درحال تایپ میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) | Mohadeseh.f ( محدثه فارسی )

رمانم چطوره بروبچ ؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#71
گوشی آیفون و گذاشت سر جاش و برگشت طرف من و گفت :

هیرا _ برو لباست و عوض کن ببینم ... وایساده با نیش باز به من نگاه می کنه !

خندیدم و با سرعت رفتم سمت اتاقمون ... لباس مناسبی پوشیدم و رو موهام و یه شال انداختم ... هنوز از دیشب تا حالا ازم حرصیه ! رفتم پایین که جوردن و امیر آویزون گردن هیرا بودن و ترکیده بودن از خنده ! هیرا هم قرمز شده بود از خنده ... متعجب نگاهشون کردم که یهو ریکی از آشپزخونه پرید بیرون ... ای بیشور ... بیسکوییتام و دزدیده بود و توی دهنش بود ... خواستم بهش حمله کنم که دستاش و گرفت سمتم و گفت :

ریکی _ دوستم ؟ بارداریا !

خواستم جیغ بزنم که داد زد :

ریکی _ غلــــــط کردم ، جیغ نزن !

لبخند زدم و گفتم :

من _ سلام دوستیم ، خوش اومدی ... دلم برات تنگولیده بود !

مات بهم خیره شد ... رفتم نشستم رومبل و نظاره گر امیر و جوردن و هیرا شدم که هنوز می خندیدن ... ریکی کنارم نشست و گفت :

ریکی _ به قول خودت ، ناموسا هنوز با اخلاقت آشنا نشدم !

من _ برای اینکه من تکم تو جهان !

امیر که صدامون و شنیده بود با خنده گفت :

امیر _ زررررررت !

جیغ بنفشی زدم که همشون چسبیدن به مبل ... این امیر بیشور همیشه باید من و ضایع کنه ...

جوردن _ اه امیر خفه شو ...

امیر با خنده پشت هیرا که سعی می کرد خندش و بخوره قایم شد ... جدی به هیرا نگاه کردم تا این نمایش مسخره رو تموم کنن ... نگاهش و انداخت پایین !

من _ چخبرتونه چتر کردید ؟

ریکی دستش و گذاشت روی مبل و دقیقا پشت سرم و گفت :

ریکی _ انگشتر و بیار که کلی باهاش کار داریم ... باید زودتر شروع کنیم !

دستم و بردم بالا و غریدم :

من _ لازم نکرده شما دخالت کنید ... من خودم از پسش برمیام .

جوردن با تعجب گفت :

جوردن _ یعنی چی میشا ؟ یادت رفته ؟ ما یه تیمیم .

امیر عصبی تر گفت :

امیر _ اصلا چرا حرف بیخود می زنی ؟ تو با این وضعت ؟

با حرفاشون قشنگ دهنم و بستن ... خدا بگم چیکارشون نکنه .

امیر _ بلند شو انگشتر و بیار ...

من _ حال ندارم !

هیرا بلند شد و یه دونه زد تو سر امیر و گفت :

هیرا _ دفعه آخرت باشه دستور میدی به زنم .

لبخند دندون نمایی زدم و به امیر که مثل ببر زخمی نگام می کرد ابرو بالا انداختم .

هیرا رفت بالا تا انگشتر و بیاره که امیر و جوردن یه نگاه به هم کردن و دوباره ترکیدن از خنده ... پوکر نگاهم و ازشون گرفتم و دوختم به ریکی که داشت دخل بیسکوییتام و در میاورد ...

من _ ریکی ؟

با دهن پر گفت :

ریکی _ هوم ؟

لبم و جوییدم و گفتم :

من _ آدام چرا نیومده ؟

بیسکوییت و قورت داد و گفت :

ریکی _ با آریزونا رفتن بیرون ... برای همین !

سرم و تکون دادم و دوباره گفتم :

من _ با سیدنی چیکار کردی ؟
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#72
زل زد تو چشمام و گفت :

ریکی _ دلم براش می سوزه ... می دونم داره سعی می کنه که به روی خودش نیاره ولی ، ولی من نمی تونم خوشبختش کنم میشا !

کامل برگشتم طرفش و گفتم :

من _ از کجا می دونی ریکی ؟

جدی نگاهم کرد و گفت :

ریکی _ از اون جایی که بهش علاقه ای ندارم .

حق با اون بود ... به زور نمی شد عشق و گدایی کرد ... می شد ؟

هیرا اومد پایین و انگشتر و داد دست امیر ... امیر اخماش رفت توی هم و بهش نگاه کرد ... یهو حلقه آتیش گرفت ... سریع پریدم طرفش و گفتم :

من _ داری چی کار می کنی ؟

امیر در حالی که هنوز بهش زل زده بود گفت :

امیر _ دخالت نکن ، خودم می دونم دارم چی کار می کنم .

ساکت نشستم و بهش خیره شدم ... یهو مغزم سوت کشید ... دستم و گذاشتم رو سرم و جیغ زدم ... امیر هنوز داشت یه چیزی زیر لب می خوند ... هیرا و جوردن پریدن طرفم ... ولی من از درد مثل مار می پیچیدم دور خودم ... چشمام و بستم و جیغ زدم ... تصاویر نامفهومی توی ذهنم نقش می بست ... از یه مردی که افتاده بود رو زمین و دستش روی سرش بود و فریاد می زد ... ولی چهرش و نمی تونستم ببینم ... درد سرم بیشتر شد و بیشتر جیغ کشیدم ... جوری که حنجرم داشت پاره می شد !

کم کم درد سرم کم شد ... چشمام و باز کردم و دستم و از روی سرم برداشتم ...

هجوم چیزی رو روی گونم احساس کردم ... دست کشیدم روی گونم ... به انگشتم خیره شدم ... خون بود ... از چشمم خون اومده بود !

با صدای هیرا سرم و بلند کردم و به قیافه نگرانش نگاه کردم

هیرا _ حالت خوبه عزیزم ؟

فقط سرم و تکون دادم ... امیر هم نشست جلوم و حلقه رو گرفت سمتم ... بهش نگاه کردم ... شونه ای انداخت بالا و گفت :

امیر _ لازم بود مطمئن بشم تله نیست ... شاید بهتره بگم که خودمون رو برای جنگ باید حسابی آماده کنیم !

ابرو هام و انداختم بالا و به کمک هیرا بلند شدم ... همین طور که بهش تکیه زده بودم گفتم :

من _ پس کار سهراب و آرمان و سایه رو بهتره سریع تر انجام بدیم !

سرشون و تکون دادن ... دلم واقعا دیگه درد می کرد و نیاز داشتم یکمی دراز بکشم !

سرم و تکون دادم و رو بهشون گفتم :

من _ معذرت می خوام ... من برم یکمی استراحت کنم ...

لبخند زدن و سرشون و تکون دادن ... به هیرا گفتم پیششون وایسه و خودم رفتم بالا ... در اتاق و سریع بستم و به سمت آیینه رفتم ... چشمام یکمی قرمز شده بود ... لبخند بدجنسی زدم و گفتم :

من _ مثل اینکه کارت تمومه آقای جانی !

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#73
داد زدم :

من _ یــک ، دو ، ســـه ! حالا ...

آرمان و سهراب و سایه شروع کردن به دوییدن ... تو یه چشم به هم زدن سایه کنارم وایساد و با لبخند یه سیب برداشت و گاز زد ... سریع تر از اون سیب و از دستش قاپیدم و اون با تعجب و بهت نگاهم کرد ... لبخندی بهش زدم و شونم و انداختم بالا ... سهراب و آرمان با نفس نفس کنارم وایسادن ... سهراب خم شد و

شروع کرد نفس کشیدن ... آرمان دست به کمر گفت :

آرمان _ این بی انصافیه داری یه مسابقه رو با ما و سایه می ذاری !

ابروم و انداختم بالا و همون طور که می نشستم روی صندلی لیوان آب و برداشتم و ناگهانی پاشیدم طرفش ... بهش نگاه کردم ... وایساده بود و با نگاهی که تبدیل به یه کره ی آب شده بود ، آب رو روی هوا کنترل کرده بود ... جوری که اصلا نمی ریخت روی زمین ... لبخند زدم ... خوبه ، بچه ها خوب باهاش کار کردن !

لبخند زدم و با رضایت گفتم :

من _ عالیه !

نگاهی به سیبی که سایه دوباره کش رفته بود کردم و رو به سهراب گفتم :

من _ نظرت چیه یه سیب رو آتیش بزنی ؟

لبخند زد و سریع سیبه توی دست سایه آتیش گرفت و سایه با جیغ انداختش زمین ... ولی سهراب بازیش گرفته بود که این آتیش رو شعله ور تر کرد ... خیلی خوبه ، اگه اینجوری پیش بره ، امکان پیروزیمون زیاده .

چاقو رو از توی ظرف سیب در آوردم و پرت کردم طرف آرمان ... سریع به آبی که به طرفش پاشیده بودم اون و مهار کرد ... دوباره اون یکی چاقو رو برداشتم و پرت کردم طرف سهراب که سریع آتیشش زد ... بلند شدم و با دستم مشت زدم بهشون ... پرت شدن و خوردن زمین ... دست به کمر وایسادم و گفتم :

من _ هی هی ... بلند شین پسرا که وقت تمرین اصلیه !

سایه خندید که تا به خودش بیاد زدم به پاش و افتاد زمین ...

من _ یادتون نره ... با موجوداتی مثل خودتون طرف نیستید ... با یه موجوداتی مثل من طرف هستید ... با یه اشتباه ممکنه که با گازشون ، تمام خون بدنتون و ازتون بگیرن !

بلند شدن که با اون وضعم بهشون حمله کردم و شروع به مبارزه کردیم ... زیاد تکون نمی خوردم و در حالت عادی حمله می کردم و دفاع می کردم ... با یه حرکت سریع دست آرمان و پیچوندم و مجبور به زانو زدنش روی زمین شدم ... در همون حالت نگهش داشتم و رو به سهراب و سایه که نفس نفس می زدن گفتم :

من _ حرکت من و دیدید ؟ من فقط دستش و پیچوندم ...

دستش و ول کردم و یهو گردنش و چسبیدم ... بچه ها با هول به من خیره شدن

من _ ممکنه اونا گردنش و ...

یکمی جوری که بهش آسیب نرسه گردنش و پیچوندم که تق صدا داد و ادامه دادم :

من _ بپیچونن !

آرمان داد زد که ولش کردم و گفتم :

من _ تمرین بعدی مشت زدنه ... هر چقدر مشتاتون قوی باشه به نفعتونه .

به کیسه بوکسای ساخته شده از چوب اشاره کردم و گفتم :

من _ خیلی روش تمرین کنید ...

رفتم سمت یکی از کیسه بوکسا و مشتام و تنظیم کردم ...

من _ اول آروم آروم ...

و شروع کردم آروم آروم ضربه زدن ...

من _ و بعد تند و تند و تند تر !

و سریع شروع کردم ضربه زدن ... جوری که کیسه بوکس به اون سنگینی می خورد به درختا !

وایسادم و با لبخند نگاهشون کردم ... شونه ای انداختم بالا و گفتم :

من _ نوبت شماست ...

به هم دیگه نگاهی کردن و به سمت کیسه بوکسا اومدن ... همون طور که بهشون گفتم ، شروع کردن به زدن ... پسرا که انگار خیلی خوششون اومده بود محکم می زدن و به دردش توجهی نمی کردن ... ولی سایه هر دودیقه از درد به خودش می پیچید ... انگار الیزا و جولیا خیلی باید روش کار کنن ...

به سمت سهراب رفتم و دست به سینه وایسادم و جو دادم :

من _ ماشاءالله پسر ... آفرین ... محکم ... آتیشش بزن !

یهو مشتاش آتیشی شد و ضربه زد ... صحنه ی خیلی جالبی بود ... چشماش شعله می کشید ... لبخند زدم و روبه کردم طرف آرمان و بازم جو دادم :

من _ تو می تونی آرمان ... محکم تر پسر ... خفش کن !

چشاش مثل گوی آب شد و از دستاش شروع کرد قطره قطره آب چکیدن ... جوری که کیسه بوکس نم دار شده بود ...

با لبخند نگاهشون کردم و گفتم :

من _ آتیش می سوزوندشون و آب خفه و کلافشون می کنه ...

وایسادن و با نفس نفس من و نگاه کردن .

من _ سهراب ، روی دمای بدنت کار کن ... روی آتیشات ... قویشون کن ... کنترلشون کن ... چون با مشت های آتشینت نابودشون می کنی !

به آرمان نگاه کردم و ادامه دادم :

من _ آرمان ، هرچه قدر دستت خیس تر باشه ، توی مشت زدن کمکت می کنه ... دشمن از خیسی صورتش کلافه میشه و آروم آروم ، کم میاره و می بازه !

رو به سایه که داشت ناله می کرد گفتم :

من _ مطمئن باش جولیا و الیزا از من سخت گیر ترن ... تو به عهده ی اونایی !

شروع کرد غر غر کردن و نشستن روی زمین ...

لبخند زدم و گفتم :

من _ ادامه بدین پسرا ... من به شما ایمان دارم !

و بعد راهم و کج کردم و به سمت موزه ( خونه بروبچ ) رفتم ... بچه ها در حالی که پراکنده بودن و هرکدوم یه کاری رو انجام می دادن ، با ورود من به سمتم برگشتن و نگاهم کردن ... نشستم روی مبل و گفتم :

من _ اتفاقی افتاده ؟
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#74
دیوید چشماش و چرخوند و گفت :

دیوید _ هیچ نقشه ای به ذهنمون نمی رسه !

لیوان حاوی خونی که از طرف آریزونا سمتم گرفته شده بود و از دستش گرفتم و گفتم :

من _ ممنون آری .

رو کردم طرف دیوید و گفتم :

من _ ولی من یه نقشه خوب دارم !

همشون آروم شدن و برگشتن طرف من ... از اون جایی که من مهارت خیلی خاصی دارم توی خماری گذاشتن افراد ، خون و سر کشیدم و بلند شدم .

کلید خونم و از روی میز برداشتم و گذاشتم تو جیب لباسم ... شالم و درست کردم و به بچه ها که عین بز زل زده بودن به من نگاه کردم و گفتم :

من _ ها ؟ چتونه ؟ فعلا خستم بعدا در مورد این موضوع با هم بحث می کنیم .

با حرص نفساشون و فرستادن بیرون ... به سمت خروجی رفتم ولی یهو برگشتم و گفتم :

من _ جولیا ؟

جولیا نگاهم کرد و گفت :

جولیا _ بله ؟

لبخندی به روش زدم و گفتم :

من _ با الیزا روی سایه کار کنید ... می خوام خیلی روش سخت بگیرید ...

سرش و تکون داد و گفت :

جولیا _ حتما !

به دیوید و مایکل هم تاکید کردم با آرمان و سهراب تمرین کنن تا قوی تر بشن و بعد از اون از موزه زدم بیرون ... به سمت خونم رفتم و در و باز کردم و داخل شدم ... چراغ و روشن کردم و نشستم روی مبل و دستم و گذاشتم روی شکمم !

چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم که یهو صدای بوق تلفن اومد و رفت روی پیغام گیر ... و در اون لحظه صدای لعنتی جانی رو شنیدم :

جانی _ می دونم که الان داری به صدام گوش میدی ... ولی بدون با اون انگشتری که دستته هیچ کاری نمی تونی بکنی ... ( خندید و ادامه داد : ) تو کوچیک تر از این حرفایی ... می دونی ؟ بچه دوستتون خیلی زیباست ... اومم رها و شایان ؟ درست گفتم ؟ برای نابود کردنت انتظار می کشم عزیزم !

و بعد صدای بوق بوق پشت سر هم به گوشم خورد ... چشمام و باز کردم و عصبی خیره شدم به تلفن ... وای خدای من ... تمام وجودم از نفرت شد ... جلوی چشمام و خون گرفته بود ... رها و شایان و دخترشون ؟

عصبی بلند شدم و بی توجه به وضعیتم سریع رفتم بالا و در کمد و باز کردم ... همه جا رو بهم ریختم و بالاخره پیداش کردم ... بهش نگاه کردم و با حرص زیر لب گفتم :

من _ نابودت می کنم !

گذاشتمش توی جیبم و سریع به سمت پایین رفتم ... در خونه رو باز کردم و دوییدم ... جون دوستام در خطر بود ... دستام و کشیدم دور شکمم تا محافظت شه !

از خیابون رد شدم و رسیدم به یه میان بر ... با تمام توانم دوییدم ... با این محافظت می دونستم بلایی سر بچم نمیاد ولی بعدش و باید مراقب بود ... لحظه ای که قراره با اون جانی کثافت ملاقات کنم ... تو این لحظه انقدر عصبی هستم که حتی به هیچ نیروی کمکی هم احتیاج ندارم ... حتی به هیرا هم فکر نکردم ! می دونستم اقامتگاهش کجاست ... همه با تعجب نگاهم می کردن و من می دوییدم ... من با تیپی که فقط یه شلوار کشی ساده مشکی و زیر سارافونی حلقه ای مشکی و روشم یه سارافون دکمه ای لی که دکمه هاش باز بود و یا شال مشکی ... داشتم نزدیک جاده می شدم که از نرده ها پریدم پایین و بعد از اطمینان پیدا کردن با سرعت نور شروع کردم به دوییدن ... با این روند من یک ساعت دیگه مکان مورد نظرم ... برگا و شاخه های درختا وقتی با سرعت می دوییدم به صورتم برخورد می کردن و اعصابم و بیشتر خورد می کردن !

نمی دونم ساعت ها و ثانیه ها چجوری می گذشت ... گاهی باید به خاطر اشتباهات خودمون نذاریم که جون دیگران در خطر بیفته ... من با دنیای رها و شایان فاصله داشتم ... اون ها انسان هستند و اشرف مخلوقات ... حق زندگی دارن ولی من ... من چیم ؟ یه موجود ترسناکی که همش دست روی دست می ذاره و آخر سر جون دوستاش برای موضوعی که اصلا در موردش خبر ندارن به خطر میفته !

ولی من میشا هستم ... نمی ذارم برای اونا اتفاقی بیفته ... هوا تاریک شده بود ... لباسام خاکی و گلی ... وایسادم و پشت یه درخت قایم شدم !

همون جا بود ! همون کلبه ای که توی ذهنم تصورش می کردم ... همونی که خیلی از شب ها کابوس من شده بود .

ولی این بار توی واقعیته ... من دارم در واقعیت می بینمش ... نفس عمیق کشیدم و دستم و دوباره کشیدم رو شکمم ... احتیاط شرط عقله !

از پشت درخت بیرون اومدم و با قدم های آهسته به سمت کلبه رفتم ... جلوی درش ایستادم و چشمام و بستم و باز کردم ؛ نفس عمیقی کشیدم و در کلبه رو با شدت بازش کردم !

ولی ... ولی هیچ کسی توش نبود ... عصبی رفتم توش و به دور و بر نگاه کردم ... یه تخت اون جا بود و چند صندلی و میز و یخچال کوچیک ... به سمت میزی رفتم که روش پر از کاغذ بود ... نگاهی به کاغذای روی میز انداختم ... یه نقاشی روی میز بود ... برش داشتم و نگاهش کردم ... جانی و آهمانت و وای خدا رونالد ... البته خیلی بچه تر هست قیافش ... و یه زنی که قیافش بسیار زیبا و شبیه به رونالده ... و مهربونی توی چهرش بی داد می کنه ... آهمانت ولی ، بدجنسی از قیافش بیداد می کنه حتی توی نقاشی ... این نقاش باید خیلی حرفه ای بوده باشه .

پوزخندی زدم و نقاشی رو انداختم روی میز و کمی دور و اطراف و گشتم ... چه جالب شومینه هم داشت ... به سمت شومینه رفتم ... گرما هنوز ازش بیرون می زد ... دستم و گذاشتم روی هیزما ... ولی سریع کشیدم ... داغه داغ بود ... پس معلومه که مدت زیادی نیست از این کلبه رفته بیرون ... صد در صد بر می گرده !

لبخند بدجنسی زدم و از کلبه اومدم بیرون !

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#75
به هرطرف که می رفتم دست و پای انسان هایی رو می دیدم که توسط گرگینه ها

تیکه تیکه شده بودن !

قطره اشکی از چشمم ریخت ... به خداوندی خدا قسم انتقام تمام هم وطنام و ازت می گیرم جانی .

دستم و کشیدم رو شکمم و گفتم :

من _ متاسفم عزیزم ! متاسفم که آوردمت اینجا .

به ساعت توی دستم خیره شدم ... دقیقا پنج ساعت از اومدن من به اینجا می گذره

و خبری از جانی کثافت نیست ! یاد هیرا افتادم ... الان مطمئنن از دستم عصبیه و داره در به در دنبال من می گرده !

نشسته بودم روی تخته سنگ و عصبی خیره بودم به اعضای بدن انسان ها .

با صدای خش خش برگا سریع حالت دفاعی به خودم گرفتم و چشم دوختم به برگا و علف های بلندی که تکون می خوردن ... بالاخره کنار رفت و ... وای ... کسی نبود جز هیرای عصبی ! پشت سرش بچه ها ... همشون بودن ... همشون !

و عصبی به من زل زدن همشون با هم ! لبخند هولی زدم و گفتم :

من _ چیزه ... من براتونـ....

و صورتم یه وری شد ... با تعجب دستم و گذاشتم روی گونم و خیره شدم به هیرا ... الان ... الان اون چی کار کرد ؟ زد توی صورت من ؟

هیرا _ تو کی انقدر بی صاحاب شدی ؟ هان ؟

اشکی از رو صورتم چکید و زیر لب گفتم :

من _ ببخشید !

با لحن سرزنش کننده ای گفت :

هیرا _ ببخشم ؟ چی و ببخشم ؟ اومدم خونه دیدم زنم نیست و از این اون پرس و جو کنم بعد با هزار تا بدبختی با کمک ساحرمون فهمیدیم کجاست و همه با نگرانی تا اینجا اومدن که چیشده ؟ زنم سرخود بلند شده اومده با جانی بجنگه !

آب دهنم و قورت دادم و سرم و زیر انداختم ... این دفعه صدای ملامت کننده ی آدام بلند شد :

آدام _ تو چرا بدون فکر دست به هر کاری می زنی میشا ؟ فکر کردی خیلی شجاعی ؟ نخیر .

داد زدم :

من _ بسه ... به هیچ کدومتون ربطی نداره ! اصلا دوست داشتم .

جیم عصبی خندید و گفت :

جیم _ تازه طلبکارم هست !

امیر غرید :

امیر _ آخه اسکل خر ، چی فکر کردی با خودت ؟

به هیرا نگاه کردم و بهش فهموندم که تقصیر اونه که اینا اینجوری دارن من و ملامت می کنن ! اما اون با اخم به من خیره شده بود .

آرمان و سهراب و سایه خسته نشسته بودن زمین ! معلوم بود که تا الان رو دوش بچه ها بودن ... البته سایه که مطمئنا خودش اومده و از راه طولانی خسته شده بوده !

بغضی که گلوم و خراش می داد تبدیل به فریاد شد :

من _ چیکار می کردم ؟ من که از قبل نقشه ای نداشتم ... دست روی دست می ذاشتم تا اون جانی کثافت جون بهترین دوستام و بگیره !

روکردم طرف هیرا و درحالی که اشکام آروم می ریخت گفتم :

من _ نگو که اون پیغام و نشنیدی !

با اخم سرش و انداخت پایین ... سرم و به عنوان تاسف تکون دادم و به جسد ها و تکه های روی زمین اشاره کردم ... دستام می لرزید :

من _ نگاه کنید ... اینا مردم سرزمینم بودن ... من کی با مردمتون این کار و کردم ؟ جز اینکه آشغال و عوضی بودن ؟ هان ؟

همشون با سکوت به من خیره شده بودن ... ادامه دادم :

من _ من نمی تونستم بشینم و مرگ رها و شایان یا حتی بچشون و ببینم ؛ اون عوضی دست به هر کاری می زنه ... شما چرا نمی خواید متوجه بشـــید ؟

چشمام فقط قطره قطره اشکاش و می ریخت روی گونم ... لبم لرزید و گفتم :

من _ متاسفم ، فقط همین .

زک به سمتم اومد و گفت :

زک _ من تا آخرش باهاتم میشا !

با نگاه اشکیم و لبخندی که رو لبم نشست زل زدم به زک و گفتم :

من _ ممنون رفیق !

میسن درحالی که داشت با چوب ور می رفت گفت :

میسن _ فکر کردی برای چی هممون اینجاییم ؟

نگاه نافذش و دوخت تو چشمام و گفت :

میسن _ برای اینکه ما یه تیمیم ... مگه نه ؟

لبخندم عمق گرفت . به هیرا نگاه کردم ... دلخور بود ... حقم داشت ! من این چند وقته بدجوری اذیتش کردم !

امیر درحالی که چپ چپ نگاهم می کرد گفت :

امیر _ حالا سه ساعته اینجا ولویی ، چیکار تونستی بکنی ؟

جدی شدم و گفتم :

من _ اون کلبه ای که همیشه تو تصورات و کابوسام می دیدم ؟ یادتونه ؟

همشون با کنجکاوی سرشون و تکون دادن ... ابروم وانداختم بالا و گفتم :

من _ دقیقا همین جاست !

با تعجب به هم دیگه نگاه کردن ...

هیرا _ جانی چی ؟ اینجاست ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ شواهد نشون میدن که اینجاست ... این از جسد انسان ها که توسط یه گرگ وحشی دریده شده و هیزم توی شومینه ... داغه داغ بود وقتی رسیدم ! مطمئنا برای نقشه ای از کلبه دور شده ... ولی هر نقشه ای که کشیده بر باد فنا رفت ! چون ما اینجاییم و قراره نابودش کنیم .

ریکی سریع گفت :

ریکی _ هی هی هی ! دقیقا کلبه کجاست ؟

من _ دقیقا در 1000 متری تو !

نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

ریکی _ خوبه . خیالم راحت شد ... دوساعته داریم داد و بیداد می کنیم !

بی توجه به حرفش گفتم :

من _ همتون و پوشش میدم ... به محض اینکه برگشت باید بهش حمله کنیم !

الانم بیکار نشینید ... بلند شید تمرین کنید ! اینجا جای امنیه !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#76
بدون اعتراض همشون بلند شدن و مشغول شدن ... به سمت هیرا رفتم .

من _ هیرا واقعا متاسفم !

بدون اینکه نگام کنه گفت :

هیرا _ ارزش خودم و فهمیدم ... بس کن !

خواست بره که محکم نگهش داشتم ... برگشت ولی نگاهم نکرد .

من _ نگام کن !

نگاهم نکرد ... با صدای بلند تری گفتم :

من _ نگام نکنی باور کن یه بلایی سر خودم میارم ... می دونی که چقدر کله خرابم ؟

بالاخره نگاهم کرد ... دستام وگذاشتم دوطرف صورتش و گفتم :

من _ باور کن لعنتی ... اون لحظه به یاد هیچی نبودم ... خون جلوی چشمام و گرفته بود می فهمی ؟ هیرا درکم کن !

آروم گفت :

هیرا _ توچی ؟ من و درک می کنی ؟

من _ آره ... به خدا که آره ، هیرا من خیلی اذیتت کردم ولی حال و روز من و این چند وقت دیدی که بی مرام ! من و می بخشی ؟

دلخور گفت :

هیرا _ موضوع ساده ای نیست .

دستام شل شد و صورتش و رها کردم ... مات نگاهش کردم و گفتم :

من _ که اینطور !

برگشتم و پشتم و کردم بهش ... ولی گفتم :

من _ حرف آخرته ؟

صداش نیومد ... پوزخندی همراه بغض زدم و حرکت کردم که دستم کشیده شد و رفتم تو قشنگ ترین جای دنیا ... آغوش پر مهر همسرم !

درگوشم زمزمه کرد :

هیرا _ یه روز بدون تو یعنی مرگ ! چطوری باهام اینکار و کردی ؟ هان ؟ پشتت و راحت می کنی بهم و همه چیو تموم می کنی ؟ مگه من می ذارم ؟

لبخندی نا خود آگاه روی لبم نشست ... بوسه ای به سرم زد و گفت :

هیرا _ درسته ناراحتم ولی ... باعث نمیشه که ازت دست بکشم عزیزم .

من فداش شم که دلش انقدر مهربونه ... ببین راه خر کردنو ؟

ازش جدا شدم و با لبخند گفتم :

من _ خیلی خوب ، جلو بچه ها زشته !

خندید و گفت :

هیرا _ بله دقیقا الان که گوشاشون تیــــزه !

تیزه رو بلند و رو بهشون گفت که همه به تکاپو افتادن ... ای بیشورا داشتن گوش می کردن !

امیر داد زد :

امیر _ خیلی اَنید ... من نشنیدم ، یکی بیاد بهم بگه !

سایه هم گفت :

سایه _ ما هم نشنیدیم !

جوردن لبخند شیطنت باری زد و گفت :

جوردن _ بیاید اینجا تا بهتون بگم .

شونه ای بالا انداختم و نشستم روی تخته سنگی ... مشغول کنترل کردن قدرت محافظت کنندم بودم ... کم کم امیر هم اومد کمکم .

مشغول بودم که یهو صدایی به گوشم خورد ... چشمام روی امیر ثابت موند که داشت تمرین می کرد .

صدای ... صدای جریان آب بود ... سریع به آرمان نگاه کردم که داشت با آریزونا می جنگید !

بلند شدم که امیر متعجب نگاهم کرد ... با سرعت نور به سمت صدا حرکت کردم ... تقریبا نزدیکی کلبه جانی بود .

از دیدن منظره روبروم دهنم مثل گاراژ باز شد !

صدای بچه ها پشت سرم بلند شد :

سیدنی _ اوه خدای من ! اینجا رو باش .

با تعجب به رودخونه بزرگ و زیبایی که در اون جا قرار داشت خیره شدم ... این خیلی زیباست !

برگشتم سمت بچه ها و گفتم :

من _ خیالمون راحته از بابت آب ، چون که آرمان کنترلش و داره .

با افتخار و غرور سرش و برد بالا و گفت :

آرمان _ حتما !

خواستیم برگردیم که صدای پا گوش هممون و نوازش داد ... امروز خیلی صداها به گوشم می خوره ... صدای پای یه نفر هم نیست ... صدای پای یه لشکره !

هممون مثل این فیلما آروم آروم برگشتیم و به روبه رو چشم دوختیم ... حیرت زده به همشون خیره شدم ... موجوداتی از تبار گرگینه که شنل های بلندی تنشون بود ( دقیقا مثل فیلم گرگ و میش قسمت آخرش ) ... نه یک نفر ، نه دو نفر ، بلکه 50 نفر بودن ... شایدم بیشتر !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#77
با دیدن جنی و سپهر که با لبخند به ما نگاه می کردن متعجب شدم ... اینا از کجا خبر داشتن ؟

سپهر _ دختر عمو انقدر مارو دست کم گرفتی ؟ ما هم ساحره داریم !

جنی که تا الان نظاره گر قیافه متعجب ما بود گفت :

جنی _ به ملاقات گروه سایرس رفتم و از بازگشت جانی و کثافت کاریاش گفتم ... اونا هم با بزرگواریشون به کمک ما اومدن ... دقیقا دوروز ما توی راه بودیم !

" گروه سایرس " ، گروهی که همیشه با ما مخالف بود ولی حالا به کمکمون اومده بود ... به پسری که شنلش قرمز بود و نشون دهنده اینکه رئیسشونه نگاه کردم ... موهای مشکی و حالت دار با چشمای نارنجی رنگ ... در واقع عسلی رنگ ولی دیگه داشت رو به نارنجی می رفت ... صورت سفید و بدنی هیکلی داشت ... به این ور رودخونه اومدن ... رفتم جلو و با افتخار و غرور گفتم :

من _ میشا هستم ... حتما من و می شناسید ! خیلی خوشحالم از ملاقات همتون و از شما ممنونم که به کمکمون اومدین ... واقعا از ته دل ممنونم ... اگه جای جبران باشه ، حتما براتون جبرانش می کنم !

پسرک اومد سمتم و گفت :

پسر _ ژولین هستم ... گرگینه 949 ساله ! رئیس گروه سایرس ... ازدیدنت خوشحالیم بانوی جوان !

تمام مکالماتمون انگلیسی بود ... هیرا به سمتشون اومد و خودش و معرفی کرد ... و اون ها هم گفتن که هیرا رو سال هاست که می شناسن !

در طول این مدت کلبه رو بهشون نشون دادم و اونا همشون اطمینان دادن که کمکمون می کنن ! هیچ وقت فکرش و نمی کردم که گروه گرگینه ها به کمکمون بیاد ... واقعا از جانی و سپهر ممنونم !

دور هم نشستیم و من از نقشمون گفتم ! همشون حیرت زده نگاهم می کردن !

ژولین _ نقشه خیلی خوبی دارید ... مخصوصا با این موجودات عجیب و ماورایی ! اولین باره همچین چیزی و تو این همه قرن می بینیم !

سهراب با خنده گفت :

سهراب _ ورژن جدیده داداش !

خوبه ... انگلیسیشون خوب بود ... فقط سایه بود که می لنگید !

چند نفر خندیدن ولی گروه سایرس جدی نگاهش کردن که همه لال شدن به خصوص خوده سهراب !

رو کردم طرف ژولین و گفتم :

من _ احتمال اینکه جانی بخواد ما رو از طریق آب بکشه زیاده برای همین آرمان ، با نیروی خودش می تونه آب و کنترل کنه ... همین طور ساحره ها و سهراب می تونن جلوی آتش سوزی رو بگیرن !

ژولین سرش و تکون داد و گفت :

ژولین _ خیلی فکر به جایی هستش .

صدای متعجب آدام از پشت سرمون بلند شد :

آدام _ اینجا چه خبره ؟

همگی برگشتیم که از دیدن یه لشکر دیگه هنگ کردیم ... خدای من واقعا اینجا چه خبر بود ؟!؟

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#78
به دختر جوانی که با اون قیافه آروم و ملایمش به من خیره شده بود ، زل زدم !

صدای رسا و زیباش گوشم و طنین داد :

دختر _ ایران جای زیباییه ! همینطور مردمانش ... بانو میشای جوان ! از دیدارتون واقعا خشنودم .

برای اولین بار توی عمرم لبخند متینی زدم و گفتم :

من _ واقعا ممنونم ! ولی ...

دستش و آورد بالا و کلاه شنلش و از روی سرش برداشت ... موهای عسلی رنگش بسیار با قیافش همخونی داشت ... صورت زیبا و سفید که کک و مک های کمرنگی داشت و چشم های شکلاتی رنگش به این زیبایی افزوده بود ( اوه اوه چه لفظ قلم شد ) لبخندی روی اون لبای صورتیش نشوند و گفت :

دختر _ الکساندرا هستم ... رئیس گروه تِموتِر ( Temooter ) ، گروه خوناشامی معروف 10 قرن اخیر !

گوشم سوت کشید و به ژولین خیره شدم ... رابطه زیاد خوبی با گروه تموتر نداشت !

لبخند دیگه ای زدم و گفتم :

من _ هم از شما هم از گروه سایرس بی نهایت سپاسگذارم !

الکساندرا _ باهوش هستید ؛ درسته تشکرتون برای کمکه ... ولی ما سالهاست به دنبال جانی و دخترش می گردیم ... از اینکه آهمانت ظالم و از بین بردی سپاسگذاریم ولی جانی رو باید بسپری دست ما !

ژولین اومد میون حرفمون و گفت :

ژولین _ اینطور نیست ، اون یک گرگینست و کارش و خودمون می سازیم !

هیرا این دفعه به آرومی گفت :

هیرا _ من هم رئیس گروه خودمونم ... یعنی خوناشاما و گرگینه ها و ساحره و ماوراییامون !

خندمون و خوردیم ... حتی اسم هم نداشت گروهمون ! هیرا حسابی قاطی کرده بود .

هیرا _ شما ها و ما اینجا هستیم همگی برای یه هدف ، اونم نابودی جانی .

می دونیم صد درصد الان که اون نیست داره یه کارایی انجام میده و اون کارشم حتما جمع کردن یه لشکره ! پس وقتی همگی اینجا هستیم یعنی باید هممون باهم

متحد بشیم ؛ هیچکدوم از گروه ها تنهایی کار خودش و انجام نمیده و همه با هم هستیم .

با افتخار نگاهش کردم ... اخم کرده بود و صحبت می کرد ...

ژولین و الکساندرا ساکت به هیرا خیره شده بودن .. هاهاها ! دهن همشون و بست .

دیگه بحثی پیش نیومد ... از هر گروه دونفر رفتن برای نگهبانی !

دور هم جمع بودیم و آتیش روشن کرده بودیم .

بچم تکون خورد ... امروز تغذیه نشده بود ... برای همین آریزونا از وسایلی که با خودش آورده بود یه کیسه خون بهم داد ... تشکر کردم و مشغول خوردن شدم .

مطمئن بودم که الان حسابی زیر نظر همشونم . برای اونا ایرانی بودن من و هیرا تعجب آور بود .

دستم و گذاشتم روی شکمم و کیسه خون خالی رو پرت کردم اون ور .

الکساندرا با دیدن دستم روی شکمم چشماش برق زد و سریع گفت :

الکساندرا _ اوه خدای من !

اخمام از حرکتش توی هم رفت ... با یه حرکت سریع به سمتم جهید و روبه روم قرار گرفت و مشغول وارسی کردنم شد ... اخماش در هم رفت و با لحن حیرت زده ای گفت :

الکساندرا _ تو بارداری !

گروهش همه متعجب به هم دیگه نگاه کردن ... مگه نمی دونستن ؟

من _ اما ... من فکر می کردم همه گروه ها از این خبر مطلع شده باشن !

دستش روی شکمم قرار گرفت ... دستم و گذاشتم روی دستش ... به چشمام خیره شد ، به چشماش خیره شدم ، همینطور همه به ما دونفر !

چی داشت می دید ؟ که دستش شل شد و با لحن مات زده ای گفت :

الکساندرا _ با شکوهه !

قیافم متعجب شد ... بلند شد و با حیرت و چشمایی که برق می زد رو به جمعیت گفت :

الکساندرا _ حدس می زنم این بچه هیرا باشه ... اینطوره هیرا ؟

هیرا نیم نگاهی به من انداخت و بعد با لحن رسایی گفت :

هیرا _ بله !

الکساندرا با صدای بلند گفت :

الکساندرا _ من ، پسری رو دیدم که چشمانش بی نهایت به پدرش شبیهت داشت و رفتارش مانند مادرش بود و پر غرور و پر افتخار ... اون باعث افتخار آیندگان و خودش و سر بلندی پدر و مادرشه ... اون خیلی با شکوهه !

در تمام مدتی که الکساندرا حرف می زد من و هیرا شگفت زده بهش خیره شده بودیم ! اشک غرور از چشمام فرو ریخت و دستم و گذاشتم روی شکمم !

به هیرا خیره شدم و با بغض و هیجان گفتم :

من _ هیرا ؟ بچمون پسره !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#79
چشماش برقی از اشک زد و من و بغل کرد ... زمان و مکان برامون مهم نبود !

بچم تکون خورد ... حتی هیرا هم فهمید ... همگی با لبخند به ما خیره شده بودن .

ولی این خوشحالی طولی نکشید چون دیوید و مایکل و چند نفر از گروه تموتر و سایرس اومدن و به تندی گفتن :

دیوید _ جانی برگشته ، ولی نه تنها ...

مایکل هم ادامه حرفش رو گرفت :

مایکل _ آره حق با هیرا بود ، یه لشکر با خودش راه انداخته انگار که از اومدن ما خبر داشته !

تپش قلب پیدا کردم ... دوباره مغزم رگای عصبیش به کار افتاده بود !

قیافم از خندون بودن و شاد بودن تبدیل شد به یه قیافه ی اخمو و عصبی .

همه بلند شدن و خودشون و آماده کردن ... گروه سایرس و گروه تموتر به ما کمک زیادی می کرد .

سریع به سمت آرمان و سهراب و سایه رفتم و گفتم :

من _ شما همین جا بمونید ...

و بعد برگشتم و داد زدم :

من _ رومــــــان ؟

رومان برگشت طرفم و با سرعت خودش و کنارم قرار داد .

رومان _ چیشده ؟

دستم و گذاشتم روی شونش که لرزید ... نفسم و عمیق فرستادم بیرون و دستم و برداشتم .

من _ این نیرو حسابی ازت محافظت می کنه ... مراقب این سه تا باش ... موقعی که لازم بود بیارشون !

آرمان سریع گفت :

آرمان _ نه نه ، ما هم میایم .

سریع محافظتشون کردم بدون اینکه خودشون بفهمن ... با جدیت نگاهش کردم و گفتم :

من _ این جنگ اون چیزی نیست که تو ذهنت می گذره ! پس همین جا بمونید .

و بعد ازشون دور شدم ... زیرلب بسم الله گفتم و دستم و بارها کشیدم روی شکمم !

دوتا دختر و یه پسر اومدن سمتم ...

پسر _ ما می تونیم نیروهای محافظت کنندمون و باهم یکی کنیم تا قوی تر بشه محافظ ها .

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ درسته ، ولی نه ، الان وقتش نیست .

با تعجب نگاهم کردن که با لبخند بدجنسی نقشم و بهشون گفتم ...

من _ پس الان تک تکی حفاظتشون کنید !

سرشون و با لبخند تکون دادن و از من دور شدن ... هیرا اومد سمتم و گفت :

هیرا _ بهتره تو بری ، من و آدام هستیم ... برو و از بچه محافظت کن !

با لبخند دستم و کشیدم رو شکمم و گفتم :

من _ اینم حفاظت !

و بعد دو تا دستام و بردم سمتش و تو بغلم گرفتمش ... با لرزش هیرا منم به لرزه افتاده بودم .

هیرا _ میش ... میشا داری ... چی کار ... می ... کنی ؟

ازش جدا شدم و بوسه ای به چشماش زدم و گفتم :

من _ نهایت نیروی محافظتم و بهت دادم !

مات زده گفت :

هیرا _ نیروت که تمومـ....

پریدم میون حرفش و گفتم :

من _ عزیز من ... این نیرو که تمام نشدنیه ! مطمئن باش !

بهم زل زد ... منم متقابلا بهش ... صدای آروم و دورگش به گوشم خورد ...

هیرا _ تو رو به خدا می سپارم !

و بعد سریع ازم دور شد ... اشک از چشمام فرو ریخت ... می دونم خدایا کمکمون می کنی ... تو همیشه مهربونی !

اشکام و پاک کردم و به سمت یارام رفتم و بهشون ملحق شدم ... یک جا وایسادیم ... آدام سمت چپم و هیرا سمت راستم ... جانی رو از دور دیدم ... کت و شلوارش برق می زد ... یاد رونالد افتادم و بغض کردم ... حس دوستانم به رونالد و فداکاریاش خیلی عجیب بود ... انگار حساب دوستیه رونالد از بقیه جدا بود برام !

( تو می تونی انتقام من و بگیری میشا ! بهت ایمان دارم )

لبخندی زدم و بغضم و قورت دادم ... من انتقام همه رو می گیرم .

لبخند کثیف و بدجنسش حتی از دور هم معلوم بود ... کم کم نزدیک و نزدیک تر شدن ... یه لشکر 100 نفره ... خوبه تعداد ما بیشتره !

جانی کنار طاهری ، ساحره عزیز و ایرانیش وایساده بود ... دستش و کرد توی جیبش و کج وایساد و با همون لبخند گفت :

جانی _ می بینم که پیشرفت خیلی بزرگی کردی میشا ، حتی تو خوابتم نمی دیدی که این گروه ها به کمکت بیان .

مثل خودش لبخند زدم و دست به سینه وایسادم و گفتم :

من _ دقیقا برای این اومدن کمکم چون که ازت نفرت دارن جانی ... نفـرت ... چیزی که پسرت و همسرت ازت داشتن و دارن !

رگای عصبیش بیرون زد و لبخند بدجنسش به لبخندی عصبی تبدیل شد :

جانی _ اوه هیرا ، پسرم !

هیرا خیلی ریلکس گفت :

من _ من و پسرت خطاب نکن عوضی .

خندید و به سمتمون قدم برداشت ... هیچکسی هیچ واکنشی نشون نداد چون همه آماده بودیم .

رو به روی آدام یعنی سمت چپ من وایساد و دستش و گذاشت روی شونه ی آدام .

جانی _ آدام ، چقدر شبیه به پدرت شدی پسر !

آدام لبخند حرص دراری زد و گفت :

آدام _ برو به جهنم عمو .

و بعد با لگد محکمی زد زیر شکم جانی و پرت شد به سمت عقب ... لشکرشون به سمتمون حمله کردن و ماهم آماده شدیم ...

داد زدم :

من _ مشعلا آمــاده !

و بعد داد بلند تری زدم و گفتم :

من _ الان لازمـــت داریم سهراب .

و بعد همگی با سرعت به سمتشون حمله کردیم ... گرگینه ها همشون به گرگ تبدیل شدن ... موقعیتم نبود که به گرگ تبدیل بشم !

مشعل به دستا وایساده بودن ... سهراب کنارشون وایساد و با نگاهش تمامی مشعلا رو روشن کرد ... آسمون رعد و برقی زد و نم نم بارون شروع به باریدن کرد .

دونه دونه گرگایی که به سمتم حمله می کردن و پوست و گوشتشون و جر می دادم و می خوردم !

از یه دراکولا و زامبی بدتر شده بودم ... این جنگ برای من حکم انبار غذا رو داشت !

بارون داشت شدید و شدید تر می شد ... تمام لباسام خیس شده بود ... برگشتم سمت سهراب و داد زدم :

من _ می تونی مشعلا رو تو این بارون کنترل کنی ؟

نگاهش آتشی شد و گفت :

سهراب _ می تونم .

سرم و تکون دادم و به سمت آرمان رفتم ...

من _ آرمان ... الان وقت اینه که کارت و خوب انجام بدی پسر !

سرش و تند تند تکون داد و من سریع برگشتم و به گرگی که سمتم حمله کرده بود با پام ضربه زدم ... غرش کردم و خودم و انداختم روش ... با دستایی که حالا ناخنام بلند تر شده بود و خونی گلوش و فشار می دادم ... سایه یه گوشه وایساده بود و حیرت زده به گرگینه هایی نگاه می کرد که تا چند لحظه پیش شکل انسان بودن ولی الان یه گرگ بودن .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#80
بچه توی شکمم ضربه محکمی بهم زد و باعث شد که غرش بلندی بکنم و با تمام وجود سر گرگ و از جا بکنم ...

یهو از پشت کشیده شدم ... برگشتم که یکی خوابوند توی صورتم ... پرت شدم زمین ولی با دست جلوی شکمم و گرفتم !

به شخصی که این کار و کرده بود نگاه کردم ... جانی عوضی !

نگاهش به سمت شکمم رفت و ابروش و انداخت بالا ... وای نه ... نقطه ضعفم و پیدا کرد .

جانی _ خب اینجا چی داریم ؟

تا به خودش بیاد خرش و چسبیدم و فشار دادم ... با تمام وجود ... رنگش به کبودی می رفت و چشاش رنگ زردی رو گرفت ... می خواست تبدیل به گرگ بشه ولی نمی تونست ... حس کردم مشتش داره به سمت شکمم میاد ولی سریع دستش و گرفتم و با تمام نیروم پیچوندم !

همه درگیر جنگ بودن و هیچکسی حواسش به من و جانی نبود !

چنگی توی صورتش انداختم که خندید و دستی به صورتش کشید .

بارون خیلی شدید شده بود ... یهو جانی داد زد :

جانی _ وقتـــــشه !

به سهراب و آرمان نگاه کردم ... گرگینه های جانی به سمتمون حمله کردن و یهو سایه با سرعت از کنارم رد شد و به سمت تیر و کمونچه رفت و نیزه های آغشته به قاتل و الذئب و برداشت و یکی یکی به سمت گرگینه ها پرتاب کرد ... نه بابا کارش خوبه !

با این کارش گرگینه ها بیشتر عصبی شدن و زوزه ی بدی کشیدن !

طاهری شروع کرد به ورد خوندن ... امیر رفت جلوش و باهاش درگیر شد ... از نیروی جادوییشون ... ساحره های گروه سایرس و تموتر هم به کمک امیر رفتن .

جانی عصبی تر از قبل شد چونکه نتونسته بود کار خودش و پیش ببره برای همین زوزه بدی کشید و گفت :

جانی _ من و دست کم گرفتی !

و بعد همراه بارون باد وخاک هم راه افتاد ... همگی با تعجب به جانی نگاه کردیم ... اون لعنتی نیروی جادوگری هم داشت !

من _ آرمــــان ... الان !

صدای وحشتناک آب که به هم پیچ می خورد باعث شد جانی سریع چشمش و باز کنه ... این قسمت از جنگل به طور افتضاحی نابود شده بود ... صدای داد آرمان از پشت سرمون بلند شد :

آرمان _ پنـــــاه بگیرید !

برگشتیم که با دیدن قیافه آرمان که موهاش یخی رنگ و چشاش گوی آب بود و دستاش به سمت آسمون با سرعت نور کنار رفتیم و آب رودخونه بالای دستای آرمان وایساده بود ... گرگینه های جانی زوزه بلــندی کشیدن و خواستن فرار کنن که آرمان مهلت نداد و آب و به سمتشون حمله ور کرد ... در این لحظه یاد داستان حضرت موسی افتاده بودم ... اتفاقی که این جا داشت رخ می داد دست کمی از اون نبود ... آب رودخونه با حرکت های آرمان کنترل می شد و کم کم تمام گرگینه های جانی به فنا رفتن و روی زمین ول شدن ... درختا و زمین و همه جا خیس شده بود ... ولی بارون بند اومده بود ... جانی لعنتی و ساحرش دو زانو نشسته بودن و خودشون و نجات داده بودن ... سهراب اومد وسط وایساد و گفت :

سهراب _ این کار و می کنم چون ایران و به خطر انداختی !

و بعد یهو تمام گرگینه هاش آتیش گرفتن و با زوزه به این ور و اون ور می رفتن ... جانی غــــــرش بلندی کرد و عصبی دستش و کوبید به زمین و به سمت من حمله ور شد که هیرا با سرعت نور رفت سمتش و با هم درگیر شدن ... طاهری دوباره بلند شد و شروع کرد به ورد خوندن ... امیر خواست بره سمتش که سپهر جلوش و گرفت و گفت :

سپهر _ این کار خودمه !

و بعد به گرگ تبدیل شد و با یه حرکت پرید روی طاهری و جر واجرش کرد !

نفسم و فرستادم بیرون و به هیرا که پرت شد و خورد به درخت نگاه کردم ... داد زدم :

من _ هیـــــــ....

که یهو یه چیزی خورد به شکمم و از درد افتادم زمین !

غــــــــــرشم تمام جنگل و لرزوند ... بچه تو شکمم با تمام وجود و این کوچیکیش قیامتی به پا کرده بود ... از چشمام به جای اشک خون چکه چکه می ریخت بیرون ! بچه ها به سمتم اومدن ولی من بلند شدم و به سختی وایسادم و با صدای لرزونی گفتم :

من _ می کشمت !

خندید و نیروی زرد رنگی رو از دستش به سمتم فرستاد و منم با تمام وجود نیروی محافظتم و سمتش پرتاب کردم ... ولی ... ولی نیروی من داشت کم میاورد ... با گذاشتن یه دست روی دستام به پسری که از گروه تموتر بود خیره شدم ... لبخندی زد و سرش و تکون داد ... بعد اون یه دختر و دختر بعدی از گروه سایرس !

دستاشون دستم و فشردن و با تمام وجود نیرومون رو به سمتش فرستادیم ... کم کم امیر و ساحره ها هم بهمون ملحق شدن ... جانی خون از دماغ و چشمش جاری شده بود ولی بازم مقاومت می کرد ... نیروی بیشتری فرستادیم و جانی بالاخره از پا در اومد و روی زمین زانو زد ... تنها راه نجات این بچه ، جانی بود !

برای همین سریع از بچه ها جداشدم و در یک حرکت ناگهانی که کسی ازم انتظار نداشت با تمام سرعت به طرف جانی رفتم و دندونای تیز و خوناشامی و گرگیم گلوش و جر داد و تمام خون بدنش و کشید ... داد و فریاد های جانی در برابر دراکولا بودن من فایده ای نداشت .

بچه های حیرت زده به من نگاه می کردن ... تمام خون بدن جانی رو بیرون کشیدم و حتی یه قطره هم نذاشتم توی بدنش بمونه !

ولش کردم روی زمین و خودم هم نشستم روی زمین ... قدرت گرگینه بودنم دو برابر شده بود و الان بچه ی من سالم می موند !

به بچه ها نگاه کردم ... کم کم لبخند زدن و جیــــــغ همشون به هوا رفت ...

گروه سایرس و تموتر با خوشحالی هم دیگه رو بغل می کردن ... به جانی خیره شدم ... چشمای بازش من و هدف قرار داده بود ... پوزخندی زدم و گفتم :

من _ اینم به خاطر پسر و همسرت !

و بعد خنجر و از توی جیبم در آوردم و فرو کردم توی قلبش ... بلند شدم و مشعل خیس و از روی زمین برداشتم ... به سهراب اشاره کردم که سریع آتیشش زد و من مشعل و انداختم روی جانی !

کابوس تموم شب های من به جهنم پیوست ... دیگه کسی نیست که مزاحم زندگی من باشه ... برای همیشه این سایه ی شوم از روی زندگیم محو شد ؛ خدایا الان از ته دل واقعا می گم شکرت .

*****
 

موضوعات

بالا