درحال تایپ رمان قلب شکستم مال تو | Lovelydog کاربر انجمن رمان ایران

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#81
با صدای مامان به خودم اومدم
-آگرین اونجا چرا واییسادی بیا خودت و آماده کن
-الان میام مامان
از تو آینه به دختری نگاه میکردم که اگر چهره ی زیباش خیلی دلربا بود اما دلش پر از غصه بود.توچشمام اشک حلقه زد باورش برام سخت بود که امشب من متعلق به یه نفرغیر از آسو میشم.من امشب مال رامیار میشدم همه چیم مال رامیار میشد به جزعشقم بجز احساسم بجز قلبم که درگرو یکی دیگه است .من امشب عجیب دلم گرفته .عجیب احساس غریبی دارم .بیشتر از این ناراحت بودم که مهربونیای رامیارهمش نمایش .از این بیشتر دلم گرفته بود که مثل همه به خواسته خودم ازدواج نکردم ،هیچ شوق و ذوقی برای اینکه از این به بعد اسم یه مذکر به جز پدرم تو شناسنامه ام هست ندارم .از اینکه به خونه خودم میرم خوش حال نیستم .به آینده امیدوار نیستم .من فقط یک وسیله بودم برای صلح و بچه آوردن برای ادامه خاندان کامیار خان .
{و من حال الانم و دوست ندارم }
با صدای مامان به خودم اومدم
-الهی قربونت برم چه قدر خوشکل شدی عزیزم
به سمتش برگشتم اونم زیبا شده بود اما چه فایده دل من راضی نبود .وقتی نگاش به چشمای اشکیم افتاد چشماش غمگین شد و با ناراحتی زمزمه کرد
-می دونم سخته دخترم اما کاری از کسی برنمیاد ،سرنوشت توام اینه سعی نکن باهاش بجنگی ،رامیار پسرخوبیه دخترم می تونه یه تکیه گاه خوب واست باشه بهش اعتماد کن و زندگیتو باهاش بساز .
با صدای لبریز از بغض گفتم
-اما مامان ما دلامون پیش هم نیست
با تعجب گفت
-مگه رامیارم کسی رو دوست داره؟
-آره طلا دختر عموش
- نمی دونستم ،ولی دخترم به هرحال اون اول قبول کرد این یعنی سرنوشتش رو قبول کرده و از همه مهم تر تورو قبول کرده و همسرش میدونه ،میبینی که چه قدر داره تلاش میکنه تا تو خوشحال باشی ،پس توام ناراحتش نکن براش یه همدم باش نه کسی که عذابش میده .دیگه پیشش از اون پسری که دوسش داری حرف نزن ،به هرحال اون یه مرده با غیرت و تعصبات خاص خودش و توام همسرشی .خودت و بزار جاش وقتی از طلا حرف میزنه قطعا ناراحت میشی ،شاید الان نه ولی بعد ازدواج حتما بدت میاد .
سرمو و تکون دادم .مامان راس میگفت به این فکر نکرده بودم که رامیار تاچه حد غیرتیه ؛باید رعایت میکردم و از آسو حرفی نمیزدم .از این به بعد همه فکرم برای رامیار باشه .
-مامان کی میان
-تا نیم ساعت دیگه ،راستی وقتی برای عقد به یه اتاق بردنت اون چادر سفیده رو بپوش
و به یه چادر که روی تخت بود اشاره کرد .سری به نشونه باشه تکون دادم و بلند شدم و برای بار هزارم خودم تو آینه نگاه کردم .
یه لباس کرمی رنگ تنم بود که روش کلی ملیله و سنگ کار شده بود به یه سخمه سیاه که دورشو دورسخمه طلا زده بودن موهام و ساده بسته بودم و یه آرایش ساده کرده بودم .سادگی درعین حال زیبایی .
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#82
با پوشیدن صندلای پاشنه بلند سیاه رنگم همراه مامان از اتاق رفتم بیرون . از پله ها که رفتیم پایین بابا رو دیدم که رو مبل ها نشسته بود و به شدت تو فکر بود با صدای پای ما سرشو به سمتمون برگردوند که رو من ثابت موند با لبخند نگاش میکردم که بلند شدو اومد سمتم .وقتی بهم رسید با چشمایی که برق میزد دستشو رو سرم کشید و به آغوش کشیدم
آروم گفتم
-بابا
با لحن مهربونی گفت
-جان بابا ،دخترکوچولوی من چه زود خانم شده
با خجالت سرمو انداختم پایین که با ناراحتی گفت
-شرمندتم دخترم ،نباید بیست سال پیش همچین کاری میکردم ،تا ابد شرمندتم زندگیت و نابود کردم ،من چه جور پدری هستم ،ولی دخترم میدونی که چاره ای ندارم اگه تو ازدواج نمیکردی خاندانمون نابود میشد هیچوقت خودمو نمیبخشم من زندگیتوبه باد دادم
با بغض گفتم
-اینجوری نگو بابا تو همه کس منی ما چاره ای بجز این نداشتیم من دارم سعی میکنم سرنوشتم و قبول کنم تروخدا با این حرفا هم من و هم خودتون رو عذاب ندید
-سرنوشت توهم مثل مال من سیاه شد
-نه بابا من امید دارم پس خواهشا اینجوری نگید .
-باشه دختربابا
با صدای زنگ در با استرس و بلند گفتم :
-وای بابا اومدن
خندید و دستشو رو گونه ام کشید
-آره اومدن بریم استقبال
-باشه
مامان نم اشک تو چشماش و پاک کرد و با لبخند باهامون اومد .بابا درورودی رو باز کرد مامان کنارش وایساد و منم کنار مامان .
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#83
بعد چند دقیقه آقا کامیار و بقیه هم پشت سرش رسیدن .آقا کامیار با بابا دست دادو بعداز سلام کردن وارد شد بعدشم مهناز خانم و شوهر باران و چند تا مرد مسن دیگه و پشت سرشونم راشا و واران و باران وپسرش آرژین
واران و باران با لبخند آروم گفتن :
-چه خوشکل شدی زن داداش
که باعث شد باخجالت سرمو بندازم پایین ،با صدای رامیار سرمو بلندکردم
-زن منو اذیت نکنید
خیلی خوشتیپ شده بود کواپانتول{لباس کردی مردانه} قهوه ای پوشیده بود با کلاش{گیوه-کفش محلی کردستان} .با خجالت سلام کردم که با لبخند جوابم و داد
-سلام خانم کوچولوی چاق خوشکل
با استرس سرمو بلند کردم و به سمت جای بابا و مامان برگردوندم که نبودن اصلا نفهمیدم کی رفتن پس با خیال راحت روبهش گفتم
-علیک آقای چناربی خاصیت
بلند خندید که تند رفتم سمتشو جلو دهنش و با دستم گرفتم و انگشت اون یکی دستم و گرفتم جلو دهنم
-هیسسسسسسسسس چه خبرته
با دستش سعی میکرد دستمو از رو دهنش برداره که یهو راشا اومد و وقتی مارو اونجوری دید یه جیغ بنفش کشید ویه چنگ به لپش زد:
-وای خاک تو سرم شما هنوز که هیچی نشده دارید همدیگرو خفه میکینید چه برسه به وقتی که برید زیر یه سقف
زود دستام و رو برداشتم و روبهش گفتم
-تو اینجا چی کار میکنی ؟
-اومدم بگم بابا بیاید دیگه آبرومون رفت ،نه به اینکه قبول نمیکردی ازدواج کنین نه به الان که از هم دل نمیکنید
وای وای وای از خجالت آب شدم الان چه جوری برم تو سه ساعت من و رامیار اینجاییم .رامیار دستمو و گرفت
-بیا بریم که آبرو واسمون نموند
دستمو و از تو دستش کشیدم بیرون و باهاشون همراه شدم وقتی وارد هال شدیم هردومون با خجالت یه سلام گفتیم .ودرمقابل چشمای سرزنشگر بابا ها و نیش باز دخترا نشستیم من کنار مامان و رامیارم رو یه مبل دونفره که راشاهم کنارش نشست .
بعد از یکم حرف های متفرقه آقا کامیارگفت
-چه طور شروع کنیم
همه موافقت کردن که بابا گفت
-بریم تو اتاق،اینجا که غریبه نیست .بهتره همین جا انجام بشه
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#84
همه قبول کردن و مامان رفت تا چادر و بیاره .وقتی آوردش سرم کردم و کنار بابام نشستم که ملا {آخوند سنی مذهب که درکردستان بهش میگن ملا یا ماموستا } شروع کرد .اول یکم عربی خوند و یکم از شرع حرف زد بعدشم از منو رامیار اصول دین و فروع دین رو پرسید .بعدم جمله هایی رو گفت که بابام تکرار کرد و از من پرسید که آیا ازدواجت زوری نیست و به دل خواه خودته ؟همه نگاه ها به سمتم برگشت یه پوزخند زدم و حرفاشو تکذیب کردم .و چند جمله گفت تا تکرار کنم .به رامیارم چند جمله گفت تا تکرار کنه .وقتی هردو قبول کردیم من بلند شدم و رفتم کنار مامان نشستم .رامیارم کنار بابا نشست .دست هم و گرفتن و هرچی که ملا میگفت تکرار میکردن .چندتامرد غریبه رم به عنوان شاهد آورده بودن .
همه دور هم نشسته بودیم خیلی وقت بود که ملا و چند مرد غریبه رفته بودن .قرار شد فردا با رامیار بریم شهر برای ثبت .خیلی وقت بود که آزمایش خون داده بودیم و متاسفانه یا خوشبختانه جواب مثبت بود و خونمون بهم میخورد.
الانم داشتن برای مراسم عروسی تصمیم میگرفتن .
آقا کامیار –رامیار تو با آگرین فردا میرین برای ثبت از پس فردا عروسی شروع میشه ،ولی فردا مهمونای شهرهای دیگه میرسن
رامیار سری تکون داد و گفت
-باشه
آقا کامیار-پس بهتره بریم که از فردا کلی کار داریم
همه بلند شدن .مهناز خانم اومد سمتم و بغلم کرد و پیشونیم و بوسید
-مبارت باشه دخترم ،ان شاالله خوشبخت بشی
بعدشم واران ، باران ،همسرش وراشا تبریک گفتن
تمام مدت سرمو انداخته بودم پایین و از خجالت روم نمیشد سرم و بلند کنم فقط زیرلب جوابشونو میدادم که راشا گفت
-نمردم وخجالت آگرین و دیدم
همه زدن زیرخنده سرمو بلند کردم و یه چشم غره واسش رفتم که متوجه شدم رامیارم داره میخنده اخم کردم و سرمو برگردوندم .
با خداحافظی آقا کامیار همه خداحافظی کردن و و به طرف در رفتن وقتی رامیار بهم رسید گفت
-فردا صبح میام دنبالت اماده باش
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#85
با صدای مامان که صدام میزد چشمام و باز کردم
-آگرین دخترم بلند شو الان رامیار میاد دنبالت
با صدای گرفته ای گفتم
-ساعت چنده ؟
-هشت
-باشه
مامان رفت بیرون منم بلند شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی .
بعد اینکه یه دوش گرفتم .اومدم بیرون و اول موهام خشک کردم بعدم یه مانتوی سفید که تا بالای زانوم بود پوشیدم و با شلوار و شال آبی نفتی . موهام و بافتم و یکمم آرایش کردم .با صدای مامان که میگفت رامیار اومده کیفمو برداشتم و کفشای اسپرت سفیدم و پوشیدم .رامیار دم در داشت با مامان حرف میزد
-سلام
برگشت سمتم و یه لبخند زد
-سلام خانم آماده ای ؟
-آره بریم
مامان –اگرین بیا این یه لیوان آبمیوه رو بخور ضعف نکنی
-باشه ممنون
آبمیوه رو یه نفس خوردم تازه یادم اومد به رامیار تعارف نکردم ،روبهش گفتم
-تو نمیخوری؟
خندید
-مگه تو گذاشتی واسم
-برم واست بیارم؟
-نه بیا بریم کوچولو ،من موندم تو چه طوری می خوای یه زندگی رو اداره کنی
باحرص نگاش کردم که با مامان بلند خندیدن
مامان-برید بسلامت دیرتون نشه
رامیار-خدانگه دار
من-خداحافظ مامان
-به سلامت
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#86
همینکه از خونه خارج شدیم رامیار اومد سمتم با تعجب نگاش میکردم که لبخند زد و دستشو آورد جلو کامل موهام وبرد عقب و شالم و آورد جلو .باحرص نگاش کردم و برگشتم که برم که دستمو گرفت برگشتم سمتش
رامیار-موهات از پشتم بیرون که
-میگی چیکار کنم دارز خوب
رامیار-مانتوت و روش بپوش
-باشه حالا بیا تو ماشین درستش میکنم
یه لبخند رضایت بخش زد . رفت سمت یه سمند سورن سفید منم دنبالش .تو ماشین موهام و انداختم تو و مانتوم و روشون پوشیدم.بعد نیم ساعت رسیدیم مریوان
رامیار- بعد اینکه کارای ثبت تموم شد بریم زریوار{دریاچه زیبارمریوان –بزرگترین دریاچه آب شیرین جهان }نظرت چیه؟
دستامو بهم کوبیدم
-عالیه امسال نرفتم
-منم همینطور
بعد چند ساعت کاغذ بازی کارای ثبت تموم شد و الان تو ماشینیم:
-رامیار من گرسنمه
لبخند زد
-باشه عزیزم ،میتونی صبرکنی بریم زریبار اونجا کباب ماهی میخوریم
-باشه فقط زود
-چشم
و به سمت زریباررفت.
بعد یکم به ورودی رسیدیم بعد اینکه یکم پول به نگهبان داد واردشدیم و ماشین و با سختی کنار سیل عظیمی از ماشین ها پارک کردیم .باهم از ماشین پیاده شدیم و به سمت جلو حرکت کردیم ناخواگاه رفتم کنارش و دستمو دور بازوش حلقه کردم که سرشو به سمتم برگردوند و یه لبخند زد.
رامیار- اول بریم غذا بخوریم ؟
-ساعت چنده؟
-یازده
-نه پس هنوز زوده اول بریم یکم این اطراف گشت بزنیم بعدا میخوریم
-گرسنته نیست ؟
-چرا اونجا یه چیزی میخوریم
سرشو تکون داد .بی حرف کنار هم راه میرفتیم و به دور و اطراف نگاه میکردیم .مردم زیادی کنارهم نشسته بودن و غذا میخوردن .بعضیاهم میگشتن .توریست های زیادی هم اومده بودن که لباس کردی پوشیده بودن و با لبخند از اطراف عکس میگرفتن .چشمم دوتا مرد افتاد که از چشمای بادومیشون معلوم بود کره ای هستند انقدر تو لباس کردی بامزه شده بودند که خندم گرفت
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#87
رامیار-به چی میخندی؟
اون دوتا مرد رو که داشتن کلانه {یه نوع غذای محلی کردستان}میخوردن.اونم خندید .گفتم
-بیا به جای کباب ماهی کلانه بخوریم خیلی وقته نخوردم
سرش و تکون داد
-باشه بخوریم
به اطرافم و نگاه کردم طرف راستم سکوهایی بودن که مردم دسته دسته روشون نشسته بودن ،طرف چپم هم دست فروش ها بودن.رامیار دستم و کشید .کنار یه نیمکت که کاملا با دریاچه و قایقاش دید داشتیم وایساد و روبه من گفت
-تو اینجا بشین من برم کلانه سفارش بدم
-باشه
و رفت .رو نیمکت نشستم و گوشیم و درآوردم و یه چند تا عکس گرفتم .بعد از یکم رامیار با یه مرد دیگه اومد با تعجب بلند شدم که گفت:
-تا کلانه ها اماده بشه یه چندتا عکس بگیریم
-باشه
اومد سمتم و مرده که فهمیدم عکاسه با دوربینش اومد روبه رومون .برای عکس اول هردو پشت به زریبار ایستادیم .رامیار دستاشو و دورم حلقه کرد و من و به خوش چسپوند .عکس بعدیم من دستامو و دور بازوش حلقه کردم و سرمو بهش تکیه دادم .برای عکس سوم هم گفتم که فقط رامیار توش باشه می خوام نقاشی کنم .اونم قبول کرد رامیار و خوب پشت به زریبار تنطیم کردم و بعدم ازش خواستم با دستاش شال دور کمرش و بگیره .وقتی کار عکسا تموم شد و پسشون گرفتیم رامیار پول وحساب کرد و گفت :
-بیا بیرم الان کلانه ها حاضر شدن
من و به سمت یه دکه برد که کاغذایی رو درو دیوارش بود که نوشته بود کلانه و نان محلی با دوغ محلی موجود است .رامیار رفت توش و بعد یکم با یه ظرف کلانه و دوتا لیوان دوغ برگشت کلانه هارو از دستش گرفتم و باهم به سمت نیمکت رفتیم .
بعد از چند دقیقه کلانه ها تموم شد روبهش گفتم :
-الان چیکار کنیم
آروم خندید
-بزار غذا از گلوت بره پایین
-رفت چیکارکنیم
-نمی دونم بریم قایق سواری؟
-نه حوصله ندارم
-بریم بازار چیزی لازم نداری؟
-نه
-پس چی کار کنیم تو بگو
-هیچی برگردیم ولی دفعه بعد با راشا و واران شب بیایم شبش بیشتر خوش میگذره
-باشه
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#88
هردو بلند شدیم و بعد از این که سینی و لیوان هارو به کلانه فروشه پس دادیم راه افتادیم که بریم که رامیار ایستاد .با تعجب برگشتم سمتش که دیدم داره به یه زن و یه مرد که معلوم بود توریستن نگاه میکنه .دستمو کشید و رفت سمتشون .وقتی بهشون رسیدیم با انگلیسی شروع کرد به حرف زدن .با تعجب نگاش کردم هیچی ازش سردرنمیاردم بجز هلو اولش که یعنی سلام .با تعجب گفتم
-چی میگی بهشون ؟
برگشت سمتم و لبخد زد
-می خوان کلانه بخورن اما نمیدونن چه طوری به آشپزه بگن صبرکن من کمکشون کنم
سرم و تکون دادم و به زن و مرد نگاه کردم .رامیار یکم باهاشون حرف زد .تو بین حرفاش به منم اشاره کرد که اون دونفر لبخند زدن و یه چیزی گفتن منم که از هیچی سردرنمیاوردم فقط لبخند میزدم .
رامیار-صبرکن من برم الان میام
و رفت سمت دکه و یه چیزی به آشپز که یه زن بود و دوسه تا زن دیگه هم دورش بودن گفت و برگشت سمتمون .
یکم دیگه باهاشون حرف زد بعدم روبه من گفت
-نظرت چیه برای عروسیمون دعوتشون کنیم
با شوق دستامو بهم کوبیدم
-عالیه ببین چی میگن
روبهشون شروع کرد به حرف زدن ولحظه به لحظه لبخند اون دوتا بیشتر میشد .
رامیار- میگن باشه میان فقط اول باید بریم هتل وسایلشون رو ورداریم
-باشه ،فقط بهشون بگو که من خیلی خوش حالم که دارن میان
خندید وروبهشون یه چیزی گفت که اون دوتا هم باخنده جواببشو دادن .با صدای زن کلانه فروش که میگفت کلانه ها حاضرن رامیار رفت سمتش و بعد چند دقیقه با یه طرف کلانه و دو لیوان دوغ محلی برگشت و از اون دونفر خواست که رونیمکت بشینن و به نیمکت اشاره کرد .همه رفتیم کنار نیمکت و اون دوتا هم نشتن و با شوق شروع کردن به خوردن و هرچند دقیقه یه بارم با خنده به رامیار یه چیز میگفتن .
بعد از اینکه غذاشون تموم شد قرار شد بریم هتل تا وسایلشون رو بردارن . تو راهم رامیار اهنگ کردی گذاشته بود و هرچند وقت یه بارم یه چیزی میگفت .منم از بس خسته بودم چشمام و بستم و نفهمیدم کی خوابم برد .
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#89
با صدای رامیار که صدام میزد چشمامو باز کردم
-آگرین ،گرین عزیزم
صورتش درست روبه روی صورتم بود بی حوصله گفتم
-هان
خندید
-نمی خوای بیدار شی
-هان چرا الان کجاییم ؟پس اون دوتا کجان ؟
-الان دم در خونتونیم ؛اوناهم بیرونن
زود بلند شدم و گفتم
-رسیدیم روستا ؟
خندید وگونه ام و گاز گرفت
-آخخخ
که صدای زن خارجیه اومد و به رامیار چیزی گفت که بلند خندید
-رامیار چی گفت ؟
-میگه گازش نگیر دردش مییگیره
-خب راس میگه چطور دلت میاد می خوای منم گازت بگیرم
-نمی تونی
-چرا میتونم حیف که الان جاش نیست وگرنه نشونت میدادم
خندید و گفت
-بلند شو دیر شد
-این دوتا برن کجا
-میبرمشون خونه خودمون
-باشه
پیاده شدم که رامیار به اون دوتا یه چیزی گفت که دوباره سوار شدن
-راستی رامیار
-بله
-اسمشون چیه؟اهل کجان
-پسره اسمش جان دختره هم اسمش کیت از انگلیس اومدن ،خواهر برادرن
-واقعا فکر میکردم زن و شوهرن
-منم اولش همین فکر رو کردم
-باشه پس خداحافظ
-به سلامت
و روبه اون دوتا گفتم
-گود بای
رامیار خندید اون دوتاهم گفتن بای رو به رامیار گفتم
-زهرمار نخند
اخم کرد
-این چه طرز حرف زدن با شوهرته ضعیفه
خندیدم ،اونم خندید
-بای
-به سلامت
 

Lovelydog

همراه انجمن
کاربرسایت
#90
زنگ درو زدم که با صدای تیکی باز شد .وارد خونه شدم .غروب بود
-سلام
هیشکی تو سالن نبود
-کسی نیست
-چرا دخترم خوش اومدی
-ممنون مامان پس بابا کجاست ؟
-هنوز نیومده رفته دنبال مهمونا الاناست که میان
-مهمونا کیان
-راستش ...
-چی مامان
-بزار خودشون بیان میفهمی
-باشه
به اتاقم رفتم و لباسامو با لباس کردی فیروزه ای عوض کردم و به سالن برگشتم .رو یه مبل نشستم و چشمام و بستم که صدای زنگ اومد مامان سریع رفت و دروباز کرد .کنجکاو بلند شدم و رفتم سمت در .مامان در ورودی رو باز کرد و منتظر موند منم رفتم کنارش .ازدور بابا رو دیدم با یه مرد مسن و یه زن و یه دخترو پسر جوون . بعد یکم رسیدن جلومون بابا تعارفشون کرد داخل
-بفرمایید داخل ،خیلی خوش اومدید
مامان سلام کرد پشت سرشم من
مامان-سلام خیلی خوش اومدید
-سلام
همه نگاه ها به سمتم برگشت
مرد مسن اول با ابهت نگام کرد و بعد چشماش پراشک شد و اومد سمتم ،با تعجب نگاش میکردم که دستمو کشید و افتادم تو بغلش .منو سفت به خودش چسپوند و رو موهامو بوسید طولی نکشید که صدای گریه اش بلند شد ،با تعجب از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم
-چی شد ؟آقا چرا گریه میکنی
بابا اومد جلوو دستشو گذشت رو شونه مرده
بابا-بفرمایید داخل ،آگرین شما رو نمیشناسه
همه با راهنمایی بابا اومدن داخل و رو مبلا نشستن مامان رفت ا براشون آب بیاره ،با کنجکاوی گفتم
-بابا نمی خوای معرفی کنی
-چرا دخترم
 

موضوعات

بالا