درحال تایپ رمان قلب شکستم مال تو | Lovelydog کاربر انجمن رمان ایران

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
با تته پته گفت
-چیزه.. حالت خوبه الان ..شرمنده نمی تونستم بهت بگم بابات نذاشت
- فراموشش کن مامان میبینی داداشم چه زیبا میرقصه
خندید
-بلاخره تمرین هاش یه جایی به کار خورد
هردو خندیدیم و کنارهم نشستیم .الان تو مردا بابا چوپی میکشید و آقا کامیار و دایی هم کنارش بودن .صفی که مردا درست کرده بودن دور حیاط و پر کرده بود. توزن ها هم ناهید و واران مشغول بودن.
شیش روز به همین منوال گذشت .من هرروز تغیر قیافه میدادم و میرفتم اونجا .تا ساعت سه چهار بامداد بزن و بکوب و رقص بود .بعدهمه میرفتن خونه هاشون و میخوابیدن .صبح که شد دوباره روز از نو روزی از نو .واقعا کردها تو رقصیدن و خوشی خستگی ناپذیرند همونطور که تو جنگ و دفاع از وطنشون تا پای مرگ هم میرن و جونشون رو فدا میکنن .
امروز روز آخر. از صبح زیر دست آرایشگرم .مامان برامون غذا آورد .بعد غذا دوباره شروع کرد .ازخستگی داشتم میمردم .با صداش چشمام و بازکردم
-خانم تموم شد مثل ماه شدین .بلند شین لباس بپوشین
تشکر کردم و بلند شدم .بی توجه به آینه رفتم سمت لباسم .یه لباس کردی سفید رنگ که روش پر بود از مروارید های کوچیک رنگی . پوشیدمشون تو آینه قدی به خودم نگاه کردم .باورش برام سخت بود که این منم که دارم عروس میشم و لباس عروس پوشیدم .موهام و همه دورم ریخته بود و روی چشمام آرایش چشم گیری انجام داده بود که چشمام و زیبا تر میکرد .و در آخر لبام که به زیبایی با رژلب سرخ رنگی رنگ شده بودن .کفشای پاشنه بلند سفیدم و پوشیدم .و آرایشگرم تور قرمزی رو به موهام وصل کرد .از دیدن خودم تو آینه حز میبردم .بی صبرانه منتظر واکنش رامیار بودم .از آرایشگر پرسیدم
-ساعت چنده ؟
-چهار عصر
-وای تا دو ساعت دیگه میان
لبخند زد
-آره خانم من برم مادرتون رو صدابزنم
آرایشگر از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد همراه مامان اومدن .مامان با دیدن من اشک تو چشماش جمع شد و با خوشحالی بغلم کرد
-عزیز دلم چقدر خانوم شدی ،مبارکت باشه دخترم ان شاالله خوشبخت میشی
ممنون زیر لبی گفتم و سرم و انداختم پایین.مامان دستم و کشید
-بیا بریم مهمونا منتظرن
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
با مامان از اتاق اومدیم بیرون وقتی از پله ها میرفتیم پایین همه نگاه ها به سمتم برگشت .تو کسری از ثانیه صدای جیغ و دست همه خونه رو پر کرد .با کمک مامان رو مبلی نشستم که دیوار پشت سرش به زیبایی تزئین شده بود .همه مردم ده بالا خونه رامیار اینا بودن و مردم ده پایینم خونه ما .ناهید و زن دایی اومدن سمتم
ناهید-چه خوشکل شدی آگرین
لبخند زدم و گفم
-توهم خوشکل شدی
زن دایی-خوشبخت بشی عزیزم
-ممنونم ازتون
ناهید دستم و کشید
-بلند شو برقصیم
باخنده دنبالشون رفتم .ناهید چوپی رو از یه خانم دیگه گرفت . زن دایی دست اون خانم و گرفت و ناهید چوپی میکشید منم وسطشون بودم .همه نگاه ها خیره ی من بود و این اعتماد به نفسم و بالا میبرد .بعد یکم مامان و کیت که امروز اومده بود اینجاهم اومدن و کنارما شروع کرد به رقصیدن .همه باهم با خوشحالی می خندیدیم و میرقصیدیم و با ریتم و ساز آهنگ شونه هامون وتکون میدادیم ،تو این مدت کیت خوب یادگرفته بود برقصه.یکم بعد خسته شدم و رفتم نشستم که مهناز خانم که نمی دونم کی اومده بود اینجا اومد سمتم وکنارم نشست . پیشونیم و بامهر بوسید و گفت
-خوشبخت بشی دخترم ان شاالله واسه دخترو پسرات عروسی بگیری
-ممنونم مهناز خانم
-اا این جوری صدام بزنی ناراحت میشم باید بهم بگی دایه {مادر در زبان کردی}
-حتما
بعدم دستشو برد پشت گردنشو یه گردنبند خیلی زیبای طلا دراورد و گفت
-اینو روز عروسیم مادر کامیار بهم داد اونم مادرشوهرش بهش داده بود .این گردنبند خیلی قدیمی و باارزشه از اجدادما به ارث رسیده. همین روز مادرشوهر خدا بیامرزم ازم قول گرفت که خوب ازش مراقبت کنم و بدمش به عروسم الانم من ازت می خوام که خوب مراقبش باشی و بدیش به عروست یا دخترت .پشتتو کن دخترم می خوام به گردنت بندازم
-اما مامان جون پس چرا به باران ندادینش ،اون که از رامیار بزرگتره
-راستش من تنها کسی بودم که از قراری که کامیار و پدرت باهم گذاشتن باخبر بودم .خیلی سعی کردم منصرفشون کنم اما نشد .همیشه فکر میکردم تو باید خیلی سختی بکشی تا خوشبخت بشی من از بچه گیت فقط دوسه بار دیدمت اما واقعا مظلومیتت و درعین حال سرحال بودنت تو اون همه سختی و تنهایی به دلم نشست .اون موقع ها که تازه مارو شناحتی فکرش و میکردم که اصلا مخالف ازدواج با رامیار باشی .من بیشتر از اینکه نگران پسرم باشم نگران تو بودم عزیزم .واسه همین فکر کردم که با دادن این گردنبند بهت ثابت کنم که تو خانواده ما تو واقعا باارزشی .
با مهربونی خم شدم و دستاش و بوسیدم که اونم رو سرم و بوسید
من-نمی دونم چی بگم مامان جون واقعا ممنونم ازتون
-خواهش میکنم دخترم تنها کاری که باید بکنی اینه که خوشبخت بشی
-بیشترین سعیم و میکنم
با رضایت لبخندی زد
-بهت ایمان دارم عزیزم ،حالا پشتت و کن تا بندازم گردنت
با خجالت پشت بهش نشستم . اونم به سختی از زیر موهام و تورم گردنبند و به گردنم انداخت .به سمتش برگشتم که بار دیگه پیشونیم و بوسید و از کنارم رفت .
 

موضوعات

بالا