد.باز خجالت کشیدم و رفتم سمت کمدم.مانتومو درآوردم و گذاشتم تو کمد.یه پیرهن آستین کوتاه تنم بود.زیاد احساس خجالت نمی کردم
چون خیلی رو خودم کار کرده بودم.باید تواین مدت کم حسابی خانه داری و شوهر داری رو یاد بگیرم تافوق العاده شوهرم ازم راضی باشه !(اه اه اه)
ماهان تمام مدت به من زل زده بود .رفتم جلو آیینه.بازم لپام گل گلی شده بود .یاد این مداد گلی ها افتادم.اه یادش بخیر،عین گواش رنگ می داد لامصب!چه روزگاری داشتیم!
نگاه الان دارم تواین وضعیت به چی فکر می کنم توروخدا.موهام و باز کردم و دست لاشون بردم.تا باسنم می رسید موهای بورم.ابروهای هشتی برداشته قهوه ایم خیلی بهم میومد و همه تعریف می
کردن.به پیرهن آستین کوتاهم نگاه کردم،مثل همیشه کارتونی بود روش7 کوتوله،یه شلوار تنگ سفید هم پام بود.
برگشتم سمت ماهان که تمام مدت بالبخند بهم خیره شده بود.
-من:هی آقاهه؟
لبخندش پررنگ تر شد و گفت :
-ماهان:جون دل آقاهه؟
قند تودلم آب شد.خمیازه ای کشیدم که ریده شد تو صحنه رمانتیکمون!
فهمید خسته ام که گفت :
-ماهان:من میرم پایین آب بیارم.
سرم و تکون دادم و تا رفت از فرصت استفاده کردم و هجوم بردم سمت تخت .ای بابا،ماهان بااون هیکل محدثه کشش که اینجا جا نمیشه،چی کار کنم پس؟
با فکری که به سرم زد لبخند گشادی زدم وپریدم و در اتاق و باز کردم
-من؛مهـرشاد ؟داداشی؟
دراتاقش باز شد وبادو اومد سمتم
-مهرشاد:جونم؟
الهی بمیرم گریه کرده.وای خدا!
-من:محدثه برات بمیره گریه کردی؟
هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین.
پریدم بغلش و آوردمش تواتاق خودم.سرم و فرو کردم توبغلش و گفتم :
-من:زندگی من،اگه من برم که توتنها نمی شی.هوم ؟ من که ور دلتونم،قراره همین کوچه خونه بگیریم دیگه
-مهرشاد:راست می گی؟
-من:مرگ آجی راست می گم!
خندید و در باز شد.ماهان لبخندی زد و گفت :
-ماهان:خلوت خواهر برادریتون و بهم زدم ؟
لبخندی زدم و مهرشاد بالحن مهربونی گفت :
-مهرشاد:نه داداش،من برم،راستی آبجی چیزی می خواستی صدام زدی؟
-من: آره،بی زحمت لحاف و پتو میاری؟
ماهان پارچ و گذاشت روعسلی رو به مهرشاد گفت :
-ماهان:بریم باهم بیاریم.
باهم رفتن بیرون و من تودلم خداروشکر کردم از این خوشبختی.
به همراه ماهان تشک و پهن کردیم و دوتا بالشت انداختیم و پتوی دونفره .وای خدا استرس دارم!
قلبم،هوف! ماهان شلوارش و درآورد که جیغ خفیفی زدم و جلو چشمم و گرفتم
قهقهه زد و گفت :
-ماهان:تموم شد.خخخ،عزیزم تموم شد.
آروم دسمتم و برداشتم و نفسمو عمیق فرستادم بیرون.ولو شد تو جاش و اشاره کرد برم بغلش.لامپ و خاموش کردم و آروم رفتم کنارش دراز کشیدم.خنکی تشک حس خوبی رو بهم منتقل کرد.نفس عمیقی کشیدم و ماهان دستاش کمرم و احاطه کرد.بهترین حس تو دنیا بود.
بیشتر سرم و به سینش فشردم و به صدای قلبش که تند تند پشت سرهم میزد و به قول استادی می گفت نشونه عشقه و منم همین حالتارو داشتم گوش سپردم وقشنگ ترین صدا تو دنیا بود!
-ماهان:من خیلی خوشبختم
-من:چطور؟
-ماهان:چون یه خانوم نجیبی مثل شما گیرم اومده.خوشگل،تر گل ورگل، مومن،باحجاب وازهمه مهم تر یه روحیه زلزله ای که رونمی کرد !
خندیدم.خدایی راست می گفت!
-من:منم خیلی خوشبختم چون تو رودارم .ماهان یه قولی بهم می دی؟
ماهان :جونم؟
-من:دیگه باهیچ کدوم از دخترای دانشگاه حرف نزنی، نه تنها دانشگاه هیچ جای دنیا!
سریع من و از خودش جدا کرد و زل زد توچشام،جنگلی چشاش صادق بودن
-ماهان:اینوبدون بی غیرت عالمم اگه همچین کاری بکنم .باور کن به علی قسم
لبخندم شدید شد و جیغ خفه ای زدم و رفتم توبغلش که خندید.
-ماهان:یه اعتراف بکنم ؟
-من:هوم؟
-ماهان:اون روز که تو سلف دانشگاه بااون دختره اومدم تو دوست دخترم نبود .من یه غلطی کردم جزوشو گرفتم خواستم بهش پس بدم خودش و آویزون من کرد،منم دیدم یه فرصت مناسب برای اینکه تورو حرص بدم خخ،الحق که من بیشتر حرص خوردم.
-من:ای بیشعور،می دونی چقدر حرص خوردم ؟بزنم نصفت کنم ؟
خنده بلندی کرد و گفت :
-ماهان:حرص می خوری خوشگل می شی!
-من:بخواب،بچه پررو، ایش!
خمیازه ای کشید و من و بیشتر به خودش فشار داد.کم کم چشام گرم شد و به خواب رفتم.
یه خـواب شیرین !



دینگ دینگ دینگ !
اهه ،صدای گوشی کیه ؟چشام و باز کردم و کش و قوسی به بدنم
دادم که متوجه دست های مردونه دور کمرم شدم.برگشتم که دیدم ماهانه،لبخندم عمق گرفت و گوشیش
و که گذاشته بود بالاسرمون و برداشتم و دیدم گذاشته روزنگ.یا خدا! نماز خواب موندم.
این دفعه بیستمه داشته زنگ می خورده!ماهان چشاش باز شد و باصدای دورگه گفت :
-ماهان:چی شده ؟
-من:نماز خواب موندم.
به جای من اون پرید،ساعت 5ونیم صبح بو،سریع رفت تودستشویی و من باتعجب بهش نگاه می کردم.بعد از پنج دقیقه با صورت خیس و دستای خیس اومد بیرون و رفت سمت جانماز روی میزم،قلبم شروع کرد به کوبیدن !خدایا باور نداشتم ؛ولی باید باور می کردم ماهان داره نماز می خـونه! پس بی دلیل نبوده گذاشته رو زنگ.
پشت سرش قامت بستم و بهترین نماز و تودنیا خوندم !


**************

-ماهان :محدثه ؟خانومه گل ؟بیدار نمی شی ؟
دستم و بردم توچشام و مالوندم و گفتم :
-من:سلام،ساعت چنده ؟
-ماهان:علیک سلام به روی نشسته ات،ساعت 8،بلندشو خانومی 9 باید بریم دانشگاه.
بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و هم زمان یه خمیازه بلند کشیدم که ماهان قلقلکم داد و نصف خمیازم خندم گرفت؛یعنی قیافم از اون کروکدیلی که توذهنتون تصور کردین،صدبرابر بدتر شده بود :)
بلند زد زیر خنده و گفت :
-ماهان:وای خدا، خیلی باحال شدی!
چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم.خواستم جامون و جمع کنم که مانع شد و گفت :
-ماهان:من جمع می کنم.
لبخندی زدم و رفتم سمت دستشویی.
-ماهان:بدو حاضر شو عزیزم که باید یه سر به شیرینی فروشی هم بزنیم.
-من:چرا شیرینی فروشی ؟
-ماهان:می خوام دانشگاه و شیرینی بدم،بابت خوشبختیم.
خنده ای کردم و گفتم :
-من:دیوونه
دست وصورتم و شستم و زود پریدم بیرون.به ماهان متعجب خیره شدم ،چه زود حاضر شده بود! به تیپش خیره شدم؛پیرهن طوسی روشن و شلوار دودی .وای خدا محشر شده بود!
درحالی که جلوی آیینه وایساده بود و بابرس من موهاش و درست می کرد گفت :
-ماهان:خوردی که منو! بدو دختر دیر شد.
پر انرژی رفتم سمت کمدم .می خوام باهاش ست کنم.شلوار دودی رنگم و با مانتو طوسیم و کشیدم بیرون،رفتم پشت در کمد و عوضش کردم .مقنعه طوسیم و هم بیرون کشیدم و رفتم سمت آیینه.برسم و از دستش گرفتم و گفتم :
-من :هی آقاهه،خیلی داری خوشتیپ می کنیا!
لبخندی زدو چال گونش چنگ زد به قلبم لامصـب!
ماهان:خوشم اومد،ایول! داری باهام ست می کنی.
لبخندم پررنگ شد و گفتم :
-من:چاکریم،مااینیم دیگه
زد زیرخنده و همون طور که سرش و تکون می داد نشست روتخت و مشغول جوراب پا کردن شد.
سریع حاضر شدیم و از اتاق زدیم بیرون.
هیچکسی بیدار نبود؛به جز ماکان و مهرشاد که رفته بودن سرکار و مدرسه !
سریع صبحانه خوردیم وبا بسم الله راهی شدیم. به فراری خوشگل ماهان زل زدم،دلم براش تنگ شده بود! این دفعه نشستم جلو و لبخندش پررنگ شد.
سه تا جعبه شیرینی گرفتیم و راهی دانشگاه شدیم.
ماشین و تو پارکینگ پارک کرد و پیاده شدیم.چادرم و درست کردم و نگاه به حلقه خوشگلم انداختم.یهو کنجکاو شدم و به دست ماهان خیره شدم،خب خداروشکر دستش بود،جعبه ها رو دستش گرفت.رفتم سمتش تاکمکمش کنم که مانع شد.بااون وضعیت بازوش و گرفت
سمتم و گفت :
-ماهان:بگیرش
-من:هـِن ؟
باخنده گفت :
-ماهان:دستم و یعنی منظورم بازوم و بگیرش.
بالبخند بازوش و گرفتم و زدیم بیرون؛یعنی یه چیزی می نویسم یه چیزی می خونید.
چشاشون اندازه توپ والیبال گرد شده بود!دوتامون لبخند زده بودیم و راه می رفتیم.
بیشتر دستش و چسبیدم و رفتیم سمت کلاس.تاوارد کلاس شدیم همه لال مونی گرفتن وباحیرت به ما خیره شدن.هانـیه جیغ زد و دویید سمتمون :
هانیه:محی،مبارک باشـه،وای خدا !
خندیدم و بغلش کردم.رفت سمت ماهان وتبریک گفت.
ماهان درجعبه شیرینی رو باز کرد و تعارف زد.بچه ها هنوز هنگ بودن مخصوصا دوست ماهان،حمید !
-حمید:ماهان چه خبره ؟
ماهان یه نیم نگاه به من انداخت و بالبخند گفت :
-ماهان:ما هم دیگه رفتیم قاطی مرغا! با محدثه جان ازدواج کردم.
همه جیـغ زدن و سوت کشیدن.سیل تبریکات بود که روسرمون جاری می شد.
دخترا بدون حسودی یا چیز دیگه ای بامحبت بغلم می کردن و تبریک می گفتن،ماهان هم شیرینی پخش می کرد.استاد زرین وارد شد و بالبخند گفت :
-زرین:چه خبره ؟
برگشتم سمتش و از دیدن من متعجب شد. خوب معلومه خیلی تغییر کرده بود صورتم
خیره خیره زل زده بود به من! اخم کردم و سرم و انداختم پایین
-حمید:استاد، خانوم جعفری و ماهان نقیبی عقد کردن !
سرم و بلند کردم که باقیافه متعجب و حیرون استاد روبه رو شدم.همه سکوت کرده بودن
استاد برگشت و زل زد به من.چشاش و روهم فشار داد وباصدای آرومی گفت :
-زرین:تبریک می گم،خوشبخت بشید.
ماهان باجعبه شیرینی رفت سمت استاد ولی بااخم غلیظی که از صدتا فوشم بدتر بود گفت :
-ماهان:بفرمایید استاد دهنتون و شیرین کنید.
دستای لرزون استاد که کاملا معلوم بود رفت سمت شیرینی و زیر لب تشکر کرد
ماهان اومد کنارم نشست و بااخم زل زد به تخته.خر نبودم و می دونستم استاد یه حسی به من داره،ماهان هم فهمیده والان خیلی عصبیه! دستش و گرفتم و فشردم. اخماش باز شد؛ولی نگرانی و عصبانیت توچشاش بود. دستم و متقابلا فشرد و به درسی که با انرژی خیلی بدی داده می شد گوش سپردیم.



************
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#74
در خونه رو باز کردیم و وارد شدیم. دستمون و جلو دوربین تکون دادیم و رفتیم توخونه خودمون.امشب عروسیمون بود و از هرلحظه ای خوشحال تر بودیم.باانرژی که ماهان بهم منتقل می کرد این 2 ماه رو واقعا خوشبخت ترین دختر تودنیا بودم ؛ولی از این به بعد
قراره خوشبخت ترین زن دنیا بشم!
وارد اتاق خوابمون شدیم.خجالت می کشیدم،روکردم سمت ماهان،بالبخند داشت پاپیونش و باز می کرد.
-من:میشه بیای کمکم لباسم و دربیارم ؟
ابروهاش و انداخت بالا و بالبخند دندون نمایی اومد سمتم.سرخ سرخ شده بودم.لباسم وآروم درآوردم و سرمو انداختم پایین ولی دستام رفت سمت موهای بورم و بازشون کرد.دستای داغ ماهان با دستام برخورد کرد و زودتر کمک کرد تا از شر اون گیره ها خلاص بشم. دستاش دور کمرم و احاطه کرد و بوسه داغی رو گردنم نشوند.
گرم شدم و برگشتم.به چشای قرمز و مهربونش زل زدم .خودم دست کمی ازش نداشتم.دستش رفت سمت چراغ و خاموشش کرد.لبخندی زد و صورتش و بهم نزدیک کرد.لبای داغ و خیسش و چسبوند به لبام و من به اوج رفـتم !

ایـن من ، بـا هیـچ تویی
غیر خـودت *مـا* شـدنـی نیـسـت !

بادرد چشام و باز کردم. وایـ خـدا دلـم !
نفـس عمیقی کشیدم و با هزار زحمت برگشتم. ماهان با بالا تنه لختش سرشو فرو کرده بود توگردنم.زیر دلم به طرز فجیعی درد می کرد. دستم و گذاشتم روشونه ماهان و تکونش دادم.قطره اشکی از درد روی گونم ریخت.
باهول پرید وگفت :
-ماهان:هان ؟جانم چی شده ؟
بابغض گفتم :
-من:ماهان دلم !
بعد قطره اشک بعدی چکید.درد خیلی بدی بود.
سریع بلند شد و گفت :
ماهان:بلند شو بریم دکتر
-من:نمی تونم بلند شم.
بانگرانی دستم و گرفت بلندم کرد.جیــغ بلندی زدم که هول شد!
رفت سمت لباساشو تنش کرد. لباسای منم از کمد برداشت.حالا خوبه مامان اینا
مانتوم اینا رو دم دست گذاشتن!اتاقمون خیلی بزرگ بود وهمینطور خوشگل.اومد سمتم و کمک کرد تنم کنم.موهامو باگیره به زور بست.شالم و هم سرم کرد و چادرم و کشید روسرم .دستم و گرفت و آروم آروم شروع کرد به راه رفتن.
-ماهان:چیزی نیست خانومم،آروم راه بیا،آفرین.
مهربـونیش باعث می شد بیشتر خودمو لوس کنم.ساعت 3 صبح بود و رفتیم سمت درمونگاه شبانه روزی.دکتر خانوم جوونی بود که بادیدنم لبخندی زد و فهمید اوضاع از چه قراره
-دکتر:خب عزیزم از کی درد داری؟
باخجالت سرم و انداختم پایین و گفتم :
-من:یکی دوساعتی میشه.
سرشو تکون داد و لبخندش عمق گرفت. شروع کرد رو برگه نوشتن.والا به خط میخی بیشتر شباهت داشت.برگه رو گرفت سمت ماهان و گفت داروهام و تهیه کنه.
ماهان بادو رفت و دکتر روبه من گفت :
-دکتر:قدر شوهرت و بدون.خیلی از مردها هستن این موقع زنشون ونمیارن دکتر.
لبخندی زدم و منتظر ماهان نشستم.
درخونه رو ماهان باز کرد وکمکم کرد بریم تو.رفت سمت آشپزخونه تابرام آب بیاره.
تواین لحظه کم به خونه دقت کردم. خونه 300 متری توکوچه خودمون یعنی مامان اینا و بغل دست محیا اینا.مبلای زرشکی رنگ و دیوارای سفید و روشن،فرشای زرشکی مشکی.خیلی خوشگل بودن و مثل ابریشم نرم بودن.LED 62 اینچ خوشگل و میز تلویزیون چوبی و مربعی مشکی با سینما خانگی های بزرگ کنارش.لوستر بزرگ و 4 تااتاق. اتاق خودمون ترکیبی از طلایی و نقره ای بود.
ماهان با لیوان آب و لبخند رو لبش اومد سمتم و داروم و داد دستم.تشکر کردم و دارو رو انداختم بالا
-ماهان:بهتری خانومه خوشگل ؟
-من:اهوم یکمی بهترم
دستش اومد سمت صورتم و گونم و نوازش کرد.
-ماهان:راستی یادم رفت،خانوم شدنت مبارک !
سرم و انداختم پایین و لبخند زدم.بلند شدم و رفتم سمت اتاق مشترکمون.پشت سرم وارد شد و پیرهنش و درآورد و شلوارش و بایه شلوارک عوض کرد.منم
لباسام ودرآوردم و با لباس خواب کوتاه و تنگ زرشکیم عوض کردم .دستای ماهان دوباره کمر و احاطه کرد و روتخت ولو شدیم.وبوسه های داغ و طولانی بود که منو به خواب عمیق برد!





در حموم به صدا دراومد ...
-من:جانم ؟
-ماهان: خانومی زودتر،مامان اینا اومدن.
وای سریعی گفتم و در و باز کردم که ماهان پرید تو و باخنده گفت :
-ماهان:ها ها گول خوردی
جیغ زدم که بغلم کرد و بردم زیر دوش. دیوونه بود.حوله رو دور خوردم پیچیدم و زدیم بیرون.بی تربیت شده !
باصدای زنگ فهمیدم که مامان اینا دیگه واقعا اومدن.ماهان درحالی که موهاش و خشک می کرد باحوله گفت :
-ماهان:من باز می کنم.تو لباسات و تنت کن.
باشه ای گفتم و سریع هجوم بردم سمت کمدمون. پیرهن آستین خوشگل طلایی که ماهان برام خریده بود و پوشیدم باشلوار سفید. ماکان به دلیل اینکه کاراش فوق العاده سنگین بود،عذرخواهی کرد وگفت نمیاد.برای همین نامحرم نداشتم.
رفتم جلو آیینه و موهام باسشوآر سریع خشک کردم .خشک خشکم نشدا.سریع یه خط چشم کشیدم و رژلب قهوه ای روشنی زدم و ریمل هم روش.از اتاق زدم بیرون و باخجالت سلام کردم.مهرشاد از دیدنم لبخند زد واولین نفر
اومد بغلم کرد وبوسیدم.خیلی خجالت می کشیدم ازش.
رفتم توبغل مامان ستاره و همینطور پدرجون.ماهان نشسته بود و بالبخند نگام می کرد.
-مامان:بیاید مادر براتون کاچی آوردم.
لبم گاز گرفتم و دست تودست ماهان رفتیم توآشپزخونه و همگی مشغول صبحانه خوردن شدیم.
وسط صبحانه محیا بلند شد و رفت سمت دستشویی.هیچ کسی اهمیت نداد.ماهان برام لقمه
می گرفت و من باخجالت می خوردم.
حالا بدبختی این بود که همه زوم بودن روما دوتا.هوف.یاد 6 ماه پیش افتادم
که محیا و ماکان باخجالت صبحانه می خوردن و منم کرمو زل زده بودم بهشون.
ای خدا فهمیدم دارم تقاص و بدبختی کدوم کارمو پس میدم!هوف هوف هوف!


********
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#75
یک سال از بهترین روزای مشترک زندگیمون می گذره.ذره ای از عشقمون به هم دیگه کم نشده خداروشکر ! هانیه هم دوماه بعد از عروسی ما عروسی کرد و خاک توسر بیشعور حاملست و 3 ماهشه
محیاهم که حامله شد و نتونست تحمل کنه تو 4 ماهگی بچه اش افتاد. ولی الان دوباره حاملست و مثل هانیه 3 ماهشه.منم جدیدا به خودم مشکوک شدم.رفتم تودستشویی و بیبی چک و برداشتم.استرس داشتم.بادیدن نتیجش دستم و کوبوندم توسرم.وای خدا من تازه 19 سالمه!
لبم و گاز گرفتم.بدبختی تاکی ؟
امروز روز سالگرد ازدواجمونه. کلی تدارک دیدم.رفتم تواتاقمون و به موهام که امروز
رفتم آرایشگاه و شاخه های طلایی روشن به رنگ بور موهام اضافه کردم.ابروهامو هشتی خوشگل کرده بودم و یه آرایش ملیح.کاملا می درخشیدم.قیافم خیلی خانوم شده بود. به ساعت نگاه کردم،الاناست که آقامون بیاد.کمد و باز کردم و لباس خوشگلی که گرفته بودم درآوردمو تنم کردم و چرخ خوردم.قصد جون ماهان و کردم.خخ
بلندیش که یه وجب پایین تر از باسنم بود؛بالاشم که اصلا هیچی،دوتا بند نازک می خورد و تمام زندگیم ریخته بود بیرون.امشب علاوه برسوپرایز سالگرد ازدواجمون سوپرایز حاملگیم هم باید بدم.هوف!نگاهی به خونه انداختم همه چی عالی بود.شمعا رو روشن
کردم و چرغا رو خاموش کردم و نشستم رومبل تا ماهان بیاد.در خونه تیکی باز شد و ماهان وارد شد.وای خدای من!ماهانم یادش بوده!
باتعجب خیره شده بود به شمعا!
-ماهان:خانومـی ؟
بلند شدم و جیغ کشیدم که ترسید و نگاهش کشیده شد سمتم.دوییدم و پریدم بغلش.خندید و من و سفت گرفت.
-من:از ترشیدگی نجات پیدا کردنمون مبـارک !
قهقهش هوا رفت وبوسه ای رولبم کاشت.گل رز سرخ و گرفت سمتم و گفت:
-ماهان:تقدیم به خانوم خوشگلم
از دستش گرفتم و رفتم سمت چراغا و روشنشون کردم.گل و بو کردم و بالبخند برگشتم که متوجه قیافه مات ماهان رو خودم شدم.لبخند بدجنسی زدم و گفتم :
-من:هی آقاهه،درویش کن !
آب دهنش و قورت داد و باعشق نگاه ازم گرفت و رفت سمت اتاق.منم دوییدم توآشپزخونه و گلو گذاشتم توگلدون و باعشق نگاهش کردم.وارد آشپزخونه شد و نگاهم رو هیکل تیکه ای ماهان موند.زکی من اومدم این و حیرون کنم خودم بدتر شدم !
-ماهان:به به چه بوهای خوبی میاد!زحمت کشیدی خانومی.
بالبخند رفتم و صندلی رو براش کشیدم و در گوشش زمزمه کردم :
-من:بفرما بشین آقای خوشتیپم.
باچشای خمار زل زد بهم و لبم وبه آتیش کشید.به زور جدا شدم و گفتم :
-من:بشین شامتو بخور دیوونه
خندید و لپم و کشید و نشست.سه مدل غذا درست کردم؛البته به اندازه خودمون برای اینکه هدر نره.قورمه سبزی،مرغ،فسنجون
خودم که از فسنجون متنفرم ولی برای آقامون درست می کنم.
دستاش و به هم مالید و گفت :
-ماهان:کدوم و بخورم ؟
-من:همه رو
خندید و شروع کرد.منم عین گاو افتادم به خوردن.ماهان باتعجب نگام می کرد!سومین بشقابی بود که خوردم.لبخندی زدم و گفتم :
-من:هوم؟
-ماهان:ماشالا!
بعد زد به میز.خندیدم.خوب گشنم بود دیگه اوف!
بلند شدو کمکم کرد میز و جمع کنم.ظرفا رو گذاشتم توماشین ظرف شویی و دست به دست آقامون رفتم بیرون و نشستیم رومبل. یه لحظه بوی عطر بهم خورد و عوق زدم!
یاد این فیلما افتادم ،خداروشکر فقط یه عوق کوتاه زدم.
-ماهان:وا چت شد ؟
نگاش کردم و بالبخند گفتم :
-من:می خوام یه خبر خوب بهت بدم!
-ماهان:خیره انشالله خانومی
-من:وایسا
رفتم توآشپزخونه و دوتا چایی ریختم. کیک و از تو یخچال برداشتم و بهش نگاه کردم.اوخـی خیلی بانمک شده. کیک یه قلب بزرگ که روش نوشته (بابا شدنت وسالگرد ازدواجمون
مبارک همسر مهربانم )!
باذوق و شوق رفتم بیرون و جیغ زدم :
-من:بفـرما
خندید و گفت :
-ماهان:دیوونه کی بودی تو ؟
کیک و گذاشتم رومیز و دستام و جلوش گرفتم.
-من:اول بگو کادو برام چی گرفتی ؟
یه تای ابروش و انداخت بالا و گفت :
-ماهان:ای شیطون ...
بلند شد و رفت تواتاق.بعد دودقیقه با یه جعبه کوچیک برگشت.
گرفت سمتم و گفت :
-ماهان:بفرمایید بانو
خوشحال ازدستش گرفتم و یه جوری وایسادم که کیک دیده نشه.
بازش کـردم که جیغـم رفت هوا!خدایا خیلی خوشگل بود!
یه انگشتر طلا سفید که روش نقش و نگار اسم خودم و ماهان بود.خیلی ناز بود!
پریدم سمتش و بوسه بارونش کردم،پشت سر هم.اونم عشق می کرد.
-ماهان:خب حالا نوبت توئه.
چشاشو گرفتم و گفتم :
-من:چشات و ببند و بشین
خندید و نشست.
-من:آماده ای؟حالا چشات و باز کن
دستامو برداشتم و اون چشاش و باز کرد.به کیک خیره شده بود و چشم ازش برنمی داشت.
لبخندم عمق گرفت
-من:الو ؟ماهی؟خوبی؟
-ماهان:می دونی که قلبم ضعیفه،شوخی نیست که؟
خنده ای کردم وگفتم:
-من:مگه بابا شدنم هم شوخیه ؟
یهو بلند شد و من وبغلم کرد و چرخوندم.الانه که بالا بیارم روش و بخندیم !
-ماهان:باورم نمیشه،من،تو،وای خدا داریم بچه دار می شیم!محدثه کی فکرش و می کرد من و تو،خدایا شکـرت !
خندیدم و به آغوش شوهرم پناه بردم. رودستش من و بلند کرد و به سمت اتاق خوابمون رفتیم!



***********
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#76
دستام و فشرد و گفت :
-ماهان:مطمئنی اینجاست عزیزم؟
چادرم و درست کردم و گفتم :
-من:اوهوم، قبلا اومدم.
زنگ و فشردیم و بعد دودقیقه در تیکی باز شد.وارد شدیم و یاالله گویان وارد شدیم.
هانیه دویید سمتم و بغلم کرد. محمود و ماهان روبوسی می کردن
-هانیه:الهی قربونت برم،شبیه پفک شدی.
لوچام و آویزون کردم وگفتم:
-من:بیشعور خر
خندیدیم و منم خیلی محترمانه بامحمود سلام علیک کردم.یه آقای فوق العاده متین
-هانیه:بفرمایید بشینید.محدثه آجی بشین سختته.
نشستیم و ماهان دستم و گرفت.به نفس نفس افتاده بودم
-من:هانیه بچت و بیار ببینم که دلم طاقت نداره.
از تو آشپزخونه داد زد :
هانیه:محمود جـان ؟
-محمود:جـانم ؟
-هانیه:بچمون و بیار این ندید بدید ببینه.
ماهان و محمود خندیدن و منم تودلم نقشه قتلشو می کشیدم.محمود رفت سمت اتاقشون.
خونه بزرگ و خوشگل و شیکی داشت که ترکیب سیاه و سفید بود.
هانیه 3 ماهی هست زاییده و به دلیل خانواده محمود این 3 ماه رو رفته بودن گلستان!
الانم یه هفتست برگشتن و منم اومدم بچه خوشگلشون و ببینم!
یعنی البته ناهار دعوتیم.منم 8 ماه و خورده ایمه.شکمم قلمبه شده و ماهان هرشب دیوونه وار شکمم و بوسه بارون می کنه.بچمون دختره .باصدای محمود رشته افکارم پاره شد
-محمود:اینم از آقا پسر باباش
ماهان زودتر از من پریدم و گرفتش. خندم گرفته بود؛عاشق بچه بود.
-ماهان:وای وای وای،خوشگل پسر کی بودی تو ؟
بی صبرانه گفتم :
من؛اه ماهان،بیارش پایین منم ببینم
هانیه از آشپزخونه باسینی چایی اومد کنارمون.
نشست و همون طور که بچه بغلش بود به سمت من گرفتش
یه پسر سفید باچشای درشت مشــکی،ای خودا دلم ضعف رفت !
-من:جیـگر خاله
هیچی دیگه کلی قربون صدقه بچش رفتم. ولی به پای بچه خواهر خودم نمی رسید.از عزیزی.
محیا و ماکان هم دارای یه پسر خوشگل شدن که اسمش و گذاشتن (مهیار) و فوق العاده خوشگله! چشاش ترکیبی از سبز و آبیه.الهی قربونش برم !
-من:اسمش و چی گذاشتید جیگر خاله رو ؟
-هانیه:حامی،به اسم من و محمود خیلی میومد.
لبخندی زدیم و گفتم :
-من:انشالله عشقتون همیشه پایدار باشه.
وپاسخشون لبخند شیرینی بود که تحویلم دادن.
ناهار خوشمزه هانیه فوق العاده بهم چسبید.شب هم خونه مامان ماهان اینا دعوت بودیم.داییش رفته بوده چند وقتی آمریکا برگشته و قراره بریم اونجا،وخبر بد اینکه دختردایی نکبتش هست !
خدافظی کردیم و به سمت خونه مامان ستاره راهی شدیم
-من:خوشگل بود نه ؟
-ماهان:خیلی،ماشالا،ببینم حال دختر بابایی چطوره ؟
اعتراض کردم :
-من:اه ،همش حال این و می پرسی! ایش
خندید و دستش و گذاشت رو شکمم.
-ماهان:من فدای جفتتون بشم.
لبخند زدم و به روبرو خیره شدم.





-من:سلام مادرجون
بعد از سلام واحوال پرسی با مامان ستاره و پدرجون و خانواده دایی باکمک ماهان رفتیم تو اتاقش. دخترداییش و ندیدم.فکر کنم توآشپزخونه بود.لباسام و عوض کردم و یه چادر خوشگل کشیدم روسرم.ماهان اومد سمتم و بوسه ای به پیشونیم زد و رفتیم بیرون.محیا اینا هم اومده بودن.درحالی که داشتم مهیار و می چلوندم صدای نازک و چندشش
بلند شد :
_سلام ماهان جان
دندونام و روهم فشار دادم و مهیار و دادم دست محیا. فهمید عصبانیم. به احترام گوهش بلند شدم و گفتم :
-من:سلام عسل جان خوبی؟
قیافه گرفت و درحالی که دستش و جلو ماهان دراز می کرد گفت :
-عسل:ممنون
ولی ماهان بااخم بهش سلام کرد و بهش دست نداد.لبخند نشست رولبم .
حسابی ضایع شده بود. ماهان کنارم نشست و همه مشغول حرف زدن شدیم.عسل هم هی خودش و می چسبوند به ماهان و ماهان بااخم جوابشو می داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
#77
خیلی دوست داشتم زودتر بریم خونه.شام خوردیم و مارال و محیا نذاشتن من بلند شم.داشتن ظرف می شستن که عسل اومد توآشپزخونه و نشست صندلی کنار من
-عسل:خوش می گذره محدثه جون ؟
لبخندی زدم و گفتم :
-من:الحمدالله
-عسل: اتفاقا دیروز داشتم فکر می کردم کی فکرش و می کرد شما و ماهان با هم ازدواج کنید ..یه کیس اصلا ناجور باهم.
خواستم چیزی بگم که محیا سریع گفت :
-محیا :قسمته دیگه،خدا می خواد به بعضیا نشون بده همیشه هست یه اتفاقات عجیب که بیوفته
عسل پوزخندی زد و گفت :
-عسل:آخه می دونید،من و ماهان نشون شده هم بودیم.
-مارال:چرا دروغ می گی؟
عصبی شده بودم و گرمم شده بود.بلند شدم و از آشپزخونه زدم بیرون.
-من:ماهان جان بریم ؟
ماهان که متوجه حال گرفته من شده بانگرانی بلند شد وگفت :
-ماهان:بریم خانومم
-مامان ستاره:عه،کجا بچه ها؟هنوز میوه نیاوردم.
-من:دستت دردنکنه مامان،یکم خوابم میاد، خستم.
سرش و تکون داد و گفت :
-مامان ستاره:فدات بشم،چیزی خواستی بهم زنگ بزن مادر.
سرم و تکون دادم و ماهان وسایلم و از بالا آوردم.بعد از خدافظی که آخر سرم عسل به زور خودش و پرت کرد رو ماهان از خونه زدیم بیرون.حسابی عصبی بودم.در خونه رو باز کردیم و وارد شدیم.چادرم و عصبی درآوردم و پرت کردم رومبل.
-ماهان:چرا انقدر حرص می خوری عزیزم؟واسه بچه خوب نیست.
عصبی نگاش کردم و گفتم :
-من:معلومه خوب نیست؛وقتی باباش از خداشه دختر داییش باهاش اونجوری رفتار کنه!
متعجب گفت :
-ماهان:من؟من غلط بکنم! این حرفا چیه می زنی؟حالت خوبه ؟
داد زدم :
-من:نه، خوب نیست!چرا نگفتی عسل نشون شدت بوده ؟
داد زد :
-ماهان:چـی ؟کی همچین زری زده ؟
-من:عسـل جونت
-ماهان:غلط کرد.به خـدا زر زده،دروغ گفته عین سـگ!
نفسم و فرستادم بیرون.یهو درد بدی پیچید تو دلم!
-من:آخ!
دستم و گذاشتم رو شکمم.وای خـدا!
-من:آخ ماهـان!وقتشـه.
جیغ
ماهان هول هولکی پرید سمتمو چادرمو کشید روسرم.
از درد داشتـم جـون می دادم.
باناخنام صنـدلی مـاشینو می کندم،لبم و گاز می گرفتم تا صدای جیـغم بلند نشـه.ماهان باتمام سرعت می روند.
چند بار زد روفرمون و عربده زد :
-ماهان:گمـشو دیگه مرتـیکه!
-من:مـاهان ســـریع،دارم می میرم!
نگاه نگرانش و دوخت به چشام و گفت :
-ماهان:الان می رسیم خانومم،الان می رسیم زندگیم.
جـیغ!
تارسیدیم بیمارسـتان،پرستارا مثل مور و ملخ ریختن و گذاشتنم رو برانکارد.
فقط درد می کشیدم و دست ماهان و که دنبالمون می دویید و فشار می دادم.
-من:ببخشـید ماهان،ببخشید اذیتت کردم.
ماهان که دیگه داشت می زد زیرگریه گفت :
-ماهان:حـرف نزن خانومم، نفس عمیق
دستش از دستم جـدا شد و من وارد جایی شدم که بادیدنش فهمیدم اتاق عمله.
درد بیشتر شد و من جیغـم رفت هوا!دکتـر وارد شدو زود گفت :
-دکتر:تو می تونی،سریع باش دختر!
باتمـام توانـم جیـغ زدم :
-من:خـدا!
و آدمای روبروم و سیاهی گرفت...


****

آروم آروم چشام و باز کردم.آخ دلــم!
-من:آآآآآی
صدای طنین بخشش گوشم و نوازش داد:
-ماهان:خوبی خانومم ؟
نگاش کردم.دلم برای جنگلیاش لک زده!
-من:نه، دلم درد می کنه.
یاد یه چیزی افتادم و سریع گفتم :
-من:بچه ام کجاست ؟
لبخند عمیقی زد و گفت :
-ماهان:حالش خوبه عزیزم،مثل باباش خوشگله.
لوچام آویزون شدو گفتم :
-من:بی ریخته پس
خندیدم و پیشونیم وبابوسش داغ کرد.درباز شد و مامان وارد شد .
-مامان:الهی قربونت بشم من مادر،خوبی زندگیم ؟
-من:خدانکنه مامانی،الحمدالله
بعد از مامان بابا و مهرشاد و بقیه وارد شدن.حسابی شلوغ شده بود!
-مهرشاد:می بینم بازم دایی شدم.
زدم پس کله اش و گفتم :
-من:فقط دلم می خواد مثل مهیارلپ دخترم وبکنی،اون وقته که لهت می کنم!
-مهرشاد:آخ نمی دونی چه صفایی داره!
-محیا:خفـه! نگاه لپ بچه امو چیکارش کردی؟
و دوباره هم اکنون بود که جنگولک بازی ما سه تا شروع شد.
مهرشاد بالحن وسوسه کننده ای رفت سمت مهیار و از بغل ماکان گرفتش و گفت :
-مهرشاد:آخ آخ من بخورمت توله بز!
-ماکان:هــوی مابزیم ؟
مهرشاد لبشو گازگرفت و گفت :
-مهرشاد:نفرمایید،دور ازجون بز!
همه خندیدن و منم دلم گرفتم و خندیدم
در باز شد و پرستار با یه پتو وارد شد.جیغ مارال رفت هوا و گفت :
-مارال:وای عسـیسم! قربونت بره عمه!
برای دیدن بچم لحظه شماری می کردم.ماهان کنارم نشسته بود بالبخند.به کمک مامان وماهان نشستم.پرستار بچه رو بالبخند داد بغلم و گفت :
-پرستار:بفرما عزیزم،اینم از دختر خوشگلتون.
گرفتمش و از دیدنش دلم ضعف رفـت!الان حال مامانم و درک می کنم.مامان بودن بهترین حس دنیاست.به صورت دخترکم نگاه کردم و که چشاش بسته بود ولی فوق العاده سفید بود!
-من:ماهان میبینی چه قدر خوشگله؟
-ماهان:آره عزیزم،مثل مامانشه.
لبخندی زدم و باعشق نگاش کردم.
صدای گریه دخترم بلـند شد!
-مامان ستاره:الهی،بچه ام شیر می خواد.گشنشه،بریم بیرون راحت باشن.
همگی رفتن بیرون.به سختی لباسم و بالا زدم و به کمک ماهان سینه امو گذاشتم تو ده دخترم
-ماهان:پدرسوخته نگاه چه گشنه اش هم هست.
خندیدم و باعشق نگاش کردم.حس خیلی خوبی بود وقلقلکم می داد!
-من:اسمشو چی بزاریم ؟
-ماهان:مهتا خانوم
لبخند زدم.مهتا اسم قشنگیه.
-من:قشنگه
بالبخند و عشق زل زد بهم،منم همینطور
-ماهان:از خدا ممنونم بابت این خوشبختی.دوستت دارم،هم دخترم و هم تورو خانومم.
-من:من بیشتر آقاهه
لبش پیشونیم و لمس کردم و من خوشبختی رو برای همیشه به آغـوش کشیدم.

آنکه برلوح دلم نقش ابد بست تویی...



پـایان
29/9/1396
ساعت:1:1ظهر

ممنون از همتـون.عاشقتونم به مـولا

این رمان تقدیم به دوستای گلم :
هانیه وفاطمه و زهراها و مرضیه و راضیه و نازیلا وزینب و میترای گلم
واللخصوص دختر خاله گلم الهه جان.
عاشق همتونم

رمان های دیگم و هم بخونید:
1.عشق یعنی سردرد
2.دختری بااسانس سیگاری
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.