درحال تایپ رمان پرتره|mohamad_h کاربر انجمن رمان ایران

از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون میاد؟

  • محمد اقا

    رای: 0 0.0%
  • معصومه خانوم

    رای: 0 0.0%
  • سینا

    رای: 0 0.0%
  • حسام

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#1
به نام خدا
نام رمان: پرتره
نویسنده:mohamad_h
نام تایید کننده :@Nirvana
ژانر:عاشقانه،تراژدی
خلاصه ای از رمان:
ماجرای اتفاقات عاشقانه بین دو دانشجوی عکاسی به نام های پدرام وهستی است که با به وجود امدن مریضی هستی و ورود یک زن به داستان رابطه ی پدرام و هستی دچار مشکلاتی میشود و...


_تقدیم به تمام افراد تنها
_تقدیم به عشاق
_تقدیم به خوانندگان رمانم.
_و در نهایت تقدیم به مادربزرگ عزیزم.
_با تشکر از تمام کسانی که مرا در نوشتن این رمان یاری کردند.
 
آخرین ویرایش:

Nirvana

Hoopy
کاربرسایت
#2


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#3
"بسم الله الرحمن الرحیم"
مقدمه:
تا حالا شده از کسی خوشت بیاد؟
نه از قیافشا،چجوری بگم؟از نوع رفتارش، ازاخلاقش،چمیدونم،اصلا همینجوری الکی خوشت بیاد از کسی.
حاضر بشی براش هرکاری بکنی،بخوای دنیا رو به پاش بریزی تا خوشحال شه،تا فقط یه لبخند بزنه.
اگه مریض بشه یا ناخوش احوال بشه،اگه یه ذره خون از دماغش بیاد ، اگه یه تار مو از سرش کم بشه، شب و روزت بهم بریزه،نگرانش بشی،افسرده بشی،هرکاری بکنی تا خوب بشه.
تا حالا شده؟
این یه حسه.
میدونی اسم این حس چیه؟
عشق.
قطعا همه عاشق پدر و مادر و خواهر و برادرشونن .اما من منظورم عشق به کس دیگه ایه.
عاشق که بشی شب و روز به فکرشی،اگه ازش دور بشی دلت میگیره،اگه پسر باشی براش غیرتی میشی،نمیزاری کسی یه نگاه چپ بهش بکنه،اگرم دختر باشی دوست داری بهش تکیه کنی،خودتو براش لوس کنی .
خلاصه بگم این عشق یه مرضه،درمون نداره،وقتی مبتلا بشی،باید دست عشقتو بگیری ببری پیش عاقد،تا عشقت بشه خانوم خونت،تا بشه اقای خونت،گرمای خونت،تازه اون موقعس که کم کم میفهمی زندگی چیه،اما،تا بیای بفهمی چی به چیه میبینی بابا شدی،میبینی مادر شدی و بهشت رو پهن کردن زیر پات،تازه اونموقعس که وقتی بچت میخنده جیگرت حال میاد،تازه اونموقعس که باز عاشق میشی،عاشق بچت،میخوای دنیارو بریزی به پاش،هرکاری میکنی تا خون از دماغش نیاد،اگه پسر باشه مرد بار بیاد،اگرم دختر باشه ،بشه مثل مادرش،بشه یه شاخه گل که فقط تو بهشت پیدا میشه.
بچه ات بزرگ که شد،دوس داری عروس بشه،چنان جهیزیه براش بگیری که همه کف کنن،دوس داری داماد بشه،چنان عروسی براش بگیری که تو فامیل تک باشه،بچه ات که ازدواج کرد،بچه دار که شد،تو نوه دار میشی،تازه اونموقعس که باز عاشق میشی،نمیخوای اشکشوببینی،اگه بچه ات ،نوه ات رو دعوا بکنه ،طرف نوه رو میگیری،میبوسیش،بعد از ظهر ها میبریش پارک ،براش بستنی میخری،باهاش فوتبال بازی میکنی،باهاش خاله بازی میکنی.
والسلام.
فکر نکنم بعد از این هم، ادامه داشته باشه.اگرم داره من نمیدونم.
همه اینارو گفتم که به یه چیز برسم اگه مشکلی برای عشقت پیش بیاد،مشکلی که باعث بشه به هم نرسین،اونوقته که از باقی ماجرا لذت نمیبری،حداقل من اینجوری فکر میکنم،به نظرم راسته که میگن آدما عشق اولشون رو فراموش نمیکنن.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#4
"بخش اول"
دوربینو روی صورتش تنظیم کردم،وای خدا چه چشم هایی داشت ،عسلی،درشت و جذاب.
ناخوداگاه لبخند زدم.
_مادمازل بگو سیب.
اونم لبخند زد.
_سیببب.
همیب برام کافی بود تا عکسمو بندازم.
_یه عکس درست و حسابی از من ننداختی تو اخر پدرام.
چشمامو گرد کردم.
_اینا شاهکار های منه.
_بسه بابا.حالا نمیخواد پر رو کنی منو.
زدیم زیر خنده.
_من گشنمه.بریم یه چیزی بخوریم؟
_اوهوم.
_کباب یا پیتزا؟
_دیزی.
چنان لبخندی زد که نتونستم نه بیارم.
_چشم،دیزیم می خوریم.شما جون بخواه هستی خانوم.
صداشو کلفت کرد.
_چاکرتیم اق پدرام.
هستی نامزدم بود،یه ماهی می شد که نامزد کرده بودیم.توی دانشگاه با هم آشنا شدیم.جفتمون دانشجوی عکاسی هستیم و توی یه دانشگاه درس می خونیم.
داستان آشناییمون جالبه!
من بین رفیقام معروفم به دیر کردن سر قرار و کلاس.
یادمه امتحانات اخر ترم بود .امتحانام رو خوب داده بودم و یه امتحان مونده بود،باید میرفتیم سر کلاس تا استاد بهمون بگه امتحان از چیه.
از بخت بد و ترافیک و هزار دردسر دیگه مثل پنچری ماشینم،دیر رسیدم دانشگاه،رفتم سمت کلاس،جلسه شروع شده بود،دلمو زدم به دریا و در زدم،با اجازه ی استاد رفتم تو.
_جناب فرهنگ بازم که دیر تشریف آوردین.
نمیدونستم چی بگم،اینکه بین رفیقام زبون زد توی دیر کردن بودم کم بود ،حالا بین استادا هم معروف شده بودم.
_شرمنده استاد.
خداروشکر رامین،شیرین عسل کلاس غایب بود و کسی نبود که بهم تیکه بندازه.
_بفرمایین بشینین تا صحبت رو ادامه بدم.
زیر لب تشکر کردم و نگاهم افتاد به صندلی ها.اون موقع شانسمو لعنت می کردم ولی الان نه.تنها صندلی خالی پیش یه دختر خجالتی و زیبا بود،می شناختمش اما زیاد نه،فقط در حدی که می دونستم جزوه هاش کامله و اکثر بچه ها ازش جزوه می گیرن و اینکه فامیلیش حاتمیه.درسشم که خیلی خوب بود.
با خجالت و به سرعت نشستم.
استاد صحبت کرد و در آخر اعلام کرد که امتحان فردا ،گرفتن یه عکس با توجه به تمام نکاتی که در طول ترم گفته هستش.تا اینجاش مشکلی نداشتم،اخه ناسلامتی منم درسم خوب بود و درس های استادو بلد بودم.اما بدبختی اینجا بود که استاد گفت سوژه ی عکس باید نفر کناریمون باشه.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#5
"بخش دوم"
داشتم از خجالت آب می شدم،من از اون پسرایی نبودم که با دخترا راحت باشم و صدتا دوست دختر داشته باشم،حتی با دخترهای فامیل هم راحت نبودم چه برسه به خانوم حاتمی،از وقتی پیشش نشسته بودم حتی نگاش هم نکرده بودم،ولی اون برعکس من وقتی استاد سوژه عکس رو معرفی کرد ،خیره شد بهم.بعد کلاس رفیقام اومدن و شوخی رو شروع کردن،اما‌ من تو یه دنیای دیگه بودم پیششون تو بوفه دانشگاه نشسته بودم اما حرف نمیزدم فقط فنجون قهوه ام رو نگاه میکردم و به این فکر میکردم که باید چه خاکی تو سرم کنم.
عرفان،یکی از رفیقام بود.اومد پیشم نشست،سرشو اورد جلو و در گوشم گفت آقای با حیا،باید خیلی خرشانس باشی تا همچین سوژه ای گیرت بیاد.صداش خیلی بلند بود چون وقتی حرفش تموم شد همه ی دوستام زدن زیر خنده.دوباره اومد سمت گوشم ،اندفعه هم تقریبا بلند گفت میخوای جامونو با هم عوض کنیم؟سوژه ی من محسنِ.اومدم بگم اره اما چشمم افتاد به هستی،اونموقع ها اسمشو نمیدونستم .طبیعی هم بود همیشه موقع حضور و غیاب من آخر می رسیدم.هستی داشت خیلی ملتمسانه نگام می کرد.روی میز کناری ما نشسته بود.اونم همراه دوستاش بود.اونقدر صدای عرفان بلند بود که هستی هم شنیده بود.بر خلاف من عرفان صد تا دوست دختر داشت.روزای ولنتاین اتاقش پر خرس و لباس و از این جور چیزا می شد.توی دانشگاه هم آوازش پیچیده بود.احتمالا هستی هم شنیده بود عرفان چجور آدمیه.هستی داشت با چشماش ازم خواهش می کرد که اونو گیر عرفان نندازم.نمی دونم چرا ولی به عرفان گفتم نه.
_پدرام؟
با صدای هستی از فکر بیرون اومدم.
در ماشین رو باز کردم و به هستی نگاه کردم.
_بفرمایید پرنسس.
کف دو دستش رو چسبوند به هم و یکم هم زانو هاش رو خم کرد.درست شبیه اشراف زاده ها!
_سپاس ای شاهزاده سوار بر پراید سفید من.
خندید و سوار شد.
وقتی میخندید دنیا برام تازه می شد ،خیلی دوستش داشتم.محو صورتش شدم.تپل نبود ولی لپ های گل انداخته ای داشت،عینکی بود،عینکش گرد و سرمه ای رنگ بود.درست مثل من.منم عینکی بودم.باهم عینک خریدیم.فقط مال من سیاه بود.واقعا عینک به صورتش میومد.
هم قد خودم بود.امروز مانتوی سفید و صورتی پوشیده بود با شال صورتی و شلوار سفید.منم یه کت خاکستری با شلوار و پیرهن سرمه ای پوشیده بودم.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#6
"بخش سوم"
مشغول تماشای هستی بودم که دیدم داره چپ چپ نگام می کنه.
_اهم،اهم،من تموم می شما!
خجالت کشیدم.سرم رو انداختم پایین و نشستم پشت فرمون.
دیدم باز داره می خنده.
گیج نگاش کردم.
_اوهو،آقای مارو باش.چقدر خجالتیه.
در جوابش فقط لبخند زد.
خواستم راه بیفتم که دستمو گرفت.
_دیگه چیه؟
چشماشو درشت،شبیه گربه ها وقتی که میان پیشت و ازت غذا میخوان و یه جوری نگات می کنن که هر چی خوراکی داری بهش میدی شده بود.
صداش رو بچه گونه کرد.
_میشه من برونم؟
_نه.
هستی توی رانندگی افتضاح بود!
اخماش رفت تو هم،سکوت کرد و سر جاش تو خودش مچاله شد.
شده بود عین دختر بچه ها وقتی قهر می کنن.
_به جون خودم راه نداره اصلا،یه هفته نیست که ماشین بابات رو از تعمیرگاه دراوردم.
_چرا قسم می خوری خب .پدرام می دونی که من رو قسم حساسم هی قسم می خوری.خودت می دونی که تقصیر من نبود.یارو خودش با موتور زد به در.
_اهان راست میگی،تقصیر تو نبوده که که درو یهو وسط خیابون باز کردی،تقصیر اونه که خورد به درت.
اخماش بیشتر رفت تو هم.شیشه رو داد پایین و سرشو سمت پنجره کرد.فکر کنم بغض کرده بود.
_اصلا نخواستم.
اره،بغض کرده بود.
_غلط کردم،حالا چرا آبغوره میگیری؟
از ماشین پیاده شدم رفتم سمتش،درو باز کردم.منو که دید روشو برگردوند.
_دوشیزه ی مکرمه،آیا به بنده افتخار می دهید که در رکاب شما باشم؟
خندید اما سریع اخم کرد.
عاشقش بودم،نمیدونم شایدم عاشق خنده هاش بودم.
جواب نداد.
_برای بار دوم می پرس...
یه دختر شونزده،هیفده ساله حرفمو قطع کرد و با شیطنت گفت:
رفته گل بچینه.
اندفعه منو هستی با هم زدیم زیر خنده.
_نوبت تو هم میشه ها.
لبخند زد و زیر لب گفت ایشالا.
هستی از ماشین پیاده شد.رفت سمت دختره و شاخه گل رز قرمزی که صبح بهش داده بودم رو به دختره داد.
_ایشالا عزیزم.
دختری سری تکون داد و باز زیر لب گفت مرسی.
باهاش خدافظی کردیم.
هستی نشست پشت فرمون،سوییچ رو چرخوند.وای خدا نه،باز شروع شد.
ماشین راه نیافتاده خاموش شد.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#7
"بخش چهارم"
سگرمه هام رفت تو هم.
_وا!
_وا نداره که خانوم جان،سالی که نکوست از بهارش پیداست.
_من تازه کارم،این چیزا عادیه،اصلا تو خودت وقتی تازه راننده شده بودی،اشتباه نمی کردی؟

سگرمه هام رو باز کردم.
_باشه بابا،قانع شدم.استاد،آتیش کن بریم.
_رو چشمم.
استارت زد.ایندفعه روشن شد.
لبخند رضایتی زد و راه افتاد.
یکم جلو که رفتیم،شروع به صحبت کرد.
_تو نمیخوای تکلیفمون رو روشن کنی؟
_تکلیفت کو؟بگو تا روشنش کنم.
_پدرام!دارم جدی صحبت می کنم.بابام کشت منو از بس غر زد چرا عقد نمی کنین؟ماشین چی شد؟خونه چی شد؟سر درد گرفتم از دستش.
_هستی؟!
_هوم؟
تو که وضعیتمو می دونی،من خیلی زور بزنم میتونم یه خونه اجاره کنم،دیگه ماشینو که نمیتونم عوض کنم.
_میدونم،به بابام گفتم،اونم میگه کسی که پول نداره غلط می کنه نامزد میکنه.
_واقعا سلام گرم منو به پدر گرامی برسون ،بگو غلط کردم.
_وا،بی مزه!
_نه والا،خب بابات راست میگه،دخترشه،اختیارشو داره.
_خیلی بدی.
_ای بابا،خب من که پول ندارم،از کجا دربیارم؟
_از آتلیه.
سرفه ای کردم.
_آتلیه؟
_اوهوم.
_عزیزم پولی که از اونجا درمیاد ،خرج همین غذا و بنزین و لباس و کلی چیز دیگه میشه.
_خب باید یه کاری بکنیم دیگه.
_مثلا چیکار؟
_امم،مثلا منم کار میکنم،خرجامونو کم میکنیم،کمتر غذای بیرون رو میخوریم،با اتوبوس میریم بیرون و کلی کار دیگه.
_موافقم.
_واقعا؟
_نه!توکه فکر نمیکنی من میزارم کار کنی؟
_چیه مگه؟
_من دوست ندارم...
_که چی؟که زنت کار کنه؟ما الان پول لازم داریم.چرا نمیفهمی پدرام؟
چیزی نگفتم.رفتم تو فکر.
_وایییی!
_چی شد؟
به خودم اومدم،دیدم هستی زده به یه ماشین شاسی بلند.
راننده پیاده شد.یه مرد اندازه هرکول بود.لعنتی شیکمش شیش تیکه که هیچ،ده تیکه بود.
_چه خبرته؟مگه خر میرونی؟تو رو چه به رانندگی؟تو الان باید پای گاز باشی!
در ماشینو باز کردم و اومدم بیرون.
_حرف دهنتو بفهم مرتیکه.
_به تو چه اصلا.برو کنار بزار باد بیاد.
آمپرم چسبید به صد ،رفتم جلو که یقشو بگیرم ،یا میزدمش یا داغون میشدم،عین ماشین طرف.
نزدیکش که شدم یه زن از ماشین پیاده شد.
_چیکار میکنی داداش؟
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#8
"بخش پنجم"
از ماشین و سر و وضعشون معلوم بود مایه دارن.
بی توجه به صدای دختره خواستم برم سمت داداشش که هستی یدفعه رفت سمت دختره.
_سحر!خودتی؟
_ببخشید.شما؟
_به!هستیم،دانشگاه،ته کلاس،جزوه،آدامس میچسبوندیم رو صندلی استاد،دیوونه بازی.
_اهان.هستی چقدر عوض شدی، اصلا نشناختمت!
هستی و سحر با هم روبوسی کردن.
سحر یه نگاه به ماشینم کرد و خندید.
_ماشالا یه پا راننده هم شدی که .
هستی سرشو انداخت پایین.
دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم.
_شرمنده من هرچقدر خسارت ماشینتون باشه پرداخت میکنم.
سحر یه لحظه نگام کرد و باز به هستی نگاه کرد.
_عزیزم ماشین ما که چیزیش نشده،ماشین شما داغون شده،برا ما فقط یه خط کوچیک پشتش افتاده.
سحر یه نگاه ترسناک به داداشش کرد.اینجور که معلوم بود،داداشش حسابی ازش حساب میبرد،چون سریع سرشو انداخت پایین.
_هستی جون توروخدا ببخشید به خاطر حرفای داداشم.امروز یه جلسه مهم داریم و دیرمون شده.برای همینم کوروش یکم عصبانی بود.
_نه عزیزم این حرفا چیه من اشتباه کردم.تقصیر من بود.داداشت حق دارن.
سحر دستشو کرد توی کیفش و بعد یکم گشتن توی اون،یه کارت دراورد و داد به هستی.
_هستی این کارت دفترمه.فردا بیا تا با هم گپ بزنیم،اگه خواستی این اقارم بیار.من یه تمیرگاه آشنا سراغ دارم میسپارم ماشینتون رو از روز اولم بهتر کنه.
تا هستی خواست حرف بزنه ،تلفن سحر زنگ خورد.باز یکم توی کیفش چرخید تا تلفنشو پیدا کرد.
_الو.اها،خب بگو دو دیقه بشینن ما الان میرسیم.آفرین.ببین نزاری برن ها ،صحبت یه معامله ی بزرگه،فهمیدی چی میگم؟اوکی،بای.
باز رو به هستی کرد.
_ببخشید من باید برم،خیلی دیرم شده.فردا میبینمت.بای.
برای جفتمون دست تکون داد و سوار ماشین شد و رفت.
گیج و ویج شده بودم.الان این دختره به من گفت اقاعه؟با اون دماغ عملیش.
دیدم هستی داره میخنده.
_هوم؟
_قیافت خیلی باحال شده،صورت و لب هات از عصبانیت سرخ شده.
سعی کرد ادای سحر رو دربیاره؛
_اگه خواستی این اقارم بیار.
زد زیر خنده.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#9
"بخش ششم"
_بریم یه چیزی بخوریم بابا،مردم از گشنگی.
هستی دست از خنده برداشت و سرشو تکون داد.
سوییچو گرفتم سمتش.
_بشین.
_نه.میشه خودت برونی.من زیاد حالم خوب نیست.
_ای بابا.اگه بخوای با یه تصادف بزنی کنار که نمیشه.بگیر این سوییچو برو بشین.ایندفعه دیگه حواستو جمع کن.
_اخه...
_اخه نداره.برو.
هستی سوییچو گرفت.
یکم که رفتیم .فضولیم گل کرد.
_این دختره کی بود؟
_هم دانشگاهیم.
_خسته نباشی با هوش.اینو که خودم فهمیدم.
_وا!
_منظورم اینه که چجور آدمیه،کارش چیه،چجوری با هم دوست شدین.
_اوهو.شوما چقدر فوضول بودی و من خبر نداشتم.
_میگی یا نه؟
_به جون آق پدرام گشنمه،بزار یه چیزی بریزم توی این دلک بیچارم.بعد میگم چشم.
با کف دو دستش زد روی فرمون و ادامه داد.
_بابا حتی توی اینم باید بنزین بریزی تا موتورش کار کنه.من که جای خود دارم.
_باشه خب.به چهار راه که رسیدی بپیچ سمت چپ.اونجا یه دیزی سرای عالیه.
_اخ گل گفتی.قربون دهنت.
خندم گرفت.
بعد این که با کلی دردسر ماشینو پارک کرد.رفتیم توی رستوران.
_وای خدا،چه بویی میاد.اخ که چقد گشنم شده.
_زشته بابا هستی.الان فکر میکنن نخورده ایم.
هستی رفت و روی یک تخت نشست و منم رفتم که سفارش بدم.دوتا دیزی با دوغ و پیاز اضافه.نمیدونم چرا انقدر گشنمون بود.شاید تو خواب کوه کندیم!
رفتم و پیش هستی نشستم.
پیشخدمت اومد و سفره ای انداخت و پیاز و دوغ رو گذاشت.
چند لحظه بعد با یه سینی بزرگ که توش دوتا ظرف آبگوشت بود اومد.
با هستی دلی از عزا دراوردیم.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#10
"بخش هفتم"
_تا خرخره خوردم.مثل یه بشکه شدم.
_وا!مگه مجبوری اینقدر بخوری؟
زیر لب غرغر کردم.
_پاشو بریم.
_کجا؟
_پدرام!
_چیه؟
_لوس نشو.پاشو بریم خونه ما.بابام میخواد باهات صحبت کنه.
_جون تو انقدر خوردم که تکون نمیتونم بخورم.
به تخت اشاره کردم.
_بگیر بشین یه چایی نبات بزنیم به بدن بعد میریم.
_پدرام میگم بابام منتظره!
_اوو.حالا انگار چی میشه ده دیقه دیرتر بریم.
_والا من که هرکاری میکنم تو حرف خودتو میزنی.
پیشخدمت رو صدا کردم و دوتا چایی نبات سفارش دادم.
وقتی چایی رو اورد ،هستی ‌باز شروع به غر زدن کرد.
_هستی کوفتمون نکون این چاییو.بخوریم بعد میریم دیگه.
_الان یه ربعه داره نباتتو هم میزنی تا حل بشه.بابام بهم زنگ زده میگه پس کجایید.تا کی دست به سرش کنم.
سریع چاییم رو هورت کشیدم.
_بریم بابا بریم.
بازم گذاشتم هستی رانندگی کنه.یه مدت تو راه بودیم و بعد رسیدیم.
خونه ی هستی اینا زیاد مجلل و شیک نبود.خانواده ی هستی زیاد مرفه و پول دار نبودن.مثل خودم.
زنگ زدیم.زنگشون خراب بود.یه مدت طول کشید تا بابای هستی اومد و درو رومون باز کرد.وقتی چشمم به ماشینمون خورد چشمی برای هستی نازک کرد.
_دخترم!بازم تصا...
نزاشتم حرفش تموم شه.سریع پریدم میون کلامش.
_دیگه کاریه که شده.الان نباید ناراحت بود.
پدرش یا ا... گفت و وارد خونه شد.
وقتی رفتیم تو سکینه خانوم مادر هستی اومد پیشوازمون و کلی حال و احوال کرد.
یکم که نشستیم بابای هستی رو بهم گفت:
_اقا پدرام یه چند لحظه میشه تشریف بیارین توی اتاق.
خونشون یه اتاق بیشتر نداشت که اونم تقریبا مال هستی بود.
تقریبا که میگم یعنی اینکه اکثر مواقع مال هستی بود ولی خب رخت خواب ها و لباس های پدر و مادرش هم توی اتاق بود.
سری تکون دادم و دنبالش وارد اتاق شدم.
_ببخشید امروز وقتتو گرفتم.یه کار مهم باهات داشتم.
_نه.این حرفا چیه اخه.شما امر بفرمایین محمد اقا.
_رک میرم سر اصل مطلب.همونطور که میدونی الان هستی توی مهمترین سال های زندگیشه.من یه پدرم.به عنوان یه پدر دوست ندارم زندگی تک دخترم پوچ بشه و کل عمرش رو به پای یه نفر بریزه که نمیتونه خوشبختش کنه.
_اقا محم‌...
_بزار حرفمو بزنم.امروز میخوام باهات سنگامو وا بکنم.بهت یه مهلت دوماهه میدم تا بتونی خونه پیدا کنی و بگیری.اما اگه نتونستی ازت محترمانه خواهش میکنم قید دختر منو بزن.
الانم نمیخواد چیزی بگی به هستی خودم بهش میگم.
_باشه.من تمام سعیمو میکنم.هرکی ندونه شما که میدونی من عاشق هستیم.
_میدونم.اینم میدونم که اونم عاشق توعه.همین نگرانم میکنه.میترسم به خاطر عشقش به تو یه عمر بدبختی بکشه.
_اخه..
_همین که گفتم فقط دو ماه.الانم بیا بریم بیرون بشینیم.
 
آخرین ویرایش:
بالا