درحال تایپ مجموعه داستان کوتاه رنگ خدا| دهقانی کاربر انجمن رمان ایران

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
125
لایک ها
793
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
#11
_ خدا کنه آشنا باشه بیاد کمک.
سریع دست از کار کشید و بلند شد. چادرش را روی سر انداخت و به سمت در رفت. به آرامی در را گشود. با دیدن منصور اخم در هم کشید
_ سلام
خیلی سرد جواب پسر را داد. و منتظر به او چشم دوخت
_ اگه اجازه بدید می خواستم باهاتون...
صدای جلز و ولز نشان از سر رفتن آب برنج بود. خدیجه نگاه نگرانش سمت آشپز خانه رفت. ترس از خراب شدن برنج و کم شدن اعتبارش پیش مشتری، باعث شد بر خلاف میلش عمل کند. آستین لباس منصور را در دست گرفت.
_ می خوای کمک کنی؟
منصور متعجب به خدیجه چشم دوخت. خدیجه او را به داخل کشید و در را بست. آستین پسر را رها کرد
_ بیا کمک
منصور سر جایش ایستاده بود و گیج از رفتار خدیجه بود! خدیجه که سکون و تعجب او را دید محکم گفت
_ دِ یا لله.
منصور تکانی به خود داد و پشت سر خدیجه وارد خانه شد. خدیجه با عجله وارد آشپز خانه شد و به طرف قابلمه برنج رفت و به منصور که همراهش وارد شده بود گفت
_ بیا کمک برنجا رو صاف کنیم
با آبگردان برنجها را درون آب کش ریختند و بعد از چیدن نان کف قابلمه برنج را دم انداختند. ظرف سیب زمینی را جلوی منصور گذاشت
_ اینا رو پوست بگیر و خلال کن
و خود به سراغ خورشت رفت تا مزه دارش کند. بعد از خلال شدن سیب زمینی ها خدیجه آنها را در ماهی تابه ریخت و به سرخ کردن پرداخت و منصور مشغول شستن ظرف های کثیف شد. خدیجه گر چه از منصور دلگیر بود اما حضورش در آن ساعت نعمتی از طرف خدا بود. پیش خود اعتراف کرد سرعت کارش با او بیشتر بود. خیالش راحت شد کارش به خوبی تمام شد و حال منتظر مشتری بود تا سفارشش را ببرد. رو به منصور کرد و به اتاق نشیمن اشاره کرد
_ برو بشین تا خستگیت در بره
منصور خوشحال از این پذیرفته شدن به جایی که اشاره شده بود رفت و نشست. خدیجه با سینی چایی به هال رفت. سخت بود با باعث و بانی مرگ شوهرش خوب رفتار کردن! سخت بود اخم در هم نکشیدن. اما امروز او آبرویش را خریده بود و این درستش نبود. سینی را مقابل پسر گرفت. منصور تشکری کرد و استکانی برداشت‌. صدای باز شدن در خبر از آمدن رویا میداد. خدیجه نگران به در ورودی چشم دوخت. نمی دانست رویا با دیدن منصور چه واکنشی نشان می دهد؟
 
آخرین ویرایش:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
125
لایک ها
793
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
#12
رویا بی خبر از همه جا متوجه کفشهای غریبه دم در نشد و خسته از کلاس امروز سلام بلندی داد و وارد خانه شد. با دیدن منصور برای ثانیه ای چشمهایش درشت شد و اخم در هم کشید. به مادر چشم دوخت. منتظر بود تا مادر توضیح دهد حضور این غریبه نا جوان مرد را. خدیجه با استیصال نگاه در نگاه رویا دوخته بود. صدای زنگ باعث نجات خدیجه از آن مخمصه شد. برای فرار از آن موقعیت، برای باز کردن در پیشگام شد. رویا رو به منصور با خشم گفت
_ برای چی اومدی اینجا؟ چی از جونمون می خوای؟
منصور لب باز کرد تا جواب رویا را بدهد. خدیجه وارد خانه شد و به رو یا اشاره کرد از سر راه کنار رود. رو به مشتری گفت:
_ بفرمایید
مشتری به همراه دو فرد دیگر وارد آشپز خانه شدند و قابلمه های حاوی خورشت و برنج را با خود بردند. بعد از رفتن مشتری ها منصور با گره ای که بین دو ابرویش بود رو به خدیجه گفت
_ همیشه همین طوره؟
خدیجه نگاهی به منصور کرد و با تعجب گفت
_ چی؟
اشاره به در کرد و گفت
همیشه مشتری برای بردن سفارسش تا ته آشپز خونه میاد؟
_ خب پس کجا بیاد؟ من که زورم نمی رسه سفارشات رو بذارم دم در!
منصور ناراحت از این وضعیت آب دهانش را به سختی قورت داد.
_ چرا اجاق رو تو حیاط نمی زارید؟ تو حیاط که شیر آب هست
خدیجه نگاهی به آشپزخانه انداخت
_ مگه ندیدی خورشت و رو گاز پختم. اونجوری دوتا اجاق می خواد، ندارم
منصور از جایش بلند شد و به طرف در رفت
_ جورش می کنم.
اجازه هیچ حرکت و حرفی نداد و سریع از خانه خارج شد.
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
125
لایک ها
793
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
#13
***
قسمت پنجم: حرف مردم
حال دیگر کار راحت تر شده بود دو اجاق گاز در حیاط و حضور موثر منصور برای کمک به آنها.
وقتی چکیدن مکرر قطره آب، قدرت سوراخ کردن سنگ را دارد انسان که جای خود دارد. منصور با رفت و آمد های پی در پی باعث شد در آن خانواده پذیرفته شود. حال مواقع کار زیاد به کمک آنها می آید. و این رفت و آمد عواقبی هم دارد.
منصور هیچ نسبت خانوادگی با آنها نداشت و رفت و آمدش به آن خانه باعث بد بینی مردم شده بود. خدیجه ناراحت از این موضوع بود و نمی توانست بپذیرد حرفهای بی پایه و اساسی که پشت سر آنها زده می شود. او دختر بزرگ داشت و این برایش هیچ خوب نبود.
منصور عصبانی بود. وقتی آن اراجیف را با گوشهای خود شنیده بود؛ نه، نمی توانست باور کند. او نیتش خیر بود حال باعث شر شده بود. باید فکری می کرد. باید کاری می کرد تا آن خانواده از این مخمصه خلاص شوند. او غیرتش اجازه نمی داد ساده از این موضوع بگذرد.
منصور خیره به چشمان پدر منتظر تاییدش بود. پدر لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت:
_ مطمینی؟
_ بله.
پدر خیره به چشمان منصور تاکید کرد
_ فقط اگه بفهمم روزی روزگاری حرف نا حقی بهش زدی با من طرفی؟ حق نداری از گل نازکتر بهش بگی. باید قلبت تمام و کمال مال اون بشه.
_ چشم.
***
منصور خیره به زمین بود و خدیجه ناراضی. اما چاره دیگری هم نداشت! حامد اخم در هم کشیده بود و رویا با بغض به دستان عرق کرده اش خیره بود. پدر منصور سعی کرد مجلس را در دست بگیرد.
_ خب حج خانوم اگه اجازه بدید این دو جوون برن حرفاشون و به هم بزنند.
_ اجازه ما هم دست شماست. رویا جان مامان
رویا بالاجبار بلند شد و به طرف اتاقش رفت. منصور هم پشت سرش راهی شد.
از محضر بیرون آمدند. قرار شد دو ماهی عقد کرده بمانند تا بتوانند بساط عروسی را فراهم کنند. و آن مرد( پدر منصور) چه زیبا حرف دلش را زد.
_ حاج خانم دخترتون از حالا دختر منم هست. تاج سر ماست. ما دخترتون و فقط به خاطر خودش میخوایم. تو خونمون همه چیز هست. اما اگه دوست داری جهاز بخرید در حدی که نیاز به قرض کردن نباشه بخرید.
و خدیجه ممنون آن مرد شد‌. رویا با آنکه ته دلش حسی نسبت به منصور داشت ولی هنوز او را مقصر مرگ پدر می دانست و نمی توانست او را بپذیرد. و این امر او را دل چرکین کرده بود.
درست است منصور حسی به آن دختر نداشت اما با جاری شدن صیغه عقد به اذن خدا مهری عجیب نسبت با آن دختر در دلش جاری شد. رویا کنار مادر ایستاده بود و بین او و منصور، سدی به نام حامد قرار داشت. خدیجه پدر و پسر را برای ناهار به خانه دعوت کرد. کمی بعد همه داخل خانه نشسته بودند. سفره پهن بود و خدیجه بشقاب رویا را کنار بشقاب منصور گذاشت. رویا بالاجبار کنار همسرش نشست و حامد اخم کرد. منصور احساس خوشایندی داشت اشتهایش باز شده بود و رویا خجالت زده بود و اشتهایش کور شده بود. منصور زیر چشمی نگاهش کرد
_ چرا نمی خوری؟
_ اشتها ندارم.
منصور بی خیال جمع دست برد و قاشق رویا را برداشت داخل برنج فرو برد و نزدیک دهاان رویا گرفت
_ بخور.
رویا که خیلی خجالت کشید برای فرار هر چه زود تر از این مخمصه سریع دهان باز کرد و محتویات قاشق را به دهان برد. منصور لبخندی زد و یواش کنار گوش رویا گفت
_ می دونستم دوست داری اولین قاشق رو از دستای من بخوری.
رویا گونه هایش از شنیدن این حرف سرخ شد.
حامد از این حرف های در گوشی منصور و رویا خوشش نیامد دو ابروهایش به هم نزدیکتر شد. در نظر او منصور یک حکم دارد قاتل.
خدیجه زیر چشمی نگاهی به دختر و دامادش کرد و لبخندی بر لب نشاند. تنها کسی که از همان اول در اوج ناراضی بودن، موافق این ازدواج بود او بود. درست است این پسری که الان حکم دامادش را دارد باعث مرگ عزیز ترین فردش شده بود اما در این مدت که او به خانه آنها آمده بود پی به مرام و معرفت او برده بود. چی از اخلاق خوش بهتر؟ چی از کاری بودن و مرد زندگی بودن بهتر؟
***
 
آخرین ویرایش:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
125
لایک ها
793
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
#14
خدیجه دامادش را به داخل خواند. بعد از کمی معطلی رویا حاضر و آماده بود. این اولین گردش دو نفره آنها بود. تا پای از خانه بیرون گذاردند منصور با مهر دست همسرش را برای اولین بار گرفت. رویا لرزی بر بدنش افتاد. و با این تماس دستها گویی نیروی مهر از دستانش به قلب رویا هم سرایت کرد!
روز ها گذشت و منصور چه زیبا مهر پای همسر عقدیش ریخت و چه زیبا عاشقانه هایش را خرج کرد.
و خدا لبخند زد. و آسمانیان شادی کردند فرشتگان چه زیبا بالهایشان را فرش زیر پای آن زوج کردند.
قسمت ششم: مرد واقعی
یک هفته ای بود زیر یک سقف زندگی می کردند. طبقه دوم خانه پدری منصور محل سکونتشان بود. پدرش مرد خوش قلبی بود و کمتر از گل به عروسش نمی گفت و رویا راضی بود از این ازدواج اما ته قلبش هنوز با منصور صاف نبود. هر چه که بود پدر کشتگی بود.
همه خانه خدیجه جمع شده بودند برای پا گشا. مشغول جمع کردن بساط سفره بودند که صدای زنگ در بلند شد. همه متعجب به هم خیره شدند. حامد به طرف در رفت. با باز شدن در قامت عمو عبدالله دوست پدرش با آن عصای سفید پدیدار شد.
_ سلام عمو از این طرفا؟
_ سلام آقا حامد. اومدم یه سر بزنم. خوبی عمو؟
_ ممنون خوبم.
حامد عمو عبدالله را به داخل خواند و بلند یا الله گفت.
رویا استکان چایی را مقابل عمو گذاشت. عمو حضور رویا را حس کرد. لبخندی زد.
_ به به چایی که عروس خانم بیاره خوردن داره.
رویا از حرف عمو خجالت کشید و کنار منصور نشست. خدیجه لبخندی زد
_ شما که قابل ندونستید برای عروسی تشریف بیارید.
_ شرمنده شدم زن داداش. سرما خورده بودم و حالم مساعد نبود. الانم برای جبران اومدم. شما عفو بفرمایید.
_ خواهش می کنم. این چه حرفیه؟
عبدالله صورتش را سمت منصور کشید. خب آقا دوماد شما چطورید؟
منصور سر جایش جا به جا شد
_ ممنون. خوبم به لطف شما.
عمو صورتش را سمت خدیجه گرفت و لبخندی زد:
_ شنیده بودم رویا خانم با کسی که به اون خدا بیامرز زده ازدواج کرده. مثل اینکه فقط یه شایعه بوده.
منصور آب دهانش را به سختی قورت داد. پدر منصور زیر چشمی نگاهی به پسرش کرد و رویا با تعجب به عمو خیره شد! خدیجه مشکوک گفت
_ درست شنیدید. همین آقا منصور بود دیگه!
_ من لحظه تصادف کنار پدرتون بودم. نه ایشون نبود!
همه نگاه ها خیره منصور شد. منصور نفسش سنگین شد. عمو ادامه داد
_ درسته نا بینام اما حسای من هیچ وقت اشتباه نمی کنند. مطمئنم ایشون نبود!
نگاه ها حتی یک سانت هم از صورت منصور آن طرف تر نمی شد. آنها یک چیز می خواستند و آن هم جواب این معما بود.
منصور لبهای خشکیده اش را با زبان خیس کرد.
_ خب راستش... یه چند وقتی بود از پرویز خبری نبود. دوستم و میگم. تنها دوستم. بعد از سه چهار ماه یه تلفن ازش شد. ترکیه بود. خیلی ناراحت بود. عذاب وجدان داشت. ازم خواست خانواده ای که با پدرشون تصادف کرده رو پیدا کنم و اونم یه مقدار پول بهشون بده تا کمی از عذاب وجدانش کم بشه. به نظرم این نا مردی بود. ترجیح دادم خودم و جای پرویز بزنم تا حداقل دیه کامل رو بگیرند اون چیزی که حقشونه، اما نمی دونستم می بخشن! وقتی جریان بخشیدن و به پرویز گفتم اون خیالش راحت شد اما...غیرت من نه....
 
آخرین ویرایش:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
125
لایک ها
793
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
#15
نام داستان: حضور خدا
انگشت شست پای راستش و پاشنه پای چپش از جورابای موشی رنگی که باهاش پاهاش رو پوشونده بود بیرون بود. ته مونده چایی رو فورت کشید و استکان و تو سینی گذاشت. نگاهی به تلویزیون کرد. هواشناسی امروز رو نیمه ابری اعلام کرد. نگاه از تلویزیون گرفت و به فهیمه داد. باز دندون درد داشت و سعی در مخفی کردنش! نفسش و سنگین بیرون داد. فهیمه دست برد و سینی استکان و برداشت و به سمت آشپزخونه رفت. در همون حال گفت
_ جورابات و بکَن بدوزم
_ نه نمی خواد دیرم شده. یه وقت دیگه
بلند شد. پشت سر فهیمه وارد آشپزخونه شد. فهیمه سینی رو کنار سینک گذاشت. دستاش رو دور کمر نیمه پر فهیمه حلقه کرد و کنار گوشش گفت:
_ شرمنده خانومی! سعی می کنم تا آخر برج سَنار جمع کنم تا شرمنده روت نباشم. می دونم باز دندونت درد می کنه.
چشماش و باز نگه داشت تا قطره اشک سمجی که گوشه چشمش جمع شده نریزه. مرده و دوست نداره به راحتی گریه کنه. گرچه که برای محبتای این زن گریه کمترین کاریه که میتونه بکنه. نفسش و با صدا بیرون داد و ادامه داد
_ تو پیش خدا خیلی اجر داری. دعا کن. برام دعا کن شرمنده روت نشم.
فهیمه با اینکه دندون درد امونش و بریده بود و دوست داشت از شدت درد فریاد بزنه اما به جاش لبخندی به لب آورد و به سمت همسرش برگشت. دستاش و دور گردن شوهرش حلقه کرد و تو چشماش خیره شد.
_ دندون درد من فدا سرت فقط سالم برگرد.
می تونست از محبت این زن چشم پوشی کنه؟ می تونست زمزمه خوندن آیت الکرسی رو از زبونش بشنوه و قربون صدقه اش نره؟ آیت الکرسی ای که می دونست همسرش برای سلامت برگشتن اون می خونه و در آخر بهش فوت می کنه. یه بوسه از ته دل حقش بود یا نه؟ چرا فکر می کنند عشقای اسطوره ای رو باید تو داستانا خوند؟ مگه این زن اسطوره نبود؟ چرا فکر می کنند عشق حتما باید قبل از ازدواج باشه؟ مگه این همون دختری نیست که مامان واسش لقمه گرفت. همونی که بدون عشق انتخابش کرد چون به مادرش اطمینان داشت؟ پس این قلب چی میگه این وسط؟ مگه نمیشه بعد از ازدواج عاشق شد؟ یه عشق محکم، استوار. به زور دل کند و از همسرش جدا شد.
_ خدا حافظ
_ به سلامت.
از تنها اتاق اون خونه بیرون اومد و وارد حیاط نقلی که به زور بیست و چهار تا موزاییک خورده بود شد. شش در چهار. از گوشه حیاط گونی هایی که فهیمه تا کرده بود و دورشون و با نخ پلاستیکی بسته بود رو برداشت و پشت ترک موتور گذاشت. موتور و به زور جا به جا کرد تا در حیاط باز بشه و ببرتش بیرون. سوار شد و راه افتاد. بعد از یه ربع روندن به بیرون از شهر رسید. به جاده خاکی زد و سمت نخاله ها رفت‌. مشغول جمع کردن وسایل بدرد بخور از میون اون حجم از نخاله شد.
پولای توی دستش و می شمرد. برای عصب کشی دندون فهیمه دویست تومن کم داشت! باز هم شرمنده زنش می شد. فهیمه حبه سیر رو روی دندونش گذاشته بود تا کمی از دردش کم کنه. بی حال چشم به همسرش دوخت.
_ میگم دندون آسیا به. تو چشم نیست بیا فردا بریم بکشیمش.
دیدن اشک شرمنده گی و سر افکنده شوهرش دلش رو به درد آورد. چهار دست و پا دو قدم برداشت و خودش و بهش رسوند. سرروی شانه همسر گذاشت. پاهایش و توی شکمش جمع کرد و دستش و دور شون حلقه.
_ میگم شوهری... اعظم خانوم بیچاره عروسی دخترشه. بقیه پول و بهشون غرض بدیم؟ به خدا من اینجوری راضی ترم.
نگاهش و به چشمای معصوم همسرش دوخت. دلش برای این محبتش غنج رفت. حاضره از دندونش بگذره اما دردی از درد دیگرون باز کنه. خدایا همسری به دل بزرگی زن منم هست؟ از این بنده های نابت بازم تو بساطت داری؟ خدایا به چی من نگاه کردی که این فرشته رو بهم دادی؟ خدایا خیلی از سرم زیاده! ای کاش می تونستم یه زندگی خوب واسش بسازم. دست برد و دستای همسرش و به دست گرفت. تمام مهر و علاقه ای که بهش داشت و تو چشماش ریخت و بهش نگاه کرد
_ تو جون بخواه.
فهیمه با اینکه دندون درد داشت، خندید. این خنده ناب در آغوش گرفتن نمی خواست؟ می شه همچین بنده ای و در آغوش بگیری و آروم نشی؟ مگه یه مرد تو زندگیش چی می خواد؟ غیر از اینکه وقتی خسته از سر کار بر می گرده به عشق همسرش با کله برگرده خونه؟ نفسش و عمیق بیرون فرستاد و خدا رو از ته دل شکر گفت.
_ میگم شوهری؟
_ هوم؟
_ ببخشید بعضی وقتا با غر زدنام ناراحت می کنم.
دستاش و بیشتر دور همسرش فشرد
_ زن اگه غر نزنه که زن نیست!
مگه یه زن وقتی برای شوهرش ناز میکنه چیز غیر معقول می خواد؟ نمی شه با یه جواب ساده دلش و به دست آورد؟ نمیشه با حرفای دم دستی عشق خرج هم کرد؟ می شه شوهر خوب و سر به زیر داشت و عشق خرج نکرد؟ میشه مرد اخلاق کنارت باشه و ناز نکنی؟ می شه صبوریش و ببینی و صبوری نکنی؟ میشه خوبی ببینی و حضور خدا رو حس نکنی؟
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
125
لایک ها
793
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
#16
نام داستان: ناجی
انگشت اشاره اش را چرخشی تاب میداد. گَهی به چپ و گَهی به راست. همراه انگشتش زنجیر ریز بافت نیز تاب می خورد و دور انگشتش به چپ و راست پیچیده می شد و باز می شد. آدامس بی نوا همواره در دهانش چرخ می خورد و زیر دندان له می شد. دماغش را بالا کشید و دستی بر سبیل کم پشتش کشید. گاهی طول کوچه را طی می کرد و گاهی یک جا توقف می کرد. در کل نگاهش خیره در باریک کرم رنگ بود. مثل همیشه راس ساعت هفت سر و کله پسر پیدا شد و وارد خانه مورد نظر شد. دیگر به خوبی می دانست پسر چه ساعتی آنجاست و چه ساعتی آن خانه را ترک می کند. و به خوبی می دانست راس ساعت نه و نیم خواموشیست. و کسی رفت و آمد ندارد. زیپ کاپشن مشکی اش را بالا کشید و به سمت خانه اش گام برداشت. دیگر مطمئن بود. باید فردا کار را یکسره می کرد.
***
موتور دوستش را قرض گرفت و به محل مورد نظر رفت. ساعت از ده گذشته بود. منتظر شد تا کوچه خلوت شود. نفسش را بیرون فرستاد و دو دستش را به هم مالش داد. به تاریک ترین نقطه رفت. دستکش مشکی اش را دست کرد و زیپ کاپشنش را بالا کشید. جهشی کرد و لبه دیوار را گرفت. با احتیاط بالا رفت و آرام آن طرف دیوار پرید. حیاط کوچک را طی کرد و خود را به پشت در رساند. نگاهش از شیشه در ورودی به داخل کشیده شد. چراغ اتاق روشن بود! ترس درونش رخنه کرد. نکند هنوز بیدار است؟ با خود اندیشید شاید چراغ را فراموش کرده خواموش کند. پیر زن است و کم حواس. دسته را در دست گرفت و به پایین کشید. سعی کرد صدایی تولید نکند. به داخل هال رفت. صدایی از اتاق توجه اش را جلب کرد.
_ پیر زن خرفت، چار چنگولی چسبیدی به اون اموالت که چی؟
نکند دزدی دیگر آنجاست و طعمه او را صاحب شده است؟ کلاه را روی سرش درست کرد. فقط چشمها و دهانش بیرون بود.
به گامهایش سرعت داد. از لای در نیمه باز اتاق، به داخل سرک کشید. از چیزی که دید لرز بر اندامش نشست. مردی که خم شده است روی پیر زن و سعی در خفه کردنش دارد. و خرت خرت صدای پیرزن برای گرفتن هوا! نگاهش دور هال چرخید. چیزی پیدا نکرد. به طرف آشپزخانه رفت. نگاهش به جارو مشهدی کهنه که چند تار از آن باقی مانده بود افتاد و دسته ای که با جوراب کلفت مشکی زنانه پوشانده شده بود. همین را قنیمت دانست برداشت و به سمت اتاق رفت به آرامی در را باز کرد. مرد متوجه حضور او نشد با تمام توانش دسته جارو را بالا برد و بر سر مرد فرود آورد. مرد سرش را گرفت و از پیر زن جدا شد. تا آمد به خود بیاید چند ضربه دیگر دریافت کرد. با بدبختی جارو را گرفت. با هم گلاویز شدند. ضربات مشت و لگد بین هم پرتاب می شد.
چشمش به سیم رادیوی قدیمی افتاد. جهشی زد و سیم را گرفت با یک کشش دست، سیم از رادیو جدا شد. دست مرد را گرفت و به پشت تاباند. توانست او را مغلوب خود کند. با همان سیم دست و پای او را بست. خسته شده بودند. هر دو نفس نفس می زدند. تازه توانست چهره مرد را درست ببیند. متعجب شد! بغض راه گلویش را بست. نگاهش سمت پیر زن شد. نمی توانست درست نفس بکشد. به سمتش رفت و او را نشاند. پشت شانه هایش را ماساژ داد. کمی که حالش بهتر شد به سمت آشپز خانه رفت و لیوان آبی دستش داد. از جعبه دستمال، دستمالی بیرون کشید و اشکهای پیرزن بی نوا را خشک کرد.
مرد فریاد زد
_ تو کی هستی که یهو سر و کله ات پیدا شد؟
تک خنده ای کرد و خیره در چشمان مرد گفت:
_ من؟ دزدم! دو هفته اس دارم زاغ این خونه رو چوب میزنم. می دونستم صاحب خونه یه پیر زنه. میدیدم هروز پسرش میاد بهش سر میزنه. گفتم حتما کار و بارش سکه اس و به ننه اش کلی پول می ده. همیشه با خودم می گفتم عجب پسر با معرفتی! اما نمی دونستم پسرش یه آویزونه!
پسر عصبانی غرید.
_ دستم و باز کن تا حسابت و برسم. ازت شکایت میکنم. بابات و میارم راس چشات دزد بی سر و پا! تو غلط می کنی اومدی دزدی؟
بغض داشت اویی که از کودکی گرد یتیمی رویش نشسته بود. اویی که مادر نداشت.
_ آره . من دزدم اما شرف دارم. بی معرفت ننه اته!
و پیر زن سکوت کرده بود و هیچ نداشت تا بگوید! اویی که قاتلش پسرش بود و ناجی اش دزد خانه اش!
تنها خانه ای بود که با رضایت صاحب خانه دزدی کرد؛ به شرط باز پس دادن! و اینگونه پیر زن مادرانه ناجی او شد...
 
آخرین ویرایش:

موضوعات

بالا