پایان یافت میشا دختر خوناشام | mohadeseh.f(محدثه فارسی ) کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#71
همه چیز خیلی زود گذشت ... همه برای سفر به ایران آماده شده بودیم

می خواستم مخالفت کنم ولی هیرا و آدام تاکید کردن که من برای کشورم

دیگه خطری ندارم ... !

تا پام و گذاشتم ایران نفس عمیق کشیدم ... سپهر و جنی نیومدن ... بغض کردم

هیچ جایی کشور خود آدم نمیشه ...

روبه بچه ها گفتم :

من _ این کشور منه ... قراره مدتی اینجا زندگی کنید

لبخند زدن ... ... هیرا تو حال و هوای خودش بود ... باعشق به همه جا نگاه می کرد

قرار شد امیر فشرده بهشون فارسی یاد بده تا مشکلی براشون پیش نیاد

یه خونه بزرگ و ویلایی هم از قبل خریده بودیم ... قرار شد مدتی اونجا مستقر

بشیم ... تا وارد خونه شدیم بچه ها رفتن تواتاقشون ... نشستم رو مبل ... دست

کشیدم به شال روی سرم ... خندم گرفت ... دخترا مجبور شدن شال سرشون

کنن ... آخ که چقدر خنده دار شده بود قیافشون ...

هیرا _ داری به چی فکر می کنی ؟

نگاهش کردم ... لبخند زد و نشست کنارم

من _ به این که چقدر خوشحالم به وطنم برگشتم

هیرا _ از این به بعد قراره خوشبخت زندگی کنیم ... دوستت دارم میشا

من _ من بیشتـــــــر

رفتم توبغلش و نفس عمیق کشیدم ... دوست نداشتم برتر از هیرا باشم

همیشه دلم می خواست هیرا رو تو اوج ببینم ! یه مدت که بگذره هیرا رو

تبدیل به دورگه می کنم تا باهم تاابد زندگی کنیم !

بوسه طولانی رو موهام نشوند و مشغول نوازش شد ... !

********

این پا و اون پا کردم ... وای که چقدر استرس دارم ... بعد از مدت ها برگشتم

به دانشگاه ... دیشب هم رفتم خونه و بابا از دیدنم کلی تعجب کرد و البته دوتامون تا حد مرگ گریه کردیم ... بچه ها فارسی یاد گرفتن ولی نه حرفه ای

همشون مشغول یه کاری شدن ... شدن مثل شهروندا ... رونالد هم یکمی داره

می لنگه ... انگار که عاشق یکی شده باشه ... حالا بعدا تهشو درمیارم !

امیر _ هوی باتوام

من _ هِــــــــن ؟

امیر _ بریم ؟

من _ امیر یعنی بعد از این همه مدت قبولمون می کنن ؟

امیر _ پس این دورگه ایت به چه دردی می خوره ؟ اه از حقه ذهن استفاده کن

سرم و تکون دادم و کولم و جا به جا کردم ... مقنعم و درست کردم و با امیر

وارد دانشگاه شدیم ... رها و شایان از برگشتنمون خبر نداشتن ...

بچه ها ی دانشگاه همشون باتعجب نگاهمون می کردن ... لبخند یه لحظه هم

از رولبم کنار نمی رفت ... چقدر دلم برای همشون تنگ شده بود ... حتی جلف

ترین هاشون !

بادیدن شایان ورها که روی نیمکت نشسته بودن و دست در گردن هم بودن

بال درآوردم

امیر _ نگاشون کن نره خرارو ... خجالتم نمی کشن

من _ بلاخره اکیپمون دوباره 4 تایی شد

و بعد با قدم های تند به سمتشون رفتم ... رها نگاهش به من افتاد و جیـغ

بنفشی کشید ... شایان هراسون نگاهم کرد و دستش و گذاشت رو دهنش و

وای مردونه ای گفت !

رفتم تو بغل رها ... فشارش ندادم ... ... چون ممکن بود رب بشه K

رها _ وااااااااااااای میشــــــــــــا ... دلم برات کوچولو شده بود عشقــــــم

خندیدم و اشکام و پاک کردم

من _ من بیشتر ... چقدر خوشگل شدی بیشور

شایان _ این و ول کن بیا بغل عمو ببینم

رفتم توبغلش و کلی ابراز خوشحالی کرد ...

من _ راستی تبریک می گم عوضیا ... خوب هم دیگه رو از ترشیدگی

نجات دادینا ! ! ! ! !

خندیدیم ... امیر دست انداخت دور گردن شایان و من به سمت مدیریت

رفتم !

بعد از اتمام کارم بالبخند خارج شدم و رفتم سر کلاس ... بچه ها همشون

اووو کشیدن و بعضیاشونم می گفتن چقدر خوشگل شدم و آره خارج بهم ساخته

ولی جواب من فقط لبخند بود !

********
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#72
بااسترس ظرفا رو جا به جا می کردم ... تینا وارد آشپزخونه شد و دست به سینه

تکیه داد به میز ناهار خوری ! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :

من _ چته ؟

تینا _ می بینم که داره شرت کم میشه ...

بالبخند نگاهش کردم ...

من _ زیاد مطمئن نباش ... چون ممکنه شر شما از این خونه کنده بشه

نگران نگاهم کرد ... صدای آب دهنش و که قورت داد شنیدم ... قلبش تند

تند می زد

من _ چیه ؟ قلبت داره از کار میفته نه ؟ زبون درازی می کنی ... واسه من

کاری نداره له کردنت .

زل زدم توچشماش و گفتم :

من _ گورت و گم کن

مسخ شده از آشپزخونه رفت بیرون ... امشب ماه کامل بود ... یکمی می ترسیدم

برای اولین بار قرار بود تبدیل بشم به گرگ !

برای همین قراره هیرا و چند تا از بچه ها زود تر برای خاستگاری بیان ... با

باصدای زنگ آیفون شالم و درست کردم ... دستی به پیرهنم کشیدم ... لبخند زدم و منتظر وایسادم ... صدای خوش و بش بابا روشنیدم ... معلومه حسابی خوشش اومده ... قبلا درموردش به بابا گفتم ... البته دروغ گفتم چون نمی شد

از هویتشون گفت ... بهش گفتم که بااین پسره اون ور آشنا شدم ... مادرش آمریکایی هستش و اینا فامیلشن و خانوادش از دنیا رفته ... الانم رونالد و آریزونا و آدام هستن ! خداروشکر فارسی یاد گرفتن !

بابا _ دخترم چایی رو میاری ؟

چایی رو درست چیدم و از آشپزخونه زدم بیرون ... هیرا خیلی خوشتیپ کرده بود ... صدای رونالد و تو ذهنم شنیدم :

رونالد _ به به دختر عزیزم ... می بینم نیشت تا کجا بازه !

خندم و خوردم و تو ذهنم گفتم :

من _ تاکور شود هرآنکه نتوان دید

بعد از تعارف کردن چایی نشستم کنار دست بابام ... سیمای آشغال نمی دونید

چه تعریفی می کرد ازم ... همشون یه پوزخند رولبشون بود ... به ساعت نگاه کردم سه ساعت دیگه بیشتر وقت نداشتم ... بعد از صحبت های اولیه ... و مثلا صحبت های من و هیرا من جواب مثبتم و همون شب گفتم !

دراتاقم و بستم و چند تا قفل بهش زدم ... درپنجره رو هم بستم ... من باید

حواسم بیشتر جمع باشه ... هیچ جنگلی تو این اطراف نیست ... کارم خیلی سخت

شده ... بااحساس درد تو ناحیه عضلاتم شالم و پیرهنم و درآوردم ...

صدای شکستن استخونم اومد ... آآآآآآآآآآآآآآخ ... شلوارم و هم درآوردم

ناخنام و کشیدم روزمین ... عضلاتم دونه به دونه صدا ازش در میومد ... درد

بدی تو وجودم سرازیر می شد ... صدای خور خور ازم بلند شد ... دستم و گذاشتم رو صورتم و سعی کردم جلوی غرشم و بگیرم ... پاهام کشیده شد

و کم کم داشتم تبدیل به گرگ می شدم ... جلوی دهنم و محکم نگه داشتم

و غــــــرش کشیدم ... و بعد از اون تصویر گرگ سفید رنگی رو داخل آیینه دیدم !

*******
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#73
صبح با درد شدید توی بدنم از خواب بیدار شدم ... موهام و زدم کنار و موقعیت

خودم و دریافتم ... ل*خ*ت روی تخت افتاده بودم ! صدای در بلند شد

بابا _ میشا عزیزم ؟ دانشگاه داری بابا ... بلند شو

من _ چشــــم ... بلند شدم

زود بلند شدم ... خوشحال بودم ... اولین تبدیلم بدون هیچ خطری بود ... تمام

لحظه های دیشب و یادم میاد !

زود حاضر شدم و از اتاق زدم بیرون ... همشون دور میز نشسته بودن

من _ سلام

برای اولین بار تینا و سیما جوابم و دادن ... بعد از خوردن صبحانه خداحافظی کردم و به سمت دانشگاه رفتم ... !

بعد از اتمام دانشگاه زود رفتم پیش بچه ها ... امیر پیششون بود ... جدیدا

خیلی با این آریزونا جور شده ... هیرا تا در و باز کرد پریدم بغلش و خندید

من _ سلام برهمسر مهربانم

خندید و گفت :

هیرا _ خوشحالی نذاشتم بترشی ؟

یه جور نگاهش کردم که خندش بیشتر شد ... ایش گویان کنارش زدم و رفتم

سمت بچه ها ... مقنعم و کندم و گفتم :

من _ خون ... خون نیاز دارم ...

در اتاق آدام باز شد و گفت :

آدام _ باز این زلزله 8 ریشتری پیداش شد

من _ خوب بلبل زبون شدیا ... دیشب چطور بود ؟

جوردن کتابش و گذاشت رومیز و گفت :

جوردن _ توباید بهمون بگی

همه لال شدن و زل زدن به من ... دستامو کوبیدم به هم و گفتم :

من _ عالی بود ... از خودم بیخود نشدم ... موقعیتام و می دونستم و می فهمیدم

میسن _ بزن به افتخارش

به امیر نگاه کردم که خندید و دستاش و به عنوان تسلیم برد بالا ... این جمله

رو امیر یادش داده بود ... سیدنی کیسه خونی به سمتم فرستاد ... اخلاقش خوب

شده بود

من _ خوب واسه خودتون موزه ای خریدینا ... لامصب 200 تا اتاق داره ... جای

من خالیه ... !

رونالد _ کم کم یکی دیگمون هم داره کم میشه

من _ چطور ؟

رونالد _ هیرا داره متاهل میشه

نیشم باز شد که بااشاره امیر بستمش ...

من _ عه ؟ فقط جای هیرا تنگه ؟ پس چرا نیکول و مایکل یا سارا و زک

باید تو این خونه باشن ؟ مگه متاهل نیستن

زک _ به توچه ؟

به فارسی گفت ... لبخند زدم و به فارسی گفتم :

من _ اَ *ن *م برات کولوچه !

صدای منفجر شدن ریکی و امیر و هیرا خونه رو برداشت ... حالا یکی نیست

اینا رو جمع کنه !

زک چپ چپ نگاهم کرد که ابروم و براش انداختم بالا ...

سارا _ البته ما هم باید به فکر خونه جدا باشیم ... دوستدارم زندگی جدا رو

تجربه کنم بعد از قرن ها

زک آب دهنش و قورت داد و من دوباره ابروم و براش انداختم بالا

مایکل _ فردا من میرم دنبال خونه ... نزدیکی اینجا ... فکر کنم زود گیر

بیارم

شونم و انداختم بالا ... دیگه هرکاری از دست ما برمیومد ...

هیرا _ کی عروسی بگیریم ؟

ریکی _ هولیا رفیق

هیرا _ خیلی ...

و من بالبخند عشقولانه زل زدم بهش ... !

*****

زندگی مشترک من و هیرا داشت شروع می شد ... هیرا اصالت ایرانی داشت

و منم کشته مرده این اصالتش ... نزدیک موزه بروبچ هم من هم زک و سارا و

مایکل و نیکول خونه پیدا کردیم ... خیلی نزدیک هم بودیم ... تقریبا توی کوچه

درگیر عروسی بودم ... دومین شب از تبدیل شدنم گذشته بود و خوب پیش رفته بود ... گاهی توی زندگی اتفاقای خیلی قشنگی هم رخ میده ... مثل ازدواج

من و هیرا و خوشبختیمون ... و داشتن دوستای خوبی مثل خوناشاما و گرگینه ها

و همینطور دو زوج عاشق شایان و رها !

امیر مشغول ساحره بازیش بود ...

می تونم بگم بهترین روزای عمرم و دارم سپری می کنم ... از خیر سیما گذشتم

چون دیگه کاری بهم نداشت ...

و الان فکرم و از هرچیزی خالی کردم و تنهای تنها متمرکزکردم روی ورژن

جدید زندگیم ...

زندگی عاشقونه من و هیرا ... !

درســـــــــــته انســــــان نیستـیم ...

ولی می تونـــــیم مثل یک انسان زندگــــی کنـــــیم !

مگــــــه نـــــــه ؟ Y

پایان جلد اول ...

مورخ : 14/11/1396

ساعت : 11 و 52 دقیقه شب

منتظر باشید ... اتفاق های جالب تری درراهه ... بهتون قول میدم بترکونم !

مثل همیشه نوکرتونم ... امیدوارم خوشتون اومده باشه ... ویه چیز دیگه اضافه

کنم ... من این رمان و همزمان با رمان آقای جلـــف من نوشتم و یک ماه وخورده ای بعد از اتمام رمان آقای جلــف من این رمان تموم شد !

عاشقــتونم به مولا

امضا :

Mohadeseh.f (محدثه فارسی )

رمان های دیگم رو هم بخونید

1 _ عشق یعنی سردرد

2 _ دختری بااسانس سیگار

3 _ آقای جلــــف من

یاعلی مدد :)
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات