درحال تایپ رمان انتظار فرهاد | Pari_A کاربر انجمن رمان ایران

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#11
پارت هفتم.
از فرودگاه که خارج شدیم، سارین نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- الان که ساعت داره سه میشه، صبح تا طلوع افتاب تو خونت میمونم فردا از خونت میرم.
جلو تر از من به سمت یکی از تاکسی ها راه اوفتاد، بعد از مکث کوتاهی باز نفسمو بیرون دادم و به دنبالش راه اوفتادم.
خوبیه نُه سال زندگی کردن توی تهران این بود که خونه از خودم داشتم.
خونه ی هفتاد که وسطای شهر بود با دیزاین آبی و سفید که آشپزخونه کوچیکی سمت راست، یک اتاق سمت چپ و کنارش سیرویس بهداشتی و حموم بود.این خونه رو دوره دانشجویی، پدرم برام خریده بود اونم به عنوان کادوی رتبه دو رقمی کنکورم.
با صدای راننده که میگفت رسیدیم به خودم اومدم.
****
در رو با کلید باز کردم، کنار کشیدم تا سارین داخل بشه.
کلید رو، روی جا کلیدی گذاشتم و همونطور که به سمت اتاقم میرفتم، گفتم:
- میرم لباسامو عوض کنم بعد میتونی امشبو توی اتاق من بگذرونی; منم روی ( به کاناپه ی جلوی تی وی، که تقریبا جلوی اتاق قرار داشت اشاره کردم. ) کاناپه میخوابم.
وارد اتاق که شدم آرامش عجیبی بهم منتقل شد.
رنگ بنفش و سفید باعث میشد، هر چی فکر بده ازم دور بشه.
به سمت کمد لباسی که روبه رو قرار داشت رفتم و لباسم رو با یک پیراهن مشکی و شلوار اسلش مشکلی عوض کردم.
روبه روی میز توالت که سمت چپ کمد بود ایستادم، موهامو شونه ای زدم و بعد از نگاهی کلی به اتاق بیرون اومدم.
سارین مشغول چایی درست کردن بود. تشنه م بود به سمت یخچال رفتم که صداشو شنیدم:
- چایی میخوری؟
شیشه ی آب رو سرکشیدم و گفتم:
- ساعت نزدیک چهار، خواب رو ترجیح میدم.
روی کاناپه دراز کشیدم و چشمامو بستم. بعد از چند دقیقه سنگینیه چیزی رو روی خودم حس کردم.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#12
پارت هشتم

چشمام رو باز کردم که با سارین چشم تو چشم شدم. ضربان قلبم بالا رفته بود.
چشمای قهوه ایش تو چشمای مشکی من که از پدرم به ارث برده بودم، غرق بود.
پتویی رو روم انداخته بود. با کمی دستپاچه شده بود، مثل قلب من، با کمی من من گفت:
- دیدم خوابیدی، گفتم شاید سردت بشه.
ناخودآگاه، لبخندی زدم و با لحن مهربونی گفتم:
- ممنون.
نفس عمیقی کشید. بدون حرف دیگه ای، رفت سمت اتاق و در رو بست.
نفسم رو فوت کردم و سعی کردم بخوابم.

ساعت ده بود که با صدای ظروف توی آشپزخونه، بیدار شدم. روی کاناپه نشستم و نگاهی به آشپزخونه انداختم. سارین مشغول آماده کردن صبحانه بود.
بعد از شستن دست و صورتم، به آشپزخونه رفتم.
داخل که رفتم، یه نور از طرف سارین، چشمم رو زد. با تعجب و گیج، نگاهی به سارین که پشتش به من بود کردم و گفتم:
- اون نور چیه؟
هین کشید و دستپاچه شد. روش رو به طرفم نمی‌کرد. بعد از چند ثانیه، نور رفت و سارین برگشت به سمتم. با لبخند مصنوعه که برای لاپوشونی کردن اون اتفاق رو صورتش بود، گفت:
- سلام، صبحت به خیر. کی اومدی؟!
با لحن مشکوکی، در حالی که چشمام زو ریز کرده بودم، گفتم:
- سلام، همین الان اومدم.
و با همون لحن مرموز، ادامه دادم:
- نگفتی اون نور چی بود؟
رنگش پرید و خواست چیزی بگه که گوشیم روی اپن زنگ خورد.
کلافه دستی توی موهام کشیدم و به سمت گوشیم رفتم.
-الو؟
صدای عصبیه بابا، در حالی که نفس نفس می‌زد، گفت:
بابا: قسم می‌خورم، اگه ( با تاکید ادامه داد ) فقط اگه اون دختر رو تو فراری داده باشی، دیگه رنگ دنیا رو نمی‌بینی.
با صدای بوق ممتد تلفن، به خودم اومدم. شکه شدم. مگه این دختر چی داشت که حاضر بود جون من رو به خاطرش بگیره؟
به سمت سارین برگشتم.
***
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#13
پارت نهم
چشمام گرد شد. چی می‌دیدم؟! صورتش پر نور بود و فقط دوتا چشمش قرمز بود و از زیر اون نور دیده می‌شد.
ترسیده بودم. عقب عقب رفتم که کم کم نور کم شد و صورتش به حالت اول برگشت.
به سمتش رفتم و ناخودآگاه، سیلی تو گوشش زدم.
از بین دندونام غریدم:
- این رفتارا یعنی چی؟! تو کی هستی؟
زد زیر گریه و با حالت زاری گفت:
- من رو ببخش فرهاد، من رو ببخش.
و گریه ش اوج گرفت. متعجب بهش زل زدم. عصبی بودم. مردمک چشمام از عصبانیت درشت شده بود.
با دستای لرزونش، دستای مشت شده ام رو گرفت و در حالی که حرفاش در اثر گریه بریده بریده شده بود، گفت:
- بیا بشینیم. همه چی رو برات توضیح می‌دم.
با عصانیت، دستم رو از دستش بیرون کشیدم و داد زدم.
- چه توضیحی؟! تو قبلا توضیح داده بودی!
با لحن آرومتری ادامه دادم:
- من نمی‌فهمم، تو کی هستی؟! پدرم زنگ زد و گفت که اگه تو رو من فراری داده باشم، باید قید جونم رو بزنم.
این دفعه نتونستم طاقت بیارم و نعره زدم:
- تو کی هستی که خودت رو وارد زندگی من کردی؟! تو کی هستی که من دوباره اشتباهی بهش اعتماد کردم؟!

"اعتماد کردم" رو جوری گفتم که احساس کردم گلوم پاره شد.
ترسیده بود. این رو از چشماش میخوندم، ولی هیچی عصبانیت من رو کم نمی‌کرد.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#14
ادامه پارت نهم.

اینکه بعد از اون همه عذاب و اشتباه، دوباره اشتباهی به کسی اعتماد کرده باشم، خیلی سخت بود.
میگرنم دوباره عود کرده بود، سرم گیج می‌رفت و چشمام تار شده بود.
خودم رو روی صندلی های آشپزخونه که رو به روی ورودی بود انداختم. دستام از زور فشار قرمز شده بود، دقیقا مثل صورتم که رگ های پیشونیم رو به خوبی نشون می‌داد.
شقیقه ام رو فشار دادم. سارین لیوان آبی رو جلوم گذاشت.
با آرامشی که توی صحبتش، خواه ناخواه آدم رو مجذوب خودش می‌کرد، گفت:
- آروم باش. این رو بخور. میگرنت رو خوب می‌کنه.
سرم رو بالا آوردم که با لبخندش مواجه شدم. آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم حواسم رو از لحن و رفتاراش پرت کنم.
لیوان آب رو برداشتم و سر کشیدم. شیرین بود و طعمش عالی بود، طعمی که تا حالا نچشیده بودم. مثل مخلوط از تموم میوه های خوشمزه بود.
بعد از گذشت چند دقیقه کوتاه که سکوت بینمون بود، سرم حتی ذره ای درد نداشت. انگار اصلا هیچ وقت درد نمی‌کرد!
با تعجب بهش نگاه کردم که بعد از نفس عمیقی، شروع کرد.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#15
پارت دهم

سارین: اون روز تو ماشین، هر چی گفتم راست بود. ولی...
با مکث کوتاهی، ادامه داد:
- ولی پدر تو از من خوشش نیومده. در حقیقت این من بودم که می‌خواستم با نزدیک شدن به فرزاد، حق همه ی آدمایی که دستش بود رو بگیرم. اون نوری که دیدی و اتفاقایی که افتاد، همشون رو از پونزده سالگی تو خودم دیدم.
خیره بودم به چشمای روشنش که بدجور دلبری می‌کرد.
سارین: اولش نمی‌دونستم چرا اینجوری می‌شم، بعد از سه ماه، فهمیدم یه قدرت ماورایی دارم. قدرتی که اگه از چیزی بترسم یا دردی رو احساس کنم، نور عجیبی کل صورتم رو می‌گیره و اگه شدید باشه، چشمام رو به رنگ خون می‌کنه.
غیر از اینا، یه روز تو خونه نشسته بود و به مامانم که با تلفن حرف میزد نگاه می‌کردم، خیلی غیر ارادی دلم خواست مکالمه شونو بشنوم.
باورم نمی‌شد، ولی فرد پشت تلفن جلوم ظاهر شد و من صداش رو با همه ی حرکات و نوع رفتارش رو می‌دیدم.
اینا چیزی نبود چون اگه خودم می‌خواستم بهم پیش می‌اومد. چیزی که باعث شد به سمت پدرت برم، ظلم پدرت به بابام بود.
بابای من به خاطر فرزاد ورشکست شد و منم ازش متنفر شدم و دلم می‌خواست انتقام بگیرم.
همین حس بود که بهم انرژی داد و باعث شد کارای غیر قابل باوری بکنم. مثل نگه داشتن زمان یا حتی مخفی کردن خودم توی یه مکان. در صورتی که حضور داشتم، می‌شنیدم و می‌دیدم چه اتفاقایی می‌افته.
از طریق همینم تونستم خیلی از مدارک ها رو علیه فرزاد پیدا کنم. فرزاد می‌دونه که علیه ش مدرک دارم، همین باعث شد من رو از بابام خواستگاری کنه.
ناباورانه بهش نگاه می‌کردم! چه طور امکان داره کسی چنین قدرتایی داشته باشه؟!
با به صدا در اومدن زنگ خونه، به خودم اومدم.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#16
پارت یازدهم
به سمت آیفون رفتم که با دیدن بابا سریع به سمت سارین برگشتم و گفتم:
- برو توی اتاق به هیچ وجهم بیرون نیا، فهمیدی؟
سارین که هول شده بود گفت:
- ولی ممکنه خونه رو بگرده، من مخفی میشم.
و مثل دود ناپدید شد با تعجب به اطراف نگاه میکردم، که با صدای دوباره ی ایفون به خودم اومدم، در رو باز کردم.
در ورودی رو باز گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم. یه لیوان اب حالمو سرجاش میاورد، بهترین چیز این بود که دیگه سردرد نداشتم.
از آشپزخونه بیرون رفتم و روی مبل نشستم.
- سلام بابا. چی شده که پشت تلفن تهدیدم میکنی؟
پوزخندی زد و گفت:
- بگو بیاد، حوصله ی دردسر ندارم.
با تعجب گفتم:
- کی بیاد؟! دردسر چی؟!
عصبی بلند شد و داد زد:
- هی دختری عوضی، بیا تا نشونت بدم کاری که کردی چه عواقبی داره.
اخمامو کشیدم توی هم، دلیلی نداشت هر چی از دهنش در میومد بار سارین کنه.
به سمت اتاقم حرکت کرد که بلند شدم و جلوشو گرفتم. با خشم زیاد و در حالی که دستامو مشت کرده بودم تا هر لحظه فرود نیاد روی مردی که اسمش به عنوان پدر توی شناسنامه م یدک میکشه، غریدم:
- پدرمی که باش، دفعه دیگه تو خونه ی من صداتو ببری بالا و به دختری که پاکیش امثال تورو جری کرده توهین کنی، قید احترام فرزند و پدری رو میزنم.
جوری عصبی شده بودم که خودمم تعجب کرده بودم.
بابا با تعجب گفت:
- باشه. ولی به اون دختره بگو هر جای دنیا باشه زندش نمیذارم.
با همون لحن گفتم:
- اون دختر اسم داره، اسمشم سارینه.
و به طرف در اشاره کردم و گفتم:
- خوش گذشت.
نفسشو حرصی بیرون داد و از خونه خارج شد.
خودمو روی مبل پرت کردم و سرمو تو دستام گرفتم.
دستش روی شونم نشست و صدای ارومش بخشش گوشمو نوازش کرد.
سارین: خوبی؟
در همون حالت که ارنجم روی زانوم بود، سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:
- بدم خیلی بد..
دستش نور سفید رنگی داشت، به سمت دستم اورد و با ارامشی که قلبمو از جا میکند، گفت:
- اروم باش فرهاد، زندگی کن حتی اگه چیزی که دوست داری تو زندگیت نیست.
 

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#17
پارت دوازدهم
انگار ارامش رو به تمام سلولام منتقل کرده بود! جوری اروم شدم که چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و لبخندی روی لبم شکل گرفت.
این دختر چی داشت که ارومم میکرد!
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم.
نمیدونم چند ساعت بود که خوابم برده بود، که با صدای سارین بیدار شدم.
در کمال تعجب روی کاناپه دراز کشیده بودم، ولی من نشسته بودم!
با تعجب به اطرافم نگاه کردم که گفت:
- اونجوری کمر درد میشدی، مجبور شد..
ادامه حرفشو نگفت و سرشو پایین انداخت، با لحن تشکر امیزی گفتم:
- ممنون.
به چمدون مشکی رنگش که با یکم فاصله از خودش روی زمین قرار داشت، اشاره کردم و پرسیدم:
- خبریه؟!
به چمدونش نگاه کرد و با لحن غمگینی گفت:
-بیشتر از این نمیتونم مزاحمت بشم.
از جام بلند شدم روبه روش ایستادم و با قاطعیت گفتم:
- تو هیچ جا نمیری. نه تنها مزاحم نیستی بلکه ...
با کمی مکث به ارومی گفتم:
- آرامش این خونه ای.
متعجب به چشمام زل زد و گفت:
- ولی من یه روز کاملم اینجا نبودم که آرامش اینجا بشم.
خندم گرفته بود، هم از لحن بچگانش و هم چشمای متعجبش که از همون روز اول بدجور دلبری میکرد.

با خنده چمدونش رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم، گفتم:
- همین که گفتم، این اتاقم از این به بعد برای تو میشه.
 
بالا