درحال تایپ رمان قلب شکستم مال تو | Lovelydog کاربر انجمن رمان ایران

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#91
به اون مرد اشاره کرد
-این مرد داییته برادر مادرت
با ابهت گفتم :
-چی ؟چی دارید میگید بابا؟کدوم دایی؟
-دخترم ایشون برادر مادرته و پسرعموی من بعد از مرگ مادرت نتونست اینجا بمونه و برای همیشه رفت خارج از کشور ،من ازش خواهش کردم تا برای عروسیت بیاد ایشونم قبول کردن و گفتن دلش میخواد خواهر زاده شو ببینه .
با ابهت و تعجب به بابا نگاه میکردم ،هضم واقعیت برام سخت بود .نگام و به اون مرد که الان دایی من بود دوختم .با چشمای اشکی داشت نگام میکرد .به سختی گفتم :
-دایی
شونه هاش از گریه لرزید و بلند شد اومد سمتم .دستمو گرفت و تو بغلش کشید و به سختی گفت
-جان دایی ،من و ببخش عزیزم نتونستم مرگ مادرت و تحمل کنم واسه همین رفتم و هیچوقتم جرعت برگشت و نداشتم .
دستامو و دورش حلقه کردم و هیچی نگفتم .بعد از یکم من و از بغلش کشید بیرون و به زن مسنی که همراهشون بود اشره کرد :
-این همسرم نگین
اون زن با چشمای اشکی لبخندی زد و بلند شد اومد سمتم و بغلم کرد و بعدم گفت :
-خوشحالم که میبینمت عزیزم
لبخند زدم
-ممنونم منم همینطور
دایی به پسره اشاره کرد
-این پسرم دانیار
لبخندی زد و گفت
-خوشوقتم دختر عمه
خندیدم از اینکه با کسایی آشنا میشدم که درعین نزدیکی شون خیلی غریبه بودن واسم ناراحت بودم اما از اینکه من هم دایی دارم واقعا خوشحال بودم .
-منم همینطور پسر دایی
دایی به دختره اشاره کرد :
-اینم دخترمن ناهید
ناز خندید
-خوشحالم دخترعمه پیدا کردم
-منم خوشحالم
دانیار بیشتر شبیه زن دایی بود چشمای سبزی داشت با لب و دهن متوسط و موهای قهوه ای اما ناهید شبیه دایی بود و چشم و ابروی مشکی داشت با موهای مشکی و لب و دهن کوچیک .به دانیار میخورد از من بزرگتر باشه اما ناهید از من کوچیک تر بود .
اونشب با همه شب هایی که داشت فرق میکرد .برای اولین بار مهمون نزدیک داشتیم با ناهید و دانیار خیلی صمیمی شدم ناهید دختر خیلی شلوغی بود اما دانیار پسر آرومی بود .دایی بیشتر از مامانم میگفت ومن بیشتر با شخصیت مامانم آشنا میشدم .گفت که مامان عاشق ویلون زدن بوده ویولونشم پیش دایی و قراره بدتش به من .
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#92
با صدای ناهید چشمام و باز کردم
-آگرین بلند شو حوصله ام سررفت
با اکراه بلند شدم و گفتم
-مگه نرفتید عروسی ؟
-نه هنوز حاضر نشدم بلند شو کمکم کن حاضر شم
-چی میگی ناهید دو دست لباس بپوش برو دیگه ،من خسته ام می خوام بخوابم
با صدای ناراحتی گفت
-باشه بخواب
دوباره چشمام و بستم و خوابم برد .با صدای مامان چشمام و باز کردم
-آگرین غذا هست خودت گرم کن بخور ما رفتیم
با صدای غمگینی گفتم
-یعنی همه غذای عروسی من و بخورن خودم نخورم
خندید و گفت
-باشه میدم به کسی واست بیاره
دوباره با خیال راحت چشمام و بستم اما دیگه خوابم نبرد .بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم .
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#93
خونه خیلی سوت و کور بود هیشکی اونجا نبود حتی نگهبان وخدمتکارم نبودن همه رفته بودن عروسی اونوقت من اینجا بودم .دستام و گذاشته بودم زیر چونه ام و با ناراحتی به دور و برم نگاه کردم .از فکر اینکه بقیه الان دارن میرقصن و خوش میگذرونن حسودیم شد و بلند شدم و لب تابم و آوردم .بعد از لود شدن برنامه ها یه آهنگ کردی پلی کردم و بلند شدم مثل دیوونه ها تنها شروع کردم به کردی رقصیدن .یه ساعت گذت و من همچنان داشتم میرقصیدم .با خستگی خودم و رو مبل پرت کردم و عرق روی پیشونیم و پاک کردم.صدای زنگ دراومد .آهنگ و قطع کردم بلند شدم .دکمه آیفون رو زدم و بی توجه دوباره برگشتم رو مبل ،حتما مامان یه چیزی جا گذاشته .پشت به در نشسته بودم و چشمام و بسته بودم که صدای باز شدن دراومد .بلند گفتم
-مامان تروخدا یه کاری کن منم بیام عروسی تنهایی حوصله ام سرمیره
اما جوابی از مامان نشنیدم دوباره گفتم
-مامان غذاواسم آوردی
اما دوبار جوابی نشنیدم . بلند شدم و به عقب برگشتم که با دیدن کسی که دیدم برای چند ثانیه نفسم بند اومد .خاطرات مثل صحفاتی جلوی چشمام تداعی میشد .اولین بار تو دانشگاه بعدش کافی شاپ و نقاشیمون ،نجات دادنم و آغوش گرم و امنش ،غیرتی شدنش ،رفتاراش ،مهربونیاش و عشقش همه و همه جلو چشمام نمایش داده میشدن .اشک از چشمام ریخت با بهت وناباوری نگاش کردم .یه دست لباس کردی سیاه پوشیده بود که با ریش های بلندش همخونی داشت .اونم با چشمای اشکی نگام میکرد اما من تازه یا بدبختی هایی که بعدش کشیدم شدم .با صدای بلند گریه کردم و فقط داد میزدم چرا ؟
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#94
-لعنتی چرا این کارو باهام کردی ،می دونی بعد تو چی کشیدم ،فقط بهم بگو چرا ؟تقصیر من چی بود ؟اینکه به تو لعنتی حس داشتم اینکه عاشقت بودم ؟چرا این کارو کردی؟ببین من و من دیگه آگرین سابق نیستم دارم ازدواج میکنم اونم یه ازواج اجباری با کسی که هیچ حسی بهش ندارم .همش تقصیر تو ،تو عوضی پشیزی برام ارزش قائل نبودی و وقتی بابام مخالفت کرد از خدا خواسته رفتی .الان واسه چی اومدی ؟اومدی زندگی مو ببینی ،خب خوب ببین ،ببین بخاطر تو به کجا ها رسیدم اگه یکم دیگه تلاش میکردی و به پام میموندی الان وضعم این نبود .
یکم اومد جلو و غمگین گفت
-اصرار من بی فایده بود پدرت راضی نمیشد
بلند جیغ زدم و با صدای دورگه ای گفتم
-با این حرفا قانعم نکن لعنتی ،حداقل برای دل خوش کردن منم که شده بود یه بار دیگه میومدی خواستگاری بعد میرفتی .تو نمی فهمی بعدتو چیا کشیدم من بعد تو از دیده همه یه هرزه شدم اینم میفهمی ؟نه تو هیچی نمیفهمی ؟تو همیشه به فکر خودتی
اومد جلو و گفت
-بزار باهات حرف بزنم
با صدای لرزون و آرومی گفتم
-مگه حرفیم مونده که بخوایم بزنیم ؛دیگه دیره ؛خیلیم دیره امروز عروسی منه ،دیرکردی
-اتفاقا به موقع اومدم
دوبراه اشکم چکید روم و برگردوندم
-برو
-چی ؟
-از این جا برو دیگه نمی خوام ببینمت می خوام فراموشت کنم من دارم ازدواج میکنم نمی خوام وجود تو باعث ناراحتی همسرم بشه
به پوزخند زد
-هه ولی به نظرم اگه به حرفام گوش کنی هم تو از برگشتنم خوش حال میش هم همسرت
-منظورت چیه ؟
-بشین
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#95
نشستم اومد رو به روم نشست و به چشمام نگاه کرد و با ناراحتی گفت
-من یه بار دیگه هم اومدم خواستگاریت
-چییییی؟
-وسط حرفم نپرلطفا ،همون شب وقتی از اینجا زدم بیرون به مامانم زنگ زدم و با کلی گریه و زاری راضیش کردم تا بیاد اینجا .اونم وقتی حال من و دید فرداش اومد .وقتی عکست رو نشونش دادم و اسم پدرت رو بهش گفتم اونم مخالفت کرد .هرچقدر التماسش کردم قبول نکرد روی اینکه جواب تلفنای تو رو هم بدم نداشتم .بعد از چند روز مامان و تهدید به خودکشی یا فرار باتو کردم .بلاخره قبول کرد تا بیایم خواستگاریت .اون شب وقتی ما اومدیم تو بی هوش بودی بخاطر ضربه ای که از بابات خورده بودی بی هوش شده بودی .مامان من و بابای تو وقتی همو دیدن حال خوبی نداشتن مامان که همش گریه میکرد بابای توام ناباور بود و نمی تونست زنده بودن مامان من و باور کنه .ازشون خواستم تا قضیه رو واسم تعریف کنن .وقتی فهمیدم که عاشق کسی شدم که خواهرم نابود شدم عذاب وجدان مثل خوره به تنم افتاده بود نمی خواستم توام اینجوری بشی واسه همین اونشب اومدم بالا سرت و ازت خداحافظی کردم تابرم و وقتی برگردم که تو خوشبخت شدی .وقتی به هوش اومدی و صدام زدی داشتم اختیارم و از دست میدادم اما با فکر اینکه تو خواهرمی و حس ما نسبت به هم حس خواهر برادری رفتم تا این عذاب وجدان دست از سرم ورداره .نمی خواستم تو گرفتارش بشی واسه همین خواستم بهت چیزی نگن .
با بهت و ناباوری نگاش میکرم ،نمی تونستم باور کنم ،هضمش واقعا برام سخت بود .با صدای لرزون گفتم
-داری دروغ میگی دیگه نه ؟بگو داری دروغ میگی
کم کم صدام بلند تر میشد و اشکام بیشتر .روسینه اش کوبیدم
-بگو داری دروغ میگی می خوای من و گول بزنی آره همین اینا همش دروغ اینا همش چرند
و دوتا دستم و که رو سینه اش فرود میومد گرفت و با شدت به آغوش کشیدم .با صدای بلند زجه میزدم و میگفتم داری دروغ میگی .و اون تو تموم مدت سفت دستاشو دورم حلقه کرده بود ورو موهام و میبوسید و چیزی نمیگفت .
با صدای آرومی تو بغلش هق هق میکردم و اون بیحرف اجازه داد تا اشکام و رو سینه اش خالی کنم بعد یکم آروم زیرگوشم نجوا کرد
-آبجی آروم شدی
با ناباوری نگاش کردم .هنوز باور نکرده بودم که آسو برادرم باشه .با چشمای گرد شده نگاش میکردم که با لبخند تلخی گفت
-عادت میکنی آبجی می دونم سخته اما باید بپذیریش ،برای منم سخت بود خیلی سخت اما تونستم ،تو الان برای من یه خواهری که بیشتر از جونم دوسش دارم و دیگه هیچوقتم تنهاش نمیزارم .
آروم گفتم
-کاش زودتر بهم میگفتی ،یا زودتر برمیگشتی تو این مدت واقعا به یه برادر نیاز داشتم ،وقتی که حتی از پدر خودمم رونده شدم وقتی که پدرم جلو همه خوردم کرد .وقتی که خیلیا من و هرزه خطاب کردن و بابام هیچی نگفت ووقتی که به این ازدواج مجبورم کردن .
رو موهام و بوسید
-معذرت می خوام آبجی کوچولو قول میدم جبران کنم .یکم درکم کن واسه منم سخت بود .من به تنهایی نیاز داشتم تا خودم و پیدا کنم .
-باشه
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#96
سرم و گذاشتم رو سینه اش و دستام و دورش حلقه کردم .بی حرف به اتفاقاتی که تو این دوسه روز افتاده بود فکر میکردم . آسو هم باموهام بازی میکرد و هراز گاهی رو سرم و میبوسید .چقدر خوب بود که یه برادر داشتم که تکیه گاهم باشه و تو روزای سخت کنارم باشه .
-نمی خوای بری عروسیم
خندید و گفت
-چه با حسرت گفتی .نه امروز نمیرم ،ولی دیگه از فردا به زورم نمی تونن از میدون رقص جمعم کنن.
آه کشیدم
-خوش به حالتون من باید تا چهار روز دیگه اینجا بپوسم
هردو خندیدیم که صدای باز شدن دراومد و بعدم صدای رامیار
-خانم من کجاست آگرین بیا یه خبرخوب دارم، واست غذا آوردم .
سرش و بلند کرد و خواست دوباره صدام کنه که با دیدن من بغل آسو حرف تو دهنش ماسید
-آگر...
اول با بهت نگامون میکرد ولی کم کم اخماش رفت تو هم و چهرش سرخ شد .با صدای خشمگین و درعین حال بلندی گفت
-آگرین داری چه غلطی میکنی ؟این مرتیکه کیه بغلش نشستی
با عصبانیت اومد سمتمون .با ترس بلند شدم و پشت آسو و که بلند شده و بود و با جدیت به رامیار نگاه میکرد قایم شدم .رامیار اومد سمتم دستش بالا رفت تا بکوبه تو صورتم .چشمام و از ترس بستم و دستم و رو صورتم گذاشتم .بعد چند ثانیه وقتی دیدم هیچ کاری نکرد .دستم و با احتیاط ورداشتم که دیدم آسو با عصبانیت دست رامیار و تو هوا گرفته .
آسو- دستت به خواهرم بخوره قلمش میکنم
رامیار با تعجب نگش کرد و بعد چند دقیقه گفت
-خواهرت ؟
آسو-آره خواهرم
رامیار بابهت و تعجب به آسو نگاه میکرد .بد یکم با تته پته گفت
-آسو تویی؟
آسو سرش و تکون داد
-آره منم خوشحالم میبینمت پسردایی
و دستشو به سمت رامیار دراز کرد .رامیارم با لبخند گفت
-منم همینطور پسرعمه خیلی دلم میخواست ببینمت
آسو-ممنون
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#97
یهو رامیار بانگرانی به سمت من برگشت و گفت
-آگرین حالت خوبه ؟
سرم و تکون دادم
-اره خوبم
به غذاهایی که وسط راه گذاشته بودشون اشاره کرد و گفت
-عمه امروز گفت که از اینکه نتونستی بیای عروسی خودت خیلی ناراحت بودی و گفتی حتما غذا واست بفرستن منم واست آوردم .خوب شد دوتا آوردم با آسو بخورید
با خوشحالی دستام و بهم کوبیدم و گفتم هورا که باعث شد با آسو با صدای بلند بخندن.
بعد از غذا دور هم نشسته بودیم که به رامیار گفتم:
-زنگ بزنم راشا و وارانم بیان بسته اشونه از بس رقصیدن
با لبخند گفت
-آره زنگ بزن شب میریم اونجا بیشتر خوش میگذره
-یعنی من باید بازم اینجا بمونم ؟
هردو از لحن ناراحتم خندیدن
رامیار-نظرت چیه قیافه تو عوض کنی به عنوان دوست واران بیای
باخوشحالی گفتم
-وای عالیه اما ما که گریم بلد نیستیم
رامیار-واران بلده وسایلشم داره
-عالیه
رامیار زنگ زد و به راشا گفت که با واران بیان اینجا.
با صدای زنگ در بلند شدم و در و باز کردم .واران و راشا بودن .در ورودی رو باز کردم و منتظر موندم تا بیان راشا مثل همیشه شاد و سرحال بود که لباس کردی قهو ای رنگی پوشیده بود و حسابی خوشتیپ شده بود .وارانم یه لباس سبز پوشیده بود که با رنگ چشماش همخونی داشت و یه کلاوزر{کلاه محلی زنان } قدیمی سرش کرده بود و موهاش و آزاد رو شونه هاش گذاشته بود .وقتی بهم رسیدن راشا گفت
-چه طوری عروس؟
-خوبم برادر داماد خوش میگزره عروسیم
خندید
-تا دلت بخواد
واران-سلام زن داداش
-سلام واران چه ناز شدی بیشعور
واران با خجالت گفت
-ممنون
راشا-کلی خواستگار پیدا کرده امروز فکر کنم که دیگه داره وقتش میشه ،بعدشم نوبت من آخ جوووووووون
بلند خندیدم
-واست هنوز زود بچه
راشا-برو بابا من کجام بچه است همه اش تقصیر رامیار اگه زود تر ازدواج میکرد من بچه ام الان دوسالش بود
-خخخ چه هولی بیاید تو
هردو وارد شدن .به سمت رامیار وآسو رفتیم که آسو وقتی راشا و واران و دید بلند شد .
راشا و واران با تعجب و دهن باز به آسو نگاه میکردن .نگاه آسو هم میخ واران بود .خندیدم وبه آسو اشاره کردم
-داداشم آسو
-داداش اینم راشا و اینم واران خواهر برادر کوچیکتر رامیار
راشا با آسو دست داد و گفت
-پس بلاخره ظهور کردی داداش
همه خندیدیم
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#98
راشا-خدا وکیلی چقدر شبیه همین
آسو-آره همین شباهت بود که باعث شد بفهمیم خواهر و برادریم وگرنه هیچوقت نمیفهمیدیم
بعد رو به واران گفت
-از دیدنتون خوشحالم واران خانم
وارانم با خجالت گفت
-منم همینطور خوشحالم برگشتین
همه نشسته بودیم .روبه واران گفتم
-گریم بلدی؟
واران-آره چه طور؟
-می خوام واسه شب جوری گریمم کنی که کسی نفهمه می خوام بیام عروسیم
راشا بلند زد زیرخنده
راشا-بعد به منم میگه هول ،میگم تو راضی به این ازدواج نبودی انقدر هولی اگه راضی بودی چی میشد
-زهرمار خوب حوصله ام سرمیره تنهایی
واران-کاری نداره تا شب سه ساعت دیگه مونده .باید کم کم شروع کنیم ،اگه کاری داری انجام بده
-آره من برم یه دوش بگیرم
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#99
بعد از اینکه یه دوش گرفتم و موهام و خشک کردم .واران اومد تو اتاقم و گفت که با همون وسایل آرایشی خودم قیافه ام وتغیر میده و فقط لنز لازم که گفتم خودم دارم .
واران شروع کرد و اول کرم برنزه زد و پوستم و کامل برنزه کرد .بعدم لنز آبی گذاشت تو چشمم و یکم رژقرمز .با اینکه خیلی کم بود اما واقعا تغیر کرده بودم .تو مدتی که واران مشغول بودمن به روژین فکر میکردم خیلی وقت بد که ازش خبری نداشتم فقط یه بار که زنگ زدم و خواستم واسه عروسیم دعوتش کنم مامانش گفت که ازدواج کرده و الانم با همسرش رفتن مسافرت .خیلی دلخور شدم و گفتم پس چرا به من نگفته گفت که بخاطر فوت یکی از اقوام همسرش بدون هیچ مراسمی فقط عقد کردن وبه کسیم نگفتن .وقتی ازش پرسیدم شوهرش کیه گفت همدانشگاهیش سهیل امجدی .فکرش و میکردم .واقعا واسش خوشحال بودم اما دلخورم بودم که چرا بهم نگفته .از مادرش خواهش کردم که وقتی برگشت حتما یه سری بهم بزنه .
بلند شدم و از بین لباسام یه لباس کرمی دراوردم با کوای قرمزو شال قرمز.ساعت هفت بود که کاملا آماده شدم .کفشای پاشنه بلند قرمزم و پوشیدم و با واران رفتیم بیرون .
رامیار وآسو وراشا با دهن باز زل زده بودن بهم .
واران-دهناتون رو ببندید پشه میره توش
هر سه دهناشون رو بستن .با این حرکتشون با واران زدیم زیر خنده .
آسو-آگرین چقدر عوض شدی
راشا-به نظرم همینطوری بمون لاقل اینجوری یکم میشه تحملت کرد
جیغ من همزمان شد با پس گردنی که رامیار به راشا زد .راشا دستشو گذاشت پشت گردنش و گفت
-چرا میزنی ؟
رامیار-با خانوم من درست حرف بزن اون هرجور باشه بازم خوشکل
باخجالت سرم و انداختم پایین .راشا با شیطنت گفت
-داداش مراعات کن مجرد اینجاست دلمون میخواد
و بعدم بلند رو به واران گفت
-ببند چشماتو چشم و گوشت باز میشه
همه خندیدن که آسو گفت
-راشا چرا انقدر دلت زن می خواد .من ازتو بزرگ ترم اما حاضر نیستم همچین حماقتی بکنم
در کمال تعجب واران داد زد
-حماقت؟لیاقت ندارین آخه .به ازدواج کردنم میگی حماقت واقعا متاسفم واست
بعدم تند از کنارمون رد شد همه با دهن باز به جای خالیش نگاه میکردیم .
راشا-آیا این واران بود ؟
-فکر کنم خودش بود
راشا-بعیده
-غیرقابل باور
راشا-امکان نداره
رامیار-ا بس کنید دیگه واران یه چیزی گفت .زود باشید دیر شد
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
همه راه افتادیم .سوار سمند سورن رامیار شدیم و به سمت ده بالا حرکت کردیم .از دورم صدای هلهله و ساز و دهول به گوش میرسید .رامیار ماشین و پارک کرد .همه پیاده شدیم .در خونه باز بود .تو حیاط غوغا بود .مردا یه دایره بزرگ درست کرده بودن و میرقصیدن خواننده هاهم وسط بودن و آهنگ های شاد میخوندن .زن ها هم تو بالکن میرقصیدن .
رامیار-واران اگه پرسیدن آگرین کیه بگو دوستمه و از یه ده دیگه است
واران –باشه
دست من و هم گرفت و به سمت خونه رفتیم .
تو بالکن نشسته بودم و به کسایی نگاه میکردم که داشتن میرقصیدن .باران چوپی{دستمالی که اولین نفر میگیره و تکونش میده} رو توهوا تکون میداد و خیلی زیبا میرقصید کنارشم واران بود که با هماهمنگی کامل پاها و شونه هاشون رو به حرکت درمیاورد .جان و کیتم باخوشحالی همه جارو نگاه میکردن و عکس میگرفتن گاهی هم تو بین جمعیت میرقصیدن از همونجا به پایین نگاه کردم .مردا خیلی هماهنگ و منظم دست هم و گرفته بودن و باخوشحالی می رقصیدن .رامیار چوپی بود .به طرز زیبایی چوپی رو تو هوا تکون میداد و گاهی وقتاهم به کمرش میگرفت و هماهنگ با آسو که کنارش بود شونه هاش و تکون میداد .محوش شده بودم که یهو خواننده شروع کرد به خوندن یه آهنگ شاد و این بار از ارگم استفاده کردن .راشا چوپی رواز رامیار گرفت و با شور و شوق شروع کرد تند تر رقصیدن .همزمان با رامیار و آسو پاهاشون و میبردن بالا و رو زمین میکوبیدن و کمراشون رو تکون میدادن .شاباش ها شروع شد .بابا رفت وبرای آسو شاباش داد که خواننده هه گفت
-برای تک پسر فرید خان.آسو خان پدرت از همین جا بازگشتت و تبریک میگه .
از پشت سرم صدای پا شنیدم .به عقب برگشتم مامان بود که آشفته داشت می دوید .وقتی به کنار نرده ها رسید اول خوب آسو رو نگاه کرد و بعدم زد زیر گریه .هنوز فرصت نشده بود آسو رو ببینه .
رفتم سمتش و و شونه هاش و گرفتم
-مامان آروم باش
دستام و پس زد
-چی میگی دختر جان من مادرت نیستم
با خنده گفتم
-مامان من آگرینم
با حیرت نگام کرد و بعد گفت
-چرا این شکلی شدی آگرین ؟تو اینجا چیکار میکنی
-تفیر قیافه دادم که کسی نشناستم
مامان با گریه حندید و گفت
-از دست تو نتونستی تحمل کنی
بعد یهو با نگرانی برگشت سمتم و گفت
-آسو رو دیدی
-آره صبح برگشت
 

موضوعات

بالا