درحال تایپ رمان قلب شکستم مال تو | Lovelydog کاربر انجمن رمان ایران

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#1
نام رمان:قلب شکستم مال تو

نام نویسنده :ثنا صالح نژاد

ژانر:عاشقانه-اجتماعی



شخصیت ها:آگرین-رامیار-آسو-واران -باران

خلاصه :یه دختر از جنس احساس ،یه دختر از جنس دخترانگی ،یه دختر کرد با یه پسر یه پسر از جنس غرور و غیرت کردانه،با تنفرشون نسبت به هم با زندگی اجباریشون که صلح میان دو دِه رو می طلبه که شاید منجر به عشق بشه
 
آخرین ویرایش:

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#2
x66b_کاور.jpg
خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعداز پانزده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست فرستادن به شواری نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقلمیشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن ایران رمان*​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#3
با صدای خدمتکار که برای خوردن صبحانه صدام می زد بیدار شدم بعد از تخلیه و نظافت جلوی آینه ایستادم خوب بزارید خودم رو معرفی کنم من آگرینم ،آگرین محمد پناهی تک دختر فرید محمد پناهی تو رشته ی هنر درس می خونم و از وقتی یادم میاد مادر ندارم خوب بزارید از چهرم بگم .من چشای قهوه ای تیره که درست مثل چشای بابام هست رو دارم با بینی کوچولو ولبای قلوه ای من بیشتر شبیه بابام هستم اما بابام می گه قد و قیافم شبیه مامانم بوده . قدم کوتاست یعنی 150به بالا .من و بابام تو یه ویلا تو یه روستای استان کردستان زندگی می کنیم {منطقه مریوان} درسم رو تو سنندج می خونم الانم اواخر تابستونه و پیش بابام هستم که بهش می گم {خان گیان} یا همون ارباب جون خوب دیگه خیلی حرف زدم برم یه صبحونه بزنم تو رگ.
بعد از خوردن صبحانه مثل همیشه رفتم پیش یار همیشگیم اسپم هر روز صبح می رم مخفی گاهم یه جای خیلی سرسبز و با صفایی که روبه روش یه رودخونه است .رفتم روی زمین دراز کشیدم اونقدر غرق منظره بودم که نفهمیدم چه طور خوابم برد . وقتی برگشتم بابام رو دیدم زود رفتم پیشش و گفتم -{سلام خان گیا ن به خیر هاتی}سلام خان جون خوش اومدی وبوسش کردم اونم بوسم کردو گفت{سلام هرچی کسه کم خوشی}سلام همه کسم خوبی {خوشبی باوکه گیان}ممنون بابا جون .
باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
امروز 29شهریور بود باید برمی گشتم {سنه}سنندج یه مانتوی سیاه تا بالای زانو پوشیدم که کمرباریکم رو به خوبی نشون می داد وبا شلوار لی یه شال آبی نفتی روسرم انداختم و موهای بلندم ذرژقهوه ای چمدونم رو برداشتم از پله ها اومدم پایین بابا منتطرم بود بعد خداحافظی سوار ماشینم شدم بعد ده دقیقه رسیدم جلو خونه ی روژین اینا که تنها دوستم بود یه تک بهش زدم که اومد پایین
-سلام بیا داخل
-به سلام آگرین خانم ستاره سهیل شدین دیگه یادی از ما فقیر فقرا نمی کنی ببینم کلک نکنه یکی رو تور کردی واز این ترشیدگی در اومدی
-واه واه افاده ها کی بود تا دیروز بوی ترشیدگیش تا خونه ی ما هم می اومد باس بسپرم دست بابام اینجا هارو تمیز کنن.
-ااانه بابا
-زن بابا
-طلاقش دادیم رفت بابا
-ااانه بابا
-زن بابا با من شوخی نکنا
-اگه بکنم چی می شه
-خر سوار مورچه می شه
-ااپس بیا سوار من شو
-ظواهر قضیه که این رو نشون نمی ده
-می شه بفرمایید ظواهر قضیه چی رو نشون می ده
-بلی بلی عرضم به حضور ارزان قدر شما این طور نشون می ده که شما باس خر باشی من ریزه میزه بغلی هم مورچه باشم
-ظواهر قضیه غلط می کنه این و نشون می ده
-هه هه نمکدون ببخشید شما این جا خیار میبینید که راه به راه نمک می پاشید
-نه والا تا جایی که من می بینم اینجا فقط یه آدم بی نمک که من باید یکم بهش نمک بپاشم
-هه هه مسخره
-هه هه هه مس خر نیست مس گاوه
-پس چرا من فکر کردم مس تویی
-تو خیلی بیجا کردی که فکر کردی خرفهم شد؟
-نگو چهارستون بدنم لرزید
-بایدم بلرزه به من می گرن پهلوون روژین
-اانه بابا پس منم باید جمونگ باشم
-آره آره منم می شم سوسانو بعد باهم ازدواج می کنیم
-ا تواگه انقد خوشکل بودی که نمی ترشیدی تو باید زن تسو بشی سولان
- نخیرشم اصلا من می خوام ادامه تحصیل بدم
-نکه الان خواستگارا جلو خونتون صف کشیدن نمی دونی به کدومشون جواب پس بدی نه
-آره والا من هی می گم می دونم خوشکل و خوشقیافم اما من نمی خوام شوهر کنم ولی نمی دونم چرا دست از سرم ور نمی دارن
-از مهمون های گاه بی گاهتون معلومه
-آره پس چی
-هیچی تو که راس می گی
بعد یه ساعت رسیدیم شهر بارون آروم آروم می بارید شیشه رو باز کردم سرم رو بهش تکیه دادم بوی خاک خیلی خوب بود ماشین ها شیشه هاشون رو داده بودن بالا وفقط صدای بوق هاشون بود .
بعد پند دقیقه جلوی خونه وایستادم زو يین رفت در وبازکرد منم ماشین رو بردم تو پارکینگ ما یه واحد توی یه یه مجتمع که ما طبقه 7بودیم .وارد خونه شدیم ووووووواووووووو دنت همه جارو گرد گرفته بود باید یه گرد گیری حسابی می کردیم بعد اینکه یه زنگ به بابا زدم بی هوش افتادم روی تخت.
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#4
امروز باید می رفتیم دانشگاه ساعت 10کلاس داشتیم بعداینکه دست و صورتم رو شستم رفتم ویه مانتوی آبی کوتاه ساده که خیلی شیک بود با شلوار دمپای سیاه وکفش های آل استار سیاهم رو پوشیدم موهای درازم رو گیس کردم ومقنعه ی سیاهم رو سرکردم
با روژین به پارکینگ رفتیم و سوار 206قرمزم شدیم بعد اینکه وارد کلاس شدیم رو دوتا صندلی نشستیم بعد پنج دقیقه کلاس پر شد با صدای در همه سرها برگشت استاد اومد تو یه مرد مسن که خیلی شیک پوش بود یه ربع از کلاس گدشته بود که صدای در اومد
استاد-بفرمایید
-سلام استاد من دانشجوی انتقالی از همدان هستم
-بله بفرمایید بشینید
من که به پسر بی توجه بودم حتی سرم رو هم بلند نکردم تا ببینمش .بعد کلاس باروژین اومدیم بیرون که گفت
-می گم آگرین این دانشجو انتقالی خیلی شبیه تو بود
-بیخی بابا بیا بریم
باهم رفتیم خونه بعد خوردن نهار به اتاق هامون رفتیم عصر بود دیگه حالم از هرچی درس و دانشگاست بهم می خورد وداشتم با خودم غرغر می کردم
-آخ امیرکبیر که هرچی می کشم از دست تو می کشم آخه بگو نونت کم بود آبت کم بود دآخه مرتیکه ی بیشعور مدرسه درست کردنت رو کجای دلم بزارم آخه ،بابا من می خوام بدونم چه خری گفته ضعیفه جماعت باس درس بخونه دختر باس توخونه بمونه شوهر داری یاد بگیره .
-اوهو پیاده شو با خر بریم چی زرزر می کنی واس خودت تو که درس نمی خوندی الان زن اصغر قصاب بودی
-غلط کردی
بعد چنددقیقه کلکل
-روژین گیان
-خرنمی شم
-تو که خودت خری لازم نی من بگم
-دیگه اصلا نه
-روژین
-باشه بابا منم دل رحم بحرف بینم چه زری می زنی
-حوصلم سررفته
-زیرشو کم کن سر نره
-اه بابا من می خوام برم بیرون می خوای بیا می خوای اینجا بترش
-باشه بابا چرا پاچه می گیری
-سگ خودتی
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#5
رفتم تو اتاقم یه ساپورت تنگ سفید کتان با یه مانتوی کالباسی با شال سفیدوصندل های سفید صورتی پاشنه بلندم رو پوشیدم یه خط چشم زیر چشام کشیدم که پاچه گیرشد با یکم کرم پودر یه برق لب .پنج دقیقه بعد روژین هم اومد اونم مثل من اما باست آبی .باهم به پارکینگ رفتیم بیست دقیقه بعد جلو یه رستوران وایسادم باهم داخل شدیم همه نگاها سمتمون اومد روی نزدیکترین میز نزدیک بهمون نشستیم کنارما سه تا از این بچه پولدارا که معلوم بود به پول ددی جونشون خیلی می نازن با نگاشون می خواستن مارو بخورن .وسط غذابودیم که سرم روبلند کردم تا به روژین یه چیز بگم یکی از پسرا که انگار برق گرفته بودتش یه سوت زد
-جیگرتو خانمی افتخار می دی
-جیگر ننه تو برواز عمت کسب افتخار کن من افتخار واکس کردن کفشامم بهت نمی دم
بیچاره کفش برید بعد یه سرفه کرد وبلند شد رفت بیرون
بعد غذا بلند شدیم وبه خونه برگشتیم .رفتم تو اتاقم و بعداز عوض کردن لباسام خودم رو پرت کردم رو تخت و سیم ثانیه خوابم برد.
صبح باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم یه فاتحه واسه امیرکبیروامواتش فرستادم ورفتم ایکی ثانیه یه دوش گرفتم واومدم بیرون یه مانتوی سبز لجنی با شلوارو شال مشکی پوشیدم وکفشای آدیداس سیاه .رفتم بیرون باروژین رفتیم دانشگاه سرکلاس نشسته بودیم هنوز استاد نیومده بود سرم روگذاشته بودم روی میز وداشتم شاهزاده سوار برقاطر سفیدم رو می دیدم که روژین یه سلقمه به پهلوم زد با عصبانیت به سمتش وگفتم
-چته مگه مرض داری
-زهرانار اون پسر رو که داره میاد کلاس و دریاب
سرم وبلندکردم ونگاش کردم که اونم متوجه من شد خدای من چی می دیدم غیر قابل باور بود ناخوداگاه بلند شدم وایستادم اونم که از شباهت زیادمون متعجب بود دو قدم سمتم اومد وگفت
-توکی هستی چقدر شبیه منی
حالا همه کلاس به ما خیره شده بودن بعضی وقتا هم می گفتند چه قدر شبیه اند.منم همینجوری مثل بز البته بلانسبت بز بهش زل زده بودم که با سلقمه ی روژین به خودم اومدم
آ...آره درست اما خب اینم کار خداست
بعد رو صندلیم نشستم که استاد اومد همش سنگینی نگاشو حس می کردم اما بی توجه بودم وسطای کلاس استاد گفت که باید هرکدوم چهره ی همگروهی تون رو بکشید گروه هارو هم خودش انتخاب می کنه وجای اعتراضم نیست وشروع کرد به خوندن اسامی:
-خانم هاناصداقتی با آقای کامران نیک پرور –خانم روژین خدامرادی با آقای سهیل امجدی به هم گروهیش یه نگاه انداختم خوب بود میشد گفت جذاب بود با شنیدن اسمم سرم رو بلند کردم –خانم آگرین محمد پناهی با آقای آسو محمدی با پرسش به استاد نگاه می کردم که همون پسر رو که خیلی شبیه م بود رو نشون داد. بعد کلاس داشتم با روژین به سمت خروجی می رفتم که یه نفر صدام زد –خانم محمد پناهی
برگشتم همون پسر آسو رو دیدم
-بله کاری داشتید
-می خواستم شمارتون رو واسه قرار بگیرم
چی قرار این پسره بیشعور چه طور جرعت کرده
-چی میگی آقا خجالتم خوب چیزیه
با اخم های درهم گفت
-خانم محترم واسه کشیدن نقاشی ها گفتم با خودتون چی فکر کردید خیلی خودتون رو دست بالا گرفتید
خیلی بهم برخورد
-چون دست بالام
بایه پوزخند مسخره گفت
-آره معلومه میدین یانه
-چی
با خنده گفت
-آرپیچی کجایی خانم شماره رو می گم
-اها خوب چیه بفرما بنویس
-خداحافظ
-خداسعدی
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#6
خدا آخر و عاقبتمون رو بخیر کنه با این پسره معلومه از این شر ها ست .
ساعت چهار با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم وبا صدای خابالو جواب دادم
-الو
-سلام خانم محمد پناهی ببخشید فکر کنم خواب بودید
با صدای آسو سریع سر جام نشستم
-بله یعنی نه یعنی هموون بله بفرمایید
با صدای خندش یکی کوبیدم تو سرم
بله می خواستم قرار رو بذاریم تا نقاشی هر رو بکشیم
بله امروز ساعت5کافی شاپ ... چه طور ؟
-بله بله پس فعلا
-فعلا
زود لباسام رو پوشیدم ویکم آرایش هم کردم ووسایل رو برداشتم د برو که رفتیم
-سلام واقعا معذرت اگه دیر کردم
- نه بفرمایید
آسو-خب اول از هر چیزی می شه انقد رسمی باهام حرف نزنیم آخه فکر کنم امسال این یه واحد رو همگروهیم
-باشه مشکلی نیست
-خب اسمتون
-آگرین تو چی؟
-آسو
-آسو معنی کردیش آهو نه خیلی قشنگه
-آگرینم یعنی آتشین اسم توام قشنگ
-خب بیا شروع کنیم
اول من ایستادم و اون کشید وقتی تموم شد گفتم مخوام ببینمش گفت سورپرایز بعد اون ایستاد من شروع کردم به کشیدن بعد نیم ساعت کار منم تموم شد محم تماشاش شده بودم که گفت
-این نقاشی من می تونم مال شما رو ببینم ؟
سرم رو تکون دادم ونقاشی رو بهش دادم و به نقاشی اون نگاه کردم به معنی واقعی کلمه شکه شدم این اصلا قابل درک نبود خیلی زیبا واسه یه دقیقه اش بود اونم سرش تو نقاشی من بود وبا دقت نگاش می کرد دو تا نقاشی و کنار هم گذاشت و گفت
-هی اینو نگا
بهشون نگاه کردم کفم برید خیلی شیه هم بودن با صداش به خودم اومدم
-نهنگ
-هااا
-میگما نکنه ما فامیلیم خودمون خبرنداریم
-نه بابا
-خب دیگه تموم شد بریم
بیرون از هم خداحافظی کردیم داشتم از خیابون رد می شدم که یه موتوری با سرعت زیاد اومد طرفم مغزم هنگ کرده بود تا حالا اینقدر نترسیده بودم موتوری داشت نزدیک می شد که اشهدم رو خوندم وچشمام رو بستم از ترس هیچکاری نمی تونستم بکنم دست و پام یخ کرده بود صدای موتوری رو می شنیدم خیلی خوب می دونستم که دیگه زنده نمی موندم داشتم خاطراتم رو با بابام به یاد می آوردم که پرت شدم اونور و رفتم تو بغل یکی . از ترس طرف رو چسپیده بودم ومی لرزیدم نمی تونستم گریه کنم از وقتی یادم می اومد کسی نبود که باهاش درد دل کنم از اون وقت تا حالا گریه نکرده بودم .همین طوری تو بغل طرف می لرزیدم صداهای اطرافم رو خوب نمی شنیدم وفقط حس خوبی رو که تو بغل طرف داشتم رو درک می کردم تا حالا این حس رو نداشتم حس یه تکیه گاه حس اینکه دیگه هیشکی نمی تونه اذیتم کنه نمی خواستم از اون بغل بیام بیرون .باسیلی که خوردم به خودم اومدم به طرف نگاه کردم که آسو رو دیدم یعنی من تو بغل این انقد آرومم؟
-آگرین آگرین ،عزیزم خوبی ،آروم باش ،آروم باش
ودوباره من رو ه آغوش کشید
-من داشتم می مردم ....به پیرهنش چنگ زدم
-آره من داشتم می مردم ...اینارو واسه خودم تکرار می کردم
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#7
آسو:
داشت توبغلم می لرزید وباخودش کلمه ی مردن وتکرار می کرد داشتم یه حس نسبت بهش پیدا می کردم که مطمئنا عشق نبود این حس عشق نبود یه دوست داشتن قوی که ازیه جایی سر چشمه می گیره وقتی از اونطرف خیابان دیدمش که هنگ بودونمیتونست بره کنار داشتم دیوونه می شدم فکر اینکه بمیره من رو به جنون می رسوند با تمام توانم دویدم سمتش وبا خودم کشیدمش کنار وبا تمام قدرتم داشتم سعی میکردم آرومش کنم .
-آروم باش –آروم باش عزیزم
کم کم تو بغلم آروم شد .سرش رو روشونم گذاشته بود وداشت گریه می کرد .با دستم آروم پشتش . رو نوازش می کردم بعد چند دقیقه به خودش اومد وفهمید که تو بغلم بوده با خجالت سرش رو انداخت پایین وگفت
-من چ .چ.چیزه من ترسیده بودم م معذرت می خوام
یه لبخند به خاطر نجابت وخجالت دخترونش که مشخص کننده کرد بودن وغیرت و اصالتش بود زدم وگفتم
-اشکال نداره دختر خوب بیا این شکلات رو بخور رنگت پریده فکر کنم فشارت افتاده
یه ممنون زیر لبی گفت وشکلات رو گرفت
-بیا می رسونمت
-نه ممنون خودم می رم
-با اینحالت نمی تونی بیا بریم
بعد گرفتن آدرس ازش رسوندمش و خودم رفتم خونه
آگرین:
روی تختم دراز کشیده بودم داشتم آهنگ گوش می دادم
خودت می خوای بری خاطره شی اما دلت می سوزه
تظاهر می کنی عاشقمی این بازی هرروز نترس
آدم دم رفتن همش دلشوره می گیره دوروز
بگذره این دلشوره ها از خاطرت می ره
بهت قول می دم سخت نیست لاقل برای تو
راحت باش دورم از تو ودنیای تو
راحت باش هیشکس نمیاد جای تو
دلشوره دارم من واسه فردای تو
از عشق هرچیزی که می شناسم وازمن گرفتی
تا تو باقی منده ی احساسم رو از من گرفتی
می خوای من باشی و یادت بره مایی وجود داره
خودت رفتنی و ترست نمی زاره
اصلا نترس راحت برو بی من هیشکی بجز تو من و یادش نیست
فک کردی کی از من خبر داره راحت برو هیشکی حواسش نیست
بهت قول می دم سخت نیست لاقل برای تو
راحت باش دورم از تو ودنیای تو
راحت باش هیشکس نمیاد جای تو
دلشوره دارم من واسه فردای تو
{محسن یگانه:بهت قول می دم}
به آغوش آسو فکر می کردم تا حالا همچین حسی نداشتم ،حس یه تکیه گاه حس یه حامی کسی که همیشه می تونم بهش تکیه کنم یه لحظه فکر عشق به سرم زد زود روی تخت نشستم نکنه عاشقش شده باشم نه بابا من تازه دوباردیدمش میگما شاید عشق تو نگاه اول باشه از فکرم خندم گرفت :آخه من و عاشقی اونم تو نگاه اول .
تو کلاس بودیم واستاد داشت واسه درو دیوار وآسو درس توضیح می داد والا بعضیا به طرز خیلی عمیقی رفتن تو فکر بعضیاهم خواب شاهزاده سوار برقاطر سفیدشون رو می دیدن منم که گنگ به تخته نگا می کنم که یه چیزی بره تو مخم ولی لامصب درس که نیست این وسط فقط آسو که داره به تخته نگا می کنه اونم فکر کنم بعد نیم ساعت که دیگه خسته شده بودم سرم روگذاشتم رو میز می خواستم بخوابم که یه چیز تیز تو پهلوم فرو رفت برگشتم که روژین رو دیدم با خودکارش یه چشم غره بهش رفتم
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#8
چته مگه مرض داری
با چشماش به سمتی اشاره کرد .نگامو به اون سمت دادم .آسو داشت با یه لبخند نگام می کرد سرم و با خجالت زیر انداختم وای خدا حتما دیروز رو می گه که مثل ندید بدید ها تو بغلش گریه می کردم به روژین نگا کردم که با یه نیشخندو چشای شیطون نگام می کرد و آروم گفت:
-بادابادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
-خفه
یه چشم غره بهش رفتم که حساب کار دستش اومد وسرشو انداخت پایین و ریزخندید که استاد گفت:
-توجه کنید شما باید از یه منظره گروهی نقاشی بکشید تا هفته ی آینده وقت دارید خسته نباشید.
داشتیم با روژین به سمت سلف می رفتیم که آسو رو دیدم که صدام میزد
-آگرین آگرین
-بله
-وقت داری منظره رو انتخاب کنیم
-اهوم بیا بریم سلف
روی یه میز نشسته بودیم داشتیم فکر می کردیم که کدوم منظره رو انتخاب کنیم که یه دفعه یه فکر به ذهنم رسید سرم رو بلند کردم تا به آسو بگم که یه پسر رو دیدم که با دستش ادای زنگ زدن رو نشون میدادو شمارش رو روی میز گذاشت تا این صحنه رو دیدم اخم کردم آسو که داشت با تعجب به رفتارم نگاه می کرد وقتی اخمم رو دید سرش رو بلند کرد وپسره رو دید با عصبانیت رفت سمتش ویقه اش رو گرفت
-کره خر برو واسه ننه ات ادا دربیار
یه مشت بهش زد پسره زود فرار کرد .آسو اومد سمتم و با اخم گفت
-این چه وضع بیرون اومدن این موهات و چرا زدی بیرون دوست داری هر بی سروپایی بهت زل بزنه بیا اینور بشین
با مظلومیت روصندلیش نشستم وگفتم
-ببخشید
همیشه روژین می گفت وقتی خودتو مظلوم می کنی خیلی خواستنی می شی .آسو یه لبخند مهربون زد و گفت
-اشکال نداره حالا خودتو اینطوری نکن زشت می شی
-اااامن زشت می شم اتفاقا من اینجوری خیلی هم خواستنی می شم
آسو با ابرو های بالا پریده
-اگه اعتماد به لوسترت صندق صدقات بود الان بانک ملی بود
پشت چشمی نازک کردم وگفتم
-خیلی دلت هم بخواد
-دلم که می خواد منتها شوما باس راضی باشی
-بی شعور
-عمه ته
-عمه خودته
-باشه بابا حالا جایی رو پیدا کردی
-من تو روستامون یه مخفی گاه گاه دارم که همیشه با اسپم میرم می تونیم اونجا با لباس کردی نقاشی کنیم نطرت؟
-عالی کی بریم
-می تونیم فردا بریم حتما بابام خوشحال می شه
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#9
-آره با اینکه من کردم وکردستانی هستم اما همیشه همدان بودم اما همیشه تعریف کردهارو برای مهمان نوازی شنیدم.
-یکم از خودت بگو چند تا خواهر برادر داری ؟
-من تک پسرم با مادرم زندگی می کنم اونم قراره دو ماه دیگه بیاد اینجا باهم زندگی کنیم خواهر ندارم وازوقتی یادم میاد پدر ندارم مادرم هم هیچوقت نگفت چرا نبوده هروقت هم می پرسم میگه بوقتش بت می گم اما تاحالا وقتش نرسیده .توچی از خودت بگو؟
-خب منم تک دخترم بابابام که ارباب یه روستاس زندگی می کنم منم مادر ندارم وقتی من بدنیا اومدم اون سر زایمان مرده می دونی همیشه آرزوی یه داداش رو داشتم تا بتونم بهش تکیه کنم وروم غیرت داشته باشه
-جالب آخه دخترا از غیرت زیادی خوششون نمیاد
-خب این نظر اون هاست درکل داداش داشتن خیلی خوب
-خب کی بریم روستاتون
-فردا
-باشه پس بلند شو برسونمت.
امروز باید می رفتیم روستا روژین نمی اومد ماهم باید دوروزه بریم وبرگردیم یک مانتوی صورتی کثیف با شلواروشال سفید وصندل های پاشنه بلند سفیدم رو پوشیدم با صدای زنگ پیامم که آسو بود می گفت برم دم در با روژین خداحافظی کردم ورفتم دم در .
سلام خوبی
-سلام مرسی بیا تو باید زود بریم
-باشه
تو ماشین نشسته بودیم که گفت آگرین این آهنگ مورد علاقه ی منه گوش کن
-باشه
چه در دل من چه در سر تو من از تورسیدم به باور تو
تو بودی ومن به گریه نشستم برابرتو
بخاطر تو به گریه نشستم به بگو چه کنم
با تو شوری در جان بی تو جانی ویران
از این زخم پنهان می میرم
نامت در من باران یادت در دل طوفان
با تو امشب پایان می گیرم
نه بی تو سکوت نه بی تو سخن
به یاد تو بودم به یاد تو من
ببین غم تو رسیده به جان
ودویده به تن ببین غم تو
رسیده به جانم بگو چه کنم
با تو شوری در جان بی تو جانی ویران
از این زخم پنهان می میرم می میرم {ارمغن تاریکی از محمد اصفهانی}
-وای گریم گرفت خیلی غمگین بر خلاف رفتارت
-من خیلی این آهنگ رو دوست دارم اتفاقا رفتارم بر خلاف این نیست
-ام تو که خیلی شیطونی
-نه آگرین من وقتی همدان بودم خیلی تنها بودم نه پدری نه خواهر برادری همیشه مامانم بود درست مامانم خیلی کاراها واسم کرده اما هر چیزی جای خودش
-خوب چرا سعی نکردی عاشق شی
نگاه خاصی بهم کرد وگفت
-اخه دختر خوب عشق که اجباری نیست باید ناخودا آگاه تو دلت بیفته
-یعنی تاحالا نشدی
-نمی دونم شاید
-ولی اگه عاشق شدی باید اول به خودم بگی باشه
زیر لب* چیزی گفت که متوجه نشدم وگفتم
-چیزی گفتی
-نه فقط گفتم باشه
-اهااااا
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#10
بعد نیم ساعت رسیدیم روستا بعد از دادن ادرس جلوی ویلا پیاده شدیم بدو بدو رفتم داخل که بابام رو تو حیاط دیدم انقدر خوشحال شدم که به آسوتوجه نکردم و با صدای بلند گفتم
-خان گیان –خان گیان من هاتم (خان جون من اومدم )
خان وقتی صدای من رو شنید با خوشحالی گفت
-سلام هر چی کسه کم (سلام همه کسم )
پریدم بغلش وتند تند لپ هاش رو می بوسیدم وباباهم می خندید که باصدای اهم اهم سرمو برگردوندم وآسو دیدم به سمت بابابر گشتم تا آسو رو بهش معرفی که دیدم با تعجت وحیرت داره به آسو نگاه می کنه حتما از شباهت ما که الان شبیه باباهم بود تعجب کرده رفتم نزدیکش تاقضیه رو بهش بگم که شنیدم زیر لب گفت
-تو چقدر شبیه منی . نرمین- نرمین
ولی زود به خودش اومدو گفت
-دخترم معرفی نمی کنی
-چرابابا این آسو هم کلاسیم و همگروهیم ماباید یه منظره رو بکشیم منم پیشنهاد اینجا رو دادم ،آسو این هم بابامه ارباب این روستا
آسو که داشت با تعجب و حیرت به پدرم که خیلی شبیه هم بودن نگاه می کرد به خودش اومد سریع با پدرم دست دادو گفت
-خیلی از دیدنتون خوشحالم امیدوارم مزاحم نشده باشم
بابا با به اخم مصنوعی
-این چه حرفیه پسر توهم مثل پسر خودم اینجا خونه خودته دیگه نشنوم از این حرفا
-ممنون از مهمون نوازی کرد ها خیلی شنیدم که دیدم راست می گن
-مگه تو کرد نیستی پس چه طور کردی حرف می زنی
-راستش من تو همدان بودم زبان کردی رو هم بخاطر مادرم که کرد یاد گرفتم
رفتیم تو پذیرایی نشستیم بعداینکه متوجه شدم نگاه بابا به آسو سرگردون وحیرت زده است بعد چند دقیقه بابا گفت که شما برید به کارهاتون بریسد من هم یکم کار دارم ورفت .
-آسو می خوای لباس عوض کنی
-آره آگرین نظرت چیه بریم مخفی گاهت رو ببینم هاا
-باشه پس بیرم آماده شیم
بعد از چند دقیقه حاضر وآماده تو نشیمن نشسته ومنتظر آسو بودم به خودم نگاه کردم یک لباس کردی سفید قرمز با سخمه (جلیقه ی لباس کردی )وکفش مشکی با روسری که به طور خوشکلی به سرم بسته بودمش که کمی از موهامو رو از جلو آورده بودم جلو پوشیده بودم ویکم آرایش هم کرده بودم با صدای آسو به خودم اومدم
-بریم
سرمو بلند کردم که مات موندم وای خدای من یک لباس کردی قهوه ای یا همون خاکی که به تنش نشسته بودو پوشیده بود
-هوی دختر خوشکل ندیدی من صاحاب دارما
-خوشکل و که هرروز تو آینه می بینم ولی واقعا خیلی بهت میاد
-می دونم من همه چی بهم میاد
- آره خوب چون شبیه منی
-کوچولو من دوسال از تو بزرگترم پس تو به من رفتی
پشت چشمی نازک کردم وگفتم
-باشه بابابزرگ
باچشای شیطونی وابرو های بالا پریده یک نگاه باهم انداخت وگفت
-هوم می گم همچین بدم نیستی پس چرا ترشیدی
-چی من ترشیدم آقای خوشتیپ من هر روز یک خواستگار رد می کنم
-والاما که ندیدیم
-اونم می بینی
-باشه بابا بیا بریم
باهم رفتیم دم استبل گفتم که اسپم رو بیارن بعد از اوردن اسپم ازآسو پرسیدم
-اسپ سواری بلدی
-ذکی خانومومن خودم یپا اسپ سوارم
-واقعا
-آره بابا تو همدان دورهاش رو رفتم
-باشه الان فقط این اسپ است پس باهم میریم
-باشه
 

موضوعات

بالا