• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

پایان یافت کشف آرامش| الناز کاربر انجمن ایران رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

الناز

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 March 2018
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
75
امتیاز
13
محل سکونت
Mashhad
بار دیگراز فرط تعجب وحیرت سرجایم میخ کوب شدم. حرف های پرابهامش بهت زده ام می کرد.
دستی بر شانه ام زد ودیگر تا لحظه رفتنم کلمه ای نگفت .گویی همان جمله اخر برایش ختم کلام بود. من هم سخنی به زبان نیاوردم
زیرا به قدر کافی آزرده بودم. در وجودم احساس ناامنی می کردم،انگار این جسم واین روح ازانم نیست.همه ی اعتقاداتم به طور نا منظم به ذهنم هجوم اوردند تا انها را تایید دوباره ای کنم لیکن قدرتم کافی نبود چه بسا که فکرکردن به ان زن وشوهر، به اعمال عجیب وغریب بهادری، وازهمه بدتر ادراک نشدن حرف هایش برای من. دچار یک طوفان درونی شده بودم و شدیدا نیاز به درد دل با کسی داشتم
باحال خرابی با پدرم تماس گرفتم:
چی شده خوبی اردلان پسرم؟
-نه پدر من زن می خواهم.دلم یک رابطه پاک می خواهد.
-اردلان ؟سرت به جایی خورده پسرم؟ این تو هستی؟...
او هم درکم نمی کرد چون این واکنش ، خارج از طبع ام بود. گوشی را قطع کردم
سوار ماشین شدم. پشت چراغ قرمز ازشیشه ماشین متوجه چراغ های روشن اویزان شده از ستون ها شدم که فضایی مملو از زیبایی و۹ نوری ملایم به وجود اورده است.
چه د ل انگیز... شیشه ماشین را پایین اوردم.
بوی سه پنج همه جارا پر کرده بود .ان محوطه هرچند عامیانه هرچند بی الایش
 

الناز

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 March 2018
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
75
امتیاز
13
محل سکونت
Mashhad
ناگهان در ذهنم جرقه ای خورد و از ماشین پیاده شدم
پاهایم در اختیارم نبودند، عزم در رفتن داشتند من نیز باید تسلیم شان می شدم
را هی شدم...بله من راهی شدم.گویا پاهایم بر همه ی افکارم چیره شده بودند. و از ان پیشی گرفتند
در ان ازدحام ،در ان تکاپو، قدم برمی داشتم در ان راه، همه ی انسان ها باهم، هم طراز بودند هریک به راه خود می رفتند با وجود این که همگی یک مسیر را طی می کردند. برای ان ها هموار یا ناهموار تفاوت نمی کرد. هدف ان ها رسیدن به هدف بود وبس...
اشتیاقشان بی اندازه بود این قدر بگویم که حتی حاضر بودند بر زمین بخزند تا برسند.
من نیز با ان ها همراه شده بودم.وجود این همه احساس شان متحیرم می کرد.درراه مردی با سیمای مهربان با لباسی درویش و پاره پاره دیدم دلم به حالش سوخت.کتم را به اودادم. خوشحالی اش خوشحالم کرد. و دوباره ان حس زیبا را تجربه کردم.حتی دختر کوچک با صورتی گلگون ومعصومو دوست داشتنی ای را دیدم که با پاهای لاغر و حنیف وبی جان بر روی ویلچر نشسته بود
 
آخرین ویرایش:

الناز

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 March 2018
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
75
امتیاز
13
محل سکونت
Mashhad
وشکلاتی به دستم داد و گفت:در راه امام رضا و لبخندی دل نشین از سر خرسندی زد.
اوباهر نفس رضا رضا می کرد وبرای خویش دعا می خواند صدای اسمانی اش گویی بانگی بود که ادمی رابه بهشت فرامی خواند.
با خود زمزمه کردم:یا رضا تو چه داری که مردم دیوانه وار دیوانه ات هستند
.حسی دردل می گفت امشب مثل هر شب نیست.شبی ملکوتی و متمایز است.
ناگهان به خود امدم دیدم دخترک مزبور از جا برخاست قدرتی نزول گشت قدرتی بی پایان، قدرتی که پاهای ان دختر را قوت بخشید و سلامتی را به او ارمغان داد.
او اهسته وپیوسته قدم برمی داشت. دریک ان، غیر ممکن ممکن شد.خدای من معجزه وجود دارد... زبانم بند امده بود.مات و مبهوت ،حیران و در کمال شوک به او خیره شده بودم
.طولی نکشید که جمعیت بی شماری به دورش حلقه زدند فریاد از دل برخاسته الله اکبر سردادند وازشوق اشک ریختند. اما من سرجایم خشک ام زده بود.
قدم های اهسته دخترک دویدن گرفت از میان جمعیت به سوی من امد مراتنگ دراغوش گرفت
.باشور خاصی گفت:عموجان من خوب شدم امام مهربانم با دعایش شفایم داد ...شفایم داد...
 
آخرین ویرایش:

الناز

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 March 2018
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
75
امتیاز
13
محل سکونت
Mashhad
امام مرا دوست دارد.یا امام رضا جانم...!!!
من نا آگاه اورا در بر گرفته بودم و این شب زیبا را در دل تحسین میکردم و اشکی از گوشه ی چشمم چکید من این همه حسی لطیف و اعجاز را یک جا ندیده بودم . دخترک از آغوشم رفت.
رفت تا در اسمان رحمت خداوند و امامش پروازکند وتا می تواند اوج بگیرد.
روح من نیز در اوج هیجان وآرامش غوطه وربود هیجان حقیقی ... به راستی که تمام آن اعتقادات مردم درست بود! کلام او رحمت است! من از . صمیم قلب پذیرفتم. شادمان بودم .
تااین که فکری شوم ونهیب در ذهنم جان گرفت که می گفت:تورا راه میدهد؟ نگاهی به گذشته کثیفت و جهالتت و وهوس هایی که تورا به بند کشیده اند بینداز رو داری که بروی ؟با چه رویی میروی؟توالوده ای الوده...شرم نداری ؟
تاسف باراست.!توسزاواری درکثافت غرق باشی...تودر حرمش، درقلبش جایی نداری...نه نباید بروی هرگز...
این افکار واین اعمال رعب انگیز ، وحشت اور وحال به هم زن ایا مربوط به من است؟ که من را درخود خفه می کند؟این ها ازمن سخن می گویند؟نه چطور می شود این من باشم؟...نه ...نه
از خودم متنفر شدم.
از طرفی هم دلم برای خویش می سوخت که این همه مدت از چه نعمت هایی که خودم را محروم نکردم! با ورم نمیشد.
 

الناز

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 March 2018
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
75
امتیاز
13
محل سکونت
Mashhad
هضمش به قدری مشکل بود که ترجیح می دادم بالا بیاورم. اما غیر قابل انکاراست! این من بودم...راه گریزی نیست.
ای لعنت به من...ای لعنت... به زانو افتادم وفقط گریه می کردم در دل زجه میزدم وبه خودم لعنت می فرستادم.حتی خودم هم از وجود ان همه گناه که قلبم راسیاه کرده بود شوکه بودم ازدرون می سوختم وازبیرون یخ می زدم...
گناهان، یکایک خاطر نشان می شدند ودور سرم می چرخیدند ومن حتی عجل نفس کشیدن هم نداشتم. کمرم زیر بار این همه ظلم به خود شکست .
پشیمانی اعراض انگیزی به یک باره به جانم افتاده بود. هق هق گریه می کردم و لحظه به لحظه پشیمانیم بیشتر می شد
به ناگهان دستی به روی شانه ام خورد گفت:تو اینجایی؟ سرم را بالا بردم تا او را بنگرم
اقای بهادری؟ در این شلوغی چطور؟ گرفته گفتم
- شما اینجا؟
-بله به دنبالت آمدم نزدیک بود گمت کنم
خدا راشکر. او را به آغوش کشیدم سر بر شانه اش گذاشتم و گریه ام را از سر گرفتم او نیز مانند پدر مرا نوازش می کرد.
پس از چند دقیقه من را از خود جدا کرد و برخاست و گفت: تو طلب شده ای تا اینجا آمده ای دست خالی برنگرد. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: یا علییی امام مهربان است می پذیرد .پذیر فته است که اینجایی! در درگاه حرمش ...
او مانند ماست ولی مانند ما نیست. با او به راه افتادم.
 

الناز

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 March 2018
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
75
امتیاز
13
محل سکونت
Mashhad
حقیقت را بگو ای دل ای عقل؟! خدایا قلب یا عقل؟ قلبم می گوید تو هستی با وجود تمام
گناهان و فقط یک قول مردانه کافیست تا مرا به تو و تو را به من پیوند بزند و من می خواهم همین را باور کنم اکنون با شهامت وارد میشوم یاری کن این تن خسته از فرط گناه را خدایا!
این مکان قدیس است بویش را نفس می کشم من اردلان پر خطا به بهشت این دنیا قدم می گذارم گفتنی است که با هر گام ایمان پیش از پیش مرا سرشار از خود می کند. این گنبد طلایی که مانند مهری تابان است این صحن که از شکیلی و نور طلایی می درخشد این فرش هایی که بر زمین گسترده شده و این آب گوارا که با هربار نوشیدن مست عشق تو می شوم ای امام .ای شرابی که نه حرامی نه بلا من تشنه ی سر مست شدن در راه این عشقم تا امشب نبودم و امشب هستم عشق و جلال آرامش، آسودگی زیبایی همه و همه در حرم شما شاهنشاه در جریان است . این همه سفر کردم تا مقصودم تو باشی ای بهار جانم، ای تولدت ،تولد دوباره برا یم. ای خدایا تو چه قدر بزرگ هستی! من تو را در اینجا یافتم.

و آرامش کشف شد.

به قلم: الناز هاشمی.
داستان من به پایان رسید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا