درحال تایپ میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) | Mohadeseh.f ( محدثه فارسی )

رمانم چطوره بروبچ ؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#91
تسخیر شده سرش و تکون داد و داخل شد .

پشت سرش وارد شدم و خودم و آماده کردم ... رها بچه به دست داشت دور خونه می چرخید ... لبخند زدم ... برگشت و گفت :

رها _ کیه آقا رضـ....

با دیدن من هول کرد و نزدیک بود بچه از دستش بیفته که با سرعت نور رفتمو بچه رو گرفتم !

خیره شدم توی چشمای ترسیدش ...

من _ سلام !

با لب های لرزون داد زد :

رها _ تو اینجا چه غلطی می کنی ؟

بچه رو گذاشتم روی مبل و گفتم :

من _ گوش کن رها ، نیومدم اینجا که دعوا راه بندازی ...

جیغ زد :

رها _ از خـــونه مــن بــرو بیــرون !

با صدای جیغش شایان از پله ها اومد پایین و با دیدن من ، فقط نگاهم کرد !

رها به سمتم حمله کرد و در حالی که اشک می ریخت گفت :

رها _ برو بیرون ، گمشو !

شایان دستش و کرد توی جیبش و لبش و گزید ... چشمم اشکی شد و گفتم :

من _ به خدا باهاتون کاری ندارم !

رها افتاد روی زمین و زد زیر گریه ... شایان هم از اون ور دستش و گذاشته بود روی چشمش .

با صدای آروم گفتم :

من _ فقط اومدم اینجا یه چیزی بهتون بگم و برم ، بعد از اون اگه نخواستید دیگه دور و برتون نیستم !

شایان اومد پایین و رها رو بلند کرد ...

شایان _ خیلی خوب ، می تونی زودتر حرفات و بزنی !

دستم و گذاشتم روی شکمم و رفتم سمت مبل و نشستم روش ... رها بچش و بلند کرد و نشست ... شایان هم کنارش ... در حالی که با انگشتام بازی می کردم شروع کردم به تعریف کردن :

من _ سه سال پیش همون روزی که اون پسر مرموز ، ریکی پا توی دانشگاه گذاشت ماجرای من و البته امیر شروع شد ... امیر با دیدنش بهم گفت که انرژی بدی منتقل می کنه ولی من ندید گرفتم ... شبی که دوستت زنگ زد و ما رو برای پارتی دعوت کرد من به هر زوری بود اومدم و خودتون یادته که چه اتفاقی افتاد توی اون مهمونی ؛ بعد اون انفجار که به من آسیب زده بود و قشنگ یادمه که من گلوم خراش برداشته بود و احتمال داشت بمیرم ... لحظه ی آخری که داشتم بی هوش می شدم ریکی رو بالاسرم دیدم که دستش و گذاشت روی دهنم ... مزه ی خون رو حس می کردم ولی بی هوش شدم ... وقتی به هوش اومدم به نظرتون کجا بودم ؟ خونه ی ریکی ... وقتی ازش پرسیدم چی شده بهم گفت نجاتم داده ... ترسیدم یه دفعه بلایی سرم نیاره برای همین بلند شدم و خواستم بیام ، اومد جلوم و گفت که باید یه کاری رو تموم کنه ... وقتی با تعجب نگاهش کردم متوجه درد بدی توی ناحیه گردنم شدم ... من مرده بودم ! روحم مرده بود ... تبدیل شدم به موجودی که اسمش همیشه توی افسانه ها بود ؛ خوناشام ! آره من یه خوناشام شده بودم برای همین ترکتون کردم ... خانوادم و ترک کردم ... وطنم و ترک کردم ... تا به هیچکس آسیبی نرسه ! ریکی یه خوناشام بود ... منم تبدیل شدم ... من و برد به رگد کوو ... امیر و که خودتون در جریان بودید چجوری همه چیز و می فهمید !

امیر یه ساحره است ! اون جا با تمام این بچه ها آشنا شدم ... خوناشاما و گرگینه ها ... با پسری آشنا شدم که چشماش تموم دنیام بود ... هیرا ! رئیسمون بود و قوی ترین خوناشام ! ما عاشق هم شدیم ولی دوتا مانع بود ... آدام ... پسر گرگینه ای که به عنوان بهترین دوست قبولش داشتم ... اونم عاشق من بود ولی من فقط به عنوان دوست ، دوستش داشتم ... خیلی خوب کنار اومد با این موضوع ولی آهمانت ، مانع دوممون بود ... مانعی سر سخت و عوضی ... هه ؛ اون رقیب عشقی من بود ... همون موقع هم امیر به ما پیوست و با تمام وجود کمکمون کرد ... ما به جنگ آهمانت رفتیم ... موقعی که داشتم می کشتمش نیرویی به من انتقال داد که باعث شد من وحشتناک تر بشم ولی ... دیگه خطری نداشته باشم برای وطنم ... من شدم بزرگترین و قوی ترین خوناشام و گرگینه تاریخ ! من دورگم ... دورگه خوناشام و گرگینه ! با مرد مورد علاقم ازدواج کردم و حالا باردارم ... ولی ...

اشکم جاری شد ... دوتاشون با تعجب به من نگاه می کردن ...

من _ من هیچ شانسی ندارم بچه ها ! من باوجود این موجود توی شکمم ، سرنوشتم مرگه ! من بین پسرم و مرگ یکی رو انتخاب کردم ، مرگ !

اومدم اینجا بهتون بگم بعد از به دنیا آوردن این بچه شاید من دیگه نباشم ... خواهش می کنم از بچم مراقبت کنید ... چون ، چون ...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

من _ چون من نیستم که براش مادری کنم ... می خوام بهش یاد آوری کنید که من تمام این روزها رو به سختی گذروندم تا اون زنده بمونه ... خودم و غرق در خون کردم به خاطر بچم ... چه روزایی که من از کل وجودم خون پس می دادم ... خون بالا میاوردم و در حد مرگ درد می کشیدم ... اگه هنوزم حرمتی بین دوستیمون مونده به خاطر من نه ... به خاطر این بچه که بی گناهه ، ازش مراقبت کنید !

و بعد اشکام و پاک کردم و بهشون خیره شدم ... رها که فقط اشک می ریخت !

شایان با صدای آرومی گفت :

شایان _ باورم نمیشه ، اصلا ... وای انگار همه چی خوابه !

لبخند تلخی زدم و گفتم :

من _ من تو این سه سال دردی داشتم که هیچ کدومتون درک نمی کنید ... اینکه نتونی مثل به انسان زندگی کنی خیلی بده !

رها اشکاش و پاک کرد و گفت :

رها _ خیلی از بین رفتی ... با خودت چیکار کردی ؟

دستم و گذاشتم روی شکمم و گفتم :

من _ به خاطر این کوچولوئه !

چیزی نگفتن و فقط نگاهم کردن ... بلند شدم و حرف آخر و زدم :

من _ فقط ... روی حرفام فکر کنید ... پسرم و اگه خواستید به شما می سپرم !

برگشتم و خواستم برم که با صدای رها وایسادم :

رها _ تو زنده می مونی مگه نه ؟

برگشتم سمتشون و لبخند زدم :

من _ نمی دونم ، مرگ و زندگی دست خداست !

شایان اومد جلو و گفت :

شایان _ حتما زنده می مونی و خودت بچت و نگه می داری ... ولی اگه یه زمانی زبونم لال اتفاقی افتاد ... روی ما حتما حساب کن !

با نگاه قدردانی نگاهشون کردم و گفتم :

من _ ممنونتونم !

فقط نگاهم کردن ... عقب عقب رفتم و بالاخره از خونه زدم بیرون !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#92
به هیرا پیام دادم که خودم تاکسی می گیرم میام !

سوار تاکسی شدم و سرم و چسبوندم به شیشه ماشین و بیرون و تماشا کردم ...

با صدای زنگ گوشیم سریع به خودم اومدم و جواب دادم :

من _ بله ؟

صدای بابا تو گوشم پیچید :

بابا _ سلام دخترم ... خوبی ؟

لبخند زدم و به بیرون خیره شدم و گفتم :

من _ ممنونم بابا جون ... تو خوبی ؟ بقیه خوبن ؟

بابا _ خداروشکر ، دخترم بهتری ؟ چیزی لازم نداری ؟

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ نه بابایی ! خداروشکر همه چیز هست .

خندید و گفت :

بابا _ انقدر خوشحالم که نگو ، باورم نمیشه دارم پدر بزرگ میشم ! هی ؛ اینا رو ول کن میشا جان ، به تینا و سیما سپردم برات سیسمونی بگیرن ، امروز میان اونجا ، زنگ زدم خبرت کنم !

متعجب گفتم :

من _ بابا جون ؟ اما من گرفتم ...

بابا _ بیجا کردی .

خندیدم و گفتم :

من _ به خدا گرفتم ، تمام وسایلاش و !

بابا _ خیلی خوب خودم فهمیده بودم ، اسباب بازیای بچم و خودم گرفتم ! با چند تا لباس !

لبخند زدم و گفتم :

من _ مرسی بابا جونم .

بابا _ فدای یه تارموهای تو دامادم و نوم ! من برم بابا جان ... پس خونه باشیا !

من _ چشم ، برو به سلامت .

بعد از خداحافظی قطع کردم و به مقصد رسیدیم ... خوب حالا که سیما و تینا هم دارن میان شام نگهشون دارم !

وارد خونه شدم و سریع لباسام و تعویض کردم و به سمت گوشیم رفتم و شماره هیرا رو گرفتم .

هیرا _ جانم ؟

نفس گرفتم و شروع کردم :

من _ سلام عشقم خوبی ؟ اینا رو ول کن ، هیرا شب مهمون داریم ... یعنی بابا و سیما و تینا و رونالد ... قراره چند تا وسایل برای بچه بیارن ... خوب منم باید نگهشون دارم وگرنه زشت میشه دیگه ... زودتر بیا و خیار و گوجه و پیاز و مرغ و خلاصه میوه هم بگیر ... یادت نره هیرا ... زود بیا کمکم ... یه ساعت دیگه اینجا باش !

سریع گفت :

هیرا _ نفس عمیق بکش !

نفس گرفتم و محکــم فرستادم بیرون ، آخیــش !

هیرا _ چشم چشم ... فقط نمی تونم زود بیام که !

تهدید آمیز گفتم :

من _ توی میای دیگه مگه نه ؟

از لحنم خودش گرفت دیگه چی به چیه برای همین گفت :

هیرا _ آره آره ... یه ساعت دیگه اونجام .

لبخند زدم و گفتم :

من _ آفرین عشقم ، من برم دیگه بوس بوس بابای !

قطع کردم و بلند شدم ، همت کار کردن زد به سرم ... رفتم تو آشپزخونه و دستمال برداشتم و شروع کردم به گردگیری ... خلاصه حسابی خونه رو برق انداختم !

در باز شد و هیرا با کلی خرید وارد شد ...

من _ سلام عشقم ، خسته نباشی .

و رفتم سمتش و بوسش کردم ... لبخند زد و وسایل و گذاشت توی آشپزخونه و در حالی که کتش و در می آورد گفت :

هیرا _ شما هم خسته نباشی !

موهام و باز کردم و گفتم :

من _ چیزه هیرا من میرم حموم ، تو هم به بابا زنگ بزن و بازم تعارف کن برای شب ...

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ چشـــم شما جون بخواه .

ذوق مرگ شدم و نیشم تا کجا باز شد ... با دستم براش بوس فرستادم و به سمت اتاقمون رفتم و از همون جا به سمت حموم رفتم ...

زیر دوش لبخند زدم ... دلم هوس کرد آهنگ بخونم ... آهی کشیدم و شروع کردم :

من _ آخـــر راه اومدن با روزگار

گره ی کوریه که بخت منه

که تموم اتفاقای بدش ، شاهد زندگی سخته منه

شاید این زخمی که از توخوردم و

از حرارتش زبونه می کشم

یا تموم بی کسی هام و همش فقط از دست زمونه می کشم

بگو بازم هوام و داری و مثل همه من و تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماهت و امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من

ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به خودت گرمه و باز

هرچی این راه و میام نمی رسم

نکنه دستم و ول کردی برم

که به هرچی که می خوام نمی رسم

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمی کنی

من به این سادگی دل نمی کنم ، از تو که من و رها نمی کنی

( سرم و بردم بالا و با لبخند رو به خدا گفتم : )

بگو بازم هوام و داری و مثل همه من و تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماهت و امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من

ابری نمی مونه همیشه

( محسن یگانه به نام آسمان همیشه ابری نیست )
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#93
نفس عمیقی کشیدم و خدارو شکر کردم ... زود خودم و شستم و اومدم بیرون ...

اولین کاری که کردم کرم نرم کننده زدم ... بعد شروع کردم به سشوآر کشیدن ... بوی غذا میومد ... لبخند دندون نما زدم ... قربونش بشم که خودش داره غذا درست می کنه ... بلده آقامون ( عــوق ) !

سشوآر و خاموش کردم و از توی کمد لباس بلند و نخی گله گشاد دکمه ایم و در آوردم با یه شلوار راحتی مشکی ... پیرهنم قرمز و مشکی چارخونه بود ... سریع تنم کردم و شال مشکیم و برداشتم و با خودم آوردم پایین ...

من _ خسته نباشی آقا !

بهش خیره شدم ... قیافش و خخخخ !

با اخم گفت :

هیرا _ ببین من و به چه روزی انداختی !

ابروم و انداختم بالا و لبام و غنچه کردم و گفتم :

من _ میسی !

بالاخره لبخند زد و گفت :

هیرا _ خواهش عزیزم ... همه چی آمادست ، فقط مونده بپزن !

صدای زنگ اومد ... شالم و سریع انداختم روی سرم ... هیرا رفت سمت در و بازش کرد ... بابا و سیما وارد شدن و من رفتم استقبال ... ماچ و موچ کردیم ... سیما باهام خوب برخورد کرد برای همین چون مهمون خونم بود باهاش آروم برخورد کردم !

بعد از اون تینا وارد شد و بغلم کرد و فشارم داد که سیما جیغ زد :

سیما _ تینا ؟ بچه داره مادر !

من و تینا متعجب به سیما خیره شدیم ... بابا ابروش و انداخت بالا و بعد با لبخند هیرا رو بغل کرد !

رونالد با سرو صدا وارد شد و گفت :

رونالد _ وای ببین ما خونه کی هستیم ؟

به انگلیسی گفتم :

من _ خفه شو ، حالا خوبه هرروز این جا چترش پهنه !

و بعد خندیدم ... هیرا و رونالد هم خندیدن و رونالد گفت :

رونالد _ دارم برات !

بعد از اون چند تا کارگر وارد شدن و وسیله آوردن تو ... هیرا و من با نگاه قدردانی به همشون نگاه کردیم ...

تمام شب نه سیما نه هیرا نه تینا و رونالد خلاصه همشون نمی ذاشتن من بلند بشم !

خیلی خسته شده بودم و خوابم گرفته بود ... ساعت 12 شب بود که عزم رفتن کردن ... بدرقشون کردیم و من سریع رو به هیرا گفتم :

من _ وای خیلی خوابم میاد ، شب بخیر !

خندید و در و بست و دنبالم راه افتاد ... لباسام و در آوردم و با همون وضعیت رفتم توی رخت خواب و پتو رو تا گردن کشیدم ... هیرا چراغ ها رو خاموش کرد و اومد کنارم دراز کشید ... بوسه ای به پیشونیم زد و گفت :

هیرا _ کی تموم میشه ؟

لبخند تلخی زدم و الکی خمیازه کشیدم و گفتم :

من _ ان شاءالله به زودی ، خوب دیگه بخوابیم !

رفت زیر پتو و با خنده گفتم :

من _ کجا رفتی ؟

سرش و گذاشت روی شکمم و گفت :

هیرا _ پسر بابا ، داری صدام و می شنوی دیگه پدر سوخته ؟ اوهوم بهت بگم که حواست و جمع کن و مثل بابات غیرتی شو ... روی مادرت حساس شو و نذار کسی بهش چپ نگاه کنه !

خندیدم و گفتم :

من _ هیرا ؟ به دنیا بیاد هم می تونی بهش بگی ... بیا بالا !

بوسه محکمی روی شکمم زد و اومد بیرون ...

هیرا _ من بخورمت تو رو !

نیشم باز شد ... ( خیلی بی تربیتن ... جون شما خیلی سعی دارم جلوشون و بگیرم دیگه زن و شوهری هم حدی داره ... والا )

خمیازه کشیدم و گفتم :

من _ دیگه بخوابیم هوم ؟

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ باشه عشقم !

رفتم تو بغلش و چشمام و بستم !

خدایا شکرت .

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#94
یک هفته بعد

من _ نفس عمیق میشا ، نفس عمیق !

خیلی عصبیم ... انقدر که اصلا نفس عمیق و یوگا هم جواب نمیده !

امروز امیر زنگ زده میگه امشب جشن نامزدی من و آریزوناست !

وای که انقدر کفرم گرفته از این امیر که نگو ... با عصبانیت چشمام و باز کردم و به سختی بلند شدم و جیغ زدم !

با پاهام کوبیدم به درو گفتم :

من _ بیشورای خر !

اما صدای گوشیم نذاشت به ادامه ی فش دادنم بپردازم ... با حرص گوشی رو جواب دادم :

من _ بفرمایید !

صدای آقای شکوهی توی گوشم پیچید :

شکوهی _ سلام عرض شد خانوم فرهمند عزیز ، خوبید الحمدالله ؟

خودم و جمع و جور کردم و گفتم :

من _ ممنون ، شما خوب هستید آقای شکوهی ؟

شکوهی _ الحمدالله دخترم ، زنگ زدم یه موضوع مهم و بهتون بگم !

نشستم روی تخت و گفتم :

من _ بفرمایید !

صداش و رسا کرد و گفت :

شکوهی _ صلاح دونستیم شما با اون وضع سختتون نیاید دانشگاه برای مراقب ؛ برای همین یه نفر دیگه پیدا شد ...

لبخندی زدم برای مهربونیش و گفتم :

من _ خیلی ممنون آقای شکوهی ، واقعا لطف کردید !

شکوهی _ تو هم به جای دخترم ، ان شاءالله قدمش براتون پر برکت باشه دخترم ! مزاحمتون نمیشم ، روز خوش .

لبخندم پررنگ شد و گفتم :

من _ ممنون همچنین شما ... خدانگهدار .

و بعد سریع قطع کردم ... یعنی دیگه دانشگاه رو نمی بینم ؟

بیخیال اینا همش انرژی منفی ... ایـش !

بلند شدم و جلوی آیینه وایسادم ... خخخخ از لباس خندم گرفته بود ... لباس حاملگی پوشیده بودم و خیلی بهم میومد ... ای خدا شکرت ... دوباره گوشیم زنگ خورد که جیغ زدم :

من _ اگه گذاشتن دودقیقه انرژی مثبت بگیرم با پسرم ؟

عصبی گوشی رو جواب دادم :

من _ هان ؟

صدای متعجب هیرا تو گوشم پیچید :

هیرا _ عشقم ؟

من _ دسته ... لا اله الا الله ، جونم ؟ ببخشید .

خندید و گفت :

هیرا _ می دونم خیلی قاطی کردی سر امیر و آریزونا ... اگه دوست نداری نریم !

سریع گفتم :

من _ نه نه ... ما باید بریم ... فهمیدی ؟ بعدشم من الان می خوام حاضر بشم .

صداش آروم شد و گفت :

هیرا _ باشه نفس من ؛ زیاد به خودت فشار نیار ...

من _ باشه ... تو هم زود بیایا !

سریع گفت :

هیرا _ چشم چشم ... من برم دوستت دارم خداحافظ .

من _ منم دوستت دارم ... خداحافظ .

قطع کردم و رفتم سر وقت کمد ... خوب شد چند دست لباس گرفتم ...

لباس ساتن مشکی رو با کت چرم قرمز روش در آوردم ... شلوار تنگ و ساتن مشکی و ست لباس در آوردم ... نشستم جلوی آیینه و مشغول آرایش شدم .

خط چشم کشیدم و ریمل و رژ قرمز ... موهام و شونه کردم و فرقش و باز کردم و از بغل بافتمش ... روسری ساتن و مشکی با طرح های ظریف قرمز و برداشتم .

تمام لباسا رو تنم کردم و صندل قرمزم و پام کردم ... کیفم و هم برداشتم و از خونه زدم بیرون ... اگه من میشام که شما رو از رو می برم !

زنگ و زدم و بعد از باز کردم وارد شدم ... جشن شروع شده بود تقریبا ... داخل شدم و به همه سلام کردم ... سهراب و سایه دوییدن سمتم و کلی خوشامد گفتن ... انگار اینا صاحب مجلسن ... نگاهم به آرمان افتاد که نگاهش رو من بود ... اخم کردم و فقط جواب سلامش و دادم !

امیر با خوشحالی اومد سمتم و بغلم کرد که خیلی ریلکس تبریک گفتم ... به جرات می تونم بگم هردوتاشون خوشگل شده بودن و نفس گیر !

آریزونا با نگاه شرمساری نگاهم کرد و با لحن آرومی گفت :

آریزونا _ خیلی خوش اومدی !

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :

من _ ممنون !

و بعد از کنارشون رد شدم و رفتم نشستم کنار تینا و الیزا !

موقعی انتظار احترام داشته باشه که احترام هم بذاره بی تربیت !

مشغول صحبت کردن بودیم که بالاخره هیرا هم اومد ... با امیر خوب برخورد کرد ولی با آریزونا خیلی سرد ! آریزونا دیگه به عینه پکر شده بود .

هیرا اومد پیش من نشست و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من ... تمام مدت بچه ها وسط بودن ولی من فقط با لبخند نظاره گرشون بودم ... حتی دیگه روسریم و هم در نیاوردم ... تازه آقا هیرا به رژ لبم هم گیر داد و به زور کمرنگش کرد ...
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#95
بازوی هیرا رو گرفته بودم و با بچه ها حرف می زدم که یهو ... یهو یه درد بدی توی بدنم پیچید ... سعی کردم نادیدش بگیرم ... ولی اخمام رفت توی هم ... رو کردم طرف آریزونا و گفتم :

من _ ما هنوز می تونیـ ... اوهـــو !

دستم و از بازوی هیرا خارج کردم و گذاشتم روی شکمم ...

هیرا پرید سمتم و گفت :

هیرا _ خوبی ؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ خوبم ، چیزی نیســ.... آآآی !

بچه لگد محکمی زد به دلم که حس کردم همین الان باید تموم زمین و زمان رو چنگ بزنم ... صدای موزیک از صدای من بسته شد ... دستام و گذاشتم پشتم و داد زدم :

من _ آآآآآی !

امیر بیشتر مهمونا رو که غریبه بودن زود بدرقه کرد و خیلی عذرخواهی کرد ... فقط بچه های خودمون مونده بودن ... الیزا روسریم و در آورد و از ترس نگاه وحشی هیرا دسته هاش و برد پشت سرم ... دلم می خواست بگیرم همه رو تیکه تیکه کنم !

آریزونا اومد سمتم و گفت :

آریزونا _ خوبی ؟ چیشده ؟

دیگه درد رسیده بود به مویرگ های مغزم ... جیــغ زدم :

من _ داره مــــیاد !

همه متعجب نگاهم کردن ... جوردن سریع گفت :

جوردن _ تو ماه شیشم ؟

جیــــــــغ بنفشی کشیدم که همشون به تکاپو افتادن ... ماه شیشم نبود دیگه وسطاش بود ...

حس کردم بچه الانه که به دنیا بیاد ... چون یه چیزی رو درونم حس کردم .

هیرا به سختی بلندم کرد و من و برد توی اتاق و رو تخت گذاشت ... جیغ های بلندی می کشیدم و عرق از رو صورتم می ریخت پایین ... همشون به این ور و اون ور می دوییدن و تینا و الیزا دستم و گرفته بودن ... هیرا کلافه داد زد :

هیرا _ پسرا همه برن بیرون !

بچه ها یه نگاه نگران به من انداختن که با جیـــــغ بعدی من دوییدن بیرون ...

سارا _ نفس عمیق بکش دختر ...

از اون ور جولیا گفت :

جولیا _ آره نفس عمیق بکش !

خواستم نفس بکشم که نتونستم و جیغ زدم :

من _ نمی تـــــونم !

روسری از سرم افتاد و موهام از عرق خیس شده بود ... شاید این آخرین فرصت من بود ... هیرا نشست کنارم و گفت :

هیرا _ تو از پسش برمیای عزیزم !

آریزونا با همون لباسی که تنش بود جیغ زد :

آریزونا _ الان وقت این حرفا نیست ... اون درد داره ... برو بیرون هیرا !

هیرا هم داد زد :

هیرا _ نمی تونم تنهاش بذارم !

جیـــــــغ دیگه ای کشیدم ... داشتم می مردم ... انگار تو دلم یه مشت زالو افتاده بودن و خونم و می خوردن و چنگ می زدن به اعضای بدنم !

من _ آآآآآآآآآآی ... خـــــــدا !

آریزونا شلوارم و در آورد و گفت :

آریزونا _ ما باهاتیم دختر ... تو می تونی !

با درد گفتم :

من _ در نبود من ... از بچم مراقبت کنید !

همشون جیغ زدن و ازم خواستن که زور بزنم ... دستای الیزا و تینا رو فشار می دادم و زور می زدم !

من _ آآآآآآآآآآخ ... وای ... نمی ... تو ... نم !

عرق مثل قطره های بارون از روی صورتم سر می خوردن و می ریختن پایین ...

دندونام و بهم فشار می دادم و تمام توانم و به کار می بردم ...

تینا با دستا لرزونش دستام و فشار داد و گفت :

تینا _ تو می تونی ... نفس عمیق !

سایه یه گوشه نشسته بود و اشک می ریخت ...

من _ آآآآآآآی ... خــــــــــــدا !

آریزونا داد زد :

آریزونا _ داره میاد ... بیشتر میشا !

نفس عمیق کشیدم و با تمام توانم زور زدم و داد زدم :

من _ خــــــــــــدا ! ... آخ .

تموم شد ... با نفس نفس به آریزونا که با لبخند بچه رو دستش گرفته بود خیره شدم ... هیرا با چشمای اشکی به من و بچه نگاه کرد ... قلبم تند تند می زد ... مغزم سوت می کشید و می دونستم که اینجا دیگه ته بازیه !

با قیافه ای که پر از عرق بود و خستگی به پسرم که بی نهایت چشماش به پدرش شباهت داشت خیره شدم ... بقیه صورتش شبیه من بود !

من _ پسرم ... مراقب خو ... دت ... با ... باش !

ولی شاید من نمی تونستم ادامه بدم این زندگی رو ... برای همین چشمام دوباره تاریکی رو فراخوند و سریع اون رو به آغوش کشید !

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#96
مادر بودن بزرگ ترین رویایی بود که من انتظارش و می کشیدم ... شاید خدا نمی خواست که من مثل بقیه مادرا این رویا رو تجربه کنم ... ولی می دونم من برای فرزندم خیلی زحمت کشیدم و شکی نیست که وظیفم و انجام دادم ... من با تمام سختی پسرم و تو اواسط ماه ششم به دنیا آوردم ... ولی فقط یه تصویر از چهره ی زیباش توی ذهنم و قلب و روحم ثبت شد ... لحظه آخری که دیدمش ...

صدای گرومپ گرومپ قلب می پیچه توی این همه تاریکی ... نمی دونم داره چه اتفاقی میفته ... مگه من خواب نیستم ؟ چرا خواب نمی بینم ؟

صدای گرومپ گرومپ قوی و قوی تر از قبل میشه ... شاید خدای مهربونم مثل همیشه داره بهم یه فرصت میده ... فرصت زندگی کردن !

نه دوستان ... این آخر راه نیست ... هنوز ادامه داره !

هیـــــــــــن ... چشمام تا آخر باز شد و اکسیژن و با تمام توانم توی ریه هام فرستادم !

من نمردم ؟ در حالی که نفس نفس می زدم به دور و برم خیره شدم ... بچه ها با چشمایی قرمز و لبایی خندون به من خیره شده بودن !

دستام و گذاشتم روی شکمم ... چیزی نبود ... صافه صاف ... هیرا با چشمایی که بیش از اندازه قرمز بود کنارم نشست و صدام زد :

هیرا _ میشا ؟

ولی من فقط دنبال یه چیزی بودم ... پسرم !

من _ بچم کو ؟ کجاست ؟

آریزونا اومد سمتم و گفت :

آریزونا _ آروم باش عزیزم ... الان میاریمش ... خوبه !

نفسم و راحت فرستادم بیرون ... پس چرا من هنوز زندم ؟

متعجب به همشون خیره شدم ... اینجا خونه ی من بود و من روی تخت خودمون بودم ... شب نبود و برعکس روز بود !

با صدای نوزاد ، بی قرار شدم و خواستم از تخت بیام پایین که تمام بدنم درد گرفت ... هیرا من و گرفت وگفت :

هیرا _ آروم باش عزیزم .

آریزونا با لبخند در حالی که یه نوزاد که دورش پتو پیچیده بودن اومد سمتم و من با تمام اشتیاقم ، پسرم رو ... تمام وجودم رو ... ثمره ی عشقم و در آغوش کشیدم ...

با اشک و لبخند دندون نما به پسرم خیره شدم ... خدایا ... یعنی اون تصویر آخر نبود ؟

دستای کوچولوش و توی دستم گرفتم و بوسیدم ... پیشونیش و بوسیدم و اشک ریختم ...

سرم و بلند کردم و به هیرا خیره شدم ...

من _ هیرا می بینی ؟

اشک از چشماش ریخت رو گونش و من و پسرم و در آغوش گرفت و گفت :

هیرا _ آره ، اینا همه لطف خداست !

به بچه ها خیره شدم و گفتم :

من _ چه اتفاقی افتاد ؟

امیر با لبخند اومد جلو و گفت :

امیر _ بعد از اینکه تو از هوش رفتی من طبق بعضی از کتابا و با ساحره های قدرمتندی که مشورت کردم فهمیدم که این یه فرصت بوده برای بقیه موجودات گرگینه و خوناشام ... تو چون انتظار مرگ رو داشتی فکر می کردی باید بمیری در حالی که تو از شوک و فشاری که روت بوده بی هوش شده بودی ! میشا تمام اون معادلاتی که ما حدس می زدیم غلط بوده ، هرکسی فرصت بچه دار شدن داره ! کسی نمی تونه پیش بینی فردا و آینده رو بکنه حتی خود من ! همه ی این ها دست خداست ! من می خواستم این موضوع رو بهت بگم که این اتفاق برات افتاد !

پس تمام تفکراتی که ما داشتیم اشتباه بوده ! لبخند زدم و گفتم :

من _ خدایا شکرت !

بقیه با لبخند به من و همسرم و پسرم خیره شدن ...

من _ الان دقیقا چقدر گذشته ؟

رونالد لبخند آرومی زد و گفت :

رونالد _ انتظار نداشته باش زیاد باشه ... شاید فقط 12 ساعت .

پسرم و درحالی که چشماش بسته بود و دستاش مچاله شده بود به خودم فشردم و با نگاه قدر دانی رو به همشون گفتم :

من _ واقعا از همتون ممنونم ، مدیونتونم !

به آریزونا خیره شدم و گفتم :

من _ مخصوصا تو آری ، خیلی برای به دنیا اومدن پسرم تلاش کردی ... متاسفم که مراسم نامزدیت و بهم زدم !

لبخندی زد و دستای امیر و گرفت و گفت :

آریزونا _ تلافی اون بی ادبیم رفیق !

فقط لبخند زدم .

سهراب اشکاش و پاک کرد و گفت :

سهراب _ از هرچی بگذریم یه موضوعی هست که اصلا نمیشه ازش گذشت !

کنجکاو بهش خیره شدیم که با خنده زد به آرمان و گفت :

سهراب _ آقا هیرا نمی خوان شیرینی بدن ؟

همه زدن زیر خنده و من درحالی که می خندیدم به هیرا که لبخند از لبش کنار نمی رفت خیره شدم ...

هیرا _ نوکر همتون هم هستم !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#97
میسن مثل الاغ جفتک زد تو بحثمون و گفت :

میسن _ اسم قهرمانمون و چی می خواید بذارید ؟

به هیرا خیره شدم و با لبخند ، ناگهانی گفتم :

من _ کیهان ، کیهان کیهانی !

هیرا چشماش برق زد و بوسه ای به پیشونی من و پسرمون زد .

همه دست زدن و من توی دلم هزار و هزاران بار خداروشکر کردم ...

دیوید همه رو بیرون کرد و گفت :

دیوید _ برید بیرون ... میشا باید استراحت کنه .

بعد برگشت طرفم و گفت :

دیوید _ تا صبح مخمون و ترکوند ... بهش شیر بده دختر !

لبخند زدم و سرم و تکون دادم ... هیرا هم بلند شد و گفت :

هیرا _ عزیزم من میرم تدارکات ببینم ... خانودات همه قراره بیان !

دستم و گذاشتم رو سرم و گفتم :

من _ منظور از خانواده ؟

خندید و گفت :

هیرا _ دقیقا عمو و عمت ... و بچه هاشون !

لبخند زدم و سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ ممنون هیرا !

با لبخند آرامش بخشی نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ نه من ممنونم ... اول از خدا و بعد از تو که برگشتی !

نتونست طاقت بیاره و از اتاق رفت بیرون و در و بست ... نمی خواست لابد پیش من اشک بریزه !

دستم و گذاشتم رو گونه ی پسرم و گفتم :

من _ مادر بودن خیلی قشنگه پسرم !

با چشمای بستش دهنش و تکون داد که دلم ضعف رفت و دوباره بوسش کردم ... آروم گذاشتمش روی تخت و خودم هم خواستم دراز بکشم که متوجه شال روی سرم شدم ... انقدر درگیر بودم که حتی نفهمیدم شال روی سرمه !

خندیدم و شالم واز روی سرم برداشتم و دراز کشیدم ... در تمام مدت به پسرم خیره شده بودم که دهنش و تکون می داد .

دکمه های پیرهن هیرا که تنم بود رو باز کردم و به آرومی سینم و گذاشتم توی دهنش ... اول نتونست نگهش داره که خودم کمکش کردم و درست گرفت به دهن ... وقتی شروع کرد به خوردن با تمام وجودم خوشبختی رو حس کردم ... حدود ده دقیقه فقط داشت با ولع می خورد که بالاخره امون داد و ولش کرد و خوابش برد ... دکمه های پیرهنم و بستم و خودم هم دراز کشیدم و پتو رو روش تنظیم کردم .

چشمام و بستم و یکمی خوابیدم ... ولی نمی دونم چقدر گذشت که با صدای حرف زدن چشمام و باز کردم ... بابا و سیما و بقیه فامیل و دیدم که بالا سرم وایسادن ...

سریع بلند شدم که درد امونم و برید ... چقدر مسخره مگه من دورگه نیستم ؟ درد چیه ؟ اه .

من _ سلام ... خوش اومدین !

نذاشتن بیام از رو تخت پایین و اول بابا بغلم کرد و چلوندم و بعد سیما که پسرم دستش بود ... چه رفتارای عجیبی !

عمه حاله هم بغلم کرد و عمو هم همینطور ... یهو جنی از پشت عمو در اومد و محکم بغلم کرد و درگوشم گفت :

جنی _ تصمیم گرفتم بچه دار شم !

خنده ای کردم و گفتم :

من _ الان همه تصمیم گرفتن .

اونم خندید و ازم جدا شد ... سپهر پشت جنی قایم شده بود و دستش گذاشته بود روی چشمش ... با صدای بلندی گفت :

سپهر _ دختر عمو ، حجابت و رعایت نمی کنی ؟

با خنده سریع شالم و برداشتم و سرم کردم و گفتم :

من _ بفرما پسرعمو !

دستش و برداشت و با لبخند گفت :

سپهر _ قدم نو رسیده مبارک ... به سلامتی ... به میمونی ... به گاوی !

جنی زد بهش که خندیدیم و بابا شروع کرد به بوسیدن بچم ... همشون قربون صدقش می رفتن و من با لبخند نظاره گرشون بودم ... بابا یه بسم الله گفت و در گوش کیهان اذان گفت ... نمی دونم برای بچه ای مثل کیهان که انسان نیست درسته یا نه ؟ خدایا خودت می دونی .

وجودم همه چشم شده بود روی صورت کیهان که آروم نفس می کشید و لباش کش اومد ... لبخند ؟!؟ واقعا ؟ بچم داشت لبخند می زد ؟!؟

جلوی اشکم و گرفتم و بابا کیهان و آروم گذاشت روی تخت و گفت :

بابا _ خب دخترم ، تبریک میگم بهت بابا جان ! قربونت برم الهی که می بینم مادر شدی ... ان شاءالله قسمت تینا هم بشه !

لبخند زدم و گفتم :

من _ آمین .

از جنی کمک خواستم تا کمکم کنه بلند شم ... همه رفتن بیرون و جنی خواست کمکم کنه که گفتم :

من _ نه عزیزم ، بقیه راه و خودم میام ! برو گلم .

سرش و تکون داد و از اتاق رفت بیرون ... به سمت کمد رفتم و به سختی لباسم و عوض کردم ... رفتم سمت کیهان و پتوش و قشنگ صاف کردم !

به سختی صاف شدم و نفسم و فرستادم بیرون ... نگاهم به آیینه افتاد ... این منم ؟ قیافم روشن تر شده بود و شفاف ... صورتم مثل قبل زیبا شده بود و حالا موهای بلوندم بیشتر به چشم میومد ... شالم وتنظیم کردم و با لبخند از اتاق رفتم بیرون ... ازدحامی ایجاد شده بود تو خونمون انگار عروسی بود ... چند نفر تو آشپزخونه داشتن به هیرا کمک می کردن ... جیم دلقک با دیدن من داد زد :

جیم _ رفیقمون اومد ... به قول خودتون بزنید دست قشنگه رو !

همشون دست زدن و امیر هم چند تا سوت زد که خندیدم و خواستم روی مبل بشینم که صدای آیفون بلند شد ...

من _ من باز می کنم ...

رفتم سمت آیفون ولی کسی نبود ... بیخیال شونم و انداختم بالا و در و باز کردم ... در ورودی رو هم باز کردم و منتظر موندم ... هیرا با تعجب کنارم وایسادم و دستش و گذاشت پشت کمرم تا راحت بهش تکیه کنم ... با دیدن افراد روبه روم شوکه شدم و کم کم لبخند روی لب هممون نشست ... رها و شایان !

رها _ دیدی گفتم زنده می مونی !

و بعد محکم بغلم کرد ... شایان در حالی که دخترشون دستش بود با لبخند و چشمایی اشکی بهمون خیره شده بود ... رها رو به خودم می فشردم و دوتامون گریه می کردیم ... شایان هیرا رو بغل کرد و تبریک گفت .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#98
امیر هم اومد ببینه چه خبره که از دیدنشون تعجب کرد ... شایان هم امیر و بغل کرد که امیر به یاد قدیما من و رها رو هم بغل کرد و گفت :

امیر _ ما هنوز یه اکیپیم نه ؟

هممون با هم گفتیم :

من _ یِــس !

و بعد خندیدیم ... از هم جدا شدیم و اشکامون و پاک کردیم ...

هیرا برای اینکه این جو عوض بشه با خنده گفت :

هیرا _ ما هم که اینجا هیچ پخی نیستیم !

هممون خندیدیم و تعارف کردم بهشون بیان داخل ... می ترسیدن ولی با دیدن خانواده من خیالشون راحت شد ...

به هیرا تکیه دادم و به جمعیت خیره شدم و گفتم :

من _ چقدر خوبه که دوباره همه مثل قبل دورهمیم !

هیرا پیشونیم و بوسید و گفت :

هیرا _ آره عزیزم ... خداروشکر !

همشون برای ناهار موندن و خلاصه کلی ترکوندن و با دادن کادو هاشون من و متعجب کردن ... آخه اینا کی فرصت کردن ؟

با لبخند و نگاه قدر دانی از همشون تشکر کردم .

دیگه کم کم همه عزم رفتن کردن و بچه ها خواستن که بهمون فرصت تنها بودن بدن !

صدای گریه ی کیهان بلند شد ... با شوق و ذوق از هیرا که نیشش تا اون ور سرش باز بود نگاه گرفتم و با سرعت رفتم توی اتاق ... دیگه هیچ دردی برای من مهم نبود .

با اشتیاق نشستم روی تخت ... کیهان در حالی که گریه می کرد دهنشم جمع می کرد ... با ولع و شوقی وصف ناپذیر بغلش کردم و بهش شیر دادم !

هیرا وارد اتاق شد و از دیدن وضعیت ما کپ کرد ... وقتی دید دارم با لبخند و نیش باز به کیهان شیر میدم ... لبخند آرومی زد و اومد کنارم نشست و خیره شد به ما !

من _ حس خیلی قشنگیه هیرا .

سرم و بوسید و گفت :

هیرا _ نمی دونی چقدر خوشحالم میشا .

کیهان سینم و ول کرد و چشماش و باز کرد ... هیرا خندید و گفت :

هیرا _ پدر سوخته شبیه باباشه !

و بعد از دستم کیهان و گرفت و گفتم :

من _ هیرا ؟ به خانوادم چی گفتی ؟ نگفتن چرا انقدر زود زاییده ؟

ابروش و انداخت بالا و گفت :

هیرا _ شما خیالتون تخت ... حلش کردیم خودمون ، بهتره بری حموم و یه تنی به آب بزنی ... بدنت کوفتست !

سرم و تکون دادم و به سختی دل ازشون کندم و وارد حموم شدم ... وان و آماده کردم و توش دراز کشیدم !

حسابی خودم و شستم ... داشتم دوش می گرفتم که صدای هیرا رو از پشت در شنیدم :

هیرا _ میشا ؟ برات لباس گذاشتم روی تخت .

من _ باشه عزیزم !

سریع خودم و شستم و از حموم اومدم بیرون ... حوله رو تنم کردم و حسابی موهام و خشک کردم ... نگاهم به لباس روی تخت افتاد ... چشمام گشاد شد ... لباس خواب ؟ الان ؟ ای خدا از دست هیرا ... یه لباس مشکی که حالت عروسکی داشت ولی باز بود ... کیهان چشماش باز بود و به این ور و اون ور نگاه می کرد ... در حالی که کرم نرم کننده می مالیدم به دست و صورتم گفتم :

من _ قربونت بشم عسل مامان ... شما چشمات بازه پسرم ؟ داری کیو دید می زنی ؟

و بعد خم شدم و محکم ماچش کردم که گریش دراومد ... چشماش هیپنوتیزم داشت بچم !

لباس و سریع تنم کردم که هیرا وارد اتاق شد با دوتا لیوان !

لبخندی به وضعیتم زد و با چشمای شیطونی گفت :

هیرا _ اولالا !

خندیدم و در حالی که کیهان و بغل کرده بودم و با دست آروم می زدم پشتش گفتم :

من _ بی تربیتی دیگه !

یکی از لیوانا رو گرفت سمتم و گفت :

هیرا _ بخور تغذیه شی !

خون بود ... از دستش گرفتم و با اون دستم که خالی بود یه راست سر کشیدم .

هیرا برگشت و به پنجره نگاه کرد و گفت :

هیرا _ چه غروب قشنگی !

برگشتم و به پنجره نگاه کردم ... آره خیلی قشنگ بود ... همون طور که کیهان دستم بود بلند شدم و رفتم سمت بالکن ... خوبی خونمون این بود که هیچکس از تو بالکن نمی تونست ما رو ببینه ! هیرا پشت سرم قرار گرفت و دستش و دور کمرم حلقه کرد .

در حالی که به غروب آفتاب خیره شده بودیم گفتم :

من _ این همه زیبایی برای خداست ها !

چونش و گذاشت روی سرم و گفت :

هیرا _ معلومه ... واقعا چشم نوازه !

کیهان و آوردم جلو و به چشماش خیره شدم ... زل زده بود به چشمای ما ... گوی چشماش ترکیبی از آبی و سورمه ای و طوسی بود ... مثل کهکشان !

داخلش غرق شدم ... در آینده پسری رو دیدم که بی نهایت شبیه من و پدرش بود ... خوشگل و تو دل برو و خندون ... وقتی می خندید دو تا چال روی گونش میفتاد ... دیدم که تو بغل دونفر بود و از ته دل می خندید ... اون من و هیرا بودیم ! هیچ تغییری نکرده بودیم ... هیچی ... پیشونیامون و بوسید و دست انداخت گردن دوتامون ... دیدم که کنار یه دختر خوشگل و زیبا وایساده ... اون دختر همونی بود که قبلا دیده بودمش ... عسل ... همونی که آیندش و دیده بودم ... دختر زیبای رها و شایان ! این دو در کنار هم جفت خیلی زیبایی بودن ... پسرم در آینده با کارهاش موجب افتخاره من و هیرا شده بود !

یهو برگشته شدم به عقب و با لبخند و چشمایی که از اشک پر شده بود گفتم :

من _ تو باعث افتخار مایی پسرم !

هیرا در گوشم زمزمه کرد :

هیرا _ توهم دیدیش ؟

برگشتم و زل زدم تو چشماش و با بغض گفتم :

من _ زیباترین صحنه ی عمرم و دیدم هیرا .

لبخندی زد و پیشونیم و با بوسش داغ کرد ... کیهان و از دستم گرفت و نگهش داشت و به پیشونی اونم بوسه زد ... با یه دست کیهان و با دست دیگش کمرم سفت چسبیده بود ... سرم و گذاشتم روی شونش و با هم به تماشای غروب آفتاب نشستیم !

زیر لب زمزمه کردم :

من _ آری آغاز دوست داشتن است ...

گرچه پایان راه ناپیداست ...

من به پایان دگر نیندیشم ...

که همین دوست داشتن زیباست !

( فروغ فرحزاد )

*****

میشا ، دختری خوناشام به دختری جاودانه تبدیل شد و با همسر خود ، هیرا و پسرش کیهان تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند ... عشق ، به معنای درست زندگی کردنه ! این یه افسانه بود ولی ... درس عشق و متحد بودن رو می آموخت !



حرفی از نویسنده :

شخصیت میشای من با تمام شخصیت های داستانم فرق داشت و طبیعیه که بیش تر از همه ی شخصیت هام براش زحمت کشیدم ... امیدوارم بازم مثل همیشه با لطف و بزرگواریتون و با نظرا و انرژی های مثبتتون من و دعوت به نوشتن کنید ! امیدوارم لذت برده باشید ... نظر فراموش نشه حتمنا خواهش خواهش ... عاشق همتونم به مولا ...

پایان

مورخ : 9/2/1397

ساعت : 12:21 دقیقه بامداد

رمانای دیگم رو هم بخونید :

1_ عشق یعنی سردرد

2_دختری با اسانس سیگار

3_آقای جلف من

4_میشا دختر خوناشام (جلد اول )

یا علی مدد
 

موضوعات

بالا