درحال تایپ میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) | Mohadeseh.f ( محدثه فارسی )

رمانم چطوره بروبچ ؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#81
دستی به صورت هیرا کشیدم و به چشمای قشنگ و بستش خیره شدم ... کم کم تکون خورد و چشماش و باز کرد ... چشمای دریاییش برای هزار و هزار بار دلم و لرزوند ... لبای قشنگش تکون خورد و گفت :

هیرا _ میشا ؟

لبخند دندون نمایی زدم و خم شدم و پیشونیش و بوس کردم و گفتم :

من _ جان دلم ؟

دستم و که توی دستش بود فشرد و گفت :

هیرا _ خوبید ؟

آروم گفتم :

من _ عالی عزیزم ... خوب برای خودت یک هفته بی هوش بودی و نمی گفتی که اینجا یه نفر دیوانه وار داره لحظه ی بیدارشدنت و می کشه !

با تعجب گفت :

هیرا _ یک هفته ؟

سرم وتکون دادم و گفتم :

من _ آره عزیزم ، آره ؛ اون روز جانی بدترین نیروی جادوگری رو روی تو استفاده کرد ولی ساحره های گروه سایرس و تموتر همراه امیر جونت و نجات دادن !

آروم به کمک من نشست روی تخت و گفت :

هیرا _ تعریف کن ، چه اتفاقی افتاد ؟

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ تمام خون جانی توسط من به اتمام رسید ... بعد از آتیش زدن جانی و یارانش ، به سمت تو اومدیم که فهمیدیم این بلا سرت اومده ... گروه تموتر و سایرس بی نهایت کمکمون کردن و تمام جسدای اون جا رو جمع کردن و آتیش زدن و بعد از درمون تو به شهر خودشون برگشتن ... پسهر و جنی هم هرچی منتظر بودن تو به هوش بیای نشد و برگشتن ... همه چیز به روال عادی برگشته و باید بشینیم و منتظر به دنیا اومدن بچمون باشیم عزیزم ... ولی تو بی هوش بودی ، طبیعی بود یه هفته بی هوشیت ... انتظار بیشتر از این بود !

ناگهانی من و بغل کرد و روی سرم و بوسید و گفت :

هیرا _ خوشحالم که بی دغدغه و بدون حضور جانی قراره به زندگیمون ادامه بدیم !

لبخندی زدم و ازش جدا شدم ...

من _ راستی رونالد دیشب بهم زنگ زد و حالت و پرسید ... یعنی همون روز اول خبر دار شد و بعد از شنیدن خبر مرگ پدرش درسته یکمی گرفته بود ولی خیلی ازم تشکر کرد و گفت که تینا یه خوناشام فوق العاده با استعداد شده و به احتمال زیاد هفته بعد بر می گردن !

تمام مدت با اشتیاق به من خیره شده بود ... انگار از دیدن من سیر نمی شد .

خندیدم و گفتم :

من _ چیزی شده ؟

هیرا _ دارم زندگیم و تماشا می کنم !

لبخند دلربایی زدم ... صد در صد الان گرسنه هستش ... بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون ... به سمت آشپزخونه رفتم و کلی مخلفاتی که براش آماده کرده بودم و برداشتم و بردم توی اتاق ... روی تخت نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد .

متوجه حضورم شد و دوباره لبخند زد ... سینی رو گذاشتم وسط تخت و خودم هم به سختی نشستم ... وای که چقدر سنگین شده بودم !

من _ بخورعزیزم جون بگیری !

با اشتیاق شروع به خوردن کرد و من تا آخر دست به چونه نگاهش می کردم و کیلو کیلو قند تو دلم آب می شد .

با صدای زنگ خونه بلند شدم و سریع رفتم پایین و در و باز کردم ... بچه ها بودن که زود خبر به هوش اومدن هیرا به گوششون خورده بود .

سریع رفتن تو اتاق و از دلتنگی در اومدن ... حسابی سر به سر هیرا می ذاشتن ... با لبخند یه گوشه وایساده بودم و نگاهشون می کردم .

قیافه امیر یکمی توی هم بود ... رفتم نزدیکش وایسادم و شونم کوبوندم به شونش و گفتم :

من _ چته ؟ نبینم کشتی هات غرق شده باشن ؟

برگشت طرفم و سریع چشاش اشکی شد ... حیرت زده نگاهش کردم و سریع بازوش و گرفتم و از اتاق بردمش بیرون .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#82
من _ چیشده امیر ؟

دستش و کشید توی صورتش و گفت :

امیر _ یعنی ما احمقــــا چطور نفهمیدیم ؟

تکونش دادم و گفتم :

من _ مثل آدم حرف می زنی یا نه ؟

تو چشمام زل زد و گفت :

امیر _ دقیقا همون روزی که تو در رفتی و جانی اون پیغام تهدید آمیز و برات گذاشته بود ، همون روز خونه شایان اینا بود ... امروز رفتم پیششون تا بهشون سر بزنم که با ترس و کلی فش من و از خونه انداختن بیرون ... میـشا ؟

فقط به دهنش خیره شده بودم :

امیر _ اونا فهمیدن ما چی هستیم ! جانی همه چیو بهشون گفته و اثبات کرده !

دستام کم کم شل شدن و افتادن ... یعنی ... یعنی دوستامون و از دست دادیم ؟

دستم و گذاشتم روی شکمم و نشستم روی صندلی که اون جا بود !

امیر _ نگاهاشون ترسناک بود ... از ما می ترسیدن ... یعنی ما انقدر وحشتناک هستیم ؟

به دیوار زل زدم و گفتم :

من _ آره امیر ، ما خیلی وحشتناک هستیم .

جوردن از اتاق بیرون اومد و با لبخندی که رو لبش بود گفت :

جوردن _ کجا رفتید شما ؟

لبخند مصنوعی زدم و گفتم :

من _ هیچی داشتیم یکم با هم صحبت می کردیم !

دست به سینه تکیه داد به دیوار و گفت :

جوردن _ می دونم کار بدی کردم فالگوش وایسادم ولی ... بهتر نیست بری دیدن دوستات ؟ اونا حق دارن بفهمن تو و امیر جون خودتون و به خطر انداختید برای اینکه جون اونا به خطر نیفته !

نگاه از نگاه شکلاتی جوردن گرفتم و دوختم به امیر که داشت من و نگاه می کرد .

امیر _ من رفتم ولی انداختنم بیرون .

جوردن نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

جوردن _ اینطوری که نمیشه ، البته بهتره یه مدت بهشون فرصت بدید !

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ ممنون جوردن .

لبخندی زد و دوباره رفت توی اتاق ... بچه مودبیه خدایی !

امیر _ میشا ؟ توچرا انقدر تپل شدی ؟ مگه 5 ماهت نیست ؟

لبم و جوییدم و گفتم :

من _ عزیز من دست خودم که نیست خدا خواسته ، بعدشم یه موجود سنگینه بچم ... راستی 5 ماه نه 5 ماه و 19 روز !

ادام و با حرص در آورد و رفت توی اتاق ... دستم و کشیدم روی شکمم و گفتم :

من _ واقعا چرا انقدر تو بزرگ شدی پسرم ؟

پسر ! از شنیدن اینکه بچم پسره واقعا ذوق می کردم ... ساحره ها کمکم کردن و حدس زدن که بچم پسره ! مادر فدات شه پسرم .

بچه ها برای ظهر موندن و البته بگم که خودشون تدارکات و دیدن ... نشستم بغل آدام و گفتم :

من _ خوب ، از هرچی بگذریم سخن دوست خوش تر است .

خندید و گفت :

آدام _ خدا به دادم برسه ، معلوم نیست چه نقشه ای داری برام !

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

من _ بی تربیت ، ببینم تو نمی خوای زن بگیری ؟ مثـ....

سریع پرید میون حرفم و گفت :

آدام _ ببخشید می خوام به کسی زنگ بزنم !

و بعد بلند شد و با سرعت از پیشم رفت ... اخمام رفت توی هم !

هنوزم من و فراموش نکرده ؟ سه ساله گذشته .

هیرا نشست کنارم و دستش و دورم حلقه کرد ...

هیرا _ عروسکم چرا اخم کرده ؟

من _ هوم ؟ هیچی ... داشتم فکر می کردم !

خواست حرف بزنه که سیدنی داد زد :

سیدنی _ غــــذا حاضره !

بلندشدیم و به سمت پذیرایی رفتیم ... از اون جایی که ما میز ناهار خوری بزرگ نداشتیم برای همین مجبوری روی زمین نشستیم ... ولی قبلش امیر یه پشتی داد که گذاشتم پشتم !

من _ فدات شم داداشی .

چشمکی بهم زد و نشست سر سفره ... همه مشغول بگو بخند بودیم و از اینکه بالاخره از شر اون همه دردسر خلاص شدیم خوشحال بودیم ... ولی فقط یه چیزی بود که دلم نمی خواست موضوعش شادی دوستانم و بگیره .

بارداری من !

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#83
آخرین عوقم و زدم و خونی که از دهنم در اومده بود و کامل تف کردم بیرون ... به صورتم آب زدم و از دستشویی زدم بیرون ... آقای شکوهی با دیدن وضع من گفت :

شکوهی _ خانم فرهمند ، اگه بخواید بهتون مرخصی میدم ... سخته براتون بنده خدا !

لبخندی زدم و گفتم :

من _ نه آقای شکوهی ، دیگه پایان ترمه و همش چند روز دیگه نمونده تا امتحانا ، گناه دارن این بچه ها ... ان شاءالله بعد امتحانا دیگه مرخصی می گیرم !

لبخندی زد و گفت :

شکوهی _ هر جور خودتون صلاح می دونین !

لبخندی بهش زدم و سرم و تکون دادم و سریع وارد کلاس شدم ...

آرمان و سهراب با نیش باز داشتن با یکی بحث می کردن ... وای از دست اینا !

دوباره گیر دادن به صبا ... اصلا آبشون با این دختر توی جوب نمی رفت .

من _ خیلی خوب ساکت بچه ها ... جزوه هاتون رو دربیارید ... از هفته بعد امتحانای پایان ترم شروع میشه و من مباحث مهم و بهتون میگم !

سودابه دستش و برد بالا و گفت :

سودابه _ استاد ، کی باید کارامون و تحویل بدیم ؟

موهای بلوندم و فرستادم داخل مقنعم و گفتم :

من _ دقیقا سه شنبه من کاراتون و می خوام ... درسته یه کلاس دیگه دارم ولی برام بیارید من می بینم .

همه چشمی گفتن و منم بعد از یه چشم غره رفتن بسیار عظیم به آرمان و سهراب شروع کردم به گفتن مطالب مهم .

از اون روز به بعد انگار آرمان و سایه و سهراب عضوهای جدی گروهمون شدن !

ما یه گروه عجیب و غریبیم ... ترکیبی از خوناشاما و گرگینه ها و ساحره و نیروهای ماورایی و یک دورگه خوناشام و گرگ ! ولی با تمام وجود این گروه و دوست داریم .

هیرا قرار بود بیاد دنبالم ... چون اصلا دیگه نمی تونستم رانندگی کنم ... منتظرش وایساده بودم که دوباره حالم بد شد ... این روزها وضعیتم بد بهم ریخته ... من ریسک بزرگی کرده بودم ... از آیینه ماشینی که اون جا بود خودم و نگاه کردم ... رگای قرمز و ریزی روی صورتم خودش و به نمایش گذاشته بود ... من داشتم توی تاریخ ریسکی رو می کردم که بفهمم آیا واقعا همچین اتفاقی میشه افتاد ؟ آیا ضرر داره یا نه ؟ من خیلی راحت می تونم این بچه رو بندازم ولی حسی که من دارم ، حس مادرانس ... درسته ندیدمش ولی با تموم وجودم می پرستمش !

دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم حالم بیاد سر جاش ... باید عادی جلوه کنم ... نباید کسی نگران من بشه ! هیچکسی .

بالاخره روز موعود معلوم میشه من زنده می مونم یا می میرم ! لبخندی زدم که صدای بوق ماشین هیرا به گوشم خورد و سریع رفتم سوار شدم ... بوسش کردم و گفتم :

من _ خسته نباشی عشقم !

از دانشگاه خارج شد و گفت :

هیرا _ همچنین عزیزم .

من _ خب چه خبر ؟

نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ رونالد تماس گرفت ... گفت فردا بر می گردن !

جیغ زدم :

من _ جدی ؟

ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت :

هیرا _ بله عزیزم .

واقعا خوشحال شدم و این خوشحالی باعث شد که دردی که هنوز توی جونم بود و فراموش کنم .

من _ نگفتن کی می رسن ؟

نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

هیرا _ اینطور که معلومه قراره خودشون بدون هیچ وسیله ای بیان ... بالاخره خوناشام هستن ، خستگی براشون بی معناست !

سرم و تکون دادم و از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم و گفتم :

من _ تینا ریسک بزرگی کرد ... امیدوارم خوشبخت باشن برای همیشه !

صدای آرومش به گوشم خورد :

هیرا _ امیدوارم !

چشمم به پاساژ بزرگی خورد که معروف بود به جنس های خوب لباس بچه ! چشمام برق زد و با ذوق گفتم :

من _ هیـــرا ؟

متعجب نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ جانم ؟ چیشده ؟

تند تند گفتم :

من _ نگه دار ، نگه دار ... اینجا رو ببین ، چه لباسای خوشگلی !

با خنده سرش و تکون داد و گوشه خیابون پارک کرد ... سریع پیاده شدم و منتظر هیرا وایسادم ... بالاخره کنارم وایساد و راه افتادیم ... هیجان زده هی به این مغازه و اون مغازه می رفتم ... کمد بچه و لباسای پسرونه و تمام چیزایی که مناسب بچم باشه رو می دیدم ... نتیجه این دیدنا و ذوق زدگی ها شد تمام سیسمونی بچه !

هیرا دستش و کرد توجیبش و گفت :

هیرا _ عزیز دلم ، من خودم پاساژ داشتم می گفتی میاوردم دیگه .

تخس سرم و انداختم بالا و گفتم :

من _ نخیرم ! من باید از همین جا می گرفتم .

در ماشین و برام باز کرد و نشستم داخل ماشین ... قرار شد تمام چیزایی که خریده بودیم و بیارن در خونمون !

هیرا سوار شد و گفت :

هیرا _ بابا ناراحت نشه ؟

و راه افتاد ... با تعجب گفتم :

من _ برای چی ؟

خندید و گفت :

هیرا _ خنگول من ، بالاخره که باید خانواده دختر سیسمونی بدن یا نه ؟

چشمام گشاد شد و گفتم :

من _ هیرا ؟ زمان توام اینجوری بود ؟

لبخندی زد و به جلوش خیره شد ... انگار رفته بود به گذشته !

هیرا _ زمان من ، پادشاهان ایرانی بزرگ و بسیاری بودن ... وای که باورم نمیشه الان ، تواین زمان جدید ... یه زنی از نسل نو دارم ! میشا اصلا اون زمان زمین تا آسمون تا الان فرق می کرد ... واقعا زمین تا آسمونا !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#84
لبخندی زدم و گفتم :

من _ خیلی خوب ، تاریخم خوبه . اصلا این چه ربطی به موضوع ما داشت ؟

دستی کشید توی صورتش و با لبخند تلخی گفت :

هیرا _ میشا درک نمی کنی ! من در چرخش زمان بودم هزاران سال ! می فهمی ؟

برای اینکه احساس کمبود بهش دست نده سریع پریدم روش که با خنده گفت :

هیرا _ دیوونه ، وسط رانندگی ؟

لوچام و غنچه کردم و گفتم :

من _ اون زمان هم انقدر دل می بردی ؟

لبخندش عمیق شد و گفت :

هیرا _ خدایی خیلی .

با اخم کوبیدم به بازوش که خندش به هوا رفت .

من _ ببند نیشتو !

بیشتر خندش گرفت و گفت :

هیرا _ قربونت بشم من حسود کوچولو .

روم و برگردوندم و لبخند زدم ... دستم و گذاشتم روی دلم و تو ذهنم گفتم :

من _ کاش مثل پدرت شی ، پسرم !

قطره اشکی از چشمام فرو ریخت که سریع با دستم گرفتمش و نفسم و فرستادم بیرون ... تا خود خونه هیچی نگفتم و فقط با لبخند به بیرون نگاه می کردم .

وقتی رسیدیم خونه هیرا گفت :

هیرا _ میرم دوش بگیرم !

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ باشه عزیزم ، منم شام درست می کنم .

بعد از تعویض لباس ، برای هیرا هم لباس گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه .

دلم هوس الویه کرده بود ... برای همین سریع بساطش و آماده کردم .

هجوم خون و توی دهنم حس کردم و با سرعت رفتم توی دستشویی و درش و بستم ... خون بالا آوردم ... ولی بدتر از دفعه های قبل ... سرفه سرفه پشت سرهم و خونایی که می پاشید بیرون ! سریع در دستشویی و قفل کردم .

تو آیینه به خودم خیره شدم ، این منم ؟ قیافم چرا این شکلی شده ؟ چرا انقدر از بین رفتم ؟ زیر چشمام گود افتاده بود و مویرگ های خونی رنگ روی صورتم بود ؛ سریع همه جا رو تمیز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم و قشنگ صورتم و شستم !

موهام و جمع کردم و به خودم خیره شدم ... باید خودم و حسابی تغذیه کنم ، آره فقط تغذیه مشکلمه !

خودم و دلداری می دادم ... با نا امیدی که چیزی درست نمیشه ... میشه آیا ؟

از دستشویی اومدم بیرون که هیرا رو دیدم داره ناخونک می زنه به الویه !

جیغ زدم :

من _ دســـــت نزن !

سریع دستش و کشید و گفت :

هیرا _ غلط کردم .

حرصی رفتم کنارش و کوبیدم به پاش ...

هیرا _ آخ آخ ... ادای این زنای لوس و درمیاری !

یه جوری نگاهش کردم که لبخند پت و پهنی زد و دیگه چیزی نگفت ... میز و چیدم و نشستیم پشت میز ... حسابی غذا خوردم و خودم و تغذیه کردم .

هر از گاهی دردای ناجوری توی کل وجودم حس می شد ولی خودم و می زدم به اون راه !

هیرا _ میشا ؟

یکمی فلفل دلمه ای خوردم و گفتم :

من _ جانم ؟

هیرا _ چرا انقدر از بین رفتی ؟

دلم ریخت ... بدترین چیزی بود که هیرا بهم گفت ... نگاهش کردم ... انگار از نگاهم خوند که پشیمون گفت :

هیرا _ به خدا منظوری نداشتم ، منظورم این بود که زیر چشمات گود افتاده و رنگت پریده !

عصبی و با صدای کمی بلند گفتم :

من _ به نظرت به خاطر چیه ؟ نمی بینی باردارم ؟

و بعد از سر میز بلند شدم و با نگاه اشکی ازش دور شدم ... صدای کوبیده شدن دستش و روی میز شنیدم ... اشکام جاری شد ... من انتظارم خیلی رفته بالا !

هیرا که می دونست برای چیه ، پس چرا گفت ؟

در و بستم و تکیه دادم بهش ... صدای تق تق در بلند شد :

هیرا _ عزیزم ؟ میشا خانومم ؟ به خدا منظوری نداشتم ... از نگرانی گفتم .

دستم و گذاشتم روی دهنم و اشک ریختم ... حق با اون بود ... توقع من خیلی رفته بالا !

هیرا _ لعنت به من ... خانومم ! قربونت برم .

سریع اشکام و پاک کردم و در و باز کردم و رفتم کنار ... نشستم روی تخت و شروع کردم به کندن پوست لبام !

کنارم روی تخت نشست و دستش و کرد لای موهام و گفت :

هیرا _ قربونت برم مگه من گفتم زشت شدی ؟ زیبا تر از تو ، توی عمرم ندیدم ! به خدا که ندیدم .

سریع گفتم :

من _ باشه هیرا ، بسه !

عصبی عربده زد :

هیرا _ ااااااااااه !

و بعد از کنارم بلند شد و کلافه رفت توی بالکن ... درد بدی توی دلم و قلبم پیچید ... مویرگ های قرمز و توی صورتم احساس می کردم ... سریع بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ! میز و جمع کردم ، حالا خوبه غذامون و خوردیم .

لامپا رو خاموش کردم و نشستم روی مبل ... آروم آروم شروع کردم به اشک ریختن ... ولی مثل وقتایی که این درد و داشتم ، نشستم و با بچم درد و دل کردم .

اگه من بمیرم کی می خواد از بچه ی من مراقبت کنه ؟ کی ؟ احتمال مرگ من خیلی زیاده ، همه ی ما خودمون و زدیم به اون راه و خودمون و با همه چی مشغول می کنیم که یادمون نیاد یه روزی شاید بمیرم !

ولی نمی دونستیم که هر کدوم یه گوشه ای غصه می خوریم .

مخصوصا هیرا که در حال نابود شدنه !

******
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#85
تو بغل تینا اشک می ریختم و اون سعی می کرد آرومم کنه !

تینا _ میشا ، ببین خوبیم ؟

از بغلش بیرون اومدم و بوسیدمش ... فکر نمی کردم یه روزی انقدر دوستش داشته باشم !

رونالد و هم یه ساعت چلوندم ... مهم نبود هیرا می خواد دعوا راه بندازه یا نه !

رونالد درحالی که با لبخند نگاهم می کرد گفت :

رونالد _ زندگیم و مدیونتم میشا ! فوق العاده ای ... از ته قلبم تشکر می کنم !

اشکام و پاک کردم و گفتم :

من _ من از تو ممنونم رفیق !

تینا زیبا شده بود ... چقدر به رونالد میومد ... سرمیز شام کنار بچه ها قربون صدقه ی هم می رفتن و بچه ها کلی مسخرشون می کردن ... مخصوصا سهراب و سایه !

من _ خوب رگد کوو چطور بود تینا ؟

با لبخند گفت :

تینا _ زیاد نموندیم ولی فوق العاده ترسناک بود ، چطوری انقدر اونجا موندی ؟ وای که من اصلا بدون رونالد جایی نمی رفتم !

ابروم و انداختم بالا و گفتم :

من _ ولی خیلی حال میده که ! دلم تنگ شده برای اونجا ؛ راستی چند تا انسان شکار کردی ؟

تینا _ جز یکی ، هیچکسی ... اونم برای اینکه به خوناشام تبدیل شم !

من _ عالیه !

رونالد نوشابش و سرکشید و گفت :

رونالد _ بله خانومه رئیس ، خواهرتون مثل خودتون هستن ... با ارده و قوی !

خندیدم و گفتم :

من _ سوسکه از دیوار بالا می رفت مادرش گفت قربون دست و پای بلوریت ! تو تعریف نکنی کی تعریف کنه ؟

همه خندیدن و من دوباره حالم بد شد ... سریع عذرخواهی کردم و از سر میز بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم ... پسرم ، باور کن همه اینا رو به خاطر اینکه تو سالم باشی تحمل می کنم ! منتی نیست ... بچمی ، جزوی از وجودمی !

دهنم و شستم و شالم و درست کردم ... دستی روی لبم کشیدم تا رژم که یکمی کمرنگ شده بود تنظیم شه !

از دستشویی که بیرون اومدم با رونالد مواجه شدم ... دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و نگاهم می کرد .

من _ چیزی شده ؟

آروم گفت :

رونالد _ داری از بین میری میشا .

لبخند تلخی زدم و گفتم :

من _ فدای تار موی پسرم .

و خواستم برم که سریع بازوم و گرفت و عصبی گفت :

رونالد _ چرا خودخواهی ؟ چرا به ما فکر نمی کنی ؟ به هیرا ؟ به زندگیتون ؟ به زندگیش ؟ می دونی نابود میشه ؟ همین الانش هم نابود شدیم ما میشا ! بیا و بگذر .

با چشمای اشکی نگاهش کردم و گفتم :

من _ نمی تونم رونالد ، واقعا نمی تونم !

فقط نگاهم کرد ... بغضم و قورت دادم و گفتم :

من _ از کجا معلوم قراره بمیرم ؟ کی می دونه ؟ من دارم این راه و برای شما هم باز می کنم لعنتیا !

دستم و ول کرد و سریع برگشتم پیش بچه ها و بقیه شامم و خوردم .

تینا کنارم نشست و گفت :

تینا _ بیا یه شب قرار بذاریم بریم پیش بابا ، خیلی دلم براشون تنگ شده !

با لبخند گفتم :

من _ باشه .

برگشتم سمت هیرا و گفتم :

من _ نظرت چیه عزیزم ؟

لبخندی زد و آروم گفت :

هیرا _ چشم ، هرچی شما بگی .

رونالد نشست کنار تینا و گفت :

رونالد _ چیشده ؟

تینا ماجرا رو براش گفت و از اون جایی که رونالد یه آدم فوق العاده زن زلیلیه سریع قبول کرد و باعث شد ما بخندیم !

امیر نشست وسط پذیرایی و داد زد :

امیر _ همه ساکت ، هیــــــــس ! هوی الاغا ؟

به دستش که طرف دیوید و میسن بود نگاه کردیم و سریع خندیدیم !

امیر _ ای خدا ، ساکت می خوام یه چیزی بگم .

کنجکاو خیره شدم بهش ... کم کم بچه ها هم خندشون و تموم کردن و زل زدن به امیر ... امیر آب دهنش و قورت داد و گفت :

امیر _ من می خوام ازدواج کنم !

با چشمای گشاد بهش خیره شدیم ؛

امیر _ البته نه با یه انسان ... با ... با !

آدام سریع گفت :

آدام _ جونت در آد بگو دیگه !

امیر دوباره آب گلوش و قورت داد و گفت :

امیر _ با آ ... آریزونا !

همه با هم جیغ زدیم :

_ چـــــــــــــــی ؟

آریزونا سرش و انداخته بود پایین و امیر هم ، همینطور !

با قیافه ای که مطمئنم عوض شده بود و تنی لرزون گفتم :

من _ حواست هست چی میگی ؟ تو یه ساحره هستی ... ولی آری یه خوناشامه !

سریع اخم کرد و گفت :

امیر _ مگه چیه ؟ منم عمرم جاودانست ... می تونیم باهم زندگی کنیم !

دستای لرزونم و گذاشتم روی شکمم ... درد تمام وجودم و گرفته بود ... آدام نگاهم کرد و سریع با نگرانی داد زد :

آدام _ میــــــشا ؟

همه نگاه هراسونشون من و هدف گرفت ... بدنم سرد شده بود ، فشار عصبی بهم وارد شده بود ، امیر نمی تونست درک کنه که زندگی با یه خوناشام الکی نیست !

هیرا سریع دستم و گرفت و آروم زد تو صورتم و گفت :

هیرا _ عزیزم ؟ خوبی ؟ میشا ؟ صدام و می شنوی ؟
فقط در اون لحظه تونستم جیغ بزنم :

من _ خـــــــــــدا !

******
 
آخرین ویرایش:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#86
دستم و از روی پیشونیم برداشتم و خیره شدم به بچه ها .

من _ باور کنید حالم خوبه ، به خاطر وارد شدن توی ماه ششممه !

هیرا از کنارم جم نمی خورد ... به سختی و به کمک الیزا و هیرا نشستم روی تخت و گفتم :

من _ برید دیگه ! میگم حالم خوبه ، ای بابا .

همشون سرشون و انداختن پایین و با صدای آرومی خداحافظی کردن ... ولی با صدای بلندی گفتم :

من _ امیر و آریزونا ، شما وایسید !

وایسادن و بعد از اینکه همه رفتن دست هیرا رو فشردم و گفتم :

من _ شما با خودتون چی فکر کردید ؟

خیره شدم به امیر و گفتم :

من _ فکر کردی زندگی با یه خوناشام خیلی آسونه ؟ هان ؟

و بعد به آریزونا نگاه کردم و گفتم :

من _ یا تو ؛ زندگی با ساحره آسونه ؟

صدای آروم آریزونا به گوشم خورد :

آریزونا _ با تمام احترامی که برات قائلم میشا ، ولی ما عاشق همدیگه هستیم ، سه ساله ... و این موضوع به تو هیچ ربطی نداره !

مات زده بهش خیره شدم ... امیر حیرت زده گفت :

امیر _ آریزونا !

هیرا عصبی بلند شد و گفت :

هیرا _ ازت انتظار نداشتم آریزونا ، گمشو از خونم بیرون !

بغضم و قورت دادم و بدون اینکه نگاهی به امیر و آریزونا نگاه کنم دست هیرا رو کشیدم و گفتم :

من _ هیس ، به ما ربطی نداره هیرا ، به مهمونت بی احترامی نکن !

ولی آریزونا سریع از اتاق رفت بیرون ... امیر نگاهم کرد ... شرمنده ... تاسف بار خیره شدم بهش و بعد نگاه ازش گرفتم و سریع رفت بیرون .

درسته عاشقن ! ولی می تونن زندگی کنن باهم ؟

هیرا دستش و گذاشت روی شونم و گفت :

هیرا _ زیاده روی کردی میشا ! درسته امیر بهترین دوستته ولی اونا عاشقن ؛ این و بدون می تونن با هم زندگی کنن !

خیره شدم تو چشماش و گفتم :

من _ به ما ربطی نداره مگه نه هیرا ؟

اخماش تو هم رفت و ازم جدا شد ... دستاش و کرد توی جیب شلوارش و گفت :

هیرا _ ذهنت و درگیر نکن عزیزم ، بخواب !

دراز کشیدم و چشمام و بستم ... یاد یه ساعت پیش افتادم که چطور حالم خراب شد ! خون بالا آوردم و بدنم رو به کبودی رفت ... دستم و بردم سمت پتو و کشیدمش بالا تر ... چشمام و باز کردم و به قامت هیرا خیره شدم .

من _ نمی خوابی هیرا ؟

برگشت طرفم و لبخند آرومی زد و گفت :

هیرا _ چرا عزیزم ، الان میام .

دوباره چشمام و بستم و خوابیدم ... یه خواب بسیار زیبا ... از یه دختری که روی زمین نشسته بود و با یه بچه بازی می کرد ... با کنجکاوی کنارش نشستم و بهش خیره شدم ... بچه ای که توی دستش بود خیلی زیبا بود و بی نهایت من و یاد هیرا می انداخت ... بالاخره دخترک سرش و بالا آورد ... این ... این که مادرم بود .

لبخندی زد و با چشمای خوشگل و آبیش که بی نهایت شبیه من بود گفت :

مامان _ دخترم ؟

مات زده گفتم :

من _ مامان !

لبخندش دندون نما شد و گفت :

مامان _ جان مامان ؟ خیلی منتظرتم دخترم ، پس کی می خوای بیای ؟

درحالی که اشک می ریختم گفتم :

من _ ولی ... ولی من که الان پیشتم مامان !

بچه رو بغل کرد و گفت :

مامان _ برای همیشه دخترم ، همیشه !

" همیشه " " همیشه " " همیشه " !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#87
چشام و باز کردم یه راست به ساعت نگاه کردم ... شیش و نیم صبح و نشون می داد !

دستی به صورت هیرا کشیدم و چشماش و بوس کردم که باعث شد تکون بخوره !

دستی به صورتش کشید و گفت :

هیرا _ ساعت چنده ؟

همین طور که با موهاش ور می رفتم گفتم :

من _ شیش ونیم !

چشمام و بوسید و بلند شد و گفت :

هیرا _ بلند شو برسونمت دانشگاه عزیزم ، امروز کلی کار دارم !

به کمکش بلند شدم و حاضر شدم ... تو آیینه به خودم نگاه کردم ... یکمی قیافم برگشته بود ... یاد مادرم افتادم ... اومده بود تو خواب من ؟ چرا ؟

از دلتنگی بوده ... لبخندی زدم و سرم و تکون دادم ... سریع صبحانه رو خوردیم و هیرا من و رسوند دانشگاه !

تا وارد دانشگاه شدم سایه رو دیدم که دویید طرفم و کیفم و گرفت .

سایه _ من میارم استاد جونم ، بهتری ؟

لبخندی زدم و گفتم :

من _شکر خوبم !

سایه _ دیشب خیلی ترسیدیم !

خندیدم و گفتم :

من _ دوران بارداریه مائه دیگه عزیزم !

وارد کلاس شدیم و بچه ها سریع بلند شدن به احترامم !

من _ بشینید !

از سایه تشکر کردم و اونم رفت نشست سرجاش ...

من _ ان شاءالله و به امید خدا امتاحاناتون شروع شده ؛ نمی دونم چقدر ازم راضی بودید ... ولی اگه بد اخلاقی و بد عنقی و درست درس ندادم به بزرگی خودتون ببخشید ! شاید دیگه نیام یه مدتی دانشگاه ... حداقل دوسال !

همه خدایی ناراحت نگاهم کردن ... لبخند زدم وگفتم :

من _ خودتون دارید وضعیتم و می بینید و انتظارم نداشته باشین ! امیدوارم که استاد خوبی بوده باشم ... به بچه های عمرانم گفتم که تمام آرزوی من موفقیت شماست !

همه به افتخارم دست زدن و منم به عنوان اینکه آخرین جلسه ایه که باهاشون دارم مثل بچه های نقشه بهشون مرخصی دادم و اونام با دلقک بازی من و خندوندن ! نمی دونم که آیا فرصت این و دوباره پیدا خواهم کرد که استاد بشم باز ؟ خدا بزرگه !

زنگ خورد و بچه ها در حالی که از کلاس بیرون می رفتن خداحافظی هم می کردن ... درد بدی توی دلم پیچید که باعث شد اخمام توی هم بره و روی صندلی جابه جا بشم !

ولی همراه با اخم لبخند هم می زدم ... دیگه نمی تونستم ... دستم و گرفتم به صندلی و بلند شدم .

دستم و گذاشتم روی میز و خم شدم ، همه رفتن از کلاس بیرون ... یهو یکی وارد کلاس شد .

سایه بود !

سایه _ میشا ؟ میشا ؟

آهی از ته دل کشیدم و نشستم ... سایه جلوی پاهام نشست و به صورتم نگاه کرد و با تعجب گفت :

سایه _ این چیزای قرمز توی صورتت چین ؟

چند بار دست کشیدم روی صورتم و گفتم :

من _ هیچی نیست .

دردم کم و کم تر شد ... گوشیم و از تو کیفم در آوردم و شماره امیر و گرفتم .

امیر _ جانم ؟

سعی کردم موضوع دیشب و فراموش کنم برای همین گفتم :

من _ امیر ؟ می تونی بیای دانشگاه دنبالم ؟

امیر _ آره آره ... الان راه میفتم .

گوشی رو قطع کردم ... کارش داشتم ، باید از یه چیزی سر در میاوردم !

لبم و گزیدم و دوباره جا به جا شدم ... حس سوزش و سر معدم احساس می کردم .

سایه _ وا ؟ چرا رنگت پرید ؟ چت شد تو ؟ یا خدا !

داد زدم :

من _ حــرف نزن !

دندونای نیشم به لبم خورد ... دست کشیدم بهشون و گفتم :

من _ تشنم !

توی کیفم و گشتم ولی چیزی نبود ... لعنتی یادم رفت بطری خونم و بیارم .

سایه تمام مدت به حرکت های من خیره شده بود ...

سایه _ میشا اگه می خوای خون منـ....

یه جوری نگاهش کردم که لال شد ... امیر تک زنگ زد و سریع بلند شدم ... سایه هم بلند شد ... عینکم و در آوردم و به چشمام زدم و دستم و گذاشتم روی دهنم !

با قدم های تند از دانشگاه خارج شدم و سایه هم پشت سرم بود .

تا ماشین امیر دیدیم ، سایه سریع گفت :

سایه _ من رفتم ، دوستم منتظرمه ... خداحافظ

سرم و تکون دادم و سوار ماشین امیر شدم ... عینکم و درآوردم که با تعجب گفت :

من _ چته ؟

دستام و آوردم بالا و گفتم :

من _ فقط من و ببر خونمون ، کارت دارم امیر !

سریع راه افتاد و تا اون جا خدا می دونه چقدر درد و تشنگی تحمل کردم ... با سرعت وارد خونه شدم و حمله بردم سر خون های ذخیرمون !

وقتی قشنگ سیراب شدم ، نفس عمیقی کشیدم و نشستم روبه روی امیر روی مبل .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#88
بهش زل زدم ... چشماش شرمنده بود .

امیر _ من واقعا ...

خیلی سرد گفتم :

من _ مهم نیست ، به من ربطی نداره !

عصبی گفت :

امیر _ ربط داره چون بهترین دوستتم ؛ اگه بگی نه می کشم کنار !

بیشتر زل زدم تو چشماش و گفتم :

من _ من هیچ دخالتی نمی کنم .

نفسش و کلافه فرستاد بیرون و گفت :

امیر _خوب ... چیشده ؟

من _ یه جادویی بود می فهمیدی ... نوچ اصلا این و ولش کن ... چند وقته وقتی بالا میارم رگا و مویرگای خونی تو صورتم پیدا میشه و همینطور درد بدی توی کل بدنم و مخصوصا دل و قلبم می پیچه !

اخماش رفت توی هم و بلند شد و اومد سمتم ... دستم و گرفت و گفت :

امیر _ سعی کن آروم باشی !

تا خواستم جملش و درک کنم دستش و گذاشت روی نبضم و فشار داد ... همزمان با این فشار درد انگار تقسیم شد و به همه ی نقاط بدنم رسید ... از درد آخ بلندی گفتم ... امیر چشماش بسته بود و اصلا لباش تکون نمی خورد ... سعی کردم درد و فراموش کنم ... بهش نگاه کردم ... یهو چشماش باز شد و به من زل زد .

امیر _ من نمی فهمم ... یعنی چی ؟

با کنجکاوی گفتم :

من _ چیشده ؟

امیر _ به خاطر قدرت بیش از اندازته ... این بچه هم پدرش هم مادرش دارای قدرت های خیلی بالایی هستن ، برای همین خون و گوشت جذب می کنه ... مهم تر از همه اینکه اندازه قدرت هیرا و خودت هم داره ضعیفت می کنه !

لبخند تلخی زدم و دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم :

من _ پس یعنی موندگار نیستم ؟

سکوت کرد ... نگاهش کردم ... چشماش اشکی شده بود ... خودم هم بغض کردم ولی لبخند از روی لبم پاک نشد !

قطره های اشک از روی صورت امیر سر خوردن و کم کم زیاد و زیاد تر شدن چونکه امیر بلند شد و کلافه رفت سمت پنجره !

درسته بغض کرده بودم و ناراحت شده بودم ولی مهم تر از همه بچه ی تو وجودمه .

امیر _ میشا ؟ باورم نمیشه ... چرا به این روز افتادیم ما ؟

بغضم و به سختی با آب دهنم قورت دادم و گفتم :

من _ خدا خواسته !

صدای هق هق امیر گوشم و خراش داد ... از گریه ی مرد متنفر بودم ... نمی تونستم تحمل کنم .

من _ امیر نمی خوام هیچکسی بفهمه ... شادی کسی رو نگیر !

هق هقش بیشتر شد ، طاقت نیاوردم و بلند شدم و رفتم سمتش ... دستام و گذاشتم روی شونه هاش که سریع برگشت و بغلم کرد !

جا خوردم ولی دستم و گذاشتم پشتش و نوازش کردم .

امیر _ می فهمی خانوادمی ؟ من هیچکسی رو نداشتم جز تو .

لبخند تلخی زدم و چونم و گذاشتم روی شونش و در حالی که آروم اشک می ریختم گفتم :

من _ هیچکس از فردای خودش خبر نداره ، جهان مثل کوچه می مونه و انسان ها مثل اون بچه هایی که با شوق و ذوق میان تو کوچه و خاله بازی می کنن ... گاهی تو بازی انقدر خوشبخت هستن که هر روز دلت می خواد بازی کنی ولی گاهی ، خوردن توی زمین و دعواهاش و سرشکستن هاش داغی رو به دلت می ذاره که نمی خوای دیگه اصلا بازی کنی ... حکایت ما هم همینه ... یه روز زندگی رو دوست داریم یه روز نه ! ولی نمی دونیم توی این روزهای غمگین و شاد ، چه موقع هستیم چه موقع نیستیم ! ( اثر خودم :| )

ازم جدا شد و گفت :

امیر _ تو با اراده و قوی هستی ، تلاش کن میشا .

برای دلخوشیش لبخند زدم و گفتم :

من _ مگه میشه بدون تلاش زندگی کرد ؟

صدای در اومد و بعد هیرا وارد شد و با عصبانیت و ناراحتی به امیر خیره شد .

امیر _ سلام .

دلخور گفت :

هیرا _ علیک سلام ، میشا ؟

نگاهش کردم و لبخند زدم :

من _ جان دلم ؟

جواب لبخندم و داد و گفت :

هیرا _ اومدم دم دانشگاه دنبالت سرایداره گفت خودت اومدی .

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ آره ، امیر اومد دنبالم !

امیر سر به زیر گفت :

امیر _ من دیگه میرم ، خدانگهدار .

و بعد سریع از خونه رفت بیرون ... سرزنش بار به هیرا خیره شدم و گفتم :

من _ خیلی بد باهاش صحبت کردی !

چشماش گشاد شد و گفت :

هیرا _ اصلا من چیزی گفتم ؟

تخس گفتم :

من _ همون دیگه ، می خواستی بگی ، بالاخره که نیتش و داشتی !

فقط بهم خیره شد ... لبخندی بهش زدم و شونم و انداختم بالا و به سمت اتاقمون رفتم ... پشت سرم اومد و گفت :

هیرا _ اون دیشب تو روی تو وایساد !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#89
مقنعم و در آوردم و گفتم :

من _ نخیرم ، آریزونا دیشب هرچی از دهنش در اومد بهم گفت .

کتش و گذاشت توی کمد و گفت :

هیرا _ واسه اون که دارم !

مانتوم و پرت کردم سمتش و گفتم :

من _ لازم نکرده ، ما همش نباید بدوییم دنبال این و اون بگیم این کار و کن و اون کار و نکن !

مانتوم و آویزون کرد به کمد و گفت :

هیرا _ آریزونا 500 ساله یاره منه ؛ می دونست که نباید همچین برخوردی با من یا خانوادم داشته باشه ؛ ولی اون خط قرمزا رو رد کرد !

رفتم جلوش و پیرهنش و چنگ زدم .

من _ هیرا ، خواهش می کنم دخالت نکن !

نفسش و کلافه فرستاد بیرون و پیرهنش و از چنگم آزاد کرد و از اتاق بیرون رفت ... دستی کشیدم روی شکمم و گفتم :

من _ گاهی بابات خیلی رو مخم تردمیل می زنه !

لباسام و که عوض کردم و به سمت آشپزخونه رفتم ... هیرا نشسته بود روی مبل و فوتبال می دید ! مشغول درست کردن شام بودم ... ولی حتی یه لحظه حرف های امیر که بعد از ظهر بهم زد و یادم نمی رفت !

پیاز و ریختم توی روغن و مشغول سرخ کردن شدم ... خیره شده بودم به ماهیتابه ... فکر بعد نبودنم داره دیوونم می کنه ... هیرا ... بچم !

تا به خودم اومدم دیدم همینطور داره از چشمام اشک میاد ... اشکام و سریع پاک کردم و بقیه مواد و ریختم ؛ ولی حالم بدتر شد و گریم شدت گرفت ... جلوی دهنم و گرفته بودم تا صدام در نیاد !

تا وقتی شام حاضر بشه من تو آشپزخونه داشتم گریه می کردم ... عوق زدم و رفتم دستشویی ... بر خلاف تمام تصوراتم دیگه خون بالا نیاوردم !

چند مشت آب به چشمم زدم و نفس عمیق کشیدم ... موهام و جمع کردم و از دستشویی زدم بیرون ... هیرا اخماش توی هم بود ... سرم و تکون دادم و لبم و گزیدم ؛ به سمت آشپزخونه راه افتادم و میز و چیدم !

من _ هیرا ؟ بیا شام حاضره !

بلند شد و تلویزیون و خاموش کرد و اومد توی آشپزخونه ... با اخم هایی در هم

نشست پشت میز و غذا کشید ... فقط بهش خیره شدم .

من _ تاکی می خوای ادامه بدی ؟ ما کی انقدر اختلاف بینمون بود ؟

پوزخندی زد و گفت :

هیرا _ من باید از تو بپرسم میشا ... جانی مُرد ... تموم شد ... چرا عصبی هستی ؟ چرا داغونی ؟ می فهمی حتی توی سرکارم تمام ذهن و فکرم پیش توئه ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ من و ببخش هیرا ! ولی ...

ادامه ندادم و دستم و گذاشتم روی صورتم ...

هیرا _ این بچه داره ما رو از هم دور می کنه !

هیرا می دونست ... برای همین داغون بود !

کشیده شدن صندلی رو روی زمین شنیدم ... از آشپزخونه رفت بیرون .

شامش دست نخورده بود ... صدای قدم هاش و بالا می شنیدم و بعد صدای در حموم !

بلند شدم و بدون اینکه میز و جمع کنم رفتم تو اتاق ... با همون لباس که یه تاب یقه باز بود و شلوارک بالای زانو رفتم سمت حموم ... در حموم و باز کردم ... هیرا سرش پایین بود و زیر دوش وایساده بود ... رفتم سمتش و دستم و گذاشتم روی شونه هاش ... مرد من داغون بود ! با همون لباسا خیس شدم ... هیرا لرزید ... داشت گریه می کرد ... اون می دونست احتمالش هست بمیرم ... صددرصد حرفای من و امیر و شنیده ! سرش و گذاشتم روی سینم و آروم اشک ریختم ... دستش دور کمرم حلقه شد و بیشتر گریه کرد ... اشکامون با قطره های آب دوش یکی شده بود !

*****
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#90
هیـــــن ... نشستم رو تخت و دستم و گذاشتم رو گلوم ... نفس نمی تونستم بکشم !

صدای زوزه ی گرگا رو شنیدم ... از رو تخت اومدم پایین و سریع به سمت بالکن رفتم ... هرکاری می کردم نمی تونستم نفس بکشم .

ماه کامل بود ... برگشتم و به هیرا خیره شدم ... دستم و رو گلوم فشار دادم و با تمام وجود اکسیژن و کشیدم توی بدنم و در بالکن و بستم ... استخونام دونه دونه صدا می دادن ... افتادم رو زمین و دندونام تیز شد ... این بار به سختی داشتم تبدیل به گرگ می شدم ... از درد داشتم جون می دادم .

زمین و با ناخنای بلندم چنگ می زدم ؛ بدترین شبی بود که داشتم تبدیل به گرگ می شدم !

صدای زوزم تموم شهر و برداشت .

صبح با صدای جیک جیک گنجیشک چشمام و باز کردم ... سعی کردم موقعیتم و پیدا کنم ... توی بالکن بودم ... نشستم و دستم و گذاشتم روی سرم ... یادم میاد دیشب وقتی گرگ شدم انقدر حالم بد بود که بعد از یه گشت توی شهر سریع برگشتم سمت خونه و تا رسیدم به بالکن طاقت نیاوردم و بی هوش شدم !
لباسام و از روی زمین چنگ زدم ... دستم و روی شکمم کشیدم ... با لگدی که زد لبخند زدم و اطمینان پیدا کردم که بچم طوریش نشده !

توی خونه رو نگاه کردم ... هیرا هنوز خواب بود .

تکیه دادم به دیوار بالکن و به شهر خیره شدم ... پسرم هنوزم تکون می خورد ... خندیدم ...

من _ شیطون شدی عشق مامان .

خندم تبدیل به لبخند شد ... خمیازه ی بلندی کشیدم و به سختی بلند شدم ... تمام عضلاتم درد می کرد ... داخل اتاق شدم که موجی از گرما باهام برخورد کرد ...

دراز کشیدم رو تخت و بوسه ای به هیرا زدم ... چقدر مظلوم شده بود ... دیشب خیلی داغون بود ... امیدوارم دیگه فکرش و نکنه !

پتو رو زدم بالا و خودم هم کنارش دراز کشیدم و زوری تو بغلش جا خوش کردم ... آروم تکون خورد و دستش دورم حلقه شد ... سرم و گذاشتم روی سینش و بوسه ای زدم !

من _ بخوابیم ؟

صدای خوبالوش و شنیدم :

هیرا _ اوهوم

و بعد دوتایی چشمامون و بستیم ... روز جمعه بود و تعطیل !

صدای تیک تیک ساعت نه تنها اذیتمون نمی کرد بلکه خیلیم آرامش و خواب آور بود برامون !

با تکون های سریع ، چشمام و باز کردم ...

هیرا _ عزیز دلم ؟ نمی خوای بلند شی ؟ گشنمه !

کش و قوسی به بدنم دادم و بعد یه خمیازه طولانی گفتم :

من _ آآی هیرا ، خوب یه چیزی می خوردی !

خندید و دستش و گذاشت روی شکمم ...

هیرا _ چطور به پسرمون می رسی ، ولی به پدرش نه ؟

خنده ای کردم که سرش و از تو لباسم کرد داخل و روی شکمم و بوسه زد !

سرش و درآورد و با خنده گفت :

هیرا _ بلند شو دیگه ، حوصلم سر رفت !

چه خوب تظاهر می کنه ... ولی نمی دونست من عاشق این چشمام و درد پشت خندش و دارم می بینم .

منم مثل خودش به روش نیاوردم و بلند شدم ... در حالی که چشمام و می مالیدم به سمت دستشویی رفتم ... تا پام و گذاشتم توی دستشویی عوق زدم ... ولی بازم خالی بود ! تعجب کرده بودم !

بعد از شستن دست و صورتم سریع اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم ... ساعت 11 قبل از ظهر بود ... یه املت درست کردم و هیرا رو صدا زدم ... می دونست دیشب تبدیل شدم و تمام بدنم درد می کنه برای همین به املت قانع شد .

سر میز در حالی که داشتم لقمم و می جوییدم گفتم :

من _ هیرا ؟

نگاهم کرد که ادامه دادم :

من _ امروز می خوام برم پیش رها و شایان !

متعجب گفت :

هیرا _ بری ؟ تنها ؟

سعی کردم جمعش کنم برای همین گفتم :

من _ نه دیگه تو هم بیا !

خندید و گفت :

هیرا _ نه من باید برم پیش رونالد ... شوخی کردم باهات ... می رسونمت و میرم !

سرم و تکون دادم ... باید باهاشون حرف می زدم ... اینجوری که نمی شد !

باید یه چیزایی رو بهشون می گفتم شاید بعد مرگم اونا از عهدش بربیان .

بعد از اینکه خوردیم سریع جمع کردم و ظرفاش و شستم و سریع رفتم بالا و آماده شدم ... دستام و گذاشتم روی دراور ... زیر چشمام هنوز گود داشت ... لبخندی زدم و سرم و تکون دادم ... موهام و فرستادم داخل شالم و کیفم و برداشتم ... شال و یه جوری انداختم روی شکمم که چیزی معلوم نشه !

هیرا _ میشا ؟ بدو دیگه .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

من _ اومدم .

از اتاق رفتم بیرون و دم همون در کفشای اسپرتم و از توی جا کفشی در آوردم و پوشیدم ... رفتم بیرون و در و بستم .

سوار ماشین شدم و نفسم و که کم آورده بودم و فرستادم بیرون و دوباره کشیدم تو !

راه افتاد و شروع کرد صحبت کردن ... از پاساژ می گفت و گاهی منم یه چیزی می گفتم ... وقتی رسیدیم استرس گرفتم ... پیاده شدم و گفتم :

من _ خودم بهت زنگ می زنم !

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ چشم ، بوس بابایی رو بده !

خندیدم و لپش و ماچ کردم و پیاده شدم ... منتظر شدم تا بره ... دست تکون دادم و اون رفت ! نفسم و فرستادم بیرون و جلوی در خونشون وایسادم و به سختی دستم رفت روی زنگ ... زنگ و فشردم و چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم !

در با تیکی باز شد و من داخل شدم ... با دیدن سرایدار که دم در وایساده فهمیدم که رها و شایان در و باز نکردن !

سرایدار _ سلام خانوم خوش اومدین !

لبخند زدم و خیره شدم تو چشماش و گفتم :

من _ ممنون ، لطفا برید سرکارتون و دور بر ما نباشید ... سعی کنید به هیچ چیز و صدایی هم توجه نکنید !
 

موضوعات

بالا