درحال تایپ رمان انتظار فرهاد | Pari_A کاربر انجمن رمان ایران

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#1
به نام خدا

نام رمان: انتظار فرهاد
نام نویسنده: Pari_A کاربر انجمن رمان ایران
ژانر: عاشقانه، تخیلی

خلاصه:
رمان درباره ی پسری ست که،بخاطر کارهای بقیه تقاص پس میدهد، هر چند خودش نیز کم مقصر نیست. در این بین، شخصی وارد زندگی فرهاد میشود که زندگی او را تحولی عظیم میدهد.
کسی چه میداند شاید یک فرشته آسمانی یا شاید هم یک فرشته زمینی... ولی چیزی باعث رفتن او میشود به گونه ای که انگار هرگز نیامده...و چه انتظار سختی ست انتظار فرهاد...
 

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
#2
x66b_کاور.jpg
خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست فرستادن به شواری نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقلمیشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن ایران رمان*​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#3
پارت اول

با سردردی که داشتم نمیتونستم روی صندلی های بیمارستان بشینم، هر لحظه منتظر بودم سرم منفجر بشه. دردش طاقت فرسا شده بود، باز میگرم عود کرده بود.
به دیوار روبروم خیره شدم، سفیدیه بیمارستان تو ذوق میزد.
نگاه دیگری به اتاق عمل کردم و بلند شدم، به سمت خروجی حرکت کردم.
درد سرم هر لحظه بیشتر میشد، نبض زدن شقیقه هام رو احساس میکردم.
روی نیمکت تازه رنگ شده ی داخل بیمارستان نشستم، دستام از درد مشت شده بود.
شقیقه هامو هر چی بیشتر ماساژ میدادم، بیشتر احساس درد میکردم.
با صدای پرستار خانومی که با آرایش غلیظی خودشو مثل عروسک کرده بود به خودم اومدم.
سرمو به طرفش چرخوندم و سوالی نگاش کردم.
با صدای نازک و پر عشوه ای گفت:
-اقای سرمدی، عمل مادرتون تموم شد.
با استرسی که به سردردم اضافه میکرد بلند شدم و به سرعت از در کشویی بیمارستان که اتوماتیک بود، رفتم.
به سمت پله ها رفتم و مستقیم به سمت اتاق دکتر رفتم.
از زور استرس و سر درد، به نفس نفس اوفتاده بودم.
تقی به در اتاق قهوه ای رنگ دکتر وارد کردم و پس از کسب اجازه وارد اتاق شدم.
حالم بد بود داشتم روی زانوهام فرود می اومدم که دکتر خودشو بهم رسوند و کمکم کرد روی مبل سیاه رنگ بشینم.
چشمامو به هم فشردم و قبل از نصیحتای دکتر پرسیدم:
- دکتر مادرم چی شد؟
دکتر نفس عمیقی کشید و همون جور که به سمت میزش میرفت جواب داد:
- بهتره کمی اروم باشی مادرت حالش خوبه.
نفس راحتی کشیدم ولی با حرف بعدیش که همراه با دادن لیوان آب به دستم بود خشک شدم.
دکتر: مادرت ایست قلبی داشت، این برای عملی مثل عمل قلب باز طبیعیه ولی..
از مکثش عصبی شدم، سردردم رو فراموش کرده بودم و فقط به دهن دکتر نگاه میکردم تا جمله بعدیش رو بشنوم.
دکتر: بخاطر ایست قلبی، فعلا مادرتون توی کماست...
بقیه ی حرفاشو نشنیدم صدای ضربان قلبم رو میشنیدم. نبض شقیقه هام بیشتر از هر وقت دیگه ای خودشونو نشون میدادن. دست مشت شدم به سمت سرم بردم و دیگه چیزی نفهمیدم.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#4
پارت دوم
با باز شدم چشمام رنگ منفور بیمارستان به چشمم خورد. درد سرم کمتر شده بوده، با یادآوری حرفای دکتر چشمام از درد بسته شد.
صدای باز شدن در همزمان با صدای دکتر یکی شد.
دکتر: چیکار کردی با خودت پسر؟! فشارت روی 6 بود!
بی توجه به حرف دکتر با عجز گفتم:
- مادرم...
اینبار دکتر با لحن کمی عصبی حرف رو قطع کرد.
دکتر: پسر جون با این کارات مادرت برنمیگرده، به خودت بیا، اگه کسی کنارت نبود الان سینه قبرستون بودی!
بهش حق میدادم توی این یک سال مثل بچه ها شده بودم ولی دست خودم نبود مادرم تنها کسی بود که تو این دنیا برام مونده بود.
مثل بچه بی پناهی شده بودم که تازه مادرشو پیدا کرده بود.
سعی کردم بغضم رو فرو بدم. با صدای ارومی گفتم:
- میدونم دکتر ولی شما که میدونید، مادرم تنها کسی که دارم.
دکتر با نگاهی غمگین دکتر چشمام رو بستم. دکتر از همه ی زندگیم خبر داشت، خوب میدونست این دردا یعنی چی!
چشمام رو بستم تا نبینم دلسوزی و ترحم دکتر رو، هر چند میدونستم ترحم نیست، ولی بازم از چشمایی که بخواد ذره ای دلسوزی رو بهم القا کنه، متنفر بودم.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#5
پارت سوم
سه روز از عمل مادر میگذشت. تغییری نکرده بود، همین عذابم میداد با لباس مخصوص به سمت تختش رفتم.
به چشمایی که چروک روی پلکاش نشسته بود نگاه کردم، تو دلم زمزمه کردم:
-تو رو هم پیر کردن مثل من، ولی غم نداشتنت پیرم نمیکنه، داغونم میکنه. میدونی چیه مامان، همیشه آرزوم بود یه دکتر موفق باشم، ولی انگار موفق نشدم مامان.
سردرد دوباره به سراغم اومده بود چشمامو بستم و ادامه دادم:
- من پسرت، دکتر فرهاد صمدی، دارم از غصه میمیرم این همه عذاب تحمل کردم، ولی غم تو غیر قابل تحمله مامان...
با صدای دستگاه که ریتم قلب مامان رو نشون میداد، سریع بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم. به پرستار اطلاع دادم تا به دکتر بگه.
با اینکه خودم دکتر قلب بودم ولی هیچ وقت نتونستم عزیزانم رو درمان کنم.
دکتر و پرستار ها بی توجه به من به سمت تخت مامان رفتن.
جلوی در خشک شده بود ضربانم قلبم دوباره بالا رفته بود.
تنها صدایی که به گوشم میخور، صدای بوق ممتد دستگاه بود.
با صدای پرستار که سعی بر بیرون کردن من داشت به خودم اومدم.
بی تاب بودم هر لحظه منتظر یه خبر بد بودم. بعد از 20 دقیقه دکتر اومد بیرون، به سمتش پرواز کردم و با استرس پرسیدم:
-چی شد دکتر؟
چهره دکتر جمع شد و سرشو زیر انداخت و گفت:
- ایست قلبی، متاسفم فرهاد جان.
شوکه شدم پلک نمیزدم، این نهایت بی رحمی بود.
با عجز و صورتی که هر لحظه منتظر خیس شدنش بودم، تا تموم غرورمو با خودش بشوره و ببره به دکتر خیره شدم و گفتم:
- دکتر این دیگه ته نامردی بود!
از بیمارستان خارج شدم و به سمت خونه ی پدریم رفتم.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#6
پارت چهارم
با باز شدن در به داخل رفتم، آناک خانوم، مستخدم پدرم، جلوی در ایستاده بود.
با سلامی سرسری به سمت پله ها رفتم، بالای پله ها چهار در که دو در اتاق مهمان و یک در اتاق پدرم و در اخر راهرو سرویس بهداشتی بود.
به سمت در اتاق اول که اتاق پدرم بود حرکت کردم، اصلا متوجه حرکاتم نبودم.
در رو بدون اجاز باز کردم، مثل همیشه با صلابت و بی قید، پشت میز مطالعه، که سمت چپ اتاق قرار داشت، مشغول خوندن کتاب های شکسپیر بود.
با صدای بدی که در ایجاد کرده بود، اخماش تو هم رفته بود.
با لحن خشمگین در حالی که سعی میکردم با دستای مشت شدم خشمم رو کنترل کنم گفتم:
- هنوز که هنوزه درکت نکردم، هنوز که هنوزه نتونستم بفهمم چرا؟!
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم، به سمت میزش یورش بردم و مشتای محکمم رو روی میز زدم و داد زدم:
- چرا با زندگیه این همه ادم بازی کردی؟ چرا حتی به همسر و پسرتم رحم نکردی؟!
در حالی که از عصبانیت سرخ شده بودم نعره زدم:
- آخه چرا؟!
چشمای بسته شو باز کرد و صدای بمش و با خونسردی ذاتیش که منو عصبی تر میکرد، گفت:
- زمانی که تو از گشنگی گریه میکردی و از بی مادری داشتی دق میکردی، اون من بودم که دستتو گرفتم.
حرفاش بیشتر عصبانیم میکردم، دست مشت شدمو روی میز زدم و داد زدم:
- این وظیفه ی هر پدری بود. تو منو از مرگ نجات دادی ولی انداختیم تو یه منجلاب که دارم توش غرق میشم. مادرم...
حرفمو قطع کرد و با پوزخند گفت:
- من پول عملشو دادم.
وا رفتم، فکر نمیکردم اونقدر جلو بره که خرج کردن پولش برای زن دومش بشه یه منت روی سر من.
با صدای خفه و نا امیدی که عجزمو در برابر این مرد رذل نشون میداد، گفتم:
- مادرم مُرد.
سرش رو جوری بلند کرد که صدای استخون گردنش اومد، چهرش جمع شد ولی به روی خودش نیاورد و با چشمای متعجبش گفت:
- آی سونا مُرد؟
با یاداوریه بوق ممتد اون دستگاه منفور چهرم تو هم رفت و با بغضی که داشت خفه م میکرد، گفتم:
- مگه برات مهمه سر زنی که اون همه عذابش وادی چی اومده؟!
عصبی از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد. یقمو گرفت و از لای دندونای کلیک شدش غرید:
- جواب منو بده آی سونا کجاست؟
"کجاست" رو نعره زد. توی چشماش زل زدم و با دستای مشت شدم که دوطرف بدنم افتاده بودن گفتم:
- سردخونه!
دستاش شل شد، دستشو روی میز تکیه داد و سعی کرد خودشو نگه داره. این عکس العمل ازش بعید نبود آی سونا عشقش بود، با تموم بدی که در حقش کرد ولی همیشه دوست داشتنو توی چشماش میدیدم.
ادامه دارد....
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#7
ادامه پارت چهارم
خودشو روی صندلی انداخت دستشو که روی میز بود، مشت کرد و تموم وسایل روی میز رو روی زمین ریخت.
صدای شکستن چراغ مطالعه توی فریاداش گم شده بود.
در به شدت باز شد و یه دختر جوون که استرس از صورتش میبارید وارد اتاق شد.
تاحالا اونو ندیده بودم. چشمای کشیده به رنگ قهوه ای روشن که خط چشم کلفتی اونو بسیار جذاب کرده بود. ابروهای کمونی که جذابیتش رو بیشتر کرده بود، پوست گندمی، بینی قلمی که به صورت بیضی شکلش میومد و لبای متناسب که با رژ لب صورتی پوشیده شده بود.
با صدای نگرانش به خودم اومدم و به بابا نگاه کردم، سرخ شده بود و نفس نفس میزد.
- آقای صمدی حالتون خوبه؟!چی شده؟!
وقتی جوابی از بابا نگرفت، به سمت من برگشت و گفت:
-چه اتفاقی اوفتاده؟
حوصله ی توضیح دادن نداشتم با جمله ی کوتاه "چیزی نیست" به سمت در رفتم که صداش باعث شد بایستم.
با صدای بمش در حالی که به زمین خیره شده بود، گفت:
- خودم کارای کفن و دفنشو میکنم.
پوزخند صداداری زدم و در حالی از روی شونه نگاهش میکردم گفتم:
- لازم نکرده، همین که پول عملشو دادی شرمندمون کردی.
از اتاق خارج شدم، روی پله ی آخر بودم که صدای اون دختر باعث شد یک بار دیگه وایسم.
رو به روم ایستاد و در حالی که موهای بلند خرمایی رنگش رو پشت گوشش میفرستاد گفت:
- من سارین هستم، قرار همسر آقا فرزاد ( پدرم ) بشم..
ناخودآگاه پوزخند صداداری زدم که باعث شدم بقیه ی صحبتش رو ادامه نده.
با حقارت نگاهش کردم و گفتم:
- علاقه ای به آشنایی با تو ندارم.
از کنارش گذشتم و از در خونه خارج شدم. به سمت جاده رفتم و دسمتو برای یه ماشین تکون دادم.
عقب نشستم که متاسفانه سارین هم پشت سرم سوار شد. به خودم لعنت فرستادم که چرا دربست نگرفتم.
توجهی بهش نکردم و سرمو به طرف پنجره چرخوندم.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#8
پارت پنجم
بعد از پنج دقیقه صدای نازکش که انگار با غم و افسوس همراه بود به گوشم رسید.
سارین- بابام همدانی بود و مادرم مشهدی، بخاطر خرج های زیاد مادرم که همش از روی حسادت و عقب نمودن از بقیه ی زنای همسایه بود، بابام ورشکست شد.
پوزخندی زد ادامه داد:
- یادمه 10 سالم بود، حتی یک ماهم وضعیت بد پدرم رو که خودش عاملش بود رو تحمل نکرد و طلاق گرفت.
ضربه بدی خوردم، چون مادر رفت دنبال زندگیش و منو نخواست. تا الان که بیست سالمه با پدرم زندگی کردم، ولی پدرم بعد از رفتن مامان داغون شد.
پوزخند دیگه ای زد و با نفرت ادامه داد:
- الان فکر میکنی بخاطر عشقی که مادرم داشت داغون شد. ولی نه پدرم دوستش داشت ولی نه در حدی که از نبودنش نابود بشه. فکر میکرد مامان فقط بخاطر پول، زنش شده و به همین خاطر بعد از ورشکستگیش ولش کرده; هر چند بی راهم فکر نمیکرد.
نگاعی بهش انداختم. غم تو چشماش بود، غمی که داشت توصیفشون میکرد ولی چرا؟!
با صداش به خودم اومدم و نگاهمو ازش گرفتم.
- بابام منو گذاشت کنار رفت پی کارای خودش که همشون شر بودنو هیچ سودی به جز زیان براش نداشتن.
نفسشو آه مانند خارج کرد و ادامه داد:
- باور نمیکردم تا جایی پیش رفته باشه که سر دخترشم معامله کنه.
نگاهی بهم انداخت و با نفرت ادامه داد:
- آقای صمدی که حالا فهمیدم پدرته، منو توی یه مهمونی که به اجبار بابا رفته بودم، میبینه و از من خوشش میاد و این تازه شروع دردای من بود.
ادامه دارد...
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#9
ادامه پارت پنجم
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- منو بعد از یک هفته از پدرم خاستگاری میکنه. باورش سخت بود وقتی دیدم پدرم از خاستگاریه یک مرد 57 ساله که از پدرمم بزرگ تره، اونقدر خوشحال بود که منو برد بیرون و شام مهمون کرد. هر چی میگفتم گوشش بدهکار نبود حرفش یک کلام بود، اونم ازدواج با فرزاد بود.
با حرص آشکاری ادامه داد:
- درباره سنش میگفت هر چی بزرگتر پخته تر، نمیدونست دیگه پختگی نیست پیریه.
سکوت بینمون سنگینی میکرد. به بیمارستان که رسیدم برگشتم طرفش و گفتم:
- متاسفم، اگه بتونم کاری میکنم تا این..( با پوزخند ) ازدواج مسخره، بهم بخوره.
خواستم پیاده شم که گفت:
- اینارو نگفتم که برام دل بسوزید. فقط اون تحقیر توی چشماتون اذیتم کرد. بهتره زود درباره بقیه قضاوت نکنید.
در مقابل چشمای متعجب من، پیاده شد.
با صدای راننده که مثل طلبکارا بهم زل زده بود به خودم اومدم و پیاده شدم.
راننده- آقا پیاده نمیشید؟
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#10
پارت ششم
مراسم چهلم مامان توی شهر خودش یعنی همدان گرفته شد.
توی این مدت بیشتر با بابا در ارتباط بودم، رابطه م با سارین بهتر شده بود و تقریبا از زندگیم میدونست، برای اولین بعد از اون اتفاقات به یه نفر اعتماد کرده بودم.
بخاطر فوت مامان برنامه ازدواجشون عقب اوفتاده بود. آب شدنش رو میدیم ولی کاری از دستم بر نمیومد.
شایدم میومد ولی بعد از فوت مامان کلا بی احساس شده بودم، به خودم حق میدادم و البته راضی بودم.
قرار بود فردا برم تهران یعنی شهر پدرم، تصمیم داشتم زندگیه جدیدی رو بدون عذاب شروع کنم.
شب آخر توی خونه پدریم و پیش بابام بودم.
توی اتاق مشغول جمع کردن وسایلم بودم. اتاقی با دیزاین سفید و فیروزه ای که ارامش عجیبی بهم منتقل میکرد. وقتی مامان زنده بود ما هم اینجا زندگی میکردیم این خواست خود مامان بود. البته من و مامان طبقه دوم بودیم.
خونه دوبلکس بود و از طبقه بالا چندتا پله میخورد به طبقه دوم میرفت.
طبقه دوم ساده تر از طبقه اول بود. یه آشپز خونه سمت چپ داشت و دوتا اتاق سمت راست توی راهرو بود به علاوه سرویس بهداشتی.
زیپ چمدونم رو بستم و زیر تخت قرار دادم. بلیط برای ساعت 10 صبح بود.
با باز شدن ناگهانی در از فکر خارج شدم و به سمت در چرخیدم.
سارین بود که با اضطراب به من نگاه میکرد. به سر تاپاش نگاه کردم، شلوار جین طوسی، مانتو مشکی و شال طوسی پوشیده بود.
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
- یه درخواست ازت دارم.
- به تخت اشاره کردم و خودمم روش نشستم.
با استرس دستاشو تو هم گره میزد، چند دقیقه ای سکوت بود که گفتم:
- چیزی میخواستی بگی؟
نگاه ترسیده ای بهم انداخت و گفت:
- میشه منم با خودت ببری تهران؟ من نمیخوام با آقای صمدی ازدواج کنم، کمکم کن از اینجا برم.
متعجب بهش نگاه کردم که با من من گفت:
- من میخوام فرار کنم.
نفس آسوده ای کشید، انگار بار سنگینی روی دوشش بود.
با تعجب و در حالی که بلند شدم و روبه روش ایستادم، گفتم:
- معلومه چی میگی؟! تو مگه تو تهران جایی رو داری بری؟! حتی اگه بخوای پیش منم باشی پدرم خیلی راحت میفهمه.
در حالی که انگار یکم خیالش راحتتر شده بود، گفت:
- اونش با من، من جوری میرم که نفهمن کجام. خواهش میکنم کمکم کن.
کلافه دستی به صورتم کشیدم و قبل از اینکه پشیمون بشم گفتم:
- باشه برو وسایلت جمع کن تا..
حرفمو با خوشحالی قطع کرد و گفت:
من وسایلمو جمع کردم دو تا بلیطم گرفتم، ساعت 2 صبح، ( به ساعت مشکی رنگ روی مچش نگاه کرد ) یعنی چهار ساعت دیگه هواپیما میپره.
با دهن باز نگاهش کردم. فکر همه جاشو کرده بود.
 
بالا